‏نمایش پست‌ها با برچسب فمینیست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فمینیست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

آمریکا من را فمینیست کرد

برگردان: مرمر مشفقی

عادت داشتم فکر کنم که واژه فمینیست از خودش بوی تعفن و حس ناامنی صادر می‌کند. یک زنی که نیاز داشت اعلام کند با یک مرد برابر است احتمالا باید فریاد می‌زد که شجاع و باهوش هم است. اگر شجاع و باهوش هستی نیاز نداری فریادش بزنی. من اینطور فکر می‌کردم چرا که در آن زمان یک زن سوئدی بودم.

نه ساله بودم که قدم در مدرسه سوئدی گذاشتم. تازه از راه رسیده از چکسلواکی، توسط یک پسر در مدرسه بخاطر مهاجر بودنم مورد قلدری قرار گرفتم. تنها دوستم، یک دختر کوچولوی ریزه میزه، مشتی به صورتش زد. من تحت تاثیر قرار گرفتم. در کشور قبلی من، دختر مورد قلدری قرار گرفته
یا چغلی می‌کرد یا گریه. به اطرافم نگاه کردم تا ببینم همکلاسی های جدیدم درباره دوستم چه فکری می‌کنند، اما هیچکس توجهی نداشت. زمان زیادی نبرد تا بفهمم در سوئد، قدرت من با پسرها برابر است.

در چکسلواکی زنان از یک روز طولانی کاری به خانه می‌آمدند تا غذا بپزند، تمیزکنند و در خدمت همسرشان باشند. به ازایش این زنان تمسخر می‌شدند، نادیده گرفته می‌شدند و هرازگاهی مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند. درست مانند حیوانات خانگی. اما آنها از نظر روانی حیوانات خانگی نامتعادلی بودند. مانند گاو شیرده که اگر ندانی چطور شیر بدوشی و مراقبت کنی از خود بیخود می‌شود.
در سوئد، کارهای خانه به طور برابر تقسیم شده بود. پدر خودم خیلی زود به نظافت و آشپزی پرداخت. چرا؟ چون از مادرم جدا شد و با زنی سوئدی ازدواج کرد.

زمان دبیرستان شد. پسرها می‌خواستند ما را ببوسند، لمسمان کنند و دخترها به گروههایی از ملکه های سخاوتمند تبدیل شدند که لطف می‌کردند. هرچه پسرها بیشتر ما را می‌خواستند ما دختر ها قدرتمند تر می‌شدیم. وقتی دختری تصمیم می‌گرفت که لطفهایش را ارزانی بدارد، آن پسر خوشبخت مورد غبطه قرار می‌گرفت و نامش بر سر زبان‌ها می‌افتاد. برچسب هرزه زنی؟ هرزه چه بود؟
کاندوم توسط پرستارهای مدرسه بدون هیچ سوال و جوابی در اختیار ما قرار می‌گرفت. آموزش سکس به ما خطرات بیماری های مقاربتی  و بارداری ناخواسته را آموخت، اما روی مسائل باحال دیگری مثل خودارضایی هم تاکید داشت. برای یک دختر تملک بر گرایش و خواسته های جنسی اش یعنی تملک بر بدن خود، او مالک بدنش بود. زنان می‌توانستند هرکاری بکنند که مردان می‌کردند، اما آنها می‌توانستند، اگر می‌خواستند، بچه را هم حمل کنند. این دلیلی است که ما از مردان قدرتمند تر باشیم. واژه فمینیست به نظر آنتیک می‌آمد، دیگر نیازی به استفاده از آن نبود.

وقتی در سن 15 سالگی برای کار به عنوان مدل به فرانسه رفتم، اولین چیزی که من را میخکوب کرد رفتار متفاوت مردان بود. آنها در را برای من باز می‌کردند، آنها می‌خواستند پول شام مرا بدهند. به نظر می‌رسید آنها فکر می‌کنند من خیلی ظریف یا خیلی احمق هستم که بتوانم از خودم مراقبت کنم.
به جای اینکه احساس مشهور بودن بکنم، احساس تحقیر و بندگی می‌کردم. من قدرتم را آنطور که در سوئد آموخته بودم نشان دادم: از نظر سکشوالیتی جسور بودن. اما مردهای فرانسوی این روش را درک نمی‌کردند. در دیسکوها، چشمهایم را روی مرد غریبه جذابی متمرکز می‌کردم، و بعد با رقص به سمتش می‌رفتم تا بفهمد که انتخابش کرده ام. بیشتر مواقع او فرار می‌کرد. اگر فرار نمیکرد، از من می‌پرسید چقدر پول می‌گیرم.

در فرانسه، زنان هم قدرت داشتند، اما قدرت پنهانی درست مانند خنجر پنهان. همه چیز دغل کاری بود: روباه ماده سکسی که مردی را اغوا میکند تا به خواسته هایش برسد.

در سن 18 سالگی رسیدم به آمریکا و عاشق مردی آمریکایی شدم اینجا بود که ناچار شدم باورهای فرهنگی ام را دوباره تغییر بدهم.
در بیشتر جاهای آمریکا مردم به سکس به شکل یک عادت سالم یا روش چانه زنی نمی‎نگرند. به ازایش رابطه جنسی و سکس مانند رمزو راز است. اگر من به خودارضایی اشاره می‌کردم، گوشها سرخ می‌شدند. ارگاسم؟ مردها به شکلی مستهجن از آن یاد می‌کردند و زنان سکوت می‌کردند. یک مرز واضح و ظریفی بود بین خصوصی بودن و شرم آور بودن سکس. پزشک زنان من هنگام معاینه ام درباره هوا صحبت می‌کرد، انگار من زن زمان ویکتوریا بودم که چیزی درباره جزییات بدن و اندام جنسی ام نمی‌دانستم.

در آمریکا، به نظر می‌رسد بدن زنان متعلق به همه به جز خودش است. نیاز و حس جنسی اش متعلق به همسرش است، نظراتش درباره خودش متعلق به دایره اجتماعی اش و رحمش متعلق به دولت. او قراراست یک مادر، یک معشوقه و یک زن شاغل باشد( در ازای پرداخت اندکی) در حالیکه مادام العمر جوان و لاغر باشد. در آمریکا، مردان مهم خواستنی بودند. زنان مهم باید خواستنی می‌شدند.

در جمهوری چک، نامهای مستعار برای زنان، چه شیرین چه تلخ، در رده حیوانات قرار می‌گیرد: سوسک کوچولو، پیشی، گاو پیر، گراز. در سوئد، زنان اداره کننده جهان هستند. در فرانسه، زنان موجودات خطرناکی برای نگهداری یا ترس هستند. بد یا خوب در این کشورها، زنان جایگاه خودشان را می‌دانند.
اما در آمریکا به زنان گفته می‌شود تو می‌توانی هرکاری بکنی و وقتی او به نقطه ای رسید که خود را نشان بدهد به زمینش می‌زنند. در انطباق دادن خودم با کشور جدیدم، قدرت زن سوئدی ام پژمرده شد. من به گروهی از زنان اطرافم پیوستم، همانها که تقلای بسیار می‌کردند و مفلوکانه شکست می‌خوردند. حالا هیچ انتخابی جز این ندارم که واژه فمنیست را از کشوی خاک گرفته دربیاورم، برقش بیندازم و استفاده اش کنم.

نام من پائولینا پوریزکووا است و من یک فمینیستم.  

پائولینا پوریزکووا سوپر مدل پیشین و نویسنده رمان "تابستان یک مدل" است. 

۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه

مردک رمان نویس

موضع فمینیستی من در قبال ادبیات مشخص است، من برای ادبیات استئنائات زیادی قائلم. و اینکه یک شخصیت داستان از یک نویسنده زنی باشد که سرتاپا کلیشه جنیستی است نقد میکنم اما حق ادبیات و نویسنده میدانم که شخصیت هایش را هرجور میخواهد بپردازد فارع از هر ایسم و حزب و تفکری!
اما یک جایی دیگر به ادبیات ربط ندارد. مثل اینکه بی بی سی مثل هر سال ویژه نامه مخصوص زنان میزن و بعد یک نفر که خودش را نویسنده و ناشر میداند اراجیفی سر هم می کند. اگر داستان بود برایم قابل قبول تر بود اما این ورای داستان است. این دست پروره یک ذهن زن ستیز است. 
خوشحالم هیجوقت اسیر بت سازی ملت غیور ایران نشدم و نسبت به این مردک، دقیقا مردک، حس خوب نداشتم و همان یک کتابی هم که ازش خواندم انگار کافی بود بدانم از چه قماشی است و انگار اشتباه هم نمیکردم. 
رمان نویس؟ آره شاید رمان نویس برازنده تر باشد برایش تا نویسنده. رمان نویس میتواند دنیایی را تکان بدهد یا در سطح عامه ترین عامه باشد. قطعا او از این دسته است. چیزی در ردیف فهمیه رحیمی ! باز رحمت به رحیمه فهیمی؛ بی ادعا بود! این خدای ادعا در غرب هم نتوانسته ذهن زن ستیزش را درمان کند!


۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

مرز برابری مشاغل تا کجاست؟

 هدف برابری فمینیستی برابری تقریبا 50-50 در همه کارهاست؟ پزشکی، معلمی، پلیس، ارتش، پرستار، وزیر، پارلمان، مهندسی و ...
ورزش حرفه ای هم به صورت مختلط باید باشد؟ مثلا یه تیم فوتبال 5 یا 6 بازیکن زن داشته باشد و بقیه اعضای تیم مرد باشند؟
این برابری 50-50 با شایسته سالاری و نبود فرصتهای برابر در کوتاه مدت چگونه تعارضش از بین میرود؟

خب در ابتدا بگم من یک فمینیست آکادمیک نیستم. فمینیست بودنم بخشی از زندگیم هست اما حرفه و شغلم نیست در نتیجه مطالعات فلسفی و نظری دائم نداشتم و ندارم ( جز یک کتاب که تقسیم بندی نظریات فمینیستی بود اون هم برای آشنایی کلی) و بار ها هم گفتم فمینیسم یک مکتب بزرگ با تعداد زیادی گرایش فکری متفاوت است که حتی در برخی زمینه ها ضدیت با هم دارند. پس نمیشود کلی گفت: هدف برابری فمینیستی چیست؟ چون از نظر من، یک هدف است ، از نظر فمینیست مارکسیست یک هدف دیگر و از نظر فمینیست مسلمان چیز دیگر. راستش همان یک کتاب نظری هم که خواندم الان انقدر دقیق یادم نیست که بتوانم انواع و اقسام شاخه ها را برایتان شرح دهم. چون من فقط به بخشی که با عقایدم و تفکرم و بینشم هماهنگی داشت گرایش پیدا کردم و بر همان ادامه دادم. پس این سوالها را تنها از نظر شخصی خودم- نه همه فمینیستها، و نه فمینیسم- پاسخ میدهم:
تنها چیز مشترک در تمامی گرایشهای فمینیستی برابری انسانها، داشتن امکانات و فرصتهای برابر فارغ از جنسیت است. این که این مهم چطور انجام شود در گرایش های مختلف مسیرهای مختلفی دارد. شاید خیلی ها اعتقاد داشته باشند مادام العمر باید شرایط 50-50 باشد. اما من این اعتقاد را ندارم. اما این برای آن روزگار ایده آل است که واقعا همه انسانها از ابتدا از فرصتها وامکانات برابر برخوردار باشند که خب یک جورهایی ایده آل گرایی است و نمیگویم محقق نمیشود اما نمیتوانم در رویا زندگی کنم. پس برای زمان حال فکر میکنم جوابش بله است. چرا؟ الان توضیح میدهم.

من برای پایان نامه دانشگاهیم با کرم خاکی کار میکردم. هدف این بود که ببینیم مواد شیمیایی چطور به بدن کرم جذب میشوند- اصلا میشوند یا نه- مدت زمانهای متفاوتی کرم را از خاک برمیداشتیم تا نتیجه را ببینیم، کرمها باید قبل از آزمایش بیست و چهار ساعت میماندند تا تمام خاک خورده شده شان کاملا پس زده شود اما این خاکها فقط بیرون میرفتند مواد مضر در بافت چربی چسبیده بود و هرچه مدت زمان ماندن کرم در خاک آلوده بیشتر بود مقدار ماده آلاینده بیشتر، اما کرمهایی بودند که از خاک آلوده به خاک تمیز منتقل شدند و نتیجه این ها کاهش آلایندگی در بدن بود. آنها با خاک تمیز تغذیه میشدند و دوباره داشتند عادت میکردند. آلودگی کمتر بود اما کامل از بین نرفته بود و زمان زیادی لازم داشت که ببینیم آیا به طور کامل از بین میرود یا میماند؟  این بخش از آزمایش همیشه من را یاد بحث فمینیستی مینداخت. ما آدم ها درست مثل کرم خاکی هستیم. تفکرات به ارث رسیده درست مثل خاک آلوده است، آمده و جذب شده، تا یک محیط صد در صد تمیز نداشته باشیم از ذهن ما پاک نمیشود. تازه زمان زیادی لازم دارد! قرنها زنان را بدلیل جنسیت محروم از بسیاری امکانات کردند و بعد یک شخصیتی از زن تولید کردند که شد باور همگان. زن نمیتواند، زن بهتر است این کار را نکند، این شغل برای زنها مناسب نیست، دخترها در این رشته ها ناموفقند  و .... قرنها طول میکشد تا تمام این تفکرات از ذهنها پاک، و با تفکرات درست جایگزین شود و تفکرات جایگزین انقدر هم قوی بنشیند در اذهان که راهی برای بازگشت به تفکرات نادرست قبلی نباشد. چند صد سال پیش هیچ زنی اجازه نداشت درباره مبحثی مثل ریاضی یا فیزیک صحبت کند. دنیای علم یک دنیای صد در صد مردانه بود. ادعایشان این بود که زنها نمیفهمند. به واسطه تلاشهای خود زنان کم کم راهی باز شد تا زنها محروم از تحصیل نباشند. امروزه شاید خیلی از ما به این تفکر بخندیم که زن ها نمیفهمند یا نمیتوانند در علم موفق باشند اما هنوز در ذهنیت اکثر ما اینکه یک زن ریاضیدان بزرگترین جایزه فیلد ریاضی را میگیرد یک استثنا است! و هنوز با اینکه سالهاست در کشورهای مختلف میبینیم چطور تعداد زنان موفق در رشته های فنی بیشتر و بیشتر می شود به طور ناخواسته با یک پیش قضاوت میگوییم: زنها به درد رشته های فنی نمیخورند! و از نظر اکثریت تمام آن افراد دیگر که به عنوان نمونه میاوری "حالا یکی دو تا هست ولی معمولا...." میشود پاسخ!
مسئله شایسته سالاری و بعد اجبار برابر بودن تعداد زنان ومردان در مشاغل برای بسیاری جای سوال است. من هم شایسته سالاری برایم اهمیت دارد. اما وقتی هنوز تصور جامعه- حتی جامعه سوئد- این است که اقتصاد رشته ای مردانه است و مدیریت زنانه! یا فکر میکنند چون بیشتر معلمهای دبستان زن هستند پس زنها ذاتا و فطرتا به این شغل گرایش دارند! یا کسی مینویسد که دوستش در کامپیوتر خیلی کارش خوب بود اما مردان در سر کار برایش مشکل میساختند و مجبور شد از کار برود و هرکار تکنیکی میکرد موفق نمیشد- بدلیل سنگ اندازی فضای مردانه- و بعد رفت و کار دیزاین شروع کرد و حالا موفق هست! و به جای اینکه نتیجه بگیرد مردسالاری حاکم بر مشاغل دیگر مانع از پیشرفتش بودند استنباط میکند خب زنان در این شغل بهترند! همه اینها بستری را فراهم میکنند که دختران بسیاری قبل از ورود به بازارکار مسیری را انتخاب کنند که جامعه به آن هدف و سو میدهد.
هدف از 50-50 بودن اعضا در مشاغل- و همه مشاغل- این است که زنان و مردان دامنه انتخاب داشته باشند و بتوانند استعدادهایشان را بیازمایند. شاید مردی واقعا کارش در طراحی و معلمی بهتر باشد اما بخاطر اینکه این مشاغل دست زنان است جرات نکند – از ترس قضاوتهای جامعه- به سمت آنها برود. و شاید زنان بسیاری خودشان نمیدانند که استعداد های خوبی در کارهای فنی ومکانیکی دارند. واقعا چطور میشود تا چیزی را امتحان نکرد گفت که نمیشود؟ ما در علم اول یک تئوری داریم و بعد آن را به آزمایش میگذاریم نتیجه ممکن است با تئوری ما جور دربیاید و ممکن است نه! آنوقت می شود نظریه صادر کرد. اما وقتی هنوز فضایی در هیچ جای دنیا مهیا نیست که این مرزبندی ها نباشد و به مرحله آزمایش گذاشته نشده است به راحتی بگویم میتواند یا نمیتواند ، میشود یا نمی شود؟
از خودم مثال میزنم، من از کودکی، دقیقا از اول ابتدایی شنیدم " خانواده ما استعداد ریاضی ندارد" این چیزی بود که در ذهن خانواده من نشسته بود چون نه پدرم ریاضیاتش خوب بود نه مادرم- هرچند من قبول ندارم و فکر میکنم آنها هم همین تصورات را داشتند- من از همان کودکی از ریاضیات هراس داشتم و از همان کودکی به جای اینکه خودم را تمرین بدهم خودم میگفتم "استعداد ارثی هست ما خانوادگی استعداد نداریم". نمره های امتحانات ماهانه ریاضیم کم میشد و این هم میشد دلیلی برای اینکه ثابت شود من ریاضی ام خوب نیست( با اینکه من اصولابازیگوش بودم و خیلی وقت برای امتحانات ماهیانه نمیگذاشتم). اما همان من، برای امتحانات ثلث همیشه ریاضی را نوزده یا بیست میشدم و دلیلش فقط تمرین بیشتر بود. اما این نمره ها هیچوقت باعث نمیشد که من باور کنم این منم که با کمی تلاش بیشتر و تمرین کردن ریاضی را میفهمم بلکه میگفتم حتما امتحان آسون تر بود. این پروسه ادامه داشت و تا دبیرستان رسید. من هیچ سعی نمیکردم که ذهن ریاضی ام را ورزیده کنم. بلکه برعکس با فرار کردن از تمرین به تنبلیش کمک میکردم . این چیزی بود که معلم ریاضی ام را بسیار آزار میداد چون به اعتقاد او من بسیار خوب بودم ولی چون خودم را باور نداشتم و تمرین نمیکردم ،نتیجه دلخواه نمیگرفتم! این داستان تا امروز ادامه دارد. و به نقطه فوبیای عدد و مسئله رسیده است. اما هروقت که فکر میکنم میبینم این حقیقت ندارد که من ریاضی نمیفهمم من هیچوقت به خودم اجازه ندادم  و مغزم را تمرین ندادم که بتوانم نتیجه نهایی بگیرم. من هربار وقت میگذاشتم و تمرین میکردم نتایج خوبی میگرفتم در حالیکه اگر ریاضی ام ضعیف بود با هزاران تمرین هم شاید مثلا به جای نمره 12 ، نمره 16 میگرفتم اما نمیشد که یهو 20 بگیرم! حالا همین مسئله درباره کار است، وقتی من دختر از کودکی شنیدم یک سری کارها مردانه است و بزرگ هم میشوم میبینم امکان وارد شدنم به آن عرصه سخت تر، کمتر برایش تلاش و تمرین میکنم. و به باور غلط اینکه برای آن شغل ساخته نشده ام دامن میزنم. البته قطعا افراد بسیاری هستند که واقعا توانایی و استعداد را ندارند اما آنها نباید ملاک قضاوت باشند.
بحث ورزش را تخصص ندارم. به نظرم همانطور که در ورزشهایی مثل کشتی وزن کشی هست و مثلا یک کشتی گیر وزن 85 را با کشتی گیر 65 مقایسه نمیکنند شاید این که رشته های ورزشی زنان جدا هستند و مردان جدا قابل قبول باشد . اما من دوست دارم وقتی پای مقایسه مثلا فوتبال زنان و مردان می شود، -اگر امکانات زنان هم در فوتبال به اندازه مردان باشد که نیست، نه از نظر بودجه نه از نظر باقی امکانات- بیاید مثلا یک مسابقه بین تیم ملی زنان سوئد و تیم ملی مردان سوئد بگذارند.  من که بازی فوتبال زنان سوئد را دوسه بار دیدم بهترین گلرشون لوتا شلین کم از زلاتان ندارد- گلهای ملی بیشتری هم به ثمر رسانده- ! (کلا تنها فوتبالیست سوئد در تاریخ است که برای تیم ملی سوئد 73 گل به ثمر رسانده- اما همین خانم خیلی کمتر از نصف درآمد آقای زلاتان را دارد چون فوتبال هنوز ورزشی مردانه و در انحصار مردان محسوب میشود.)
کوتاه کنم، من فکر میکنم تا زمانی که مرز بندی هست باید با جدیت بحث برابری 50-50 پیگیری شود. باید در دبستان ها 50 درصد معلمین مرد باشند، باید در مشاغل مرتبط با تکنولوژی 50 درصد زن باشند. چرا؟ چون دختران و پسران قبل از ورود به بازار کار میدانند یک تعداد وسیعی شغل وجود دارد که میتوانند واردش بشوند و یاد میگیرند که همه پتانسیلشان را استفاده کنند. و در نهایت برای شغلی درخواست بدهند که بیشترین استعداد را دارند. زنان باید به باور برسند و این تنها با تلاش شخصی میسر نیست. مثلا زنی به استعداد و نواناییش در – فرضا مکانیکی- باور دارد اما وقتی هرجا بیان میکند میشنود نه این شغل بیشتر مردانه است و بهتراست دنبال شغل دیگری باشد! ناچارا میرود سراغ چیز دیگر. اما اگر حمایت از جامعه و از مردان همکار بشود احتمالا پیشرفتش بیشتر و بیشتر می شود. باید هم زنان را توانمند و باورمند ساخت هم شرایط را مهیا کرد. هروقت این دو همزمان و همراستا اتفاق افتاد قطعا بحث شایسته سالاری مطرح میشود. آن روز به نظر من بحث 50-50 بی معنی است. آن روز، وقتی دیگر کسی نگفت شغلی زنانه یا مردانه است، اگر در یک کمپانی فقط بر اساس شایستگی تعداد زنها بیشتر بود یا کمتر ایرادی ندارد.

در نهایت این 50-50 تنها به نفع زنان نیست، به تفع مردان بسیاری هم هست. وقتی ارتش 50-50 شود تعداد کمتری از مردان ناچار به انتخاب شغل ارتشی میشوند . وقتی معلمی 50-50 شود تعداد بیشتری مردان میتوانند وارد این شغل شده و بیکار نمانند. وقتی 50-50 شود مردان بسیاری که علاقه مند به کارهای ظریف تری هستند که در انحصار زنان است میتوانند واردش شوند و این انحصار را که برساخته جامعه مردسالار بوده بشکنند!

پی نوشت:
کامنت سعیدنتیجه گیری عالی از دراز گویی من بود:  بالاخره فرهنگ سازی باید از یه جایی شروع بشه و باید نگاه به برنامه ی بلند مدت داشت. با اینکه اجبار به تقسیم مساوی شغلی بین زن و مرد، در ابتدا میتونه مضر باشه، اما در دراز مدت باعث میشه که بستر برای رشد هر دو جنس به صورت یکسان فراهم بشه.

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

امنیت بی پوشش ، نا امنی با پوشش


تو اتاق مطالعه دانشگاه با یک عدد تاپ نشستم و داشتم به این فکر میکردم چرا این دستهای تپلی لخت و پتی من این دو سه عدد آقای اهل آفریقای جنوبی حاضر در کتابخانه رو تحریک نمیکنه و من در دلم هزار تا صلوات و نذر و نیاز نمیکنم تا سالم برسم خونه؟!  چند شب پیش هم که داشتم تو تاریکی برمیگشتم خونه تو سکوت وحشتناک منطقه ای که زندگی میکنم پشت سرم صدای پای یه مرد میومد، و وقتی از کنارم رد شد یه لحظه وایسادم ورفتم تو خیابونهای ایران، تهران که پیشکش ، همون شهر کوچیکمون، که وقتی میخواستم از سر خیابون تا خونمون رو در شب پیاده برم با هر صدای پایی که پشت سرم میشنیدم تپش قلب میگرفتم و عرق میزدم تا اون صدای پا رد بشه نفسم حبس میشد، یه بسم الله هم اولش میگرفتم و بعد که رد می شد یه نفس راحت می کشیدم! بعد دلم میسوخت به حال خودم که انقدر از نوجوانی ترس دارم سر این عابرهای پیاده و موتور سوارها، و هم به حال اون عابر یا موتور سواری که ناشناس بود اما یه آدمی ناچار بود قضاوتش کنه به واسطه یک عده بیمار دیگه!
اصلا بذارید باز تابو شکنی کنم، بذارید تعریف کنم حداقلهایی که دخترهای ما در دوران زندگیشون باهاش رو برو میشن و شاید تنها راز واقعی زندگیشون باشه که هرگز هرگز فاشش نمیکنن! 
1)  ظهر تابستون بود و وقت دندانپزشکی داشتم، از میدون فتحی شقاقی میخواستم برم سر تخت طاووس، 10 سالم بود و با مامانم بودم. تو تهران هم که تاکسی نبود که باید با مسافر کشهای شخصی میرفتیم. یه پیکان سفید نگه داشت و ما سوار شدیم، عقب نشسته بودیم و من مثل همه عاشق این بودم که جلو بشینم. تو همون مسافت کوتاه راننده اجازه داد برم جلو بشینم و شروع کرد صحبت کردن از گرانی و ترافیک، مامانم سرش تو دفترچه اش بود و داشت طبق معمول یادداشت میکرد چی خریده ، چی کارا کرده و قراره چی بخریم و ... و همونجور که سرش تو دفترچه بود به حرفهای راننده گوش میداد! اما من با چشمهای حدقه شده فقط جلو رو نگاه میکردم و حتی جرات نمیکردم سرم و برگردونم عقب و با مامانم حرف بزنم! خدارو شکر زود به مقصد رسیدیم و مامان که اومد حساب کنه راننده گفت :" من فی سبیل الله سوارتون کردم! مسافر کش نیستم! دیدم هوا گرمه شلوغه بچه همراهتونه سوارتون کردم" مامانم هم هر چی دعای خیر بلد بود برای ایشون کرد .پیاده شدیم هم گفت: "خدا خیرش بده کی تو این ساعت روز و گرما وتواین وانفسا بی مزد کاری میکنه؟ خدا حفظش کنه!"  من گفتم: "آره اما مامان فکر کنم یه مشکلی داشت، اخه همش داشت اونجاشو میخاروند!" یهو انگار که مامانم و برق گرفته باشن پرسید :تو نگاه کردی؟ گفتم :نهههههههه! پشت چراغ قرمز سرم و برگردوندم دیدم داره میخارونه بیچاره حتما خیلی خارش داشت اخه از شلوارش در آورده بود. مامانم جلو دهنم و گرفت و گفت هیس! واسه کسی تعریف نکنی ها! باید همون موقع به من میگفتی که پیاده شیم، بعد شروع کرد فحش دادن که "مردک کثافت، خدا ازش نگذره و صد تا نفرین دیگه. درسته سالها از این اتفاق میگذره ولی یه جورایی کابوس من بوده برای مدتها، الان میفهمم اون راننده داشته چی کار میکرده ! و تصور میکنم که من که هیچی مامان منم چه ساده داشته هی دعای خیر به جونش میکرده که کرایه نگرفته! و دارم فکر میکنم اگر مسافت ما طولانی تر بود یا یه جای پرت چه اتفاقاتی ممکن بود بیفته؟!
2) 14ساله بودم، از ارایشگاه کوچه روبرویی میرفتم خونه، ساعت 2 ظهر شهریور ماه بود، از سر تا ته اون کوجه هم چهار تا از دوستهای خانوادگیمون ساکن بودند. یهو یه موتورسوار از روبرو اومد و دستشو کوبوند به سینه هنوز نرسیده من! انقدر سریع رفت که من حتی فرصت نکردم فحش بدم! تا خونه دوستمون چند قدم بیشتر نمونده بود قدمهامو تند تر کردم که برسم سر کوچشون و برم اونجا که دیدم یه مرد 20-21 ساله هم سر اون کوچه وایساده و تا من و دید یهو آلتشو در اورد! الان یادم میفته خنده ام میگیره، که انقدر سریع و منتظر وایساده بوده یه دختر یا یه زن پیداش بشه! ولی اون لحظه مونده بودم باید چی کار کنم، خونه بعدی 10 قدم بالاتر بود و البته بعدش خیابون تنها کاری که کردم دویدن با تمام توانم بود تا برسم به خیابون! شوک این خاطره هم انقدر زیادبود که من تا وقتی رانندگی یاد نگرفتم از اون کوچه رد نشدم، و کلا هرگز دیگه تو شهرمون از هیچ کوچه ای پیاده نرفتم و نیامدم! 
3) 17 ساله بودم، تقریبا نود و نه درصد معلمهای خصوصیم رو از بچگی میشناختم چون  یا فامیل بودن، یا دوست خانوادگی یا از قدیم معلم خصوصی خواهر و برادرم بودن و خونه ما رفت و امد داشتن! یکیشون از محبوبترین معلمهای من بود، و بسیار مورد علاقه خانواده، از هفت سالگیم میشناختمش و وقتی میامد از خواهرم امتحان بگیره همیشه با من شطرنج بازی میکرد یا نقاشی میکشید! خیلی دوستش داشتم و برام حکم دایی رو داشت، وقتی هم معلمم شده بود همین حس و داشتم. البته من کلاس عمومی پیشش میرفتم اما یکبار قرار بود امتحان بدیم و من نبودم فرداش رفتم که تنهایی امتحان بدم، این اصلا چیز عجیب غریبی نبود، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کردم، و نشستم امتحان دادم، وقتی اومد ورقه ام رو تصحیح کنه مثل همیشه که کنار شاگردهاش مینشست نشست اما وقتی داشت تصحیح میکرد دستش و انداخت رو شونه من ! البته من بلافاصله جا خالی دادم اما این آقای معلم انگار نه انگار ! و تو نمیدونستی باید چی کار کنی؟! اولا اون موقع زن و بچه داشت! و من شنیده بودم که یه بار یکی از معلمهای مرد شاگردش رو بوسیده و همه میگفتن:" دختره کرم داشته!" و من تصور میکردم الان بخوام داد بزنم زنش از بالا میاد پایین و به جای اینکه بزنه تو گوش شوهرش میگه "دختره  کرم داره" اگر حرفی نزنم این آقایی که برام حکم دایی داشت وقیح تر میشه، اگر تو خونه بگم تمام روابط دوستانه بین ایشون و خانواده ام بهم میریزه تازه یه "هیس" گنده هم به من میگن که صداشو در نیارم! فقط دعا دعا میکردم تصحیح ورقه زود تموم بشه و من خلاص بشم، بعد از اون روز من دیگه کلاس نرفتم و بهانه ام هم شد که معلم مدرسمون خوبه و من نیازی به کلاس خصوصی ندارم!
4) تو چت روم شعر وادبیات مثل همیشه شده بودم سرکرده روم! لابلای مشاعرات و افاضه فضل کردن چی خوندیم و نخوندیم با یکی خیلی دوست شدم که میگفت شاعره و شعرهاش و میفرستاد برام، طبق معمول دوستی چتی شروع شد و به تلفن رسید و قرار شد جمعه روزی همدیگر رو ببینیم، البته این وسط فقط اون نبود یه دختر دیگه هم تو روم بود که ما سه تا یه مثلث تشکیل داده بودیم. پنجشنبه شب بعد از چت دو سه ساعته ازم آدرس خونه رو پرسید که فرداش میخواست بیاد دنبالم بریم بیرون، منم عین ابلها بهش ادرس دادم. چهل دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد، خواب آلود پرسیدم کیه و خودش و معرفی کرد نمیدونم چرا اما در و باز کردم، از دم حیاط تا سوییت من دو سه قدم بیشتر راه نبود تا به خودم بجنبم دیدم در و باز کرده اومده تو! یه مرد 40 ساله 2 متری با یه هیکل تنومند! تا اومدم جیغ بزنم جلو دهنم رو گرفت! بعد یاد حرف داداشم افتادم که میگفت هروقت دیدی کسی میخواد بهت تجاوز کنه به جای مقاومت نشون بده خودت تمایل داری اونوقت احتمال اینکه طرف بیخیال بشه زیاده، در نتیجه وانمود کردم که دیگه جیغ نمیکشم و تسلیمم! دستشو برداشت و گفتم برم آب بخورم، رفتم تو آشپزخونه و بزرگترین چاقو رو برداشتم ، بعد از اون درگیری من و این آدم دو ساعت طول کشید من که جرات نداشتم جاقو بزنم اما اون هی من و میزد که جاقو رو ازم بگیره و من قدرتی پیدا کرده بودم که جاقو یه لجظه از دستم نمیفتاد، یه جا هم با لگد کوبوندم تو سینه اش که از دماغ ودهنش خون ریخت! خلاصه بعد از دو ساعت کشمکش موفق شدم بیرونش کنم! و بعد همونجا وسط اتاق افتادم و خوابم برد! انگار نه انگار، اما صبحش وقتی دوستهام که بهشون خبر داده بودم بیان رسیدن خونم با دیدنشون فقط عین دیوانه ها جیغ میکشیدم ! (باقی اثرات بماند برای یک پست دیگه) 
خب من شانس آوردم که برخوردم با این بیمارها به همین سه چهار مورد ختم شد و خطری هم من و تهدید نکرد اما همین ها سوهان روحی بودن برای اینکه هر بار صدای موتوری میشنیدم، صدای پایی میشنیدم، تاکسی میخواستم سوار بشم، یا حتی مردی از اشنایان کافی بود صمیمی تر برخورد کنه هزاران ترس و هول و اظطراب به دلم بشینه!
آره اون شب وقتی بی توجه به صدای مرد عابر پیاده پشت سرم در دل تاریکی و کنار جنگل به راه خودم ادامه دادم بدون تپش قلب ، بدون نذر و نیاز  و اضطراب تمام این خاطرات به ذهنم رسید. . به تمام سکوتهایی که سالها کردم و این اولین باره که تعریفشون میکنم! اینها کابوسهایی هستند که برای تمام دخترهای ایران وجود داره. کابوسی که گاهی میتونه تا مرحله آسیبهای روانی هم پیش بره. حقیقت اینه که با یاد اوری این خاطرات تمام سرم داغ شده و از بس دندونهام رو به هم سابیدم که فکم درد میکنه. آره به یادمیارم خاطراتی که تو با هزاران پوشش به قول معروف اسلامی در امنیت نبودی( که ادعا هم این بود حجاب مصونیت است) و حالا با حداقل پوشش امنیت بیشتری داری!