از دکتر بازی های دوران بچگی که بگذریم مثل
بسیای دختران هم نسلم از سکس و رابطه جنسی ترس داشتم و یا حتی در زمانی بیزار
بودم. این بیزاری تا اواسط بیست سالگی همراه من بود. از اواسط بیست سالگی ، با گسترش دسترسی به اینترنت و بحثها و جدلها نگاهم به سکس و رابطه
جنسی بهتر شد اما تحت تاثیر فرهنگ غالب در
جامعه این رابطه را فقط در ازدواج جایز میدانستم. اما هرچه بیشتر میخواندم نظرم
بیشتر عوض می شد تا جایی که در اواخر دهه بیست سالگیم به این نتیجه رسیده بودم که
ازدواج هم نشد مهم نیست ولی حتما باید عاشق باشم. مسئله این بود که " باکره
" بودن و چگونه از دست دادنش برایم بسیار مهم بود. اینکه "کِی" باید چنین
چیزی را از دست داد و با "چه کسی" خیلی ذهنم را درگیر میکرد. انگار که
نقشه بزرگترین گنج دنیا را دارم و باید یک شخص بسیار لایق پیدا شود تا به او
اعتماد کنم و نقشه را به دستش بسپارم. مطالعات بیشتر درباره حقوق زنان از ارزش و
اهمیت این گنج کم کرد تا جایی که تبدیل شده بودم به کسی که مدام این فرهنگ را نقد
میکند اما در نهایت نمیتوانستم به راحتی از دستش خلاص بشوم، خانواده را چه
میکردم؟اگر یکی از همان خواستگارها که بخاطر اسم ورسم مادر وپدر به سراغم میامدند
همسرم می شد و میفهمید باکره نیستم و باعث شرمساری خانواده ام می شدم کدام نظریه
فمینیستی به داد آنها میرسید؟ و هزار سوال که بیشتر مربوط به خانواده و آبرو بود
مانع هر گونه رفتار خارج از عرفی می شد. به مدت یک سال با مردی اشنا شدم، با اینکه علاقه مند شده بودم اما مطمئن بودم هرگز این
علاقه مندی از حد چت فراتر نخواهد رفت. علاقه مندی من به این مرد از جنسی متفاوت
بود، او برای من کاملا حذابیت جنسی داشت. عکسهایش را میدیدم احساس میکردم من دلم
میخواهد یک بار با او عشق بازی کنم اما من در ایران بودم و او در کشوری دیگر! وقتی
مهاجرت کردم کماکان فاصله بسیاری بین ما بود اما به طور اتفاقی در یک سفر موفق به
دیدار شدیم. دو روز تمام مثل دو دوست همراه بودیم ، بنا به دلایلی من به خودم
اجازه نمیدادم میل و نیازم را با او در میان بگذارم. دو روز و دو شب شراب به شراب
زدیم و بحث کردیم، برایش از دنیای امروز ایران و نسل خودم میگفتم و او راهنماییم
میکرد چطور از پس مهاجرت بر بیایم. اخرین شب وقتی اتوبوس را از دست دادم و به محل
اقامتم نرسیدم با او به هتلش رفتم، باز شراب خوردیم و بعد دم دمای صبح بود که به خواب رفتیم. در وسطهای
خواب نوازشهایش را حس کردم و حریصانه به عشق بازی با او پرداختم. اولین بار بود که
بی دغدغه و استرس تن به مردی داده بودم. یادم میامد تنها رابطه نصفه نیمه ام با
پسری در ایران با لحظه به لحظه استرس همراه بود. او لب میبوسید و من نگران بودم
باکرگیم از دست نرود! انقدر که حواسم به این بود که مبادا اتفاقی بیفتد لدتی از
نوازش و بوسه نمیبردم. اما این بار هیچ استرسی نداشتم و گذاشتم پیش برود بی آنکه
چیزی بگویم. صبح که شد به ملافه ای که روی زمین افتاده بود نگاه کردم، با تعجب پرسیدم
: ما سکس کامل داشتیم؟ گفت: منظورت چیه؟ یادم افتاد این برای جوانان ایران معنی
دارد نه برای کسی که سالهای سال در خارج از ایران زندگی میکند. پرسیدم : پس چرا من
نفهمیدم، نه دردی، نه فشاری! خندید گفت: چون مهم نبود برات! ملافه رو برداشتم و به
خون قرمزی که تمامش را پوشانده بود نگاه کردم. خونی به این قرمزی ندیده بودم و
برخلاف شنیده هایم از دوستانم که میگفتند فقط چند قطره خون است انتظار آن همه خون
روی ملافه را نداشتم. و تعجب میکردم که چطور این همه خون از من رفته و من نفهمیدم!
ملافه را نشانش دادم و گفتم: اگر ایران بودم و دیشب شب اول ازدواجم بود خانواده ام
سربلند ترین خانواده میشند از پاکدامنی دخترشان!
ملافه را پرت کردم و بوسه هایم را شروع کردم و خندیدم به تمام نقشه هایی که برای
این شب خاص داشتم. روزی که دیگر باکره نبودم فرقی با روزهای دیگرم نداشت!