‏نمایش پست‌ها با برچسب تحصیل در سوئد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تحصیل در سوئد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ دی ۲۹, دوشنبه

دوباره دانشجو

امروز اولین روز از شروع کورس "دانش سیاسی/بخش اول" در دانشگاه بود. البته کلاسها آنلاین است و فضا متفاوت از فضای کلاس دانشگاه بود، اما حس و حال عجیبی داشتم. با اینکه تمام این ده سال هیچوقت بدون درس و مشق نگذروندم، اما حس " دانشجویی" متفاوت از درس خوندن برای زبان و چیزهای دیگه است.

ده سال پیش وقتی در وبلاگم از دانشگاه می‌نوشتم، بیشتر شوکی بود که از دیدن ساختمان، اساتید، روش تدریس و اهمیت زندگی دانشجویی و ... داشتم. امروز در کنار اینها، که هنوز برایم شوک هستند، اما تجربه جدیدی داشتم و چیز دیگری برای مقایسه. مقایسه خودم با خودِ ده سال پیش. ده سال پیش، وقتی وارد دانشگاه اینجا شدم تقریبا نمی‌فهمیدم استادها سر کلاس چی می‌گن. با اینکه انگلیسی بلد بودم اما خیلی چیزها رو نمیفهمیدم. یادآوری اون عذاب کشیدنها برای فهمیدن درس به زبان دیگر، اون هم درسی که دوست نداشتم هنوز هم دردناک است. با همون تجربه برای امروز کمی مضطرب بودم که اگر نفهمم چه؟ اما تفاوت بزرگی است بین اینکه زبانی رو فقط خونده باشی و امتحان داده باشی با زبانی که چند سالیست محاوره میکنی. با اینکه زبان آکادمیک، اون هم در رشته های انسانی متفاوت از زبان محاوره است اما آشنا بودن گوش به زبان خیلی خیلی موثره. امروز برای فهمیدن و نت برداری اصلا شبیه ده سال پیشم نبودم.

مورد دوم این بود که در ده سال پیش تمرکز نمیتونستم بکنم. بعد از یه مدت خسته میشدم و یا فکرم هزارجا میرفت. امروز اما این اتفاق نیفتاد. با اینکه از ده صبح سر کلاس بودم.  بدون شک علاقه و جذابیت موضوع نقش داشت.
نکته دیگه
ای که از همون اولین حضور در سوئد تا الان- چه در دانشگاه، چه در سخنرانی‌ها و چه در جلسات حزبی- جالبه، زمانبندی دقیقشونه. یعنی هر سخنرانی یا تدریس، ۴۵ دقیقه است و چنان زیبا همه چی در اون ۴۵ دقیقه ارائه میشه که آدم مات میمونه!

اینجا درس خوندن هم دقیقا مثل یک کار تمام وقته. جوری برنامه ریزی شده که فرصت تنبلی کردن نداشته باشی. برخلاف ایران که میگفتن هفته اول ترم تق و لقه، اینجا از همون دقیقه اول شروع ترم همه چیز جدی است و هیچ چیز تق و لق نیست. پنجشنبه سمینار داریم و برای سمینار باید ۶ فصل از یک کتاب و بخش اول کتاب جمهور افلاطون رو خونده باشیم به علاوه بخشی از نظرات هانا آرنت.
اینجا تدریس به چند قسمت تقسیم میشه. یکی سخنرانی، یکی تدریس دیگری سمینار. حضور در سخنرانی اجباری نیست اما دوتای دیگه اجباری است. تفاوتشون هم اینه که در اولی بیشتر سخنران، که میتونه استاد اصلی کورس باشه یا یک پژوهشگر مرتبط با موضوع، سخنرانی داره؛ در تدریس مشارکت دانشجو بیشتره و سمینار هم جلسات بحث و گفتگوی آکادمیک است. البته در رشته های مختلف شیوه برگزاری سمینارمتفاوته. مثلا در رشته قبلی‌ام که در زمینه علوم طبیعی بود، ما باید کلی مقاله به روز، مربوط به موضوعی که انتخاب کرده بودیم رو میخوندیم بعد یک گزارش شبیه مقاله مینوشتیم و در سمینار ارائه میدادیم. معمولا هم تقسیم کار میشد مثلا یکی مسئول نوشتن ابسترکت، یکی مسئول نوشتن روش تحقیق، یکی مسئول نوشتن بحث و نتیجه بود. اما در این رشته کار کماکان گروهی هست اما بخش ارائه هم گروهی هست هم انفرادی. فقط مقاله هم نیست، بلکه کتابهای مرجع باید بخونیم و در سمینار اعضای گروه با هم بحث کنیم. هیچ چیزی درست یا غلط نیست، باید یاد بگیریم که نظر شخصی رو از نظرتخصصی جدا کنیم، باید بتونیم با استناد به کتابهای مرجع یک نظریه سیاسی رو تشریح کنیم و ....

گزارشات بعدی در پستهای بعدی

پ.ن: همکلاسی هام همه حداقل ۱۰-۱۵ سالی از من کوچکترند.


۱۳۹۷ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

هفته مهاجرت مرمر- از دست دادن اعتماد به نفس

با اینکه من در اولین سختی یعنی پیدا کردن محلی برای زندگی خوششانس بودم، اما همه این شانس را نداشتند وبسیاری تمام دو-سه سال دانشجویی بارها خانه عوض کردند. پیش آمده که کسی هر ماه یک جا زندگی کرده و درواقع قراردادهایش یک ماهه بوده. بگذریم! ده روز اول به جاافتادن وثبت شدن در اداره مالیات، یادگرفتن حمل ونقل عمومی، فروشگاه مواد غذایی و یاد گرفتن اسم مواد غذایی ضروری و شکل و شمایل بسته بندیها گذشت. اینکه میگم "یادگرفتن شکل و شمایل مواد غذایی"، برای اینه که واقعا لازمه. در کشوری که انگلیسی زبان نیست و تنوع مواد غذایی با بسته بندی هایی متفاوت از آنچه دیده بودی فراوان، امکان خرید ماست به جای شیر، نانِ شیرین، ماهی بد بوی سوئدی به جای تن ماهی و ... بسیار رایج بوده ( مورد آخر رو تقریبا از زبان بیشتر آقایون شنیدم).
 
برخلاف هفته اول دانشگاههای ایران که تق و لق است اینجا دقیقا از روز یک سپتامبر درس و مشق جدی بود که در من شوک ایجاد شد. دانشگاه های سوئد ترم‌هایشان به دو نیم ترم تقسیم میشود. نیم ترم اول از اول سپتامبر تا اوایل نوامبر، ۱۵ کردیت ونیم ترم دوم از اوایل نوامبر تا اواسط ژانویه هم ۱۵ کردیت. برای همین بسیار فشرده است و باید یک درس را در عرض دوماه خواند، پروژه تحویل داد و امتحان داد. ترم اول یک درس تخصصی داشتیم ودرس دیگر اسمش "آشنایی با دوره فوق لیسانس" بود. که از نحوه سرچ کردن تا انتخاب موضوع تا نوشتن را یادمان می‌دادند. آنجا بود که مدام تاکید شد باید به زبان خودتان بنویسید و کپی نشود. این موضوع شاید برای شما الان آشنا باشد ولی هشت سال پیش برای هیچکدام ما آشنا نبود. یعنی چه که به زبان خودمان بنویسیم؟ اصلا چه اشکالی داره که کپی کنیم؟ پس این همه سال ما در دانشگاه و مدرسه هامون چه غلطی میکردیم؟ در طول ترم باید یک موضوعی را انتخاب میکردیم و یک متنی مینوشتیم و ارائه میدادیم. من تمام ده هفته را تو سر خودم میزدم که چطوری به زبان خودم بنویسم؟! این مشکل را هنوز دارم ولی به مراتب بهتر شده ام.
 با اینکه اساتید بسیار آرام صحبت می
کردند ولی من نصف درس را نمیفهمیدم. در ساعتهای استراحت می‌نشستم کنار دوستان ایرانی و جرات نداشتم انگلیسی حرف بزنم. دلیلش این بود که روزهای اول، بخصوص در مراسم معارفه تا حرف میزدم بچه های ایرانی مدام در حال غلط گرفتن تلفظ ها و جمله بندی هایم بودند. همان هفته اول، مرمری که از خودش مطمئن بود اعتماد به نفسش به باد رفت و له شد. میدونستم برای غلبه به این ترس باید انگلیسی بیشتر حرف بزنم و باید با دانشجوهای غیر ایرانی بگردم ولی کل کلاس ما ده نفر بودند که هفته های اول شش نفرش ایرانی بودیم. (بعدها شدیم چهارنفر). یک بار یکی از دانشجوهای ایرانی از رشته ای دیگر که کلاس مشترکی داشتیم گفت بیایید آخر هفته ایرانی ها با هم باشیم که من بی اختیار گفتم:«نه من نمیخوام با ایرانی ها باشم. من هم همخونه ایرانی دارم هم همکلاسی ایرانی، اخر هفته میخوام با خارجی ها بگردم.» صادقانه حقیقت را گفتم. همین حرف باعث شد کلی پشت سرم بین ایرانی‌ها حرف در بیاید. بدبختی این بود که من اصلا با هیچ دانشجوی غیرایرانی بخاطر ترس از غلط صحبت کردن ارتباط برقرار نکرده بودم و اصلا کسی را نداشتم که آخر هفته را با او بگذرانم. درنتیجه از ترس تنها ماندن و اینکه هموطن ها دلخور نشوند رابطه ام را با ایرانی‌ها نه تنها حفظ که بیشتر کردم. جالب این‌که همان دوست خودش از وسطهای ترم فقط با خارجی ها گشت و یکی دیگر هم همه دوستهایش سوئدی بودند. 



عدم اعتماد به نفس در زبان- که به لطف هموطنان به وجود آمده بود، عدم تسلط به مباحث درسی، تفاوت عظیم سیستم اموزشی، بیست و چهارساعت در اخبار ایران بودن و با فیس بوک ور رفتن همه و همه باعث شد اولین امتحان را پاس نشوم. تمام خاطرات دانشگاه ایران، پاسنشدن‌ها، مشروط‌شدن‌ها، تحقیرشدنهاو اضطرابها هجوم آوردند. احساس بدبختی مفرط میکردم. اما اینجا سیستمش متفاوت بود. مسئول کورس گفت میتونم هم شفاهی امتحان بدم هم کتبی آن هم تا چهار بار. کتبی را انتخاب کردم. سر مرز پاس شدم. بعدا فهمیدم اگر شفاهی امتحان میدادم بهتر بود چون خیلی مواقع ما که زبان مادری مان انگلیسی نیست ممکنه مطلب را در نوشتن به درستی بیان نکنیم و در شفاهی استاد به حد تسلط فرد بر موضوع بیشتر پی می‌برد. نیم ترم دوم دو درس تخصصی که به سخت بودن معروفند داشتم. دوستشان داشتم ولی باز بخاطر زبان، بعد بازیگوشی و عدم جدیت به دوره امتحان که رسید یکی را امتحان ندادم و دومی را هم پاس نشدم. البته دومی را معمولا به ندرت کسی در امتحان اول پاس می‌شد. تازه از نیم ترم چهارم تقریبا فهمیدم چطور باید درس بخوانم که بنا به علاقه به کورس یا نمره خوب میگرفتم یا نمره افتضاح. ولی دیگر درسی را نیفتادم. سال دوم درسهای کمتری برداشتم، هم برای اینکه بتوانم طولانی تر ویزا بگیرم هم که با آرامش درس بخوانم و بخاطر همین یک سال دیرتر از هم دوره ای های خودم پایان نامه را شروع کردم. اما خوبی ای که داشت این بود که درسهای مهمی را با بچه های دوره بعد برداشتم که همه غیر ایرانی بودند و من اعتماد به نفسم برای زبان بهم بازگشت، گروهی درس خواندن را تجربه کردم و فهمیدم خنگ نیستم. به همین دلیل در دو درس نمره های بسیار خوبی گرفتم! اما همان ضعف ترم اول کار خودش را کرد و من هنوز که هنوز هست آن دو درس را پاس نکردم و برای همین با اینکه پایان نامه هم داده ام و بقیه درسها را هم پاس کرده ام اما مدرک فوقلیسانسم را نگرفته ام.

بله، اگر مهاجرت میکنید و قصد موفق شدن دارید باید حداقل یک سال از ایران، اخبار ایران، آدمهای ایرانی تا حد ممکن دوری کنید. نه اینکه کاملا قطع رابطه کنید نه! ولی یک سال اول مهاجرت خیلی مهمه. بگذارید بگن از هموطنش بدش میاد، بذارید بهتون بگن فکر کرده کیه؟ُ بذارید بهتون بگن غرب زده، خارجی ندیده و ... اما دوری کنید و تا میتوانید به افراد کشور میزبان یا حتی کشورهای دیگر نزدیک شوید هم برای زبان، هم برای کشف چیزهای جدید هم برای پیشرفت. ایران و ایرانی همیشه هست و شما اگر از پس سالهای اول مهاجرت بربیایید با خاطری آسوده میتوانید دوباره اخبار ایران را بخوانید و با ایرانی ها معاشرت داشته باشید.

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

نشستن در کلاس

نحوه تدریس استادهای این کورسم رو خیلی دوست داشتم. بسیار دوستانه، بسیار ساده و خیلی کمک دهنده بودند. من فکر میکنم اگر روش تدریس اینجا در ایران اجرا بشه هم علاقه مندهای به درس حوندن بیشتر میشه هم تعداد دانشجوهایی که با سواد در میان بیشتر میشه. 
کلا این جا تو کلاس احساس بدی بهت دست نمیده. راحتی بیش از حدی که تو کلاس داری و رابطه دوستانه بین استاد و شاگرد باعث میشه که فکر نکنی کلاس جای خشک و بیخودیه.. یادمه  دوران لیسانس درس تنظیم خانواده رو داشتیم که هیچ کس جدیش نمیگرفت. ساعت بدی هم بود ما هم که بالکل حوصله کلاس رو نداشتیم و به اصطلاح دو در میکردیم ولی من زیاد غیبت داشتم و نمیتونستم دیگه نرم. رفته بودم و روی صندلی لم داده بودم و داشتم به مزخرفاتی که به خوردمون میدادن گوش میکردم نمیدونم چی شد یه سوال کردم. استاده هم که از اون عقده هایی معروف دانشگاه بود گفت اول درست بشین بعد صحبت کن! اون جا هم که مده دانشجو پررو بازی در بیاره و مثلا استاد رو کنف کنه برگشتم گفتم کمرم درد میکنه نمیتونم راست بشینم. گفت اینجوری بیشتر درد میگیره بهت یاد ندادن سر کلاس چطور بشینی؟ منم گفتم اتفاقا دکترم گفته باید اینطوری بشینم. خلاصه یکی اون یکی من گفتیم و از کلاس زدم بیرون. دو هفته بعد که باز کلاس داشتیم(کلاسها یک در میون بر گزار میشد یه هفته ما یه هفته پسرا) مث آدم نشسته بودم یهو گفت " کمرت خوب شد؟!" منم لج کردم دو باره لم دادم گفتم نه!
این قضیه خیلی همیشه رو دلم مونده بود. و حالا اینجا تو کلاس خود سوئدیها که معمولا کفششونم در میارن پا رو میارن رو صندلی و راحت میشینن.. یکی لم میده یکی سرش رو رو میز میذاره و کسی هم کاری به کارت نداره.. کسی هم فکر نمیکنه داری به استاد بی احترامی میکنی تازه بعضی استادا خودشون رو میز میشینن پاهاشونم تاب تاب میدن! امروز من موقع توضیحاتی که داشتن برای شروع پروژه کورسمون میدادن دستم رو رو میز گذاشته بودم و سرم هم روش و همینجور ول شده بودم رو میز و داشتم گوش میدادم . یهو یاد اون خاطره افتادم و گفتم چقدر تفاوت!
من بی غل و غشی اینجا رو دوست دارم... این برداشته شدن مرزهای به اصطلاح احترام.. وابسته نبودن ادمها به القاب و انساب و مقام و ... 

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

درس، فیکا، اعتراف

روز شمار ادامه دارد. 3.... بله سه روز تحمل کردم که وارد فیس بوک نشم. اگر این تحمل به ده روز برسه یعنی من چیره شدم، چیره بر تمام ادعاهای "نتونستن". اگر این اتفاق بیفته میدونم که خیلی راحت به تمام نا ملایمات نه میگم، و کلا راه "نه " گفتن رو راحت پیش میگیرم. نه به خواهشهای آدمها، نه به تمایلات بی منطق خودم، نه به ناتوانیهای ناشی از دلایل مضحک!
امروز روز فشرده ای بود. صبح دیر بیدار شدم و 20 دقیقه دیر به کلاس رسیدم ، با اینکه این درس رو دوست دارم بخاطر نا آشنا بودن با مفاهیم انگلیسیش کمی برای حل تمرین و مدل سازی مشکل داشتم. این بار یک همکلاسی سوئدی کنارم نشسته بود، با حوصله به تمام سوالهای من جواب میداد. به تمام سوالهایی که ریشه از پایه ضعیف من در این رشته بود. هر چی رو نمیفهمیدم میپرسیدم چرا اینطور شد؟ و سعی میکرد به ساده ترین حالت ممکن توضیح بده. بماند که اعتراف باید بکنم حتی در این خالت هم 70 درصد مطلب رو نمیگرفتم اما باز چیزی دستگیرم میشد. از الان غصه ام گرفته که باید ریپورتش رو بنویسیم. عصر کلاس سوئدی داشتم، زود رسیدم و برای همین معلممون از اولین نفری که پرسید هفته پیش چی کار کردی من بودم! با اینکه خوندن  و نوشتن سوئدیم خوبه اما برای صحبت کردم مشکل داشتم درست مثل انگلیسی! و از بس هول کرده بودم که اگر پویا کنار دستم ننشسته بود و اروم ترجمه نمیکرد که معلم چی میپرسه نمیتونستم جواب بدم! یه لحظه تو خودم رفتم و دلم میخواست بزنم زیر گریه. اما خودم و کنترل کردم. بعد از یه مدت گوشم به سوئدی عادت کرد و سعی میکردم هر سوالی دارم به سوئدی بپرسم. ساعت دوم راه افتادم و استرسم کنار گذاشته شد اما خب هنوز ناراحت بودم که اولش نتونستم حرف بزنم. 
بعد از کلاس به دعوت علی رفتیم که فیکا کنیم. توی راه طبق معمول شروع کردم به نق زدن و شاکی بودن از اینکه بیست و چهار ساعت دارم فارسی خرف میزنم و مینویسم و میخونم و اصلا محیطم انگلیسی نیست و برای همین تو درس و ارتباط مشکل دارم که ازم خواست سعی کنم باهاش انگلیسی حرف بزنم. باید بگم که علی انگلیسی اش در حد یک بومی آمریکایی هست. اولش قبول نکردم چون میترسیدم صحبت کنم. بعد ازاینکه یک هات چاکلت خوردیم و صحبتهامون گل انداخت یهو گفتم بذار سعی کنم انگلیسی صحبت کنم! و یک ساعت تمام در مورد مسائل مختلف روز صحبت کردیم و کلی چیز جدید یاد گرفتم. برام جالب بود که اصلا وضعیت اسفناک هر روزه رو در حین صجبت نداشتم لغت یادم میرفت اما صحبتم روون بود و بدون انقطاع.. وقتی تموم شد گفت به نظر من تو نسبتا خوب صحبت میکنی و من تعجب میکنم که میگی نمیتونی بهتره این نمیتونم رو بندازی دور!
شب خیلی خوبی بود، هم صحبتهای خیلی خوبی داشتیم، هم اینکه انگلیسی حرف زدم و دیدم انقدا هم که فکر میکنم بی عرضه نیستم و باید کمی اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و سعی کنم بدون ترس صحبت کنم و هم اینکه کمی استراحت مفید بعد از این روز فشرده لازم بود مخصوصا که فردا و پس فردا روزهای وحشتناکی رو از نظر درسی پیش رو دارم.
4 اکتبر امتحان پایان ترم دارم و  5 اکتبر امتحان سوئدی، در طول این دو هفته هم سه چهار تا تمرین و ریپورت که دائم با محاسبات سرو کار داره، غیر از شنبه و یکشنبه بقیه روزها هر روز از صبح تا عصر سر کلاسیم و این نامردا هم تا میتونن به ما جزوه میدن و هرچقدر هر روز بخونی باز وقت کم میاری .. یعنی فکر کنید با اینکه مهمترین عامل هدر رفتن وقتم رو کنار گذاشتم باز وقت کم میارم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

ساختمان جدید و کافی ماشین

علا در حال شناسایی زوایای مختلف ساختمان جدید دانشگاه هستیم. یعضی چیزاش عالیه و بعضی هاش نه. یعنی ساختمان قدیمی رو بیشتر دوست داریم.
امروز در اتاق کامپیوتر کلاس داشتیم 15 کامپیوتر برای 15 دانشجو.. مانیتورهای دلبر، صندلیهایی که بی شباهت به مبلمان نیستند و انقدراستاندارد ساخته شدند که در طول کلاس احساس خستگی نمیکنی. استادی که حواسش هست سر 45 دقیقه برک بده و بذاره یه هوایی تازه کنیم که مغزمون آمادگی برای ادامه بحث رو داشته باشه.
اولین کافی برک رفتیم تو اتاق غذاخوری دانشجوها.. یعنی اول فکر میکردیم اتاق غذا خوری وسط سالن مال دانشجوهاست که بال در آورده بودیم از بس هیجان انگیز بود بعد فهمیدیم اون مال اساتید و کارمندهاست  و اتاق غذاخوری دانشجوها به اون هیجان نگیزی نیست. اما خب خیلی همه چیزش تازه و مدرن بود و کلی ذوق کردیم اما هنوز خالیه، یعنی مثل  ساختمون قدیمی هر چی بخوایم نداره، اونجا بشقاب و قاشق و چنگال و چاقو ولیوان و اوادع اقسام خوراکی ها و ... وجود داشت اما اینجا باید خودمون یکی یکی ببریم و پرش کنیم! اما خوبیش اینه که ماشین ظرفشویی داره! البته هم یخچال خاموش بود هم کافی ماشین هم ظرفشویی، البته یکی یه دونه از یخچالها روروشن کرده بود من هم دیدم اینطوریه کافی ماشین رو روشن کردم و دیدم کار میکنه تازه کلی ذوق کردیم که دیدیم مجانیه! و لازم نیست پول بندازیم. خلاصه دو تا برک قهوه خوردیم و ناهار که شد دیدیم این کافی ماشین بازی در آورده. خلاصه همه دانشجوها تو صف قهوه و کار نمیکرد یا خیلی طول میداد که یه لیوان قهوه بده آخرش هم بالکل از کار افتاد! یه سری از بچه ها رفتن و از غذاخوری اساتید قهوه برداشتن و من رفتم سراغ منشی گروه. و فهمیدم ای بابا اصلا هنوز اجازه نداشتیم از دستگاه استفاده کنیم چون هنوز دپارتمان تصمیم نگرفته که چه قیمتی برای قهوه بذاره که ما پول بندازیم تو دستگاه و قهوه بگیریم! خلاصه من جا خوردم و گفتم الان نگن چرا روشن کردی؟ و حالا چون خراب شده باید جریمه بشی ؟ و اینا.. ولی خودم و از تک و تا نینداختم وگفتم اما شما باید مینوشتید که این دستگاه قابل استفاده نیست.. خوشبختانه این حرفم گرفت و طرف یه عذرخواهی هم کرد و اخرشم گفت شما نباید از قسمت اساتید استفاده کنید اما چون این اتفاق افتاده و ما باید براتون آماده میکردیم هم چیز رو و نکردیم برو قهوه از اونجا بردار..
کلاس امروز رو هم دوست داشتم و امیدوارم ادامه دار باشه این دوست داشتن.

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

روز اول درس در دانشگاه

امروز چهارشنبه است و به تاریخ میلادی 1 سپتامبر.. به نوعی اول مهر برای من!
دیروز رسما درس اصلی شروع شد. سیستم درسی اینجا این شکلیه که هر ترم دو دوره داره که در هر دوره یک درس 10 واحدی و 5 واحدی تدریس میشه. حالا وحشت نکنید ها که 10 واحده! این 10 رو باید تقسیم به چهار کنید. میشه تقریبا 2.5 واحد به جساب واحدهای ایران.. 5 هم میشه 1.5 روی هم هر ترم 8 واحد داریم! (همه اینها تقریبیه) 
درس 5 واحدیمون رو که براتون نوشتم. بیشتر حول و حوش اموزش کار تیمی و روانشناسی و فلسفه علم و... این جور چیزهاست. اما درس 10 واحدی که یه یا ابالفضل باید بهش گفت یه چیزیه تو مایه های درس رابطه آب و خاک تو رشته خودمون. یعنی همش فیزیک! نه که منم عاشق این نوع رشته هام، هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا زیادی منطقی شدم و اومدم برای مستر! و باید احساسی برخوردمیکردم و میرفتم لیسانس حقوق بشر! اما خب دیگه باز روی منطق ما در روز تصمیم گیری گل کرده بود! دیروز با مریضی شدیدم رفتم سر کلاس نمیشد که روز اول غیبت کرد. استاد اومد و شروع کرددرس دادن. دیدم خب اینها که فرمولهای آشنایی هستن فقط معنای انگلیسیشون رو نمیدونستم. یه کم خوشحال شدم. 45 دقیقه اول با اعتماد به نفس تمام شد و رسید به 45 دقیقه دوم و شروع شدن تب من! و البته نفهمیدن درسی که داده میشد! اونهایی که دردانشگاه با من بودن میدونن که من چقدر اینحور مواقع داغون میشم. نا امید از زندگی. در نتیجه وقتی اومدم خونه به این نتیجه رسیدم بدبختی بیش نیستم که هیچی از درس نمیفهمم! 
امروز ادامه درس دیروز بود 45 دقیقه لکچر داشتیم و بقیش حل تمرین! لکچر داده شد.. قانون دارسی! هیچی ازش یادم نمیومد ولی فرمولهاش که نوشته میشد یه ذره بهتر بود. هی تو ذهنم سعی میکردم درس دوران لیسانس رو یاد بیارم اخه هیچی از انگلیسیش نمیفهمیدم. حرفهای استاد و میفهمدم مفهوم درس و نه! البته خیلی هم خوب نمیگن.. نوبت تمرین شد و یه دو صفحه آ چهار گذاشتن جلومون 6 تا مسئله! منم که فوبیا مسئله دارم. اولی رو نگاه کردم جزوه فیزیک خاک دانشگاه صفحه 8 دفترم اومذ جلو چشمم.. اولین مسئله رو حل کردم البته بعد از کلی کمک گرفتن از دیکشنری! چون معنای کلمات و واخدها رو نمیدونستیم.
دومی رو دیدم نمیدونم چی به چیه. البته بهتره بگم خط اول و خوندم و به روش همیشگی دوران تحصیل در دانشگاه عمل کردم.. مسئله رو دیدی فرار کن مخصوصا اگه کلمه گیاه و ریشه توش باشه، در نتیجه سوال دوم سر خط اول ادامه داده نشد.. دیگه نشستم درو دیوار و تماشا کردم به این امید که اسیستنت بیاد و برامون یکی یکی حل کنه وتوضیح بده.. 45 دقیقه اول تمام شد و دومی هم شروع شد خبری از حل تمرین نبود فقط اسیستنت میرفت سر میزها و بچه ها سوالهاشون رو میکردن. رفتم سراغ میز نوید و همایون که مطمئن بودم همایون همش و بلده و با هاشون شروع کردم حرف زدن که چیزی فهمیدن یا نه؟ و مسئله رو چه جوری حل کردن؟ دیدم بهبه همایون که اصلا از راههایی که درس داده شده نرفته و به قول خودش همه رو از فرمولهای جزوه ایرانش حل کرده تازه اصلا هم استادها چیزی درس ندادن که من بخوام بفهمم و ....!
خلاصه امیدوار شدم و برگشتم سر میز و از اسیستنتم خواستم که دو سه تا مسئله رو برامون حل کنه و انگار حرف دل همه رو زده بودم. 
حلاصه این ها رو گفتم که اعلام کنم: درس خوندن اینجا راحت نیست! مخصوصا اگه در دوران دانشگاه و لیسانس متن انگلیسی  نخونده باشی. من از امروزباید مثل خر! درس بخونم.. وگرنه از خر هم بدتر تو گل میمونم! اینها همه یعنی اینکه برخلاف تصورم که اینجا به دلیل سرعت بالای نت میتونم زمان بیشتری صرف نوشتن و خوندن وبلاگ کنم باید ساعتهایی که کلاس ندارم بشینم و درس بخونم. 


راستی این شهر هنوز نتونسته جذبم کنه. بیشتر شبیه یک روستای بزرگه! حالا در موردش باز هم مینویسم.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

کار گروهی ، اصل تحصیل و کار در سوئد

یکشنبه صبح رفته بودم دورو بر خونه یک قدمی بزنم و کمی با محیط آشنا بشم. به نظر من اینجا یه جنگله که توش یه چند تا خونه ساختن برای اینکه دائم باید از بین جنگل رد بشی. البته حس قشنگیه. مخصوصا اگه جنگل دوست باشی. شاید  هرگز فکر نمیکردم روزی برسه که از بین جنگل رد بشم و نترسم و احساس امنیت کنم. من این مسئله رو باید هزار بار ازش بنویسم.. اخه نمیدونید چه حس زیباییه وقتی امنیت رو حس میکنید. 
داشتم میگفتم، صبح قدم زنان از خیابون اصلی رفتم و بعد از دل جنگل رد شدم. البته مسیر جنگلی خیلی خیلی کوتاهه و فورا دوباره به خیابون میرسی. از کنار یه زمین فوتبال رد شدم که بچه ها داشتن توش بازی میکردن و چیزی که برام جالب بود این بود که در یکی از تیمها یک دختر بازی میکرد. و این اولین باری بود که میدیدم دختری با پسرها فوتبال بازی میکنه چون اینجا دخترها تیم خودشون رو دارن و پسرها تیم خودشون رو.
امروز دوشنبه روز اول دانشگاه بود. برنامه درسی امروزمون همش معارفه بود. معرفی کلی کورس این ترم، معرفی کلی رشته و یه درس دیگه.
کلاس اول به معرفی خودمون ، علت اومدنمون به این دانشگاه و انتخاب رشته، و علایق شخصیمون گذشت. حتی استادهامون هم اومدن و از علایقشون گفتن. اما قسمت قشنگش اینجا بود که ازمون خواستن 5 انگیزه ادامه تحصیل در سوئد و 5 نگرانی و دلواپسی مون رو در این رابطه بنویسیم. وقتی همه نوشتیم گفتن حالا دو نفر بشین و با هم در این مورد صحبت کنید و مشترکاتتون رو بنویسید. بعد از اون گفتن شش نفر بشید و با هم صحبت کنید و باز مشترکات روبنویسید. در نهایت هم باید 5 مورد مشترک از هر کدوم رو برای هر گروه مینوشتیم. و اینجوری تمرین کردیم که چطور در یک گروه همه با هم کار کنیم و ابراز عقیده کنیم.
اینحا ادم جرات حرف زدن پیدا میکنه منی که در دانشگاه خودمون حتی اگه چیزی رو میدونستم از ترس اینکه غلطه جواب نمیدادم اینجا چرت و پرت هم به ذهنم برسه میگم چون تشویق میشی و مشارکت در بحث هم یه جورایی اجباریه. کلاس عصرمون هم همینطور بود. یه بازی هوشی بهمون دادن که باید براساس مدلی که بهمون داده شده بود یک صندلی و یه بیل میساختیم. و خب بر اساس اون مدل هیچ جور نمیشد تا اینکه بلاخره یکی از بچه ها درست کرد. استاد ازش خواست دوباره درست کنه و اون در دفعه دوم در زمان کوتاهتری درستش کرد. حالا این وسط استاده کلی باهامون شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد بماند. بعد از تموم شدن گفت حالا چهار نفر بشید و ببینید کجای کارتون اشکال داشت و پیغام این بازی چی بود؟ خلاصه هر کدوممون یه چیزی گفتیم و در نهایت استاد سه مورد رو نوشت. یکی اینکه هر کاری در دفعه دوم راحت تر انجام میگیره پس سعی کنیم هر چیزی رو دوبار بخونیم. دو اینکه خواندن از روی مدل (یا صرفا الگو برداری) رو دور بریزیم چون همیشه درست در نمیاد و بهتره که خودمون خلاقیتمون رو به کار بندازیم و سوم اینکه بخاطر کار گروهی از استعدادهای مختلف استفاده میبریم. امروز تمامن استادمون داشت از گروه و کار گروهی حرف میزد. میگفت اونقدی که شما تو گروه از همدیگه چیز یاد میگیرید ما معلمها نمیتونیم بهتون یاد بدیم.
اینجا همه چیز یعنی گروه. یکی از دلایلی که به نظرم در کشورهای غربی حزب معنا داره ، و کار حزبی و گروهی درست انجام میشه اینه که از بچگی تا بزرگسالی در تمام مراحل اموزشی کار گروهی آموزش داده میشه چیزی که در ایران معنا نداره. تازه یادمه که همیشه توکلاسهای مدرسه و دانشگاه تاکید میشد مشورت نکنید!