‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ تیر ۱۷, دوشنبه

فعال سیاسی کیست؟




«ایناروجدی نگیر»،«این آدمها فعال سیاسی نیستند، دزدند»،«اینا دنبال پناهندگی‌اند»، «حالافلانی و فلانی باز یه کاری کردن، اینا که فقط دوربین دستشون گرفتن، کارسیاسی نمی‌کنند که»، « چرا مسیح اینارو بزرگ میکنه؟» و...
اینها جملاتی است که ازصبح به بخش پیامهای اینستاگرامم ازطرف چند دوست وهمراه صفحه، به دنبال انتشارخبرآزادی به قید کفالت  زوج دستفروش، آمده. جملاتشان را می‌خوانم وگوش می‌دهم وآه می‌کشم. درجامعه ما حتی حقوق اولیه انسانی هم باید با خط‌کش تعیین شود. یعنی یکی اگر فعال سیاسی است حرف باید بزند وزندان رفتنش باید که مهم باشد و نگرانش شد، اما یکی که فعال سیاسی نیست وکلمه قلمبه سلمبه نمی‌اندازد و صحبتهایش در حد غرغرهای راننده تاکسی است اگر بازداشت شود اهمیت ندارد، جدی نباید گرفت و‌ حتما دنبال پناهندگی اند. 
میدانید دوستان، وقتی اندیشمندان از « آزادی بیان » گفتند، فقط برای خودشان نبوده، بلکه برای هرشهروندی با هر سطح سواد و‌ مقام اجتماعی بوده.  یعنی هر شهروندی بتواند حرف وفکرش را بیان کند و البته از سمت « حاکمیت » مورد آزارقرارنگیرد. این یک اصل انسانی و جز پایه‌های قانون اساسی بسیاری از کشورهای دموکراتیک جهان است. برای بیان عقاید معیارو‌سنجش لازم نیست، هرانسانی حق دارد حتی چرت ترین عقیده را بیان کند. این حاکمیت (نه مردم) هست که باید به این حق احترام بگذارد و فردی را بخاطر بیان عقیده‌اش سرکوب نکند.  چرافکرمی‌کنیم حتما باید یک پیشینه سیاسی بوده باشد تا کسی را مستحق اظهارنظربدانیم؟ چند فعال سیاسی مشهور مثال بزنم که اتفاقا چیزی هم بارشان نیست؟ دست برداریم از این طبقه بندی کردن‌ها، برتری بخشیدن به عده‌ای و زیرسوال بردن دیگری. 
میگویید اینها دنبال پناهندگی اند. واقعا از پناهندگی چه تصوری دارید؟ فکرمی‌کنید فرش قرمزپهن می‌کنند ومی‌گویند بفرما شاهانه زندگی کن؟ ازدوران انتظاربرای جواب، اززندگی درکمپ‌ها، ازگرفتن چندرغاز پول ازدولت که حتی برایت حساب می‌کنند چند کاغذ توالت باید استفاده کنی و... چه می‌دانید؟ اگرکسی پشتوانه مالی نداشته باشد، زندگی پناهندگی تا جا افتادن در کشورو ‌اجتماع، راحت نیست وبرای همین پناهندگی دردرجه اول برای افرادی است که به معنای واقعی جانشان درخطراست و سختتری نشرایط ازآن ناامنی بهتراست. 
من هم می‌دانم افرادی هستند که حاضرند برای خارج شدن ازایران دست به هرکاری بزنند اما واقعا فکر نمی‌کنم کسی انقدربی‌عقل باشد که حاضرباشد زندان جمهوری اسلامی راتحمل کند که «شاید» جایی پناهنده شود. حتی اگر هم اینطورباشد بازازاصل قضیه چیزی کم نمی‌شود. 
چرا کسی این راه را انتخاب می‌کند؟ چون آزادی بیان نداریم و اگرکسی حتی پرت و‌پلا هم بگوید از سمت نظام مورد خطراست. پس مشکل این نیست که این افراد سیاسی نیستند، فکرسیاسی ندارن،  به هیچ عقیده سیاسی ای تعلق ندارن، مشکل این است که هیچ فردی درایران حق بیان آزادانه افکارش را ندارد وهرکس بخاطراین مسئله بازداشت شود ولو برای یک ساعت باید ازاو دفاع کرد.
برایم نوشتند: «ا ینارومسیح مطرح کرده». جالب اینجاست که از طرفی به مسیح ایراد گرفته میشود که کمپین‌هایش برای طبقه مرفه بی‌درد است و وقتی مسیح ازطبقه فرودست می‌گوید ایراد می‌گیرند چرا این آدمها را مطرح می‌کند! مستندهایی که مسیح می‌سازد «داستان زندگی آدمهاست » ببخشید که مردم ایران همه دکترو‌مهندس، استاد فلسفه، باانبوهی از کتاب‌های نخوانده، کراوات زده و دوپیس پوشیده نیستند. ببخشید همه تاریخ اروپا نخوانده‌اند و از من وشما اجازه نگرفتند که به زندگی ‌شان افتخار کنند. 
نه عزیزان به جای ایراد گرفتن به مسیح، کم به حساب آوردن دستفروش و کارگر و راننده، به این فکر کنید چرا باید پخش زندگی یک زوج دستفروش دلیلی باشد که یک‌ حاکمیت آن‌ها را احضار کند و به ادعای شما این دلیلی شود برای پناهندگی! وقتی دارید سواد سیاسی این افراد را زیر سوال می‌برید، مشکوکید که چه شده که یهو ‌پستهایشان رنگ و بوی سیاسی گرفته، به یاد بیاورید که همین طرز فکر باعث شد ستار بهشتی، کارگری که فعال سیاسی هم نبود، درسکوت، بازداشت، شکنجه وکشته شود. هیچ بعید نیست که اگر کشته نمی‌شد امروز مورد همین اتهام‌ها قرارمی‌گرفت. 


۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

بزرگ شدن در ایران منزوی


دیشب در کانال دانش سوئد مستندی پخش شد به نام " دهه نود" که به شکوفایی موسیقی در دهه نود آمریکا پرداخته بود. از گروههای راک مثل نیروانا و پیرل جم ( عشق بزرگوار نیکلاس که فکر کنم از من و خانواده اش هم بیشتر دوستشون داره) رسید به ظهور رپ‌های گنگستری و مرگ توپک. بعد، به موسیقی رپ تا امینم و درنهایت پاپ که به نوعی افول کیفیت موسیقی بود. تا رسیدن به سالهای میانی و آخر، من هیچ کدام ترانه‌ها و گروه‌ها و تاریخچه و عاقبتشان را نمی‌دانستم. اما وقتی رسید به امینم و پشتش اسپایس گرلز، بک استریت بویز، اِن سینک، بریتنی اسپیرز، تانیا شاون، کریستینا آگلریا، گوئن استفانی،  همه را می‌شناختم. نیکلاس فکر کرده بود داستان صرفاً سلیقه شخصی است و غرمی‌زد که چقدر چیزهای ضعیف را دوست دارم. اما برایش توضیح دادم که  سری اول هنوز در سالهای ایزوله ما ایرانی ها بود. بجز عده ای که مثلا پدر مادرشان از زمان شاه دنبال موسیقی غربی و راک بودن و زیرزمینی به اهنگهای مثلا نیروانا دسترسی داشتند بقیه چنین دسترسی نداشتند و اصلا شناختی نداشتند. در واقع این که اسپایس گرلز و بک استریت بویز محبوب نوجوان‌های ایرانی متولد سالهای اول انقلاب بودند دلیلش این نبود که ما سلیقه خوبی نداشتیم، دلیلش این بود که شاید آنها اولین گروه‌هایی بودند که ما به واسطه آمدن ماهواره و کشف چیزی به نام ام تی وی، یا کانالهای ترکیه ای که روزی یک ساعت را به پخش موسیقی غربی اختصاص می‌دادند، پا به پای همسن وسال هایمان در کشورهای دیگر شناختیم. آن روزها من نوجوان بودم. چند سالی بود ویدئو دیگر از یک وسیله قاچاقی که بین همسایه‌ها با پیچاندن در پتو ردو بدل می‌شد، در آمده بود و فیلم کنسرت ‌های مایکل جکسون از بس دیده شده بود کیفیتش پایین آمده بود. آن سالها ماهواره ظهور کرد. درست به قاچاقی بودن ویدئو در سالهای پیشین. همسایه ای داشتیم که همیشه پیشرو بود و ما بعضی شبها می‌رفتیم خانه آنها و ماهواره تماشا می‌کردیم درست مثل کودکی‌ها که راهی خانه همسایه می‌شدیم که کارتون در ویدیوی نوار کوچیک ببینیم. چندین ماه طول کشید تا ما هم موفق شدیم ترس را کنار گذاشته و ماهواره بگداریم. قرار بر این بود که کسی هم به کسی نگوید. وقتی می‌گویم کسی به کسی نگوید یعنی به جز همان همسایه که نصاب ماهواره را معرفی کرده بود هیچ دوست و آشنا و همسایه دیگر نباید می‌دانست. حتی اگر می‌پرسیدند باید انکار می‌کردیم. تصور کنید چه وضعیت مضحکی بود. تقریبا همه همسایه ها یکی یکی در حیاط پشتی ماهواره می‌گذاشتند اما همه هم انکار می‌کردند. انکار در چند قدمی هم! به ما بچه ها هر روز یادآوری می‌کردند نباید در مدرسه به کسی بگوییم. ما با آن همه هیجان از دیدن چیزهایی که در کشور همسایه اتفاق می‌فتاد، از دیدن دخترکان رقصنده به سن خودمان با آن لباسهای دلبر که ما نمی‌توانستیم داشته باشیم مجبور به سکوت بودیم و هیجانمان را برای هم تعریف نمی‌کردیم. اما کافی بود ناخودآگاه چیزی از زبان کسی بپرد بیرون که آن دیگری هم که پنهان‌‌کاری می‌کرد چشمهایش برق بزند و احساس امنیت کند که این دوست خودی است. این اتفاق برای من افتاده و سوتی داده بودم که دوست صمیمی ام با چشم و ابرو به من فهماند و اینطوری ما دو تا به هم گفتیم که ماهواره داریم. چندی بعد تر در خانه دوستان خانوادگی بودیم. بله دوستان خانوادگی که پدر من و مرد خانواده محل کسب و کارشان رو به روی هم بود، قدمت دوستی‌شان چهل سال بود و ماهی دو سه بار هم مهمانی خانوادگی داشتیم. آن شب شام را که خانه‌شان خوردیم پدرم بی اختیار گفت: «بو آکشام» ۰ به ترکی یعنی امشب و لغتی بود که پدرم در بین تبلیغات ترکی خیلی دوست داشت. ما بچه ها جا خوردیم که چنین بی احتیاطی از پدر رخ داده. من حدس زده بودم آن دوستان ماهواره دارند چون دخترشان هم کلاسی ام بود و گاهی سوتی میداد که ما به روی خودمان نمیاوردیم تا مشخص نشود ما هم ماهواره داریم. سکوتی در سالن حاکم شد و بعد انگار نه انگار هیچکس به روی خودش نیاورد. نه آن میزبان گفت خب حالا که شما ماهواره دارید بیایید با هم تماشا کنیم نه ما حرف پدر را تایید کردیم. به همین سادگی ما آموخته بودیم انکار هم باشیم و دروغ بگوییم. 

افشای ماهواره داشتن در میان پزشکان شهر بعد از ریختن به خانه های چند پزشک و جمع کردن ماهواره‌هایشان رخ داد. آنجا بود که همه منکران یکی یکی به هم زنگ زدند که فلانی الان وقت انکار نیست ماهواره ات را جمع کن. در کوچه ما تمام خانه های دور تا دورمان را ریختند و ماهواره را بردند به جز خانه ما. برداشت همسایه ها این بود که چون پدرم در شهر محبوبیت دارد و بسیاری از سپاهی ها هم مریضش هستند در واقع لطف کردند و به خانه ما نریختند پس ما باید قدردان این لطف باشیم و خودمان مثل بچه آدم ماهواره را جمع کنیم. چهره برافروخته پدرم فراموشم نمی‌شود. داشتن ماهواره شده بود مثل داشتن کیلو کیلو تریاک و پدر من نگران آبرو و حرمت خانه و خانواده بود. به جمع کردن ماهواره رضایت نداد بلکه دستور داد باید کاملا تخریب شود تا اثری از این جرم بزرگ نماند. پایه هایی که ال ان بی رویش وصل بود را من و برادرم با ساطور تیکه تیکه کردیم و هر کدام از اعضای خانواده مقداری از آن تکه ها را در جیب وکیف ریخته و در مسیر کار و مدرسه در زباله دانهای شهر ریختیم. ال ان بی را پوکاندیم. دیش را با عذابی عظیم منهدم کردیم و رسیور را هم در پتوپیچانده به خانه امن اشنایان فرستادیم. آن روز و هفته شبیه عزاداری بود. دیگر از موسیقی های هیجان انگیز ترکی و غربی خبری نبود. باز باید پناه می‌بردیم به تلویزیونی که تازه سه کاناله شده بود و برنامه هایش سطحی، سیاه و پر از دروغ بود. اما دیگر بازگشت به عقب مفهومی نداشت. تلویزیون بایکوت شد. برادرم که علاقه عجیبی به ضبط برنامه داشت نوارهای ویدیویی که از موسیقی ها در زمان داشتن ماهواره ضبط کرده بود را میگذاشت و ما با همان بارها و بارها روزمان را سر می‌کردیم. سه سال گذشت و حوالی سال ۹۶ میلادی (۷۴-۷۵ خورشیدی) که دیگر آن انکار و خفقان کمتر بود به اصرار ما بچه‌ها، مجددا ماهواره گذاشتیم. هربار هم میریختند خانه کسی ما فقط برای یک مدت جمع می‌کردیم تا دوباره آبها از آسیاب بیفتد. کم کم دیشها انقدر زیاد شدند که از دست نیروی انتظامی کاری برنمیامد. امروز میریختند در خانه کسی و دیشش را می‌بردند، شبش دیش جدید نصب می‌شد. همزمان کانالهای ایرانی رشد کردند، ام تی وی دیگر کانال موزیک نبود و ما دنیای رنگی نوجوانی و موسیقی و رقصمان دنیای سیاسی شد. 
دیشب در یاد آن روزهای نوجوانی گذشت.. آن روزها که فهمیده بودم دنیای نوجوانی ما با تمام دنیا متفاوت است. آنجا که فهمیدم چقدر بدبختیم و چقدر بدبختی خودمان را اوج خوشبختی می‌دیدیم. آن روزها که دروغگویی و انکار، ذات ما شده بود و بهش افتخار هم می‌کردیم. آن روزها که وقتی چشممان به دنیای دیگری باز شده بود بازگشت به عقب را برنمی‌تابیدیم. آن روزها که نوجوانی‌مان در حسرت گذشت. حسرت دامنهای کوتاه چهارخانه، موهای دم گوشی، دلبری از پسر همسایه با موهای ژل زده، حس اولین لمسهای عاشقانه و بوسه ها. حسرت موسیقی غربی با صدای بلند گوش کردن، روی تخت بالا و پایین پریدن و کنسرت رفتن و غش کردن از شدت علاقه به آن خواننده! 
 با تمام تفاوتهای این روزها با دوران شصت و هفتاد، نوجوانهای ما زندگی شان شبیه هم نسلان خودشان در نقاط دیگر جهان نیست، درست است ایران امروز آن انزوای سالهای ۶۰-۷۰ و اوایل ۸۰ را ندارد اما هنوزمنزوی است.
نوجوان‌های این روزها حسرت روزگار ما را ندارند، محدودیت های ما را ندارند اما حسرتهای جدید دارند، محدودیتهای دیگری دارند. به این نوجوان ها یاد ندهیم حقشان را انکار کنند، تن بدهند به تقیه حکومتی و انکار خود و اسمش را بگذاریم استراتژی! یاد ندهیم که تظاهر و دروغ رمز بقا است چون باعث می‌شود به آن چه دارند قانع باشند و فکر کنند چقدر خوشبختند.

۱۳۹۶ اسفند ۱۹, شنبه

رسالت کوچک من

اینجا از رادیو و روزنامه‌ها تماس میگیرن، ادم دوساعت با حرارت جواب سوالهاشونو میده بعد  در حد دو جمله پخش می‌کنند😂😂 ولی برام مهم نیست. رسالتی دارم و انجامش میدم. در لحظه آخر ازم پرسید چیز بیشتری میخوای بگی؟ گفتم آره، دلم میخواد بگید که در حالیکه کشورهای دیگر هشت مارس رو با رقص و شادی، انواع سمینارها برگزار کردند زنان ایرانی برای یک اجتماع کتک خوردن و بازداشت شدند!

۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

چهار مرد و یک توافق








من از موافقان تحریم اقتصادی، سیاسی ایران بودم. وقایع هشتاد و هشت و حکومتی تا بن دندان مسلح نشان داد چطور میتواند حتی از اعتراض با سکوت خونابه راه بیندازد. هزینه های گزافی که خرج شد برای فیلترینگ وکنترل اینترنت و بازداشتهای گسترده و دستِ خالیِ مردم یک دلیل داشت: همه فکر و ذکر حاکمیت تجهیز کردن سپاه و بسیج و اطلاعات برای سرکوب مردم خود. از آن سو کیست که از شیطنتهای جمهوری اسلامی در ناآرامی نوار غزه ، جنوب لبنان و حتی عراق خبر نداشته باشد. همه اینها باعث میشد موافق تحریم علیه دولت ایران باشم. دولتی که از هیچ راهی برای سرکوب مردم خودش و سپر بلا کردن مردم کشورهای دیگر ابایی نداشت و ندارد. اما سال 2011 بود که بیشتر از پیش ایمان آوردم تحریم باید بیشتر شود. در کارگروه دو روزه سازمان عفو بین الملل سوئد شرکت کرده بودم. نویسنده ای از انگلیس آمده بود که کارش اموزش اعتراضات مدنی بود. از نظر او تنها چیزی که جوابگو است اعتراض مدنی بود. به جز من و یک پسر دیگر از مصر همه سوئدی بودند. ما را به گروههای دونفره تقسیم کردند و از ما خواستند که یکی نقش دیکتاتور به عهده بگیرد و دیگری مردم. طرف من یک پسرسوئدی بود از گوتنبرگ. او دیکتاتور شد و من مردم، از بستن روزنامه ها شروع کرد تا زندانی کردن و درنهایت وقتی من در نقش مردم کار را به اعتراض در خیابان کشاندم او دست از قدرت برداشت! حالا نوبت من بود که دیکتاتور باشم واو مردم، ناخوداگاه هشتاد و هشت( که میشد 2009) جلوی چشمانم آمد، هرچه گفت تمام کارهایی که حکومت با مردم کرده بود را گفتم. بستن، زدن، بردن، کشتن! پسر بیچاره دیگر راهی به عنوان مردم به ذهنش نرسیده بود! زمان تمام شد و همه شروع کردند به گفتن اینکه کی پیروز شد ( در آن مدت زمان) اکثرا مردم پیروز شده بودند بجز گروه من، گروه مصری و یک گروه دیگر. همگروهی من گفت این دیکتاتوری اش خیلی قوی بود! و بعد توضیح داد چه گذشته و چطور مردم از دیکتاتور شکست خورد. بعد مربی گفت : همه میدونیم هیچ دیکتاتوری ماندگار نیست، اما فکر میکنید حالا که اعتراضات مردمی جواب نداده و مردم دیگر ناتوانند باید چه کار کرد؟ و آنجا بود که بحثها شکل گرفت و در نهایت مربی مذکور با استناد به مطالعات و تحقیقاتش در درجه اول تحریم  را راهکار دانست واگر جواب نداد دخالت نظامی بشر دوستانه.
توضیحاتش واضح بود، حکومتهای دیکتاتوری تنها دلیل ماندگاریشان قدرت نظامی شان هست. اگر از لحاظ مالی در مضیقه باشند هم باید تعدیل نیرو کنند هم نیروهای جان برکف دیگر نخواهند داشت و هم منابع نظامیشان کم میشود و وقتی ضعیف شوند دیگر درمقابل مردم نمیتوانند بایستند. وقتی سوال شد که خوب مردم هم این وسط آسیب میبینند جواب این بود: دموکراسی و آزادی بی هزینه نمی شود.
من از همان روز بیشتر از قبل مطمئن شدم تنها راه به زانو درآوردن حاکمیت در مقابل مردم همین تحریم هاست. در نتیجه با اینکه در آن زمان بیش از هر کسی به شرایط ثبات اقتصادی نیاز داشتم و با تحریمها بیشترین آسیب را میدیدم ذره ای بیشتر شدن تحریمها علیه ایران ناراحت نشدم. خانواده ام تحت فشار بودند و دوستانم و خودم، اما میدانستم باید هزینه داد و هزینه اقتصادی بسیار بهتر از هزینه های جانی است. البته این وسط همیشه سوداگران سواستفاده هایشان را میکنند، از دزدی های میلیاردی تا پولشویی ها، از دور زدن تحریمها برای وارد کردن اجناس لوکس اما عاجز بودن از دور زدن تحریم ها برای وارد کردن مواد اولیه نیاز مردم!!! اما تحریم ها سخت بود، دست و پای حاکمیت را بسته بود، میلیاردها پولی که میتوانست هزینه تجهیز بسیج و سپاه کند بلوکه شده بود. و همه اینها باعث شد عاقا تن به آن صندوقهای رای فرمایشی بدهد. این بار رای های مردم را خواندند و دولت روحانی سر کار آمد. من هرگز نمیتوانم باور کنم حاکمیت در مقابل مردم کوتاه امد، یا رای مردم حاکمیت را متحول کرد! چون که بسیار بسیار بیشتر از مشارکت 92 در 88 مردم مشارکت کردند و اگر قرار بود رای مردم و حرف آنها اهمیتی داشته باشد حاکمیت آن همه هزینه نمیکرد برای سرکوب و خفقان! تنها فشار تحریمها بود که حاکمیت را وادار کرد با حفظ ظاهر، حداقل تغییری در مسیر بدهد و راه چاره ای بجوید. در باره این دوسال مذاکره جانفرسا افراد با صلاحیت تفسیر ها کرده اند و میکنند. من فقط چند نکته را که از صبح در ذهن خودم هست دوست داشتم مطرح کنم. در واقع 
جواب این سوال را میخواهم به خودم و به مخاطبم بدهم: چطور با اینکه موافق تحریم بوده ام از توافق خوشحالم؟


به عنوان یک عاشق سیاست همیشه موافق سیاستِ بازی بودم. یادم هست حتی در زمانی که میرحسین موسوی بیانیه ها صادر میکرد از اینکه یکی میداد تا یکی بگیرد خوشم میامد. این اصل سیاست است. سیاست یا من یا تو نیست، سیاست من/تو هست. سیاست یعنی به موقع سازش به موقع جنگ. با اینکه از یک سری کارهای ظریف خوشم نمیامد که در عین حال باید قبول کرد که ماموری معذوری است، اما سیاست بازیش را دوست داشتم. ظریف به معنای واقعی کلمه یک سیاستمدار کار بلد هست. به موقع سر خم کرد، به موقع خندید و به موقع چشمهایش را گرد کرد، صدایش را بالا برد و انگشت اشاره اش را تکان تکان داد. تیم مقابل فهمید نه با یک ایدئولوگ دگم که با یک کار بلد طرف هست برای همین قطعا روششان عوض می شد. تیم مذاکره همه تحصیلکرده غرب بودند، چه بخواهیم چه نخواهیم این غرب لعنتی صد ها سال از ما در مسیر دموکراسی، مذاکره و سیاست پیش است و هرچقدر هم نخواهیم زندگی و تحصیل آن هم در علوم سیاسی و یا علوم مرتبط، آدم را با راه و چاه سیستم مذاکرات غربی آشنا میکند، حالا بماند که ظریف سالها در سازمان ملل بود و بیشتر موثر.
اما از نقش ظریف بگذریم من واقعا روز به روز دارم به روحانی علاقه مند تر میشوم. من به عنوان کسی که رای ندادم کمتر از او انتظار دارم چون از همان اول میدانستم شعار میدهد،و در حوزه حقوق بشر داخلی کاری از دستش ساخته نیست که همه میدانیم اصل و منبع کارکجاست. اما یک چند حرکت او و ظریف داشتند که شاید آرزوی من بود در دوران خاتمی این اتفاقات میفتاد. یکی از مهمترین هایش جسارت روحانی بود. خاتمی در مراسمی – که الان یادم نیست ولی به گمانم مراسم درگذشت پاپ بود- وقتی رییس جمهور وقت اسراییل که ایرانی الاصل بود و از قضا یزدی، به سمت او رفت به گفته یکی از همراهانش- که از اساتید ما بود واین داستان را برای من و دو سه نفر دیگر که میدانست سرمان درد میکند برای سیاست تعریف کرده بود- خاتمی با او دست داد اما تمام روز در اتاقش قدم میزد و و مریض شده بود و فکر میکرد حالا باید چطور پاسخگوی هوچی گران باشد؟! با تمام علاقه قلبی که به خاتمی دارم اما متاسفانه باید اعتراف کنم بسیار ترسو بود. حتی قبل تر از این ماجرا، در مقر سازمان ملل و زمان سخنرانی اش که میگفتند جوری تنظیم شده که با کلینتون در یک روز است و خیلی خوب یادم هست همه منتظر بودند یک اتفاق تاریخی بیفتد و این دو با هم روبرو شوند و دست بدهند اما خاتمی به نوعی از این وضعیت هم گریخت. خاتمی آن زمان هنوز در اوج بود و هنوز حاکمیت در شوک رای بیست میلیونی. هنوز بحرانهایش شروع نشده بود و یک حامی عظیم به نام "مردم" را پشت سر داشت، اما جرات و جسارت روبرو شدن باخطر را نداشت. اما روحانی، کسی که کشوری را که تحویل گرفت صدها برابر بدتر از زمان خاتمی بود و فردی که از همان اول با بحرانها روبرو شد و محبوبیت مردمی خاتمی را هم ندارد، ترسو نیست. او به پیام تلفنی اوباما پاسخ داد و احتمالا پیش خودش فکر کرد یا مرگ یا شیون! همین کار را وزیر او کرد، بدون ترس با جان کری دیدار مستقیم کرد، دست داد، با هم قدم زدند و حالا انقدر این اتفاقات عادیست که یادمان رفته روزی روزگاری تمام این اتفاقات میتوانست بزرگترین بحرانها را شکل بدهد. در واقع ظریف و روحانی هم مطمئن از بازی بلد بودن خودشان بودند، هم مطمئن از حمایت مردم و هم مطمئن از اینکه میشود بعضی ها را در عمل انجام شده قرار داد. مثل رفتارهای ما بچه ها با پدر مادرها، خیلی مواقع برای کارهایی خط و نشان های فراوانی بود اما وقتی کار خودمان را 
میکردیم نهایت دو تا داد بود یا دو تا تو سری! و از آن همه خط و نشان هیچ خبری نمیشد!
به نظر من مهمترین عنصر موفقیت روحانی و ظریف همین جسارتشان بود که امیدوارم به مسائل داخلی هم کشیده شود.


 اما همه این اتفاقات خوب، این دیپلماسی، این اتفاق تاریخی ( فارغ از نتایج خوب یا بدش) مدیون و مرهون مردان بزرگی به نام اوباما و کری است. اوباما با بی محلی به تمام فشار های جمهوریخواهان، با لیلی به لالا نگذاشتن بچه ننر آمریکا، اسراییل، و با باور به کارکرد دیپلماسی قدمهای اصلی را برداشت و شانس آوردیم روحانی و ظریف طرف مقابلش بودند که قطعا نه تیم جلیلی این دیپلماسی را میفهمید نه تیم خاتمی جرات و جسارت بازی داشت.



 به قول انگلیسی ها آخرین نکته اما نه کم اهمیت ترین، نباید فراموش کرد که بعد از 6 سال گرگ پیر سیاست ایران نشان داد هنوز تیم او و تربیت شدگانش میتوانند گرداننده باشند. بعد 6 سال از رقیبِ در قدرت محض انتقام خوبی گرفت. گرگ پیری که قطعا پشت پرده تمام این سیاست بازی ها بود.

حالا توافق شده، چه خواهد شد معلوم نیست. بعید میدانم وضعیت معیشتی تغییر چندانی کند، اما باز شدن درهای تجارت با دنیا قطعا تاثیرات مثبت در شرایط بازار ایران خواهد داشت. نمیدانم برسر داروها چه میاید، هرچند بسیاری از این پولهای آزاد شده راهی سوریه و عراق و غزه می شود، اما باز شاید دری باز شود برای مردم.   راستش نمیدانم حالا حاکمیت چه بهانه ای برای دشمن تراشی میسازد، اما میخواهم امیدوار باشم به اینکه حکومت به زانو در آمده و دیگر نوبت اصلاحات داخلی است و اتفاقات تاریخی داخلی.



پی نوشت: کم و کاستی های متن را ببخشید، مدتها بود چیزی درباره سیاست آنهم به این مفصلی ننوشته بودم.

۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

آزادی بیان در اروپا


 آزادی بیان ثمره مبارزات مردم فرانسه است. مبارزاتی که با شعار "آزادی، برادری و برابری" برپا شد. ادمهای بزرگ آن دوران جمع شدند تا پایه و اساس حق بشری رو تدوین کنند. آزادی بیان در مقابل قدرت مطلقه کلیسا- مذهب- شکل گرفت. چیزی که کلیسا- مذهب- به خودش اجازه میداد از دیگران دریغ کند و خوب و بد را تشخیص بدهد. کسی حق نداشت چیزی جز اموزه های کلیسایی بگوید. وگرنه توهین به مقدسات بود. آزادی بیان یک تعریف کلی دارد: "هر کسی حق دارد بدون ترس و واهمه باورهای خود را به هر روشی که میپسنند بیان کند". با این تعریف کلی همه انسانها حق دارند حرف و نظر و باورشان را بیان کنند. هیچ کس هم حق ندارد این حق را از کسی بگیرد.
آزادی بیان، مثل باقی مفاهیم اجتماعی- سیاسی- انسانی، به مرور زمان دستخوش تغییراتی شد جاهایی محدودتر شد و جاهایی باز تر.  مثلا در بیشتر کشورها نوشتن و تایید هولوکاست ونسل کشی ممنوع است. البته در واقع ممنوع نیست "بهتر" است گفته نشود. کمی که به قضیه عمیق شویم و البته کمی به عمق فاجعه نگاه کنیم میبینیم بیان هم رایی با اتفاق هولوکاست فارغ از اصول انسانی است. هولوکاست یک فاجعه انسانی بود که انسانهای زیادی صرفا بخاطر نژادشان- نه حتی دین- بی هیچ دلیلی راهی اردوگاههای مرگ شدند و زنده زنده سوزانده شدند. دفاع و تایید چنین عملی با استفاده از آزادی بیان ، استفاده از یک اصل حقوق بشر علیه اصل دیگر حقوق بشر –حق حیات- که بسیار مهمتر هست،  است. انسانهای زیادی میتوانند باور داشته باشند که عده ای پست تر از عده دیگر هستند. اما دفاع از کشتار و مطرح کردنش را نمیشود در زمره آزادی بیان قرار داد. این مسئله مسئله اعتقادی و مذهبی نیست بلکه یک مسئله انسانی است. بسیاری یهودیان کشته شده شاید هیچ باور مذهبی هم نداشتند صرف یهود بودنشان- یهود بودن بار مذهبی ندارد یعنی مثل مسیحی بودن و مسلمان بودن نیست، یهود بودن یعنی نژاد یهودی یا به قولی بنی اسراییل-  کشته شدند. باورهای نازی که به برتری نژادی میپردازد و باقی مردمان را سزاوار مرگ میداند یک باور ضد انسانی است که بیانش موجب تهدید زندگی انسانهای بسیاری می شود.  پی محدودیت برای این نوع عقاید نه تنها مغایر با آزادی بیان نیست که لازمه فرم دادن به آزادی بیان است. اما کشیدن کاریکاتور، نقد یک مذهب و پیروانش موجب تهدید زندگی آن افراد نمیشود. فقط باورهایشان مورد نقد و تمسخر قرار میگیرد. در جامعه ای که به اصل جدایی دین از سیاست، غیر مقدس بودن مذهب و هر باور دیگری اعتقاد راسخ دارد، نقدو تمسخر مذهب منافاتی با آزادی ندارد. این اتفاق نه فقط درباره اسلام که درباره تمام ادیان الهی صورت میگیرد. در دوران میانی بیان حرفی خلاف باور مذهبی و قدرتمنداران مذهبی- کلیسا و کلیسایی ها- با مجازات مرگ روبرو بود. اما دستاورد اصلی تمام مبارزات پروتستانیسم یا اصلاحات دینی در اروپا برداشتن قداست از مذهب کاتولیکی بود. هرچند که این قداست از شاخه ای به شاخه دیگر رسید اما در نهایت مسیر اروپا مسیری بود برای رسیدن به زدودن قداست از مذهب.  برای طی همین مسیر هست که اگر کاریکاتور مسیح کشیده شود یا موسی ، شاید مذهبیان مسیحی و یهودی اعتراض کنند که اعتراض هم حق مسلم است و متناسب با آزادی بیان، اما این دلیلی نمیشود که بگویند بخاطر اینکه به مقدسات ما توهین شده حق آزادی بیان را از این مجله بگیریم. به قول آقای سرکوهی اگر بخواهیم لیستی از این که چه چیزی توهین محسوب میشود تهیه کنیم باید مجمعی بزرگتر از سازمان ملل داشته باشیم و لیستی چند هزار موضوع! در واقع باید دید توهین چه چیزی هست؟ شاید چیزی که از نظر من توهین باشد از نظر دیگری توهین نباشد. اینکه من نوشته های یک روزنامه را دوست نداشته باشم یا حرفهای یک سیاستمدار، یا یک فعال سیاسی و اجتماعی را ، و اگر فکر کنم با حرفهایش دارد به باورهایم چنگ می اندازد، دو راه دارم؛ یا از حق آزادی بیان استفاده میکنم و برای رد حرفهایش استدلال میاورم، یا ترجیح میدهم چنین نظراتی را نخوانم، نشنوم و نبینم. چون من فکر میکنم او دارد به باورهایم توهین میکند و خودش فکر میکند دارد براساس حق آزادی بیان باورهایش را بیان میکند بدون ترس و واهمه. حالا این بحث  را برسانیم به باورهای مذهبی. کشورهای مختلف محدودیتهایی برای آزادی بیان- نه سلب حق آن بلکه محدود کردنش برای دور کردن تنش از جامعه- ایجاد کرده اند اما پاسخ اینکه چرا فرانسه چنین محدودیتهایی ایجاد نمیکند را باید در تاریخ پر اتفاق این کشور جستجو کرد. فرانسه کشوری است که خونهای زیادی در راه آزادی ریخته شده، مذهب و قدرت مذهبی ضربه های مهلکی به حقوق انسانی زده. پایبندی این کشور به اصل آزادی بیان بدون محدودیت بخصوص در قبال مسائل مذهبی، در واقع پایبندی به اصول انقلابهایش هست. اگر امروز فرانسه قانونی تصویب کند که در آن نقد باورهای مسلمانان و یا کشیدن کاریکاتور از افراد مقدس اسلامی ممنوع شود، یعنی بازگشت به قرنها پیش. چون بلافاصله مسیحیان متعصب هم خواستار این میشوند که به مقدساتشان- پاپ و انجیل- توهین نشود، یهودیان مذهبی هم خواستار میشوند که هیچ نقدی به باورها و پیامبرشان نشود. و این یعنی نابود کردن تلاش چند صد سال مبارزات آزادیخواهی. کشورهای دیگر این پیشینه را به شکلی که فرانسه داشته ندارند.
خلاصه کلام، به سخره گرفتن باورها و مقدسات مذهبی به معنای توهین نیست و نمیشود صرف اینکه یک دسته ای فکر میکنند که به مقدساتشان توهین شده برای آزادی بیان حد و مرز گذاشت. اما بیان آرا و عقایدی که موجب مرگ انسانی میشود، یا دفاع از کشتار و جنایت هست مغایر با اصول انسانی است و باید محدود شود. یک عده استدلال دارند که آزادی بیان برای تمسخر باورهای مذهبی باعث ایجاد نفرت در جامعه مورد تمسخر قرار گرفته میشود  و برای دوری از تنش از نظر اخلاقی بهتر است بیان نشود و بلافاصله مقایسه میکنند با مسئله هولوکاست یا ممنوعیت باز نشر عقاید هیتلر. اما به نظر من – بنا به دلایلی که بالا ذکر کردم- این قیاس ها مع الفارغ هستند. اگر بخواهیم به مقدسات هر دسته و گروهی اخلاقا احترام بگذاریم چیزی به اسم ازادی بیان باقی نمیماند. بهتر است به جای محدود کردن آزادی بیان، میزان تحمل را در افراد دیگر بالا ببریم و یا آن افراد با استفاده از آزادی بیان بدون ایجاد رعب و وحشت و تهدید به نقد آن عقیده و بیان بپردازند. اینکه در این مسئله مسلمانها قشر آسیب پذیر به حساب میایند دلیلش این است که دیگر مذاهب این دوره ها را طی کرده اند و در واقع جوامع مدرن و دموکرات پایبند به اصول حقوق بشر- به صورت نسبی- این راهها و بحثها را رفته اند و نتیجه اش پیروزی حق ازادی بیان بر باورهای مذهبی بود. مسلم هست که فرانسویان با پیشینه تاریخی مبارزه برای حق ازادی بیان و آزادی خواهی تن به خواسته های اقلیتی متعصب نخواهند داد.
در پایان از بحث فرانسه  ازادی بیان خارج شویم و به آزادی بیان در فضای مدیای ایرانی بپردازیم. من یکی از کسانی هستم که با استفاده از حق آزادی بیان، انطور که خودم دلم میخواهد بی ترس و واهمه نظرم را درباره موضوع و یا افرادی ابراز میکنم. در بسیاری مواقع از کلماتی چون احمق، نادان و بی فرهنگ استفاده میکنم که به زعم بسیاری این ها توهین محسوب میشود اما از نظر خودم بیان واقعیت سطحی نگری و کم دانی افراد. به هر حال هیچکس حق ندارد این حق را از من بگیرد که حرفی نزنم. لزومی هم ندارد که به من احترام بگذارند. یکی از جمله های به غلط رایج شده این روزها این است که "من به عقیده شما احترام میذارم" ، در حالیکه مخالف آن عقیده هستیم. درواقع به قول مهدی خلجی این وظیفه شهروندان نیست که به عقیده هم احترام بگذارند- فقط میتوانند به عقیده های هم گوش بدهند و مانع از ابراز عقیده بخاطر مخالف بودن نشوند-  بلکه دولتها هستند که باید به تمامی عقاید تا جایی که با جان انسانها سرو کار ندارد احترام بگذارند و فضایی ایجاد کنند تا همگی بتوانند از حق ازادی بیان استفاده کنند. پس تا وقتی که صحبت و نظر من باعث سلب حق حیات یا سلب حق آزادی بیان و بازی با آبروی افراد نشده، هیچ چیز توهین و بی احترامی و غیر بشری نیست. تنها مواردی که به نظرم باید مانع از آزادی اش شد آرا و عقاید و باورهایی است که تحجر و توحش دارد و به اصطلاحی دشمن انسان و آزادی است. هر چیزی دیگری که به نظر ما توهین است تنها راهش مجادله و گفتگو است نه تقاضای محدود کردن حق آزادی بیان یا دستور قتل!

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

سوزن به خود جوالدوز به دیگران

ايرانياني از ديروز شروع کردند به خرده گرفتن حضور نتانیاهو، و زیر سوال بردن کل حضور مردم و راهپیمایی بزرگ و یکدست پاریس که برای یک هدف بود: حمایت از آزادی بیان.
کامنتها را میخوانی نمیدانی سرت را به کدام دیوار بزنی. تصور کنید ابلهانی هستند که راهپیمایی دیروز را با راهپیمایی 9 دی مقایسه میکنند و ادعایشان هم این بود که هر دو حکومتی بودند نه مردمی!!!!!!!!! یک نفر نیست به این ها بگوید- البته میگویند ولی این افراد نمیخواهند بشنوند- دولت کشورهای دموکراتیک با رای مردم، بر اساس یک مبارزه انتخاباتی درست و در آزادی کامل رسانه و مطبوعات با دهها مناظره و بحث و جدل وسخنرانی های انتخاباتی بی نیاز از خطوط قرمز تشکیل میشود و مردم این کشورها به دولت هایشان اعتماد دارند و دولت یک کشور دموکرات یعنی نماینده مردم با تفکرات مختلف. مقایسه دعوت دولت فرانسه از مردم کشورش برای راهپیمایی با دعوت حکومتی که اساسش دیکتاتوری است و ذره ای از آزادی انتخاب در آن نیست واز قضا همان دوره دولت وقت یک دولت برآمده از کودتای انتخاباتی بود و کلا رسانه آزاد هم وجود ندارد که صدای مخالفین بیاید و از آن بدتر اینکه خیلی از افراد شرکت کننده در راهپیمایی ها با زور و اجبار کارمند دولت بودن و یا گرفتن پول و ساندیس، هستند، یک مقایسه مضحک و احمقانه است.
و اما حضور نتانیاهو و چند نفر دیگر که از قضا چشم ایرانیان تیز بین فقط نتانیاهو را دیده نه بقیه را (ولی اروپایی ها به حضور همه آنها اعتراض داشتند) فقط یک سوی قضیه است و اصل قضیه این بود که هیچ چیزی نباید مانع فرد و افراد از بیان دیدگاهش شود. – دیدگاهی که به هیچ فردی آسیب نمیرساند، نه که به باورهایش توهین میشود- دیروز همه جمع شدند تا بگویند در برابر تروریسمی که بر علیه بیان عقیده و آزادی بیان به وجود آمده تمام دنیا متحد است. اینکه یک نفر را صرفا بخاطر عقیده اش بکشیم با اینکه یک نفر را در جنگ بکشیم کمی فرق دارد! از نظر من خیلی فرق دارد ولی با ارفاق میگویم کمی فرق دارد! حداقل این که در اسراییل در ماه آگوست در روزنامه هاآرتص- مهمترین روزنامه اسراییلی- دو روزنامه نگار یادداشتی نوشتند علیه نتانیاهو و کارهایش و کشتار آن روزها که صد تا عرب ننوشتند! آن دو روزنامه نگار زندانی نشدند، شکنجه هم نشدند، روزنامه هم تعطیل نشد! حتی امروز همین روزنامه ریز جزییات اینکه نخست وزیرشان دعوت نبود ولی خودش را رساند نوشته بود و از ریز رفتار عصبانی هولاند هم نوشته بود. به جای پس و پیش کردن ماجرا به نفع نخست وزیرش!
حالا جالب این است که این ایرانیان عزیز دل بند حقوق بشر شناس! چند تاییشان در روزنامه های داخل ایران قلم میزدند که وضعیتش مشخص است! بیشتر آنها که من کامنتهایشان را مستقیم وغیر مستقیم خواندم مشوق رای دادن مجدد در سیستم ناسالم انتخاباتی بودند و خب باید به عرضشان برسانم که انقدر از نتانیاهو بیزارند بخاطر کشتار جنگی اش، در کشورشان همین روزها قرار است یک انسان، یک جوان را بخاطر عقیده اش اعدام کنند، و همین آقایان و خانمها نمیگویند ما فردا در هیچ چیز کشور مشارکت نمیکنیم چون این اتفاق افتاده! – بعضی از این عزیزان ساکن فرانسه بودند و گفته اند به دلیل حضور نتانیاهو در راهپیمایی شرکت نمیکنند- اینها نمیگویند که خیلی مواقع به کسانی بدتر از نتانیاهو اقتدا کرده و میکنند! و با جمله" مصلحت اینه..." یا " حالا وقتش نیست..." قضیه را توجیه میکنند.
این ایرانیان عزیزی که انقدر براشون حقوق بشر اهمیت دارد و حقوق انسانی اولویت است دیروز قهرمان جدیدشان علی مطهری را بخاطر اینکه درباره حصر صحبت کرده وبهش حمله شده تا عرش اعلا بردند و نفهمیدند که همین فرد در همان صحبتها علیه زنان چقدر سخنوری کرده! این دسته افراد سخنان هادی غفاری را استاتوس میکنند و یادشان میرود ایشان اوایل انقلاب چه سمتی داشته!
چرا راه دور برویم همین انسان دوستان امروزی که به بودن کسی که در دفاع از کشورش در برابر تروریستهای حماس دیوانه وار دست به حمله زده-  بگذریم از شیطنتهای حماس برای  بالا بردن آمار کشته ها با پناه بردن در مدارس و مناطق مسکونی- اعتراض دارند یک سال ونیم پیش روزی که فرمان دهنده قتل دهها نویسنده و فعال سیاسی و مدنی، درون و برون مرزی رد صلاحیت شد ماتم زده شده بودند که حالا به چه کسی رای بدهند!

روز به روز نه از مردم ایران، اما از قشر پر مدعای شبه روشنفکر و فعال سیاسی داخل و خارج ایران بیزار میشوم. یک نفر نیست به اینها بگوید تحلیلهای تخیلی تان از اوضاع اروپا را بگذارید برای خودتان و بچسبید به رساندن ایران به یک دهم دموکراسی اروپا!

حضور تمام رهبران کشورهایی که در آن ازادی بیان و رسانه وجود ندارد در راهپیمایی دفاع از ازادی بیان محکوم است، شرکت کسانی که دستشان به خون مردم هم الوده است محکوم است. اما اصل این تظاهرات اتحاد در برابر تحجر و توحش بود. و یا زیباترین جمله که تیتر روزنامه ایندیپندنت بود: "میخواستند فرانسه را به زانو در آورند، اروپا به پاخاست!"
باور کنید فهمیدن این تفاوتها سخت نیست. دیروز در راهپیمایی پاریس، یک میلیون از هر نژاد و رنگ با هر مذهبی جمع شدند که بگویند از ازادی بیان، این اساسی ترین اصل دموکراسی حمایت میکنند و هیچ کس حق ندارد کسی را برای ابراز عقیده اش بکشد!
مجله شارلی ابدو یک مجله بینهایت چپ بود که خیلی هم مخالف داشت اما دیروز یک میلیون نفر به تنها چیزی که فکر میکردند نه شارلی ابدو برای شارلی ابدو، که به شارلی ابدو برای حق آزادی بیان و امنیت داشتن بود. حداقل در این مورد نتانیاهو کسی را نکشته * اما حماس نازنین این دوستان برای هر کس که منتقدش باشد مجازاتهای سنگینی در نظر میگیرد!
خواهش میکنم اروپا را بسپارید دست خودشان که این همه سال دموکراسی و حقوق بشر را تمرین میکنند و هر روز قدم های بزرگتری برای رسید به آن بر میدارند. و شما لطفا بی استفاده از تئوری های این قاتلین و جنایتکاران وبدون الگو برداری از اینها، کشور خودتان را به دموکراسی برسانید- انها هم که در دل این غرب جنایتکار هستند بهشان توصیه میکنم از این کشورهایی که حقوق بشر در آنها رعایت نمیشود و دستشان به هزاران خون الوده است کوچ کرده و جایی در این کره خاکی پیدا کنند و حقوق بشر خودشان را بسازند و البته یادشان باشد که اگر مذهبی هستند اساس دینشان و گسترشش با کشتار بود، اگر چپی هستند سردمدار تفکرشان یکی از ده جنایتکار تاریخ جهان بود – البته باقیشان هم در رده های پایینتر- و اگر اصلاح طلب هستند یادشان باشد از گنجی و حجاریان، جلایی پور و عبدی تا خاتمی و موسوی و کروبی مستقیم و غیر مستقیم  دستهایشان آلوده است. یا سکوتشان منج به امتداد الودگی شده.

·       اعلام شده نتانیاهو در غزه 7 روزنامه نگار را کشته، من اسم این رو ترور روزنامه نگار برای آزادی بیان نمیذارم! در آن روزها جنگ بوده، و در این جنگ روزنامه نگارها کشته شدند، مثل بسیاری خبرنگار و روزنامه نگار که در مناطق جنگی کشته شدند. اما محمود عباس در سال 2013 سه تن را فقط به جرم توهین به شخص خودش به زندان انداخته! تازه محمود عباس یکی از محترم ترین و محبوب ترین رهبران سیاسی جهان هست که نقش تاثیر گذاری در بحث های پذیرش فلسطین به عنوان کشور مستقل در کشورهای اروپا- متحدان دیرینه اسراییل - داشته است.

مواضع من:
تانياهو يك يهودي خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه اسراييلي ها دو بار اين فرد رو انتخاب كردند به عنوان گرداننده كشورشون! 
حماس يك گروه مسلمان خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه مردم غزه بارها اين گروه را به عنوان گرداننده منطقه شان انتخاب كردند! اين دو وقتي رو به روي هم قرار ميگيرند فقط به فكر ارضاي ديوانگيشان هستند و با تمام قوا به كشتار ميپردازند. حرف هيچ كس هم در لحظه اوج ديوانگي و نياز به خون ريزي به گوششان نميرود! يك سمت شروع ميكند و سمت ديگر جواب ميدهد اين وسط قدرت بيشتر و تجهيزات بيشتر كشتار بيشتر راه ميندازد! علت شروع كردن هم معمولا بهانه هاي بيخود يا شیطنت هست براي همان نياز سالانه به خون و خونريزي و يا "جلب توجه"! آدمهاي متعصب به عقيده- از عقيده مذهبي تا سياسي و فلسفي- دلشان جلب توجه ميخواهد، حالا اين جلب توجه ميتواند با عريان شدن باشد - گروه فمن- يا حمله هاي توهين آميز به باور عده اي ديگر- "برخي" نوشته هاي "برخي" آتئيست ها- يا قتل و ترور باشد- ترورهاي اخير، يا تيراندازيهاي مدارس در امريكا- و يا حضور در يك راهپيمايي در دفاع از آزادی بیان ومقاومت دربرابر تروریسم!

نتانياهو اين بار روش آخر را انتخاب كرد، هرچه با عزت و احترام گفتند "نيا" حرف گوش نكرد، و خودش را چپاند آن وسط! رديف اول راهش ندادند، باز خودش را چباند، اتوبوس سوارش نكرد باز ادامه داد چون هرچه تلاشش را نشان بدهد در برابر طرفدارانش بيشتر وجهه قرباني و مظلوم را پيدا ميكند حتي اگر در باقي دنيا تمسخرش كنند! اما همه اينها رو نوشتم تا موضعم در قبال نتانياهو روشن باشد. نتانياهو يك مذهبي متعصب ابله است كه متاسفانه دارد كشوري پر حساسيت را ميگرداند و تصميمات احمقانه اش باعث مرگ هزاران كودك و پير و جوان ميشود و افزايش تنش و نفرت بين دو ملت! اما قطعا همه يهوديها و اسراييليها نتانياهو نيستند همانطور كه همه ما احمدي نژاد نبوديم! 



-         من خودم تا سال 88 در ایران رای دادم، خاتمی رو هنوز دوست دارم، موسوی و کروبی برایم شخصیتهای فوق العاده ای هستند و مردان بزرگ تاریخ این روزها ایران، اما این سوی قضیه به دیگران خرده نمیگیرم چون آنوقت این ارادت من به موسوی و کروبی زیر سوال میرود. امیدوارم واضح بوده باشد! 

۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

دعوای خواهر و برادر

بچه بودم مثل تمام خواهر برادرها با برادرم دعوا داشتیم و آن هم چه دعواهایی. برادرم 6 سال از من بزرگتر بود( یعنی هست ). مثل تمام پسرها و برادرهای آن سالها تخت تاثیر جامعه، خانواده، مدرسه فکر میکرد تمام خانه باید زیر نظرش باشند و فکر میکردم چون پسر هست و مرد هست پس "حق" دارد. اما از بد شانسیش خواهر کوچکترش از بچگی این حرفها در مغزش نمیرفت. از همون بچگی مبارزه میکرد بدون آینکه بداند اینها مبارزه است. بگذریم، دعوا داشتیم برای هر چیز کوچک. برادرم بزرگترین اتاق خانه را در اختیار داشت اما اتاقهای دیگر را هم غصب میکرد. سالها کسی جرات نداشت این حکمرانی و غاصب بودن رو از برادرم بگیره. و من همیشه فکر میکردم همه خونه طرفدار اون هستند و من تنها هستم و باید یک تنه بجنگم. برادرم تصمیم میگرفت من چه زمانی تلویزیون ببینم، چه برنامه ای ببینم، نوجوان شدم تمام مکالمات تلفنیم ضبط میشد، رفت و آمدهام کنترل میشد و کسی هیچی بهش نمیگفت. زورم بهش نمیرسید، خیلی ازش ضعیف تر بودم، نه قدرت دستش رو داشتم که موقع کتک کاری ضربه هایم به اندازه ضربه هایش دردناک باشد، نه اصلا توان پس گیری تمام حق و حقوق غصب شده ام. اما سکوت دیگر اعضای خانواده من رو وا میداشت به واکنش. وقتی برای لج من رو درآوردن کانال مورد علاقه ام رو درست وسط تماشا کردن برنامه مورد علاقه عوض میکرد من شروع میکردم به جیغ و داد زدن، بعد شروع میکردم به زدنش و البته کتکی میخوردم به مراتب بدتر.رفت و آمدم را کنترل میکردم گزارش میدادم به خانواده که چه روزی دوست دخترش به خانه ما امده! کلید اتاقم رو برمیداشت میرفتم کلید کمد خصوصیش را از هزار توی پنهان شده پیدا میکردم و وسایلش رو کش میرفتم. و بعد کتک مفصلی نوش جان میکردم و کسی از من حمایت نمیکرد. بزرگتر شدم دعواها خونین میشد. بزن بزن به قصد کشت. اون میزد من گاز میگرفتم، اون میزد من لباس تنش رو پاره میکردم. پدرم تهدید میکرد هر دو رو از خونه بیرون میکنه، مادرم هم به گریه میفتاد که آخه چه مرگتونه.. و البته من ذلیل مرده دیچیک بودم که میدونم زور اون بیشتره ولی باز کرم میریزم!
کسی که اون وسط آسیب میدید و چیزی به دست نمیاورد که حتی محکوم هم میشد من بودم. با دست و پایی کبود!
بزرگتر شدم روش مبارزه ام عوض شد. یعنی هر کاری میکرد من سکوت میکردم و میذاشتم عمق فاحعه رو ببینند اطرافیان و سکوت من رو هم ببینند. چندین بار که اتفاق افتاد جواب داد. سالها گذشته از اون روزها اما برادر من دیگه غاصب نیست. حداقل برای من! از راه دور هنوز بر وسایلم کنترل دارم، بین من و اون اگر من حرفی بزنم بیشتر تاثیر دارد تا اون.

خانه ما را میشود اینطور تقسیم کرد، من حماس بودم، برادرم اسراییل، مادرم آمریکا، پدرم اتحادیه اروپا و خواهرم اتحادیه عربی.

من تا وقتی با کم زوریم دست تو سوراخ مار میکردم جز اسیب به خودم چیزی نصیبم نمیشد و پدر و مادر در عین اینکه زورگویی بردرم رو میدیدن و محکوم میکردن ولی کاری نمیتونستن بکنند و من رو هم متهم میکردند. خواهرم هم با اینکه هم درد بود ولی هیچ غلطی نمیکرد.
روش رو که عوض کردم همه با من همراه شدند. و اسراییل خانه ما تبدیل شد به یک آدم سر به راه مطیع!

پی نوشتها:
1- نمیخواستم اینجا درباره مسائل اینچنین چیزی بنویسم ولی اخبار رو که خوندم- البته نه به زبان فارسی، بلکه اخبار سوئدی و انگلیسی، به شدت اشک ریختم از این همه کشتار که درسته توسط اسراییل هست اما کرمش رو حماس ریخته و نه فقط خودش که مردم بیگناه رو هم به دست یک دیوانه سپرده برای نابودی.
چیزی که باعث شد این ر بنویسم اتهام زنی برخی ایرانیان به مدیای غربی است. در ده روز اخیر من هرچه خبر از مدیای غربی خوندم علیه اسراییل بود. اولا رسانه کارش خبرگزاری است و باید تا جای ممکن بی طرف باشد. ولی حتی در نوع خبر رسانی هم به نظرم به سمت غره بودند مخصوصا سوئدی ها که آنچنان از مرگ ومیر ها نوشتند و احساسات رو تحریک میکنند که حس میکنی همین الان در غزه یکی از آن تیر خورده هایی. آن چهار کودک فلسطینی رو یک روزنامه نگار عرب تبار سوئدی گزارش داد و در تمام دنیا انعکاس یافت نه یک روزنامه نگار ایرانی ضد اسراییلی!  و خیلی اتفاقهای دیگر. نمیدونم چطور انقدر بی دلیل ادعا میشه رسانه غربی طرف و جانب اسراییل هست. من تا امروز هرچه دیدم در محکومیت هر دو بود اسراییل و حماس.
2- این روایت از دعوای خونین با برادر مربوط به خیلی خیلی سال پیش میشه. و ربطی به این روزها نداره. هرچند دعواهای تاج و جری تمام نشدنی است ولی از برادر غاصب غیرتی مردی این روزها کنارم هست که اگر نبود شاید خیلی از تابوها رو نمیشکستم! همیشه بهش مدیونم از این بابت.

۱۳۹۳ تیر ۱۸, چهارشنبه

یارِ دبستانی من

همین موقع ها بود.. 15 سال پیش
.
.
.
باتوم
.
.
.
خون
.
.
.
تیر
.
.
.
اعتراض
.
.
.
میکشم میکشم آنکه برادرم کشت!
.
.
.
توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد
به مادرم بگوید دیگر پسر ندارد
.
.
.
23 تیر
.
.
.
اشک تمساح
.
.
.
ریش تراش دزدی
.
.
.
 تبرئه با خنده تهوع اور
.
.
.
اما این پایان ماجرا نبود و نیست  و نخواهد بود. روزی دوباره ما فریاد میزنیم: یار دبستانی من، با من و همراه منی.. و ان روز خنده بر لبانمان داریم برای به زانو در آوردن ظلم. و ظلم پایدار نمیماند و عزت عزت ها برقرار است.  

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

سر اومد زمستون

راستش باید اعتراف کرد ، اعتراف کرد که استدلالات درست بود و بر اساس واقعیت اما نتیجه انطور نبود که از آن استدلالات در میامد، یعنی تا این لحظه که مینویسم نتیجه همان حداقل احتمالی است که میبینیم به وقوع پیوست. پس همانطور که بارها گفتم بسیار از خوشحالی مردم ایران خوشحالم.
نمیدونم چرا ولی تمام امروز یاد دو خرداد 76 بودم، داستان تکرار تاریخ در ایران هم داستان جالبیست. حالا یک نقطه عطف دیگر که باید باور کنیم باز سر منشاش خاتمی بود، خاتمی حمایت کرد، و حمایتش میلیونها رای ریخت به نام روحانی.
گفتنی ها رو همه دارند میگن و مینویسند، بعد از مدتها دوباره شورو هیجانی در مردم به وجود آمده، امیدوارم ماندگار باشد، امیدوارم مطالباتمان فراموش نشود، امیدوارم دو فردای دیگر وقتی در جایی میگویند رییس جمهورتون روحانیه سرمون رو بالا بگیریم بگیم بله!
نمیدونم روحانی چقدر تغییر کرده اما امیدوارم الگویش موسوی باشد.
از رای نداده ام پشیمان نیستم و دهها بار دیگر بشود جمعه 24 خرداد 92 ، من رای نخواهم داد. دلایلش هم بارها نوشتم!
شاد باشید و به امید روزهای بهتر و آباد تر و آزادتر
پی نوشت: من برگشتم به وبلاگ فارسی هربار فیلتر یا مسدود شد به اینجا سر بزنید ادرس جدید بگیرید:)

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

آرزو بر ایرانیان عیب نیست


برای مشارکت سیاسی باید اصول و خط قرمزی داشت، این اصول و خط قرمز پرنسیب افراد را مشخص می کند، متاسفانه از ابتدای انقلاب این اصول و خطوط قرمز و در نهایت پرنسیب انچنان در هم شکسته شده که تقریبا کمتر افرادی هستند که هنوز آن را حفظ کرده باشند. به بهانه اصلاحات و هزینه ندادن های گزاف تن به هر خفتی دادند در هیچ جای دنیا و تاریخ سیاسی کشوری افتخار نیست اما تقریبا در ایران تبدیل به افتخار شده و البته رهروان این مکتب "خواری مدرن" هرگونه نقد روششان را "توهین" تلقی میکنند و البته خود را حق مطلق زیرا فکر میکنند دارند با مشارکت سیاسی به هر قیمتی درایت و شعورشان را از مفهوم "اصلاحات" نشان میدهند. شاید هم درست میگویند ، در هر حال نظرشان قابل احترام است اما من مخالف آن هستم.
فعال سیاسی و تحلیل گر مسائل سیاسی نبودم و نیستم، اما پیگیرش بودم و در حد یک فرد و شهروند ایرانی حق ابرازش را دارم، اما من قرار نیست خط و ربط و راه حل بدهم، کما اینکه بسیاری از این تازه تحلیل گرها که به واسطه انتخبات هشتاد و هشت راهی دیار غربت شدند هم از نظر من صلاحیت ندارند، تحلیل گر باید تحصیلات آکادمیک در زمینه مربوطه را داشته باشد یا تجربه کاری  و تحقیقی فراوان که بعید میدانم نیمی ازتحلیل گرهای امروزی واحد این شرایط باشند. پس لطفا خوانندگان این سطور توقع راه حل از یک فرد عادی نداشته باشند.
هرچند پیش از شروع ثبت نام کاندیداها نظرم را که چرا رای نمیدهم در دو پست نوشته بودم و هیچ تغییری نکرد، اما برای بحث های متعددی که این روزها انجام دادم خواستم این را به عنوان آخرین نظر شخصیم بنویسم، من رای نمیدهم، زیرا برای خودم اصول و خطوط قرمزی داشتم که همه انها مابین 30 خرداد 88 و 25 بهمن 89 شکسته شد. اصول من به من اجازه نمیدهد بیش از این تن به سازش بی فرجام بدهم پس رای نمیدهم. اصول من چیزهای بزرگی نبودند حداقل های هر انسانی برای مشارکت سیاسی بودند که حالا دیگر وجود ندارند. اما این روزها میبینم که بسیاری تلاش دارند که مردم را به پای صندوق رای بکشند و از سوی دیگر عده ای هم تلاش بر دور کردن مردم از صندوق رای دارند. تحلیلهای هر کدام هم احساسی است هم منطقی. برخلاف تصور بسیاری من موافق تحریم انتخابات نیستم، من میتوانم رای ندهم و البته میتوانم دلایلم را بیارم و بگذارم به بر کسی که میخواند که با من همراه می شود یا خیر، ولی اصرار نمیکنم رای نباید داد! با طرح مسئله مشروعیت نظام کلا میانه ای ندارم، نظام جمهوری اسلامی در عمر سی و چند ساله اش شاید تنها سال اول انقلاب و کوتاه زمانی در دوران اصلاحات مشروعیت داخلی و جهانی داشت و در بیشتر سالهای عمرش فاقد مشروعیت بود و تقریبا برای سران ان هم اهمیتی نداشت، مانند بسیاری از چیزهای دیگر به دروغهایشان ادامه میدادند و کک کسی هم نمیگزید. اگر کسی بخواهد با استناد به رای مردم مشروعیت را بسنجد با این حساب باید بگوییم پس اعترافات تلویزیونی هم میتواند در ذهن جهانیان و بسیاری مردم ایران واقعی تلقی شوند در حالیکه به خوبی میدانیم چنین چیزی نیست. در واقع مردم رای بدهند یا ندهند مشروعیت نظام زیر سوال است و مردم رای بدهند یا ندهند نظام میگوید من مشروعم!  برای همین تحریم به این عنوان که مشروعیت نظام را نفی کنیم چیز بیهوده ای میدانم. اما رای ندادن میتواند دلایل منطقی داشته باشد و رای دادن هم! این روزها بحث های بسیاری خواندم و شرکت کردم، از ایران هم بلاخره با کسانی که صحبت میکنم گزارش هایی از وضعیت شهر میدهند، مردم عادی انقدر که افراد به اصطلاح روشنفکرمان دارند گلو پاره میکنند برای رای دادن خوش بین نیستند و تمایلی به رای دادن ندارند انگار، ولی مسئله رای دادن در میان بسیاری افراد چه خارج از کشور و چه داخل مطرح شده و البته بیشتر هم از میان اصلاح طلبان چه در راس کار چه در گوشه کنار! از بین تمام استدلالها برای من تنها یک استدلال منطقی بود" امید داشتن برای وقوع احتمال زیر یک درصد خوانش آرا" از نظر من این تنها استدلال منطقی بود چون حتی علم آمار و احتمال هم این را ثابت میکند که میشود چیزی که انتظار وقوعش خیلی پایین هست هم اتفاق بیفتد. اما استدلالاتی چون ، سال 84 رای ندادیم احمدی نژاد آمد پس سال 92 رای بدیم که تکرار نشه ( نادیده گرفتن عمدی وقایع 88) ، اگر همه مردم شرکت کنند و به یکی از کاندیدهای کمی رو به اصلاح طلبان رای بدهند آن فرد حتما رییس جمهور می شود( نادیده گرفتن عمدی تخلفات در انتخابات قبلی و دست داشتن سپاه و رهبری در نتیجه انتخابات) ، اگر آقای ایکس بیاید فردا روابط ایران با دنیا خوب می شود، تحریمها برداشته می شود، اقتصاد شکوفا می شود و ... ( نادیده گرفتن نقش مستقیم رهبری  و سپاه در مناسبات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی کشور که حتی شخص محمد خاتمی به عنوان یک اصلاح طلب از رییس جمهور به عنوان یک تدارکاتچی نام برده بود) و بسیاری دیگر از این دست استدلالات چیزی جز توهم نیست. قطعا بین امید و توهم فاصله بسیار است. آدم امیدوار انتظارات مافوق الطبیعه ندارد برای همین اگر هم احتمالی که در نظر گرفته بود به وقوع نپیوندد ناراحت می شود ولی نا امید نمی شود، ادم متوهم انتظاراتش ورای واقعیت است و در تخیلات سیر میکند، برای همین وقتی به وقوع نپیوندد به سرعت مایوس می شود و از آن ور بام میفتد. و البته همه اینها هم هیجانات لحظه ایست و میرود تا انتخابات بعدی! البته این طرفداران رای دادن در انتخابات از کل انتخابات و اهمیت داستان فقط انتخابات ریاست جمهوری را مهم میدانند( در حالیکه انتخابات مجلس به گمان من خیلی مهمتر از انتخابات ریاست جمهوری است) و تمام این افرادی که امروز فریاد رای دادن سر میدهند انتخابات مجلس را تحریم کرده بودند! والبته این یک بام و دو هوا بودن هم جزو همان " اصول نداشتن" هست.
خوشبختانه بسیاری از دوستان من جزو دسته های " امیدوار" ها هستند ولی قطعا عده ای هم هستند که تحت تاثیر استدلالات احساسی میخواهند رای بدهند و فکر میکنند با رایشان رییس جمهور انتخاب می شود و البته عده ای هم که به عادت همیشه قصد در فدیس سازی و بزرگ نمایی دارند بیشتر به این توهمات دامن میزنند. این دسته از دوستان را مراجعه میدهم به دیدن چندین باره مستند بیست و چندم خرداد و مستند/ انیمیشن موج سبز( دومی خیلی مهم تر است)،  نه به این دلیل که منصرف شوند از رای دادن، اتفاقا به نظرم خوب است رای بدهند ولی قصدم اسن است که از توهم در بیایند. چرا که بعد از این انتخابات اگر نام کسی دیگر در آمد یک درصد هم فکر رفتن به خیابان و اعتراض را نکنند چون نه اعتراضشان عظمت اعتراض 25 خرداد 88 را خواهد داشت نه دیگر فریادشان به گوش کسی خواهد رسید. من به شخصه با خودم عهد بستم اگر بعد از انتخابات اعتراضاتی رخ داد و کسی بازداشت یا کشته شد، من این ور یک شراب باز کنم و به خوشحالی بپردازم. و هرگز و هرگز نه برای زندانی امضا کنم، نه سعی کنم وقتی از من میپرسند ایران چه خبر است بگویم" ایران یک دیکاتوری دارد که نمیگذاره مردم نفس بکشند، بیچاره حوانها و روزنامه نگارها و فعالین سیاسی- اگر فعالی باقی مانده باشد- را بی گناه میگیرند و شکنجه میکنند و ...." . راستش در همین سه سال انقدر با پوزخند غربی ها روبرو شده ام که دیگر ترجیح میدم توضیحی از وضعیت اسفناک ایران ندهم. چرا که برای آنها این ناله ها دو زار ارزش ندارد. در باور غربی ها که "دموکراسی"،" انتخابات"، " آزادی بیان"، "اصلاحات" و ... همه و همه ساخته ذهن های خودشان است و سالیان سال است که دارند تجربه اش میکنند و البته به آسانی به دستش نیاوردند، کافیست مردم " بخواهند" دیگر هیچ دیکتاتوری باقی نمیماند. این خواستن به معنای ریختن در خیابان و انقلاب کردن نیست، خواستن یعنی عدم تن دادن به تمام بازی های یک نظام دیکتاتوری، یعنی اصول و خط قرمزی در مشارکت سیاسی داشتند. یعنی اتحاد، یعنی دادن هزینه هایی برای رسیدن به آزادی و ...
تجربه شخصیم در یک کارگاه حقوق بشر با موضوع مبارزه با دیکتاتوری، این بود که تنها من ایرانی بودم که تا منتهی الیه سازش و خفت و خواری را میرفتم در برابر یک دیکتاتور، باقی بیش از یک حد ادامه نمیدادند و بعد گرداننده کارگاه که تحصیلات علوم سیاسی  از انگلستان داشت و کتاب هم نوشته بود به من سازش کار امتیاز مثبتی نداد بلکه به کسانی که در نهایت به تحریم اقتصادی میرسیدند رای مثبت میداد و میگفت از یک حدی باید در برابر دیکتاتور ایستاد و تن به خواسته هایش نداد، نه گفتن به دیکتاتور از طریق مشارکت منفی اگر در چندین مرحله اول پاسخ نداد دیگر پاسخ نمیدهد.
یکی از دوستان هم استاتوسی امروز گذاشته بود که برای من بارها و بارها اتفاق افتاده:
"اینجا با گردنی فراخ و توپی پر به سوئدیه گفتم که عده زیادی از مردم ما با جمهوری اسلامی مخالف هستن. اونم نه گذاشت و نه برداشت فوری جواب داد: "اگه اینطوریه پس چرا در انتخاباتش شرکت می کنین؟ آدم با چیزی که مخالفه سازش نمی کنه، بهش اعتراض می کنه. من فکر می کنم مردم شما این حکومت اسلامی رو می خواد وگرنه تا حالا عوضش کرده بود یا دست کم تو برنامه هاش حضور پیدا نمی کرد."
 
البته دلیل شرکت بسیاری از مردم در انتخابات قطعا به این دلیل نیست که حکومت را میخواهند اما در نهایت فقط به ماندگاری شرایط و حکومت کمک میکنند و این چیزی است که جامعه بین المللی از دور میبیند و برای همین است که مثلا کاخ سفید اعلام میکند برای انها فرقی نمیکند چه کسی رییس جمهور ایران بشود( در حالیکه برای هر کشوری بخاطر روابط و شرایط بعدش مهم است که چه کسی رییس جمهور آن کشور دیگر میشود و چه سیاست خارجی خواهد داشت). اگر هم عده ای میگویند از غربی ها کمکی نمیخواهند پس جز استدلالاتشان " بهبود روابط بین المللی" را به زبان نیاورند، به این دلیل که این دو بهم ربط دارند.

در هر صورت امیدوارم هر کسی که میخواهد رای بدهد برود و با امید رای بدهد- نه با توهم- و البته واقعا امیدوارم که این بار آقا خواب نما شده و بگذارد رییس جمهور با رای مردم انتخاب شود نه نظر ایشان! و شرایط مملکت بهتر از چیزی که هست بشود. و فکر میکنم ضرب المثل شیرین "آرزو بر جوانان عیب نیست" را باید به "آرزو بر ایرانیان عیب نیست تغییر دهیم. "







پی نوشت: تصویر برگرفته از صفحه فیس بوک مانا نیستانی است.

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

بسته شدن دفتر انتصابات

تمام شد، گفته بودن اینبار نمیگذارند فتنه هشتاد هشت تکرار شود، اما یک عده متوهم همیشه در صحنه باور نداشتم.
باور کنید خوشحال نیستم، بخصوص برای مردمان ساده دل خوش باور که هی امیدوار میشوند و هی نا امید. باور کنید از اینکه تمام دیروز چشن به صفحه موبایل دوخته بودم و هر سی ثانیه یک بار بی بی سی را رفرش میکردم که ببینم کی خبر تایید صلاحیت میاد تا صبح از درد سر وچشم جان دادم و کماکان جان میدهم!
باور کنید منم بدم نمیامد تغییری رخ دهد اگر واقعا یک ذره نشانه ای بود. 
اما راستش خندیدم، خیلی هم خندیدم به تمام ان استدلالات احمقانه که هرجور میامدی با دلیل ومنطق بخث میکردی با یک انگ خارج نشین، بی دغدغه، و یا در نهایت اصلا اگر رای ندیم چه میشه؟ نشانه میرفتی.
حالا منتظرم یکی از این اصلاح طلبها بگوید در انتخابات دیگر شرکت نمیکند یعنی از وسط دو شقه اش میکنم!
اینها همانهایی بدند که میگفتند تحریم در انتخابات معنا ندارد پس قاعدتا نباید چنین کاری را بکنند و حتما باید شرکت کنند. 
حالا که انتخابات تمام شده میشود راحت تر نقد این طور افراد را کرد. میگذارم سر فرصت. فقط یک کلام، فرصت طلبانی بیش نیستند. کافیست رانتهایشان را پس بگیرند که از تمامی عقاید به اصطلاح ازادیخواهانه شون کنار بکشند. به دست اینها باشد هیچکس جز انها حرف حق زدن ندارد. 
و امیدوارم دفتر انتصابات در ذهن ایرانی ها بلاخره بسته شده باشد. نه که به قول یکی از دستان چهار سال دیگر دوباره راه بیفتند التماس از خاتمی و هاشمی کنند!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

شما داخل نشین ها جه میدانید؟



در پست قبلی نوشتم که روزهایی نه چندان دور به خیلی ها میگفتم شما خارج نشین ها چیزی از ایران نمیدانید، البته پر بیراه نبود، برای اینکه آنها در سالهای اول انقلاب مانده بودند، و این طبیعی بود چرا که نمیتوانستند به ایران رفت و آمد کنند و نه پشت تلفن نه در نامه نمی شد اطلاعات زیادی ردو بدل کرد، مثل الان هم نبود که مردم دائم به سفر های خارج بروند ، هرچند سال یک بار ممکن بود کسی ار ایران مسافرت برود و چهار خط اطلاعات نصیبشان بشود، هرچند درسالهای اخیر با دسترسی به اینترنت و اطلاعات سریع تر حتی آن نسل از پناهندگان دیدگاه درست تری نسبت به وضعیت جامعه پیدا کردند اما می شد به آنها گفت که جامعه ایران و خواست ملت ایران را نمیشناسند. هرچند دومی را باید با ظرافت بیان کرد برای اینکه کسی نمیتواند ادعا کند خواست ملت ایران چیست، ملت ایران از هفتاد میلیون نفر تشکیل شده با تنوع قومی، مذهبی، و تفکرات سیاسی. در هر بخشی از ایران تفکر سیاسی خاصی بنا به شرایط و نزدیکی با کشورهای همسایه رواح دارد و در کنارش سنی و شیعه بودن، گروههای عرفانی متعدد و صد البته ترک و کرد و بلوچ و عرب که هر کدام هم به دو دسته تقسیم میشوند، هم تجزیه طلب دارند هم متحد به ایرانی بودن. حالا با چنین تنوعی چطور هر کس ادعا میکند خواست ملت را می داند جای بسی تعجب است. اما بر اساس رای های سالهای اخیر شاید بشود گفت که هرچه هست تعداد کثیری از مردم خواهان فضایی باز تر و بهتر هستند.
اما این روزها خارج نشین های دیگری هم داریم، خارج نشین هایی که به تازگی کوچ کردند، شاید برخی ها نهایت عمر کوچشان به چهار پنج سال برسد اما عمده آنها در دو سال اخیر از کشور خارج شدند. اکثر این مهاجرین جدید از فعالین دانشجویی، سیاسی ، زنان و روزنامه نگارها بودند. اگر در سالهای اول انقلاب بیشتر پناهندگان به سه دسته سلطنت طلبها، مجاهدین و چپی ها تقسیم می شدند- که تعداد کثیری بودند- در سالهای اخیر از هر قشری  چه لیبرال ، چه نئو مارکسیست و چه ملی مذهبی و اصلاح طلب  ناچار به خروج از ایران شدند . این خارج نشینهای جدید در خود ایران به نگرشهایی بالاتر از سطح عمومی جامعه رسیده بودند و شاید خواسته هایی داشتند که بر اساس تحربیات تاریخی، بعد از صد سال مشروطیت قاعدتا باید در جامعه ایران زمان مطرح کردن و رسیدنش می بود ولی متاسفانه همیشه عده ای بودند و هستند که بنا به فرهنگ باور امام زمانی که هنوز وقت ظهورش نشده، مانع از ابراز عقیده می شدند ومیگفتند "هنوز وقتش نیست". مهاجرین جدید بخصوص دانشجویان  و روزنامه نگاران اکثرا متولد سالهای بعد از انقلاب هستند، اکثرا در نظام تمامیت خواه جمهوری اسلامی تربیت شدند، اکثرا در همانجا مثل بسیاری با تمام سختی ها درس خواندند، مدرسه و دانشگاه رفتند. با تمام سانسور ها سعی کردند به دانش روز، فلسفه روز و نظریات مدرن دسترسی داشته باشند و هدفی والا را در سر پروراندند که میتوانند راه گذشتگان را تمام کنند و در عصر ارتباطات، در عصر ماهواره و اطلاع رسانی سریع سطح آگاهی و دانش مردم را افزایش دهند و خر لنگ اصلاحات و تغییر را در مسیر پر سنگلاخ دموکراسی به مقصد برسانند. مگر کشور ایران با آن پیشینه تاریخی و بزرگان سیاسی چه چیزی کمتر از مالزی دارد؟ یا هند؟ اندونزی؟ یا حتی ترکیه؟
این نسل پرورش یافته در جمهوری اسلامی با هر تفکری ، در سالهای اصلاحات ابراز وجود کرد و قدرت گرفت ، سرکوب شد، کمی دلسرد شد اما باز به راهش ادامه داد، با تمام فشارهایی که بر روی آن بود میخواست از متن و بطن جامعه خود ایران راهی به سوی آزادی بکشد پس به فعالیت هایش ادامه داد. نتیجه این فعالیت ها ستاره دار شدنهای متعدد، محروم شدن از تحصیل ، زندانی شدن، محروم شدن از کار و هزار محرومیت به ناحق دیگری بود که هیچ یک از مردم عادی برایشان مهم نبود. حتی بسیاری میگفتند "خوب کله اش بوی قرمه سبزی میده"، یعنی عملا به جای دلسوزی با یک دانشجوی برجسته که بخاطر فعالیت دانشجویی از طبیعی ترین حق، یعنی حق تحصیل، محروم شده او را متهم هم میدانستند و توقع داشتند او نیز مانند بقیه سرش را در برف کند و کورو کر شود تا زندگی روال طبیعی را داشته باشد حتی اگر جهنم باشد. بعد از انتخابات هشتاد و هشت بگیر وببندها افزایش پیدا کرد و زندانهای طولانی مدت شامل حال این دسته از فعالین شد. شکنجه های روحی و روانی و حتی فیزیکی، آزارها و تهدیدها، محرومیت از تحصیل، کار، و در یک کلام زندگی و ... راهی جز خروج از کشور آنهم به طور قاچاقی و با هزار ترس و نگرانی برای این نسل باز نگذاشت. بسیاری از این فعالین که در درجه اول دانشجو بودند و حقشان از انها سلب شده بود امروز در بهترین دانشگاههای دنیا در حال تحصیل هستند و باعث افتخار جامعه ایرانی، و بسیاری هم ادامه فعالیت سیاسی را ترجیح دادند و در فضاهای بازی که نصیبشان شده سعی در گسترش تفکرات ازادیخواهانه شان دارند. اینها نه تنها از جامعه ایران آگاه هستند ( دو سال و سه سال مدت زمان زیادی برای فاصله گرفتن از یک جامعه نیست آنهم در عصر ارتباطات)  که از بسیاری از خود ایران نشینها جامعه و فضا را بهتر می شناسند برای اینکه تربیت یافته در این حاکمیت هستند. در مدارس پا به پای بقیه شستشوی مغزی داده شده اند اما سعی کردند ذهنشان را پاک کنند، برای فعالیت های دانشجویی و سیاسی ناچار تنشان به تن بسیجی ها خورده و  با چهار نفر در خود حاکمیت در تماس بودند ومی شود گفت چم و خمشان را تا حدودی میدانند ... پس انگ اینکه فضای جامعه را نمیشناسند انگ بی اساسی است.
اما چرا بسیاری از این فعالین باز بر طبل تحریم میکوبند؟- البته به عقیده من بیشتر از اینکه مثل سابق بگویند باید تحریم کرد فقط نظر و تحلیل شخصیشان را میگویند و در نهایت میگویند باز مردم تصمیم گیرنده هستند و مثل خارج نشینهای نسل گذشته تلاش برای تحریم سراسری ندارند-
میدانید عزیزان داخل نشین! شماهایی که خوش نشستید و تنها نگرانیتان این است که گرانی و تورم بیداد میکند، شما که کله تان بوی قرمه سبزی نمیدهد و زبان در کام نگه میدارید و حوصله فکر کردن ندارید و کلا چون سیاست پدر و مادر ندارد اصلا سراغش نمیروید. شما که شب عرق میخورید صبح نماز جماعت برپا میکنید مبادا در اداره پستتان  را از دست بدهید، شما که دامن مینی ژوپ میپوشید و تو پارتی ها میرقصید و راه به راه عکس سکسی در فیس بوک میگذارید و در روز مصاحبه چادرتان از فاطمه رجبی سفت و سخت تر است، شما که در خانه و تاکسی و مهمانی لعن و نفرین میکشید به نظام و آخوند و ... و در محل کار و رو به رو شدن با نماینده مجلس و امام جمعه شهر و ... تسبیح میچرخانید و نامه ای که میخواهید بنویسید بدون سلام صلوات به مقام معظم و آرزوی عمر طولانی برای ایشان داشتند نخواهد بود، شما که از صبح تا شب از گرانی و تورم مینالید و سالی سه بار در تایلند و دوبی و ترکیه پولهاتون رو در دیسکو و کلابهای رنگارنگ خرج میکنید، شما که مهمانی های اخر هفته تون با مشروبهای رنگ و وارنگ برپاست ، شما که نظامی بهتر از یک نظام فاسد براتون نیست تا بتونید مالیات رو نپردازید، با رشوه دو طبقه خونه رو بکنید چهار طبقه، با رشوه خلاف ترین کارها رو تبدیل به پاک ترین کنید، با بالا رفتن نرخ ارز پول رو پولتون بیاد و دلالی کنید، بله با شما هستم داخل نشیان عزیز که سکوت میکنید مبادا یک روز بازپرسی پس بدید یا مقام و موقعیت رو از دست بدید شما چه میدانید این خارح نشینها چه کشیده اند؟! شما چه میفهمید که خروج به صورت قاچاقی که معلوم نیست سالم به مقصد برسید یعنی چه؟ شما چه میدانید در انتظار بودن برای گرفتن جواب که برای رفتن به مقصد بعدی یعنی چه؟ شما چه میدانید وضعیت روحی روانی فعالی که حق تحصیل را ازش میگیرند، حق کار را ازش میگیرند ، انفرادی میبرند، شکنجه میکنند، زنش را تهدید میکنند، باعث طلاق شوهرش میشوند، فرزندانش را بازجویی میکنند و ... چطور است؟ شما اصلا حتی یک ثانیه اش را نمیتوانید تحمل کنید حتی تصور کنید! شما چه میدانید که  برای هر یک مصاحبه ممکن است هرکدام از این عزیزان چه دلهره هایی را تحمل کنند که مبادا به خانواده شان در ایران آسیبی بزنند یا باعث تهدیدشان شوند. شما نمیدانید حسرت صحبت کردن با خانواده بدون ترس و لرز یعنی چه، شما نمیدانید اجازه رفت و امد به کشور را نداشتن یعنی چه، شما نمیدانید ونمیفهمید از سوی جامعه جدید به چشم پناهجو دیده شدن یعنی چه، شما نمیدانید و نمیفهمید که زندگی در غرب مثل ایران نیست که اگر شاغل باشی نصفه نیمه کار کنی، سر کار چت کنی، مرخصی بگیری، جدول حل کنی، ارباب رجوع رو سر بدوونی اخرش هم پولتو بگیری و زندگی تو بکنی، اینجا باید مثل سگ کار کنی تا بتونی یک لقمه نون دربیاری و انقدر باید نگران هزینه ها باشی که خوردن مشروب رو تعطیل کنی و دیسکو و بار هم" دل خوش سیری چند؟"
شما میدانید شکنجه های متعدد در زندان های جمهوری اسلامی به گناه بی کناهی یعنی چه؟ شما میدانید انفرادی ها طولانی مدت یعنی چه؟ شما میدانید محرومیت از فعالیت روزنامه نگاری به مدت ده سال یا بیست سال برای یک روزنامه نگار که  کاری جز نوشتن بلد نیست یعنی چه؟شما میدانید برای یک جوان درسخوان باهوش حق تحصیل، آینده و امیدش را گرفتند یعنی چه؟ شما میدانید از دست دادن پدر و مادر و در کنارشان نبودن در لحظه مرگ یعنی چه؟ شما میدانید صدای مادر رو پشت تلفن شنیدن با بغضی که خفه میکند یعنی چه؟ شما میدانید....، شما میدانید.... شما میدانید.....؟
نخیر عزیزان داخل نشین، شما هیچ یک از اینها را نمیدانید ونمیتوانید درک کنید. شما نمیتوانید یک ثانیه جای این عزیزان باشید که در بهترین سالهای جوانی به جای اینکه مثل بچه های شما سرشان را بکنند تو لاک خودشان و پله های ترقی را بالا بپرند سه تا یکی، در زندانها در حال گذراندن دوران محکومیت بودند . برخی در سنین جوانی به خاطر شکنجه هایی که شدند به بیماری های متعددی دچارند، بسیاری مشکلات عصبی لحظه ای پیدا کردند، بسیاری فرصتهای شغلی و تحصیلی را از دست داده اند، بسیاری زندگی هایشان پاشیده شد، بسیاری برای فرزندانشان نتوانستند مادری یا پدری کنند، بسیاری.....!
نه عزیزان شما هم این خارج نشین ها را درک نمیکنید، نمیفهمید وقتی میگویند به چنین نظامی دیگر نباید بله گفت یاد چه روزهای تلخی میفتند که راهی جز پشت کردن تمام و کمال به آن را ندارند و نمیتوانند فراموش کنند و ببخشند.
شما مختارید و حق شماست برای آینده کشوری که زندگی میکنید تصمیم بگیرید، قبول دارم خارج نشینان نمیتوانند شما را وادار به رای دادن یا ندادن بکنند، ولی شما حق ندارید جمع کثیری از بهترین جوانان ایران را نادیده بگیرید و یا بگویید "خوش نشین بی دغدغه"، نمیتوانید به اینها بگویید "درک درستی از جامعه ندارند"! تنها گناه این فعالین امید رسیدن به دموکراسی بود، امید به اجرا در آوردن تمام تجربه های گذشته موفق در کشورهای دموکرات وسرعت بخشیدن و تمام کردن تمام تلاشهای ناموفق نسلهای گذشته ایران و تکرار نکردن اشتباهات آنان . اما پاسخ شما چیست؟ جنگ طلب، مزد بگیر، نفسش از جای گرم در میاد و ...!
یادتان باشد روزی که با باطوم به جانتان بیفتند باز این ها هستند که صدای شما را به گوش جهانیان برسانند، و اگر امروز جهان از وضعیت بد زندانها و اعدامها و باقی فجایع ایران خبر دارد بخاطر وجود فعالینی است که تمام وقت خود را میگذارند تا اطلاعات جمع کنند و در اختیار سازمان عفو بین الملل و دیده بان حقوق بشر بگذارند. یادتان باشد تمام این فیلتر شکنهایی که دارید با کمک خیلی از همین فعالین است که به دست شما میرسد، یادتان باشد که بسیاری از همین فعالینی که شما به امریکایی بودن و جنگ طلب بودن متهم میکنید تلاشهای ارزشمندی برای دسترسی شما به اینترنت میکنند و سطح آگاهی شما را با مطالبشان درباره امنیت در فضای مجازی بالا میبرند، یادتان باشد اگر این فعالین نشستهای متعدد در خارج از کشور برگزار نکنند هیچ کس نمیداند فضای ایران چقدر سیاه است، یادتان باشد هم شما به  این عزیزان احتیاج دارید هم این عزیزان به شما، پس دست از این اتهام های بی اساس بردارید، میخواهید رای بدهید راه باز جاده دراز، چه کار دارید دیگران چه تحلیلی دارند و چرا رای نمیدهند. بخوانید و کار خودتان را بکنید! عقل دارید تصمیم با شما، بهترین تحلیل از نظر خودتان را انتخاب کنید. میخواهید در فضای امام زمانی بمانید تا وقتش برسد، به سلامت، گناه این عزیزان چیست که میخواهند  دنیای خرافات و توسل به عالم غیب را کنار بگذارند و سطح آگاهی را بالا ببرند؟!
در انتها، من به عنوان یک خارج نشین ناظر، به تمام کسانی که مخالف نظام هستند حق میدهم، و در عین حال به مردمی هم که میخواهند رای بدهند حق میدهم. امیدوارم در این روزهای باقیمانده از نظرهای هم استفاده ببرید به جای اتهام زنی!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

چرا نه به انتخابات 2

خب من باید تیتر پست قبل رو عوض کنم و با اجازه فعلا بپردازم به انتخابات وبعد بنویسم چرا یک مداقع سر سخت خاتمی تبدیل به منتقدی سرسخت می شود. 

راستش مهاجرت برای من اجباری نبود ظاهرا ، راه برگشتم هم بسته نیست ، فعال سیاسی نبودم و نیستم، فعال زنان بودم ولی نه در حد کنشگر اجتماعی، وبلاپ نویس بودم و همیشه مسدود شده اما با همان مسدود شدن مدتی خفه شدم و البته کلا پست خاص عبور از خط قرمزی نمیگذاشتم وبلاگم هم بازدیدش سر به فلک نمیزد در بالاترین و گودر و فیس بوگ هم راه به راه همخوان نمی شد پس کلا موجود بی تهدیدی برای یک نظام تمامیت خواه بودم. مضافا که مثل بسیاری ایرانیان تا روزی که ساکن ایران بودم زبان در دهان میبستم ، میچرخاندم، تا ده میشمردم که حرفم کار دستم ندهدو البته برای کاریابی و اماکن عمومی بنده ملتزم به نظام و ولایت فقیه هم بودم. این شرایط من در ایران بود. شرایطی که انقدر به آن خو گرفته بودم که جزیی از زندگی و تفکر من شده بود ناخواسته، فکر هم نمیکردم واقعاجزیی از من باشد ولی شده بود، به راحتی میپذیرفتمش چون شرایط ایجاب میکرد و به نظر کار سختی نبود. درست مثل پوشش مانتو و روسری در تابستان جهنمی که هنوز هم به یادش میفتم وحشت میکنم! وقتی اینجا دما به بیست درجه میرسه و من از گرما هلاک میشم و به هیچ عنوان شلوار نمیپوشم چون خفه میشم به گذشته فکر میکنم که چه جانوری بودم پس که همیشه شلوار جین با مانتو و حتی مقنعه گاهی در تابستان اینورو انور میرفتم. 
متاسفانه اینجا که آمدم شرایطم که عوض شد ، ازادی بیان رو به معنای واقعی تجربه کردم، دموکراسی رو به نسبت بالایی تجربه کردم و از همه مهمتر از تلویزیون وروزنامه و بحثهایی که دائم مطرح باشد خبری نبود درست مثل همین کرمهای خاکی که دارم باهاشون کار میکنم که از خاک آلوده میگیری و میذاریشون یک روز در خاک تمیز که روده هاشون تصفیه بشه و روز بعد تمیز تمیز هستند، این کشور و محیط جدید با اینکه کاملا وارد اجتماع سوئدی نشدم برای من حکم همان محیط تمیز کرمها را داشت ومن تمام اون آلودگی ها که فکر میکردم تغذیه منه رو جایگزین تغذیه های پاکتری کردم بدون اینکه خودم بفهمم!

من تمام این سه سال به این فکر کردم که ایران و حاکمیت و فرهنگش چه به من داد؟ و هرچه میگردم میبینم به جز یک دوره کوتاه که تازه چیزی نبود ولی برای ما حکم معجزه رو داشت 28 سال زندگی کردم که همه چیزم از من گرفته شد به عنوان یک آدم عادی. 
- هویت من به عنوان یک انسان، یک زن همیشه گرفته شد. من تا سالیان سال باید برای زن بودنم از بسیاری چیزها محرم میشدم و برای طبیعی ترین حقوقم باید سالها میجنگیدم

- هویت من به عنوان یک کودک، نوجوان و جوان نادیده گرفته شد. نه کودکی کردم نه نوجوانی و نه جوانی، هرچند فکر میکردم همه اینها را به اندازه داشته ام ولی وقتی این جا را میبینم میفهمم من با یک حیوان فرقی نداشتم برای آن حاکمیت، حتی اینجا حیوانها هم ارزشی بیش از انسانهای ایران دارند. 
- استعداد های بالقوه من بخاطر شرایط حاکم ببر جامعه از چه از سوی قوانین رسمی کشور و جه فرهنگ متاثر گرفته از سالها استبداد تمام نشدنی بالفعل نشدند و همیشه در حسرت رسیدن به بسیاری آرزوها خواهم ماند. آرزوهایی که بزرگ نبودند و انقدر ساده و سهل الوصول در کشورهای دیگر هستند که این حسرت را دو چندان می کند.

- چشم انتظاری پدرم برای رسیدن روزی که دمورکاسی در ایران اجرا شود، پدر من از سن 14 سالگی که قدم به فعالیت سیاسی گذاشت تا امروز که البته فعال نیست اما دنبال گر است در حال تلاش برای رسیدن به دموکراسی است و همیشه امیدوار. و من میترسم او هم مثل بسیاری با چشمان باز از دنیا برود و این دموکراسی را نبیند! 
و چیزهایی که بسیاری از جوانان بخاطر حکومت ایران روزانه با ان درگیرند :
- داشتن آرم گنده الله روی پاسپورت که مانع از پیشرفتها می شود،  مثل دوست با لیاقتم که برای رفتن به امریکا باید سه ماه چشم انتظار باشد تا حواب بدهند و یک ویزای کوتاه مدت سینگل انتری بگیرد و شخصی از سنگال یا حتی پاکستان که نیمی ازتروریستها رسما از اونجا بودند تنها و تنها بخاطر مراوده خوب دولتهایشان با  دول غربی در عرض سه روز پاس با ویزای مولتی انتری چندین ماهه میاید . 
- ویزا ندادن به خیلی از دانشجو هایی که پذیرش گرفته اند فقط و فقط بخاطر ایرانی بودن 
و هزاران مورد مشابه دیگر.


اینها شاید خیلی خیلی چیزهای ساده و کوچکی باشد برای ملتزم نبودن به یک نظام ولی برای من بزرگ است. من اینجا فهمیدم اول خودم مهمم ولی در ایران همیشه از خود خود انسانم میگذشتم و میگفتم حالا مسائل مهمتری هم هست! ولی واقعا نبود، اگر من به عنوان یک فرد از یک جامعه از نظر روانی سالم نباشم، از نظر هویتی ضربه خورده باشم و فکر کنید که چنین افرادی کم نیستند مسلما بیمار بودن جامعه چیز غیر قابل پیش بینی نیست پس در واقع اول فرد مهم است بعد جامعه چون این فرد است که جامعه را میسازد. اما ما در آن مملکت همیشه یادگرفتیم فردیت را کنار بگذاریم! 

اما چیزهای بزرگتری هم هست، لازم نیست تو تجربه کرده باشی همان خواندنهایش، شنیدنهایش هم کافیست. به خوبی یادم هست که من هم مثل بسیاری وقتی ایران بودم عده ای رو متهم به خوش نشینی خارج نشینی میکردم، باور کنید یا نه من هنوز ان عده را خارج نشین خطاب میکنم! من هنوز نقدهام رو به آنها وارد میدانم و ... اما حالا خودم هم مخاطب میشوم برای خارج نشین بی دغدغه! انوقت میشینم فکر میکنم چه حسی دارد؟ چرا اینطوراست؟ چه فرقی دارد؟
انها که من متهم میکردم به خارج نشین بودن دو دسته بودند، سلطنت طلبها ، و تمام دسته های چپ علی الخصوص سوسیال کارگری ها. من به آنها میگفتم حق دارید از این جاکمیت دلخور باشید و البته از اینکه مردم هنوز افرادی از آن حاکمیت را انتخاب میکنند اما راه مخالفت و زمانش را درست نمیروید. اصلا اگر این تلوزیونهای خارجی نبودند کی 18 تیر آنطور گسترده مطرح می شد؟ از کجا پرده از نیمی از جنایات برداشته می شد و ...! اینها کارهای بزرگی کردند ولی نفهمیدند که مثلا در همان 18 تیر شعارهای افراطی را نباید بدهند. و هزار مورد دیگر که اینجا محل بحث من نیست 
اما حالا به انها حق میدهم.راستش ما هرگز عمق اعدامهای دهه 60 را نفهمیدیم. شاید چون خیلی از ما کسی رو در ان جریان از دست ندادیم، شاید چون همفکران ما نبودند، شاید چون اصلا ما دنیا نیامده بودیم یا انقدر بچه بودیم که نمیدانستیم چه اتفاق میفتد. تا سالیان سال، تا قبل همین ماهواره ها که کسی از این اعدامها حرفی نمیزد. کسی نمیداسنت اصلا چه اتفاقی افتاده و ... اما همه ما هجده تیر را دیدیم، بعضی ها جزیی از ان تاریخ بودیم، چرا راه دور بروم همه ما انتخابات  88 را دیدیم، عکسها، فیلمها، کشته ها، همه ما رایتهای دردناک شکنجه شدنها را خواندیم و شنیدیم بعضی ها خودشان تحربه کردند و هنوز دارند با افسردگی های پس از آن، ترس ها ابوسهایش سرو کله میزنند و ... راستش فکرمیکنم سال 76 فقط 9 سال از اعدامهای دسته جمعی گذشته بود و مخالفین یا به قولی براندازان حق داشتند آنطور با انزجار از جاکمیت و مردمی که سکوت کرده بودند حرف بزنند. ولی باز فکر میکنم فرقی بود، فرق این بود هنوز میشد امیدوار بود به تغییر، هنوز بیست سال هم نشده بود که انقلاب شده بود و ده سال نشده بود که جنگ تمام شده بود، میشد امیدوار بود  و معتقد به تغییر در یک نظام تمامیت خواه، می شد هنوز در لایه هایی از نظام افراد صادق و انسان و شریف را دید، حداقل کاندیدای ان دوران دستش به خونی الوده نبود و با تمام ارادتش به امام و نظام اما اصل کارش فرهنگی بود. ان سال نشان دادیم ما پر بیراه نمیگفتیم و مخالفین پر اشتباه نمیکردند. حداقل چهار سال تجربه تغییر و اصلاح را داشتیم و دیدیم، اما به هزاران دلیل که اهالی فن همه درباره اش نوشته اند و گفته اند اصلاحات دربرابر تمامیت خواهی کم اورد، نمی شد آن زمان دل کند از اصلاحات هنوز راه بود هنوز روزنه ای بود. 
اما امروز به دلایلی که در پست قبلی نوشتم روزنه ها بسته اند، حالا زمان زمان دهه 60 /7 نیست که برای خبر دار شدن ده سالی طول بکشد، حالا با یک صدم ثانیه تو میفهمی چه میرود بر سر مردم. حالا که بیشتر فعالین یکی یکی بعد از سالها زندان بلاخره تسلیم مهاجرت اجباری می شوند و تازه میتوانند بدون ملاحظه کاری حرفهای واقعی بزنند میفهمی در چه جهنمی بودند و هستند. و بعد فکر میکنی اصلاح چطور میشود؟ با نظامی تا بن مسلح، با نظامی که در این روزها همان تک و توک انسانهای شریف و صادق را هم از کار برکنار کرده و با حصر و زندان و تبعید خفه کرده؟

همه اینها را که کنار هم مینشانی به یک نقطه میرسی، مشکل ایران نه رفسنجانی عالیجناب بود، نه خاتمی ناتوان و نه احمدی نژاد لمپن! مشکل ایران یک نظام است ، نظامی که در  راسش یک فرد است که همه چیز زیر نظر اوست. حتی جنایتهای رفسنجانی، حتی کم کاریهای خاتمی و حتی شلنگ تخته اندازی های احمدی نژاد! هیچ چیز بدون نظر او اجرا نمی شود!  هرکس بیاید با هر تعداد رای تا وقتی یک فرد هست و تا وقتی نظام مبتنی بر اصل ولایت فقیه و "اما"های بین تمامی قوانین ، اصلاحی صورت نمیگیرد. و من در یک فضای ازاد، در یک محیط تمیز، با تحربه زیست در آن محیط و دسترسی ازاد به تمامی اطلاعاتی که هرگز نداشتم ب یک نتیحه شخصی رسیدم، من با اصل نظام مشکل دارم و تنها یک بار دیگر حاضر به رای دادن در این نظام خواهم شد که  انتخاباتی صد  در صد آزاد با حضور ناظرین بین المللی، بدون تاییدیه شورای نگهبان برگزار شود. 
این نظر شخصی من است، منی که با اینکه هنوز پایم در هواست و چه بسا کمتر ازز چند ماه دیگر به ان سرزمین نکبتی باز گردم. اما این نظر را تعمیم به دیگران نمیدهم، سعی میکنم دلایلم را مطرح کنم  ولی من نه در ان کشور ساکنم این روزها، نه اینده ای را در انجا برای خودم میبینم، راستش ترجیح میدم از عالم سیاست اینجا بیشتر سر دربیاورم که دو فردای دیگر بدانم باید به کدام حزب و برنامه هایش رای بدهم. از امیدواری مردم ایران خوشحالم، از اینکه انتخابات برخلاف میل اعلی حضرت آرام برگزار نخواهد شد هم خشحالم، از هزینه هایی که ممکن است عده ای باز بدهند نگرانم، اما در کنار همه اینها متحیرم از این بازی چرخ و فلکی در آن مملکت که قاتل روشنفکرهایش را ناجی ملت خطاب میکنند!