‏نمایش پست‌ها با برچسب تابو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تابو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۳۰, جمعه

روزنگار ۲۱ دسامبر ۲۰۱۸

در حین تمیزکاری خانه دارم به برنامه‌ای رادیویی از شبکه P3 رادیوی سوئد گوش میدم که اسمش هست Ligga med P3. برنامه‌ درباره موارد مربوط به روابط عاطفی و‌جنسی است. این قسمت اول از گلچین بهترین صحبتها در این برنامه در سال ۲۰۱۸ بود. معمولا برنامه یک موضوع دارد و افرادی که تجربه‌ای در آن مورد داشته باشند به برنامه دعوت می‌شوند و از تجربه‌شان صحبت می‌کنند. امروز شنیدم مردی تعریف می‌کرد چطور موقع سکس ناگهان پارتنر جنسی اش شروع کرده با او مثل کودک حرف زدن و خواسته بهش شیر بدهد. احساس مرد در آن لحظه خیلی بد بود و به سکس ادامه نداد. موضوع دیگر در مورد روابط ممنوعه بود و مردی تعریف می‌کرد که چطور با دوست دختر قبلی دوستش Crash  داشتند. بلافاصله بعد از اینکه آنها بهم زدند این دو با هم رابطه داشتند و تا امروز به دوستش نگفته. مورد بعدی دو دختر نوجوان بودند که از تمام زندگی جنسی‌شان پادکست دارند و راحت حرف می‌زنند و با همان شور و هیجان نوجوانانه تعریف می‌کردند که چطور برای سکس داشتن با هم از تمام امکانات مدرسه استفاده کرده‌اند و البته اولین سکسشان در توالت بود. مورد آخر هم درباره خیانت بود. مردی تعریف کرد چطور وقتی موبایل زنی که با هم زندگی می‌کنند را کنار تختش گذاشته اس ام اسی آمده و ناخواسته او خط اول اس ام اس که روی اسکرین ظاهر شده بود را دید و فهمید یارش با دیگری است. مجری پرسید: بهم زدید؟ مرد گفت: نه! درسته اعتماد ضربه خورد ولی لزومی نداره آدم رابطه رو قطع کنه. مهمان دیگر برنامه که یک مرد همجنسگرا بود اما تعریف کرد که چطور رفتاری دقیقا برعکس داشته و وقتی فهمیده دوست پسرش وقادار نیست وسط بزرگراه از ماشین پیاده اش کرده.  
انقدر این روایت‌ها را بامزه تعریف می‌کنند که باعث خنده می‌شوند. ما هم دقیقا هربار با نیکلاس بحث خیانت را داشتیم به همین نتیجه رسیدیم که الزاما واکنش فهمیدن بی وفایی پارتنر، برهم زدن رابطه نیست.

۱۳۹۷ آذر ۲۱, چهارشنبه

گرگ و بره

این یادداشت بازنویس شده یادداشتی در آذر سال ۹۰ است.

یادداشتی در سایت زمانه با عنوان "نخستین بوسه" خواندم. موضوع، دغدغه دختری است که درباره نخستین بوسه عاشقانه بارها شنیده و خوانده و منتظر رسیدن به چنین لحظه ای است اما وقتی تجربه‌اش می‌کند لذتی درکار نیست، بیشتر اضطراب و تلخی است، نگرانی از بی آبرو شدن ، ناپاک و نا نجیب بودن است. این داستان ادامه دار می‌شود و نویسنده به خوبی دلیلش را بیان می‌دارد نجواهای مدام مادر در گوشش: «مرد‌ها گرگ‌های گرسنه‌ای هستند که رحم به هیچ بره‌ای نمی‌کنند؛ گرگ‌هایی که با زبان چرب و نرم‌شان، سرِ دخترهای معصومی مثل تو را شیره می‌مالند و یک لقمه چپ‌شون می‌کنند.»
بارها نوشتم و باز مینویسم، درست است که درحال حاضر شاید بسیاری از مردها واقعا شبیه یک گرگ رفتار کنند اما دلیلش این نیست که آنها ذاتا گرگ هستند. شاید زنان ما زمانی به شکل بره و بعد به شکل برده بودن خود اجازه گرگ بودن و ارباب بودن را به مردها می‌دهند اما حقیقت این است که زنها هم ذاتا بره و برده نیستند. مسئله فرهنگ و اجتماعی است که در آن پرورش یافتیم. 

آری دلیل اینکه بسیاری از ما زنها تا سالیان سال از سکس بیزاریم، یا بوسه اول تا آخر برایمان جذابیت و لذتی ندارد برعکس، همیشه برایمان زهر می‌شود، اگر برای ما زنها داشتن رابطه جنسی برابر با گناه و بی آبرویی است یا بعد از رابطه فکر میکنیم از ما سو استفاده شده، تجاوز شده و یا هوس بوده، فقط و فقط بدلیل فرهنگ و تربیت غلط جامعه است .اگر در برخی کشورهای افریقایی دختران را ختنه می‌کنند یا سینه‌هایشان را اتو می‌کشند تا لذت جنسی را در آنها سرکوب نمایند، در کشور و فرهنگ ما با نقل قصه های گرگ و بره، و نصیحت های دلسوزانه مادرانه، لذت جنسی را در دختران سرکوب می‌کنند. نوجوانان مونث خود را وادار می‌کنند تا باور کنند که چنین نیازی در زن وجود ندارد. اگر نیاز جنسی خودش را نشان بدهد و بخواهند با شخصی در رابطه باشند، مدام داستانها و افسانه ها و نصیحتهای مادرها و معلمهای پرورشی و خاله و عمه در نظرشان می‌آید و ترس از غیرتِ برادر،پدر، دایی و عمو لذت را از آنها دریغ می‌کند. همه این‌ها باعث می‌شود که فکر کنند گناهکارند، مورد سوءاستفاده قرار گرفته اند و یا چیزی را از دست داده اند. وقتی دختران ما از کودکی در گوششان خوانده می‌شود وسیله و ابزاری برای ارضای جنسی مرد هستند. وقتی هر آنچه در قانون خانواده هست چیزی نیست جز برده‌گی زن ،چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ  جنسی، بیشتر از پیش با این تفکر بار میایند که قرار است مورد سو استفاده قرار بگیرند. وقتی تربیت اجتماع و مذهب برای سرکوب لذت جنسی در زن از راه دیگری وارد می  شود و با به اصطلاح ارج نهادن به زن با توضیفاتی این چنین "زن گوهری است در صدف اگر صدف بشکند گوهر بی ارزش است"،  "زن  ناز است و مرد نیاز"،  "زن عفیف زنی است که میتواند خودش را کنترل کند و در برابر تحریک مردها بایستد"، "دختر نجیب دختری است که تا ازدواج مردی او را لمس نکرده باشد"، معلوم است که زن باور می‌کند شئی خاصی است که همه به دنبال او هستند و او ناز است و بی نیاز از مرد. آنقدر خود را مانند کرم ابریشم در پیله هزار تو میپیچد که ناخواسته طرف مقابلش که در بیشتر مواقع یک مرد هست بیشتر تحریک می‌شود برای برداشتن این هزارلای ابریشمی و رسیدن به کرمی که معلوم نیست زنده است یا مرده! 


حالا ببینیم مرد ها چطوربار امده اند؟ آنها بر خلاف دخترها از کودکی به اهمیت خودشان در رابطه جنسی پی برده اند. زمانی که مادرها برای ناز دادن پسرها به آلت جنسی آنها مینازند و قیمت گذاری هم می‌کنند، به کمتر از طلا هم راضی نمی‌شوند. یک کودک پسر در میابد که آن نقطه از بدن ارزشی به اندازه طلا دارد. بزرگتر که میشود از بس «شیرم شیرم مثل شمشیرم» را خوانده که باورش می‌شود شیری است برای شکار خرگوش. بزرگتر که شد، صدایش که کلفت شد به هر جا پا می‌گذارد می‌آموزد که پسرها زود تحریک می‌شوند و نمیتوانند خودشان را کنترل کنند. دخترهای همبازی دوران کودکیش جلویش رو میگیرند. حالا این مرد تازه بالغ، حریصِ دیدن دوباره دستهای  لخت دختر همسایه است که تا دیروز نسبت به آن بی تفاوت بود. کم کم از این ور و آن‌ور هم می‌شنود که "از پسر چیزی کم نمی‌شود، دختر باید عاقل باشد و گول نخورد" پس یاد می‌گیرد که اگر بتواند دختری را تحریک کند و لذتی ببرد، "زرنگی" دارد و آن دختر هم “گول خورده” است. پس ناخواسته می‌پذیرد که موجودی است برای گول زدن. اولین باری که خانه اش خالی شد، دختر را صدا میزند و از انجا که هر دو اولین تجربه احساسی را دارند با دو ناز و نوازش کار به جای زیبا اما در تصور ما ایرانیها به جاهای باریک می‌کشد. حالا دیگر پسر فکر می‌کند که نقش گرگ بودنش را انجام داده، بره در دستش هست. باز به باور غلط که از کودکی اموخته شده فکر می‌کند چیزی که راحت به دست میاید راحت هم از دست می‌رود. اینطور می‌شود که گرگی‌اش را با رها کردن آن دختر یا فقط استفاده جنسی از او کردن به حد نهایی میرساند . حالا اگر پسری بود که نخواست که تابع نظر جامعه باشد و نخواست که گرگ باشد، اگر عاشقی هم کرد طبیعی بود، اگر دختر همسایه را بوسید عاشقانه بود، وارد محیط دانشگاه و کار می‌شود. در کنار مردانی از گروههای سنی مختلف با شخصیتها و تربیتهای مختلف قرار می‌گیرد. در ازای پرسش "تا بحال چند نفر رو کردی؟"* سکوت می‌کند و قرمز می‌شود، به دنبالش مورد تمسخر قرار می‌گیرد.  یا برای حفظ آبروی مردانگی‌اش، مجبور می‌شود دروغ بگوید یا سعی می‌کند از آن آدم زرنگها یاد بگیرد که چطور به این مهم دست پیدا کند. میبینید! باز هم این محیط است که انسانی را به سوی گرگ بودن 
می‌کشاند.


حالا بیاییم بپرسیم اصلا آیا رابطه جنسی با زن یا زنهای متعدد داشتن نشانه گرگ بودن است؟ 
در جوامع آزاد که مسئله رابطه جنسی نسبتا حل شده، این مسئله چندان معنایی ندارد. دخترها وپسرها از آغاز دوران بلوغ هشیار و ناهشیار روابط متعدد جنسی دارند. گاهی آسیب روحی و احساسی می‌خورند، برخی شدید برخی کمتر. اما به دلیل اینکه کمتر یکدیگررا وسیله می‌بینند از آن رابطه به منظور لذت، آن هم برای هر دو، استفاده می‌کنند. برای همین با اینکه در این جوامع هم در برخی سنین و اقشار، هر چه تعداد همخوابگی مردان بیشتر باشد باعث افتخار و پز دادن است و برای زنان تحقیر، اما به صورت کلی شرم و‌گناه دانستنش برای زنان کمرنگ شده. یکی از مهمترین دلایلش این است که در جوامع آزاد مسئله بکارت حل شده است. آن پیله به دور کرم ابریشم دیگر وجود ندارد که جنس مخالف را تحریک کند برای کشفش. تا وقتی مسئله بکارت در فرهنگ ما مطرح است، تا وقتی ارزش و نجابت یک زن به شکل و فرم یک غشا است، مسئله رابطه جنسی با زن داشتن معنای دیگری برای مردان پیدا می‌کند.


لازم است باز تاکید کنم ربطی به ذات مرد ندارد بلکه این تفکرات است که باعث می‌شود خیلی از پسرهای ما فکر کنند اگر با دختری رابطه جنسی برقرار کردند و پرده اش را زدند* یعنی خیلی کار درستند، زرنگند و خوب توانستند شکار کنند، و خیلی از دخترهای ما هم فکر کنند اگر در رابطه ای این به اصطلاح پرده را از دست دادند( که از دست دادنی نیست فقط کش میاید) یعنی خود را ارزان فروخته اند، سبک کرده اند و بی آبرو شده اند. در ادامه برخی مردان فکر می‌کنند دختری که راحت در آغوش آنها میاید ارزش ادامه دادن ندارد و باید دختر آفتاب مهتاب ندیده را به همسری انتخاب کنند. اینطور می‌شود که اگر دختری حتی میل به رابطه جنسی داشته باشد یا سرکوب می‌کند که نشان دهد آفتاب مهتاب ندیده است یا اگر نتوانست سرکوب کند بعد از رابطه دچار خودخوری می‌شود یا تن به ترمیم می‌دهد. 
آنقدر تابوی مسئله جنسی و بکارت در فرهنگ ما ریشه دار است که کلماتی مانند "ارزان فروختند، سبک شدند، راحت در اختیار قرار گرفتند، سواستفاده کردن" و.... بار معنایی پیدا می‌کنند!  در حالیکه میدانیم رابطه جنسی، عطشش، شهوتش ، عشق و لذتش همه و همه با هم است و در واقع " راحت در اختیار بودن" معنا ندارد چرا که قاعدتا وقتی بوسه ای با رضایت آغاز شود معمولا رابطه جنسی به طور طبیعی و لذت بخش رو به جلو ‌می‌رود. رابطه و لذت جنسی نیاز است و تجربه کردنش به معنای فروختن، سبک شدن، بی آبرویی و گناه نیست. 

تا وقتی بسیاری زنان و مردان ما باور دارند که نجابت یک زن به این است که هم آغوش مردی نشود، و تا وقتی مردانی داریم که باور دارند که در رابطه جنسی برتری دارند و زنی که با آنها هم آغوش شده زنی راحت الوصول است، این چرخه ناسالم تفکر گرگ و بره، نجیب ونانجیب، سو استفاده گر و سو استفاده شده ادامه دارد.

* اصلاح پرده زدن هم ساخته نظام مردسالار است و افسانه‌های پیرامون تاج واژن ( به اصطلاح غلط پرده بکارت).

۱۳۹۶ بهمن ۲۶, پنجشنبه

و باز هم افسانه بکارت


بکارت که از ریشه بکر می‌آید به معنای دست نخوردگی است. به هر انسان بالغ، فارغ از جنسیت، که رابطه جنسی نداشته باشد می‌گویند باکره. رابطه جنسی هم لزوما دخول آلت جنسی مرد به آلت جنسی زن نیست چرا که روابط جنسی انسان‌ها صرفا هتروسکشوال یا به یک روش نیست. هر نوع نزدیکی که با شهوت و هوس و برانگیختگی همراه باشد رابطه جنسی محسوب شده و هر انسانی با انسان دیگر این حس‌ها را تجربه کند، رابطه جنسی دارد و باکره نیست. پس بحث باکرگی و بکارت نه تنها مختص زنان نیست که کمترین ارتباط را با آمیزش جنسی از راه دخول دارد. اما متاسفانه در فرهنگهای سنتی، محافظه کار و مردسالار هنوز مفهوم باکرگی را با رابطه جنسی از راه دخول یکی می‌دانند و البته تنها برای زنان. حتی برای محدود کردن و کنترل سکشوالیته و فعالیت جنسی زنان، مفهومی ساختگی به نام پرده بکارت را وارد فرهنگها کرده اند و قرنهاست به این واسطه بر بدن زن مالکیت دارند. در ابتدا لازم می‌دانم نکاتی درباره غشایی که به غلط پرده بکارت خوانده می‌شود بنویسم:
۱. ما چیزی به اسم پرده بکارت نداریم. آن چیزی که به این نام خوانده می‌شود غشای مخاطی الاستیکی چین خورده بازمانده از دوران جنینی است. از منظر علمی علت وجودش یا ماندگاری اش در پروسه تکامل شناخته شده نیست و تا امروز هیچ کارایی مشخصی هم برایشان تشخیص داده نشده. این غشا در ۱-۲ سانتیمتری ورودی مهبل قرار دارد و در زنان مختلف، شکل، رنگ، سایز و اندازه متفاوت دارد. در برخی غشای نازک تری است و در برخی ضخامت بیشتری دارد.رنگش صورتی شفاف است اما در برخی که چین خوردگی هایش فشرده تر و درنتیجه ضخیم تر است سفید یا رنگ پریده است.  اما یک غشای کلفت که پوشاننده چیزی باشد که برای گذر از آن به جسم سختی لازم باشد نیست. بدلیل خاصیت الاستیکی اش قدرت انقباض و انبساط دارد و به مرورممکن است از ضخامتش کاسته می‌شود.
۲.  اولین آمیزش جنسی از طریق دخول – چه آلت مردان چه اشیاء- همیشه خونریزی با خود به همراه ندارد. برخلاف تصورات غلط، بیش از نیمی از زنان در اولین رابطه خود خونریزی نداشته اند. علت بسیاری از خونریزی ها اضطراب ناشی از رابطه جنسی است که باعث خشکی واژن و حساس بودن مویرگها می‌شود.یا خراش ها در این غشا که خونریزی با خود به همراه دارد.
۳. این غشا بدلیل الاستیکی بودنش اصلا خاصیت "پاره شدن" ندارد. پس نه با انگشت، نه با آلت مرد، نه با پرش و سوارکاری و .... از بین نمی‌رود.
۴.  از نظر علمی امکان تشخیص رابطه داشتن از طریق بودن یا نبودن این غشا وجود ندارد و تمام روشهای تست بکارت از نظر علمی مردود هستند. در واقع اگر کسی با دیدن آلت جنسی مرد توانست حدس بزند که قبلا سکس داشته یا نه، می‌توان باور کرد که با دیدن مهبل زن می‌شود تشخیص داد رابطه جنسی داشته یا نه!
۵.    تست بکارت در سازمان ملل به عنوان شکنجه شناخته شده است.
۶.   ترمیم در واقع بخیه زدن این غشا است که با ریختن بخیه خونریزی رخ می‌دهد.ولی هیچ تضمینی نیست که این جراحی نتیجه دلخواه-- خونریزی در رابطه جنسی- را بدهد. 

متاسفانه آنچنان ریشه مردسالاری قوی است و زنان و مردان هم آموزش لازم را در این زمینه ندیده اند که افسانه های مربوط به پرده بکارت را باور کرده و به آن تن می‌دهند. زنان تحصیلکرده ای که دیگر زن کنج آشپزخانه و اندرونی نیستند و به نیاز جنسی خود آگاهند و به طوری طبیعی رابطه جنسی برقرار می‌کنند اما بعد به سراغ ترمیم میروند یا نگران از آینده زناشویی شان هستند. این زنان حتی اگر آگاه باشند و به چنین مفاهیمی باور نداشته باشند تحت فشار اجتماعی از سمت خانواده و مردان دچار وسواس فکری در این باره می‌شوند. مردانی که برای خود حق رابطه جنسی را قائلند اما به خود اجازه تصمیم گیری برای بدن و نیاز زن می‌دهند. مردانی که با هزاران زن رابطه دارند اما به وقت ازدواج دنبال زنی هستند که هرگز با کسی نبوده باشد. ما این مردان را نمی‌توانیم عوض کنیم اما خود زنمان می‌تواند عوض شود. وقت آن رسیده که  پزشکان زنان به جای پدیرفتن انجام تست یا ترمیم، با این فرهنگ غلط مقابله کنند. تا وقتی ما در عین اینکه مدرن شده و بر حق نیاز جنسی خودمان آگاه هستیم و از آن بهره میریم اما در نهایت تن به فرهنگ غلط مردسالار و سنتی میدهیم تنها به محکم تر شدن ریشه های این تفکر غلط کمک میکنیم نه ریشه کن کردنش. پس بیایید  .
 زنان عزیز جوان مجرد، شما برای خوشبختی نیازی به ازدواج با مردی ندارید که برای شما حقی برابر با حق خودش را قائل نیست. شما به مردی نیاز ندارید که تمام شما را فدای افسانه های ساختگی کند. شما به مردی نیاز ندارید که گذشته شما یا روابط جنسی شما برایش مهمتر از وجود شما، تفکر شما، توانایی های شما باشد. در یک کلام شما به مردی احتیاج ندارید که برای ازدواج با او نگران باشید که چرا قبل از ازدواج با فرد دیگری رابطه داشته اید. شما باید به حق خود برای لذت جویی جنسی آگاه باشید و برایش ارزش قائل باشید. هرگز خود را بخاطر رابطه جنسی که دوست داشتید بخاطر دیگری سرزنش نکنید. هرگز خود را سرزنش نکنید که چرا با کسی که رابطه داشتید به سرانجام برای زندگی مشترک نرسیده اید. این حق شماست که بدن خودتان، نیازهایتان را بشناسید و از آن لذت ببرید با هر کس که دوست دارید، در هر زمان که می‌خواهید. 

زنان عزیز، برای خودتان ارزش قائل باشید و از حق خود دفاع کنید و تن به گفتمان مردسالار ندهید. من شما را دعوت نمی‌کنم به برقراری رابطه جنسی وقتی آمادگی اش را ندارید اما اگر این کار را کرده اید خود را سرزنش نکنید، دنبال تست بکارت نروید، دنبال ترمیم نروید. هرچقدر شما به حقوق جنسی خود آگاه‌تر باشید و بر آن پایبند باشید مردان بیشتری هم یاد می‌گیرند که مالک بدن انسانی دیگر نیستند و این حق شما را به رسمیت می‌شناسند. 

۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

بار سنگين، اشك روان

 انگار يك بار سنگين روي دوشم بود! نميدونم از كي، ولي زمان طولاني با من بود! هركاري ميكردم ازش خلاصي نداشتم. توي وبلاگم نوشتم فكر ميكردم تمام ميشود اما نه! كافي نبود. چند ماه پيش بالاخره صحبتش شد. يك ايونت براي موضوع "بكارت" خودم پيشنهاد دادم و خودم گفتم تهيه مطلب با من! تابستان شلوغي بود و عمده كار افتاد در ١٠-١٥ روز اخير. پيدا كردن مطالب متعدد، ترجمه كردن، دنبال كردن موضوعات مرتبط و... هربار بيشتر از قبل سنگيني مسئوليت روي دوشم بود. براي هر موضوعي كه خواندم نوجواني هاي معصومانه ام ، سركوبهاي جواني ام جلوي چشمانم رژه ميرفت. امروز اين بار سنگين را زمين گذاشتم. ايونت فعال شد، مطلبي كه همان دو سه ماه پيش نوشته بودم را فرستادم. ترجمه ها آماده است! ايونت رو كه شروع كردم دستهام ميلرزيد! تنم يخ كرد و احساس كردم بيش از هرچيز به يك هواي تازه و سيگار احتياج دارم! اشك ها هم سرازير شد! 
خواندم، نوشتم و هزار بار ديگر مينويسم براي تمام دختراني كه به ناحق سهم نوجواني و جوانيشان سركوب بود! به ياد تمام آنها كه حبس شدند، فلج شدند، سوزانده شدند، سنگسار شدند، كشته شدند، نقص عضو شدند، مجنون شدند، محروم شدند، رسوا شدند، بدنام شدند بخاطر فرهنگ رسواي مردسالاريمان! 
به من نخنديد، بيكار نيستم، من فقط احساس مسئوليت ميكنم
من مسئوليت دارم، در قبال نسل آينده، براي دختران نوجوان امروزي. براي تمام عشقهاي پاك كودكي و جواني! 
! 

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

زيبايي، سكس و شرم!

همخانه سابقم آمده ديدار دوستانش و چند روزي خانه من هست. با خانواده برادرش مكالمه اسكايپي ميكند.ميشناسمشان، چند روزي مهمان ما بودند و بينهايت دوست داشتني. همانطور تازه از خواب پاشده جلوي دوربين ظاهر ميشم و سلام و احوالپرسي كه همسر برادرش با خطاب كردن اسمم و هيجان زده ميگويد: خيلي خوشگل شدي! چي كار كردي؟
خنديدم، همخانه گفت: هميشه خوشگله! 
همسر برادر علامت "خر خودتي" نشانم داد و گفت:خوشگل بودي اما يه كاري كردي خوشگلتر شدي. 
همخانه مجددا گفت: عينكش عوض شده سكسي تره! 
منم ادامه ميدم: موهام بلندتر شده و فر! 
اما همسر برادر كماكان منتظر چيز ديگري بود!
ازشان خداحافظي كردم. ده دقيقه بعد دوستم آمد و گفت: فلاني از من ميپرسه، رها عاشقه؟ منم گفتم نميدونم. بعد پرسيد: سكس داشته ديشب؟ گفتم فكر نميكنم! 
بهش گفتم: تو نميدوني؟ من هميشه عاشقم و پر از فانتزي هاي عاشقانه، و البته ديشب تو نديدي مثل هميشه در تخت دو نفره ام تك نفره خوابيدم؟ 
و هر زديم زير خنده! 
همسر برادرش اصرار داشت اين زيبايي مرتبط با حس عاطفي و سكسي است، اما در اين روزها شايد فقط پاييز و حضور همخانه و فعاليتهاي اجتماعيم هست كه ارضايم ميكنند و برحال روحي، انرژي و چهره ام تاثير ميگذارند! 
اما از آن لحظه به فكر فرو رفتم. ياد سالها پيش، سالهاي ناداني و خرفتي افتادم! اينكه در بسياري از جمعهاي زنانه ميشنيدم " فلاني بعد ازدواج آب زير پوستش افتاده" ، "زنها بعد از ازدواج خوشگلتر ميشن" زنا بعد از ازدواج پوست ميندازن" 
همه چيز ربط داده ميشد به ازدواج! در حاليكه اين ازدواج نبود كه زن را زيباتر ميكرد يا پوست مي انداخت! اين سكس بود كه باعث اين اتفاقها ميشد، اما مادران ما احتمالا نميخواستند چشم و گوش دخترانشان باز شود، يا شايد واقعا درك درستي نداشتند و همان چيزها كه به خوردشان داده شده بود را نسل به نسل ميچرخاندند. 
هفت سال پيش بود، درسم تمام شده بود، بيكار بودم، برگشته بودم شهر كوچكمان و با خانواده ام زندگي ميكردم و استقلالم را تا حدي از دست داده بودم. همه اينها دست به دست هم داده بود پرخاشگر باشم و بي حوصله و به قول همه" اصغر ترقه" 
ماهي يكبار ميرفتم تهران و گاهي در اين سفرها كسي را ميديدم كه آن زمان crash داشتم. يكبار كه برگشتم برادرم آمد سراغم و گفت: تهران خوش گذشت؟ گفتم: آره! پرسيد : سكس داشتي؟ 
و من هول شده گفتم: نه! تو كه ميدوني من اهلش نيستم! اين چه حرفيه؟
گفت: خب اشتباه ميكني، حالا راستش و بگو هيچيِ هيچي؟ حتي يه بوس؟ يه بغل؟ 
و من به تصور تمام دختران كه برادرشان غيرتي ميشود و اصلا نبايد اين حرفها را زد گفتم : نههههه! ديوانه! 
برادرم خنديد و گفت: ديوانه تويي كه سكس نداري. ديوانه تويي كه داري به من دروغ ميگي! البته مهم نيست خواستم بهت بگم هركاري كردي ادامه بده چون خيلي آرومتر شدي! بابا هم معتقده كه اين تهران رفتنها كمكت ميكنه. 
چشمك زد و رفت و در را بست! من ماندم و خودم و يادآوري سفر اخيرم! من هم مثل خيليها سكس را فقط اينتركورس ميدانستم،  اما راست ميگفت برادرم حتي يك بغل، يك بوسه، يك لمس! همه اينها تاثير داشتند. آن زمان از ترس، از شرم و يا هرچيز ديگر به برادرم دروغ گفتم، ولي حالا كه يادش ميفتم ميبينم چقدر آن يواشكي لمس كردنها، در آغوش كشيده شدن ها، نوازش موها، همان چند دقيقه با ترس و لرز سر بر شانه گذاشتن ها و بوسه هاي دزدكي و ناگهاني شبانه در هرجاي شهر كه گيرمان ميامد،  لذت بخش بودند و اتفاقا لذتشان در سنين پايينتر بيشتر بود. و از آن سو حسرت ميخورم همه اينها حق طبيعي من بود كه با ترس همراه بود، با وحشت ، با شرم و گناه! به اين ميانديشم كه چقدر غربي ها اين مسائل برايشان حل شده است و راحت و طبيعي ازش صحبت ميكنند، اما هنوز حتي در جمعهاي خودماني ايراني اينجا، يا صحبت نميشود يا بشود باهزار ايما و اشاره! اينكه "سكس" از مهمترين موضوعات ذهني و زندگي است اما در فرهنگ شرقي هنوز مورد "شرم"!  خودم خوب ميدانم در بسياري جمعها اگر حرفي در اين باره زده باشم ( با همان ايما و اشاره) در ذهن مخاطبين هزاران چيز شكل گرفته جز واقعيت طبيعي بودن اين مسائل! اگر با يك ايراني راهت به سكس برسد روز بعدش طرف شرم دارد يا وانمود ميكند اتفاقي نيفتاده! آه اين شرم، اين شرم شرقي! 
راستي حالا به برادرم دروغ نميگويم اما هنوز ميگويد: تو ديوانه اي! 

۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

آزار خیابانی

اینکه میگویم آزار جنسی، کلامی، خیابانی و... فرهنگ رایج جامعه ایران هست دلیل دارم. 
وقتی تمام سالهایی که به عنوان یک انسان بالغ قصد بیرون رفتن از خانه را داشتم خودم را آماده شنیدن متلک ها میکردم و حتی بعد از سالیانِ متمادی، دیگر مثل شنیدن سلام علیک بود. وقتی یاد گرفته بودم چطور باید با ماشینهایی که زیر پا می ایستند برخورد کنم؟ یاد گرفته بودم چطور برای خودم در وسایل نقلیه عمومی حریم امن درست کنم، فقط وفقط از شدت تکرار این اتفاقات بود. یعنی هر روز میدانستم با بیرون رفتن از خانه متلک های وقیحانه، بی حرمتی های متعدد، در انتظارم هست! 
اما بیشتر وقتی به این رایج بودن پی بردم که کوچ کردم. تا همین یکی دو سال پیش با کوچکترین صدای پایی در پشت سرم قلبم تند تند میزد و قدمهایم تند تر میشد، نفسم را میگرفتم و دعا دعا میکردم سایه پشت سر زودتر رد شود! یا برسم به مکان امن! چرا؟ چون هنوز ترامای قدمهای پشت سر در ایران با من بود! 
اوایل وقتی به بار و کلاب میرفتم شش دانگ حواسم را جمع میکردم مبادا مردی به من نزدیک شود. تقریبا شب برایم با این ترس ناخواسته زهر میشد.. 
نمیگویم در شهر کنونی ام امنیت هست، که نا امنی شهر برای زنان موضوع داغ این روزهای رسانه های سوئدی هم شده. اما وجدان اگر داشته باشم، باید بگویم در این 5 سال، 5 سالی که شبهای بسیاری تک و تنها از دل جنگل رد شده ام، شبهای تعطیلی بوده که پیاده در ساعات بعد از نیمه شب در خیابانهای خلوت به سمت خانه آمده ام، با لباس تابستانی و حتی سری گرم! دو سال تمام، در زمستان استخوان سوز و تاریکِ مثلِ گور،شب ها کار کرده ام و ساعت 11 شب پیاده از کوچه های خلوت گذشته ام، در راه خدا حتی یک بار فکر نکرده ام چه تدابیری برای جلوگیری از آزار خیابانی در نظر بگیرم! و یک بار در راه خدا با هیچ کدام از رفتارهای زننده رایج در ایران روبه رو نشده ام. 

زیباترین خاطره ام یک شب در دیسکو بود، آن شب جشن بزرگی در شهر برپا بود که تمام شهر از صبح مشروب خورده بودند و مست و لایعقل بودند. دیسکو بی نهایت شلوغ بود و جا برای نفس کشیدن هم نبود. تماس بدنها اجتناب ناپذیر بود، اما هیچ کس به قصد کسی را لمس نمیکرد! یک لحظه به گوشه سالن پناه بردم و مردی به من از پشت برخورد کرد. همزمان سرم را چرخانده بودم که ببینم دوستم کجاست، سر برگرداندنِ من همان و عذرخواهی مرد همان. بهش گفتم :مهم نیست. اما آن مرد سه یا چهار بار تاکید کرد که منظوری نداشته و عذر خواهی کرد. در نهایت کلافه شدم و گفتم: من اصلا اهمیت نمیدم که منظوری داشتی یا نه! گفتم مهم نیست. 


شبی دیگر در جایی ناگهان مردی مست ( وقتی میگویم مست یعنی حتی برای ایستادن مشکل دارند) دست روی شانه ام گذاشت، مست بود حالیش نبود اما انقدر میفهمید که وقتی دستش رو انداختم و گفتم: بله؟!! شروع به عذر خواهی کند! 


این روزها امنیت زنان در سوئد هم کم شده است، اتفاقا دلیل خوبی است برای اثبات اینکه هنوز به فمینیسم احتیاج است حتی در کشوری که بیشترین پیشرفت ها را در زمینه برابری داشته. اما این نا امنی رایج نیست! هیچ روزنامه نگاری از آن دفاع نمیکند، هیچ کس نمینویسد زنهای سوئدی دارند سیاه نمایی میکنند، فمینیستها زیادش کرده اند!

هیچ کس هم نمیگوید جایی مطرح نشود! اتفاقا برعکس به شدت تقبیح میشود، به شدت رسانه ای میشود و به بحثهای متعدد کشیده میشود. 
اما این آزارها رایج نیست. اگر بود من نوعی و میلیونها زن دیگر از سرزمینهای مختلف احساس امنیت نمیکردیم. اینطور سرخوش و با فراغ بال با هر پوشش و آرایش و پیرایش، در هر ساعتی از شبانه روز، با هر وسیله نقلیه بیرون نمیرفتیم. حداقل اگر اینجا هم رایج بود من هر روز باید با این فکر بیرون میرفتم که چقدر قرار است متلک بشنوم، چه خطراتی تهدیدم میکند و ... اما دقیقا برعکس است، حتی با اینکه این روزها خبرهای بد زیاد درباره ناامنی میخوانم اما هنوز با خیال جمع بیرون میروم! 

دلیل این امنیت فرهنگ سازی است، دلیل این امنیت روزنامه نگاران مسئول هست، کنشگران مصمم، دموکراسی و قوانین حمایتگر از زنان! 


حالا ما داریم قدمهای اول را برمیداریم، با شکستن سکوت، با کنار گذاشتن چرندیاتی به اسم آبرو! ما هم روزنامه نگاران مسئول زیاد داریم اما نامسئول هم کم نداریم! امیدوارم با همین خاطره نویسی ها این نامسئولان هم دست از پنهان کاری، انکار و "ماست مالی" بردارند! 


۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

نوع روابط عاطفی و جنسی را چه کسی تعیین میکند؟

در ادامه دو پست قبلی، بحث فمینیستی و نظر شخصی:

وودی آلن از کسانی است که فیلمهایش همیشه یک خیانت را دارد، همیشه هم آن خیانت یا با مرگ همراه است یا شکست یا بازگشت به شریک زندگی اول. قدیم تر ها اگر بحث خیانت زن مطرح می شد یا مثل آناکارنینا بود که زن بدون عشق ازدواج کرده، و وقتی پی عشقش میرود دچار عذاب وجدان هم میشود و شخصیت داستان طوری است که در نهایت دلت برایش نمیسوزد و حتی مقصر میدانی اش! یا فیلمی مثل پیانو که تا جایی که یادم هست( خیلی سال پیش دیده ام)  زن از مردی خشن و بی احساس به مردی با احساس و اهل موسیقی پناه میبرد، که در این نوع فیلمها بیننده به زن حق میدهد. اما بیشتر فیلمها برپایه خیانتهای مردان بود که ثابت کند مردها ذاتا خیانتکارند و کنترل خود را ندارند. کم کم فیلمهایی آمد که زن خیانتکار را از نوعی دیگر نشان میداد. زنی که به جای اینکه بنشیند گوشه آشپزخانه و به خیانت شوهرش فکر کند و غصه بخورد یا فکر کند تمام عمرش را به پایش هدر کرده ،حالا خودش راه خیانت را برمیگزیند. در اکثر فیلمهایی که زن امروزی به سوی خیانت میرود، به طور اتفاقی مردی را میبیند، آن مرد متفاوت از همسرش است و فانتزی های خاصی دارد و زن را جور دیگری تحسین میکند و به اوج میرساند. برای خودم اولین فیلم تکان دهنده ای که با این مضمون دیده بودم Unfaithful  بود. (حداقل در دوره سنی من). زنی که خیانت میکند در حالیکه همسرش عاشقانه دوستش دارد. خیانتش صرفا بُعدِ شهوت دارد. از یک سکس روتین ناگهان تجربه سکس پرهیجان و نو را میکند و تمام فکر و ذکرش میشود دیدن مردی که قرار است با او سکس داشته باشد. قبلا ایران بودم و این فیلمها اول برایم غیر قابل فهم و حتی نشاندهنده انحطاط اخلاق در غرب بود. اما باعث میشد در ذهنم دچار کلنجارهای متعدد بشوم. در کشوری که از قانون و مذهب تا فرهنگش میگوید "زن ناز است و مرد نیاز" و همیشه زن را تنها یک وسیله میداند برای رفع نیاز مرد، دیدن فیلمهایی که نشان میدهد چقدر برای یک زن سکس و تنوعش و فانتزی هایش هیجان انگیز است جالب بود. این فیلمها نشان میداد اینکه فقط مرد نیاز دارد حرفی مفت است، و اینکه آنقدری که مرد به سکس نیاز دارد و زن ندارد هم حرف اشتباهی است. اما حالا بعد از سالها، بعد از اینکه درکشوری هستم که رابطه و ازادی بی حد و مرز است، حالا که حتی در کشور خودم دختران فهمیده اند حس دارند، نیاز دارند و بی پروا خط قرمزها را کنار میزنند دیدن این فیلمها وجهه دیگری به خود گرفته اند. حالا میپرسم چرا در فیلمهایی که رابطه های موازی مطرح میشود بیشتر این زن است که از یکنواختی رابطه جنسی ویا رابطه طولانی خسته شده؟  نمیگویم فیلمی که مردان این حس را داشته باشند نیست، متاسفانه این سالها فیلم زیاد نمیبینم که بتوانم نظر دقیقی بدهم و حضور ذهن ندارم که تعدادشان را بشمارم و تحلیل کنم. اما، فیلمهای که در طی این سالها دیدم بیشتر حول محور زن بود. زنی که خسته شده از یکنواختی، از رابطه طولانی و در عین اینکه عاشق شریک زندگیش هست اما به یک رابطه پر از هیجان متفاوت تن میدهد. در حالیکه همانطور که در پستهای قبل نوشته ام این داستان رابطه های امروزی است و مرد و زن ندارد. کم نیستند مردانی که دنبال هیجان اند در کنار داشتن شریک زندگی اصلی. کم نیستند مردانی که همه چیز شریک زندگیشان را دوست دارند و مشکلی هم ندارند اما گاهی ذهنی یا جسمی دلشان یک تنوع میخواهد. احساسم این است حالا دنیای رسانه میخواهد نشان بدهد بفرمایید این زنها هستند که ذاتا خیانتکارند!!! زنها هستند که سیری ناپذیرند از سکس، که هنوز در دنیای فانتزی به سر میبرند! و این مردها هستند که نمیتوانند شریک زندگیشان را راضی نگه دارند.
 با این حال در جایی دیگر مانند صنعت پورن، باز این مردان هستند که نیاز دارند، که بیشترین تصویر سازی ها برای تحریک مردان است، که وقتی در سایتهای سکس میروی میبینی تعداد مردان در جستجوی زن بیش از زنان است. وقتی صفحه های تلیغاتی باز میشوند فقط برای مردان است: میخواهی امشب یه دختر هات داشته باشی؟، کلیک بزن و دختری که میخواد امشب سکس داشته باشه و در نزدیکی ات هست رو پیدا کن! حالا اکر زن باشی تقریبا یک میلیونیم این فرصتها برای پیدا کردن کسی برای یک لحظه یا در نزدیکی ات داری. زن باشی و نیاز به سکس داشته باشی در لحظه هیچ مردی برایت نیست که کلیک بزنی و پیدایش کنی! و در جایی دیگر مانند دنیای واقعی زن و مرد ندارد، این شخصیتهای متفاوت و خواسته ها و تفسیرهای شخصی هر کس از مفاهیم است که تفاوت ها راایجاد میکند. 


هرجور نگاه میکنم میبینم یک ساختاری هست که برای ما تصمیم میگیرد چطور فکر کنیم، چطور سکس کنیم، چطور رابطه داشته باشیم. یک زمانی تصمیم میگیرد رابطه ها درچهارچوب باشد، وقتی دیگر تصمیم میگرد رابطه ها خارج از چهارچوب باشد. و ما ناخواسته اسیر این تصمیم گیری هستیم. اگر بخواهی زیاد به آن فکر کنی نابود میشوی. کاری بکن که احساس رضایت داری، رضایتت در تک شریک زندگی است؟ حفظش کن، رضایتت در هیجان داشتن و نو به نو کردن است؟ همین کار را بکن، رضایتت در داشتن یک شریک زندگی قطعی و امن هست اما گاهی دلت احساسی یا صرفا جنسی برای دیگری میلرزد؟ امتحانش کن! فقط  تا وقتی خودت آسیب نبینی، خود خودت!


۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

خیانت و روابط متعدد در میان سوئدی ها




در ادامه پست قبلی:

درسوئد روند رابطه موازی بسیار فراوان است. یک سرچ زدم و انقدر مقاله و گزارش و امار در 5 سال اخیر در این باره بود که سرم سوت کشید. در جدیدترینش که در مارس 2015( یعنی سه ماه پیش) بیرون آمد اعلام شد از هر 4 سوئدی یک نفر به شریک زندگی سابقش خیانت کرده و از هر ده نفر یک نفر به پارتنر فعلی خیانت میکند. تعداد زنان خیانتکار با مردان خیانتکار تقریبا یکی است. زنان نسبت به مردان بیشتر خیانت خود را به شریک زندگیشان میگویند. بسیاری اعتقاد دارند دلیل اینکه شریک زندگیشان را رها نمیکنند این است که دوستش دارند و هنوز عاشقش هستند اما کمی هیجان بد نیست. عده ای هم فراتر میروند و تمام فانتزی هایشان را میخواهند با شریک زندگیشان داشته باشند و با هم مطرح میکنند انوقت است که کلوبهای سکس راه به راه باز می شوند و شما اخبارش را میخوانید. روش ضربدری اینجا بسیار محبوب است که نشان میدهد شریک  های زندگی با هم راحت هستند و حداقل از بحث خیانت دوری میکنند و همزمان با هم با میل و رضایت و آگاهی یکدیگر با دیگری رابطه برقرار میکنند. بسیاری از این ضربدری رو ها میگویند که این نوع رابطه به پیوند خانوادگیشان استحکام بخشیده چون همیشگی نیست و البته رابطه خانوادگی خیلی چیزهای غیر سکس دارد که ادم نمیاید بخاطر فانتزی های سکسی آن را بهم بریزد. غیر از سکس ضربدری کلوبهای سکس های گروهی هست و یا سکسهای غیر معمول، مثلا دو سال پیش گزارشی خوانده بودم از کلوبهای معروف که مثلا زن و شوهر ها میرفتند و زن با مردان متعددی سکس داشت و شوهر به تماشا مینشست و میگفت لذت میبرد و یا برعکس. اما همه کشورهای غربی اینطور نیستند. مثلا شنیده ام که در آمریکا و کانادا روابط کماکان شکل سنتی دارند و خیانت بد است. حتی بسیاری کشورهای اروپایی، از خیلی جهات مردمان این کشورها آزادترند اما مسئله رابطه همیشه با اخلاق مطرح است. اما در اسکاندیناوی بخصوص سوئد اینطور نیست. در یکی از مقالات از قول کاترین حکیم، جامعه شناس بریتانیایی گفته شده بود که باید  وجود این روابط در زندگی امروزی قبول کنیم. بی وفایی به معنای فاجعه نیست وقطعا جدایی راه حل مناسبی برایش نیست. خانواده ای که با هم ساخته اند مهمتر از این است که به یک یا دوبار رابطه ی از سر هوس، از هم بپاشد!



۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

شجاعتی در کار نیست

بالاخره کار خودمو کردم. موهارو زدم، همونقدر کوتاه که میخواستم الان تمام موهام تیغ تیغیه! به طرز جالبی از وقتی زدم بیشتر حس زن بودن دارم. به نظر خیلی خوشگل تر و سکسی ترم! عکس العملها جالب بود. بجز مامان و خاله ها و یکی دو تا زنهای عرفی، بقیه تایید کردن. دوستان خارجی و فمینیستها تقریبا گفتن" راحت" یا همون "خلاص"! پسرها همه بدون استثنا، مجرد و متاهل، میانسال و جوان ، ایرانی و خارجی یک عقیده داشتند" عالی"! اما این وسط یک دسته زن بودن که من رو " شجاع" خطاب میکردند! راستش تنها چیزی که فکر نمیکردم بخاطرش شجاع خطاب بشم تراشیدن مو بود! تازه هنوز دو سه سانتی هست و کامل تراشیده نشد. دو سه تا از دخترها بهم پیام دادن:"شجاعتت قابل تحسینه من جرات نکردم! " راستی این مو چیه که برای زدن و نزدنش جرات و شجاعت لازمه؟ این چه چیزیه که زنهای زیادی دلشون میخواد ولی چرات ندارن، جرات چی رو ندارن؟ مردها که میتراشن هم شجاعت دارند؟ شنیدین تا حالا به مردی که موهاشو بلند کنه بگن شجاع؟ جالب بود برام که هنوز، با اینکه موج تراشیدن سر زیاد شده، با اینکه مث سابق نیست که تک و توک موی زن کوتاه داشته باشیم هنوز این کار تابو محسوب میشه! تابوی خود بودن، باب میل خود ظاهر رو درست کردن! تابوی زن عرفی نبودن! فکر نمیکردم یه روزی به افتخارات تابوشکنیم تراشیدن مو هم اضافه بشه اونم تو دورانی که بسیاری موهاشون کوتاهِ کوتاهه! اما انگار زن بودنت با اندازه موهات تعیین میشه! میگن "رفتی پسرونه زدی؟!" با اینکه کاملا یک مدل مو ست فارغ از جنسیت! به هر حال شجاعتی درکار نبود تا امروز هم به خاطرت همون تفکرات که مدل پسرانه است و تو دختری نذاشته بودند من موهام رو انقدری کنم! ولی این بار گفتم خودم باید راضی باشم گوربابای بقیه! و من به طرز مرگباری راضیم. هیچوقت انقدی که الان حس زن بودن دارم نداشتم! زن بودن من به اندازه موی سرم نیست، زن بودن من به وجود منه! به منِ زن با تمام زنانگی هایم. زنانگی هایی که با موی بلند و کوتاه هرگز از بین نمیره. مینویسم به دوستانی که کار من رو شجاعت دونستند: شجاعتی لازم نیست، موی سر، موی تن، موی صورت مال شما ست، حق شما که هرجوری دوست دارید داشته باشیدش، بلند یا کوتاه،زده یا نزده، هرجور که شما احساس زیبایی و راختی دارید همان طور باشید. شجاعتی لازم نیست برای کوتاه نگه داشتن یا بلند کردن. این حق شماست.
  

۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

فانتزی سکس مردان متاهل

تازگی‌ها آقایون متاهلِ مثلا متعهد، بعد چند سال یادشون میفته که یه روزی عاشقم بودن. بعد یهویی و بدون مقدمه به من میگن. وقتی میپرسی: چرا قبلا نگفتی؟ دلیل میارن که نشد و نمیشد و ... و یا میگن الان دلم خواست بگم. حالا اینکه چرا بعد از تعهد یا تاهل یادشون میفته بگن نمیدونم! بعد خب وسوسه میشم بدونم چرا به من علاقه داشتن- یا به زعم خودشون کماکان عاشقند- 
نکته اول : تو متفاوت بودی! 

خب خوشم میاد، یه تشکر میکنم و بعد توصیه میکنم که "به زندگیتان بچسبید بنده چنین حسی رو نه اون زمان نه الان به شما ندارم". اما انگار نه انگار، و یهو شروع میکنند ارتباط برقرار کردن. صبح و شب، وقت وبی وقت پیام میدن اون هم با خطاب کردنهای عاشقانه! اصلا هم براشون مهم نیست که تو هی میگی: " لطفا اینطوری صحبت نکن".  اونها کار خودشون رو میکنند و مهم "اونها" هستند که احساس دارند و نیاز! 
بعد از یه مدت یهو میبینی ای بابا کل اون متفاوت بودن دیگه جایی نداره و طرف فقط میزنه به فانتزی هایش که چقدر دلش میخواسته من رو بغل کنه. بعد تازه پشتش میپرسه: یعنی میشه یه روزی بغلت کنم؟ پیشتر هم میرن و میگن:"میشه یه روزی باهات سکس داشته باشم؟" 
یعنی رسما تو و نظر و احساست مهم نیستی- حالا کاری به مسئله تاهل و تعهدشون ندارم- وقتی عکس العمل نشون میدم قطعا این منم که بد فهمیدم، منم که پس حرفم با عملم یکی نیست و منم که درک نمیکنم هیچ ربطی نداره آدم متاهل باشه- یا پارتنر داشته باشه- و عاشق اون هم باشه و در عین حال عاشق من هم باشه! 
جالب ترین نکته اینه که به ادعای این آقایون همسرشون یا پارتنرشون این احساسشون رو میدونه و میدونه که اونها هنوز من رو دوست دارن و ....!
( البته واقعیت نداره و این و از واکنش همسرانشون میشه دید)
میدونید تهش من چه حسی بهم دست میده؟ " شدم فانتزی سکسی مردهای متاهل که زمانی دوستم بودند" 
نمیدونید چه حس تلخیه اونم وقتی خودت نمیخوای و بدت میاد! 
نتیجه: ناچاری همه این مردها رو از لیست زندگی و دوستانت حذف کنی! 
نتیجه دوم: زن بودن در فرهنگ ایرانی سخت و تلخ است.
نتیجه نهایی: به داد فاجعه جنسی در ایران برسید.

۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

توازن دوستی



 بارها نوشتم که از بچگی با پسرها بُر خوردم، صمیمی ترین دوستان دوران بچگیم پسرها بودند، به اجبار دوران مدرسه که فقط باید با دخترها میبودی دوستانم دختر شده بودند اما عصر ها در کوچه و جمعه ها در جمع فامیلی آن حذف اجباری پسرها جبران می شد و تعادل و توازنی در رابطه هایم به وجود میامد. هرچه سنم بیشتر می شد فاصله ام از دخترها بیشتر می شد، دوست دختر داشتن در دوران دانشگاه واقعا برام سخت شده بود و به وفور دوستان پسر داشتم. برای همین خیلی موقع ها که پیش میامد " دوست پسر" نداشته باشم، بخاطر حضور فراوان جنس مذکر در اطرافم چه به عنوان همکلاسی و دوست چه به عنوان پسرخاله و فامیل نیاز به داشتن دوست پسر از بسیاری جهات کمرنگ میشد. اینجا آمدم ورق برگشت، سال اول البته بیشتر دوستانم پسر بودند ولی کم کم دایره دوستان دختر باز تر شد و پسرها یکی یکی حذف شدند، با دختر ها هم دنیای جالبی رو داشتم تجربه میکردم، دنیایی که خیلی اهلش نبودم، فضای متفاوتی داشت و در عین حال جالب بود. اما این روزها احساس میکنم من با دنیای زنانه میانه ندارم. من باید این تعادل و توازن رو در زندگیم داشته باشم و این روزها دوستِ پسر کم میارم. ( منظورم دوست اجتماعی است) کاملا مثل اندازه یک ویتامین در بدن شده، یا بهم ریختن هورمون! این روزها به دلیل کمبود دوستهای پسر در دوروبرم توازن زندگیم بهم خورده. قبلا بیرون رفتنهامون حتما دسته جمعی و با دختر ها و پسرها بود، انقدر مسائل مختلف به چشممان خورد که ترجیح دادیم فضامون رو دخترونه کنیم، حالا چهار تا دختریم که معمولا بیشتر آخر هفته ها با هم هستیم. دل تنگ میشیم، با هم درد دل میکنیم و خلاصه همونطور که قبلا نوشته بودم یک " سکس اند د سیتی " هستیم. مثل تمامی زنها و جمعهای دخترونه نیمی از صحبت ما هم پیرامون مردها میگذرد و البته بسته به شرایط و صمیمیت، دو به دو درباره چیزهایی که میشود در حیطه " س.ک.س " داستان قرار بگیرد هم جرف میزنیم. چند هفته اخیر با دخترها بیرون میرفتم، میرفتیم بار، نوشیدنی میخوردیم، کمی چشم میچراندیم، آخر سر هم همانطور که رفته بودیم برمیگشتیم و حرص میخوردیم و بدو بیاره نثار سوئدی های بی خاصیت خجالتی میکردیم! تقریبا تمام هفته اخیر با هر احد الناسی صحبت کردم داشتم غر میزدم، غر از بی خاصیتی و بی هیجانی این شهر، غر از تنهایی، غر از بی پایگی! باور کنید نداشتن پایه خیلی چیز دردناکیه، هرچقدر دوستهات خوب و باحال باشند وقتی نتونند لیوان دوم نوشیدنی رو باهات ببرن بالا یعنی پایه نداری، وقتی دلت میخواد یه شب از قالب همیشگی دربیای و بشی یه آدم دیگه اما همراه نداشته باشی یعنی پایه نداری. یادمه تو ایران بودم هروقت دلم میخواست از اون خانم مهندس سنگین رنگین فاصله بگیرم و کاری بکنم که معمولا متناسب با شخصیتم نبود یا جامعه از من انتظار نداشت دوستانی رو داشتم که باهاشون تماس بگیرم و برای یک روز بشم یه آدم دیگه و کلی حالش رو ببرم، اما اینجا نیست! جمعه شب هم به عادت چندین هفته اخیر با دخترها رفتیم بار، و طبق معمول یکی از دختر ها شروع کرد از داستانهایی که برایش در سایتهای دوست یابی اتفاق میفتد یا در خیابان و کتابخانه و کافه، تعریف کردن و البته از بد شانسی هم همیشه مردهای ایرانی به تورش میخورند که از آنها بیزار است، و شروع میکند غر زدن و جمع بستن که اصلا این مردهای ایرانی فلانند و بسانند! سوئدی هایی هم که به تورش میخورند معمولا "looser " هستند. یک جای کارشان میلنگد شدید. در هر صورت هر هفته داستان جدیدی دارد که با آب و تاب تعریف میکند و باعث خنده می شود اما گاهی آزار دهنده است و خب چون تمام مدت دور یه میز داریم سه یا چهار تایی حرف میزنیم فرصت سر صجبت باز کردن با آدمهای دیگر در بار نمی شود ( البته اگر آدمی هم باشد!)
این جمعه هم که این طور گذشت من به شدت احساس افسردگی کردم، تصور کنید که نصف شیشه "و" خورده باشی و باز مثل یک آدم عادی باشی و بعد بری بار و با دو تا دختر متشخص سنگین رنگین نشسته باشی و تجزیه و تحلیل و رفتار شناسی مردهای ایرانی را کنی، و بعد هم بیای خونه و پر از انرژی باشی که مثل همه هفته های دیگر تخلیه نشده! دلت شیطنت بخواد، دلت درامدن از قالبت رو بخواد ولی همراه نداشته باشی. واقعا دردناکه! به شدت احساس افسردگی میکردم و از این شهر حالم بهم میخورد.خلاصه شب شنبه در اوج افسردگی و عصبانی بودن از دست دوستانی که پایه " لات بازی" نیستند شال و کلاه کردم یه نوشیدنی خوردم و رفتم سر کار که بعدش تک و تنها برم ببینم در کدام بار شهر میشود از قالب "خود" در اومد. دیشب ورودی کلاب هم گرون تر بود ولی گفتم جهنم و ضرر باید رفت! رفتم تو و کاپشنم رو که تحویل دادم دوست پسر یکی از دوستانم رو دیدم( شما ببینید چقدر اینجا کوچیک و بارها و کلابهاش خلوت است که تو دوستات رو سریع پیدا میکنی) . سلام و احوال پرسی کردیم و "و.ردبولی" با هم خوردیم و با   P و B شروع کردیم به حرف زدن. اجرا قرار بود ساعت 10:30 شروع بشه اما تا 11:30 حبری نشدو تمام این مدت ما سه تا با هم حرف میزدیم و میخندیدم، اونها من و راهنمایی میکردند که چطور باید با پسرهای سوئدی سر صحبت رو باز کرد و البته وقتی تجربیاتم رو میگفتم که همش با هرکی صجبت میکنی شماره هم ردو بدل میکنی فرداش معلوم میشه یا زن داره یا دوست دختر ،میگفتن آه این مردهای متاهل! میخوان مطمئن بشن هنوز جذابند برای زنها یا نه؟! و یه فحش* هم میدادن .من با دوستم تماس گرفتم و خلاصه بعد از کلی اصرار دوستم هم حاضر شد بیاد. همزمان با رسیدن "ن" اجرا شروع شد، که البته من خیلی از متن ترانه ها رو نمیفهمیدم ولی اجراش عالی بود و  پُر هیجان. غیر از من و "ن" هم هیچ غیر سوئدی در جمع نبود برای همین میتونستی دیشب رفتاری از سوئدی ها ببینی که مال خودشونه و خالص! خلاصه فهمیدم که نود درصد ترانه های این خواننده مربوط به روابط جنسی و پایین تنه است. بعد از اجرا هم شروع کردیم به رقصیدن، با یکی دو نفری رقصیدم و از اون قالب خودم درآمدم. میشد با این سوئدی ها چیک تو چیک رقصید ، دست تو کمر و گردن انداخت بدون اینکه طرف دستش جاهای دیگه بره یا دچار تبرج بشه و یا فکر کنه تو پا بده هستی! بعد از تمام شدن ساعت رقص سه تایی زدیم بیرون و کلی تا اتوبوس بیاد گفتیم خندیدم و بعد خداحافظی کردیم. البته لازم به ذکره که تمام این مکالمات که میگم به سوئدی بوده و این برای من یعنی اوج خوشجالی! 
وقتی امدم خونه فهمیدم من توازن دوست های پسرم بهم خورده بود. دو شب قبل و جمعه های قبل از اینکه هیچ مردی نیست که آدم بتونه باهاش سر صحبت باز کنه و دوست بشه غر میزدم، و از اینکه ساعتها نشستیم سه چهار تایی حرفهای تکراری زدیم و به قول یکی از دوستان فرصت نکردیم چشم بچرخونیم کسی رو پیدا کنیم حرص میخوردم، فکر میکردم دلیل افسردگیم اینه که پارتنر فابریک متناسب خودم ندارم. ولی دیشب فهمیدم مشکلم پارتنر نیست. البته خوبه یکی همیشه کنارت باشه ، و نیاز احساسی و جنسی خیلی مهمه، ولی وقتی دیشب فقط با کسانی که وقت گذروندم هم ادمهایی نبودند که مثلا آدم بخواد دوست بشه و بخاطر اینکه حسابی گرم صحبت بودم اصلا توجهی به اطراف نداشتم و برام مهم نبود که برم مثلا با یه پسر خوشتیپ سر صحبت رو باز کنم، ولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. در واقع چون دوستانی مرد بودند و توازن زندگی اجتماعیم داشت برفرار میشد خوش گذشت. یاد عروسی های ایران افتادم که تا ساعت 12 شب بی خاصیت بود، با اینکه زنها میرقصیدن ولی مجلس رقص گرم نبود ، 12 شب که میشد و مردها میامدن در قسمت زنانه، یهو فضای مجلس عوض می شد، حتی اگر هیچ دختر مجردی با پسری نمیرقصید و کسی به کسی پیشنهاد دوستی نمیداد همین که دو جنس مخالف با هم در یک فضا بودند جنس فضا رو متفاوت میکرد. الان فهمیدم من دنبال این نیستم که حتما دوست پسر داشته باشم- البته بدم نمیاد - ولی اصل فضیه اینه که من دلم میخواد هم صحبت از جنس مخالف داشته باشم. دلم میخواد بعضی روزها و لحظات رو با جمعی مشترک و متخلط سپری کنم و از تک جنسی در بیام. جمع دخترانه خیلی خوبه، ولی نه انقدر که همیشه باشی. برای مردها هم همینطوره، اونها هم همیشه با همند و برای همین اولین زنی که تو جمعشون میاد نه به سنش کار دارند نه به وضعیت تاهل، چون قرار نیست که هر زن و مردی با هم رابطه عاطفی داشته باشند، درواقع فقط به یک تلطیف فضا نیاز است و این تلطیف فضا در صورتی شکل میگیره که دو جنس کنار هم باشند. نه یک جنس! 

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

سرکوبگری لذات

دو ماه و اندی پیش:

در اتوبوس نشسته بودم که با صحنه ای مواجه شدم، به خودم نهیب زدم " روتو برگردون ندید بدید"! اما کمی که گذشت متوجه شدم خود سوئدیها هم با کنجکاوی و تعجب دو نفر را از زیر یا گوشه چشم نگاه میکنند! چند ایستگاه بعد آن دو نفر جلوی من نشستن و نگاه کردنشان اجتناب ناپذیر بود اما بی توجه بودند به اطراف و آدمها! دختر حریصانه لبهای پسر را میبوسید و پسر ناشیانه. بی اختیار یاد اولین بوسه خودم افتادم و سعی کردم نگاهشان نکنم! اما نمیشد، تعجب و جیرت همه نه از بوسه های پی در پی دختر و پسر ، نه از نوازشهای بی پروایانه بلکه از سن کم آنها بود. خودشان را میکشتند به زور به 13 سالگی میرسیدند، . این رو از صورت کودکانه پسرک میفهمیدی چون دخترک که حتی هنوز سینه هایش هم در نیامده بود با آرایش غلیظش سعی داشت کودکیش را پنهان در زنانگی رنگها کند! شک ندارم ایران بودم امر به معروف و نهی از منکرم گل میکرد، میرفتم جلو و میپرسیدم :"واقعا میدونید در چه سنی هستید و اصلا میفهمید دارید چه کار میکنید؟!" شک ندارم تمام آدمهای اتوبوس همین را در دلشان میگفتند ، این را میشد از نگاههای دختر 22-3 ساله کناریم فهمید که مثل من هم سعی داشت نگاهشان نکند و هم ناخوداگاه چشم میدوخت. پیاده که شدند، ناخوداگاه مسافرهای دورو بر همه بهم نگاه کردیم و یه سری تکان دادیم! حیرت زده!

امروز ظهر:

در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم، مدارس تعطیل شده بود و دختر پسرهای 10-14 ساله از هر شکل و قیافه و لباس و نژادی ریخته بودن در صف اتوبوس. با لباسهایی شبیه لباس خانه  و خواب تا لباس مناسب بار و دیسکو! دخترها از بی آرایش و ساده تا آرایش های معمولی و متدوال و بعضی ارایشهای عجق وجق! اما یک چیز بین همه مشترک بود، گوشواره های بزرگ و انواع اقسام زیور آلات مصنوعی که طرفدار فراوانی دارد. دورو برم سه چهار دختر وایساده بودن که دو تایشان رفتن آنطرف تر وقتی یک پسر ده دوازده ساله معصوم آمد جلو و دختر سوم او را در آغوش کشید. کمی با هم صحبت کردند، که دخترک شروع کرد بوسیدن لبهای پسرک! بوسه هایشان تمام شد اتوبوسشان هم رسیده بود، دو دختر دیگر هم آمدند و دختر بوسنده که انگار فاتح جنگی بزرگ هست لبخندی به آنها زد و سوار اتوبوس شدند. پسر هم دوستانش از دور آمدند و شروع کردند به صحبت، با همان سواد کم سوئدیم متوجه شدند دارند در مورد یک بازی صحبت میکنند. نگاهشان کردم تقریبا 14 ساله بودند و در آغاز سن بلوغ! 

بین داستان اول با دوم تفاوت چندانی نبود، تفاوت در رفتار دخترک و پسرک بود و البته فکر میکنم تفاوت سن! دختر پسر دوم تقریبا در شروع بلوغ بودند واولین چیزی که در اینجا در سن بلوغ تجربه میکنند بوسه های عاشقانه ناشیانه است اما اولیها واقعا هنوز کودک بودند و برای همین حتی سوئدیها هم نگاهشان میکردند و البته نوع بوسیدنشان تنها تقلیدی برای ارضای حس کنجکاوی تجربه بوسیدن بود!
حالا واقعا این مسئله اصلا اهمیتی دارد؟ عجیب غریب است؟ بد است؟ خوب است؟ نادانسته این کار را میکنند؟ و هزاران سوال دیگر!
حقیقتش این است که اصلا چیز عجیبی نیست. حتی در عجیب ترین حالت ! اینجا کودکان آنقدر در مدرسه آموزش های ویژه میبینند و آنقدر از سکس، جنس مخالف، بیماری های جنسی، بارداری، زایمان و .... میشنوند که در سن 10 سالگی از من سی ساله بیشتر اطلاعات دارند. اینجا چون مسئله بکارت مفهومی ندارد .کمتر پیش میاید یک پسر تازه بالغ وقتی با دختری همخوابگی میکند فکر نمیکند فاتح میدان شده و یا تصور نمیکند " دختر پا داده" و ... تنها و تنها تجربه اولیست برای یکی از طبیعی ترین نیازهای الزامی انسانها.
بوسه های این نوجوانها من را شرمنده میکند، شرمنده خودم و نسلم! دروغ است اگر بگوییم اولین بوسه هایمان در سنین بعد از بلوغ بود که فکر نمیکنم کسی نبوده باشد که عشق کودکی نداشته باشد و یا دکتر بازی نکرده باشد! اصلا دوران مهدکودک را گذرانده باشیم حتما یک جنس مخالف دوست نزدیکمان بود- البته اگر مهد مختلط رفته باشیم- اما آن بوسه ها خیلی زود ممنوع شدند برای ما! و حتی شرم داریم به یاد بیاوریم که در قایم باشک بازی ها گاهی پسرهمسایه بغلمان میکرد ، دستمان را میگرفت، یواشکی میبوسید!
حالا شرمندگیم برای چیست؟ برای سرکوب کنجکاویها، لذتها، حسها تا سالیان مدید! برای اینکه به جای لمس بدن و بوسیدن لبهای دوست پسر در سنین نوجوانی آن را موکول میکردم به سنت حسنه ازدواج!! شرمندگیم برای این است که تجربه های جنسیم را وقتی اغاز کردم که سن اوج لذت را رد کرده بودم. شرمندگیم برای نسلمان این است که در جنگ بین ورود به مدرنیته و سنت گیر کرده بودیم و یا از انور بام افتاده بودیم یا اینور. هرچند من نباید شرمنده باشم، شرمنده باید آنهایی باشند که از کودکی تا جوانی هایمان را نابود کردند. شرمنده باید انهایی باشند که از کودکی ذهنمان را آلوده کردند و طوری پرورشمان دادند که خودمان سرکوبگر های خوبی برای خودمان ، ذهنمان، تفکرمان و لذتهایمان باشیم.

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

آرمایش سالانه

وقتی تو اداره مالیات سوئد ثبت میشی تمام اطلاعاتت به یه سری اداره ها و مراکز مهم میره من جمله مراکز پزشکی بهداشتی! دو سه هفته بیشتر نبود آمده بودم که یه نامه از مرکز بهداشت اینجا اومد که تا یه تاریخ فرصت داشتم برم دکتر و نمونه برداری و تست بدم برای پیشگیری از سرطان رحم . این نامه برای تمام زنهای بالای 25 سال در سوئد ارسال میشه و معمولا سالی یکبار یه هفته رو اختصاص میدن به این تست . و البته بستگی به کومون هر منطقه میتونه پولی یا مجانی باشه! از اونجایی که در خانواده ما سرطان ارثیه و از قضا مادربزرگ خودم هم سرطان رحم داشته و کلا مشکل رحم در خانواده ما فراوانه و از اونجایی که در ایران بودم به واسطه پزشک بودن بابا هیچ آزمایش و دکتری نمیرفتم ، از اینکه فرصتی هست برای یک چک آب خوشحال شدم، فردای روزی که نامه رسید تو دانشگاه من و همکلاسیهای دختر ایرانیم نشسته بودیم که پرسیدم:  کی همون درمانگاهی که من باید برم باید بره که با هم بریم یهو نگاه متعجب و پر از سوال دوستان رو رو خودم حس کردم، یکصدا گفتن: ما که نمیتونیم چک آپ کنیم! بنده متعجب تر پرسیدم: چرا؟ یکی که متاهل هست آروم پرسید: دختر نیستی؟! و مونده بودم الان باید جوابشو چی بدم؟! گفتم: چه ربطی داره؟ خلاصه فهمیدم مشکل دوستان در اینه که چون با.کر.ه هستن نمیشه این تست رو داد! و یا به قول دوست متاهل: شماها که احتیاج ندارید! من یادمه که بهشون گفتم اتفاقا چه بهتر که بخاطر یک ازمایش پزشکی بلاخره از شر این افتخار شرم آور زنانگی خلاص بشیم! اما متوجه شدم به شدت دوستان دوست دارند حتما یک مرد ، ترجیحا همسر آینده این لطف رو در حقشون بکنه! 
وقتی این مطلب رو از وبلاگ ترنج خوندم یاد این خاطره افتادم و به این فکر کردم که دختران ما در ایران به هزار دلیل آزمایشهای پزشکی مربوط به زنانگی رو انجام نمیدن، یا با مشکل روبرو هستند اونوقت اینجا انقدر براشون سلامت اهمیت داره که خودشون ازت درخواست میکنن، وقت میذارن و یاد اوری میکنند که باید این آزمایش رو انجام بدی.
و البته درد داره وقتی میبینی حتی دانشجوهای ایرانی اینجا که مثلا قشر تحصیلکرده و رشد کرده عصر ارتباطات هستند، در ادا در آوردن پا به پای مد روز پیش میرن اما برای فکر کردن با مادربزرگهاشون خودشون رو تطبیق میدن. و حالبه بدونید اونقدری که بین دخترهای اینجا مسئله بکارت و رابطه نداشتن با یه پسر- البته به صورت مرگ خوبه واسه همسایه- مهمه برای پسرهامون نیست!.

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

امنیت بی پوشش ، نا امنی با پوشش


تو اتاق مطالعه دانشگاه با یک عدد تاپ نشستم و داشتم به این فکر میکردم چرا این دستهای تپلی لخت و پتی من این دو سه عدد آقای اهل آفریقای جنوبی حاضر در کتابخانه رو تحریک نمیکنه و من در دلم هزار تا صلوات و نذر و نیاز نمیکنم تا سالم برسم خونه؟!  چند شب پیش هم که داشتم تو تاریکی برمیگشتم خونه تو سکوت وحشتناک منطقه ای که زندگی میکنم پشت سرم صدای پای یه مرد میومد، و وقتی از کنارم رد شد یه لحظه وایسادم ورفتم تو خیابونهای ایران، تهران که پیشکش ، همون شهر کوچیکمون، که وقتی میخواستم از سر خیابون تا خونمون رو در شب پیاده برم با هر صدای پایی که پشت سرم میشنیدم تپش قلب میگرفتم و عرق میزدم تا اون صدای پا رد بشه نفسم حبس میشد، یه بسم الله هم اولش میگرفتم و بعد که رد می شد یه نفس راحت می کشیدم! بعد دلم میسوخت به حال خودم که انقدر از نوجوانی ترس دارم سر این عابرهای پیاده و موتور سوارها، و هم به حال اون عابر یا موتور سواری که ناشناس بود اما یه آدمی ناچار بود قضاوتش کنه به واسطه یک عده بیمار دیگه!
اصلا بذارید باز تابو شکنی کنم، بذارید تعریف کنم حداقلهایی که دخترهای ما در دوران زندگیشون باهاش رو برو میشن و شاید تنها راز واقعی زندگیشون باشه که هرگز هرگز فاشش نمیکنن! 
1)  ظهر تابستون بود و وقت دندانپزشکی داشتم، از میدون فتحی شقاقی میخواستم برم سر تخت طاووس، 10 سالم بود و با مامانم بودم. تو تهران هم که تاکسی نبود که باید با مسافر کشهای شخصی میرفتیم. یه پیکان سفید نگه داشت و ما سوار شدیم، عقب نشسته بودیم و من مثل همه عاشق این بودم که جلو بشینم. تو همون مسافت کوتاه راننده اجازه داد برم جلو بشینم و شروع کرد صحبت کردن از گرانی و ترافیک، مامانم سرش تو دفترچه اش بود و داشت طبق معمول یادداشت میکرد چی خریده ، چی کارا کرده و قراره چی بخریم و ... و همونجور که سرش تو دفترچه بود به حرفهای راننده گوش میداد! اما من با چشمهای حدقه شده فقط جلو رو نگاه میکردم و حتی جرات نمیکردم سرم و برگردونم عقب و با مامانم حرف بزنم! خدارو شکر زود به مقصد رسیدیم و مامان که اومد حساب کنه راننده گفت :" من فی سبیل الله سوارتون کردم! مسافر کش نیستم! دیدم هوا گرمه شلوغه بچه همراهتونه سوارتون کردم" مامانم هم هر چی دعای خیر بلد بود برای ایشون کرد .پیاده شدیم هم گفت: "خدا خیرش بده کی تو این ساعت روز و گرما وتواین وانفسا بی مزد کاری میکنه؟ خدا حفظش کنه!"  من گفتم: "آره اما مامان فکر کنم یه مشکلی داشت، اخه همش داشت اونجاشو میخاروند!" یهو انگار که مامانم و برق گرفته باشن پرسید :تو نگاه کردی؟ گفتم :نهههههههه! پشت چراغ قرمز سرم و برگردوندم دیدم داره میخارونه بیچاره حتما خیلی خارش داشت اخه از شلوارش در آورده بود. مامانم جلو دهنم و گرفت و گفت هیس! واسه کسی تعریف نکنی ها! باید همون موقع به من میگفتی که پیاده شیم، بعد شروع کرد فحش دادن که "مردک کثافت، خدا ازش نگذره و صد تا نفرین دیگه. درسته سالها از این اتفاق میگذره ولی یه جورایی کابوس من بوده برای مدتها، الان میفهمم اون راننده داشته چی کار میکرده ! و تصور میکنم که من که هیچی مامان منم چه ساده داشته هی دعای خیر به جونش میکرده که کرایه نگرفته! و دارم فکر میکنم اگر مسافت ما طولانی تر بود یا یه جای پرت چه اتفاقاتی ممکن بود بیفته؟!
2) 14ساله بودم، از ارایشگاه کوچه روبرویی میرفتم خونه، ساعت 2 ظهر شهریور ماه بود، از سر تا ته اون کوجه هم چهار تا از دوستهای خانوادگیمون ساکن بودند. یهو یه موتورسوار از روبرو اومد و دستشو کوبوند به سینه هنوز نرسیده من! انقدر سریع رفت که من حتی فرصت نکردم فحش بدم! تا خونه دوستمون چند قدم بیشتر نمونده بود قدمهامو تند تر کردم که برسم سر کوچشون و برم اونجا که دیدم یه مرد 20-21 ساله هم سر اون کوچه وایساده و تا من و دید یهو آلتشو در اورد! الان یادم میفته خنده ام میگیره، که انقدر سریع و منتظر وایساده بوده یه دختر یا یه زن پیداش بشه! ولی اون لحظه مونده بودم باید چی کار کنم، خونه بعدی 10 قدم بالاتر بود و البته بعدش خیابون تنها کاری که کردم دویدن با تمام توانم بود تا برسم به خیابون! شوک این خاطره هم انقدر زیادبود که من تا وقتی رانندگی یاد نگرفتم از اون کوچه رد نشدم، و کلا هرگز دیگه تو شهرمون از هیچ کوچه ای پیاده نرفتم و نیامدم! 
3) 17 ساله بودم، تقریبا نود و نه درصد معلمهای خصوصیم رو از بچگی میشناختم چون  یا فامیل بودن، یا دوست خانوادگی یا از قدیم معلم خصوصی خواهر و برادرم بودن و خونه ما رفت و امد داشتن! یکیشون از محبوبترین معلمهای من بود، و بسیار مورد علاقه خانواده، از هفت سالگیم میشناختمش و وقتی میامد از خواهرم امتحان بگیره همیشه با من شطرنج بازی میکرد یا نقاشی میکشید! خیلی دوستش داشتم و برام حکم دایی رو داشت، وقتی هم معلمم شده بود همین حس و داشتم. البته من کلاس عمومی پیشش میرفتم اما یکبار قرار بود امتحان بدیم و من نبودم فرداش رفتم که تنهایی امتحان بدم، این اصلا چیز عجیب غریبی نبود، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کردم، و نشستم امتحان دادم، وقتی اومد ورقه ام رو تصحیح کنه مثل همیشه که کنار شاگردهاش مینشست نشست اما وقتی داشت تصحیح میکرد دستش و انداخت رو شونه من ! البته من بلافاصله جا خالی دادم اما این آقای معلم انگار نه انگار ! و تو نمیدونستی باید چی کار کنی؟! اولا اون موقع زن و بچه داشت! و من شنیده بودم که یه بار یکی از معلمهای مرد شاگردش رو بوسیده و همه میگفتن:" دختره کرم داشته!" و من تصور میکردم الان بخوام داد بزنم زنش از بالا میاد پایین و به جای اینکه بزنه تو گوش شوهرش میگه "دختره  کرم داره" اگر حرفی نزنم این آقایی که برام حکم دایی داشت وقیح تر میشه، اگر تو خونه بگم تمام روابط دوستانه بین ایشون و خانواده ام بهم میریزه تازه یه "هیس" گنده هم به من میگن که صداشو در نیارم! فقط دعا دعا میکردم تصحیح ورقه زود تموم بشه و من خلاص بشم، بعد از اون روز من دیگه کلاس نرفتم و بهانه ام هم شد که معلم مدرسمون خوبه و من نیازی به کلاس خصوصی ندارم!
4) تو چت روم شعر وادبیات مثل همیشه شده بودم سرکرده روم! لابلای مشاعرات و افاضه فضل کردن چی خوندیم و نخوندیم با یکی خیلی دوست شدم که میگفت شاعره و شعرهاش و میفرستاد برام، طبق معمول دوستی چتی شروع شد و به تلفن رسید و قرار شد جمعه روزی همدیگر رو ببینیم، البته این وسط فقط اون نبود یه دختر دیگه هم تو روم بود که ما سه تا یه مثلث تشکیل داده بودیم. پنجشنبه شب بعد از چت دو سه ساعته ازم آدرس خونه رو پرسید که فرداش میخواست بیاد دنبالم بریم بیرون، منم عین ابلها بهش ادرس دادم. چهل دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد، خواب آلود پرسیدم کیه و خودش و معرفی کرد نمیدونم چرا اما در و باز کردم، از دم حیاط تا سوییت من دو سه قدم بیشتر راه نبود تا به خودم بجنبم دیدم در و باز کرده اومده تو! یه مرد 40 ساله 2 متری با یه هیکل تنومند! تا اومدم جیغ بزنم جلو دهنم رو گرفت! بعد یاد حرف داداشم افتادم که میگفت هروقت دیدی کسی میخواد بهت تجاوز کنه به جای مقاومت نشون بده خودت تمایل داری اونوقت احتمال اینکه طرف بیخیال بشه زیاده، در نتیجه وانمود کردم که دیگه جیغ نمیکشم و تسلیمم! دستشو برداشت و گفتم برم آب بخورم، رفتم تو آشپزخونه و بزرگترین چاقو رو برداشتم ، بعد از اون درگیری من و این آدم دو ساعت طول کشید من که جرات نداشتم جاقو بزنم اما اون هی من و میزد که جاقو رو ازم بگیره و من قدرتی پیدا کرده بودم که جاقو یه لجظه از دستم نمیفتاد، یه جا هم با لگد کوبوندم تو سینه اش که از دماغ ودهنش خون ریخت! خلاصه بعد از دو ساعت کشمکش موفق شدم بیرونش کنم! و بعد همونجا وسط اتاق افتادم و خوابم برد! انگار نه انگار، اما صبحش وقتی دوستهام که بهشون خبر داده بودم بیان رسیدن خونم با دیدنشون فقط عین دیوانه ها جیغ میکشیدم ! (باقی اثرات بماند برای یک پست دیگه) 
خب من شانس آوردم که برخوردم با این بیمارها به همین سه چهار مورد ختم شد و خطری هم من و تهدید نکرد اما همین ها سوهان روحی بودن برای اینکه هر بار صدای موتوری میشنیدم، صدای پایی میشنیدم، تاکسی میخواستم سوار بشم، یا حتی مردی از اشنایان کافی بود صمیمی تر برخورد کنه هزاران ترس و هول و اظطراب به دلم بشینه!
آره اون شب وقتی بی توجه به صدای مرد عابر پیاده پشت سرم در دل تاریکی و کنار جنگل به راه خودم ادامه دادم بدون تپش قلب ، بدون نذر و نیاز  و اضطراب تمام این خاطرات به ذهنم رسید. . به تمام سکوتهایی که سالها کردم و این اولین باره که تعریفشون میکنم! اینها کابوسهایی هستند که برای تمام دخترهای ایران وجود داره. کابوسی که گاهی میتونه تا مرحله آسیبهای روانی هم پیش بره. حقیقت اینه که با یاد اوری این خاطرات تمام سرم داغ شده و از بس دندونهام رو به هم سابیدم که فکم درد میکنه. آره به یادمیارم خاطراتی که تو با هزاران پوشش به قول معروف اسلامی در امنیت نبودی( که ادعا هم این بود حجاب مصونیت است) و حالا با حداقل پوشش امنیت بیشتری داری!

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

سیپار بین دو هم آغوشی

بوسه ها که ردو بدل میشد ، میپرسید: سیگار؟! سیگاری نبودم اما لذت بوسه اش انقدر بود که سیگار هم امتحان کنم! همان که اولین بار زنانگی ام را کشف کرد اولین لذت سیگار بین دو هم آغوشی را هم نصیبم کرد! 
دیشب انلاین دیدمش، سلامی کردم و گفتم " ازت ممنونم" پرسید :"برای چی؟" گفتم:" برای اینکه کشفم کردی!" آیکون خنده فرستاد و نوشت: "لعنتی این وقت شب من و بردی به خاطرات خوب. "
اما من نرفتم به خاطرات. من فقط میدونم بعد از هر هم آغوشی ،خوب یا بد، توی دلم ازش تشکر میکنم که من رو با خودم، وجودم و حسم اشنا کرد!
24 ساله بودم، اوج لذات جنسی اما من هیچ حسی نداشتم، دوست پسرم باید با فاصله از من مینشست، از سکس متنفر بودم، تجربه نداشتم اما متنفر بودم، فیلمهای سینمایی هم به سکس میرسید رد میکردم، تنها یکبار عشق اول زندگیم رو بوسیده بودم و خوشم نیامده بود. اگر عشق نبود امکان نداشت ببوسم! مدتی تنها بودم که اتفاقی و اشتباهی سر راهم قرار گرفت. اشتباه از اینکه جز دوستهای چتی بود و من به حساب اینکه با ایکس قرار دارم رفتم و سر از ایگرگ در آوردم. اولین بار که دیدمش چشمهاش به دلم نشست. چشمهای خمار عسلی! دوستی از همون شب شروع شد، مثل همه دوستیها اولش خوب و صمیمی، همون اول خط و نشون های همیشگی رو کشیدم، "من اهل سکس نیستم" گفت : "منم دنبالش نیستم" میدونستم دروغه، مگه میشه پسر ها دنبالش نباشن اما باور کردم. دوستی پیش رفت سر هفته اول هیچ نمیدونم چرا اما بهش اجازه دادم دستم رو بگیره! نه بهتره بگم بدون اجازه دستم رو گرفت اما من عکس العمل نشون ندادم، برخلاف سابق! سه هفته از دوستی گذشت، دعوتش کردم برای عصرانه و نشستیم به اهنگ گوش دادن، رسیدیم به ترانه "هلو -لیونل ریچی"هیچ نمیدونم چطور شد که دیدم داریم میرقصیم، از من سرسخت، خشن ، سرد خبری نبود، رقصیدیم آروم آروم من رو به خودش نزدیکتر کرد و بعد گوشه گردنم رو بوسید! و من هنوز ساکت بودم! تو دلم گفتم چرا نمیزنیش؟ چرا پسش نمیزنی؟ چرا سرش داد نمیزنی؟ تو بدت میاد از این چیزها.. اما بوسه ها ادامه پیدا کرد. امد روی صورتم، گوشه لبم و تا خواست لبم رو ببوسه گفتم: "بدم میاد!"
نگاهی کرد، از همون نگاههای شیطنت بار خودش با اون چشمهای خمار عسلی! گفت " چشمت رو ببند بدت نمیاد" نبستم اما اجازه دادم ببوسه. راست میگفت بدم نیامد!

دوستی ما سه ماهه بود، که یک ماه اخر به جنگ و دعوا بود. اما یک ماه و نیم تجربه بود. کشف اینکه زنم، احساس دارم، خشک نیستم، سرد نیستم، بوسه رو نه تنها دوست دارم که میپرستم، هم آغوشی ما یخاطر تمام سدهای پیش رو مثل خیلی های دیگه محدود بود ، محدود به بوسه و نوازش.. هم اون اسیب میدید هم من اما به همین راضی بودیم. فهمیدم اگر محدودیت نبود سکس رو دوست خواهم داشت! و ...
دوستی ما سر سه ماه تمام شد.. اما تاثیر این دوستی ماندگار.. انقدر که هر بار همدیگر رو میدیدم ناخوداگاه یاد تمام هم آغوشی ها میفتادیم. دوستم ماند، اما سعی میکردیم هیچ جا تنها نباشیم ، میگفت در مقابل تو مقاومت ندارم! میگفت دوستی سه ماهه بود و عشق هم نبود ، با دخترهای دیگه دوست شدم سکس کامل داشتم اما هنوز تو و همون بوسه ها و نوازشهای محدود تو ذهنم موندی! من هم میدونستم در برابرش مقاومت ندارم، میدونستم نباید ببینمش تنها، میدونستم اگر ببینمش میبوسمش همونطور که بارها یهو تو ماشین بوسیدمش! حتی وقتی دیگه دوست پسرم نبود! اما هیچوقت بهش نگفتم چقدرازش ممنونم!

 دیشب باید میگفتم، باید میگفتم ازش ممنونم که من زن رو به من شناسوند.. که لدت بوسه رو به من نشون داد و حالا من وقتی تعریف مردهای دورو برم را میشنوم، وقتی میدیدم مرد رویایی من چطور ستایش میکرد و چطور از بوسه من لذت میبرد فقط در دلم میگفتم " مرسی تایگر"
و حالا امشب بعد از خواندن بوسه ها ونوازشهای ابداعی باز به یادم امد، با همان چشمهای خمار عسلی، وقتی نوازشم میکرد از نوک سر تا نوک پا را میبوسید و پیجی و تابی میخوردیم و بعد که به نفس نفس میفتادیم میگفت: سیگار؟! و من با تمام تنفرم از سیگار، مست از لذت هم اغوشی، میگفتم" اوهوم" و سیگار روشن میکرد، سرم رو روی سینه اش میگذاشت و همینطور که به سیگار پک میزد با تمام وجود ،با دست چپش بازوی چپم رو نوازش میداد و من پک میزدم به سیگار... 

پی نوشت: یک سال بعد یک روزی به من زنگ زد و حرف زدیم از این ور و آنور ، گفت راستی میدونی فروغ یه شعر داره در مورد تجربه ما؟! گفتم ما؟ گفت آره، و بعد خوند: "زندگی لذت کشیدن سیگاریست بین دو هم اغوشی"

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

شادابی و گه گیجه!

نفیسه بانو دیروز رفت، عجیب جاش خالیه، روزهای رویایی رو باهاش سپری کردم، بیشتر جاهایی که من هر بار که دلتنگ بودم میرفتم و میگفتم کاش بچه ها بودن رو همراهش قدم زدم، نشستم، دیدم و بی نهایت لذت میبردم از اون فضا و مکان برای بودن یکی از جنس خودم، یکی از جنس دوستی!
انقدر بلند بلند خندیدیم، انقدر همدیگر رو بغل کردیم، انقدر گفتیم وای باورم نمیشه اینجایی، که حد نداشت، چهار روز یکی از بهترین سفرهامو داشتم، سفری با یک همسفر خوب، هرچند هوای سوئد و آسمان اوپسالا همراه خوبی نبود و بی وقفه ابری بود اما زیبایی شهرم به دل دوست نازنینم نشست. از این روزها هر چی بگم کم گفتم.
نوشته بودم اتفاق نرمالی در زندگیم داره میفته، بلاخره یکی از دانشجویان ایرانی اینجا دل رو به دریا زد و بیشتر از بقیه سمج بازی در اورد و از ادا و اطوار و کنایه و این و گفتم که اونو بفهمی ،دست برداشت و مثل بچه آدم به من پیشنهاد دوستی داد و چون مدتی بود میشناختمش و مورد پسند بود، بنده هم مثل بچه ادم جواب مثبت دادم غافل از اینکه درگیری های ذهنی من همیشگی است چرا؟؟ برای اینکه در آخرین روزهای زیبای بودن نفیسه اتفاقات عجیبی افتاد! اتفاقاتی که باعث شد من بفهمم وقتی عاشقی یعنی عاشقی و هیچ منطقی و هیچ اصل اعتقادی سابق و فعلی نمیتونه تو رو به راه راست بکشونه! دو سه پست پیش نوشتم حقیقت چیز دیگه ایه و مستر کامپلیکیت رو باید بذارم کنار ! اما  باز کم اوردم وقتی اسمش رو دیدم، صداش و شنیدم و ایمیلهاشو خوندم!
جمعه بود که دیدم بعد از چندین و چند روز غیر فعال بودن مستر کامپلیکیت در فیس بوک امده و تند و تند رو عکسهای من لایک زده، و بعد هم ایمیل که از خوشحالی من خوشحاله! براش نوشتم که نبودی یه مدت و یک حواب بند بالا گرفتم که خجالت کشیدم از خودم با قضاوتهام! نوشت پاییز من به زیبایی پاییز تو نبود و خیلی بیمار شده بود و یک هفته استراحت مطلق داشت، همینطور تصادف کرد و شانس اورد که باز اتفاقی برای خودش و خانواده اش نیفتاد و ....  وقتی ایمیل رو فرستاد تا اومدم جواب بدم دیدم اسمش رو موبایلم افتاده و داره زنگ میخوره! اصلا نمیدونستم چی کار کنم، تلفن رو جواب دادم و صداش که تمام بدنم رو لرزوند! خوب میدونه کی و چطور باید دست و دلم رو بلرزونه! 
شنبه بعد از رفتن نفیسه وقتی غمگین و ناراحت برگشتم خونه دیدم بعد از مدتها در اسکایپ آنلاینه، نمیتونست صجبت کنه چون ساختمون دانشگاهشون در حال تغییره و فعلا اتاق نداره و باید توی کتابخونه مینشست، بعد از یک ساعت یکی از اتاقهای خصوصی خالی شد وما تونستیم حرف بزنیم.. محکم گله هامو کردم. گفتم تو همیشه نیستی، هر وقت دلت بخواد هستی و هر وقت نخواد نیستی، به همون اندازه برای من هستی که برای بقیه! خب تمام شکایتهامو رد کرد، گفت تو برای خودت میشینی فکر میکنی، احیانا با یه عده هم که من و نمیشناسن مشورت میکنی و خودت برای خودت نتیجه گیری میکنی، و بعد دوساعت توضیح داد.. برام قابل قبول بود توضیحاش و قانع شدم! غیر ازاین هم ممکنه؟! باید میرفت سر کلاس و خداحافظی کردیم. قبل از خداحافظی بهش گفتم راستی من با یکی دارم آشنا میشم! و گفت فردا در موردش صحبت میکنیم!

شب رفته بودم دیدن دوست پسرجدید. تو فاصله دم کردن چای فیس بوکم رو چک کردم، دیدم دو تا ایمیل دارم از مستر کامپلیکیت. یاد روزهای ایتالیا افتادم، که میرفتم بیرون ، خوش میگذشت و.... و وقتی میامدم خونه ایمیلهاش بود که دل بلرزونه! تا بیام بخونم دوستم آمد، صفحه رو بستم اما ذهنم درگیر بود. سعی کردم فراموش کنم، سعی کردم به آدمی که کنارم نشسته فکر کنم، برای چند ساعتی موفق شدم!
ظهر امروز تا به نت وصل شدم دیدم برام کامنت گذاشته، اسکایپش باز بود و شروع کردیم به صحبت.. گفت من همیشه سکوت میکنم اما دیروز وقتی دیدم تو همش به من گله میکنی که نیستم باید بگم که تو خودت هم خیلی موقع ها نیستی! و شروع کرد شمردن زمانهایی که وقت داشته و من نبودم!!!!
براش آروم آروم از کارهای این چند هفته ای که نبوده و خبرهم و نداشتیم گفتم، از ایتالیا، میزبان، جاهایی که رفتم، غذاهایی که خوردم، شرابهایی که نوشیدم و تو دلم نیمی از پیکها به یادش بود، و بعد رسیدم به اوپسالا، به روزهایی که نفیسه بود، به جاهایی که با هم رفتیم، به عظمت موزه واسا، به زیبایی استکهلم واوپسالا در پاییز و اخرین روز و فرودگاه، و بعد رسیدم به اینکه باید میگفتم راستی من دوست پسر گرفتم!
وقتی این و گفتم چهره اش برگشت، اما خیلی سریع کنترل کرد. گفت خب چطوره؟ و شروع کردم به تعریف! چطور اشنا شدیم، چطور ادامه دار شد و چطور در نهایت دوست شدیم!
و حالا نوبت اون بود که برای اولین بار بپرسه: رابطه تو با من چیه؟!
سکوت من، نگاه منتظرش از پشت وبکم و سکوت!
شروع کردم تمام موانع سر راهمون، تمام جرفها و حدیثها، تمام انتظارات و ... براش گفتن . بهش گفتم تا همین یه ماه پیش خودم رو تو رابطه با تو میدونستم و به کسی فکر نمیکردم اما این رابطه که 9 ماه نشده همو ببینیم و دو ماهه که صحبت نکرده بودیم و .... اسمش رابطه نیست! احساس سر جاش، اما من یه روزهایی دلم میخواد اونی که تو زندگیمه کنارم باشه اما تو نبودی. 
چیزی نمیگفت، مطمئنا حق میداد اما.... و اخر من که فکر میکردم بهم میگه خوش باش ،و زندگیت رو بکن و خودش رو فقط یه دوست در کنار من میدونه، رو کرد به من و گفت: 10 روز دیگه میای .....؟  و من مبهوت نگاهش کردم
اینجاست که باید بی ادب بشم و بگم گوه گیجه گرفتم! من به مستر نه نمیتونم بگم؛ 7 روز دیگه درست یک سال از آغاز ارتباطمون میگذره- ارتباط عاطفی- ارتباطی که برای همه بی معناست و برای من پر از معنا!
حالا نمیدونم چه کار کنم؟ در تصورم هم نمیگنجید یه روزی من اینطور ارتباط هایی داشته باشم!  منی که پابند اخلاق بودم و تعهد حالا زندگیم شده پر یواشکیو توجیه هم میکنم! توجیه مثل اینوریها!

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عدم فهم رابطه

تفاوت دیدگاه نسبت به یک رابطه بین زن و مرد را می‌شود بین تفکر شرقی و غربی حس کرد. نه بهتر است بگویم بین تفکر ایرانی -که منشا در دیدگاه اسلامی دارد اما انقدر تاثیرگذار بوده که حتی بی دین ترین ها هم میتوانند همانقدر کوته فکر باشند که افراد خشک مذهب! - و تفکر غربی .
مهمترین تفاوت ،مبحث "استفاده" کردن از شخص است! خیلی ها این را انکار میکنند، اما بارها و بارها وقتی صحبت از یک رابطه- در دیدگاه عمومی جامعه ایرانی- غیر متعارف میشود، بلافاصله اظهار میشود" طرف میخواد استفاده کنه!" یا "کی بدش میاد استفاده کنه؟"
اما در تفکر غربی رابطه زن و مرد از هر نوع، از یک دوستی ساده تا یک رابطه صرفا جنسی، صحبت از استفاده نیست صحبت از رضایت طرفین در برقراری هر نوع ارتباط است! 
بگذارید واضحتر بگویم، در ایران رابطه مرد و زن تا وقتی از لحاظ سن، موقعیت متناسب باشد همه پذیرایند و طبیعی است مگر دراین میان اتفاقی بیفتد که دوباره داستان سازی های استفاده کردن ها شروع میشود. اما وقتی رابطه غیر متعارف می شود، مثلا زن بزرگتر از مرد، یا مرد با تفاوت سنی از یک زن، زن مطلقه با مردی مجرد، مردی متاهل با زنی مجرد یا حتی متاهل، مرد مطلقه با زن مجرد و یا حتی مرد و زنی همسن اما در رده سنی بالا........ داستان سازی ها از همان اول شروع می شود. حتی روشنفکر ترین ها هم اول دنبال سر نخی از استفاده هستند! حتما استفاده ای در کار است وگرنه این نوع رابطه ها معنایی ندارد!
اما اینجا این طور نیست یا حداقل من اینطور ندیدم، اینجا آدمها با رضایت در یک رابطه میروند. اینجا اگر زنی از مردی بزرگتر باشد کسی نمیگوید "زنیکه ترشیده ببین چه جور یه پسر جوون تور کرده؟! " اگر مرد مسن و زن جوانی با هم در یک رابطه باشند کسی نمیگوید "کدوم مردپیری از زن جوون بدش میاد؟ " و یا "دختره که مردرو نمیخواد پولش رو میخواد!" اگر مرد متاهلی با زن متاهلی در یک رابطه باشد صد البته اسمش خیانت است و اینجا هم پسندیده نیست اما حداقل بحث استفاده هم نیست. بحث احساس رضایت طرفین از داشتن چنین رابطه ای است. اینجا داشتن بچه مانع از ادامه زندگی یک زن و یا مرد مطلقه نمیشود، اینجا زن وسیله نیست، اینجا مرد ماشین خرج دهی نیست! 
اینجا رابطه ها معنا دارند، معنایشان لذت بردن از با هم بودن است. رابطه صرفا جنسی نیست، رابطه میتواند دوستانه باشد، میتواند عاطفی باشد، میتواند عاشقانه تر باشد و میتواند صرفا جنسی شود! اما همه معنا دارند. معنایی که هر کس در ذهن خودش دارد و کسی به خودش اجازه قضاوت کردن نمیدهد!
و حالا این روزها که بنا به دلایلی ناچارا خودم را سوژه یک مشت کم خرد سطحی بین کردم، فکر میکنم چقدر سطح تفکر افراد با تمام ادعا پایین است، و کافیست من از یک دوست مرد برای کسی بگویم که داستانهایشان را ردیف کنند! مخصوصا اگر دوست مرد مثل باقی دوستان اینجایم 50 زندگی را رد کرده باشد! انگار موظف شدم بعد از رابطه ام با مردی 50 ساله ، هر مرد 50 ساله دیگری را در زمره دوستانم قرار میدهم به دوستانم توضیح بدم که مثل مستر کامپلیکیت است یا نه؟ و بالا بری و پایین بیایی که عزیزان "هر گردی گردو نیست" به مغز کوچکشان نمیرود که نمیرود و باز سوال های بی ربط!انگار تمام مردهای 50 ساله منتظر بودند من سر راهشان قرار بگیرم تا علاقه مند شوند و قحطی زن برایشان آمده، یا من دلم کاروانسرا است که هر دوستی از راه رسید و گفت سلام من بگویم علیک! 
 اوضاع وقتی بدتر میشود که مخاطبت را نمیشناسند و بی توجه به مقام و منرلت و شخصیت آن فرد به خودشان اجازه میدهند داستان پردازی کنند.. اگر هدیه ای گرفته باشی حتما طرف منظور داشته. اگر صحبت کنید حتما طرف قصد مخ زنی دارد. اگر دیداری داشته باشید و قهوه ای خورده باشید حتما داستان چیز دیگری بوده!
من واقعا متاسفم که ایرانی ها تمام دهنشان برای یک رابطه حول و حوش استفاده و منظور و هدف و ... میگذرد! متاسفم که مفهوم دوستی را نمیفهمند!