‏نمایش پست‌ها با برچسب لیسبون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لیسبون. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اسفند ۲, دوشنبه

لیسبون ۲

بخش اول را میتوانید اینجا بخوانید.
روز دوم تصمیم گرفتیم که از قلعه سنت جرج ( یا سنت ژرژه) دیدن کنیم. این قلعه در بلندترین نقطه لیسبون قرار داشت. بیشتر سایتهای توریستی نوشته بودند بهتره که با تراموای معروف ۲۸ بریم. تراموا از یکی از میدانهای مرکز شهر به نام مارتیم مونیز Martim Moniz می‌رفت و ما تصمیم گرفتیم از هتل تا آن میدان را از کوچه پس‌کوچه ها برویم که با فضای بخش غیر توریستی هم آشنا شویم. نقشه به دست( بله ما هنوز روشهای قدیمی را می‌پسندیم) راهی شدیم. از این کوچه به آن کوچه. کوچه ها باریک و شبیه بخشهای قدیمی تهران – و یا هر شهر دیگر- بود. چیزی که به وفور به چشم می‌خورد و دلنشین بود فروشگاههای داخل کوچه‌ها بود. از بقالی تا خیاطی و رستوران. برای منی که در کنار فضای مدرن، آن فضای قدیمی و صمیمانه را هم دوست دارم، این کوچه پس‌کوچه ها که زندگی عموم مردم را شامل می‌شد خیلی به دلم نشست. اما مسیر سخت بود، چون مدام سربالایی داشت و من هم زود زود خسته می‌شدم.



  در همین مسیر از کنار بیمارستان و دانشکده پزشکی رد شدیم. روبه روی دانشکده پزشکی یک بنای یادبودی بود که پر بود از سنگهای مرمرکه نان و عکس افراد نوشته شده بود و پر از گل و شمع. راستش هیچ توضیحی ندیدیم ولی از روی اسامی می‌شد دید که بیشتر پزشک بودند. به هر حال ما احتمال دادیم که در اینجا برای پزشکانی که فوت شدند این بنای یادبود را ساختند ولی ممکن است اشتباه کرده باشیم.


بعد ازدانشکده پزشکی رسیدیم به میدان مارتیم مونیز و به انتظار تراموای ۲۸ ماندیم. در حالیکه در سایت نوشته بود هر یک ربع میاید و البته صف طولانی بود و امکان اینکه ما به اولین ترام برسیم کم بود اما اصلا ترامی نیامد. در نهایت مجبور شدیم با اتوبوس برویم. مسیر اتوبوس و ترام تقریبا یکی بود. کوچه های بینهایت تنگ - به سختی ماشین از آن رد می‌شد- و سربالایی با شیب تند. تمام مدت به این فکر می‌کردم که چطور در چنین کوچه های تنگی خانه‌های چهارطبقه ساخته شده؟ حالا قدیم اسب والاع برای حمل و نقل بود ولی الان مثلا برای اسباب‌کشی مردم چه کار می‌کنند؟ یا اگر اورژانس بخواد بیاد؟ مخصوصا این آخری خیلی فکرم را مشغول کرد برای اینکه وضعیت رانندگی بهتر از ایران نبود و هرکَس هرجور میخواست ماشین میراند. کمی فضا باز م‌یشد ماشین ها پارک کرده بودند و کلی راه بسته می‌شد. به هر حال خوبی اتوبوس این بود که تا دم در قلعه می‌رفت. وارد قلعه شدیم.  قلعه هایی که در جنوب اروپا است معمولا ساخت مورها ( مسلمانان مراکش و شمال آفریقا در دوران قرون وسطی) است. این قلعه هم بخشیش توسط رومی ها ساخته شده اما بیشتر توسط مورها ساخته شد. قدیمی ترین بخش به قرن ۶ قبل از میلاد برمی‌گردد. در سال ۱۱۴۷ شاه آفونسو هریکوس بر مورها غلبه کرد و این قلعه را به سنت جورج، یک جنگجو، اهدا کرد. این قلعه شامل دیواری بلند و طولانی و ۱۸ برج دیده بانی است.










بعد از دیدار از قلعه و گرفتن عکس های مختلف از شدت خستگی و گرسنگی ترام مورد نظر را گرفتیم و به مرکز شهررفتیم.  ناهار را در یک رستوران به انتخاب من خوردیم. رستوران من را یاد یکی از رستورانهای گیلان در خیلی سالها پیش مینداخت. رستورانی بود که ورودی اش کافه قنادی بود و پشتش رستوران به ساده ترین حالت و بدون کمترین ریخت و پاش. میزها به هم چسبیده بودند و آدمها کنار هم می‌نشستند. چون آن رستوران گیلانی بسیار معروف بود به پسرک گفتم: اینجا همه چیزش شبیه ایرانه حتما رستوران هاش هم به همان روند هستند کمترین دکوراسیون اما خوشمزه ترین غذا. حدسم هم درست بود. رستوران پر بود از خود لیسبونی ها و جای سوزن انداختن نبود. غذایش بسیار خوشمزه وحجیم بود و فیمت معقولی هم داشت. بیسشتر رستورانهایی که غذای دریایی داشتند یک آکواریوم داشتند که انواع خرچنگها و هشت پا در آن بود و وقتی سفارش میدادی از همان جا بر می‌داشتند و یک یخچال برای ماهی های صید شده تازه. ما یک غذایی سفارش دادیم که اسمش را نمیدانم ( من واقعا در اسم ضعیف هستم با اینکه میدونم میخوام انتقال اطلاعات بدم اما نمیدونم چرا اسامی رو یادداشت نمی‌کنم)! ولی سوپ مانند بود با برنج و انواع و اقسام موجودات دریایی. بسیار لذیذ و حجیم. 
بعد از ناهار دوباره ترام گرفتیم و به سمت همان منطقه قلعه رفتیم و بعد پیاده از کوچه ها امدیم پایین و از محله معروف آلفاما Alfama رد شدیم. یکی از زیباترین محله هایی که می‌شد دید. پر از خانه های رنگی یا نما موزاییک، کوچه های تنگ اما پر هیاهو و رستورانهایی که موسیقی زنده داشتند.
ادامه دارد
 





حوالی ساعت ۴ رسیدیم دوباره مرکز شهر، رفتیم هتل کمی استراحت کردیم. ناهار انقدر سنگین بود که میل به غذا نداشتیم اما راهی مرکز شهر شدیم و در یک بار بسیار دنج و باحال نشستیم و نوشیدنی خوردیم. مثل همیشه قیمت نوشیدنی الکلی در جنوب اروپا نصف قیمت در سوئد بود و بسیار هم خوشمزه تر و پر الکل تر. نفری دو تا کوکتیل خوردیم به علاوه لیکور معروف لیسبونی به اسم گینجا( که من اصلا خوشم نیامد). با اینکه وسط هفته بود اما خیابانها شلوغ و رستورانها و بارها مملو از مردم بودـ از تفاوتهای فاحش شهرهای جنوب اروپا با شمال اروپا). جالب اینجاست که انگار هر کشوری مشکل اقتصادی بیشتری دارد مردمش بیشتر به گردش و تفریح و غذا بیرون خوردن میپردازند.






وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar






۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

لیسبون 1

لیسبون غربی ترین پایتخت اروپا است. همیشه از بچگی اسمش را دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم جالب بودند و همین‌ها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Praca do Marques de Pombal ) ) پیاده شدیم و آن سوی میدان هتل ما قرار داشت. هتلی سه ستاره، دنج و راحت و محیط زیست پایدار. این مورد اخر اخیرا در اروپا زیاد و با استقبال هم رو به رو شده. در هتلهای چهار ستاره به بالا هر روز تخت را مرتب میکنند و حوله ها را عوض میکنند. در حالیکه به معنای واقعی نیازی به این شستشوی هر روزه نیست. من قبل از اینکه این موج محیط زیستی در هتل ها راه بیفتند خودم در هتلهایم کارت روی در میگذاشتم که نیازی به تعویض یا مرتب کردن نیست. مگر من در خانه خودم هر روز ملافه عوض میکنم یا حوله ای که دست نخورده یا فط یه بار صورت را باهاش خشک کردم کثیف است؟ اما در این هتل برای تشویق بیشتر به این کار نوشته بودند به ازای هر روزی که تعویض و شستشو انجام نشود بونوس 5 یورویی میدهند که میشود در بار و رستوران هتل از آن استفاده کرد. ما سه دو روز اول را تعویض نخواستیم روز سوم خواستیم و روز چهارم را نخواستیم. با بونوسهایمان در شب سوم دو تا درینک عالی نوشیدیم و با بونوس سوم آبی که از مینی بار برداشته بودیم را پرداخت کردیم. بوفه صبحانه هتل هم در سه ستاره بودنش خوب بود. مثلا تو سایت بوکینگ دات کام یه عده نوشته بودم چرا بوفه هر روز تکراری بود. و جوابشون اینه که پول برای هتل سه ستاره میدی انتظار سرویس پنج ستاره داری؟! به به هر حال بوفه همیشه یکی بود اما تقریبا پر بار. چهار مدل شیرینی های صبحانه مخصوص اروپای جنوبی ( چون این شیرینی ها هم در ایتالیا هست هم فرانسه هم اسپانیا هم پرتغال برای همین نمیشه گفت شیرینی فرانسوی هست یا ایتالیایی) یک میز پر از موسلی و کورن فلکس، میوه های مختلف و ماستهای مختلف، چهار نوع نان، سه چهار مدل مربا، و میز غذای گرم هم املت تخم مرغ، سوسیس، بیکن، گوجه و لوبیا و قارچ پخته. سبک مسافرتی من اینه که صبحانه مفصل در هتل میخورم که تا ظهر نیازی به خوردن چیزی نباشه بعد ظهر یک غذای درست و حسابی و شب غذای سبک تر. تو هتل بیشتر مسافرها پرتغالی بودند. جالب این بود که بدون استثنا یک بشقاب پر از شیرینی برمیداشتند و من متحیر میشدم چطور میتوانند این همه شیرینی را سر صبح بخورند. البته این نوع رژیم مدیترانه ای است صبحانه قهوه و شیرینی!





از آنجایی که عادت به سرچ  و جمع اوری اطلاعات بیش از حد پیش از سفر ندارم بدون برنامه خاص از هتل زدیم بیرون. میدان مرکیوس پومبال در سربالایی قرار دارد و یم خیابان عریض به سمت پایین کشیده میشود که خب نشانگر رسیدن به مرکز شهر و ساحل است. این خیابان عریض نامش ازادی است و الگو برداری شده از شانزلیزه پاریس، همینطور خیابان ولیعصر ایران که الگو برداری شده از شانزه لیزه است. راستش بخاطر اب و هوا و ترافیک موجود به شدت حال و هوال تهرانی بود و من بارها حس کردن دارم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت یا باغ فردوس قدم میزنم. البته پیاده رویش بسیار وسیع بود و در وسط پیاده رو هم یک دریف درخت کاری. 









همینطور که پیاده میرفتیم یهو من یک ترام دیدم که در حال حرکت است و یادم افتاد در استانبول چقدر ما هی میخواستیم ترام خیابان استفلال را سوار بشویم و نشد بدون هیچ معطلی پریدم در ترام. به خیال خودم این تنها ترام موجود است و باید ازش استفاده کرد. چون از قبل بلیط نداشتیم نفری 3 یورو و هشت سنت پرداخت کردیم و کمتر از دو دقیقه رسیدیم به نقطه پایان. بعدتر فهمیدم این ترام نبوده و به اینها آسانسور میگن و کارشان دقیقا انتقال مردم از قسمتهای پایینی شهر به قسمتهای بالایی است و درچند نقطه مرکز شهر وجود دارد. خب جا داره به کم که لسیبون مثل استانبول از هفت تپه تشکیل شده. اما این تپه ها به شدت مرتفع هستند و شیب بسیار تندی دارند برای همین در هر تپه از مرکز شهر از این نوع آسانسورها در کنار ترام برای حمل و نقل عمومی وجود دارد. ما در منطقه ای که اسمش را نمیدانم همینطور بالا رفتیم و پایین آمدیم تا جلوی یک ساختمان سر در اوردیم که به نظر میامد مجلس باشد. 



همینطور که وایساده بودیم یک خانم عابرشیک پوش بهمون خوش امد گفت و توضیح داد  که اینجا مجلس است و اینجا نماینده ها هیچ غلطی نمیکنند فقط پول میریزن تو جیبشون. باور کنی دقیقا همینطوری توضیح داد. بعد دست داد باهامون و پرسید از کجا آمدیم. این از کجا آمدیم سوال چالشی برای من است. من هنوز بعد از شش سال جوابم این است: من از ایران هستم. نمیدونم چون هنوز شهروند سوئد نیستم نمیگم از سوئد یا واقعا بی اختیار فکر میکنم خوب من ایرانی هستم. (در استانبول یکی دوبار مجبور شدم توضیح بدم البته من ساکن سوئد هستم. یک شبش در یک کافه بود که مرد سوری که انگلیسی عالی صحبت میکرد و آنجا گارسون بود به من گفت تو شبیه ایرانی ها انگلیسی حرف نمیزنی و اصلا به تو و دوستت نمیاد از ایران آمده باشید و بعد به صورت کم آرایش و مدل موهای ساده و لباسهای معمولی مان اشاره کرد.) به هر حال من گفتم از ایران و یار گفت سوئد. و بعد ادامه داد دوست دخترم هم سوئد زندگی میکند اما ایرانی است. خانم شیک پوش اول از ایران گفت و اینکه دوران دانشجویی خانه اش در کوچه ای بود که سفارت ایران است. بعد از این گفت که قبلا در شرکتی کار میکرده که اصلش سوئدی بوده. خانم شیک پوش خوش برخورد به ما گفت مواظب کیفهامان باشیم و از هوا و سفر لذت ببریم. 
 به قدم زدن بی مقصدمان درهوایی پاییزی و دلچسب ادامه دادیم تا رسیدیم به بندرگاه. سمت راستمان پل بیست و پتج آپریل بود. پل معلق بیست و پنج آپریل در سال 1966 با نام پل سالازار بر روی بخش جنوبی رودخانه تاگوس افتتاح شد و در سال 1974 بعد از انقلاب  سقوط حکومت دیکتاتوری وقت به نام بیست و پنج اپریل تغییر نام داد.این پل تا سال 1999 فقط ماشین رو بوده اما بعدیک طبقه در زیر باند ماشین رو برای قطار هم اضافه شد. این پل شبیه گلدن بریج سانفرانسیسکو است اما سازنده هایشان یکی نیست. طول این پل 2277 متر است و بیست و هفتمین پل معلق در جهان از نظر طول و اولین در اروپا است. این پل لیسبون را به بخش آلمادا متصل میکند و آن سوی پل مجسمه مسیح ( که مشابه آن در برزیل هم هست) قرار دارد. 



از پل بیست و پنح آپریل به سمت جنوب وارد منطقه بلم در لیسبون میشویم که منطقه ای تجاری و تاریخی است. ( در پستهای بعدی معرفی میکنم). آن روز قدم زدان دوباره به سمت دیگر شهر رفتیم که طبق نقشه باید مرکز شهر میبود و در مسیر وارد یک رستوران محلی شدیم. رستورانهای لیسبون جالب بودند و بسیار من رو یاد گذشته های ایران مینداختند. زمانی که رستوران ها همه کاشی کاری داشتند و میز صندلی های معمولی و یک یخچال بین مشتری و آشپزخانه فاصله بود هر ازگاهی یه مگسی هم وز وز میکرد و شیشه های نوشابه های پپسی و کانادا هم ردیف در یخچال چیده شده بود. بیشتر رستورانها در خیابانهای مرکزی شهر این شکلی بودند. اول روی میز بشقاب به صورت سر و ته گذاشته شده بود که وقتی مینشستی برش میداشتند. مثل بیشتر کشورهای مدیترانه ای یک بشقاب مخلفات از نان و پاته تا کره و پنیر و زیتون میاورند که هر کدامش را برداری پرداخت میکنی- یعنی اینطوری نیست که مثلا تمام مخلفات با هم یک قیمت داشته باشند. مانند باقی کشورهای اروپای جنوبی یک سری غذاها برای ناهار بود که قیمتشان کمتر از قیمت اصلی بود. ما اره ماهی و فیله خوک انتخاب کردیم. در کسری از ثانیه غذا روی میز آمد، لذیذ بود با حداقل تزیینات. اونطور که فهمیدیم اینجا دم ظهر کافه ها بیشتر طرفدار دارند. مثلا حوالی 11-12 ظهر یک قهوه و شیرینی یا یک ساندویچ پنیر ساده. بعد حدود ساعت 1-2 ناهار میخورند که بسیار حجیم هم هست و فاقد سبزیجات. شام هم معمولا دیر میخورند. چیزی بعد از ساعت 8-9شب. 


بعد از ناهار به راه رفتنهایمان ادامه دادیم و رسیدیم به ساحل. اول فکر کردم دریا است اما رودخانه بود. ساحل را موزاییک کاری کرده بودند و کمی دراز کشیدیدم و آفتاب گرفتیم که آفتاب برای ما ساکنین اسکاندیناوی بزرگترین جاذبه توریستی است.

بعد دوباره به قدم زدن ادامه دادیم و در یکی از کافه های شهر یک قهوه و شیرینی مخصوص پرتغالی به اسم " پاستل دا نوته
Pastell da note" . 



بعد از استراحت رفتیم به سمت میدان فیگورا. یکی از میدانهای اصلی مرکز شهر که سر خط بسیاری وسایل حمل و نقل بود. اتوبوس شهرگردی سوار شدیم و یک ساعت و چهل دقیقه با اتوبوس و توضیحاتش تمام شهر را دید زدیم و دستمان آمد که کجاها را بهتر باید ببینیم. بعد از گشت با اتوبوس به یکی از رستورانهای خیابان چیادا رفتیم، خیابانی که پر از رستوران است و آنجا غذای دریایی خوریم. ماهی کاد و صدف. بعد از شام به شدت خسته بودیم و من اصلا حال پیاده روی نداشتم پس با مترو به سمت هتل رفتیم.