‏نمایش پست‌ها با برچسب اروپا گردی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اروپا گردی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

لیسبون 1

لیسبون غربی ترین پایتخت اروپا است. همیشه از بچگی اسمش را دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم جالب بودند و همین‌ها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Praca do Marques de Pombal ) ) پیاده شدیم و آن سوی میدان هتل ما قرار داشت. هتلی سه ستاره، دنج و راحت و محیط زیست پایدار. این مورد اخر اخیرا در اروپا زیاد و با استقبال هم رو به رو شده. در هتلهای چهار ستاره به بالا هر روز تخت را مرتب میکنند و حوله ها را عوض میکنند. در حالیکه به معنای واقعی نیازی به این شستشوی هر روزه نیست. من قبل از اینکه این موج محیط زیستی در هتل ها راه بیفتند خودم در هتلهایم کارت روی در میگذاشتم که نیازی به تعویض یا مرتب کردن نیست. مگر من در خانه خودم هر روز ملافه عوض میکنم یا حوله ای که دست نخورده یا فط یه بار صورت را باهاش خشک کردم کثیف است؟ اما در این هتل برای تشویق بیشتر به این کار نوشته بودند به ازای هر روزی که تعویض و شستشو انجام نشود بونوس 5 یورویی میدهند که میشود در بار و رستوران هتل از آن استفاده کرد. ما سه دو روز اول را تعویض نخواستیم روز سوم خواستیم و روز چهارم را نخواستیم. با بونوسهایمان در شب سوم دو تا درینک عالی نوشیدیم و با بونوس سوم آبی که از مینی بار برداشته بودیم را پرداخت کردیم. بوفه صبحانه هتل هم در سه ستاره بودنش خوب بود. مثلا تو سایت بوکینگ دات کام یه عده نوشته بودم چرا بوفه هر روز تکراری بود. و جوابشون اینه که پول برای هتل سه ستاره میدی انتظار سرویس پنج ستاره داری؟! به به هر حال بوفه همیشه یکی بود اما تقریبا پر بار. چهار مدل شیرینی های صبحانه مخصوص اروپای جنوبی ( چون این شیرینی ها هم در ایتالیا هست هم فرانسه هم اسپانیا هم پرتغال برای همین نمیشه گفت شیرینی فرانسوی هست یا ایتالیایی) یک میز پر از موسلی و کورن فلکس، میوه های مختلف و ماستهای مختلف، چهار نوع نان، سه چهار مدل مربا، و میز غذای گرم هم املت تخم مرغ، سوسیس، بیکن، گوجه و لوبیا و قارچ پخته. سبک مسافرتی من اینه که صبحانه مفصل در هتل میخورم که تا ظهر نیازی به خوردن چیزی نباشه بعد ظهر یک غذای درست و حسابی و شب غذای سبک تر. تو هتل بیشتر مسافرها پرتغالی بودند. جالب این بود که بدون استثنا یک بشقاب پر از شیرینی برمیداشتند و من متحیر میشدم چطور میتوانند این همه شیرینی را سر صبح بخورند. البته این نوع رژیم مدیترانه ای است صبحانه قهوه و شیرینی!





از آنجایی که عادت به سرچ  و جمع اوری اطلاعات بیش از حد پیش از سفر ندارم بدون برنامه خاص از هتل زدیم بیرون. میدان مرکیوس پومبال در سربالایی قرار دارد و یم خیابان عریض به سمت پایین کشیده میشود که خب نشانگر رسیدن به مرکز شهر و ساحل است. این خیابان عریض نامش ازادی است و الگو برداری شده از شانزلیزه پاریس، همینطور خیابان ولیعصر ایران که الگو برداری شده از شانزه لیزه است. راستش بخاطر اب و هوا و ترافیک موجود به شدت حال و هوال تهرانی بود و من بارها حس کردن دارم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت یا باغ فردوس قدم میزنم. البته پیاده رویش بسیار وسیع بود و در وسط پیاده رو هم یک دریف درخت کاری. 









همینطور که پیاده میرفتیم یهو من یک ترام دیدم که در حال حرکت است و یادم افتاد در استانبول چقدر ما هی میخواستیم ترام خیابان استفلال را سوار بشویم و نشد بدون هیچ معطلی پریدم در ترام. به خیال خودم این تنها ترام موجود است و باید ازش استفاده کرد. چون از قبل بلیط نداشتیم نفری 3 یورو و هشت سنت پرداخت کردیم و کمتر از دو دقیقه رسیدیم به نقطه پایان. بعدتر فهمیدم این ترام نبوده و به اینها آسانسور میگن و کارشان دقیقا انتقال مردم از قسمتهای پایینی شهر به قسمتهای بالایی است و درچند نقطه مرکز شهر وجود دارد. خب جا داره به کم که لسیبون مثل استانبول از هفت تپه تشکیل شده. اما این تپه ها به شدت مرتفع هستند و شیب بسیار تندی دارند برای همین در هر تپه از مرکز شهر از این نوع آسانسورها در کنار ترام برای حمل و نقل عمومی وجود دارد. ما در منطقه ای که اسمش را نمیدانم همینطور بالا رفتیم و پایین آمدیم تا جلوی یک ساختمان سر در اوردیم که به نظر میامد مجلس باشد. 



همینطور که وایساده بودیم یک خانم عابرشیک پوش بهمون خوش امد گفت و توضیح داد  که اینجا مجلس است و اینجا نماینده ها هیچ غلطی نمیکنند فقط پول میریزن تو جیبشون. باور کنی دقیقا همینطوری توضیح داد. بعد دست داد باهامون و پرسید از کجا آمدیم. این از کجا آمدیم سوال چالشی برای من است. من هنوز بعد از شش سال جوابم این است: من از ایران هستم. نمیدونم چون هنوز شهروند سوئد نیستم نمیگم از سوئد یا واقعا بی اختیار فکر میکنم خوب من ایرانی هستم. (در استانبول یکی دوبار مجبور شدم توضیح بدم البته من ساکن سوئد هستم. یک شبش در یک کافه بود که مرد سوری که انگلیسی عالی صحبت میکرد و آنجا گارسون بود به من گفت تو شبیه ایرانی ها انگلیسی حرف نمیزنی و اصلا به تو و دوستت نمیاد از ایران آمده باشید و بعد به صورت کم آرایش و مدل موهای ساده و لباسهای معمولی مان اشاره کرد.) به هر حال من گفتم از ایران و یار گفت سوئد. و بعد ادامه داد دوست دخترم هم سوئد زندگی میکند اما ایرانی است. خانم شیک پوش اول از ایران گفت و اینکه دوران دانشجویی خانه اش در کوچه ای بود که سفارت ایران است. بعد از این گفت که قبلا در شرکتی کار میکرده که اصلش سوئدی بوده. خانم شیک پوش خوش برخورد به ما گفت مواظب کیفهامان باشیم و از هوا و سفر لذت ببریم. 
 به قدم زدن بی مقصدمان درهوایی پاییزی و دلچسب ادامه دادیم تا رسیدیم به بندرگاه. سمت راستمان پل بیست و پتج آپریل بود. پل معلق بیست و پنج آپریل در سال 1966 با نام پل سالازار بر روی بخش جنوبی رودخانه تاگوس افتتاح شد و در سال 1974 بعد از انقلاب  سقوط حکومت دیکتاتوری وقت به نام بیست و پنج اپریل تغییر نام داد.این پل تا سال 1999 فقط ماشین رو بوده اما بعدیک طبقه در زیر باند ماشین رو برای قطار هم اضافه شد. این پل شبیه گلدن بریج سانفرانسیسکو است اما سازنده هایشان یکی نیست. طول این پل 2277 متر است و بیست و هفتمین پل معلق در جهان از نظر طول و اولین در اروپا است. این پل لیسبون را به بخش آلمادا متصل میکند و آن سوی پل مجسمه مسیح ( که مشابه آن در برزیل هم هست) قرار دارد. 



از پل بیست و پنح آپریل به سمت جنوب وارد منطقه بلم در لیسبون میشویم که منطقه ای تجاری و تاریخی است. ( در پستهای بعدی معرفی میکنم). آن روز قدم زدان دوباره به سمت دیگر شهر رفتیم که طبق نقشه باید مرکز شهر میبود و در مسیر وارد یک رستوران محلی شدیم. رستورانهای لیسبون جالب بودند و بسیار من رو یاد گذشته های ایران مینداختند. زمانی که رستوران ها همه کاشی کاری داشتند و میز صندلی های معمولی و یک یخچال بین مشتری و آشپزخانه فاصله بود هر ازگاهی یه مگسی هم وز وز میکرد و شیشه های نوشابه های پپسی و کانادا هم ردیف در یخچال چیده شده بود. بیشتر رستورانها در خیابانهای مرکزی شهر این شکلی بودند. اول روی میز بشقاب به صورت سر و ته گذاشته شده بود که وقتی مینشستی برش میداشتند. مثل بیشتر کشورهای مدیترانه ای یک بشقاب مخلفات از نان و پاته تا کره و پنیر و زیتون میاورند که هر کدامش را برداری پرداخت میکنی- یعنی اینطوری نیست که مثلا تمام مخلفات با هم یک قیمت داشته باشند. مانند باقی کشورهای اروپای جنوبی یک سری غذاها برای ناهار بود که قیمتشان کمتر از قیمت اصلی بود. ما اره ماهی و فیله خوک انتخاب کردیم. در کسری از ثانیه غذا روی میز آمد، لذیذ بود با حداقل تزیینات. اونطور که فهمیدیم اینجا دم ظهر کافه ها بیشتر طرفدار دارند. مثلا حوالی 11-12 ظهر یک قهوه و شیرینی یا یک ساندویچ پنیر ساده. بعد حدود ساعت 1-2 ناهار میخورند که بسیار حجیم هم هست و فاقد سبزیجات. شام هم معمولا دیر میخورند. چیزی بعد از ساعت 8-9شب. 


بعد از ناهار به راه رفتنهایمان ادامه دادیم و رسیدیم به ساحل. اول فکر کردم دریا است اما رودخانه بود. ساحل را موزاییک کاری کرده بودند و کمی دراز کشیدیدم و آفتاب گرفتیم که آفتاب برای ما ساکنین اسکاندیناوی بزرگترین جاذبه توریستی است.

بعد دوباره به قدم زدن ادامه دادیم و در یکی از کافه های شهر یک قهوه و شیرینی مخصوص پرتغالی به اسم " پاستل دا نوته
Pastell da note" . 



بعد از استراحت رفتیم به سمت میدان فیگورا. یکی از میدانهای اصلی مرکز شهر که سر خط بسیاری وسایل حمل و نقل بود. اتوبوس شهرگردی سوار شدیم و یک ساعت و چهل دقیقه با اتوبوس و توضیحاتش تمام شهر را دید زدیم و دستمان آمد که کجاها را بهتر باید ببینیم. بعد از گشت با اتوبوس به یکی از رستورانهای خیابان چیادا رفتیم، خیابانی که پر از رستوران است و آنجا غذای دریایی خوریم. ماهی کاد و صدف. بعد از شام به شدت خسته بودیم و من اصلا حال پیاده روی نداشتم پس با مترو به سمت هتل رفتیم. 





۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

پاریس 4- لور

جهارشنبه روز چهارم سفر رو اختصاص دادیم به لور. صبح طوری برامه ریزی کردم که راس ساعت 10 اونجا باشیم. از قبل هم به مامان و بابا گفته بودم که تا جایی که توان داشته باشند همه اش رو میبینیم. قبلا اکثریت دوستان گفته بودن فقط مستقیم برو چند جای معروفش و بخش ایران! اما من قصدم این بود که بخش ایران رو آخر سر ببینیم. راستش یک گارد شدیدی داشتم بس که خسته شدم از شنیدن اینکه آی ما تاریخ فلان داریم و ... یکی دیگه از دوستان هم گفته بودید برید ببینید این بی شرفها چه دزدی کردن! 
به هر حال اینبار نقشه مترو به دست راهی شدیم و امان از پله های مترو که پدر هممون رو درآورد. ورودی لور از همان هرم شیشیه ای معروف است( پیرامید) از اوجا وارد میشی و به سمت زیر زمین میری. ساختمان لور یک کاخ قدیمی هست . به شکل U که هر بخش این ساختمان سه طبقه داشت. زیر زمین طبقه اول و دوم و هر بخش یک بال محسوب میشد. بالها به  کاردینال (Richeleue (و اسقف (Sully) و هنرمندی فرانسوی (Denon)  هستند . هر بال در کنار مجموعه های نفیس هنری از سراسر دنیا چند اثر بینظیر رو داره وبرای همین گذر از تمام لور اجتناب ناپذیر هست. ما از بخش Denon که مونالیزا هست شروع کردیم. اول از سرسراهای متعددی گذشتیم که شامل آثار مجسمه و نقاشی هنرمندان ایتالیایی از قرن 15 به بعد بود. قطعا وقت اینکه دونه دونه وایسیم و تماشا کنیم نبود و البته این هم کار افراد متخصص هست که مثلا بشینن به نوع رنگ استفاده شده وسبک نقاشی و ...توجه کنند و البته عملا چنین کاری هم به صورت عادی و در روزهای عادی که مملو از جمعیته امکان پذیر نیست. این بخش به قول بابا مثل سعی صفا و مروه بود. کرور کرور آدم تند تند راه میرفتن و همه با هم. نیازی به نقشه نبود چون کافی بود جمعیت رو دنبال کنی. جمعیت میگم یه چیزی میشنوید! همه میخواستن زودتر برسند به مونالیزا! راستش من تو موزه های ایتالیا هم نمیفهمیدم چرا برای همه یک اثری مهم میشه. برای اینکه به نظرم اون اثر روباید فهمید. مثلا برای من در موزه یوفیتزی که دوبار هم رفتم بار اول اصلا نقاشی معروف تولد ونوس رو ندیده بودم! و دفعه دم هم باز نزدیک بود نبینم و وقتی متوجه شدم اونم از شدت جمعیتی که جلوش بود و هی وایسادم نگاهش کردم ببینم فرقش با نقاشی های دیگه که مهجور باقی ماندند چی هست نفهمیدم! این مسئله درمورد موالیزا بدتربود. اولا کسی نگاه نمیکرد همه موبایل و آیپد به دست فقط داشتن عکس میگرفتن. صحنه شبیه ضریح امام رضا بود که همه میخوان یه راهی پیدا کنند به ضریح برسند و برای این مهم از هر ترفندی شامل مشت و لگد و فشار دادن وهل دادن استفاده میکنند. به هر حال به خواست بابا ما هم این مشت و لگدها رو نوش جان کردیم و رسیدیم جلوش و خب بابا میخواست حتما عکس داشته باشه منم غر میزدم ولی دلش رو نمیشه شکوند! به هر حال عکس و گرفتیم و من تازه میخواستم بمونم یه نگاه به مونالیزا بندازم ببینم خب این الان با اون همه نقاشی های بی نظیری که ما رد کردیم چه فرقی داره  که گارد مهترم نوار رو باز کرد و مارو به بیرون از بخش تماشا مشایعت نموند. یعنی رسما فقط باید عکس بندازی بری!  بعد از زیارت مونالیزا که دوزار هم نمیارزید- با عر ض معذرت از اهالی فن و هنر که به ارزش هنریش واقفند ولی واقعا برای ما بی سوادان چیزی نبود و به اون همه له و لورده شدن نمیارزید- راهی دیدار ونوس شدیم. مونالیزا رو بابا میخواست ونوس رو مامان. من از اونجایی که کلا مجسمه رو بیشتر دوست دارم و اون حسی که نسبت به آثار معروف نقاشی نمیگیرم برعکس در مجسمه مبهوت میشم مثل داوود میکل آنژ، این مجسمه هم برام ارزش داشت دیدنش. و البته اصلا به شلوغی مونالیزا نبود. میشد یه چند دقیقه هم وایساد و به ظرافت کار نگاه کرد. نیازی هم با دانش هنری نداره میتونی با چشمت ببینی که چطور تراشیده شده! 
بعد راهی طبقات زیرزمین شدیم که بخش آفریقا، امریکای لاتین و مکزیک بود. خاص بودند و البته خلوت و خالی! انگار که حتی در هنر و موزه هم باید این کشورها نادیده گرفته بشند. از بال دنون راهی بال سولی شدیم. که هم اثار اسپانیا بود و طبقه زیر زمینش هم مصر و قسمتهای دیگه ای از افریقا و به قول معروف کشورهای باستانی. یعنی در بخش مصر میدیدی دیگه چیزی نبوده از زمان فراعنه که در لور نباشد. به قول یکی از دوستان فکر نکم تابوتی مونده باشه چون قدم به قدم تابوتها بودند. از همونها که تو تن تن و میلو دیده بودیمJ  به شدت دیدنی بود. از زیور آلات تا ادوات موسیقی که خیلی شبیه ادوات موسیقی ایران بود. اگر شما فکر میکنید من اسمها رو یادم مونده و میتونم اسم چیزهای معروف بخش مصر رو بگم سخت در اشتباهید ولی یه مجسمه معروف هست که خب معروفه دیگه! لور رو سرچ کنید میاد. ما از اون هم دیدن کردیم. نقشهای مصری جالب بودند برخلاف نقشهای ایرانی که همیشه ایستاده هستند نقوش مصری حالت نشسته داشتند. یکی از مجسمه ها هم بود که مرد و زن رو دقیقا با پوشش نقابی که رو زن بود میشد فهمید. بابا اونجا به شوخی گفت اونجا هم طالبان داشتند! از مومیایی هم دیدن نمودیم. حس خاصی بود تصور اینکه این جسد مال هزاران سال پیش هست آدم رو به تحیر وامیداشت. بعد از مصر از تونلهای زمان دیگری رد شدیم که فهمیدیم بله بله  لبنان و مصر و سوریه و .. اثار باستانی ارزشمندی دارند. قسمت مصر نسبتا شلوغ بود- نه به اندازه بخشهای اروپایی ولی خوب بود- تا قسمت مصر صدای هیچ ایرانی شنیده نشده بود اما اونجا که بودیم کم کم قیافه های آشنا و به تبعش صداهای آشنا تر شنیده میشد. دلیل هم این بود که بخش ایران بعد از مصر قرار داشت وراهی نبود چز گذر از مصر! 
وقتی به بخش ایران رسیدیم با اینکه مبهوت این بودم که چقدر از مصر آثار باستانی انتقال دادن به لور و به گمانم حالا یه سر ستون تخت جمشید و دوتا تخته سنگ ایران انقدر سرو صدا نداره اما کوپ کردم. نمیدونم خون ایرانی به جوش آمده ود یا جو خاک وطن گرفتن بود یا حیرت از ترو تازگی بدون ذره ای خش و شکستگی آثار! اومدم عکس بگیرم دستام به لرزش افتاد. تمام آثاری که تا الان رد کرده بودیم شکستگی های زیادی داشتند. اما قسمت دیوار با نقش های باستانی که مال ایران بود اصلا مثل هلو بود. یعنی انگار اومده بودن بی دردسر یک قسمت دیوار رو قاچ کرده بودم زمین و هوا و اب و باد هم تاثیری نذاشته بود و صحیح و سالم چسبوند رو یه دیوار دیگه تو یه قاره دیگه! حالا که سگها ونقوش با رنگ مورد علاقه من بود- بدلیل نوع سنگ- اما عظمت عجیبی داشت. خداییش من این حس رو ه صرف ایرانی بودن که واقعنی بهم دست داد. عظمت داشت. اتاق بعدی که رسیدم سکته کردم! سرستون تخت جمشید! صحیح و سالم! عکس گرفتم اما نمیشد لبخند رو لب داشته باشم. اما حرص خوردم تقریبا جز 5 تا ایرانی هیچ بازدید کننده ای ندیدم! دلم میخواست یه لحظه برم تو بخش مونالیزا داد بزنم "الاغها بیایید ببینید مصر و ایران چه سنگ های تراشیدن خیلی خیلی خیلی سال قبلتر از هنرمندان اروپاییتون" یعنی من عمرا چنین جوی بگیرتم ولی اونجا میگیره.. یه سکوت خاصی بود. دلت برای اون خاک میسوخت. بی اختیار با هممیهنانت اونجا حرف میزدی. و فقط یه چیز ردو بدل میشد آه و جمله اینکه: خوبه اینجا هستند وگرنه تا الان نابود شده بودند. و البته لعنت به بعضی ها! بی برو برگرد مکالمات شامل همین بود. 
بعد از قسمت ایران باستان راهی بخشی شدیم که مال ببین النهرین و اسوریها و ... بود که خب ما اونها رو هم میذاریم به حساب ایرانJ اونجا هم همونقدر نفس گیر بود که سرستون تخت جمشید. بعد از ایران وارد محوطه ای شدیم که پر از مجسمه های سنگ مرر از هنرمندان مختلف بود و در چهره مامان و بابا خستگی هویدا بود و البته پادرد. در نتیجه من اونها رو اونجا گذاشتم و خودم راهی بخش فرانسه شدم که شامل برخی اتاقهای کاخ در زمان ناپلئون بود و بعد سرسراهایی که مملو از فرشهای فرانسوی بود. این فرانسوی ها انگار ید طولایی در بافتن داشتن و نقشهاشون هم اگر انسان نبود خرس بود یا حیووناتی شبیه کارتون رابین هود! این فرشها همه دیواری هستند در واقع تابلوهای فرش هستند. بسیار دیدنی و قابل اعتنا.. بعد از تمام شدن موزه بیرون رفتیم. که هم هوایی تازه کنیم و هم ابی بخوریم و میوه ای! همینطور نشته بودیم سه تایی درباره بخشهای مختلفی که دیدیم صحبت میکردیم. مامان من قطعا بخش نقاشی ها رو دوست داشت. من چون قبلا مجسمه زیاد دیده بودم در فلورانس اولویتم از مجسمه راهی نقاشی ها شد. یابا کل موزه رو دوست داشت. و صد البته بخش مصر و ایران. تنها چیزی که بعد از دیدن این موزه به آدم دست میده اینه که همه جای دنیا هنر و تاریخ اصالت دارد. 

بعد از استراحت با همشهری نازنینمان تماس گرفتیم که قرار بود ببینیمش. ادرسی هم دادن و ما راهی مترو شدیم. بعد من به شدت گرسنه بودم و به شدت دلم کی اف سی میخواست چون در مملکت سوئد کی اف سی نداریم  و من اخرین باری که مرغ سوخاری فست فودی خوردم سه سال پیش در ترانزیتم بین سوئد و ایتالیا در فرانگفورت بود. و داشتم له له میزدم!- باور کنید اصلا دلم غذای فرانسوی نمیخواست اما این کی اف سی رو میخواست- به هر حال پرسان پرسان راهی قسمتی از اون منطقه شدیم که در نوع خودش جای زیبایی بود و کی اف سی به بدن زدیم. چیزی که در پاریس بعد از توریست نظرت رو جلب میکنه سیاه پوست ها هستند. یعنی تقریبا گاهی فکر میکنی دقیقا فرانسوی ها سیاه هستند نه سفید. البته خب وقتی میرفتن لشگر کشی واستعمار نتیجش هم میشه همین. برای همین با اینکه در اتحادیه اروپا فرانسوی ها به طرز اعچاب انگیزی رای بالایی به حزب ضد مهاجر و نژادپرست دادند اما باید اعتراف کنم قدرت تعامل و مدارای بی نظیری دارند. شما از هر رنگ و نقش ونگاری در این شهر میبینید. بعد از ناهار همشهری هم به ما ملحق شد و مارو برد به یک ساختمان یا محل نمایشگاهی به اسم ژرژ پمپیدو. همراه تعریف میکرد که این ساختمان چون بر اساس معیارهای معماری پاریس نبود و مثلا مرن بود اعتراضات زیادی داشت به طوری که معترضین میامدن و به لوله های این ساختمان خودشون رو قفل میکردن. دلیل این عدم تناسب انگار این بود که این ساختمان تمام با لوله درست شده. و خب از معماری کلاسیک خبری نیست. در ساختمان کتابفروشی بود و نمایشگاهی و رستوران و فروشگاهی که همگی اثار هنری اما مدرن و پست مدرن میفروختن. اینجا هم دیدنی بود. بعد رفتیم در کافه ای نشستیم ونوشیدنی نوشیدیم و بعد رفتیم باغ لوگزامبورگ. البته فرصت چرخیدن داخلش نبود وارد شدیم و در قسمت مرکزی نیمساعتی نشستیم که دیدیم صدای سوت میاد. همراه گفت باغ رو تا نیمساعت دیگه میبنند و مسئولین حفاظت با سوت اعلام میکنند که بای د از باغ خارج بشیم. بعد خیابانی سر بالایی را رد کردیم و رسیدیم به پانتئون که متاسفانه چون دیروقت بود تعطیل بود و سوربون رو هم از بیرون دیدیم. البته دانشکده حقوقش رو. وقتی رسیدیم خونه هر سه از درد پا دادمون هوا بود و از بدبختی این که روز بعد هم باید ورسای میرفتیم. 

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

پاریس 3- نوتردام و شانزه لیزه

روز سوم یعنی سه شنبه لور تعطیل بود  و قرار شد سر صبح بریم کاخ ورسای. برنامه ریزی من به این صورت بود که یک روز در میان موزه های بزرگ رو بریم که مامان و بابا خسته نشن. یعنی یک روز بریم ورسای و خودمان را بُکُشیم، روز بعد استراحت کنیم و یا حاهایی که نیاز به پیاده روی ندارند برویم. روز بعدترش برویم لور و باز استراحت. اما از آنجایی که میزبان ما به شدت شبیه بنده بودند و همش یک چیزی جا میذاشتند تا ساعت یک ظهر ما درگیر موبایل و کلید  بودیم و هنوز در حوالی منزل ایشان.در نتیجه من با کمی اَخم و تَخم اعلام کردم که وِرسای رفتن فایده ندارد و بریم شهر. در نتیجه راهی شهر شدیم وکلیسای نوتردارم رو دیدیم :
کلیسای جامع نوتردام   :Cathedral  Notre Dame de Paris
نام این کلیسا به فرانسوی " بانوی پاریس" معنا میشود. در سال 1160 به دستور اسقف اعظم موریس سولی Maurice de Sully  ساختمان کلیسای جامع پاریس خراب شد تا در آنجا نوتردام ساخته شود. کار ساخت در سال 1163 اغاز شد و تا سال 1177 فقط قسمتی که مربوط به نشستن و حضور اسقف ها و کشیشها هست ساخته شد. به طور کلی ساخت کامل کلیسا تا سال 1345 میلادی به طول انجامید. معماری کلیسا معماری گوئتیک فرانسوی است. این کلیسا در سالهای 1548، 1786،1793،1845 به صورت اندک تا گسترده تخریب شد. اونطور که به یادم مونده (متاسفانه چون قرار نبود بریم کاغذ و قلم نداشتم و به حدی تعداد بازدید کننده زیاد بود که امکان عکس برداری از تاریخ ها و توضیحات نبود) در یکی از این تخریبها تمامی نقشهای دیوار ، شیشه های رنگین برداشته شدند و به جایش دیوار سفید شد و شیشه های مات گذاشتند. بعد از آن دوباره قسمتی از معماری قدیم برگشت اما دوباره تخریب شد. در دوران انقلاب کبیر فرانسه تمامی گنجینه های قمیتی دزدیده و تخریب شدند.
چیزی که امروز میبینیم شبیه ترین حالت کلیسا به اولین دوره اش است.

معماری کلیسا بسیار زیبا و خیره کننده است تا سالیان سال این کلیسا بزرگترین کلیسای اروپا بود اما امروزه دیگر بزرگترین کلیسا نیست.


بعد از تماشای کلیسا و کمی گوش جان سپردن به موزیک ناب کلیسایی از کلیسا خارج شدیم که با باد و طوفان شدیدی روبرو شدیم  بلافاصله به کافه کنار کلیسا که در نبش خیابان بود پناه بردیم. و قهوه فرانسوی رو این بار در دل پاریس امتحان کردیم.
سپس میزبان با ماشین ما رو در کل پاریس از کوچه همجنسگرا ها گرفته تا محله عربها چرخاندند. به هرحال گشت زیارتی خوبی بود تا رسیدیم به شانزه لیزه. راستش خودم هم از اینکه دائم بگوییم فلان جا شبیه فلان جا هست خوشم نمیاد. اما انگار دست خود آدم نیست این شانزه لیزه عجیب آدم و یاد ولیعصر می انداخت. البته میان ماه من با ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. ولی بیماریِ نوستالژیه دیگه کاریش نمیشه کرد. پهنای پیاده رو به اندازه ولیعصر، رفت و آمد و همهمه همینطور، سربالاییش، فروشگاهها و ... البته بهتره بگم ولیعصر تا پیش از سال هشتادو یک که فروشگاههای شیک تری داشت بعد که دیگه شده بود همش از تولید به مصرف مخصوصا حوالی میدان!
به هر حال ما هی راه میرفتیم هی قلبمان پر میکشید برای آن تهران دود زده لعنتی و خاطرات تمام نشدنی. به هر حال سعی صفا و مروه را در شانزه لیزه انجام دادیم و عکسی هم از فاصله زیاد با دروازه پیروزی گرفتیم. متاسفانه عکسهای شانزه لیزه همه با حضور مستمر پدر و مادر و خودم همراه است و نمیشه عکسی گذاشت. به هر حال سمتی که من راه میرفتم از فروشگاههای آنچنانی خبری نبود. آن سمت، ایستنلورن بود و باس. و مابقی در خیابانهای منتهی با خیابان اصلی قرار داشتند. خوشبختانه هیچ یک از همراهان هوس حتی رفتن به داخل و دید زدن به این فروشکاههای الکی رو نداشتند در نتیجه ما فقط راه رفتیم. اما دروغ چرا؟ در این قسمت از خیابان آدم احساس فَشِن بودن میکند. یک عکس شیک فَشِنی هم از خودم گرفتم که تایتلش هست: زنِ زیبا..la belle femmen.
این روز بخاطر همراهی میزبان و خوش و بش هایش بی نظیر بود. و البته اینکه من برای دوستانِ خاص، کارت پستال گرفته بودم و تو مغزم داشتم واسه کی چی بنویسم؟ تمرین میکردم. بعد از گشت و گذار اساسی حدود هشت شب راهی خانه شدیم و تا پاسی از نیمه شب به خاطره تعریف کردن های دلنشین و لب ترکردنهای دلنشین تر گذشت.
اما معضل تلفن حل نشد. یعنی گوشی دوستمان کار نمیکرد درست. رفته بودیم شانزه لیزه که به اپراتور نشون بدیم تا دم اپراتور رفتیم دیدم ای بابا ایشون یادش رفته اصلا تلفن رو بیاره! بعد گفتم ایراد نداره من سیم کارت میخرم دیدم سیم کارت با یک گیگا بایت اینترنت و 300 دقیقه تماس با تمام دنیا 40 یورو هست! گفتم خوب چه کاریه 50 کرون میدم و ری تلفن خودم اینترنت میخرم. شب همین کار رو کردم و به خیال خودم 500 مگابایت برای سه روز باقیمانده خریداری کردم. شب سه تا مسیج به همشهری ساکن پاریس زدم و صبح بیدار شدم  دیدم اینترنت تمام شده! بعد فهمیدم 50 مگابایت بوده نه 500. حالا نمیدونم به این دلیل بود که دوستان ماشالله فعال در وایبر هی پیام میدادن یا کلا سه تا پیام شده بوده 50 مگا بایت. به هر حال به شدت سوختم! بعد اومدم رو تلفن مامان شارژ کنم و حداقل بتونیم تماس بگیریم چون یه بار منتظر مونده بودیم میزبان بیاد دنبالمون و خیلی بدون تلفن اذیت شده بودیم. اونم  طبق معمول اشتباه شماره رو وارد کردم و تلفن یکی دیگه شارژ شد! بعد دوباره تلفن مامان رو شارژ کردم. به هر حال داستان اعصاب خوردکنی بود و دلیلش هم اینه که در سفر نباید به حرف میزبان ها از یک حدی بیشتر گوش داد!

* هر یک یورو حدود 8.6 کرون است.  

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

پاریس 2- برج ایقل


شهرهای اروپایی رو باید پیاده گز کرد، اما بخاطر بابا امکانش کمتره. سوار بر اتوبوس راهی ایفل شدیم. وقتی رسیدیم هم مامان هم بابا خیلی هیجان زده شدند. بخصوص مامان که همیشه عاشق ایفل بود. از ضلع جنوبی چندین عکس ازشون گرفتم. هرچی نگاه کردم دیدم برام عادیه. حسم درست مثل حسی بود که در ونیز داشتم. معمولا دلیل این اتفاق اینه که شما بیش از حد از این مناظر عکس میبینید و انقدر دیدید که دیگه به چشم نمیاد. رفتیم در قسمت پارک که جنوب شرقی محسوب میشد. چمنی نداشت! اونجا چندین عکس ناب گرفتم و مامان رو بوسیدم و گفتم: "خوبه آدم روز تولدش بیاد ایفل نه؟ تولدت مبارک!" خیلی ذوق کرد، هی بغلم میکرد و میبوسید. قدم به قدم که به ایفل نزدیک شدیم بی حس بودنم هم کم کم کنار رفت.

در صف بی نهایت طولانی قسمت ورودی شرقی ایستادیم. همه باید در صف میموندیم نمیشد بابا و مامان انتهای راه بپیوندند. تصور کنید که بابا چقدر خسته شد و مامان هم. یکساعت و چند دقیقه در صف بودیم تا رسیدیم به باجه بلیط.
 برای طبقه دوم بلیط رو گرفتیم هم ارزونتر بود هم هممون از ارتفاع ترس داریم. رفتیم طبقه دوم که یهو لرزیدم. یهو میگرفت این لعنتی.. یهو میفهمیدی کجایی، چه حسیه و چقدر این شهر زیباست. حتی اگر از سقفهای سفالی خبری نباشه. با شکوه و با عظمت. از زوایای مختلف عکس گرفتم. دستم میلرزید و هی به مامان میگفتم مواظب باش موبایل از دستم ول نشه. راستش هرجوری بخوام نمیتونم از حس اون لحظه بنویسم. متفاوت بود از حس من در بالای دوموی فلورانس که بیش از 450 پله رو رفته بودم که برسم اون بالا و عظمت فلورانس بگیرتم. پاریس رنگ دیگه ای داشت. نارنجی نبود سفید بود. یک دست.. انبوه و پرتراکم و با شکوه! 

از سمت شمال غربی که رودخونه سن رد میشد و جنوب شرقی که پارک بی نظیری بود عکس گرفتم. ولی دیدن چیز دیگریست. حقیقتا چیز دیگریست. چون دامنه دید چشم از لنز دوربین بیشتره. 

با آسانسور امدیم پایین، بابا دیگه درد پا امانش رو بریده بود، شام هم قرار بود بریم رستوران برای تولد مامان، برای همین با اینکه من بی نهایت دوست داشتم و اصلا از اوجب واحبات در تمام سفرهایم این است که سوار بر قایق گردشگری بشم بخش قایق رو منصرف شدیم و پاریس گردی ما تا آخر با حسرت بر رود سن بودن گذشت. 

شام به همراه بستگان راهی رستورانی شدیم که فقط استیک میداد. یعنی اصلا سفارش نمیدادی میرفتی مینشستی و ده دقیقه بعد غذا سر میز بود. یک تیکه گوشت و یه عالم سیب زمینی سرخ کرده. اما قسمت جالبش این بود که همین که در حال تمام کردن بودی گارسون میامد با یک سینی و یک تیکه گوشت داغ دیگه با یه عالم سیب زمینی درست به اندازه پرس اول برات میذاشت. این رسم این رستوران بود. متاسفانه اسم رستوران رو به یاد نمیارم و ننوشتم هم جایی. رستوران شلوغ بود. برخلاف سوئدی ها که ساعت 6 میرن رستوران اینجا ما ساعت 9 رفتیم و هنوز مردم در صف بودن برای جا یافتن. فضا خیلی متفاوت نبود. با اینکه شلوغ بود و همه کنار هم نشسته بودن و با اینکه همه در حال حرف زدن بودند از هیاهو خبری نبود. رستوران و شام دلچسبی بود. بعد از شام راهی منزل شدیم که با سورپرایز میزبان روبه رو شدیم، کیک و شام...پاین... آخه اون شب مامان شصت ساله شد.

  

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

پاریس 1

ساعت 9:30 صبح رسیدیم فرودگاه شارل دوگل. نیمساعتی منتظر میزبان که یکی از بستگان دور بود نشستیم. بعد از چاق سلامتی های اولیه با ماشین راهی شهر شدیم و یک دور زیارتی اولیه رو زدیم. انتظار من از پاریس چیزی بود شبیه رم. اما چیزی که میدیدم یک تهران منظم بود. سه چهار خیابانش که رد شدیم که انگار از پسیان میگذریم یا خیابان ولیعصر.
 
ساختمانها کاملا متفاوت از آلمان و ایتالیا و سوئد بودند. با اینکه بسیار قدیمی هستند اما نمای تمیزی داشتند و حس قدیمی بودن مثل سوئد و ایتالیا نمیدادند. خیابانها خیلی منظم بودند برخلاف ایتالیا که درست مثل ایران درهم برهم است.

از بدیهای پاریس چراغ قرمزهای متعدد قدم به قدم بود. یعنی هر 100-200 متر یک چراغ قرمز داشت. برخلاف شهرهای دیگه ای که تاحالا دیده بودم خیابانهای بسیار پهنی داشت. کلا شهر فراخ بود. اما ساختمانهای به یک خط و یک سطح و طراحی بی نظیر شهر چشم نواز بود.
ا بعد از گشت چند ساعته در شهر به منرل رسیدیم و غذا خوردیم و به گفتگو نشستیم. همسر فامیل ما فرانسوی بود البته فارسی رو بلد بود اما چون سالها بود که ایران نیامده بودند خیلی نمیتونست درست صحبت کنه. برای همین انگلیسی حرف میزدیم. زن بسیار مهربان و دقیقی بود و میخواست به ما خیلی کمک بکنه اما یه جاهایی کمکهای بیش از حدش باعث اشتباهات شد! بعد از ناهار و چای با میزبان راهی یک پارک جنگلی در حالی منزلشان شدیم که البته پاریس هم زیر پایمان بود. یک لحظه خورد در ذوقم. انگار بالای بام تهران هستم و ساختمانهای سر به فلک کشیده رو تماشا میکنم. از سقفهای سفالی و شیروانی خبری نبود. همون چا گفتم: فلورانس من یه چیز دیگه است.
پارک بی نهایت بزرگ و زیبا بود اما از شدت سرمایی که انتظار نداشتیم مجبور بودیم درماشین بشینیم و نتوانستیم درست قدم بزنیم.
بعد چند خیابان گردی دیگر کردیم و رفتیم خانه برای استراحت. شب میزبان به افتخار حضور ما یکی از بهترین آّب آنگورهای فرانسه رو آورد که وقتی من به سبک و سیاق خودم تستش کردم خانومش ذوق مرگ شد. فکر نمیکرد بلد باشم و انتهای سفر بهم گفت آخه هیچ ایرانی که ایجا اومده یا ساکن اینجاست بلد نیست. خب بد نیست به شما هم بگم، آب انگور رو نباید مثل ماالشعیر خورد. قتی باز میشه باید اول چوب پنبه رو عطر کرد. بعد یه مقدار خیلی کم در لیوان ریخت، کمی چرخوند. بو کرد.. دوباره چرخوند و کمی مزه کرد. البته رنگش رو هم باید نگاه کرد. مزه کردنش هم اینطوره که باید کمی در دهان نگه داشت. و بعد که تایید شد یک سوم لیوان آب انگور ریخته میشه و نم نمک خورده میشه. اما من هم به شدت اینجا زیاد میبینم که این رو مثل ماءالشعیر یهویی میرن بالا. به هر حال اون شب من که کیف کردم.
روز دوم جزو همان محبتهای زیاد خانم میزبان مامعطل شدیم.اولا صبحانه رو دیر خوردیم بعد میزبان که تلفن گرفته بود برامون متوجه شد تلفن کار نمیکنه و از اونجایی که مسن بود حاضر نبود به حرف من گوش کنه و به جای راهی اپراتور شدن رفتیم سوپرمارکتی که ازش کارت رو خریده بود اونها هم بلد نبودن چه کار کنند. موبایل هم فرانسوی بود و انگلیسی هم میشد نصف دستورالعملش فرانسوی بود. بعد قرار شد بریم من سیم کارت بخرم. هرچی به خانمش میگم همینجا میخرم میگفت نه اصلا! باید بریم فروشگاه اپل چون سیم کارتش متفاوته. خلاصه با اینکه میدونستم اشتباه میکنه اما مهمان خر صاحبخانه است راهی شهر شدیم و فروشگاه اپل و رفتن به دیوار. بعد رفتیم بلیط موزه ها رو خریدیم که از در صف ماندن فرار کنیم. از جلوی ساختمان اپرا رد شدیم. بس که این غربی ها موسیقی و اپرا و تئاتر براشون ارزش داره ساختمان های اپرا در همه شهرهایی که تا امروز دیدم یک کاخ است. خیلی با عظمت و پرتجمل. 
بابا پاهاش درد میکرد اما در رودربایستی بود و نمیگفت در نتیجه مسافت بسیاری رو پیاده رفتیم که در نهایت من مجبور شدم اعلام کنم ایشون بیشتر نمیتونه راه بیاد و اتوبوس گرفتیم به سمت ایفل. 

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

پاریس- پیش درآمد

روز قبل از سفر با حیال جمع زنگ زدم به دستمون که شرکت تاکسیرانی داره. پرواز شش و نیم صبح بود و ما باید حداکثر یکساعت قبل پرواز فرودگاه می بودیم. سفارش تاکسی دادم برای یک ربع به پنج. چند دقیقه بعد دوستم اس ام اس داد: 05:45 ؟ منم سه بار نگاه کردم و نوشتم : آره.
ساعت چهار صبح بیدار شدیم با آرامش آماده شدیم و رفتیم دم در، ساعت شد ده دقیقه به شش و تاکسی نیامد. زنگ زدم به دفترشون چون سر صبح به دوستم نمیتونستم زنگ بزنم. مسئول دفتر گفت: تو راهه. ساعت شد شش! دوباره زنگ زدم  باز گفت تو راهه. ساعت شد شش و سه دقیقه و نیامد، با عصبانیت سرشون داد زدم که یعنی چی و ...؟ دوستم شش و پنج دقیقه زنگ زد و گفت : خودت گفتی 05:45 درسته! 
همون لحظه پیام آمد جلو چشمم  و دیدم ای وای بر من! آب یخی بود رو سرم.. کمتر از یک ساعت گیت بسته میشد و ما هنوز دم در خونه بودیم. راه میرفتم و میزدم تو سرم و گریه میکردم! از دفتر تاکسیرانی به من زنگ زدن و من اول کلی عذر خواهی کردم و بعد گفتند که یکی داره میاد. ماشین که آمد دیدم خود دوستم آمده. نمیدونم چطور رانندگی کرد ولی ما سر ساعت رسیدیم هیچ که جزو اولینهایی بودیم که سوار هواپیما شدیم. البته تو ماشین بهم گفت سریع انلاین چک این کنم و واقعا خیلی پیشنهاد خوبی بد- من کلا بخاطر کیج زدنم سعی میکنم خیلی کارها رو انلاین انجام ندم برای همین چک اینهام همیشه حضوری بوده- به هر حال الان که این رو مینویسم کنار بابا رو صندلی هواپیما بالای ابرهای سفید پفکی هستیم. داریم میریمشهری که پدر عاشقشه و آرزوش بود ببینه و هنوز هم باور نمیکنه به آرزوش رسیده....

17 اگوست ،26 مرداد 

۱۳۹۳ تیر ۱۹, پنجشنبه

اوپسالا (1)

سفر مامان و بابا بهانه ای شد برای نوشتن از شهر و کشوری که ساکنم. تا جایی که یادم هست اطلاعات زیادی درباره تاریخ این شهر و ساختمانهاش نداده بودم. به هر حال تصمیم گرفتم درباره اش بنویسم: 

اوپسالا (Uppsala) 
اوپسالا چهارمین شهر بزرگ سوئد، با جمعیت شهری حدودا 140 هزار نفر ( با حومه و در سطح کمون 200 هزار نفر) در 67 کیلومتری شمال غربی استکهلم ، پایتخت سوئد قرار گرفته. از سال 1164 مرکز مذهبی و کلیسای سوئد محسوب میشود ( نقش قم در ایران  واتیکان در رم). و امروزه مقر اسقف اعظم در این شهر هست و تصمیمات نهایی کلیسای سوئد در کلیسای جامع اوپسالا اخذ می شود.
 قدیمی ترین دانشگاه اسکاندیناوی در اوپسالا هست با قدمت بیش از 500 سال. و بزرگترین و بلندترین کلیسای جامع اسکاندیناوی نیز در این شهر قرار دارد.
از افراد سرشناس شهر اوپسالا- که برخی در این شهر متولد شدند و برخی فقط زندگی کردند- میتوان به آنگستروم( فیزیکدان) رودبک - پدرو پسر- سلسیوس ( مبدع درجه)، کال فون لینه ( بنایانگذار نطبقه بندی گیاهان و حانوران)، برونو لیلیو فورش ( نقاش و هنرمند) داگ هامارشولد( سیاستمدار و اولین دبیر کل سازمان ملل) ، اینگمار برگمان ( کارگردان) نام برد.
از نقاط دیدنی و با اهمیت اوپسالا کلیسای جامع، قصر اوپسالا، باغ گیاهشناسی، دانشگاه اوپسالا، رودخانه فیریس، کتابخانه کارولینا میباشد.

باغ گیاهشناسی(بوتانیک ، Botaniska trädgård)  
باغ بوتانیک در سال 1655 توسط اولوف رودبک پدر به منظور استفاده از گیاهان برای دارو و درمان در باغی که در گذشته جزوی از حیاط قصر شاه محسوب میشد طراحی و ساخته شد. اما در سال 1702 در آتش سوزی مهیبی که تمام اوپسالا را از بین برد باغ هم از بین رفت. چهل سال بعد کارل فون لینه ( یا کارلوس لینئوس)  که شاگرد اولف رودبک پسر بود با ایده های خودش و یافته هایش باغ گیاهشناسی را ترمیم و دوباره سازی کرد و گونه های مختلف گیاهان را از سراسر جهان با کمک همکارانش به اینجا آورد و نامگذاری کرد. متاسفانه مساحت این باغ رو در جایی پیدا نکردم.

قصر اوپسالا (Uppsala slott) 
 قصر اوپسالا داستان پیچیده ای دارد. در سال 1549 گوستاو واسا ( شاه گوستاو یکم) پادشاه وقت سوئد، که معروف به بنیانگذار سوئد مدرن هست، اقدام به ساخت قصر کرد. قصر بر روی تپه ای درست مقابل کلیسای جامع ساخته شد که از نظر ارتفاع با آن برابری کند. دلیل اصلی این اقدام مهار کردن قدرت کلیسا بود و قوی ترین توپها در سمت دیوار قصر به سمت کلیسا نشانه رفته است. این فصر در طی سالیان دوبار دوچار اتش سوزی شده که دومین بار تمام شهردر آتش به صورت کامل سوخت ( 1702 میلادی) و تنها قسمت کوچکی از قصر باقی ماند که امروز Vsasborgen خوانده میشود و موزه کوجکی است.
در همین فصر بود که کشتار استور Sture murder به دست شاه اریک پسر شاه گوستاو اتفاق افتاد و همینطور در زمان گوستاو دولف در همین قصر تصمیم گرفته شد که سوئد در جنگ سی ساله شرکت کند و باز در همین قصر بود که حکم برکناری ملکه کریستینا خوانده شد.
به طور خلاصه برای کسانی که حوصله خوندن ویکی پیدا رو ندارند باید بگم که واقعه کشتار استور مربوط به تاریخ  1567 میشه که شاه اریک دچار بدبینی و ظن شده و اشراف زادگان رو به جرم توطئه علیه شاه بازداشت میکند و بسیاری به مرگ محکوم میشوند. در این میان سه عضو خاندان بزرگ و تاثیر گذار Sture اسون، نیلس و اریک ( پدر و دو پسر) به دست خود شاه در زندان کاخ کشته میشوند. پس از آن شاه فراری شده و در حالتی نامتعادل یافت میشود  سپس به مرگ محکوم میشود.
جنگ سی ساله، جنگ بزرگ بین کشورهای اروپایی بود که بیشتر جنبه مذهبی داشت و بین پروتستانها و کاتولیکها بود.
ملکه کریستاینا- شخصیت محبوب من- دختر شاه گوستاو آدولف دوم بود که بعد از مرگ پدر در جنگ در سن 6 سالگی قدرت را به دست گرفت. این زن در زمان خودش فمینیست محسوب میشود. قدرت مند بود و البته در نهایت از جکومت کناره گرفت به دلیل اینکه قصد داشت به کلیسای کاتولیک بپیوندد- دختر یکی از برگترین  حنگاوران پروتستان  تابو شکنی کرده و به مذهب کاتولیک تغییر مذهب میدهد و باقی عمر را در رم میگذارند و از معدود زنان دفن شده در واتیکان هست- ملکه کریستینا قصد داشته که سوئد را تبدیل به آتن اروپای شمالی کند و برای این منظور از فلاسفه بسیاری دعوت کرده بود به کشور سوئد مهاجرت کنند.
قصر اوپسالا در فاصله سالهای 2000-2004 بازسازی نهایی شد و امروزه تبدیل به موزه های هنر و صلح شده و البته بخش اصلی فرمانداری استان اوپلند هم در آنجاست.
داگ هامارشولد کودکیش را در این قصر گذرانده برای همین پرتره ای از ایشون در باغ پشتی دیده می شود.

پی نوشت: متاسفانه چند باری هست که موفق به گذاشتن عکس نمیشم. برای تمام این تعاریف عکس هم تهیه دیده بودم

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

ونیز

کسی نیست که آوازه اعجاب انگیزی ونیز به گوشش نرسیده باشد. شهری که خیابان ندارد و رفت و امد و حمل و نقل از طریق آب صورت میگیرد. شهری  با ساختمانهای دیدنی. البته آوازه دیگر ونیز هم پل ارتباطی اروپا با شرق و غرب و شروع کشفیات اروپایی ها و جهانگردیها هست . البته مارکو پولو هم که معرف حضور همه هست ساکن این شهر بوده واز همینجا سفرهایش را شروع کرده بود. 
ورود به ونیز همراه بود با خنده های من! چپ راست میگفتم: ه ه چه با مزه! برای من این شهر بیشتر "با مزه " بود تا فوق العاده! شاید دلیل اصلیش همین پر آوازه بودنش بود و انقدر ازش عکس دیده بودم و شنیده بودم که خیلی برام عجیب نبود. ولی این چیزی از زیبایی و ارزش این شهر کم نمیکند. شهر به طرز وحشتناکی شلوغ بود و توریست مثل مورو  ملخ در این شهر ریخته بود. کوچه پس کوچه ها رو رد میشدیم و در خیابان اصلی شهر،همان کانالهای آبی، قایقهای متعدد در حال رفت و امد هستند. از گوندالو که قایق تاریخی و توریسیتی است تا مثلا قایقهایی که حکم وانت باری را داشتند و حتی قایقهایی که مثل کامیون بودند!


وانت باری ونیزی!


در میدان اصلی شهر هم مثل باقی جاهای دیگر ایتالیا در کنار ساختمانهای قدیمی ، رستورانها و فروشگاههای معروف ،یک کلیسای بزرگ و قصر خانواده ای که جاکم بر ونیز بودن وجود داشت . میدان بزرگ شهر چسبیده به دریا بود. وقتی کنار دریا رسیدیم و قرار شد عکس بگیرم ، با اینکه استکهلم هم دریا دارد و کلا این یک سال دریا ندیده نبودم اما یک هو موجی زد و خورد به سنگهای کنار ساحل و من برای چند ثانیه مکث کردم .. تفاوت اینجا با استکهلم در همین صدا بود، صدایی که ناخوداگاه من را  به رامسر برد، به همان سنگهای ساحل و صدای آبی که آرامم میکرد. بی اختیار گفتم : "مدتها بود این صدا رو نشنیده بودم"! حس دلچسبی بود ولی برا جلوگیری از افتادن در نوستالژی سریع برگشتم به ونیز.
در کنار ساحل سوار بر قایقی شدیم که به چند شهر اونور تر بریم. "مورانو" که به واسطه کارهای رنگینه اش( یا همون ویترو) معروف است. حقیقتا من از آنجا بیشتر خوشم امد، شاید چون عاشق کارهای شیشه هستم و در تمام فروشگاهها بلاخره چیز جدیدی میدیدی و ظرافت کارش را تحسین میکردی. و شاید به خاطر بافت قدیمی و کوچک شهر!





بعد از ناهاری که در رستورانی بر روی آب و زیر آقتاب داغ صرف شد، به ونیز برگشتیم و سوار بر گوندالو شدیم.


و اینجا خنده های من صد برابر شد! تصور کنید در خیابان دارید میرونید و بعد به جای بوق زدن باید با یه صوت خاصی مثلا بگید " ییووههیوهههه" یه چیزی تو این مایه ها! و این یعنی بوق ! و یا ترمز ماشین هم به جای پدال دیوار خونه ها باشه، و بعد ببینی که کنار هر خونه یه قایق پارک شده !


تازه این وسط تاکسی هم میبینی که داره دنده عقب میگیره و البته یه قایق که سه تا جوون توش نشستن و دارن دور دور میکنن! 
شهر دوربین کنترل ترافیک هم داشت:


در حین دور زدن با گوندالو، از روبروی خانه مارکوپولو هم رد شدیم، خانه ای چهار طبقه که نمیدونم اون موقع هم همین چهار طبقه بود یا نه ولی چون معمولا به اصالت ساختمان تغییری وارد نمیکنند احتمال خیلی زیاد به همین شکل بود. از اونجا یاد کارتونش افتادم واینکه من تا سالها فکر میکردم افسانه است!! 




پی نوشت: احتمالا در پست های بعدی عکس ندارم، چون دوربین میزبان بود و بیشتر من خودم هم در عکسها هستم. و عکس تک از ساختمانها و جاهای دیدنی ندارم یا کم دارم.