‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاهی دیگر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نگاهی دیگر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

کرم خاکی



این روزها با کرم خاکی سر و کار دارم، از کودکی این موجود حس کنکجکاوی من رو تحریک می کرد، همیشه با حیرت حرکتش رو نگاه میکردم و اینکه چطور توی خاک با اون تندی و فرزی میره و میاد. دوران لیسانس در بیولوژی خاک  یک جلسه کامل اختصاص به کرم خاکی داشت و خب خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی از سوالهای کودکیم جواب داده شد اما از حیرتم درباره این موجود کم نشد هیچ، ببیشتر متحیر از زندگی وسیستم کرم ها میشدم. در حد 48 ساعتی در ایران تصمیم گرفته بودم کارشناسی ارشد خاکشناسی رو بدم و میدونستم که بخاطر کرم خاکی میخوام که بیولوژی خاک رو ادامه بدم، اون تصمیم در حد همان 48 ساعت موند اما انگار سرنوشت من با کرم خاکی پیوند خورده بود. حالا وقتی بلاخره دارم ماههای آخر کارشناسی ارشد رو میگذرونم قسمت بیولوژی تزم مربوط به کرم خاکی است. باید کرم های خاکی رو در خاک آلوده بذارم و بعد از مدت زمان مشخصی غلظت آلاینده رو اندازه گیری کنم. دیروز روز زندگی با کرهای خاکی بود، فارغ از سنگینی و طاقت فرسا بودنش ، روز هیجان انگیزی بود و این موجودات ریز دوست داشتنی حسابی ذهنم رو به خودشون مشغول کرده بودند. دنیای کرمهای خاکی، این موجود ریز دوست داشتنی، که زندگی ما انسانها به نسبت بالایی بهش وابسته است، که اگر نباشند خاکی نیست که غذایی باشه و زندگی باشه و اگر نباشند بین انبوهی از لاشه ها دفن میشیم  و ... طول بین 5 تا 10 سانتیمتر دارند، در خاک زندگی میکنندو تغذیه میکنند و از مهمترین کارهاشون پالایش خاک و تولید خاکدانه است. دیروز چیزی حدود 1000 کرم خاکی رو در دو جعبه خاک و کود اسب داشتم و باید از بینشون 500 کرم بالغ انتخاب میکردم. متاسفانه کرمهایی که به دستم رسیده بد هنوز خوب رشد نکرده بودند و پیدا کردن کرمهای بالغ کار بسیار سختی بود مخصوصا که این موجودات ریز بی نهایت زبل در قایم شدن بودند. باید با بیلچه یک مقدار از خاک حاوی کرم رو برمیداشتم و در سینی میریختم و بعد لابلاش میگشتم تا کرم پیدا کنم. در نگاه اول به نظر میرسید خاک کرمی ندارد، ولی وقتی کمی با خاک بازی میکردی به انبوهی از کرمها میرسیدی که دور هم تنیده شدند. کرمهای ریز تر و کوچکتر تنبل تر  بودند و خیلی سریع به دام میفتند، اا کرمهای بالغ زرنگ بودند، تقریبا بعد از دو سه سری دستم آمد که بر اساس رفتار کرمها پیدا کردن کرم بالغ راحت تره، کرمی که خیلی سریع سعی در خزیدن به لایه های دیگر خاک داشت، و در گوشه ترین نقطه خاک بود قطعا کرم بالغ بود، به نوعی به این باور رسیدم که کی میگه که تفاوت انسان با حیوان عقل و هوشش هست، این موجودات ابتدایی هوش بسیار بالایی داشتند برای فرار کردن از خطری که تهدیدشون میکرد. وقتی میگرفتمشون باید در آب میذاشتم تا خاک های روی بدنشون از بین بره و بعد وارد یک شیشه میکردم که با کاغذ فیلتر نم خورده پر شده بود. عکس العمل کرمها به استرس وارد شده بهشون جالب بود، بعضی ها میرفتند و در گوشه دنجی که تاریک تر هم باشه جا خوش میکردند، بعضی ها کلافه بودند و بیشترشون کلونی تشکیل میدادند، به هم گره میخوردن و یک گوله میشدند. روی شیشه ها ر باید با فویل کامل میپوشوندم که قرار نکنند اما صبح که آمدم دیدم از 500 تا حداقل 20 تا کرم روی زمین خشک افتاده! هرچند منظره وحشتناک و ترسناکی بود، ولی حیرت کرده بودم که اینها چطور تونستند از زیر اون فویل ها در بیان! و بعد رفتم سراف شیشه ها که ببینم آیا فویلی باز مونده بود؟ دیدم باز نیست ولی خیلی هاشون برآمده هستند. بستمشون و به نوعی به کمین نشستم، کمی که گذشت صدای خش خش شنیدم و متوجه شدم تلاشی است برای بیرون آمدن، شیشه رو برداشتم و فویل رو باز کردم چیزی که میدیدم حیرت انگیز بود، همه کرمهای یک شیشه به هم تنیده بودند و با هم سعی در باز کردن فویل داشتند. شیشه های بعدی رو نگاه کردم و دقیقا همشون همینطور بود، کرم تنها وجود نداشت. اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود: حتی کرمهای خاکی هم میدونند برای رسیدن به آزادی باید اتحاد داشت! خلاصه منی که علاقه به رفتار شناسی انسانها دارم دیروز در شگفت از رفتار کرم ها بودم. 
اما راستش در تمام مدتی که با کرمها سر و کله میزدم و این رفتارها رو میدیدم چیز دیگری هم در ذهنم نقش میبست و آن "نظم آفرینش" بود. خوب یادم هست وقتی هنوز به مذهب و دین اعتقاد نسبی داشتم دوستان بسیاری به من میگفتند علم باعث میشه همه چی رو منطقی بپذیری و دست از مذهب میکشی، تقریبا راست میگفتند، من از وقتی بیشتر مطالب علمی رو نگاهی میکنم - خیلی اهل مطالعات علمی نیستم - خیلی بیشتر از باورهای مذهبی سابق فاصله میگیرم و تقریبا در سه سال اخیر باوری جز باور وجود یک آفریننده ندارم. ولی این علم نه تنها هنوز من رو متقاعد به نفی وجود آفریننده نکرده که بیش از پیش به وجودش ایمان میارم، میدونم علم فیزیک با سرعت نور داره پیش به اثبات فرضیه عدم وجود خدا میره، از آزمایشات به صورت کلی خبر دارم و منتظر نتیجه نهایی هستم ولی از یک سمت وقتی واردعلم بیولوژی و طبیعی میشم، وقتی در طبیعت هستم، وقتی به دنیای اطرافم نگاه میکنم نمیتونم وجود یک افریننده رو نادیده بگیرم، نمیتونم بگم این آفریننده وجود داره هنوز، ولی فکر میکنم یک چیزی اول بود، یک مفز متفکر که همه چی رو بهم وصل کرده و سیستم بزرگی راه انداخته و تمام کائنات میلیونها شاید هم بیلیونها ساله که دارند روی اون سیستم منظم و مرتب پیش میرند. دیروز لحظه به لحظه که این کرم های به ظاهر کوچک با توانایی های بزرگ من رو شگفت زده میکردند، بی اخیتار زیر لب میگفتم: بنازم قدرتت رو خدا!


۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

توازن دوستی



 بارها نوشتم که از بچگی با پسرها بُر خوردم، صمیمی ترین دوستان دوران بچگیم پسرها بودند، به اجبار دوران مدرسه که فقط باید با دخترها میبودی دوستانم دختر شده بودند اما عصر ها در کوچه و جمعه ها در جمع فامیلی آن حذف اجباری پسرها جبران می شد و تعادل و توازنی در رابطه هایم به وجود میامد. هرچه سنم بیشتر می شد فاصله ام از دخترها بیشتر می شد، دوست دختر داشتن در دوران دانشگاه واقعا برام سخت شده بود و به وفور دوستان پسر داشتم. برای همین خیلی موقع ها که پیش میامد " دوست پسر" نداشته باشم، بخاطر حضور فراوان جنس مذکر در اطرافم چه به عنوان همکلاسی و دوست چه به عنوان پسرخاله و فامیل نیاز به داشتن دوست پسر از بسیاری جهات کمرنگ میشد. اینجا آمدم ورق برگشت، سال اول البته بیشتر دوستانم پسر بودند ولی کم کم دایره دوستان دختر باز تر شد و پسرها یکی یکی حذف شدند، با دختر ها هم دنیای جالبی رو داشتم تجربه میکردم، دنیایی که خیلی اهلش نبودم، فضای متفاوتی داشت و در عین حال جالب بود. اما این روزها احساس میکنم من با دنیای زنانه میانه ندارم. من باید این تعادل و توازن رو در زندگیم داشته باشم و این روزها دوستِ پسر کم میارم. ( منظورم دوست اجتماعی است) کاملا مثل اندازه یک ویتامین در بدن شده، یا بهم ریختن هورمون! این روزها به دلیل کمبود دوستهای پسر در دوروبرم توازن زندگیم بهم خورده. قبلا بیرون رفتنهامون حتما دسته جمعی و با دختر ها و پسرها بود، انقدر مسائل مختلف به چشممان خورد که ترجیح دادیم فضامون رو دخترونه کنیم، حالا چهار تا دختریم که معمولا بیشتر آخر هفته ها با هم هستیم. دل تنگ میشیم، با هم درد دل میکنیم و خلاصه همونطور که قبلا نوشته بودم یک " سکس اند د سیتی " هستیم. مثل تمامی زنها و جمعهای دخترونه نیمی از صحبت ما هم پیرامون مردها میگذرد و البته بسته به شرایط و صمیمیت، دو به دو درباره چیزهایی که میشود در حیطه " س.ک.س " داستان قرار بگیرد هم جرف میزنیم. چند هفته اخیر با دخترها بیرون میرفتم، میرفتیم بار، نوشیدنی میخوردیم، کمی چشم میچراندیم، آخر سر هم همانطور که رفته بودیم برمیگشتیم و حرص میخوردیم و بدو بیاره نثار سوئدی های بی خاصیت خجالتی میکردیم! تقریبا تمام هفته اخیر با هر احد الناسی صحبت کردم داشتم غر میزدم، غر از بی خاصیتی و بی هیجانی این شهر، غر از تنهایی، غر از بی پایگی! باور کنید نداشتن پایه خیلی چیز دردناکیه، هرچقدر دوستهات خوب و باحال باشند وقتی نتونند لیوان دوم نوشیدنی رو باهات ببرن بالا یعنی پایه نداری، وقتی دلت میخواد یه شب از قالب همیشگی دربیای و بشی یه آدم دیگه اما همراه نداشته باشی یعنی پایه نداری. یادمه تو ایران بودم هروقت دلم میخواست از اون خانم مهندس سنگین رنگین فاصله بگیرم و کاری بکنم که معمولا متناسب با شخصیتم نبود یا جامعه از من انتظار نداشت دوستانی رو داشتم که باهاشون تماس بگیرم و برای یک روز بشم یه آدم دیگه و کلی حالش رو ببرم، اما اینجا نیست! جمعه شب هم به عادت چندین هفته اخیر با دخترها رفتیم بار، و طبق معمول یکی از دختر ها شروع کرد از داستانهایی که برایش در سایتهای دوست یابی اتفاق میفتد یا در خیابان و کتابخانه و کافه، تعریف کردن و البته از بد شانسی هم همیشه مردهای ایرانی به تورش میخورند که از آنها بیزار است، و شروع میکند غر زدن و جمع بستن که اصلا این مردهای ایرانی فلانند و بسانند! سوئدی هایی هم که به تورش میخورند معمولا "looser " هستند. یک جای کارشان میلنگد شدید. در هر صورت هر هفته داستان جدیدی دارد که با آب و تاب تعریف میکند و باعث خنده می شود اما گاهی آزار دهنده است و خب چون تمام مدت دور یه میز داریم سه یا چهار تایی حرف میزنیم فرصت سر صجبت باز کردن با آدمهای دیگر در بار نمی شود ( البته اگر آدمی هم باشد!)
این جمعه هم که این طور گذشت من به شدت احساس افسردگی کردم، تصور کنید که نصف شیشه "و" خورده باشی و باز مثل یک آدم عادی باشی و بعد بری بار و با دو تا دختر متشخص سنگین رنگین نشسته باشی و تجزیه و تحلیل و رفتار شناسی مردهای ایرانی را کنی، و بعد هم بیای خونه و پر از انرژی باشی که مثل همه هفته های دیگر تخلیه نشده! دلت شیطنت بخواد، دلت درامدن از قالبت رو بخواد ولی همراه نداشته باشی. واقعا دردناکه! به شدت احساس افسردگی میکردم و از این شهر حالم بهم میخورد.خلاصه شب شنبه در اوج افسردگی و عصبانی بودن از دست دوستانی که پایه " لات بازی" نیستند شال و کلاه کردم یه نوشیدنی خوردم و رفتم سر کار که بعدش تک و تنها برم ببینم در کدام بار شهر میشود از قالب "خود" در اومد. دیشب ورودی کلاب هم گرون تر بود ولی گفتم جهنم و ضرر باید رفت! رفتم تو و کاپشنم رو که تحویل دادم دوست پسر یکی از دوستانم رو دیدم( شما ببینید چقدر اینجا کوچیک و بارها و کلابهاش خلوت است که تو دوستات رو سریع پیدا میکنی) . سلام و احوال پرسی کردیم و "و.ردبولی" با هم خوردیم و با   P و B شروع کردیم به حرف زدن. اجرا قرار بود ساعت 10:30 شروع بشه اما تا 11:30 حبری نشدو تمام این مدت ما سه تا با هم حرف میزدیم و میخندیدم، اونها من و راهنمایی میکردند که چطور باید با پسرهای سوئدی سر صحبت رو باز کرد و البته وقتی تجربیاتم رو میگفتم که همش با هرکی صجبت میکنی شماره هم ردو بدل میکنی فرداش معلوم میشه یا زن داره یا دوست دختر ،میگفتن آه این مردهای متاهل! میخوان مطمئن بشن هنوز جذابند برای زنها یا نه؟! و یه فحش* هم میدادن .من با دوستم تماس گرفتم و خلاصه بعد از کلی اصرار دوستم هم حاضر شد بیاد. همزمان با رسیدن "ن" اجرا شروع شد، که البته من خیلی از متن ترانه ها رو نمیفهمیدم ولی اجراش عالی بود و  پُر هیجان. غیر از من و "ن" هم هیچ غیر سوئدی در جمع نبود برای همین میتونستی دیشب رفتاری از سوئدی ها ببینی که مال خودشونه و خالص! خلاصه فهمیدم که نود درصد ترانه های این خواننده مربوط به روابط جنسی و پایین تنه است. بعد از اجرا هم شروع کردیم به رقصیدن، با یکی دو نفری رقصیدم و از اون قالب خودم درآمدم. میشد با این سوئدی ها چیک تو چیک رقصید ، دست تو کمر و گردن انداخت بدون اینکه طرف دستش جاهای دیگه بره یا دچار تبرج بشه و یا فکر کنه تو پا بده هستی! بعد از تمام شدن ساعت رقص سه تایی زدیم بیرون و کلی تا اتوبوس بیاد گفتیم خندیدم و بعد خداحافظی کردیم. البته لازم به ذکره که تمام این مکالمات که میگم به سوئدی بوده و این برای من یعنی اوج خوشجالی! 
وقتی امدم خونه فهمیدم من توازن دوست های پسرم بهم خورده بود. دو شب قبل و جمعه های قبل از اینکه هیچ مردی نیست که آدم بتونه باهاش سر صحبت باز کنه و دوست بشه غر میزدم، و از اینکه ساعتها نشستیم سه چهار تایی حرفهای تکراری زدیم و به قول یکی از دوستان فرصت نکردیم چشم بچرخونیم کسی رو پیدا کنیم حرص میخوردم، فکر میکردم دلیل افسردگیم اینه که پارتنر فابریک متناسب خودم ندارم. ولی دیشب فهمیدم مشکلم پارتنر نیست. البته خوبه یکی همیشه کنارت باشه ، و نیاز احساسی و جنسی خیلی مهمه، ولی وقتی دیشب فقط با کسانی که وقت گذروندم هم ادمهایی نبودند که مثلا آدم بخواد دوست بشه و بخاطر اینکه حسابی گرم صحبت بودم اصلا توجهی به اطراف نداشتم و برام مهم نبود که برم مثلا با یه پسر خوشتیپ سر صحبت رو باز کنم، ولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. در واقع چون دوستانی مرد بودند و توازن زندگی اجتماعیم داشت برفرار میشد خوش گذشت. یاد عروسی های ایران افتادم که تا ساعت 12 شب بی خاصیت بود، با اینکه زنها میرقصیدن ولی مجلس رقص گرم نبود ، 12 شب که میشد و مردها میامدن در قسمت زنانه، یهو فضای مجلس عوض می شد، حتی اگر هیچ دختر مجردی با پسری نمیرقصید و کسی به کسی پیشنهاد دوستی نمیداد همین که دو جنس مخالف با هم در یک فضا بودند جنس فضا رو متفاوت میکرد. الان فهمیدم من دنبال این نیستم که حتما دوست پسر داشته باشم- البته بدم نمیاد - ولی اصل فضیه اینه که من دلم میخواد هم صحبت از جنس مخالف داشته باشم. دلم میخواد بعضی روزها و لحظات رو با جمعی مشترک و متخلط سپری کنم و از تک جنسی در بیام. جمع دخترانه خیلی خوبه، ولی نه انقدر که همیشه باشی. برای مردها هم همینطوره، اونها هم همیشه با همند و برای همین اولین زنی که تو جمعشون میاد نه به سنش کار دارند نه به وضعیت تاهل، چون قرار نیست که هر زن و مردی با هم رابطه عاطفی داشته باشند، درواقع فقط به یک تلطیف فضا نیاز است و این تلطیف فضا در صورتی شکل میگیره که دو جنس کنار هم باشند. نه یک جنس! 

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

آنسوی مرزها


 پیش نوشت: این پست یک نظر صد در صد شخصی است، ممکن است بسیاری با من هم عقیده باشند و بسیاری مخالف، تا جایی که میتونستم سعی کردم از واژه های کلی پرهیز کنم و لطفا "بسیاری" و "برخی" و "استثنائات" را خودتان در این متن در نظر بگیرید. من درباره اکثر دیده های خودم نوشتم، ممکن است در کشوری دیگر و جمعی دیگر تجربه آدمها متفاوت باشد. 
امروز مستند " آن سوی مرزها " رو دیدم، مستندی که از سه اپیزود تشکیل شده و روایت زندگی دانشجویان خارج از کشور است. دانشجویانی که شاید نه به خواست قلبی بلکه به جبر ناچار به ترک وطن شدند. دانشجویانی که در کشور و وطن خودشان حق تحصیل را از آنها گرفتند و حالا دارند با سختی هایی از جنس دیگر دانشجویی را در سرزمینی که از "آنِ خود" نمیدانند میگذرانند. راوی اپیزود اول پسر دانشجویی است با دست بند های سبز،برای مادرش ایمیل میزند و ریز به ریز کارهایش را نقل میکند، اپیزود دوم دور هم جمع شدن چند دانشجوی ایرانی در خانه یکیشان است برای جشن عید و لبی تر کردن، اپیزود سوم دختر دانشجویی را نشان میدهد که بسته ای از ایران دریافت کرده و نامه پدرش را میخواند. 
اپیزود اول و دوم روایت آن سویمرز است ( البته برای خارج از وطن ها می شود  این سوی مرز) و اپیزود سوم روایت این سوی مرز ( آن سو) . از اپیزود سوم شروع میکنم، اپیزودی که فکر میکنم کمتر کسی میتواند ادعا کند که این تجربه را نداشته، اپیزودی که عین عین حقیقت است، اپیزودی که بی هیچ کم و کاستی نوستالژیهایش ادا و پز نیست! حرفهای این اپیزود آشناست، انقدر آشنا که شک میکنی شاید آن نامه را مادر تو نوشته باشد، یا پدر آن دیگری، فقط شاید مکانها و نشانه ها متفاوت باشد ولی اصل روایت یکی است. پدری که از دلتنگیهایش برای دخترش میگوید و از محسوس بودن جای خالی دختر. این اپیزود را نباید دید، راستش اشک نریختن سخت است و دلتنگ شدن برای خانه و مادر و پدر اجتناب ناپذیر!  فکر کنم تقریبا بیشتر دانشجوهای نسل ما یک روز آمده اند خانه و بسته ای پشت در دیدن، با ادرس فرستنده از ایران، بازش کرده اند و چیزهایی در آن پیدا کردند که با دراوردن هر کدامشان انبوهی از خاطره هجوم میاورد. و البته لابلای هر کدام چیز دیگریست و همیشه همراه این بسته کاغذی هست، با خط مادر، یا پدر با توضیحات که چرا این ها فرستاده شده و کجا ها را نمیروند چون بدون تو معنایی ندارد یا کجاها میروند تا جای خالیت را پر کنند و جمله ای که برای همه ما اشناست، "اتاقت همان طور باقیست، دست نخورده، فقط دیگه همیشه مرتبه". در هر صورت اگر خارج از ایران هستید، اگر دانشجویید، اگر امکان رفتن مداوم یا کلا رفتن به ایران را ندارید این قسمت را نبینید. قطعا تمام دلتنگیهای پنهان کرده تان بیرون میزند. 
اما درباره اپیزود اول و دوم که روایت این ور آب است، راستش میدانم بسیاری این ها را عینا تجربه میکنند ولی بسیاری هم شرایط متفاوتی دارند. من جرو دسته دوم هستم و برای همین اپیزود اول به مذاقم خوش نیامد، داستان تکراری نوستالژیک ایرانیان خارج از وطن! نیمرو خوردن دانشجوی پسر و اتاق بهم ریخته اش، اینکه مجبور است از سر صبح بزند بیرون و شب برگردد و البته زندگی که خیلی بدجور نظم دارد!  همانطور دو دره است که در ایران بود، ساعت درس کار میکند، ساعت کار چت میکند، ساعت استراحت کار میکند، ساخت خواب کتاب میخواند، ساعت کتاب خواب میرود! داستان تکراری دلتنگی برای دست پخت مادر در دل، ولی نوشتن چیز دیگر در نامه برای ناراحت نکردن مادر! یک پسر تیپیک ایرانی که اگر کم نیاورد در سختی های غربت قطعا همیشه دلش هوای ایران دارد جون در ایران بیشتر خوش میگذشت و در ضمن کارهایش را مادرش میکرد! نمیدانم چند درصد دانشجوهای ایرانی واقعا این طوری هستند ولی در صد بالایی حداقل این را در ظاهر نشان میدهند، مخصوصا پسرها، خیلی تعداد کمی پسر ایرانی دیدم که سعی کند غذایی خاص برای خودش درست کند یا دلش بخواهد غذایی متفات از غذای ایرانی بخورد، خیلی کم دیدم دم به دقیقه نگوید ایران خیلی بهتر بود و دلش هوای ایران نکند، شاید دلیل اصلیش این است که خب در ایران یک جورایی همه چیز راحت تر است، قطعا همه هزار بار این را شنیدیم که "تو ایران پول داشته باشی بهترین جای زندگیست". چرا که نه؟ مخصوصا برای اقایان! اگر مجرد باشند که همه کار رو مادر جان انجام میدن با هزار قربان صدقه، نه نیازی دارند که اشپزی بلد باشند نه نیازی دارند ظرف شستن درست بلد باشند نه نیاز دارند لباس شستن و خونه تمیز کردن بلد باشند، کمی بد شانس باشند با زنی ازدواج کنند که کمی از حقوق برابر بداند محبورند گهگاهی دربرخی امور خانه کمک کنند اما جزء همان " دودره بودن" شان یک ترفندی بلدند معروف است به ترفند رنده کردن سیب زمینی که به واسطه اش این دسته از آقایان از کارهای خانه در میروند! البته نسل ما یه تفاوتهایی هم داشت و بسیاری دخترها هم کاری بلد نیستند  مادرها و پدر هایی که نسل ما رو تربیت کردند انقدر بچه ها رو لوس بار آوردند، انقدر در خدمتشون بودند و انقدر نمیذاشتند دست به سیاه و سفید بزنند که دختر و پسر  ،من جمله خود من ،اشپزی کردن بلد نیستند و خیلی کارها رو نکردند چون همیشه این مادر بود که انجام میداد، این نسل  وقتی میاد این ور یهو جا میخورد، ای وای همه کار را باید خودشان بکنند. حالا که جز نیمرو چیزی بلد نیستند! البته برنج هم بلدند درست کنن، با کمک پلو پز ( بی اغراق میگم نود و نه درصد دانشجویان پسر یکی از اصلی ترین چیزهایی که در چمدانشان دارند و اضافه بار هم بخورد ان را حذف نمیکنند " پلوپز" است). هیچ غذایی به مذاقشان خوش نمیاید مگر یک بشقاب برنج پر و خورشت ایرانی!  خورشت هم که به این سادگی ها نیست پس همیشه باید دلشان لک بزند برای غذای مادر پخت! ( کلا در ایران به جز کباب دست پخت پدر معنا ندارد!) البته این سالهای اول زندگیست بعد کم کم مجبورند غذا درست کردن یاد بگیرند و انوقت بسیاری میشوند آشپز ماهر! ولی تا به ان مرحله برسند طول میکشد، این که سال اول بسیاری از پسرهای دانشجو هی روز به روز وزن کم میکنند دلیلش بی اغراق همین است و با اولین سفر یه ماهه به ایران گرد و تپلی برمیگردند! ( دختر ها کمی بیشتر به خودشون میرسند حتی بیشتر چاق میشن) 
اپیزود دوم زیاد چیز خاصی نبود، شبیه همان کارهایی بود که در ایران هم هست، مهمانی رفتن و بعد به مادر گفتن داریم میریم درس بخونیم و داستان پاک و منزه بودن در ایران و عوض شدن در اینجا با این جمله "من ایران بودم سیگار نمیکشیدم و مشروب نمیخوردم" و برعکس! یک جمع ایرانی دل خوش به گهگاهی دور هم بودن و خاطره مشترک تعریف کردن! بسته به کشور و شهری  که زندگی میکنی این داستان میتواند متفاوت باشد، راستش در شهری که من هستم باید اعتراف کنم از بابت مهمانی رفتن در ایران بیشتر خوش میگذشت و هنوز مهمانی های ایرانی بیشتر خوش میگذرد تا خارجی، ولی خب برخی کشورها هستند که فضای متفاوتی دارند و به دانشجو های ایرانی در مهمانی های غیر ایرانی صد برابر خوش میگذرد مخصوصا اگر داستان قضاوت شدنها نباشد. ولی روایت اپیزود سوم هم نوستالژی ایرانی است. عرق خوردن به سبک ایرانی. - راستش این فقط ایرانی ها هستند که برای هر پیکی که میزنند باید یک ساعت سلامتی بدن  و هی لیوان بهم بزنن، در مهمانی های اینوریها تا جایی که من دیدم فقط یه بار اولش یه سلامتی میگن و تمام! اونم نه همیشه. 
هیچوقت درک نکردم چرا فضای نوستالژیک از ذهن دانشجویان ایرانی بیرون نمیرود و به جای اینکه ساعتها بنشینند و به گذشته فکر کنند و دلتنگ لحظه لحظه کارهایشان در ایران بشوند بروند و قاطی فرهنگ جدید شوند. اصلا یک گارد شدیدی سر این جمله هست، فکر میکنند گفتن این که باید قاطی فرهنگ جدید شد یعنی فراموش کردن و کنار گذاشتن فرهنگ خودت! اما این طور نیست، منظور یاد گرفتن فرهنگ جدیدی است که خواسته و ناخواسته قرار است در آن زندگی کنیم به مدت نا معلوم! یکی از این فرهنگ ها تغییر اداب و عادات غذایی است. که خب در بین دانشجویان شرقی مخصوصا پسرها سخت تغییر میکند. ( گفتم دانشجویان شرقی برای اینکه صد رحمت به ایرانی ها، چینی ها ککه اصلا غذایی غیر از غذاهای خودشون نمیخورند) .
مسئله هوم سیک شدن همگانیه، ربطی به ملیت نداره، ولی یه چیزی رو هم میدونم، دانشجو های خارجی دیگه ای که از کشورهای دیگه میان، بخصوص غربی ها، عاشق تجربه کردن هستند، میخوان در مدتی که در کشور جدید هستند هرچیزی که مربوط به اون جا هست رو یاد بگیرن، میخوان تجربه داشته باشند و ماجراجویی کنند، البته شرایط اونها با ما قطعا خیلی فرق داره، نداشتن دغدغه اقامت مهمترین مسئله است، ولی باز فکر میکنم ما برای تجربه کردن خیلی سخت راه میفتیم. تغییر رو دوست نداریم، میخوایم همه چی عین سابق باشه، تغییرهای بالاجبار رو میپذیریم ولی هرگز رضایت نداریم.  و برای همین حس نوستالژی همیشه با ماست. 
 یه چیز ازاردهنده دیگه این فیلم هم که  البته نشات گرفته از فرهنگ همگانی نسل ماست نشان دادن کتابهای روشنفکرانه بود، نسلی که تراز  ومعیارش همیشه اسم های کت و کلفت بود، اگر بلد بودی یعنی روشنفکر بودی اگر نه یعنی بی سواد، اینطوری می شد که حتی دلت هم نمیخواست میرفتی سراغش، و البته این وسط اونها هم که واقعا اهلش بودند بدنام این بازی میشدند و باید چپ و راست میشنیدند" طرف ژست روشنفکری میگیره" . هر دو راوی فیلم در جای جای اتاقشون پر بود از کتابهای خاص و نویسنده های و شاعر های معروف، هدایت و شاملو، فروغ و سهراب، کتابهای جایزه برده و ... ، هر دو راوی هم عاشق شجریان بودند و با آهنگهاش کلی خاطره داشتند. از اونجایی که سنتی گوش دادن یک مد خاصیه در ایران و نشان از فهم و درک بالاتر موسیقیایی بین ایرانی ها داره در نتیجه همه دانشجوهای ایرانی اصلا از مادر زاده شده عاشق شجریان  و موسیقی سنتی بودند و هیچ کنسرتی از این ها رو در خارج از کشور از دست نمیدن و یک لحظه بدون شجریان نیستند! اصلا هیچ کدومشون تا بحال اهنگهای درپیت پاپ رو گوش نکردند، شهرام شب پره و اندی و لیلا فروهر که خزند و خب هیچ کدوم با ژست روشنفکری جور در نمیاد! من نمیخوام بگم راوی ها واقعا اهل این کتابها نیستند ، یا نداریم دانشجوهای اینطوری اصلا چرا راه دور برم  من خودم روایت سوم رو با تمام وجود حس کردم و وقتی کتابهاش رو نشون میداد شوکه شدم چون دقیقا سه کتابی بودند که برای من خیلی خاص بودند،،اما خیلی خوب می شد که قشر دیگری از دانشجو ها رو هم نشون میداد، دانشجوهایی که دنبال سیاست نیستند، دانشجوهایی که آخر کتابی که خوندن فهیمه رحیمی بود، چه ایرادی دارد فقط یک بعدمان را نشان ندهیم؟ چه ایرادی دارد این همه روشنفکر نباشیم؟! دوست داشتم در این مستند دانشجوهایی رو هم نشون میداد که جواد یساری گوش میدن تو غربت! دوست داشتم اهنگ سوسن خانوم هم پخش میشد و فقط نامجو و کیوسک و ... نبود.
البته قصد فیلم نشان دادن همان نوستالژی بود و تبعید ناخواسته و قطعا برای این قصد مستند خوبی بود و البته جگر سوز! مخصوصا انتهایش که فیلم رو به مادر سینا مسیح آبادی دانشجوی ایرانی دانشگاه تگزاس تقدیم کردند . من میدونستم این دانشجو در تصادف فوت کرده ولی تو این فیلم فهمیدم وقتی برای استقبال مادرش میرفت بعد از دوسال تصادف کرده و این واقعا دردناک بود. 
در هر صورت، ما این ور ابیم، این سوی مرزها، با هزار مشکل از نوع خودش، اما فکر میکنم همه ما خیلی خوب تر از زمانی هستیم که در ایران بودیم!  ولی نمیخواهیم باور کنیم،نمیخواهیم قبول کنیم. حالا من سعی میکنم سر فرصت بیشتر از این سوی مرزها بنویسم. 


 *همین پست در اینجا

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

امنیت بی پوشش ، نا امنی با پوشش


تو اتاق مطالعه دانشگاه با یک عدد تاپ نشستم و داشتم به این فکر میکردم چرا این دستهای تپلی لخت و پتی من این دو سه عدد آقای اهل آفریقای جنوبی حاضر در کتابخانه رو تحریک نمیکنه و من در دلم هزار تا صلوات و نذر و نیاز نمیکنم تا سالم برسم خونه؟!  چند شب پیش هم که داشتم تو تاریکی برمیگشتم خونه تو سکوت وحشتناک منطقه ای که زندگی میکنم پشت سرم صدای پای یه مرد میومد، و وقتی از کنارم رد شد یه لحظه وایسادم ورفتم تو خیابونهای ایران، تهران که پیشکش ، همون شهر کوچیکمون، که وقتی میخواستم از سر خیابون تا خونمون رو در شب پیاده برم با هر صدای پایی که پشت سرم میشنیدم تپش قلب میگرفتم و عرق میزدم تا اون صدای پا رد بشه نفسم حبس میشد، یه بسم الله هم اولش میگرفتم و بعد که رد می شد یه نفس راحت می کشیدم! بعد دلم میسوخت به حال خودم که انقدر از نوجوانی ترس دارم سر این عابرهای پیاده و موتور سوارها، و هم به حال اون عابر یا موتور سواری که ناشناس بود اما یه آدمی ناچار بود قضاوتش کنه به واسطه یک عده بیمار دیگه!
اصلا بذارید باز تابو شکنی کنم، بذارید تعریف کنم حداقلهایی که دخترهای ما در دوران زندگیشون باهاش رو برو میشن و شاید تنها راز واقعی زندگیشون باشه که هرگز هرگز فاشش نمیکنن! 
1)  ظهر تابستون بود و وقت دندانپزشکی داشتم، از میدون فتحی شقاقی میخواستم برم سر تخت طاووس، 10 سالم بود و با مامانم بودم. تو تهران هم که تاکسی نبود که باید با مسافر کشهای شخصی میرفتیم. یه پیکان سفید نگه داشت و ما سوار شدیم، عقب نشسته بودیم و من مثل همه عاشق این بودم که جلو بشینم. تو همون مسافت کوتاه راننده اجازه داد برم جلو بشینم و شروع کرد صحبت کردن از گرانی و ترافیک، مامانم سرش تو دفترچه اش بود و داشت طبق معمول یادداشت میکرد چی خریده ، چی کارا کرده و قراره چی بخریم و ... و همونجور که سرش تو دفترچه بود به حرفهای راننده گوش میداد! اما من با چشمهای حدقه شده فقط جلو رو نگاه میکردم و حتی جرات نمیکردم سرم و برگردونم عقب و با مامانم حرف بزنم! خدارو شکر زود به مقصد رسیدیم و مامان که اومد حساب کنه راننده گفت :" من فی سبیل الله سوارتون کردم! مسافر کش نیستم! دیدم هوا گرمه شلوغه بچه همراهتونه سوارتون کردم" مامانم هم هر چی دعای خیر بلد بود برای ایشون کرد .پیاده شدیم هم گفت: "خدا خیرش بده کی تو این ساعت روز و گرما وتواین وانفسا بی مزد کاری میکنه؟ خدا حفظش کنه!"  من گفتم: "آره اما مامان فکر کنم یه مشکلی داشت، اخه همش داشت اونجاشو میخاروند!" یهو انگار که مامانم و برق گرفته باشن پرسید :تو نگاه کردی؟ گفتم :نهههههههه! پشت چراغ قرمز سرم و برگردوندم دیدم داره میخارونه بیچاره حتما خیلی خارش داشت اخه از شلوارش در آورده بود. مامانم جلو دهنم و گرفت و گفت هیس! واسه کسی تعریف نکنی ها! باید همون موقع به من میگفتی که پیاده شیم، بعد شروع کرد فحش دادن که "مردک کثافت، خدا ازش نگذره و صد تا نفرین دیگه. درسته سالها از این اتفاق میگذره ولی یه جورایی کابوس من بوده برای مدتها، الان میفهمم اون راننده داشته چی کار میکرده ! و تصور میکنم که من که هیچی مامان منم چه ساده داشته هی دعای خیر به جونش میکرده که کرایه نگرفته! و دارم فکر میکنم اگر مسافت ما طولانی تر بود یا یه جای پرت چه اتفاقاتی ممکن بود بیفته؟!
2) 14ساله بودم، از ارایشگاه کوچه روبرویی میرفتم خونه، ساعت 2 ظهر شهریور ماه بود، از سر تا ته اون کوجه هم چهار تا از دوستهای خانوادگیمون ساکن بودند. یهو یه موتورسوار از روبرو اومد و دستشو کوبوند به سینه هنوز نرسیده من! انقدر سریع رفت که من حتی فرصت نکردم فحش بدم! تا خونه دوستمون چند قدم بیشتر نمونده بود قدمهامو تند تر کردم که برسم سر کوچشون و برم اونجا که دیدم یه مرد 20-21 ساله هم سر اون کوچه وایساده و تا من و دید یهو آلتشو در اورد! الان یادم میفته خنده ام میگیره، که انقدر سریع و منتظر وایساده بوده یه دختر یا یه زن پیداش بشه! ولی اون لحظه مونده بودم باید چی کار کنم، خونه بعدی 10 قدم بالاتر بود و البته بعدش خیابون تنها کاری که کردم دویدن با تمام توانم بود تا برسم به خیابون! شوک این خاطره هم انقدر زیادبود که من تا وقتی رانندگی یاد نگرفتم از اون کوچه رد نشدم، و کلا هرگز دیگه تو شهرمون از هیچ کوچه ای پیاده نرفتم و نیامدم! 
3) 17 ساله بودم، تقریبا نود و نه درصد معلمهای خصوصیم رو از بچگی میشناختم چون  یا فامیل بودن، یا دوست خانوادگی یا از قدیم معلم خصوصی خواهر و برادرم بودن و خونه ما رفت و امد داشتن! یکیشون از محبوبترین معلمهای من بود، و بسیار مورد علاقه خانواده، از هفت سالگیم میشناختمش و وقتی میامد از خواهرم امتحان بگیره همیشه با من شطرنج بازی میکرد یا نقاشی میکشید! خیلی دوستش داشتم و برام حکم دایی رو داشت، وقتی هم معلمم شده بود همین حس و داشتم. البته من کلاس عمومی پیشش میرفتم اما یکبار قرار بود امتحان بدیم و من نبودم فرداش رفتم که تنهایی امتحان بدم، این اصلا چیز عجیب غریبی نبود، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کردم، و نشستم امتحان دادم، وقتی اومد ورقه ام رو تصحیح کنه مثل همیشه که کنار شاگردهاش مینشست نشست اما وقتی داشت تصحیح میکرد دستش و انداخت رو شونه من ! البته من بلافاصله جا خالی دادم اما این آقای معلم انگار نه انگار ! و تو نمیدونستی باید چی کار کنی؟! اولا اون موقع زن و بچه داشت! و من شنیده بودم که یه بار یکی از معلمهای مرد شاگردش رو بوسیده و همه میگفتن:" دختره کرم داشته!" و من تصور میکردم الان بخوام داد بزنم زنش از بالا میاد پایین و به جای اینکه بزنه تو گوش شوهرش میگه "دختره  کرم داره" اگر حرفی نزنم این آقایی که برام حکم دایی داشت وقیح تر میشه، اگر تو خونه بگم تمام روابط دوستانه بین ایشون و خانواده ام بهم میریزه تازه یه "هیس" گنده هم به من میگن که صداشو در نیارم! فقط دعا دعا میکردم تصحیح ورقه زود تموم بشه و من خلاص بشم، بعد از اون روز من دیگه کلاس نرفتم و بهانه ام هم شد که معلم مدرسمون خوبه و من نیازی به کلاس خصوصی ندارم!
4) تو چت روم شعر وادبیات مثل همیشه شده بودم سرکرده روم! لابلای مشاعرات و افاضه فضل کردن چی خوندیم و نخوندیم با یکی خیلی دوست شدم که میگفت شاعره و شعرهاش و میفرستاد برام، طبق معمول دوستی چتی شروع شد و به تلفن رسید و قرار شد جمعه روزی همدیگر رو ببینیم، البته این وسط فقط اون نبود یه دختر دیگه هم تو روم بود که ما سه تا یه مثلث تشکیل داده بودیم. پنجشنبه شب بعد از چت دو سه ساعته ازم آدرس خونه رو پرسید که فرداش میخواست بیاد دنبالم بریم بیرون، منم عین ابلها بهش ادرس دادم. چهل دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد، خواب آلود پرسیدم کیه و خودش و معرفی کرد نمیدونم چرا اما در و باز کردم، از دم حیاط تا سوییت من دو سه قدم بیشتر راه نبود تا به خودم بجنبم دیدم در و باز کرده اومده تو! یه مرد 40 ساله 2 متری با یه هیکل تنومند! تا اومدم جیغ بزنم جلو دهنم رو گرفت! بعد یاد حرف داداشم افتادم که میگفت هروقت دیدی کسی میخواد بهت تجاوز کنه به جای مقاومت نشون بده خودت تمایل داری اونوقت احتمال اینکه طرف بیخیال بشه زیاده، در نتیجه وانمود کردم که دیگه جیغ نمیکشم و تسلیمم! دستشو برداشت و گفتم برم آب بخورم، رفتم تو آشپزخونه و بزرگترین چاقو رو برداشتم ، بعد از اون درگیری من و این آدم دو ساعت طول کشید من که جرات نداشتم جاقو بزنم اما اون هی من و میزد که جاقو رو ازم بگیره و من قدرتی پیدا کرده بودم که جاقو یه لجظه از دستم نمیفتاد، یه جا هم با لگد کوبوندم تو سینه اش که از دماغ ودهنش خون ریخت! خلاصه بعد از دو ساعت کشمکش موفق شدم بیرونش کنم! و بعد همونجا وسط اتاق افتادم و خوابم برد! انگار نه انگار، اما صبحش وقتی دوستهام که بهشون خبر داده بودم بیان رسیدن خونم با دیدنشون فقط عین دیوانه ها جیغ میکشیدم ! (باقی اثرات بماند برای یک پست دیگه) 
خب من شانس آوردم که برخوردم با این بیمارها به همین سه چهار مورد ختم شد و خطری هم من و تهدید نکرد اما همین ها سوهان روحی بودن برای اینکه هر بار صدای موتوری میشنیدم، صدای پایی میشنیدم، تاکسی میخواستم سوار بشم، یا حتی مردی از اشنایان کافی بود صمیمی تر برخورد کنه هزاران ترس و هول و اظطراب به دلم بشینه!
آره اون شب وقتی بی توجه به صدای مرد عابر پیاده پشت سرم در دل تاریکی و کنار جنگل به راه خودم ادامه دادم بدون تپش قلب ، بدون نذر و نیاز  و اضطراب تمام این خاطرات به ذهنم رسید. . به تمام سکوتهایی که سالها کردم و این اولین باره که تعریفشون میکنم! اینها کابوسهایی هستند که برای تمام دخترهای ایران وجود داره. کابوسی که گاهی میتونه تا مرحله آسیبهای روانی هم پیش بره. حقیقت اینه که با یاد اوری این خاطرات تمام سرم داغ شده و از بس دندونهام رو به هم سابیدم که فکم درد میکنه. آره به یادمیارم خاطراتی که تو با هزاران پوشش به قول معروف اسلامی در امنیت نبودی( که ادعا هم این بود حجاب مصونیت است) و حالا با حداقل پوشش امنیت بیشتری داری!

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عدم فهم رابطه

تفاوت دیدگاه نسبت به یک رابطه بین زن و مرد را می‌شود بین تفکر شرقی و غربی حس کرد. نه بهتر است بگویم بین تفکر ایرانی -که منشا در دیدگاه اسلامی دارد اما انقدر تاثیرگذار بوده که حتی بی دین ترین ها هم میتوانند همانقدر کوته فکر باشند که افراد خشک مذهب! - و تفکر غربی .
مهمترین تفاوت ،مبحث "استفاده" کردن از شخص است! خیلی ها این را انکار میکنند، اما بارها و بارها وقتی صحبت از یک رابطه- در دیدگاه عمومی جامعه ایرانی- غیر متعارف میشود، بلافاصله اظهار میشود" طرف میخواد استفاده کنه!" یا "کی بدش میاد استفاده کنه؟"
اما در تفکر غربی رابطه زن و مرد از هر نوع، از یک دوستی ساده تا یک رابطه صرفا جنسی، صحبت از استفاده نیست صحبت از رضایت طرفین در برقراری هر نوع ارتباط است! 
بگذارید واضحتر بگویم، در ایران رابطه مرد و زن تا وقتی از لحاظ سن، موقعیت متناسب باشد همه پذیرایند و طبیعی است مگر دراین میان اتفاقی بیفتد که دوباره داستان سازی های استفاده کردن ها شروع میشود. اما وقتی رابطه غیر متعارف می شود، مثلا زن بزرگتر از مرد، یا مرد با تفاوت سنی از یک زن، زن مطلقه با مردی مجرد، مردی متاهل با زنی مجرد یا حتی متاهل، مرد مطلقه با زن مجرد و یا حتی مرد و زنی همسن اما در رده سنی بالا........ داستان سازی ها از همان اول شروع می شود. حتی روشنفکر ترین ها هم اول دنبال سر نخی از استفاده هستند! حتما استفاده ای در کار است وگرنه این نوع رابطه ها معنایی ندارد!
اما اینجا این طور نیست یا حداقل من اینطور ندیدم، اینجا آدمها با رضایت در یک رابطه میروند. اینجا اگر زنی از مردی بزرگتر باشد کسی نمیگوید "زنیکه ترشیده ببین چه جور یه پسر جوون تور کرده؟! " اگر مرد مسن و زن جوانی با هم در یک رابطه باشند کسی نمیگوید "کدوم مردپیری از زن جوون بدش میاد؟ " و یا "دختره که مردرو نمیخواد پولش رو میخواد!" اگر مرد متاهلی با زن متاهلی در یک رابطه باشد صد البته اسمش خیانت است و اینجا هم پسندیده نیست اما حداقل بحث استفاده هم نیست. بحث احساس رضایت طرفین از داشتن چنین رابطه ای است. اینجا داشتن بچه مانع از ادامه زندگی یک زن و یا مرد مطلقه نمیشود، اینجا زن وسیله نیست، اینجا مرد ماشین خرج دهی نیست! 
اینجا رابطه ها معنا دارند، معنایشان لذت بردن از با هم بودن است. رابطه صرفا جنسی نیست، رابطه میتواند دوستانه باشد، میتواند عاطفی باشد، میتواند عاشقانه تر باشد و میتواند صرفا جنسی شود! اما همه معنا دارند. معنایی که هر کس در ذهن خودش دارد و کسی به خودش اجازه قضاوت کردن نمیدهد!
و حالا این روزها که بنا به دلایلی ناچارا خودم را سوژه یک مشت کم خرد سطحی بین کردم، فکر میکنم چقدر سطح تفکر افراد با تمام ادعا پایین است، و کافیست من از یک دوست مرد برای کسی بگویم که داستانهایشان را ردیف کنند! مخصوصا اگر دوست مرد مثل باقی دوستان اینجایم 50 زندگی را رد کرده باشد! انگار موظف شدم بعد از رابطه ام با مردی 50 ساله ، هر مرد 50 ساله دیگری را در زمره دوستانم قرار میدهم به دوستانم توضیح بدم که مثل مستر کامپلیکیت است یا نه؟ و بالا بری و پایین بیایی که عزیزان "هر گردی گردو نیست" به مغز کوچکشان نمیرود که نمیرود و باز سوال های بی ربط!انگار تمام مردهای 50 ساله منتظر بودند من سر راهشان قرار بگیرم تا علاقه مند شوند و قحطی زن برایشان آمده، یا من دلم کاروانسرا است که هر دوستی از راه رسید و گفت سلام من بگویم علیک! 
 اوضاع وقتی بدتر میشود که مخاطبت را نمیشناسند و بی توجه به مقام و منرلت و شخصیت آن فرد به خودشان اجازه میدهند داستان پردازی کنند.. اگر هدیه ای گرفته باشی حتما طرف منظور داشته. اگر صحبت کنید حتما طرف قصد مخ زنی دارد. اگر دیداری داشته باشید و قهوه ای خورده باشید حتما داستان چیز دیگری بوده!
من واقعا متاسفم که ایرانی ها تمام دهنشان برای یک رابطه حول و حوش استفاده و منظور و هدف و ... میگذرد! متاسفم که مفهوم دوستی را نمیفهمند! 

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

نشستن در کلاس

نحوه تدریس استادهای این کورسم رو خیلی دوست داشتم. بسیار دوستانه، بسیار ساده و خیلی کمک دهنده بودند. من فکر میکنم اگر روش تدریس اینجا در ایران اجرا بشه هم علاقه مندهای به درس حوندن بیشتر میشه هم تعداد دانشجوهایی که با سواد در میان بیشتر میشه. 
کلا این جا تو کلاس احساس بدی بهت دست نمیده. راحتی بیش از حدی که تو کلاس داری و رابطه دوستانه بین استاد و شاگرد باعث میشه که فکر نکنی کلاس جای خشک و بیخودیه.. یادمه  دوران لیسانس درس تنظیم خانواده رو داشتیم که هیچ کس جدیش نمیگرفت. ساعت بدی هم بود ما هم که بالکل حوصله کلاس رو نداشتیم و به اصطلاح دو در میکردیم ولی من زیاد غیبت داشتم و نمیتونستم دیگه نرم. رفته بودم و روی صندلی لم داده بودم و داشتم به مزخرفاتی که به خوردمون میدادن گوش میکردم نمیدونم چی شد یه سوال کردم. استاده هم که از اون عقده هایی معروف دانشگاه بود گفت اول درست بشین بعد صحبت کن! اون جا هم که مده دانشجو پررو بازی در بیاره و مثلا استاد رو کنف کنه برگشتم گفتم کمرم درد میکنه نمیتونم راست بشینم. گفت اینجوری بیشتر درد میگیره بهت یاد ندادن سر کلاس چطور بشینی؟ منم گفتم اتفاقا دکترم گفته باید اینطوری بشینم. خلاصه یکی اون یکی من گفتیم و از کلاس زدم بیرون. دو هفته بعد که باز کلاس داشتیم(کلاسها یک در میون بر گزار میشد یه هفته ما یه هفته پسرا) مث آدم نشسته بودم یهو گفت " کمرت خوب شد؟!" منم لج کردم دو باره لم دادم گفتم نه!
این قضیه خیلی همیشه رو دلم مونده بود. و حالا اینجا تو کلاس خود سوئدیها که معمولا کفششونم در میارن پا رو میارن رو صندلی و راحت میشینن.. یکی لم میده یکی سرش رو رو میز میذاره و کسی هم کاری به کارت نداره.. کسی هم فکر نمیکنه داری به استاد بی احترامی میکنی تازه بعضی استادا خودشون رو میز میشینن پاهاشونم تاب تاب میدن! امروز من موقع توضیحاتی که داشتن برای شروع پروژه کورسمون میدادن دستم رو رو میز گذاشته بودم و سرم هم روش و همینجور ول شده بودم رو میز و داشتم گوش میدادم . یهو یاد اون خاطره افتادم و گفتم چقدر تفاوت!
من بی غل و غشی اینجا رو دوست دارم... این برداشته شدن مرزهای به اصطلاح احترام.. وابسته نبودن ادمها به القاب و انساب و مقام و ... 

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

روز دوم، اعدام


- روز دوم بدون فیس بوک هم داره به پایان میرسه. نمیگم آسونه ولی اونقدا هم که فکر میکردم سخت نیست! اخبار رو از خود سایتهای خبری دنبال کردم تازه امروز موفق شدم اخبار جهان رو هم بخونم! بعد از طریق وبلاگهای سابقم و لینکها به تک تک دوستانی که مدتهاست فرصت خوندنشون رو نداشتم سر زدم و دلم گرفت. تقریبا کسی به روز نبود. خیلی ها از اخرین باری که خونده بودمشون تا حالا چیز ننوشته بودن، خیلی ها بسته بودن و خیلیها.... یه حس بدی بود.. گذری زدم به گذشته ، به روزهای خوبی که منتظر میشدم شب بشه و وبلاگ خونی ها رو شروع کنم. رقابتی بود بین به روز کردن ها، هر کدوم دیر مینوشتیم دیگری حواسش بود و تذکر میداد! و حالا وبلاگ ها دارن خاک میخورن. راستش اصلا حس خوبی نبود.. بیایم دوباره همه شروع کنیم.. با همه بدیهاش، با همه سختیهاش..

- در جین وبگردی از طریق این وبلاگ روایت لحظه به لحظه ا..ع..د..ا..م امروز رو خوندم و چیزی جز آه برام نموند.. متحیر از اینکه تمامی جوانها دیدن ا..ع..د..ا..م رو تفریح میدونستن، یا دوست داشتن ببینن یه آدم چه جوری جون میده! این خوی حیوانی داره روز به روز در ایران زیاد و زیاد تر میشه و وقتی از نوجوانی کسی به دیدن وتجربه چنین چیزهایی عادت کنه معلومه که آینده به چه شکل میشه. داشتم فکر میکردم امروز صبح تو خیابونهای این شهر چه چیز هایی دیدم؟! برگهایی که دارن زرد میشن، نوجوونهایی که دارن میرن مدرسه یکی یه دونه هدست رو گوششونه و دارن به اهنگ گوش میدن، زنها و مردهایی که دارن میرن سر کار و رو صورت همه یک ارامش هست بدون اینکه دلشون بخواد بدونن یه انسان حتی شیطان صفت ترینش چه طور جون میده! از همه زیباتر وقتی بود که اتوبوس رسید دم ایستگاه دبیرستانی که سر مسیرمه ودانش اموز ها پیاده شدن.. از در عقب یه دختر پیاده شد شاید 16 ساله، به سمت یه پسر همون سنی رفت همدیگر رو بغل کردن و بوسیدن. آره! من صبح شاهد این صحنه های دل انگیز بودم و جوونهای کشورم تخمه میشکستن تا ببینن یه نفر بالای دار چطور تاب تاب میخوره!
از همه چندش آور تر گزارشگر بود که دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه رو نوشته بود. انگار گزارش از این مهمتر تو اون مملکت وجود نداره، انگار  که بزرگترین جشن یک کشوره که باید دقیقه به دقیقه اش مو به مو گزارش داده بشه!
- تو همین دوروز که نبودم بیشتر کسانی که به فکرم هستند برام ایمیل دادند، دوستایی اینجایی هم بهم زنگ زدن، اما اونی که باید ایندفعه سکوت اختیار کرده! میدونه من از سکوت بدم میاد اما انگار دلش میخواد آزارم بده! میدونم دو فردای دیگه همه حرفهام رو پس میگیرم با اولین پیام سلامی که بهم بده، اما الان ... الان دلم میخواست اون هم مثل بقیه عزیزانم به من ایمیل میداد و راهنمایی میکرد مثل همیشه!
حقیقت و بگم همه این حرفها بهانه است، من دلم براش تنگ شده، میدونستم نباید برای اخر اکتبر نقشه میکشیدم، میدونستم باید میومد بعد ابراز خوشحالی میکردم میدونستم نباید تو شهر قدم میزدم و میگشتم ببینم کدوم رستوران بریم، کدوم سمت رودخونه قدم بزنیم ، از سفر در پیش روم که وقتی اون بیاد من هم تازه برگشتم چی براش بگم،  و ..... آره نباید این همه ذوق میکردم و نقشه میکشیدم همیشه خدا، تو تمام زندگیم وقتی برای چیزی نقشه کشیدم بهم خورد! حالا نمیدونم اصلا سر حرفش هست برای آخر اکتبر یا نه؟ اگر اوایل نوامبر بیاد میشه درست یکسال... یکسال از اولین دیدار!! اما اگر بیاد!