‏نمایش پست‌ها با برچسب روزهای مهاجرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزهای مهاجرت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

اسکناسهای سوئد

از اکتبر ٢٠١۵ اسکناسهای چاپ جدید در سوئد پخش خواهند شد. در مجموع شش اسکناس ٢٠-۵٠-١٠٠-٢٠٠-۵٠٠-١٠٠٠ کرونی است که سه اسکناس زنان تاثیرگذار سوئد و سه اسکناس مردان هستند. 
در گذشته ۵ اسکناس بوده که تصاویر افراد سر‌شناس کشور فرهنگی- سیاسی- تاریخی بر آن نقش بسته بود.



اسکناس بیست کرونی "سلما لاگروف" نویسنده مشهور سوئدی و اولین زن برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۰۹، اسکناس ۵۰ کرونی "ینی لیند"خواننده اپرا در قرن ۱۹، اسکناس ۱۰۰ "کارل فون لینه"، پدر گیاه‌شناسی و بنیانگذار سیستم طبقه بندی گیاهان و جانوران، اسکناس ۵۰۰ کرونی "کارل ششم"، شاه سوئد در سالهای ۱۶۹۷-۱۶۶۰ و اسکناس ۱۰۰۰ کرونی  "گوستاو واسا"، اولین شاه بعد از استقلال سوئد و بنیانگذار سوئد مدرن.



اما در اسکناسهای جدید چهره‌های ماندگار و فرهنگی قرن بیستم که هم در سوئد و هم به صورت بین المللی شناخته شده اند را می‌بینیم. 



زنان نقش بسته بر اسکناسهای جدید "آسترید لیندگرین"، نویسنده مشهور سوئدی (مجموعه‌های پی پی جوراب بلند) بر اسکناس ٢٠ کرونی، "گرتا گاربو" (هنرپیشه زن سوئدی، کاندیدای سه دوره از اسکار برای نقش اول بازیگر زن و دریافت کننده اسکار به پاس سال‌ها فعالیت هنری در١٩۵۴) بر اسکناس ١٠٠ کرونی، و "برییت نیلسون" (خواننده اوپرا) بر اسکناس ۵٠٠ کرونی، می‌باشند. 

از مردان، "اورت توبه" (نویسنده و شاعر) بر اسکناس۵٠ کرونی، "اینگمار بریمان (برگمان)" (کارگردان و فیلمساز مشهور سوئدی) بر اسکناس دویست کرونی،، "داگ هامارشولد" (اولین دبیر کل سازمان ملل که تاثیرات بسیاری برای صلح داشت) بر اسکناس ١٠٠٠ کرونی نقش بسته‌اند. 


پشت اسکناس‌ها چه قدیم و چه جدید مناظری از سوئد هست که معمولا ارتباطی هم با شخص روی اسکناس دارند. 

از نشانه‌های بارز تمدن، فرهنگ و دموکراسی همین اهمیت دادن به شخصیتهای فرهنگی و تاریخی، با هر جنسیت و مناظر یک کشور است.


پی نوشت: در شبکه های مختلف اجتاعی صفحه درست کردم اینطوری همه مخاطبها در هرجایی فعالترند میتونند دنبال کنند.
فیس بوک ، گوگل پلاس و اینستاگرام 

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

از زادگاه به پناهگاه

5 سال پیش در همین ساعت وارد فرودگاه امام شدم تا پرواز کنم به سمت سرنوشت جدیدی که نمیدانستم چگونه خواهد بود. دوستانم پیش از من در فرودگاه بودند، تمام مسیر تا فرودگاه خودم رانندگی کردم و سعی میکردم عادی جلوه کنم.  آخرین خاطره من از ایران خاطره خوبی نیست، برخوردهای زننده ماموران زن بازرسی کننده، مسئول کشیدن بار،  مامور مهر خروج زننده همه و همه باعث شد با نفرتی بی بدیل از کشور خارج شوم. میدانستم حداقل تا پایان دوره تحصیل به ایران سفر نخواهم کرد اما فکر نمیکردم این سفر نکردن به 5 سال بکشد. هنوز تصویر بلند شدن هواپیما و فاصله گرفتنش از شهر دوست داشتنی ام واضح است. بغضی که شکست و ترانه هایده که زیر لب میخوندم:
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ، خداحافظ
 روزهای خوبت بگو کجا رفت
 توقصه ها رفت یا از اینجا رفت.
انگار که اینجا هیشگی زنده نیست
گریه فراون جای خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر دلا از هم دور
روزا مث شب شبا سوت و کور
همه عزادار سربه گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ خداحافظ

هواپیما دور و دورتر شد و تهران ریز و ریز تر و ایران هم. سه ساعت بعد استانبول بودم و چندین ساعت بعد حوالی ظهر 18 آگوست وارد فرودگاه آرلاندا شدم. همان لحظه اول باد سرد استکهلم سیلی جانانه ای زد که یادم باشد اینجا زندگی آسان نخواهد بود.
5 سال از آن روز گذشته، 5 سال از آن هواپیما که دور و دورتر میشد و تهران ریز و ریزتر و ایران هم. هرچه میگذرد فاصله بیشتر میشود و ایران محوتر و محوتر. خاطرات ته کشیده اند، خیابانها و کوچه های پرخاطره ام یا نیستن، یا خراب شده اند یا تغییر کرده اند و خودم هم و آدمها هم. 5 سال اینجا هم تغییر کرده، اوپسالا شباهتی به روزهای اولی که امدم ندارد، ساختمانهای بسیاری را تغییر داده اند، مدرن سازی ساختمانها به اینجا هم رسیده و حالا هر نقطه شهر یک ساختمان تمام مدرن هست که به مذاقِ منِ قدیمی پسند خوش نمیاید.
 5 سال از آمدنم به سرزمین جدید میگذرد. حالا دیگر جدید نیست، حالا برایم حس وطن دارد هرچند وطنم نیست. هر روز بیشتر از قبل بهش عادت میکنم و هر روز بیشتر از قبل به بدیهای اندکش پی میبرم. با آداب و رسومش به سختی اما خو گرفته ام.با فرهنگش کم کم اخت شده ام، زبان سختش که اول برایم زشت و زننده بود حالا دوست دارم. رفتار اجتماعی مردمانش را دوست ندارم اما کم کم دارم شبیهشان میشوم.  5 سال گذشت و من در کنار سختی هایی که در زندگی میکشم اما چیزهایی دارم که هرگز در ایران نداشتم، کرامت انسانی، حق شهروندی، هویت زن بودن، امنیت و آرامش. هرجور فکر میکنم برای همین چند چیز من باید مدام ممنون سوئد باشم، کشوری که کشورم نیست، زادگاهم نیست، اما پناهگاهم شد و بیشتر از کشور خودم به من اعتبار و حق داد.
امشب حوالی ده شب، با لباس تابستانی، سوار بر دوچرخه بودم. دامن بخاطر وزش باد بالا رفته بود، مسیر خلوت و از دل جنگل بود و من بی هیچ هراسی، بی هیچ نگرانی ، آواز خوان و آرام پا میزدم و از وزش باد لای مو و گردن و دست ها و پاها، از حس امنیت و سکوت حاکم لذت میبردم. خیلی هم اتفاقی میخواندم:
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی اسم و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله

۱۳۹۴ خرداد ۶, چهارشنبه

پرنده های مهاجر

حالا دیگر ساعتهای خیلی جاها را حفظم. از ملبورن و بریسبین، تا ایالتهای مختلف آمریکا و کانادا، و فنلاند و انگلیس که هر کدام یک ساعت جلو و عقب تر از من هستند. باید ساعتها را  بلد بود که اگر دلت یهویی ترکید، خواستی با دوستی در آن سوی قاره ها صحبت کنی موقع خوابش نباشد یا موقع کارش! مهاجرهای قدیم راحت بودند، فقط لازم بود ساعت ایران را بدانند. بجز خودشان همه کَسِشان ایران بودند. اما هم دوره ای های من، همه باید چندین ساعت بلد باشند. همه کَسِشان پخش و پلا هستند در دنیا! 
خانواده ای میشناسم که سه فرزند دارد، یکی آمریکا، یکی استرالیا و دیگری اروپا! قبلنها حداقل اگر خانواده ای فرزندانش همه با هم مهاجرت میکردند یک جا میرفتند. اما حالا یک مادر و پدر پا در هوای ساعتهای متفاوت فرزندانشان هستند. و چشم انتظار دیدن.. 
به روزهایی فکرمیکنم که همه در ایران دور هم بودیم. وقتی بیست ساله بودیم تقریبا هیچ کس از بین ما به رفتن فکر نمیکرد. به رفتن دیگری هم فکرنمیکرد. مهاجرت برای خانواده ها بود انگار، یه عده که همه زندگیشان را میفروختند تا بروند جایی بهتر. همان موقع هم همیشه در مجلات هفتگی و ماهانه صفحه اخرش چیزی بود تو مایه های "به دنبال سراب" که ته تهش، هرکس مهاجرت میکرد یا معتاد میشد، یا ایدز میگرفت، یا مشکل روانی پیدا میکرد و یا زندگیش از هم پاشیده می شد. 
حالا ما میدانستیم همه همه این طور نیستند، به هر حال در هر خانواده ای حداقل یک نفر خارج ازکشور بود، و از قضا آدم موفق، اما داستانهای زیادتر همیشه بود که تصور کنی مهاجرت یعنی ظرفشویی ، زمین شوری، کله سیاه بودن، بی اعتبار بودن، تحقیر شدن و یا اگر خیلی پول داری افتادن به ورطه فساد! 
آن زمانها جوان بودیم و امیدوار، اصلا تصور نداشتیم آرامش و رفاه چیست؟ کرامت انسانی، هویت و انسانیت، برابری، احترام، اعتبار، همه اینها را نداشتیم و فکر میکردیم داریم. سرخوش بودیم، امیدوار بودیم که پایان شب سیه سپید است. تو ساعتهای خلوتیمان برای آینده نقشه میکشیدیم، با غرور گلو پاره میکردیم: دوباره میسازمت وطن! و این دوباره ها هی تکرار شد و تکرار شد و ساخته نشد آن وطن مگر در ظاهر دل انگیز! 
همه چیز انجا آمریکایی است مگر دموکراسی اش! بهترین ساختمانها، جدید ترین امکانات، پیشرفته ترین تجهیزات، پاساژها و فروشگاه ها، رستورانهای فراوان با غذاهای بین المللی، کافی شاپها با کوکتیل های بی الکل، به جای بار! دیسکو های زیرزمینی، پارتی های هفتگی که نقش همان نایت کلابهای آمریکا و اروپا را بازی میکنند، انواع و اقسام برند و ... اما دریغ از کرامت انسانی، دریغ از حقوق شهروندی، دریغ از هویت، انسانیت، و ساخته شدن وطن به معنای واقعی! رشد روز به روز" یا با منی یا بر منی" ، توجیه وسیله به نام هدف، مگس بازی گرد شیرینی، بادمجان های دور قاب، مجیزگوی قدرت و تقبیح کننده مخالفین آن قدرت! دزدی های آشکار، کینه های و شکاف طبقاتی که بیشتر و بیشتر می شود، دعواهای قومیتی که کم بود و بیشتر مشکل قوم و دولت بود اما حالا به ملت هم سرایت داده شده. "تو فارسی خفه شو، ای تجزیه طلب خائن، آمریکایی جنگ طلب، سبز الهی قاتل، مزدور جمهوری اسلامی، نوکر اسراییل"  اینها حداقل نمونه های بحثهای فیس بوکی است در نظر مخالف که ما بهم تقدیم میکنیم. ما یعنی همان هم دوره ای هایم، همان ها که برای آینده خود و وطن نقشه میکشیدیم و گلو پاره میکردیم: دوباره میسازمت وطن! 

ساعتها را باید حفظ باشم، مریم و صبا 8 ساعت جلوتر هستند، نگار 9 ساعت عقب تر، امیر و کاویان 6 ساعت ، گلناز 1 ساعت، مامان و بابا 2.30 جلو هستند، بچه های گروه فمینیسم هم 6 ساعت عقبند! نوید و شکوفه 8 ساعت! و من در این حوالی، به روزهایی فکر میکنم که همه ما ساعتهایمان یکی بود! آرزوهایمان هم، همه ما میتوانستیم در آن کشور موفق و مفید باشیم، پزشکان خوب، مهندسان پرکار، محققین با سواد ، جامعه شناسان و کنشگران پر اعتبار اما آنجا راه ها را بستند، محدود کردند، و حالا همه آن چیزها را جایی دیگر هستیم. نه تمام عمر ظرفشور شدیم نه زمین شور، نه معتاد، نه ایدز گرفته، نه خانواده های از هم پاشیده! همه شدیم همه آنچه که در ایران آرزویش را داشتیم، انجا هم بودیم اما نه به اعتبار و امنیت اینجا. سختی های اینجا را با دل و جان میخریم، گاهی یک تبعیضی میبینیم اما نه به اندازه تبعیضهای هر روزه جایی به نام وطن! ما مهاجریم، برای ساکنین این کشورهای مقصد ما همیشه یک مهاجریم، اما نمیدانم چرا آنقدری که من مهاجر از هموطنان غیر مهاجر طعنه و کینه میگیرم از این غربی موبور نمیگیرم؟
ما اینجا باید ده برابر تلاش کنیم برای رسیدن به نقطه ای که یک سوئدی، آمریکایی، کانادایی، استرالیایی ،ایتالیایی، آلمانی و .. هست. اما به هر حال میرسیم به آن نقطه! ما امنیت داریم، کرامت انسانی داریم، ما حق شهروندی داریم، ما میتوانیم مسئولین کشور جدید را نقد کنیم، ما میتوانیم فعالیت اجتماعی داشته باشیم، ما نمیدانیم پلیس سایبری چیست؟ گشت ارشاد چیست؟ ما نمیدانیم زندان های شهر کجاست؟ ساختمان بزرگ اداره پلیس را فقط برای خبر دادن گم شدن چیزی یا دزدیده شدن چیزی میرویم. ما اینجا نیروی خودسر نداریم، ما اینجا حق انتخاب پوشش داریم، حق انتخاب مذهب، حق انتخاب سبک زندگی، حق انتخاب زبان مادری، حق انتخاب تعیین ملیت، ما اینجا "حق" داریم. 
هم دورهای های من سرخورده شدند از آن کشور، همه زحمتهایشان را رها کردند و گذاشتند تا دوره های بعد با خیال راحت از انها استفاده کنند بدون اینکه بفهمند اگر امروز آنها میتوانند درسی بخوانند که میخواهند، کاری بکنند که میخواهند، لباس پوشیدنشان فرق کرده باشد، روابط انسانیشان آزاد تر شده باشد و ... بدون ما و زحمتهایمان ممکن نبود،. بدون ما و تابو شکنی هایمان! 

اختلاف ساعتها را باید حفظ بود، حالا باید با هم دوره ای از زندگی روزمره اینجا گفت و از برنامه ریزی های نسبی برای آینده. شغل بعدی، خانه بعدی، شهر بعدی! حنس دغدغه هایمان فرق کرده، حالا هنوز هم با هر انتخابات منتظریم وضعیت تغییر کند، اما در حد تغییر مالیات، یا شرایط مهاجر پذیری نه حسرت ازادی بیان و روزنامه توقیف نشده و زندانهای بی زندانی سیاسی و عقیدتی وقومیتی!

این ماییم، مایی که دهه سی زندگیمان را( اول، میانه و آخر) میگذرانیم . درست همسن انقلاب! ما بچه های انقلابیم که در انقلاب خورده و نشخوار شدیم! و در کشورهای ضد انقلاب سرپا و جان دار. ما پرنده های مهاجر!



پی نوشت غر آلود: 

اینجا نوشتن مشکلات خودش را دارد. فونت فارسی متنوع ندارد. همین یک مدل هست که من اصلا برای وبلاگ نویسی نمیپسندم. میکروسافت هم فونت فارسی ندارم برایش. همان دیفالت تعریف شده خودش هست که میشود همین! این وقتی میاید روی صفحه خیلی زشت است. یا باید سایز نرمال انتخاب کرد که ریز میشود یا این سایز که خیلی درشت است!! 
این هم از مصائب نوشتن در سرویسهای غیر ایرانی. لعنت به اختلالات پرشین بلاگ!
بلاگفا هم که انگار هنوز درست نشده است. 
هیچ جوری با اینجا ارتباط برقرار نمیکنم با اینکه امکانات فوق العاده ای دارد. اصلا آن قسمت نظرات که نیست حالم گرفته میشود. 

بگذریم، باید  غرهایم را میزدم. 

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

مهمان و توافق

مهمان داشتم. مهمان هایی بی آزار و خیلی میزبان تر از من. اینکه مهمان خودش غذا بپزد، میز آماده کند، خودش جمع کند، ظرفها را بشورد، خانه را تمیز کند، یخچال را تمیز کند، لباسهایت را تا کند و ... شاید خیلی خوب باشد. یعنی خیلی حس خوبی میدهد که میبینی همه چی سر جایش است اما از طرفی حس میکنی اختلال بدی در سیستم زندگیت افتاده انقدر که در آخرین باری که مهمان قصد در آوردن روکش پتو ها را داشت، با صدای کمی بلند و تحکم آلود گفتم: نمیخواد، خودم در میارم!

چند روز را با کودکی ده ساله سپری کردم و فهمیدم این روزها چقدر والدین بودن سخت است. مخصوصا اگر تک فرزند باشد. تقریبا هیچ لحظه ای از آنِ خود نداری. هیچ برنامه ای با میل تو نخواهد بود. شانس آوردم کودک بسیار حرف گوش کن بود و بسیار مهربان و باهوش وگرنه کلافه ام میکرد. دوباره فوبیای بچه داشتن به سراغم آمد. آیا روزی میرسد که من بتوانم از وقتهایم بزنم برای بچه ام؟

بیانیه ای خوانده شد، تفاهمات نسبی صورت گرفت و همین که مردم فکر کنند دیگه شرایط سخت تمام شد برای یک عده کافیست. اما همین دو روز تاثیر بی تفاوتی ها را دیدیم. وقتی پای اقتصاد به میان بیاید دیگر مسائل از اهمیت خارج می شوند. الان دور دور "ظریف ظریف" است، حق و حقوق زنان باشد برای وقتی دیگر. زندانی سیاسی؟ خب میخواست حرف نزند! کاش اقتصاد در دنیا وجود نداشت!

دوباره حس نه اینجا نه آنجا به سراغم آمده. من کجاییم؟


۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

یادش بخیر، زمستان برفی!

هوا بالاخره کمی زمستانی شد. امروز بیدار که شدم دیدم هوا روشنتر شده، در حالیکه قاعدتا باید تاریکتر می بود. به سمت بالکن رفتم و دیدم روی زمین یک لایه باریک برف نشسته! کمی بیشتر دقت کردم دیدم برف ریزی میبارد. کم کم درشت شد و شدت گرفت. اگر مثل دو سال پیش و هوای نرمال سوئدی باشد باید همینطور یک ریز درشت ببارد، دو سه روز ببارد تا در نهایت مدتها برف روی زمین باشد. اما، چشمم آب نمیخورد! از ماشینهای شن ریز و برف روب هنوز خبری نیست، شاید این یعنی هنوز برف جدی نیست. تنها اثرش روی اتوبوسهاست و ترافیک! سوئدیها کماکان با دوچرخه رفت و آمد میکنند و احتمالا کمی هم زودتر از خانه هایشان بیرون میزنند که سر موقع به محل کار یا مدرسه برسند. اَپِ اتوبوس را چک میکنم، روی ساعت تمام اتوبوسها تاخیر خورده، این یعنی امروز روز تخمی ای خواهد بود! به دانه های برف نگاه میکنم، ریز و ریز و ریز تر میشوند. اتوبوس آمد، دیگر برف نمیبارد. سر چهار راه اصلی شهر پیاده شدم که اتوبوس دیگری بگیرم. خورد توی ذوقم. یادِ حِیرَتم در اولین زمستانِ اینجا افتادم! متحیر بودم از اینکه همه چی تمیز است، حتی برفی که باریده. از خیابانهای برفی گلالود خبری نبود. تمیز و شیک و پیک! برفها سفید بودند بی هیچ لکه ای! امروز، خیابان شبیه روزهای برفی ایران است. یک لایه برف گِل آلود سرتاسر زمین را گرفته! اینجا هم دیگر برف قشنگی ندارد! اینجا هم دارد به نوستالژی تبدیل میشود. نوستالژی "یادش بخیر چه روزهای برفی خوبی بود"!
نوشته شده در ٩:۴٧ دقیقه صبح

ساعت 00.00 : تا شب همه برفها آب شدند. هم هوا گرم بود و هم باران زد. صبح فردا بیچاره ایم چون همه جا یخ میبندد.. واقعا باید گفت: "یادش بخیر چه روزهای برفی خوبی بود!"


28 اذر 1393
19 دسامبر 2014

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

شمای کلی سفر

نمیدونم از کجا شروع کنم. سفر به رُم اصلا شبیه چیزی نشد که پیش بینی کرده بودم. چیزی فراتر بود. یک سفر پر از عشق و حال، پر از هیجان و پر از سورپرایز.
اصلا ذهنم برای نوشتن متمرکز نمی شود. باید ببینم از کجا بنویسم و از چه؟ آیا هر روز را بنویسم یا فقط بعضی نکات؟ اما نه بهتر است تیتر درست کنم به عنوان دستاور کلی این سفر:

1-     در عقاید فمینیستی ام باید تجدید نظر کنم
2-     در نظریاتم نسبت به ایتالیا و مردمان ایتالیا باید تجدید نظر کنم
3-     به شکاف عظیم خودم و شرابط ایران پی بردم
4-     مهاجرت بزرگترین و بهترین تصمیم زندگیم بود
5-     متفاوتم!
6-     یکی را دوست میدارم اما ...

از 1 شروع میکنم. بله در این سفر من فهمیدم " نه همیشه نه نیست" . فهمیدم دلم برای توجه مردان و تعریفشان تنگ شده بود. فهمیدم گاهی اوقات میشود مسئولیتها را انداخت روی دوش یک مرد و مطمئن بود از بودنش و حمایتش و برای چندی لذت برد از ملکه بودن، بی مسئولیت بودن و در عین حال فرمانده بودن

2- تو این سفر کمتر متلک شنیدم! - تقریبا نشنیدم- کمتر مردی حس نگاه جنسیت زده بهم اد، کمتر تبلیغات سراسر جنسیتی دیدم. تو این سفر فهمیدم اینکه آدمها بهم توجه کنند، کاهی اوقات تیکه بیندازند و حرف هم رو بفهمن نوعی زندگی اجتماعی است که لازم هست. فهمیدم اینکه سر صحبت رو بی هیچ دلیلی باهات باز میکنند و از زمین و زمان حرف میزنند همیشه هم چیز بدی نیست که هیچ لازمه زندگی احتماعی است. این بار ذوق میکردم وقتی به هر زبانی میخواستن باهات ارتباط برقرار کنند و صمیمیت داشته باشند. دقیقا چیزی که دفعات اول تو ذوفم میزدم و دلیلش هم این بود که این رفتار شبیه ایرانی هاست و من فرار کرده بودم چون بیش از حد بود. برای همین رفتار سرد و خالی از عاطفه سوئدی ها جذاب بود اولش. اما حالا که اوردوز کردم متوجه شدم در اندازه کافی رفتار ایرانی یا ایتالیایی لازم هست. - نه بیش از حد

4،3و 5- این ها را باید درباره اش یک پست مفصل بنویسم.


6-رم... میدونستم رم یعنی زنگ خطر. نیازی به توضیح نیست.


23 اذر 1393
14 دسامبر 2014

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

اورژانس

اورژانس
اورژانسِ بیمارستان تخصصی و آموزشی اوپسالا.
برای رجیستر شدن نمره برمیدارم. سه نفر قبل از من هستند. ۴۵ دقیقه بعد صدایم میکنند برای رجیستر شدن. پرستار شرح حال میپرسد. کمی بیشتر خودم را به بی حالی میزنم شاید زودتر بفرستنم برای آزمایش. اخرش میگویم: راستش من فردا عازم سفرم. خیلی سفر مهمیه. لطفا همه آزمایشهای لازم رو بکنید که خیالم جمع باشه. جوابی نداد.
باز ۴۵  دقیقه بعد؛ اسمم را صدا میزنند. به یک اتاق پر از برانکارد وارد شدم. برای اولین بار بود در چنین فضایی بودم. پیچِشِ معده بیشتر شد (آی ی ی ی). پرستار من را روی تخت خواباند.
- از الان اجازه نداری آب، یا چیزی بخوری. سیگار و اسنوس هم استفاده نمیتونی بکنی.
با دستگاه فوق پیشرفته ای که تا به حال ندیده بودم فشار خون گرفت.
-باید آزمایش خون بدی.
یاد ترسهایم افتادم.
- من میترسم!
لبخند پرستار.
سرم را برمیگردانم. سوزن را میزند و چهار لوله خون میگیرد.
- خوبی؟
- اوهوم
سوالات مرسوم را میپرسد! جواب نود درصدش "نمیدونم " بود. آخه مگه من بیکارم هر بار بعد از توالت نگاه کنم ببینم عادی است یا نه که اولین سوالشان این باشد: تو مدفوع یا ادرارت چیزی ندیدی؟!
فشار خوب بود. باید میرفتم برای ازمایش ادرار. همینطور که روی برانکارد بودم من را بردند در کریدور و  اتاقی که رویش نوشته بود جراحی!
- برو ازمایش ادرار بده
میرم و برمیگردم روی تخت ولو میشوم. اَنجِکتور هنوز روی دستم هست و درد میکند. دستم را نمیتوانم تکان دهم. دراز میکشم. به فواصل پیجش ها دقت میکنم. تقریبا هر ده دقیقه یک بار بیست سی ثانیه ای میگیرد. درِ اتاق باز است و رفت و آمد پرستارها را میبینم. چراغِ بالایِ سرم شبیه چراغ جراحی نیست. فکر کنم اسم اتاق را اشتباه خوانده بودم. ۴۰ دقیقه نگاهم به سقف میماند. دکتر میاید. خودش را معرفی میکند. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد دستهای خالکوبی شده اش هست. کتش را در میاورد ، جای دیگر دیده بودمش شک نمیکردم یک پانک تا شش کلاس خوانده است، اما یک دکتر بود. معاینه را شروع کرد.روی معده را فشار داد. سمت راست درد میگرفت.  توی ذهنم: آپاندیس سمت راسته، حتما آپاندیسیت هست!
معاینه های معدی ای تمام شد و دکتر انگشت را وارد ماتحت کرد برای معاینات مقعدی. بعدش گفت دوباره میاد.
- چی میتونه باشه
- الان نمیتونم بگم شاید ( یه چیزی گفت به سوئدی که نفهمیدم) باشه.
- چی هست میشه به انگلیسی بگی؟
فکر میکند اما یادش نمیاد. یه سری توضیح داد، به نظرم  کیسه صفرا را میگفت.
مبهوت به سقف نگاه میکنم. اگر بیاید و بگوید آپاندیس یا کیسه صفرا نیاز به جراحی داره و باید بلافاصله عمل بشم چه کار کنم؟ بی اختیار بهش گفتم: من اینجا تنهام.کسی و ندارم!
فکرا هجوم آوردند: بخوام عمل بشم به کی زنگ بزنم؟ اول به فاطی زنگ میزنم.. نه ، نه ناهید! اما اونا سرکار هستند. آموروزو !میگم بیاد. ولی نه اون که نمیتونه بیاد. همون ناهید از همه بهتره. فاطی هم خوبه بالاخره پرستاره. از بیهوشی بدم میاد. اگه به هوش نیام چی؟ لاپروسکوپی بهتره. اما یهو میروم به سالها پیش، وقتی در شرکت تجهیزات پزشکی کار میکردم. چقدر از اشتباه دکترها میگفتند، دکتر لاپروسکوپی کرده بود همه امحاء و اعشاء را بیرون کشیده بود! اگه اینها بلد نباشن چی؟ دکتراشون همه همسن خودمن. سابقه ندارن که! میرم ایران عمل کنم! اما هزینه عمل اینجا میشه ۲۰۰۰ کرون ایران میشه ۲۰ میلیون. اگه تشخیصشون غلط باشه چی؟ اگه بگم هیچی نیست ولی یه چی باشه چی؟مامان نباید بفهمه. بفهمد دق میکند. بعد عمل چی کار کنم؟ کی ازم نگهداری کنه؟ سیما که سر کار میره. شیرین که ایرانه. به خاله ام میگم بیاد.. اما نه خاله ام که تا بفهمه باید یکی بره از اون نگهداری کنه !چرا نگفتم مترجم میخوام، من اینچا چی گار میکنم؟
در باز میشود. این بار دو دکتر وارد می شوند. دکتر جدید خودش را معرفی میکند. معاینه را آغاز میکند. معاینه از پهلو با اولتراسوند. مدام میگوید : اینگنتینگ.. یعنی هیچی!
معاینه تمام میشود. دکتر اولی ژل روی بدنم را پاک میکند. قرار میشود یک مسکن قوی بزنند و بفرستنم خانه. دستگاه چیز خاصی نشون نداده.
- من میتونم سفر برم فردا؟
- کجا؟
- ایتالیا
- ایتالیا بیمارستان داره نداره؟
- بله خب
- برو اگر چیزی شد میری بیمارستان
خنده
پرستار میاید و از همان انجکتور مسکن تزریق میکند. پرستار دوم میاید و انجکتور را در میاورد. لباسهایم را به دستم میدهند و میایم خانه. قبل خروج کارت اهدای اعضا را برمیدارم!
امروز تجربه جدیدی در دوران مهاجرتم بود. امروز فهمیدم دیگه بچه ته تغاری لوس نمیتوانم باشم. اینجا خودمم و خودم. خودِ تنهام. اینجا نمیتوانم خیالم جمع باشد که بابایی هست که نسخه اش معجزه میکند. که بودنش قوت قلب است. مامانی هست که مثل پروانه دورت بچرخد و همه چیز برایت فراهم کند. امروز بخیر گذشت، اما اگر اورژانسی بود، اگر عملی در کار بود تو بودی و خودت و جمله ای که گفتی: "من اینجا تنهام. کسی و ندارم"
امروز مفهوم جدیدی از غربت برایم رو شد: من تنهام. "کسی" و ندارم.


۱۷ آذر ۱۳۹۳

۸ دسامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

پاکت بی تمبر و تاریخ

عکس گرفته بودم غروب تو هوای گرفته و ابری اینجا و کمی ادیتش کردم و اومدم بذارم تو اینستاگرام، اصولا برای عکسهام توضیح دارم و نمیدونم چرا یهو بی اختیار ترانه ای از سیاوش قمیشی اومد تو ذهنم که گمان کنم ده سالی بود نه شنیدم نه دیدم نه در ذهنم اومده! هیچ گونه ربطی هم نمیتونستم به عکس بدم، نوشتمش اما بعد احساس کردم واقعا شایدب رای مخاطب معنا نداشته باشه اون عکس با اون ترانه... پاکش کردم و عکس بدون شرح گذاشتم!
ترانه اما از ذهنم نرفته.. هی میخونم هی میخونم هی میخونم... و وقتی میخونم میفهمم چرا اومد تو ذهنم حتی اگر بی ربط به عکس باشه قصه واقعی من مهاجره... وقتی همی امروز تو یک ایمیل به یک تازه وارد نوشتم: ایران رو باید فراموش کنی! و یا همین دو ساعت پیش وقتی با سیما حرف میزدم و تند تند داشت اخباری که خونده بود از ایران رو برام میگفت: "گفتم نمیخوام بشنوم. تو هم بهتره دیگه دنبال نکنی".  آخهیادمون دادن که یاد سوختن خونه نیفتیم
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهر و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله
یادمون دادن که اینجا
زندگی رو سخت نگیریم
از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم
یادمون دادن که یاد 
سوختن خونه نیفتیم
خواب بود هرجی که دیدیم
باد بود هرچه شنفتیم
راستی چند وقته که رفتم
بی غم و غزل سر کار
روزگارم هی بدک نیست
شکر غربت گرم بازار
قلم و دفتر شعرم
روی گنجه کنج دیوار
عکس سهراب روی طاقچه
غزلش گوشه انبار
توی نامه ات گفته بودی
بی چراغه دل مادر
براتون نور میفرستم
جنس اعلاء طرح آخر
من ستاره بردم اینجا
با بلیطهای برنده
راستی اونجا نور فانوس
یه شبش کرایه چنده
 پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهرو امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا...


و اما، قلم ودفتر من هم جا مونده جایی... چند شبه میخوام بنویسم و شفاف سازی کنم درباره آموروزو... چیزی که یک سال پیش نوشته بودم و خیلی ها گفته بودن مثل یک فیلم رویاییه.. اما نمیشه.. نوشتن نمیاد. اصلا خوب نمیشه.. و شاید خودم میدونم دلیل این تفاوت چیه.. به هر حال برای اونها که وبلاگهای قبلی رو ندیدن و الان هم موجود نیستن که لینک بدم خیلی خلاصه باید بگم که سلسله حوادثی ارتباطم با آقای آموروزو بیشتر شد، بعد یک سفر به شهرشون رفتم و ایشون ابراز علاقه کردند که ابتدا رد کردم و بعد نیم بند قبول کردم و در انهای سفر دوباره رد کردم. دو ماه و نیم بعد مجددا سفر کردم و این بار به صورت رسمی در ساعات پایانی  31 دسامبر2011 ایشون رو به عنوان معشوق پذیرفتم. دوسال رابطه دوطرفه داشتیم و یک سال هم هست که از نظر من رابطه تمام شده و البته ایشون هنوز به بنده عشق میورزند بدون چشمداشت. ایشون بیست و هشت سال از من بزرگتر هستند، چند سالی مجرد بودند بعد از بیست و اندی سال زندگی مشترک، دو فرزند نازنین و بسیار موفق دارند که تقریبا هم سن و سال من هستند. هر دو به من علاقه دارند و احترام میذارند و من هم خیلی دوستشون دارم. در حال حاضر برای من حکم مشاور و تنها تکیه گاه رو دارند و من "ملکه آشوب" زندگی ایشون هستم.
امیدوارم کافی بوده باشد. اگر حس و حال برگردد شاید مفصل دوباره بنویسم چون برای هرکس تعریف کردم مات شده!

۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

حق رای

شش روز مانده به انتخابات سوئد و من جمعه بود که فهمیدم حق رای در سطح استانی و شهری دارم. از همون موقع بیشتر از قبل اخبار رو انتخاب میکنم که بدونم به کدوم حزب باید رای بدم. و کدوم حزب برای شهر اوپسالا بهتر کار میکنه. امروز در حال مرتب کردن پاکتهای نامه رسیده بودم که از ارادات مختلف میاد دیدم از سازمان مرتبط به انتخابات هم برکه ای آمده. بازش کردم و دیدم " برگه رای" هست. در این برگه اسمم نوشته شده بود و اینکه در کدوم بخش میتونم رای بدم. یه شماره هم دارم. و شعبه احذ رایی که باید برم رای بدم هم بهم معرفی کردند. نمیدونم با اینکه سوئدی نیستم و اینجا هنوز کشور من نیست اما سراز پا نمیشناختم. من آدم هستم! من هویت دارم، رای من قراره شمرده بشه و در نتیجه انتخابات تاثیر گذار خواهد بود و در آینده شهر هم! باور کردنیست؟ 

۱۳۹۳ مرداد ۱۵, چهارشنبه

مشاهدات بیست دقیقه ای

راستش هر روز زور میزنم یه چیز خوب بنویسم. از همین چیزا که مُده. همین یه جورایی "خاص". سعی میکنم اما نمیشه. خلاقیت ندارم انگار. همون معضل بی سوژه گی و بی دغدغه گی!
چی بنویسم مثلا؟ بنویسم الان که تو اتوبوس نشستم و لَهلَه میزنم از شرجیِ هوا، اتوبوسش هم کولر نداره، پنجره نداره و همینطور که مینویسم یه نگاه میندازم بیرون، یه خانوم پنجاه و چند ساله، با یه چمدون سامسونتی قرمزِ سایز متوسط که روش یه کیف دستی مشکی هست و یه کوله بر پشت با پیراهن سفید آستین کوتاه و دامن مشکی، موهای کوتاه و عینک بر چشم داشته با موبایلش کار میکرده و تا من توصیفش کنم کارش تموم شده و موبایلش رو غلاف کرد و آروم آروم رفت اونور خیابون؟ یا بنویسم از دختر مشکی پوشی که تو این وقتِ روز پیراهنی که پوشیده دخترهای ما تو پارتی ها می پوشن، از پشت یقه هفت باز تا کمر، دامن کوتاه تا نزدیک باسن ولی خب کفشهای تابستانی تخت اسپرت. داره از دیدم خارج میشه ولی یادم باشه بنویسم بند پشت سوتینش، همونجا که قفل میشه، از اون هفتی باز یقه پشت دیده میشه انگار نه انگار! یا بنویسم از پسرک خدودا 18 ساله ای که کوله پشتی انداخته و شلوارک پوشیده و بی هوا داره راه خودش رو میره.
تا الان به ازای هر شش زن دو مرد رد شدن.  بی دلیل نیست به این جا میگم شهر زنان. اتوبوس راه افتاده و من که فقط یک سمت رو آبزرو میکردم دیگه دارم از پارکینگ دوجرخه ها رد میشم از پشت شیشه اتوبوس نگاه میندازم به این همه دوچرخه. هیچکس تو اتوبوس نیست. خودمم و خودم خب چه انتظاریه؟ من چطور سوژه پیدا کنم در مسیر رفت و آمدی که جز خودِ تنهام کسی نیست. تازه اگر هم کسی باشه هنوز به سوئدی انقدر مسلط نیستم که گوشم رو تیز کنم و حرفهاشون رو بقاپم و از توش سوژه در بیارم. تازه اگر حرفی بزنن که  قابلیت سوژه داشته باشه. 
چهار راه اول رو رد کردیم، سمت چپ اتوبوس اون دست خیابون تو صف ایستگاه اتویوس زن و مرد مسلمانی هستند. میگم مسلمان چون زن حجاب اسلامی کامل داره، مرد چی؟ شلوارک پوشیده با بلوز آستین کوتاه و البته صندل. ریش هم البت داره. حالا فهمیدید چقدر مسلمانند؟
چهار راه دوم رسیدیم. ماشینها و دوچرخه ها پشت چراغ قرمز ایستادن. اونورِ خیابون که سبزه. یک زن سیاهپوست و پسرش دارن رد میشن یه زن سفید پوست هم کنارشونه با هم دارن حرف میزنند. دوستن انگار.

باقی مسیر پارک هست و خیابان و جنگل. تعطیلات تابستون تموم نشده هنوز، در نتیجه شهر خالی از سکنه است. دیدن اینکه معروفترین و قدیمی ترین کافه شهر فقط دو تا میزش آدم نشسته  حیرت اوره. اما به زودی میان، خسته از سفر و پول خرج کردن، میان و زندگی شهر بعد از چهار هفته سکون و سکوت  و تعطیلی اجباری به حالت عادی برمیگرده. از پشت پارک شهر رد میشیم، کارگران تابستانی شهرداری مشفول کارند. نوجوانان رده سنی 16-18. دختر و پسر، در حال باغبانی! سه پسر و دو دختر. یک لباس، یک کار فارغ از جنسیت. دو تا ختر هندی خندان قدم میزنند که ما ردشون کردیم. اینجا دیگه تشخیص ملیت ها برام راحت شده، واسه همین میفهمم که سمت راستم خانواده سیاه پوستی که رد کردیم از سومالی هستند و البته مسلمان! بازم بگم چرا؟
چهار راه سوم، سمتِ راستم ماکت پروژه جدید بیمارستان نصب شده. لا مذهب تو عکس و ماکتها شهر خوشگلتره، گاهی باورم نمیشه تو چنین شهری هستم ، انگار ه خط کش برداشتن از چهار طرف خط کشیدن و کسی هم جرات بالا پایین رفتن از خط رو نداره. همه به خط. 
صدای آقای اتوبوس میگه: اوپسالا ساینس پارک.. راستی اینجا تو قطارها گاهی صدای خانم داریم گاهی آقا، تو اتوبوسهای اوپسالا اما همیشه صدای آقاست که اعلام مقصد میکنه. این ساینس پارک رو چهار سال روزی دوبار از کنارش رد شدم و هر دفعه همگفتم برم ببینم چی هست اما یکبار هم نرفتم. بی ام سی رو هم رد کردیم. مرکز بیو مدیسین، معدن هندی ها و ایرانی ها!

میدان اول.. توی ایستگاه یه آقای پاکستانی که از قضا همسایه ایم ایستاده و حالا داره میاد تو اتوبوس. حالبه من هرجای شهر باشم این ادم رو میبینم، خوش تیپه و خوشگ و مرتب. اما اوه، بد بو! این رو الان فهمیدم! آخه هیچوقت انقدر نزدیک به من ننشسته بود. الان درست پشت سرم هست. زن داره، یعنی چند باری به یک زن فول محجبه دیدمش. الله اکبر، ما شرقی ها یه چیمون میشه! ایستگاه بعدی پیاده شد، فاصله ده دقیقه پیاده روی بود. البته شاید دارم قضاوت میکنم، شاید قبلش پیاده امده بود! 
مسیر چهارساله رو همینطور سپری میکنم، نمیدونم چرا اونقدی که از مسیر هر روزه تهران - کرج بیزار بودم از این مسیر بیزار نیستم. با اینکه حاضر نیستم حتی یک روز پا بذارم تو دانشگاه اما مسیرش اعصابم رو بهم نمیریزه حداقل ، اگر هنوز میرم بخاطر مریضی هست که حوالی دانشگاه میشینه. فعلا فقط جاده است، جنگل و ساختمان. از مدرسه و تیمارستان تا خوابگاه و بقالی که اینجا مینویسن کیوسک اما میخونن شیوسک!  یه اتوبوس از روبرو اومد و راننده اش برای رانندمون دست تکون داد، یاد بوق های "سلام" بخیر! 
اسم خیابونهای این فسمت از مسیر به نام پزشکان و پرستاران پیشرو اوپسالا بلکه هم سوئد هست. آخه قرن هجده سوئد از لحاظ خدمات درمانی خیلی اوضاع اسفباری داشت. و این افراد برای بالا بردن کیفیت کار خیلی زحمت کشیدن، امی راپِّس ، گوستاو شَلبَری و ... .
دو تا ایستگاه مونده به مقصد، از کنار بیمارستان قدیمی حیوانات رد میشم. بیمارستان جدیدش یک ماه پیش افتتاح شده، چیزی در حد بیمارستان لاله تهران، شاید هم بسی مدرن تر و بزرگتر، البته برای حیوانات!  رو زنگ اتوبوس فشار میدم، نقطه پایان رو باید بذارم و دفتر و خودکار رو جمع کنم تا ایستگاه رو رد نکردم. 


۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه

استعدادهایی که می شکفند

اولین هفته ای که وارد سوئد شده بودم تا در جمعی ایرانی گفتم از کدوم شهر شمال هستم یکی گفت: اتفاقا دوست ما همشهری شماست. اسم پرسیدم و وقتی اسم برد گفتم: آهان! یادم بود یک شخصی با اون نام که زمانی در بازار روز شهرمان شغل دومی داشت بنا به دلایلی موفق شده بود به سوئد بیاید و بعد ها که مادر از کسبه سراغش را پرسیده بود گفته بودند: شانس آورد رفت سوئد و کی میشه الان فلانی. اما متاسفانه بیمار شده. 
من فقط حالش رو از دوستم پرسیدم و بس. چون نمیشناختم و در ضمن تمایلی نداشتم با همشهری آن هم از طبقه اچتماعی متفاوت آشنا بشم. مطمئن بدم مهربانتر هستند ولی تصور دیگری هم بود. 
همیشه هر بار اون خانوم رو میدیدم اسم این آقا رو میاورد و من هم هربار خیلی با احترام زیر سبیلی رد میکردم. دیروز که دومین روز از حضور مامان و بابا بود یکی از دوستان پدر در فیس بوک پیام داد که فلانی از بستکان من هست و قتی شنیده شما در این شهر هستید شمارش رو داده  گفته حتما با من تماس بگیرند. نگاهی به مادرم انداختم و اون هم گفت: آخی آره خوبه انقدر محبت داره باهاش حداقل صحبت کنیم. 
زنگ زدم و اول گوشی رو دادم به مامان چون فکر میکردم ایشون هم مامان رو میشناسه ولی خوب ایشون بابا رو میشناخت. به هر حال بعد از صحبت اولیه و خداحافظی دو سه ساعتی بعد زنگ زد و گفت  که فردا- یعنی امروز جمعه- خودش و همسرش بیکار هستند و میخوان بیان ما رو ببرن بگردونن. من تقریبا دچار شوک بودم و از یک طرف هم خوشحال که کسی هست مامان بابا رو ببره بیرون چن خودم باید میرفتم سرکار. ظهر قرار گذاشتیم و با میزبانها راهی مزرعه توت فرنگی شدیم و بعد ناهار و گشت و گذار، بعد من رفتم سرکار و بابا و مامان با این زوج دوست داشتنی موندن. 
تنها چیزی که تمام این مدت فکرم رو مشغول کرد این بود که این شخص با استعداد که در کشوری با امکانات تونسته به موقعیتهای خوبی برسه چه از نظر اجتماعی و چه از نظر افتصادی اگر در ایران میموند شاید هرگز نمیتونست از استعداد و توانایی هاش استفاده ببره. شاید هنوز داشته تو بازار روز کار میکرده. شاید هرگز اعتبار اجتماعی که الان داره رو به دست نمیاورد. و نمیتونست نشون بده چقدر فرهیخته است. 
من داشتم فکر میکردم چقدر بخاطر همن تفکرات احمقانه نسلی که به ما رسیده من خودم و از آشنایی زودتر با این عزیزان محروم کردم. 
و باز فکر کردم وطن آدمی جاییست که استعدادهایت شکوفا شوند، هویت پیدا میکنی، کرامت انسانیت حفظ میشود، طبقه اجتماعی لحاظ ملاک شخصیتت نمیشود  و .....
وطن آدمی جاییست که آدم بتواند خودش باشد!  

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

زنان ایرانی در نگاه مردان غیر ایرانی

ظهر توی کافه تریای دپارتمان خاکشناسی نشسته بودیم که دو تا دانشجوی سال بالایی سیاه پوست اومدن . سلام علیک کردیم و گفت تو باید ایرانی باشی! گفتم آره.. رو به رامیا هم کرد و گفت تو هم ایرانی هستی! و بعد شراره اومد  گفت این هم ایرانیه! گفتم خوب ایرانیها رو میشناسی: گفت برای اینکه زنهای ایرانی زیبایی خاصی دارن که چشمهای من اونها رو میبینیه.. دوست رومانیاییمون کنارمون بود و خندید گفت اوه پس من زیبا نیستم. گفت چرا اما ایرانیها چیز دیگه ای هستن!
البته نفهمید تا اخرش که ماریا مال کجاست. رو به من گفت: میخوای بعد از درست چی کار کنی؟ گفتم شاید برم برای ادامه تحصیل جای دیگه.. گفت: برنگرد ایران.. تا چند وقت دیگه بخاطر برنامه هسته ای ایران اسراییل بمبارانش میکنه.. خندیدم و خیلی دلم میخواست جمله مشهور روو بگم با این تغییر: اسراییل هیچ غلطی نمیتواند بکند! اما نشد که بگم فقط گفتم مطمئنم کسی به ایران حمله نمیکنه و اینها همه یک بازی و تهدیده!
بحث رفت سر مسائل سیاسی و دینی و خلاصه نفهمیدیم کی ساعت ناهار گذشت بماند که انقدر انگلیسی رو بد صحبت میکردن که من نصف حرفهاشون رو نمیفهمیدم و فقط یس میگفتم!

آخرش هم گفت: از من میشنوی برنگرد ایران ! لبخندی تحویل دادم و برگشتم سر کلاس

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

اینجا بالای مدار 60 درجه، من، آزادی و انسانیت

هوا ناجوانمردانه سرد شده.. بیشتر از دما بادشه که ادم رو بیچاره میکنه.امروز ناچارا 10 بار اف ورد رو استفاده کردم چون واقعا نیاز بود به همه چیز هوا فحش بدم!

منتظر همخونه ای هامم.. میگه به من نگو صاحبخونه... خدا رو شکر مهربونن.. و خیلی به فکرم هستن.. بهشون عادت کردم.. و اونها هم.. مونا میگه: نری یه بار ها.. اتاقم گرفتی اجاره اش بده پیش ما بمون... بهت عادت کردم.

زندگی به همین راحتی روتین میشه.. صبح پا میشی صبحانه میخوری.. لباس میپوشی میری و سر ساعت اتوبوس مورد نظر میاد 45 دقیقه بعد دم در کلاس پیاده میشی تو کلاس میشینی. استاد درس میده.. تمرین حل میشه 45 دقیقه بعد برک میدن.. چایی میخوری دوباره کلاس.. بعد ناهار میخوری.. و بعد کلاس بعد چای بعد خونه.. بازم چایی چایی چایی! 
حرف زدن با مونا و کمی درس و شام و خواب!

گاهی چرخی تو مرکز شهر دید زدن مغازه ها.. وسوسه شدن برای خرید و دست نگهداشتن چون جنسای جدید تو راهن... و تو مسیر خونه دل دادن به جاده و جنگل و آسمانی که عجیب آبیه... و عجیب چسبیده به زمین. و به من ثابت شد آسمان همه جا یک رنگ نیست!

اینجا احساس غربت نداری دلتنگی هات طبیعیه اما ازار دهنده نیست.. 
اینجا بالای مدار 66 درجه هوا سرده اما دلها گرمه....اینجا بالای مدار 66 درجه با تمام سردیش انسانیت گرمای خاص خودش و داره و بشر معنا پیدا میکنه
اینجا من ، همان زن زاده ایران، این کشور پهناور اما کوچک، این کشور با تمدن اما گم کرده فرهنگ، من همان دختر زاده گیلان، آشنا با عطر چای و بوی شالیزار، در کشوری کوچک اما بزرگ، کشوری بی تمدن اما با فرهنگ، در شهری که نه از بوی چای خبری هست و نه از عطر شالی اما پر است ار بوی سگ و پر است از درخت کاج، به آسمان آبیش خیره میشوم و به بادش میگویم اگر به سرزمین من رسیدی برایش کمی ازادی را هدیه ببر!

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

اینجا بالای مدار 60 درجه، تفریح، صمیمیت، انگیزه


- برنامه امشب چیه؟ 
- درینک دعوت دارم میای؟
- نه حال ندارم
 - فردا شب مهمونیه.. یکی از شامهای هشتگانه دانشگاه.. بلیط شام فروخته شده اما میتونیم برای بارش بریم.. از ساعت 11 تا 4 صبح.. باید حتما لباس رسمی بپوشیم
-اوه نمیرم کفش پاشنه بلند نیاوردم زورم میاد بخرم
-تازه اگه بری گارسون بشی 200 کرون هم میگیری
-بدم نیستا!!!
-نه بابا حال داری.. هنوز 7 تا دیگه مونده بلاخره یکی دو تاشو میریم

اینجا چون میدونی همه چی همیشه هست دلت نمیخواد استفاده کنی.بی خیالتری. بچه هایی که تو ایران دائم مشروب میخوردن اینجا شاید تا حالا یکی دوبار ابجو خوردن... ماهایی که خودمون و اسه یه مهمونی تو ایران خفه میکردیم اینجا میتونیم هر هفته بریم دیسکو اما نمیریم.. چون میدونیم اراده کنیم دیسکو هست.. شادی هست و هیجان هست...

اینجا بیشتر دلت میخواد درس بخونی تا ایران.. شاید بخاطر سیستم اموزشیشونه..
امروز تو راهروی دانشگاه استاد یکی از درسهامون رو دیدم مردی 58 ساله...
- هی نیک!
- هی هی!
(هی به سوئدی یعنی سلام و ووقتی میگن هی هی یعنی خیلی صمیمی دارن سلام میکنن)


تصور کنید با دانشگاههای ایران که تکنسین آزمایشکاه رو هم میگفتیم استاد که جوابمون رو بده!

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

روز اول درس در دانشگاه

امروز چهارشنبه است و به تاریخ میلادی 1 سپتامبر.. به نوعی اول مهر برای من!
دیروز رسما درس اصلی شروع شد. سیستم درسی اینجا این شکلیه که هر ترم دو دوره داره که در هر دوره یک درس 10 واحدی و 5 واحدی تدریس میشه. حالا وحشت نکنید ها که 10 واحده! این 10 رو باید تقسیم به چهار کنید. میشه تقریبا 2.5 واحد به جساب واحدهای ایران.. 5 هم میشه 1.5 روی هم هر ترم 8 واحد داریم! (همه اینها تقریبیه) 
درس 5 واحدیمون رو که براتون نوشتم. بیشتر حول و حوش اموزش کار تیمی و روانشناسی و فلسفه علم و... این جور چیزهاست. اما درس 10 واحدی که یه یا ابالفضل باید بهش گفت یه چیزیه تو مایه های درس رابطه آب و خاک تو رشته خودمون. یعنی همش فیزیک! نه که منم عاشق این نوع رشته هام، هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا زیادی منطقی شدم و اومدم برای مستر! و باید احساسی برخوردمیکردم و میرفتم لیسانس حقوق بشر! اما خب دیگه باز روی منطق ما در روز تصمیم گیری گل کرده بود! دیروز با مریضی شدیدم رفتم سر کلاس نمیشد که روز اول غیبت کرد. استاد اومد و شروع کرددرس دادن. دیدم خب اینها که فرمولهای آشنایی هستن فقط معنای انگلیسیشون رو نمیدونستم. یه کم خوشحال شدم. 45 دقیقه اول با اعتماد به نفس تمام شد و رسید به 45 دقیقه دوم و شروع شدن تب من! و البته نفهمیدن درسی که داده میشد! اونهایی که دردانشگاه با من بودن میدونن که من چقدر اینحور مواقع داغون میشم. نا امید از زندگی. در نتیجه وقتی اومدم خونه به این نتیجه رسیدم بدبختی بیش نیستم که هیچی از درس نمیفهمم! 
امروز ادامه درس دیروز بود 45 دقیقه لکچر داشتیم و بقیش حل تمرین! لکچر داده شد.. قانون دارسی! هیچی ازش یادم نمیومد ولی فرمولهاش که نوشته میشد یه ذره بهتر بود. هی تو ذهنم سعی میکردم درس دوران لیسانس رو یاد بیارم اخه هیچی از انگلیسیش نمیفهمیدم. حرفهای استاد و میفهمدم مفهوم درس و نه! البته خیلی هم خوب نمیگن.. نوبت تمرین شد و یه دو صفحه آ چهار گذاشتن جلومون 6 تا مسئله! منم که فوبیا مسئله دارم. اولی رو نگاه کردم جزوه فیزیک خاک دانشگاه صفحه 8 دفترم اومذ جلو چشمم.. اولین مسئله رو حل کردم البته بعد از کلی کمک گرفتن از دیکشنری! چون معنای کلمات و واخدها رو نمیدونستیم.
دومی رو دیدم نمیدونم چی به چیه. البته بهتره بگم خط اول و خوندم و به روش همیشگی دوران تحصیل در دانشگاه عمل کردم.. مسئله رو دیدی فرار کن مخصوصا اگه کلمه گیاه و ریشه توش باشه، در نتیجه سوال دوم سر خط اول ادامه داده نشد.. دیگه نشستم درو دیوار و تماشا کردم به این امید که اسیستنت بیاد و برامون یکی یکی حل کنه وتوضیح بده.. 45 دقیقه اول تمام شد و دومی هم شروع شد خبری از حل تمرین نبود فقط اسیستنت میرفت سر میزها و بچه ها سوالهاشون رو میکردن. رفتم سراغ میز نوید و همایون که مطمئن بودم همایون همش و بلده و با هاشون شروع کردم حرف زدن که چیزی فهمیدن یا نه؟ و مسئله رو چه جوری حل کردن؟ دیدم بهبه همایون که اصلا از راههایی که درس داده شده نرفته و به قول خودش همه رو از فرمولهای جزوه ایرانش حل کرده تازه اصلا هم استادها چیزی درس ندادن که من بخوام بفهمم و ....!
خلاصه امیدوار شدم و برگشتم سر میز و از اسیستنتم خواستم که دو سه تا مسئله رو برامون حل کنه و انگار حرف دل همه رو زده بودم. 
حلاصه این ها رو گفتم که اعلام کنم: درس خوندن اینجا راحت نیست! مخصوصا اگه در دوران دانشگاه و لیسانس متن انگلیسی  نخونده باشی. من از امروزباید مثل خر! درس بخونم.. وگرنه از خر هم بدتر تو گل میمونم! اینها همه یعنی اینکه برخلاف تصورم که اینجا به دلیل سرعت بالای نت میتونم زمان بیشتری صرف نوشتن و خوندن وبلاگ کنم باید ساعتهایی که کلاس ندارم بشینم و درس بخونم. 


راستی این شهر هنوز نتونسته جذبم کنه. بیشتر شبیه یک روستای بزرگه! حالا در موردش باز هم مینویسم.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

کار گروهی ، اصل تحصیل و کار در سوئد

یکشنبه صبح رفته بودم دورو بر خونه یک قدمی بزنم و کمی با محیط آشنا بشم. به نظر من اینجا یه جنگله که توش یه چند تا خونه ساختن برای اینکه دائم باید از بین جنگل رد بشی. البته حس قشنگیه. مخصوصا اگه جنگل دوست باشی. شاید  هرگز فکر نمیکردم روزی برسه که از بین جنگل رد بشم و نترسم و احساس امنیت کنم. من این مسئله رو باید هزار بار ازش بنویسم.. اخه نمیدونید چه حس زیباییه وقتی امنیت رو حس میکنید. 
داشتم میگفتم، صبح قدم زنان از خیابون اصلی رفتم و بعد از دل جنگل رد شدم. البته مسیر جنگلی خیلی خیلی کوتاهه و فورا دوباره به خیابون میرسی. از کنار یه زمین فوتبال رد شدم که بچه ها داشتن توش بازی میکردن و چیزی که برام جالب بود این بود که در یکی از تیمها یک دختر بازی میکرد. و این اولین باری بود که میدیدم دختری با پسرها فوتبال بازی میکنه چون اینجا دخترها تیم خودشون رو دارن و پسرها تیم خودشون رو.
امروز دوشنبه روز اول دانشگاه بود. برنامه درسی امروزمون همش معارفه بود. معرفی کلی کورس این ترم، معرفی کلی رشته و یه درس دیگه.
کلاس اول به معرفی خودمون ، علت اومدنمون به این دانشگاه و انتخاب رشته، و علایق شخصیمون گذشت. حتی استادهامون هم اومدن و از علایقشون گفتن. اما قسمت قشنگش اینجا بود که ازمون خواستن 5 انگیزه ادامه تحصیل در سوئد و 5 نگرانی و دلواپسی مون رو در این رابطه بنویسیم. وقتی همه نوشتیم گفتن حالا دو نفر بشین و با هم در این مورد صحبت کنید و مشترکاتتون رو بنویسید. بعد از اون گفتن شش نفر بشید و با هم صحبت کنید و باز مشترکات روبنویسید. در نهایت هم باید 5 مورد مشترک از هر کدوم رو برای هر گروه مینوشتیم. و اینجوری تمرین کردیم که چطور در یک گروه همه با هم کار کنیم و ابراز عقیده کنیم.
اینحا ادم جرات حرف زدن پیدا میکنه منی که در دانشگاه خودمون حتی اگه چیزی رو میدونستم از ترس اینکه غلطه جواب نمیدادم اینجا چرت و پرت هم به ذهنم برسه میگم چون تشویق میشی و مشارکت در بحث هم یه جورایی اجباریه. کلاس عصرمون هم همینطور بود. یه بازی هوشی بهمون دادن که باید براساس مدلی که بهمون داده شده بود یک صندلی و یه بیل میساختیم. و خب بر اساس اون مدل هیچ جور نمیشد تا اینکه بلاخره یکی از بچه ها درست کرد. استاد ازش خواست دوباره درست کنه و اون در دفعه دوم در زمان کوتاهتری درستش کرد. حالا این وسط استاده کلی باهامون شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد بماند. بعد از تموم شدن گفت حالا چهار نفر بشید و ببینید کجای کارتون اشکال داشت و پیغام این بازی چی بود؟ خلاصه هر کدوممون یه چیزی گفتیم و در نهایت استاد سه مورد رو نوشت. یکی اینکه هر کاری در دفعه دوم راحت تر انجام میگیره پس سعی کنیم هر چیزی رو دوبار بخونیم. دو اینکه خواندن از روی مدل (یا صرفا الگو برداری) رو دور بریزیم چون همیشه درست در نمیاد و بهتره که خودمون خلاقیتمون رو به کار بندازیم و سوم اینکه بخاطر کار گروهی از استعدادهای مختلف استفاده میبریم. امروز تمامن استادمون داشت از گروه و کار گروهی حرف میزد. میگفت اونقدی که شما تو گروه از همدیگه چیز یاد میگیرید ما معلمها نمیتونیم بهتون یاد بدیم.
اینجا همه چیز یعنی گروه. یکی از دلایلی که به نظرم در کشورهای غربی حزب معنا داره ، و کار حزبی و گروهی درست انجام میشه اینه که از بچگی تا بزرگسالی در تمام مراحل اموزشی کار گروهی آموزش داده میشه چیزی که در ایران معنا نداره. تازه یادمه که همیشه توکلاسهای مدرسه و دانشگاه تاکید میشد مشورت نکنید!

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

مراسم معارفه دانشگاه

 روز اول دانشگاه برنامه خوش امد گویی بود. صبح رفتیم دانشگاه ، تا ظهر که سخنرانی های متعدد بود. برامون از دانشگاه و کشور و شهر تعریف کردند. و اینجا بود که حسرتهای من شروع شد!
سخنران: سوئد سومین کشور بزرگ اروپاست و البته طولانی ترین مسیر جنوب به شمال رو داره. کشور ما جزو قدیمیترین کشورهاست و 750 سال تاریخ داره. جمعیت سوئد 9 میلیون نفره و استکهلم خیلی پرجمعیته و 2میلیون نفر جمعیت داره(این رو با یک تعجبی میگفت که انگار عدد خیلی زیادیه) و شهر ما 200 هزار نفر جمعیت داره. ما شاه داریم اما کشور پارلمانی اداره میشه(چیزی شبیه خواسته مشروطه خواهان ) ما ملت خیلی مذهبی نیستیم تا سال….(سالش یادم رفت) کلیسای کاتولیک داشتیم بعد پروتستان شدیم و کلیسای لوتر داریم. این دو کلیسا با هم ادغام شده بودند و در سال…. از هم جدا شدند. کلا 82 درصد مردم ما مسیحی هستن(این تناقض زیادیه که مذهبی نیستن بعد اعلام میکن 82 درصد مسیحین البته مسیحیتشون مثل مسلمانی اکثر ماست احتمالا) دموکراسی در کشور ما خیلی زیاده و اینجا همه باید به حقوق بشر احترام بذارن.
دیگه از بس گفت شهر ما، کشور ما و تعریف کرد که دق کردم! ایران ما 3000 سال حداقل تاریخ داره! جمعیت کشورش 70 میلیونه، پایتختمون 12 میلیون جمعیت داره اما امکاناتمون به اندازه 200 هزار نفر شهریه که من زندگی میکنم. رفاه اجتماعی نداریم.ازادی بیان نداریم. بشر نیستیم که حقوقی داشته باشیم و ……
کلی هم از پرنس و پرنسسهاشون برامون تعریف کرد که مردمشون خیلی دوستشون دارن و … اینجا اومدم حساب کنم که چندین ساله که مردم کشورم مسئولین حاکمیتشون رو دوست ندارن؟ به قرن رسیدم!
تا ظهر سخنرانی کردن و بعد دعوت به ناهار دانشگاه شدیم! اینجا یاد پذایرایی کنفرانس تو هامبورگ افتادم! اگه یادتون باشه نوشته بودم که اونجا چقدر همه چیز ساده است بر خلاف ایران ، اینجاهم همینطور بود . حالا اگر بر فرض محال دانشگاه های ایران میخواستن برای دانشجویان بین المللیشون مهمانی ناهار ترتیب بدن انواع و اقسام غذا میذاشتن رو میز و کلی هزینه میکردن و اینجا سه نوع ساندویچ البته اندازه مفید، گذاشته بودن با نوشابه!سر میز ناهار با با بچه های ایرانی که آشنا شده بودیم نشستیم و البته از راه دور کشف میکردیم که کیا ایرانین و شوکه میشدیم از بس ایرانی زیاد بود.
بعد از ناهار نوبت آشنایی با مدیر برنامه های درسی مون و رشته مون بود. رفتیم و ساختمون هامون رو نشون دادن و وارد اتاق کنفرانس اساتید شدیم و دو تا استاد خانوم برامون شروع کردند به تعریف از درسهایی که قراره بگذرونیم. یکی از استادهامون خیلی پیر بود و باید میدیدنش که چقدر ساده و اسپرت اومده بود. اون یکی که کمی جوونتر بود هم همینطور. لباسش بیشتر به لباس خونه شباهت داشت. یعنی ساده ساده.. و خیلی خوش برخود و دوست داشتنی. یادمه سالی که وارد دوره لیسانس شدم دو هفته بعد از ورود به دانشگاه گروهمون زحمت کشید و برامون معارفه با اساتید گذاشت. بیشتر استادهامون اومدن و از بس جدی و خشک بودن ادم میترسید ازشون سوال کنه یا حرف بزنه. من غلط به کارم شده بود که گفتم هیچکدوم ما با علاقه به این رشته نیومدیم کاش برامون کمی در موردش توضیح بدید نزدیک بود دکتر محمودی(یکی از بهترین اساتید  خاکشناسی ایران) من رو بزنه !
اما اینجا واقعا دوستانه بودند. کمی بعد هم یک استاد دیگه وارد شد که منو یاد دکتر زرین کفش دانشگاه خودمون انداخت.. یه پیرمرد باحال و دوست داشتنی که درسهای زیادی باهاش خواهیم داشت. 
ساعت 6 برنامه Student Union یا همون انجمن دانشجویی بود. برامون باربیکیو  در pub دانشگاه ترتیب داده بودن. یعنی همبرگر رو بیرون در هوای ازاد کباب میکردن و بعد ساندویچیش میکردن میاوردن داخل سالن.. پاب یه جور باره که میتونی در یک قسمت روی مبل ومیز هم بشینی و حرف بزنی(زیاد تو فیلمها دیدیم) من و همکلاسی ایرانیم که وارد شدیم دیدیم به به کل ایرانیها دور هم جمع شدن و وسط نشستن. ما هم به جمعشون اضافه شدیم چیزی حدود 10-12 نفر. البته یک آلمانی هم اون وسط نشسته بود. خلاصه کنم در طول دو ساعتی که نشسته بودیم پاب رو رو سرمون خالی کردیم و ایرانی بازی رو به نحو احسنت انجام دادیم تا جایی که بلاخره میزهای بغلی نگاه بدی بهمون انداختن ومن یک sorr  هم بهشون گفتم. البته میدونید اینجا کسی حق نداره به کسی اعتراض کنه چون هر کس ازاده هر کاری دلش میخواد بکنه.مگر باعث ازار کسی بشه.
بعد از یکی دو ساعت ما رو بردن تو محوطه دانشگاه تا بازی کنیم! تعحب نکید ما مجبور شدیم تمام بازیهای دوران مهدکودکمون رو در 28 سالگی دوباره انجام بدیم. بخاطر اینکه برنامه بود تا برای ماswedish pentalthon اجرا کنن! و این شامل چهار نوع بازی میشد. به قید قرعه گروه بندی شدیم من ودو تا از بچه های ایرانی افتادیم تو یک گروه دو نفر دیگه اومدن دیدیم ا اونا هم ایرانین ،شدیم 5 نفر ایرانی و همگروهیهامون یکی از لیتوانی، یکی از بلژیک دو تا از هلند بودند. وقتی اومدیم خودمون و معرفی کنیم ما 5 تا پشت سر هم بودیم و هی گفتیم فرام ایران!! که اون چند نفر یک wow  بلندی گفتن. قرار بود برای تیممون اسم بذاریم و یهو لورا(بلژیکی) گفت: ایران! ما خندیدیم و گفتیم we are ok chose another name  ! که هلندیها هم گفتن: Iran is ok!
و اینحوری شد که منی که میخواستم بازی رو ترک کنم برای حیثیت و ابروی ایران هم شده موندم. البته بماند که از چهار تا بازی دوتای اول رو ما بردیم. بازی اول این بود که توی یه کیسه بریم و تا یه جایی بریم و برگردیم. بازی دوم هم این بود که یه قاشق بذاریم رو لبمون و یه سیب زمینی هم بذاریم روش و همو مسیر رو بریم و برگردیم و نباید سیب زمینی بیفته! بازی سوم باید میدویدیم و میرفتیم ته خط یه چوب بود برش میداشتیم سرمون و میذاشتیم روش و ده دور میچرخیدیم که این بازی رو یک  تیم دیگه برد و اخرین بازی هم این بود که یک چکمه پلاستیکی رو از پشت سر و لای پا باید پرتاب میکردیم هرچی دورتر میفتاد بهتر بود این رو هم باز ما داشتیم میبردیم که یکی از بچه های ایرانی از تیم دیگه چون یه دختر فرانسوی هم تیمیش بود بهش گفت: ببینم چی کار میکنی با تمام قوا چکمه رو اندخت و خورد تو صورت یکی از اعضای استیودنت یونیون و بلاخره برنده شدن! اما مهم این بود که اسم گروه ما «ایران » بود.
بعد از بازی همه با هم سوار اتوبوس شدیم که بریم نیشن!
Nation یه انجمنیه مختص سوئدیها در نمیدونم چند سال پیش وقتی دانشجوها از نقاط مختلف اومدن شهر ما، دانشجوهای هر شهری با همشهریهاشون تو یه خونه دور هم جمع میشدن واینجوری نیشن شکل گرفت. حالا هم چندین نیشن هست. که معروفترینش نورلند و استکهلم و اوپلند هست. این انجمنها برنامه های خاصی دارن هم درسی، هم فرهنگی هم تفریحی. و بسته به سلیقه ات میتونی یکیش رو انتخاب کنی و عضوش بشی. این مسئله برای افراد دیسکو و بار برو خیلی خوبه برای اینکه خود این نیشن ها دیسکو دارن و برای دانشجوها خیلی ارزون در میاد. خلاصه اون شب من هم خسته بودم و هم پاسپورتم همراهم نبود دیگه به نیشن نرفتم.