‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ فروردین ۲, جمعه

آدم لحظه ای با کمی دلتنگی برای وبلاگ

شاید به نظر خنده‌دار بیاد که بگم دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده. منی که هر روز دارم در اینستاگرام و تازگی در توییتر می‌نویسیم پس دلتنگ چی شدم؟ دلتنگ شدم چون وبلاگ برایم چیز دیگری بود. در وبلاگم از همه چیز می‌نوشتم. حالا آن خاصیت هر شب وبلاگ نویسی و از همه چیز نوشتن رفته در لایوهای الکی و خودمانی‌ام، آن پستهای وبلاگی که کمی رسمی تر و با موضوعیت خاصی بود تبدیل شده به پستهای اینستاگرامی که بخاطر محدودیت کلمات هم باید شاخ و برگش را زد. اما وبلاگ، وبلاگ عزیز همه این ها رو با هم دارد. منم دلم برایش تنگ شده آمدم کمی اینجا خط خطی کنم با اینکه میدانم کسی اینجا را نمیخواند!
---------------------------
همین امروز بیش از هر زمان دیگری ایمان آوردم من آدم عجیبی هستم. آدم در لحظه. برای همین است که همه چی باید برایم مهیا باشد که وقتی در لحظه تصمیم میگیرم قدرت اجرا داشته باشم. برنامه ریزی برای من جز سرزنش خود و احساس ناتوانی چیزی به همراه نمیاورد. البته این من هستم که این روش را دارم وگرنه برای آدمی که این شخصیت را ندارد برنامه ریزی و هدف داشتن خیلی هم عالی است. حالا چطور شد که به این نتیجه رسیدم؟



 امروز از صبح بیدار شدم دیدم به شدت عطش خواندن کتاب دارم. چندین کتاب دارم که همه را در همان ابتدای خواندن و هر کدام را به دلایلی رها کردم. عموما اگر کتاب را در زمان درست انتخاب کنم امکان ندارد نصفه بماند و یک ضرب یا نسبتا پشت سر هم میخوانم ، اما اگر بهترین کتاب را در زمان بدی انتخاب کنم همینطور نصفه و نیمه می‌ماند. چهارسال پیش در بحبحه گیج زنی‌های آن زمان، کتابی خریدم به نام فکر کردن، سریع و آهسته ( به انگلیسی : Think, fast and slowly). این کتاب را همان موقع شروع کردم و در فصل اول کنار گذاشتم. دو بار دیگر باز شروع کزدم وباز در همان مقدمه کنار گذاشتم. نیکلاس خواند و تمامش کرد و قرار شد من هم بخوانم که با هم درباره‌اش حرف بزنیم اما نشد. امروز همینطور که تمام اعضا و جوارح بدنم فریاد میزد که باید کتاب بخوانی ( باور کنید دقیقا همین حس بود) یاد این کتاب افتادم. تمام کتابخانه را گشتم پیدا نشد. قسمت کتابهای نیکلاس را هم نگاه کردم ولی فقط کتاب خودش که ترجمه سوئدی بود وجود داشت. به هرحال کتاب من غیب شده و من هم پکر شدم که حالا که انقدر دلم میخواهد کتابش نیست. بعد همینطور گیج و سرگردان کتابهای اطرافم را بالا پایین کردم و دیدم نه! حسم به هیچ کدام نیست تا اینکه کتابی درباره فمینیسم که چند ماه پیش خریده بودم و به سرنوشت زمان نامناسب دچار شده بود برخوردم. برش داشتم و با ولع شروع کردم به خواندن. به سوئدی است ولی سرعت خواندنم بالا رفته. اگر شکمم قاروقور نمی‌کرد متوجه نمی‌شدم ظهر شده. حالا هم بعد از نوشتن این پست می‌روم که خواندن را ادامه بدهم. 

۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

اضطراب از وسیله جدید

پسرك يك ضد مصرف گراي واقعيست. البته من سر به سرش ميگذارم و ميگويم: "تو يك ضد سرمايه داري واقعي هستي", اما دليلش ضديت با سرمايه داري نيست. نسل قديمي تر سوئديها بيشترشان مثل پسرك بودند اما نسل جديد دو دسته شده اند، يك دسته مثل پسرك كه به مصرف صحيح اعتقاد دارند و يك دسته مصرف گراي وحشتناك! 
راستش من با پسرك دارم ياد ميگيرم كمتر مصرف گرا باشم اما هنوز راه درازي مانده. ( همينكه امسال فقط و فقط يك پيراهن خريدم بزرگترين پيشرفت من بود) 
 بگذريم، باز وراجي كردم. اصل داستان اين است كه در راستاي همين روحيه  ضد مصرف گرايي، تا وسيله اي به نقطه كامل "غير قابل استفاده" نرسد چيز جديدي جايگزين نميشود. روزي كه ديدمش و دير سر قرار رسيده بودم گفتم: البته پيام دادم. خنديد گفت: احتمالا فكر كردي اسمارت فون دارم و در مسنجر پيام دادي.  بعد گوشي اش را در آورد. يك نوكياي قديمي صفحه غيررنگي كه اوج پيشرفتش يك دوربين ١.٨ مگا پيكسلي بود. نوكيا ٢٣٣٠! 
همون لحظه دوزاريم افتاد با چه تيپ سوئدي روبه رو هستم. ديشب بعد از ٧ ماه كلنجار و خواهش و تمناي من و مادر و خواهرش و حتي پدرش كه جديدا به خيل اسمارت فون دارها پيوسته، بالاخره آيفون ٧ خريد. البته دليلش اصرار ما نبود، دليلش اين بود كه نوكيا جانش بدون وصل بودن به شارژر قابليت تماس تلفني نداشت و اين يعني نقطه "غير قابل استفاده". از ديشب هم غمش گرفته كه اصلا چطور بايد با اين وسيله سخت(!) كار كند. دايم هم تاكيد ميكند " اپ هاي زياد نميخوام". به قولي دچار " اُنگِست" شده. انگست نوعي اضطراب و هراس است و از چيزهاي مورد علاقه سوئدي ها. تقريبا به كوچكترين اتفاقي دچار 
انگست ميشن! 
حالا اين من بيچاره بايد انگستش را مديريت كنم و با ريختن اپهاي هيجان انگيز بهش ثابت كنم اسمارت فون يك وسيله بي نظير است!

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

دكتر زنان

تو ايران هيچوقت پزشك زنان نرفتم، دليل اصلي داشتن پزشك در خانه و خانواده بود اما دليل دوم منطق بي منطقي كه چون متاهل نيستي نياز به پزشك زنان نداري!!!!! 
به هرحال من نه متاهل بودم نه رابطه جنسي داشتم پس صد درصد نياز به دكتر زنان نداشتم. 
اينجا هم دكتر زنان نداشتم. يكبار براي عفونت رفتم كه همزمان بود با تست سرطان رحم، دومين بار هم امروز! 
تو اينترنت زدم دكتر زنان و كلينيكي معرفي شد كه براي دانشجريان بود. همون جا زنگ زدم و سريع بهم وقت دادن. وقتي رفتم همه دختران جوان نشسته بودن. بيشتر كار كلينيك بخش پيشگيري از بارداري بود و معاينات متداول بخصوص مرتبط با بيماري مقاربتي!  دكتر آمد، يك دختر جوان مهربان. رفتيم اتاق معاينه، اول معرفي و بعد سوالات عمومي! 
از سلامتم پرسيد، اينكه دارويي مصرف ميكنم يا نه؟ سيگاري هستم ؟ سابقه خانوادگي 
بعد رسيد به روابط جنسي! 
- فعال هستي؟
- نه خيلي
- گهگاهي؟
- بله، پارتنرم اينجا نيست
- شهر ديگه يا كشور ديگه؟
- كشور ديگه
- با كسان ديگه هم سكس داشتي؟
كمي براي جواب موندم، يهو فرهنگ ايراني غلبه كرد، اگه الان حقيقت و بگم دكتره چي فكر ميكنه؟ بعد گفتم برو بابا اينجا ايران نيست، دكتره هم انقدر عادي پرسيده كه انگار طبيعيه سكس با كس يا كسان ديگر وقتي بارتنر اينا نيست! 
- بله
- محافظت شده؟
- بله هميشه
دستاش تند تند كلمه به كلمه رو تايپ ميكرد. 
- البته با پارتنرم نه! ولي خب سالم بود
- كي؟
- حدود سه ماه پيش، البته ما بهم زديم! 
بدون كمي و كاستي مينوشت! ياد دادگاه افتادم كه منشي دادگاه همه چيز رو مينويسه! بعد فكر كردم چقدر بده، يكي به ژورنال پزشكي آدم دسترسي پيدا كنه تا فيها ماخالدون آدم رو ميفهمه! 
يه سري سوال هم در مورد سكس پرسيد و معاينه شروع شد. سالمم، مشكلي ندارم و احتياجي هم به معاينه دائم ندارم! 

از مطب اومدم بيرون ياد خاطراتي كه يكي دو تا از زنان برام تعريف كرده بودند افتادم. كساني بودند كه متاهل نبودند اما پارتنر داشتند. ميگفتند انقدر دكتر زنان باهاشون بد برخورد ميكرد كه انگار فاحشه اند! 

چقدر خوب كه تجربه پزشك زنان رو اينجا داشتم، كه كاري نداره با كي سكس. داري؟ با چند نفر؟ چه نسبتي دارن؟ براش مهمه كه تو سالم باشي! 

۱۳۹۴ خرداد ۲۳, شنبه

سگ سیاه

تو اتوبوس نشستم و دارم مينويسم! هيچوقت فكر نميكردم آفتاب در زندگيم انقدر تاثير بذاره! امروز صبح وقتي با بغض بيدار شدم، وقتي ديدم مثل مجسمه بي تحرك دلم ميخواد فقط بشينم و نه صداي كسي و بشنوم نه چيزي بخونم و نه مسئوليتي داشته باشم. وقتي به آموروزو پيام دادم و گفت دُز غر شنيدنم كم شده! 
وقتي رفيق پریروز( بر اساس پستهای اینستاگرام) گفت: جقدر غر میزنی ! وقتی شیرین همین چند روز پیش گفت تازگی ها زیاد بدبین شدی وهمش غر میزنی! و حتی یه جایی مجبور شد صحبتم رو قطع کنه ون دیگه زیادی غر میزدم...

این چند خط بالا سه روز پیش تو اتوبوس نوشته شد، به اون نقطه که رسیدم زدم زیر گریه! بعدش زنگ زدم به صاحب کارم و همینطور که هق هق میکردم گفتم من افسرده شدم. نیاز به استراحت دارم. نمیتونم مسئولیت بپذریم. صاحب کارم هم سعی میکرد دلداری بده هم میگفت: اخه دختر جان تو واسه چی بایدافسرده بشی؟ اجازه کار دوساله ات که امد، زندگی ات که خوبه، سلامت که هستی، کار که داری و ... منم همینطور که هق هق میکردم میگفتم: میدونم! ولی حالم بده!

به هر حال از روز 5 شنبه سرکار نرفتم که بشینم با خودم حساب دو دوتا چهار تا بکنم ببینم این ضعف از کجا میاد؟ سه شنبه هم به دلی بد مستی دوشنبه شب به هنگ اوری گذشته بود و نمیتونستم برم سرکار، چهار شبنه هم تعطیلیم بود. خلاصه اینکه یک هفته مرخصی استعلاجی شده و من هنوز همون جاییم که دوشنبه بودم! تنها سرگرمی  و دلخوشیم یک گروه تلگرام از بچه های قدیمی وبلاگستان هست که دیگه نمینویسند! همونجا بحث و نظر و سر به سر گذاشتن و تمام! حتی بعداز مصاحبه ام با یکی از رادیو های ایرانی سوئد، دیگه برای فمینیسم روزمره هم کاری نکردم! فقط هر روز صبح زنگ میزنم به اموروزو و گریه میکنم! حوصله نصیحت هم ندارم. حوصله آدمها رو هم ندارم. فقط دلم میخواد بشینم درو دیوار تماشا کنم! دلم میخواد دوشنبه نیاد!
قبلا هم سابقه افسردگی خفیف از سر خستگی یا بربیاری داشتم، اما اینبار خیلی شدید شده. نگران شدم! بدنم نمیکشه.. ده دقیقه کاری انجام میدم و بعدش دیگه انرژی ندارم، میرم که بخوابم. میدونم بدنم به میوه و ویتامین احتیاج داره، اصلا صداش در اومده ولی انرژی ندارم از جام بلند بشم و برم سمت فروشگاه که در ده قدمیم هست و میوه بخرم! همه اینها از کمبود افتاب هست و ویتامین. دلم میخواد اینطور باشه. وگرنه خیلی مسخره است. مشکل نداشته مشکل میسازم برای خودم! البته بحث وضعیت اقتصادی هم هست.اولگا زمان بدی رفت و من هنوز کسی رو پیدا نکردم که خونه رو باهاش تقسیم کنم، از اونور ماههای اخیر همیشه چن روزی مریض بودم و حقوقم خیلی کمتر شده، آدم بد شانسی هم هستم با سابقه ترین کارمند شرکتم و تنها کسیم که ساعتهای استخدامیمم پر نمیشه چه برسه به اضافه کار، با اینکه قبل از استخدام من همیشه اضافه کار داشتم! تا یه مشتری میاد و قراره کمی ساعتم اضافه بشه هنوز یه روز پیش اون نرفتم یکی ازپرساعتترین مشتریهام از دست میره. و یهو من میمونم و ساعتهای بهم ریخته و اعصاب بهم ریخته! درسته وظیقه من نیست که نگران ساعتها باشم ولی به هر حال زبانمم کوتاه میشه ومجبور میشم هر کسی رو صاحب کارم میگه وهرجای این شهر برم. و اینجوری ساعتهای زیادی از روز تو مسیر رفت و آمد هدر میره و نمیشه اعتراض کرد.
دور بدبیاری هام شروع شده. مریض دوست داشتنی ام اوضاعش خرابه و بعیده که برگرده خونه. یک مریض دیگه که فکر میکردیم با من خیلی هم مچ بشه و ساعتهای بیشتری ازاون رو بگیرم با من به قول سوئدی ها شیمی اش نمیخورد و خودم گفتم نمیرم، برای اینکه انقدر استرس میگرفتم سر یک ساعت اونجا که تمام هفته استرس نمیشدم. همیشه بعد از کار خونه اون وقتی میامدم بیرون دستها و پاهام بی حرکت میشد.
به هر حال خرافاتی هم نباشم الان دوسالی هست برای کارم یک نحسی همراهمه. یک نحسی که من نباید پیشرفت کنم. همه همکارام از روزی که اومدن تا الان ده برابر حقوقشون بیشتر شده و من هنوز همون حفوف پایه هستم! همه منت میکشن که کار کمتری بکنن و من باید دربه در باشم برای رسوندن ساعتهام!
آخ... باز دارم غر میزنم!

دلم یک سفر میخواد، دلم میخواد تمام راههای ارتباطی رو قطع کنم. قرار بود این چهار روز هم همین کار رو بکنم اما نکردم. فردا روز اخره.. دوباره از دوشنبه کار. ولی باید تا دوشنبه خوب بشم. من باید به این افسردگی لعنتی غلبه کنم. من ادم افتادن نیستم. من باید بلند بشم. باید رو تمام تنبلیهام غلبه کنم و یه زندگی تازه برای خودم بسازم.

کاش اموروزو اینجا بود. به بودنش احتیاج داشتم.. هرچند تلفنی هست.. اما میخواستم باشه کنارم، نه هیچ کس دیگه. فقط اون!   

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

لباس خواب و ربدوشامبر

ربدوشامبر جدیدم را دوست دارم. یک ربدوشامبر ساتن صورتی. صبحها میپوشمش روی لباس خواب نخی چهارخانه ام و به کارهایم میرسم. یک حس خوشایند خاصی است. نمیدانم چرا؟ ولی پوشیدن ربدوشامبر را دوست دارم، اینکه سر صبح مجبور نیستی از اول لباس بیرونت را بپوشی، دلت هم نمیخواهد لباس خانه بپوشی، دوست داری همانطور یلخی باقیمانده از خواب شب باهات بماند. زمستان، ربدوشامبرم حوله ای بود که گرم باشد، آن هم سرخابی بود. کی فکر میکرد یک روز من به رنگهای صورتی و سرخابی توحه نشان بدهم؟ چقدر این حق انتخاب را دوست دارم، این که هیچ رنگی منتسب به هیچ خصوصیت و جنسیتی نیست و میشوذ هر وقت دلت خواست صورتی بپوشی و هر وقت دلت خواست آبی و هر دویش هم رنگ تو هستند. 
سن که بالا میرود تغییرات زیادی در عادات زندگی هم اتفاق میفتد. مامانم از بچگی برایم لباس خواب میخرید، رنگ و وارنگ! اما نمیتوانست من را راضی کند به پوشیدن لباس خواب. من تمام کودکی و نوجوانی و جوانیم با شلوار جین خوابیدم والبته با جوراب! خیلی مواقع حتی باهمان لباسهای بیرون. از مدرسه و دانشگاه برمیگشتم لباسم را عوض نمیکردم. هرچه مامانم میگفت: دختر جان لباس خونه راحته ادم که میاد خونه باید لباسش رو عوض کنه . لباس های بیرون کثیفند ولی لباس خونه تمیز و راحته به گوشم نمیرفت. لباس خانه فقط مال زمانی بود که از صبح خانه بودم یعنی روزهای تعطیل و تابستانها. هنوز هم با پوشیدن لباس خانه مشکل دارم. شب که از سرکار برمیگردم باهمان لباس مینشینم تا موقع خواب بشود و بعد لباس خواب بپوشم. فکر کنم سال 83 بود، مامانم رفته بود سفر و برایم لباس خواب اورده بود. همه هم خندیده بودند که چرا با اینکه میداند من لباس خواب نمیپوشم برایم لباس خواب آورده. آن هم یک لباس خواب ساتن صورتی! اخم و ناراحتی من برای رنگ و هدیه ( که هیچکدام باب میلم نبود) باعث شد توضیح دهد که : واسه الانش نیاوردم بعدا که ازدواج کرد! ( احتمالا مطمئن بود به زودی ازدواج میکنم) من هم که از این توضیح بیشتر از رنگ و سوغات عصبانی شدم همان لحظه لباس خواب را برداشتم و از همان شب پوشیدم. از اینکه به قول آنها از وقتی دم بخت محسوب میشوی نصف چیزهای خوب برای جهازیه ات هست و انگار تو به تنهایی سهمی از زندگی نداری و همه چیز با یک ازدواج مفهوم دارد بیزار بودم. این لج بازی باعث شد عاشق لباس خواب بشوم. انقدری که همیشه با من هست. لباس خواب خوب است، راحت هست، به بدن حس آرامش میدهد و یک رهایی خاص. لباس خواب باید جنسش خوب باشد که آدم توی خواب و بعدش حس خوب داشته باشد. یک دبدوشامبر خوب هم داشته باشی دیگر این حس خوب ده برابر میشود. انقدر که حتی وبلاگت را در حالیکه ربدوشامبر به تن داری مینویسی. لباس خواب بپوشید حتی شما اقایان که میدانم علاقه به لخت خوابیدن دارید. اما لباس خواب خوب لذتش از لخت خوابیدن بیشتر است. 


۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

مهمان و توافق

مهمان داشتم. مهمان هایی بی آزار و خیلی میزبان تر از من. اینکه مهمان خودش غذا بپزد، میز آماده کند، خودش جمع کند، ظرفها را بشورد، خانه را تمیز کند، یخچال را تمیز کند، لباسهایت را تا کند و ... شاید خیلی خوب باشد. یعنی خیلی حس خوبی میدهد که میبینی همه چی سر جایش است اما از طرفی حس میکنی اختلال بدی در سیستم زندگیت افتاده انقدر که در آخرین باری که مهمان قصد در آوردن روکش پتو ها را داشت، با صدای کمی بلند و تحکم آلود گفتم: نمیخواد، خودم در میارم!

چند روز را با کودکی ده ساله سپری کردم و فهمیدم این روزها چقدر والدین بودن سخت است. مخصوصا اگر تک فرزند باشد. تقریبا هیچ لحظه ای از آنِ خود نداری. هیچ برنامه ای با میل تو نخواهد بود. شانس آوردم کودک بسیار حرف گوش کن بود و بسیار مهربان و باهوش وگرنه کلافه ام میکرد. دوباره فوبیای بچه داشتن به سراغم آمد. آیا روزی میرسد که من بتوانم از وقتهایم بزنم برای بچه ام؟

بیانیه ای خوانده شد، تفاهمات نسبی صورت گرفت و همین که مردم فکر کنند دیگه شرایط سخت تمام شد برای یک عده کافیست. اما همین دو روز تاثیر بی تفاوتی ها را دیدیم. وقتی پای اقتصاد به میان بیاید دیگر مسائل از اهمیت خارج می شوند. الان دور دور "ظریف ظریف" است، حق و حقوق زنان باشد برای وقتی دیگر. زندانی سیاسی؟ خب میخواست حرف نزند! کاش اقتصاد در دنیا وجود نداشت!

دوباره حس نه اینجا نه آنجا به سراغم آمده. من کجاییم؟


۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

میگذرد

دراز کشیده ام روی تخت کینگ سایزم. خودم کمتر از یک تخت یک نفره فضای این تخت را پرکرده ام و باقی اش پر شده با لباسهای روی هم افتاده، کاغذ ها و نامه ها و پاکتها، روزنامه. بیرون باران میبارد. از آن بارانهای بهاری که هوای شمال را برایت تداعی میکند. روزهای جمعه پرباران و دلگیر. چه فرقی میکند یکشنبه باشد یا جمعه، روز تعطیل همه چا یک چیز است! اما من دلم نه گرفته، نه بی حوصله ام. اتفاقا یکشنبه روز خوبی است. از این باران دارم لذت میبرم و همینطور که روی تخت دراز کشیده ام و این را مینویسم به صدای باران گوش میدهم و میروم به جاده شیخ زاهد. 
فیس بوک دوباره  " در چنین روزی سال های پیش" را راه انداخته، نوتیفیکیشن میاید، نگاه میندازم، حال امروزم را مقایسه میکنم با حال سال قبل و سالهای قبل تر. حالا بهش میخندم. به تمام حماقتهام. به تمام سادگی هام. به تمام باور کردنهام. میخندم به خودم و دلتنگی های سال قبل . میخندم به خودم و احساساتی شدنهای بی دلیلم. و بیشتر میخندم وقتی میبینم حتی برای یک لحظه هم دوست ندارم زمان به عقب برگردد و چه عادی میگذرد همه چی! فکر نمیکنی بگذرد، اما همیشه رسم همین است. میگذرد! همه چیز تنها میگذرد.  و ما آدمها چه خنده دار عادت میکنیم به هر چه که بود و هرچه که هست.

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

بی تکلفی

خوبی شهر کوچیک اینه که یک ساعت وقت ناهار داری و تو همون یه ساعت وقت میکنی ناهارت رو با یه آدم که نمیشناسی صرف کنی. بدون هیچ دلیل خاصی و صرفا جهت آشنا شدن با یک انسان جدید. از دیگر خوبی های زندگی در کشوری مثل سوئد هم اینه که بی دغدغه ای. بدون اینکه فکر کنی چه بپوشی، چه شکلی هستی، داری از سرکار میری، کوله پشتی داری، صورتت بدون آرایش هست، موهای پشت لب داری و از همه بدتر که یک تب خال گنده گوشه لب! هیچ کدوم اینها اهمیت نداره! باز از خوبی هایش اینه که با اینکه شغلت جزو شغلهای کم پرستیژ و کم در آمد محسوب میشه و قراره ناهارت رو دقیقا با قطب مخالف یعنی یک جراح صرف کنی تنها چیزی که ملاک قرار نمیگیره شغلت هست و شغلش! مثل دو تا دوست میشینید ناهار میخورید کمی از کار و زندگی صحبت میکنید و خیلی محترمانه هر دو به ساعتها نگاه میکنید که زمان از دست در نره و به ساعت کاری برسید. بعد هم خوشحال شدم از دیدنت خداحافظ!
دوست دارم اینجا و آدماش رو برای همین بی تکلفیش، برای همین که "تو" دیده میشی نه شغل و قیافه و پوشش! اتفاقا اینچوری توی واقعی تر هستی، توی عادی هر روزه!


۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

Ctrl+Alt+Delete

یک هفته مریض هستم و بجز شنبه بقیه اش را خانه افتاده ام! از بس خوابیدم و دراز کشیدم وزل زدم به مانیتور حالم بد شده. در چند روز اخیر به صرافت افتادم برای سامان دادن به مطالب وبلاگ. بی دلیل هم نبود البته، داشتم فکر میکردم در گذشته اگر از دوستی ها ورابطه هایم مینوشتم یا تمام شده بودند یا در یک دوره طولانی. حداقل چیزی بود! اما این جا همیشه از "هیچی" نوشتم.

به هر حال، امروز چندین پست رو موفق شدم- در طی 4 ساعت!!!_ حذف کنم.راستش از من این حذفها بعید است. اگر قبلا با خوندن نوشته های قدیمی لبخند میزدم یا به فکر فرو میرفتم بعضی نوشته های یک سال اخیر تنها حرصم را در میاورد. دیلیت دیلیت دیلیلت! و اینها بی دلیل نیست. به نقطه ای رسیدم که باید یکسال پیش میرسیدم. اما گوش ندادم، همه را متهم کردم به بد بینی! همه را متهم کردم به نشناختن! اما چه بخواهیم چه نخواهیم یک سری رفتارها معنی اش همان است که هست! و من انگار هر بار قرار است خودم را گول بزنم که " این فرق دارد" یا مخالفت کنم با " نه لطفا جنرالایز نکنید" 
به هر حال پستها دیلیت میشوند، و تمام باورهای مثبت منفی، و تمام حسهای خوب ، بد! و آدمهایی که روزی برای من عزیز بودند تبدیل میشوند به هستنهای همان گوشه ای! به روش خودشان "محترمانه" کنار میگذارم! 
 باشد که آدم شوم!

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

شمای کلی سفر

نمیدونم از کجا شروع کنم. سفر به رُم اصلا شبیه چیزی نشد که پیش بینی کرده بودم. چیزی فراتر بود. یک سفر پر از عشق و حال، پر از هیجان و پر از سورپرایز.
اصلا ذهنم برای نوشتن متمرکز نمی شود. باید ببینم از کجا بنویسم و از چه؟ آیا هر روز را بنویسم یا فقط بعضی نکات؟ اما نه بهتر است تیتر درست کنم به عنوان دستاور کلی این سفر:

1-     در عقاید فمینیستی ام باید تجدید نظر کنم
2-     در نظریاتم نسبت به ایتالیا و مردمان ایتالیا باید تجدید نظر کنم
3-     به شکاف عظیم خودم و شرابط ایران پی بردم
4-     مهاجرت بزرگترین و بهترین تصمیم زندگیم بود
5-     متفاوتم!
6-     یکی را دوست میدارم اما ...

از 1 شروع میکنم. بله در این سفر من فهمیدم " نه همیشه نه نیست" . فهمیدم دلم برای توجه مردان و تعریفشان تنگ شده بود. فهمیدم گاهی اوقات میشود مسئولیتها را انداخت روی دوش یک مرد و مطمئن بود از بودنش و حمایتش و برای چندی لذت برد از ملکه بودن، بی مسئولیت بودن و در عین حال فرمانده بودن

2- تو این سفر کمتر متلک شنیدم! - تقریبا نشنیدم- کمتر مردی حس نگاه جنسیت زده بهم اد، کمتر تبلیغات سراسر جنسیتی دیدم. تو این سفر فهمیدم اینکه آدمها بهم توجه کنند، کاهی اوقات تیکه بیندازند و حرف هم رو بفهمن نوعی زندگی اجتماعی است که لازم هست. فهمیدم اینکه سر صحبت رو بی هیچ دلیلی باهات باز میکنند و از زمین و زمان حرف میزنند همیشه هم چیز بدی نیست که هیچ لازمه زندگی احتماعی است. این بار ذوق میکردم وقتی به هر زبانی میخواستن باهات ارتباط برقرار کنند و صمیمیت داشته باشند. دقیقا چیزی که دفعات اول تو ذوفم میزدم و دلیلش هم این بود که این رفتار شبیه ایرانی هاست و من فرار کرده بودم چون بیش از حد بود. برای همین رفتار سرد و خالی از عاطفه سوئدی ها جذاب بود اولش. اما حالا که اوردوز کردم متوجه شدم در اندازه کافی رفتار ایرانی یا ایتالیایی لازم هست. - نه بیش از حد

4،3و 5- این ها را باید درباره اش یک پست مفصل بنویسم.


6-رم... میدونستم رم یعنی زنگ خطر. نیازی به توضیح نیست.


23 اذر 1393
14 دسامبر 2014

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

اورژانس

اورژانس
اورژانسِ بیمارستان تخصصی و آموزشی اوپسالا.
برای رجیستر شدن نمره برمیدارم. سه نفر قبل از من هستند. ۴۵ دقیقه بعد صدایم میکنند برای رجیستر شدن. پرستار شرح حال میپرسد. کمی بیشتر خودم را به بی حالی میزنم شاید زودتر بفرستنم برای آزمایش. اخرش میگویم: راستش من فردا عازم سفرم. خیلی سفر مهمیه. لطفا همه آزمایشهای لازم رو بکنید که خیالم جمع باشه. جوابی نداد.
باز ۴۵  دقیقه بعد؛ اسمم را صدا میزنند. به یک اتاق پر از برانکارد وارد شدم. برای اولین بار بود در چنین فضایی بودم. پیچِشِ معده بیشتر شد (آی ی ی ی). پرستار من را روی تخت خواباند.
- از الان اجازه نداری آب، یا چیزی بخوری. سیگار و اسنوس هم استفاده نمیتونی بکنی.
با دستگاه فوق پیشرفته ای که تا به حال ندیده بودم فشار خون گرفت.
-باید آزمایش خون بدی.
یاد ترسهایم افتادم.
- من میترسم!
لبخند پرستار.
سرم را برمیگردانم. سوزن را میزند و چهار لوله خون میگیرد.
- خوبی؟
- اوهوم
سوالات مرسوم را میپرسد! جواب نود درصدش "نمیدونم " بود. آخه مگه من بیکارم هر بار بعد از توالت نگاه کنم ببینم عادی است یا نه که اولین سوالشان این باشد: تو مدفوع یا ادرارت چیزی ندیدی؟!
فشار خوب بود. باید میرفتم برای ازمایش ادرار. همینطور که روی برانکارد بودم من را بردند در کریدور و  اتاقی که رویش نوشته بود جراحی!
- برو ازمایش ادرار بده
میرم و برمیگردم روی تخت ولو میشوم. اَنجِکتور هنوز روی دستم هست و درد میکند. دستم را نمیتوانم تکان دهم. دراز میکشم. به فواصل پیجش ها دقت میکنم. تقریبا هر ده دقیقه یک بار بیست سی ثانیه ای میگیرد. درِ اتاق باز است و رفت و آمد پرستارها را میبینم. چراغِ بالایِ سرم شبیه چراغ جراحی نیست. فکر کنم اسم اتاق را اشتباه خوانده بودم. ۴۰ دقیقه نگاهم به سقف میماند. دکتر میاید. خودش را معرفی میکند. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد دستهای خالکوبی شده اش هست. کتش را در میاورد ، جای دیگر دیده بودمش شک نمیکردم یک پانک تا شش کلاس خوانده است، اما یک دکتر بود. معاینه را شروع کرد.روی معده را فشار داد. سمت راست درد میگرفت.  توی ذهنم: آپاندیس سمت راسته، حتما آپاندیسیت هست!
معاینه های معدی ای تمام شد و دکتر انگشت را وارد ماتحت کرد برای معاینات مقعدی. بعدش گفت دوباره میاد.
- چی میتونه باشه
- الان نمیتونم بگم شاید ( یه چیزی گفت به سوئدی که نفهمیدم) باشه.
- چی هست میشه به انگلیسی بگی؟
فکر میکند اما یادش نمیاد. یه سری توضیح داد، به نظرم  کیسه صفرا را میگفت.
مبهوت به سقف نگاه میکنم. اگر بیاید و بگوید آپاندیس یا کیسه صفرا نیاز به جراحی داره و باید بلافاصله عمل بشم چه کار کنم؟ بی اختیار بهش گفتم: من اینجا تنهام.کسی و ندارم!
فکرا هجوم آوردند: بخوام عمل بشم به کی زنگ بزنم؟ اول به فاطی زنگ میزنم.. نه ، نه ناهید! اما اونا سرکار هستند. آموروزو !میگم بیاد. ولی نه اون که نمیتونه بیاد. همون ناهید از همه بهتره. فاطی هم خوبه بالاخره پرستاره. از بیهوشی بدم میاد. اگه به هوش نیام چی؟ لاپروسکوپی بهتره. اما یهو میروم به سالها پیش، وقتی در شرکت تجهیزات پزشکی کار میکردم. چقدر از اشتباه دکترها میگفتند، دکتر لاپروسکوپی کرده بود همه امحاء و اعشاء را بیرون کشیده بود! اگه اینها بلد نباشن چی؟ دکتراشون همه همسن خودمن. سابقه ندارن که! میرم ایران عمل کنم! اما هزینه عمل اینجا میشه ۲۰۰۰ کرون ایران میشه ۲۰ میلیون. اگه تشخیصشون غلط باشه چی؟ اگه بگم هیچی نیست ولی یه چی باشه چی؟مامان نباید بفهمه. بفهمد دق میکند. بعد عمل چی کار کنم؟ کی ازم نگهداری کنه؟ سیما که سر کار میره. شیرین که ایرانه. به خاله ام میگم بیاد.. اما نه خاله ام که تا بفهمه باید یکی بره از اون نگهداری کنه !چرا نگفتم مترجم میخوام، من اینچا چی گار میکنم؟
در باز میشود. این بار دو دکتر وارد می شوند. دکتر جدید خودش را معرفی میکند. معاینه را آغاز میکند. معاینه از پهلو با اولتراسوند. مدام میگوید : اینگنتینگ.. یعنی هیچی!
معاینه تمام میشود. دکتر اولی ژل روی بدنم را پاک میکند. قرار میشود یک مسکن قوی بزنند و بفرستنم خانه. دستگاه چیز خاصی نشون نداده.
- من میتونم سفر برم فردا؟
- کجا؟
- ایتالیا
- ایتالیا بیمارستان داره نداره؟
- بله خب
- برو اگر چیزی شد میری بیمارستان
خنده
پرستار میاید و از همان انجکتور مسکن تزریق میکند. پرستار دوم میاید و انجکتور را در میاورد. لباسهایم را به دستم میدهند و میایم خانه. قبل خروج کارت اهدای اعضا را برمیدارم!
امروز تجربه جدیدی در دوران مهاجرتم بود. امروز فهمیدم دیگه بچه ته تغاری لوس نمیتوانم باشم. اینجا خودمم و خودم. خودِ تنهام. اینجا نمیتوانم خیالم جمع باشد که بابایی هست که نسخه اش معجزه میکند. که بودنش قوت قلب است. مامانی هست که مثل پروانه دورت بچرخد و همه چیز برایت فراهم کند. امروز بخیر گذشت، اما اگر اورژانسی بود، اگر عملی در کار بود تو بودی و خودت و جمله ای که گفتی: "من اینجا تنهام. کسی و ندارم"
امروز مفهوم جدیدی از غربت برایم رو شد: من تنهام. "کسی" و ندارم.


۱۷ آذر ۱۳۹۳

۸ دسامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

جوراب شلواری

برای خرید جوراب شلواری مامان رو کشیدم بیرون. تنها موردی که در خرید وسواس دارم جوراب شلواریست. بسته به لباسم باید کلفتی و نازکی، رنگش، درجه درخشندگیش و ... رو در نظر داشته باشم. گاهی انقدر جورابها رو مقایسه میکنم که سرگیجه میگیرم و نخویده برمیگردم خونه. فروشگاه اول در یک باساژی جوراب مورد نظرم پیدا کردم اما سر قبمتش شک داشتم و گفتم بریم اون سر شهر که همه فروشگاهها هستند و اونجا هم قیمتها و هم جنسها رو مقایسه کنم. فروشگاه دوم رفتم و دیدم جوراب شلواری فروشگاه اول بهتره. پس راهی فروشگاه اول شدم البته در پاساژی دیگه. وسط کار به سه چهار فروشگاه دیگه سر زدیم و خرید کردیم و یه کیکی هم خوردیم و له و لورده سوار اتوبوس شدیم که مامان گفت: جوراب شلواری خریدی؟! گفتم: ای وای نه! گفت پیاده بشیم ؟ گفتم اصلا حرفشو نزن حالت تهوع گرفتم از فروشگاه! بله جوراب شلواری نخریدم! ساعت ۵ صبح هم عازم فرودگاهیم! دوروز دیگه هم جشن شصت سالگی مامان و چهارسالگی ورودم به سوئد است. و من جوراب شلواری واسه لباس خوشگلم ندارم! پی نوشت: یک هفته سفر هستم و نمینویسم اما قطعا برگشتم دست پر خواهد بود، منتظر باشید.

۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه

نادمِ از خود راضی

دیشب مامان رو بردم یک رستوران خیلی خوب و ازش پذیرایی کردم که از دلش در بیارم. اما چیزی که تمام کننده بود سفر نصفه روزه ما به استکهلم، این شهر رویایی بود. البته اصلا قصدم این نبود که ببرمشون. میخواستم امروز صبح رو بخوابم و ظهر هم به تمیز کاری بگذرونم عصر ببرمشون شهر خودم رو بهتر نشون بدم که روزهای وسط هفته بتونن خودشون برن از خونه بیرون. اما صبح که بیدار شدم و بیمار گونه فیس بوک رو باز کردم - هنوز چشمام کامل باز نبود- دیدم بابا سر صبح اول وقت یک استاتوس بلند بالا گذاشته و توش نوشته که دخترمون گفته این دوروز تعطیل اخر هفته رو به کسی قول ندیم که میخواد ما رو ببره و بگردونه!
من و داری؟ گفتم ای وای اصلا برای حفظ آبرو هم شده باید این کار رو بکنم مخصوصا که بابا بدلیل کهولت سن دچار درد مزمن پا هست و هفته پیش بعد از راهپیمایی زیاد باز در استکهلم و موزه اسکانسن تقریبا برای یک هفته حتی از اتاق به اتاق رفتن در خانه هم عاجز بود و به جز روز سه شنبه باقی روزها خانه نشین مطلق بود.
تندی دوش گرفتم، صبحانه خوردیم و راهی استکلهم شدیم بی هیچ برنامه دقیقی! تمام مسیر داشتم حساب میکردم چه جاهایی ببرم که هم کمتر راه برن و هم دیدار مفیدی داشته باشند. مسلما از شهر قدیمی استکهلم شروع کردیم اما نمیتونستیم تمام کوچه پس کوچه هاش رو بریم بخاطر بابا. بعد از گشتی در شهر قدیمی و عکس گرفتن در میدان اصلی شکمها به قارو قور افتاد و راهی یک رستورانی شدیم که حتما غذای صد در صد سوئدی بخوریم. من سراغ هر رستورانی میرفتم بسیار گرون بود و این دو مخالفت میکردن- هی از روزی که اومدن حساب کتاب من و میکنند و تعارف که مبادا خرج زیادکنند و این یکی از دلایل دعوای من و مامانم هست - به هر حال همینطور که رستوران رستوران ر رد میکردیم مامان یه جایی نشون داد که خیلی دنج بود. وارد شدیم خوشگل بود. قیمت غذاشم معقول بود. با اینکه قصدمون امتحان سه نوع غذا بود ولی دیدم ته دلشون هر دو کوفته قلقلی سوئدی رو میخوان و منم که کلا دو هفته است هوسش کردم ترجیح دادیم هر سه یه غذا بخوریم. به حدی غذا لذیذ بود که نمیشد ازش گذشت. موقع حساب کردن فهمیدم این رستوران در تریپ ادوایسر امتیاز 4.5 از 5 رو گرفته و یکی از بهترین های تا الان در سال 2014 است.
بعد سوار بر قایق های hop-on , hop-off  شدیم. اکثرا حتما میدونید ولی برای دوستانی که نمیدانند hop-on , hop-off چیه، باید بگم که در بیشتر شهرهای توریستی جهان اتوبوس ها و قایقهای گردشگری هست که توریستها رو در سطح شهر میچرخونند و در مقابل نقاط توریستی و sight seeing محتلف ایستگاه دارن که توریست میتونه هرجا خواست پیاده بشه و بعد از دیدار از اون نقطه توریستی سواد بر اتوبوس یا قایق بعدی بشه. یکی از بهترین امکانات برای توریستها برای اینکه بلیطش 24 الی 72 ساعت هست و خوب خیلی راحت و بی دغدغه دقیقا جلوی مکان مورد نظر پیاده وسوار میشید. برای ما خیلی به صرفه نبود جون فقط میخواستیم دوری بزنیم و در واقع پول 24 ساعت دادیم برای یک ساعت و هیچ جا هم پیاده نشدیم بخاطر کمبود وقت ولی روی آب بودن و دیدن استکهلم زیبا از داخل آب همیشه ارزش دارد.
بعد از قایق سواری کمی به تماشای شهر نشستیم و بعد یک بستنی مخصوص خوردیم. این بستنی ها قیف های خیلی بزرگ و خوشمزه ای دارند که در خود فروشگاه تهیه میشوند.
وقتی رسیدیم خونه انقدر غرق بوسه و بغل شدم، و انقدر مامان و بابا تشکر کردند و انقدر هی برای خودشون دو تایی از امروز تعریف میکردند که حد نداشت. به علاوه با اینکه چند جایی امکان عصبانیت وجود داشت ولی کنترل کردم و یا تذکرهام رو با خنده و ماچ و بوسه به شکل طنز و سر به سر گذاشتن دادم به جز یه جاکه کمی اخمالو شدم بخاطر اینکه تذکر چندین و چند ساله است که در سر نمیرود که نمیرود( بعد من میخوام مملکت درست هم بشه)

۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه

مژده ای که مسیحا نفسی میاید

آمدند. بابا و مامان رو میگم. پروازشن ساعت دو ربع عصر نشست و من دوربین به دست جلوی در ورودی مسافرین وایساده بودم. سی و پنج دقیقه همینطور دستم رو دوربین بود که تا در چهارچوب ظاهر شدن عکس بگیرم. اما خبری نشد! پام که یک هفته ای است به شدت درد میکنه و امانم رو بریده ضق ضق میکرد. نگران شدم که چرا نیامدن. تابلو اعلانات هم چیزی جز اعلام نشست هواپیما نکرده بود. مسافرین پروازهای بعدی میامدن و میرفتند اما خبری از بابا و مامان نبود. به خاله ام زنگ زدم و پرسیدم مطمئنی درست سوار شدن؟ شد چهل دقیقه و من همینطور که سرم به سمت در بود رفتم سمت اطلاعات بیست قدمی دور شده بودم که دیدم یک چیزی برق میزنه.. سر بی موی بابا رو شناختم. حالا باید برمیگشتم با درد پا نمیتونستم سریع قدم بردارم. میدیدم که دوتاشون هی چشمشون میچرخه یه بهت تو صورتشون بود شاید فکر کردن چه بچه بی احساسی که نیامده استقبال.. یهو داد زدم: "مش..." و سرشون رو چرخوندن، فرصت عکس انداختن تو اون لحظه نبود. بغلشون که کردم بابا با دوربین مامان از من و مامان عکس گرفت و سمت بابا که رفتم مامان عکس گرفت. تا تاکسی بیاد ده دقیقه ای نشستیم و بهترین سلفی عمرم رو گرفتم. از مامان انتظار داشتم که بو بکشه من و محکم بغلم کنه اما از بابا نه.. آخه بابا خیلی خود داره و خیلی احساساتش رو بروز نمیده اما امروز یه بابای دیگه میدیدم. بابایی که هی بغلم میکرد، هی بوسم میکرد و هی تکیه کلام همیشگی اش " مخلصیم" رو میگفت. وقتی وارد خونه شدیم یه جمله ای گفت که تمام تنم رو لرزوند. تا وارد شد با یه صدای هیجان زده رو به مامان گفت: باور میکنی الان اینجا هستیم؟ خونه مرمری؟ 
احساس کردم این  "خونه مرمری" یه جور حس خوب ثمر دادن زحمات بود. اون حسی که هر فرزندی باید به پدر مادر بده، که حالا نوبت منه که میزبان باشم نه شما. 
نرسیده بودم خرید کنم در نتیجه بعد از چایی با مامان رفتیم برای شام خرید کنیم. یهش ام مخصوص بهشون دادم که البته به نظرشون انقدر زیاد بود که نمیتونستن بخورن! البته من در سه وعده پیش غذا، غذای اصلی و دسر در بازه زمانی سه ساعت سرو کردم اما دسر رو نتونستن کامل بخورن. 
خستگی از سروکول هممون بالا میرفت من که تمام هفته سخت کار کرده بودم و تشدید پا درد هم برای همین بود و برخلاف اینکه همیشه من به همکارها کمک میکنم و ساعتهام رو تغییر میدم هیچکس حاضر نشد دیروز ساعتهاش و با من عوض کنه و من هی در حال دویدم از این خونه به اون خونه بودم و بعد تو خونه هم مرتب کردن. صبح هم از ساعت 5 بیدار بدم و بشور و بساب. 
اونها هم که دیروز ساعتهای طولانی پیاده روی کرده بودند که نتیجش پا درد برای هر دو بود- بابا در میانه دهه هفتاد هست و مامان به زودی وارد شصت میشه- با اینکه همه خسته بودیم ولی هی میخواستیم بشینیم با هم. عکسها رو گذاشتیم. بیچاره دوستان مشترک!  به گواه کامنتها و لایکها و پیامهای خصوصی که گرفتم عکسهای فردگاه بسیار تاثیر گذار بود. 
ابراز احساسات های بابا خیلی متفاوت بود. هم من هم مامان سورپرایز شده بودیم. بعد مامان گفت که بابا اعتراف کرده شب خداحافظی من توی فرودگاه امام وقتی بهش گفتم خداحافظ پاهاش خالی شد و بعد از اون دردهای مزمن به سراغش آمد. امروز صبح به مامان گفته دردها خیلی کمتر شده. 
این روشنیدم بغضم گرفت.. یاد حرف باب افتادم تو چشن خداحافظیم. با صورتی که سرخ شده بود و در عین حال خودداریش رو حفظ میکرد خوند: من به خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود. 

خوشحالم الان اینجان. خوشحالم پدرم احساساتش رو بروز میده و خوشحالم که انقدر خاص بودم براش. این رو که میبینی مصمم تر میشی به پیش روی در زندگی. باید موفق بشی، باید به بهترین ها برسی فقط برای این دو نفر . برای خوشحالیشون. 

جانی دوباره گرفتم.. انرژی مثبت بدید که پام خوب بشه و فردا بتونم راه برم و شهر رو بهشون نشون بدم. 



۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

کرم خاکی



این روزها با کرم خاکی سر و کار دارم، از کودکی این موجود حس کنکجکاوی من رو تحریک می کرد، همیشه با حیرت حرکتش رو نگاه میکردم و اینکه چطور توی خاک با اون تندی و فرزی میره و میاد. دوران لیسانس در بیولوژی خاک  یک جلسه کامل اختصاص به کرم خاکی داشت و خب خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی از سوالهای کودکیم جواب داده شد اما از حیرتم درباره این موجود کم نشد هیچ، ببیشتر متحیر از زندگی وسیستم کرم ها میشدم. در حد 48 ساعتی در ایران تصمیم گرفته بودم کارشناسی ارشد خاکشناسی رو بدم و میدونستم که بخاطر کرم خاکی میخوام که بیولوژی خاک رو ادامه بدم، اون تصمیم در حد همان 48 ساعت موند اما انگار سرنوشت من با کرم خاکی پیوند خورده بود. حالا وقتی بلاخره دارم ماههای آخر کارشناسی ارشد رو میگذرونم قسمت بیولوژی تزم مربوط به کرم خاکی است. باید کرم های خاکی رو در خاک آلوده بذارم و بعد از مدت زمان مشخصی غلظت آلاینده رو اندازه گیری کنم. دیروز روز زندگی با کرهای خاکی بود، فارغ از سنگینی و طاقت فرسا بودنش ، روز هیجان انگیزی بود و این موجودات ریز دوست داشتنی حسابی ذهنم رو به خودشون مشغول کرده بودند. دنیای کرمهای خاکی، این موجود ریز دوست داشتنی، که زندگی ما انسانها به نسبت بالایی بهش وابسته است، که اگر نباشند خاکی نیست که غذایی باشه و زندگی باشه و اگر نباشند بین انبوهی از لاشه ها دفن میشیم  و ... طول بین 5 تا 10 سانتیمتر دارند، در خاک زندگی میکنندو تغذیه میکنند و از مهمترین کارهاشون پالایش خاک و تولید خاکدانه است. دیروز چیزی حدود 1000 کرم خاکی رو در دو جعبه خاک و کود اسب داشتم و باید از بینشون 500 کرم بالغ انتخاب میکردم. متاسفانه کرمهایی که به دستم رسیده بد هنوز خوب رشد نکرده بودند و پیدا کردن کرمهای بالغ کار بسیار سختی بود مخصوصا که این موجودات ریز بی نهایت زبل در قایم شدن بودند. باید با بیلچه یک مقدار از خاک حاوی کرم رو برمیداشتم و در سینی میریختم و بعد لابلاش میگشتم تا کرم پیدا کنم. در نگاه اول به نظر میرسید خاک کرمی ندارد، ولی وقتی کمی با خاک بازی میکردی به انبوهی از کرمها میرسیدی که دور هم تنیده شدند. کرمهای ریز تر و کوچکتر تنبل تر  بودند و خیلی سریع به دام میفتند، اا کرمهای بالغ زرنگ بودند، تقریبا بعد از دو سه سری دستم آمد که بر اساس رفتار کرمها پیدا کردن کرم بالغ راحت تره، کرمی که خیلی سریع سعی در خزیدن به لایه های دیگر خاک داشت، و در گوشه ترین نقطه خاک بود قطعا کرم بالغ بود، به نوعی به این باور رسیدم که کی میگه که تفاوت انسان با حیوان عقل و هوشش هست، این موجودات ابتدایی هوش بسیار بالایی داشتند برای فرار کردن از خطری که تهدیدشون میکرد. وقتی میگرفتمشون باید در آب میذاشتم تا خاک های روی بدنشون از بین بره و بعد وارد یک شیشه میکردم که با کاغذ فیلتر نم خورده پر شده بود. عکس العمل کرمها به استرس وارد شده بهشون جالب بود، بعضی ها میرفتند و در گوشه دنجی که تاریک تر هم باشه جا خوش میکردند، بعضی ها کلافه بودند و بیشترشون کلونی تشکیل میدادند، به هم گره میخوردن و یک گوله میشدند. روی شیشه ها ر باید با فویل کامل میپوشوندم که قرار نکنند اما صبح که آمدم دیدم از 500 تا حداقل 20 تا کرم روی زمین خشک افتاده! هرچند منظره وحشتناک و ترسناکی بود، ولی حیرت کرده بودم که اینها چطور تونستند از زیر اون فویل ها در بیان! و بعد رفتم سراف شیشه ها که ببینم آیا فویلی باز مونده بود؟ دیدم باز نیست ولی خیلی هاشون برآمده هستند. بستمشون و به نوعی به کمین نشستم، کمی که گذشت صدای خش خش شنیدم و متوجه شدم تلاشی است برای بیرون آمدن، شیشه رو برداشتم و فویل رو باز کردم چیزی که میدیدم حیرت انگیز بود، همه کرمهای یک شیشه به هم تنیده بودند و با هم سعی در باز کردن فویل داشتند. شیشه های بعدی رو نگاه کردم و دقیقا همشون همینطور بود، کرم تنها وجود نداشت. اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود: حتی کرمهای خاکی هم میدونند برای رسیدن به آزادی باید اتحاد داشت! خلاصه منی که علاقه به رفتار شناسی انسانها دارم دیروز در شگفت از رفتار کرم ها بودم. 
اما راستش در تمام مدتی که با کرمها سر و کله میزدم و این رفتارها رو میدیدم چیز دیگری هم در ذهنم نقش میبست و آن "نظم آفرینش" بود. خوب یادم هست وقتی هنوز به مذهب و دین اعتقاد نسبی داشتم دوستان بسیاری به من میگفتند علم باعث میشه همه چی رو منطقی بپذیری و دست از مذهب میکشی، تقریبا راست میگفتند، من از وقتی بیشتر مطالب علمی رو نگاهی میکنم - خیلی اهل مطالعات علمی نیستم - خیلی بیشتر از باورهای مذهبی سابق فاصله میگیرم و تقریبا در سه سال اخیر باوری جز باور وجود یک آفریننده ندارم. ولی این علم نه تنها هنوز من رو متقاعد به نفی وجود آفریننده نکرده که بیش از پیش به وجودش ایمان میارم، میدونم علم فیزیک با سرعت نور داره پیش به اثبات فرضیه عدم وجود خدا میره، از آزمایشات به صورت کلی خبر دارم و منتظر نتیجه نهایی هستم ولی از یک سمت وقتی واردعلم بیولوژی و طبیعی میشم، وقتی در طبیعت هستم، وقتی به دنیای اطرافم نگاه میکنم نمیتونم وجود یک افریننده رو نادیده بگیرم، نمیتونم بگم این آفریننده وجود داره هنوز، ولی فکر میکنم یک چیزی اول بود، یک مفز متفکر که همه چی رو بهم وصل کرده و سیستم بزرگی راه انداخته و تمام کائنات میلیونها شاید هم بیلیونها ساله که دارند روی اون سیستم منظم و مرتب پیش میرند. دیروز لحظه به لحظه که این کرم های به ظاهر کوچک با توانایی های بزرگ من رو شگفت زده میکردند، بی اخیتار زیر لب میگفتم: بنازم قدرتت رو خدا!


۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

فضای آموزشی جدید

دوستان عزیزم سلام، 
یادمه تقریبا وبلاگ قدیمیم رو همیشه با سلام شروع میکردم و فکر میکنم چرا همین کار رو اینجا نکنم! بلاخره این یه جور نامه است، نامه ای با بیش از یک خواننده، نامه هایی برای شما دوستانم که به جای نوشتن رو کاغذ و تو پاکت گذاشتن ، رو صفحه کامپیوترتون ، یا موبایل و هر چیز دیگه دیچیتال دیده میشه. 
اگر دقت کرده باشید دوباره فعالیتم کم شده، خب دلیل اصلیش قطعا درگیری تز و کاره، ولی دلیل دومش اینه که دو پست آخرم تا همین دیروز کامنت نداشتند! یعنی همون چیزی که ازش میترسیدم وقتی دیگه تصمیم گرفتم بیام در میزبان های خارجی. راستش خیلی زیاد مطمئنم شما دوستان اهل بده بستان نیستید، یعنی قبلا که نبودید که مثلا چون من وقت نمیکنم بیام و بخونم و بنویسم شما هم نیاید! هرچند من آخرین باری که به خیلی هاتون سر زدم هنوز پست جدیدی نبود. بگذریم امیدوارم باز کامنتهای خوبتون رو اینجا ببینم. 
از این هفته تقریبا روزهای خیلی خیلی پر کاری تز شروع شده، انقدر که من سی ثانبه هم فرصت نشستن ندارم. چه برسه به وبلاگ آپ کردن. الان هم از شدت خستگی بی خوابی زده به سرم- و البته معضل طولانی شدن روزها هم شروع شده- در نتیجه فرصتی شد برای نوشتن. این روزها استرس تز و فشار کاری باعث شده دوباره اضافه وزن پیدا کنم و البته وضعیت ناپایدار ساعتهای کاری هم باعث شده دوباره نگرانی های اقتصادی به سراغم بیاد، مخصوصا که اخبار ایران رو میشنوم بیشتر نگران میشم. ولی خب غرهام رو برای بعضی ها میزنم و خالی میشم و بعدش سعی میکنم ذهنم رو متمرکز کنم رو درس و کار. تازه دارم از تحصیل لذت میبرم، فضای آزمایشگاه رو همیشه دوست داشتم و الان خوشحالم که دارم در آزمایشگاه کار میکنم، دیروز داشتم به این فکر میکردم که درسته علاقه قلبیم بیشتر به علوم انسانی و اجتماعی هست و در نهایت دلم میخواد در اون وادی تحصیل کنم و تخصص داشته باشم، اما علوم طبیعی بخصوص شیمی هم قطعا جزو علایق من هست که همیشه با ترس باهاش روبرو شدم. البته نمیشه تاثیر فضای خوب آموزشی اینجا رو نادیده گرفت. استادهایی که باهات دوستند به جای اینکه آقا/خانوم بالاسر باشند. مهربونند به حای اینکه خشک و خشن باشند، اگر چیزی رو ندونند میگن بدون اینکه فکر کنند دانشجو مسخره شون میکنه، کلا بیشتر رفیقند تا استاد به معنایی که در ذهن ما شکل گرفته. تو ساعت درس و کار جدی هستند ولی وقتی ساعت استراحت میشه از همه چی صجبت میکنند و دیگه فرقی نمیکنه دانشجوی ارشد باشی یا دکترا یا پروفسور ، همه سر یه میز نشستند و قهوه میخورند و صحبت میکنند، شوخی میکنند و سر به سر هم میذارند. از مهمترین خصوصیات که من در اساتید خودمون کم دیده بودم روحیه تشویق کردن این خارجی هاست. شما باد هم هوا کنید میگن به به آفرین، چقدر باهوشی! - شاید برای دیگر دانشگاه ها متفاوت بوده باشه من دارم درباره تجربه تحصیل خودم مینویسم.
در هر صورت تچربه های جدیدی دارم کسب میکنم در این فضای آموزشی جدید !

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

آفتاب بهاری و بی احساسی

امروز اولین روز به معنای واقعی بهاری در این شهر بود، خوشبختانه یکشنبه های سوئد مثل بعضی کشورهای دیگه اروپایی نیست که همه جا تعطیل باشه، بلکه چندین ساعتی در روز تمام فروشگاه ها بازند و شهر زنده تر از همیشه است مخصوصا اگر آفتاب هم داشته باشه. شنبه ها و یکشنبه ها روکلا دوست دارم نه فقط چون تعطیلی آخر هفته است ، بلکه بخاطر برنامه های جالب تو شهره که اگر فرصت کنم و هر بار برم یه چیز جدیدی هست، امروز یک چادر زده بودن تو میدون اصلی شهر و اسمش بود soppkök ، نمیدونم ترجمه دقیقش چی میشه ولی جدا جدا معنیش میشه آشپزخانه زباله! اولش فکر کردم اون گروهی* هستند که راه میفتند تو زباله ها و هرچه که قابل خوردن باشه رو برمیدارن و میخورن و حالا اومدن همه اونها رو میخوان بذارن که مردم بفهمند میشه هنوز استفاده کرد و لازم نیست همه چی رو دور انداخت، اما جلوتر که رفتم دیدم نوشته امروز در این مکان به بی خانمان ها غذا و لباس مجانی داده می شود. بله یک گروه خیریه بودند که لباس و غذا آورده بودند. حتما الان از خودتون میپرسید مگه سوئد هم بی خانمان داره؟ باید بگم بله، داره ولی تعدادش شاید اونقدر به چشم نمیاد و در ضمن بیشتر مهاجرهای غیر قانونی هستند، البته سوئدی های الکلی هم جزوشون هستند!**
وقتی آفتاب در میاد و مردم مثل مورو ملخ میریزند بیرون، کاملا چهره شهر و مردمش عوض میشه، دیگه از سوئدی های عبوس، تو خود خبری نیست، همه سر حالند، همه بلند بلند صحبت میکنند و همه یه لبخندی رو لبشونه، خیلی خیلی دیگه آفتاب حال داده بشه بهت سلام هم میکنند. خیلی خوب یادمه سال اول اولین افتاب که زده بود من هنوز میلرزیدم و حاضر نبودم برم بیرون، بعد که دیده بودم این سوئدیها همه ریختن بیرون با لباسهای بهاری نشستن پشت میزهایی که رستورانها بیرون گذاشتند و دارن مثلا یه ابجو میخورن آی بدو بیراه نثارشون میکردم، میگفتن ندید بدید های بدبخت! اینم آقتاب شد بخاطرش اینطور زدید بیرون؟ حالا بعد سومین بهاری که دارم اینجا تجربه میکنم کاملا حس اونها رو میفهمم، هرچند باز نسبت به خود سوئدی ها من دیر لباس بهاری پوشیدم، ولی از اینکه امروز یه آستین کوتاه و ژاکت داشتم وروش یه کاپشن بهاره ذوق کرده بودم، تازه برای دقایقی بدون کاپش نشستم پشت یکی از همون میزهای رستورانها و البته یه آبجو هم خوردم!

البته درست همون موقع که من داشتم از افتاب لذت میبردم و آبجو تگری میزدم بالا و البته از خریدهایی که کرده بودم مشعوف بودم، خانواده مادری من در حال عزاداری بودند. و من هر از گاهی میرفتم تو هوای ایران و اینکه آخ ای کاش منم بودم کنارشون و برای عزیزی که از دست رفته سوگواری بیشتری میکردم ولی بعد از جند دقیقه میرسیدم به همین دنیای خودم! یه روزهایی به خودم میگم شاید خیلی سنگدل شدم؟ شاید اصلا احساس و دلی نداشتم هیچوقت؟ البته من اشکم رو ریختم غصه ام خوردم زیر بارون هم راه رفتم و با شعری که این عزیز دوست داشت خوندم وگریه کردم ولی همه اینها برای همون روز اولی بود که خبرش رو شنیدم ، فرداش عادی عادی بودم. شاید چون تو فضای متفاوتیم؟ در هر صورت کمی ترسیدم، حس میکنم نکنه از این نزدیکتر هام رو از دست بدم و باز همینطور سریع از غم در بیام. راستش هربار خبر مرگ یکی از ایران رو میشنوم دلم میلرزه، فکر های وشحتانکی میاد تو ذهنم، و اونموقع است که قلبم تند تند میزنه و یه لحظه میگم پاشو برو ایران پیش کسانی که عزیزتند که همیشه کنارشون باشی و حسرت نخوری ! ولی بعد دوباره یادم میره، تو این سه روز با مادرم دو بار صحبت کردم، خیلی داغون شده و صداش تقریبا به زور در میاد، اما امروز برای اینکه حال و هواشو عوض کنم گزارش کاملی از تمام چک آپ های پزشکیم دادم و اینکه چی خریدم و چی نخریدم و اینها رو هم گفتم و به قول خودش همین که فهمید خوب و خوش وسلامتم براش یک دنیا بود. وقتی تلفن قطع شد احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده، برای مامان و بابا. برای دوستام ، برای خیلی ها اما نه برای ایران! کی فکر میکردم یه روزی من دلم برای تهران تنگ نشه، یا برای شهر خودم، یا برای ایران؟! نمیدونم واقعا اما انگار بدجور بی احساس شدم! 


* نه اونها که فقیرند و از سر ناچاری تو زباله ها رو میگردند، یه عده ای هستند که میخوان به مردم یاد بدن که چقدر اسراف میکنند ، مثلا دانشجو هستند، استاد هستند و یا خیلی شغلهای دیگه حالا اسم دقیق گروهشون رو نمیدونم اطلاعات بیشتر پیدا کردم مینویسم

/88به زودی در باره دروغهای شایع درباره سوئد خواهم نوشت!

۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

آمد نوبهار


بلاخره بهار هم به سوئد رسید، با یک ماه تاخیر نسبت به بهار ایران. توی تقویم سوئدی همون 21 مارچ رو نوشته آغاز بهار، ولی تا امروز که سومین بهار رو در اینجا میگذرونم زودتر از 20 مارچ به بهار نرسیدیم. البته میگم بهار فکر نکنید که شکوفه زده و هوا معرکه است! نخییییر! بهار در هواشناسی اینجا یعنی وقتی که حداقل 5 شب متوالی دمای بالای صفر درجه داشته باشند. و خب الان شش شبه که دما بالای صفر درجه است. لباسها کمی نازکتر شدند، مثلا اگر قبلا دو تا بلوز پوشیده می شد با یه کاپشن مخصوص زمستان این جا، الان میشه یه بلوز پوشید و روش یه ژاکت نازک و یه کاپشن که به درد زمستون های ایران میخوره. البته میشه دیگه چکمه هم نپوشید و با کتونی رفت و امد کرد. خلاصه تا چند روز دیگه احتمالا شاید شکوفه زدن درختها هم گل ها هم هستیم. حالا هر چی بهار دیر میاد این روزهای طولانیش زود از راه رسیده. الان تو آپریله و ساعت حوالی 9:15 شب تاریک میشه. یک ماه و نیم دیگه تقریبا ابدا شب نداریم. و من از الان غمم گرفته.
از خوبیهای اینجا اینه که تو هرچی بپوشی و هر شکلی باشی کسی توجهی بهت نداره، این بیتوجهیشون یه موقعی عقده ایت میکنه، مثلا یه موقعهایی میخوای بری بیرون و بعد میفهمی فرقی نمیکنه لباس شیک مهمانیت رو بپوشی یا با لباس کار بری عملا کسی توجهی نداره! تازه گاهی لباسهایی که ما میگیم شیک در نظر این سوئدی ها اوردوز شده است! البته در این یه مورد رسما باید بگن همون بهتر نظر ندن سلیقه ندارند. این جور مواقع آدم میخواد حس شیک بودنش رو درک کنه باید بره ایتالیا و فرانسه و حتی آلمان. با همه اینها ، این بی توجهیشون خوبی هم داره، خوبیش هم اینه که وقتی وقت نداری، ارایشگرت هم نیست، حوصله هم نداری با ابروهای درآمده و موی پشت لب و صورت راست راست راه میری و هیچ احساس بدی هم نمیکنی مگر در آینه های اتاق پرو که موها سه برابر دیده میشن. این که هیچ کس به خودش اجازه نمیده بیاد و بهت درباره موهای صورت یا ابروی درامده ات حرفی بزن( زن و مرد) خودش بزگترین موهبته. خیلی خوب یادمه دوران دانشجویی در ایران، یه روز با یکی از پسرهای دانشگاه از کرج سوار تاکسی شدیم تا تهران، وسط راه بهم گفت: اه تو چه جور دختری هستی این چیه؟ و اشاره کرد به دست من که کمی از موهاش در آمده بود! تعجب کردم، گفتم به تو چه؟ گفت ببین همینه دیگه همه بهت میگن مردی، آخه این موها رو چرا نمیزنی ، یه کم تمیز باش!!
خیلی عصبانی شده بودم ، از اینکه یکی به خودش اجازه چنین دخالتی رو داده بود عصبانی بودم، خودم از مو داشتن بدم میادو به نظرم باید آدم مرتب باشه، همونطور که انتظار دارم مردها همه ریششون رو اصلاح کنند خب خودمم باید مرتب و اصلاح شده باشم، ولی یه موقع هایی واقها وقت نمیشه و خب منم اهمیت نمیدم، ولی تو ایران نمیتونستم، باید یا برمیداشتم این موهای اضافه رو یا از در خونه بیرون نمیرفتم ، ولی اینجا به معنای واقعی کلمه
Who cares?

۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه

چرک نویس

- سالی یک بار حداقل میفتم به کامپیوتر تکونی و البته این اتفاق تاثیر خاصی نداره چون انقدر بهم ریختگیش زیاده که فقط مثلا فولدرها دو تا یکی میشن تا بعدا یه روزی سر فرصت مرتب تر بشن و اون روز کی میاد معلوم نیست. البته دو سال پیش یه تکون اساسی داده بودم و همه چیز رو مرتب کرده بودم ولی بعدش دیگه این کار رو نکردم و  میدونم که از بعضی فولدرها یه هفت هشت تایی کپی دارم . لابلای همین تکاندن یه فولدر پیدا کردم که مربوط به نوشته های ناتمام هستند.  چیزی حدود ده دوازده پست جان دار داشتم که در حد نصف صفحه نوشتم و خیلی خوب پیش رفته و واقعا نمیدونم جطور نصفه ول کردم؟ احتمالا یا قصد بیرون رفتن داشتم، یا تو فیس بوک در گیر یک بحث بودم یا داشتم اسکایپ میکردم که مجبور شدم نصفه ول کنم و بعدش اصلا یادم نبود که چنین چیزی نوشتم، اما یک احتمال خیلی قوی تری وجود داره که دچار خود سانسوری شدم، برای اجتناب از بحث، فیلتر شدن، نظر مخالف، بدفهمی و ... ترجیح دادم اون یادداشت رو بیخیال بشم. موضوعات بعضی هاش جالب بودند بعضی هاش هم تاریخ مصرفشون گذشته، حالا یه روزی باید کاملشون کنم اگر یادم نره که چنین چیزی دارم. 
- اوایل که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم هنوز به کیبورد عادت نداشتم، در نتیجه یه دفتر همراهم داشتم هرچا که فرصت میشد یه چیزی میامد تو ذهنم مینوشتم تو دفترم و بعد شب پاکنویسش میکردم و میذاشتم تو وبلاگ، اونموقع بیشتر نوشته هام عاشقانه بود ، چندین بار رو کاعذ میخوندم و ادیت میکردم ، این روند رو تا سالها داشتم اما حالا فقط میتونم تو صفحه وبلاگ بنویسم. بگم خندتون میگیره من معمولا اول تو صفحه وبلاگ مینویسم بعد کپی میکنم میبرم تو ورد میریزم- این هم یک در میلیون اتفاق میفته- یعنی به جای اینکه تو ورد بنویسم و بعد بیارم اینجا کار برعکس میکنم. نمیدونم دلیلش چیه هر چی هست یه چیز روانیه، من نوشتنم وقتی میاد که در فضای وبلاگ فارسی بنویسم. وقتی هم دسترسی به کیبورد و این فضا همیشه نیست بسیاری نوشته ها میاد و میرن و نمینویسی و بعد یهو میبینی یه چیزی داره تو فیس بوک مثل نقل و نبات پخش میشه و میخونی میبینی ای بابا یکی از همون صد تا مطلب آمده در ذهن ننوشته شده بر کاغذت رو یکی بلاخره نوشته. هرچند عمرا اگر تو نوشته بودی اینطور تکثیر می شد ولی خب از دست خودت یه خورده دلخور میشی که چرا ننوشتی؟ و بعد میگی جالا چه فرقی میکنه تو یا یکی دیگه بلاخره نوشته شده و حرف دل توست! مثل خیلی موقعها که خواننده هات میان و میگن حرف دل ما رو زدی!

دقت کردین من چقدر این موضوع داره رو روانم راه میره که مطلب میاد و نمینویسم؟ فعلا باید تحمل کنید تا این دوره احمقانه روان پریشی تمام بشه، من باید در مورد نویسندگی هم خودم رو دوباره پیدا کنم و تا اون روز برسه شما هزار بار دیگه این موضوع تکراری رو خواهید خوند. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

چشن والبوری

 جشن والبوری  ،جشنی که از صبح مردم تو خیابون هستند و در حال خوردن آبجو تا شب و در این وسط برنامه هایی هم به صورت رسم و رسوم قدیمی برگزار میشه. کل برنامه به این صورته:
8 صبح، صبحانه شامپاین و توت فرنگی
10 صبج: مسابقه قایقرانی ( از یک هفته قبل دانشکده های مختلف دانشگاه اوپسالا شروع میکنند به قایق ساختن با فویل، و باید خلاقیت هاشون رو نشون بدن، این قایقها یکی یکی در روز والبوری به آب انداخته میشن و مردم هم تشویق میکنن، معمولا قایقها در اولین شیب رودخونه میشکنند و قایق سوارها تمام طول رودخونه رو شنا کنن میرن، گاهی شدت جریان رودخونه زیاده و افراد رو با خودش میبره در واقع برنده ای هم نداره فقط برنامه ایه برای تفریح و خنده)




ساعت 12-1 ظهر: دانشجوها و مردم به سمت پارکهای شهر مخصوصا پارک اکونومیکوم میرن و در اونجا باربیکیو راه میاندازند، (امسال البته مثلا ممنوع بود، یک سری از ما تونستیم باربیکیو داشته باشیم اما سری دوم پلیس امد و خاموش کرد!)
 3 عصر: همه جلوی کتابخانه قدیمی دانشگاه جمع میشوند، سوئدی ها معمولا با کلاههای فارغ التحصیلی* در صفهای اول می ایستند، رییس دانشگاه با همراهی جند نفر دیگر از روی بالکن شعری با مضمون خوش امد گویی به بهار میخواند و در انتهای شهر همه با هم کلاه هاشون رو سه بار بالا و پایین میبرند. بعد از این مراسم موسیقی کلاسیک در سالن مرکزی دانشگاه اوپاسلا برگزار میشه
9 شب: در منطق قدیمی شهر- گاملا اوپسالا- هیمه ای بزرگ از وسایل کهنه و خار و خاشاک درست میکنند( البته در نقاط دیگری هم هست اما اصلی و سنتی اش در قسمت قدیمی هست) و بعد اتش میزنند که بدیها و کهنگیها در استانه بهار از بین برن! بعد که اتش به نیمه میرسد اتش بازی زیبایی هم انجام میدن و این انتهای مراسم های رسمی شهر است.

در لابلای این ساعتها نیشن های دانشجویی برنامه های متنوعی دارن که معروفترینش دوش شامپاین است. در دو سه نیشن دانشجو ها جمع میشن و روی سر هم شامپاین میریزن، در بعضی نیشن ها هم شامپاین با شلنگ رو سر مدعوین ریخته می شود! انتهای شب در مکانهای دانشجویی مهمانی های متعددی برپاست و بهترین برنامه ها در کلوب ها برگزار میشه. و اینطوری یک روز پر از مستی سپری میشه. 

پی نوشت :
1- فردای والبوری تا جایی که من خبر دار شدم 10 نفر آسیب دیده بودن که فقط دو نفر راهی بیمارستان شدند، یکی دو ماشین آتش زده شد، اما امار دقیقی از جرم و جنایتهای اون شب ندارم فقط اونطور که میشه حدس زد اتفاق جدی نیفتاد و تصور کنید که چیزی بالغ بر 20 هزار نفر در سطح شهر حضور دارند و البته مست!
2- بیشترین شرکت کننده مسابقه دختر ها بودند، یکی از بیشترین قایقهایی که تشویق شد قایقی که بود که دسته هاش به شکل آلت تناسلی مرد بود و با نوشته هاش مردها رو دعوت به استفاده از کاندوم میکرد. قایق دیگه ای که خیلی باعث خنده شد مربوط به بچه های بخش فاضلاب بود که روی قایق نوشته بودن: We Suck For You