‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

بار سنگين، اشك روان

 انگار يك بار سنگين روي دوشم بود! نميدونم از كي، ولي زمان طولاني با من بود! هركاري ميكردم ازش خلاصي نداشتم. توي وبلاگم نوشتم فكر ميكردم تمام ميشود اما نه! كافي نبود. چند ماه پيش بالاخره صحبتش شد. يك ايونت براي موضوع "بكارت" خودم پيشنهاد دادم و خودم گفتم تهيه مطلب با من! تابستان شلوغي بود و عمده كار افتاد در ١٠-١٥ روز اخير. پيدا كردن مطالب متعدد، ترجمه كردن، دنبال كردن موضوعات مرتبط و... هربار بيشتر از قبل سنگيني مسئوليت روي دوشم بود. براي هر موضوعي كه خواندم نوجواني هاي معصومانه ام ، سركوبهاي جواني ام جلوي چشمانم رژه ميرفت. امروز اين بار سنگين را زمين گذاشتم. ايونت فعال شد، مطلبي كه همان دو سه ماه پيش نوشته بودم را فرستادم. ترجمه ها آماده است! ايونت رو كه شروع كردم دستهام ميلرزيد! تنم يخ كرد و احساس كردم بيش از هرچيز به يك هواي تازه و سيگار احتياج دارم! اشك ها هم سرازير شد! 
خواندم، نوشتم و هزار بار ديگر مينويسم براي تمام دختراني كه به ناحق سهم نوجواني و جوانيشان سركوب بود! به ياد تمام آنها كه حبس شدند، فلج شدند، سوزانده شدند، سنگسار شدند، كشته شدند، نقص عضو شدند، مجنون شدند، محروم شدند، رسوا شدند، بدنام شدند بخاطر فرهنگ رسواي مردسالاريمان! 
به من نخنديد، بيكار نيستم، من فقط احساس مسئوليت ميكنم
من مسئوليت دارم، در قبال نسل آينده، براي دختران نوجوان امروزي. براي تمام عشقهاي پاك كودكي و جواني! 

۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

توازن دوستی



 بارها نوشتم که از بچگی با پسرها بُر خوردم، صمیمی ترین دوستان دوران بچگیم پسرها بودند، به اجبار دوران مدرسه که فقط باید با دخترها میبودی دوستانم دختر شده بودند اما عصر ها در کوچه و جمعه ها در جمع فامیلی آن حذف اجباری پسرها جبران می شد و تعادل و توازنی در رابطه هایم به وجود میامد. هرچه سنم بیشتر می شد فاصله ام از دخترها بیشتر می شد، دوست دختر داشتن در دوران دانشگاه واقعا برام سخت شده بود و به وفور دوستان پسر داشتم. برای همین خیلی موقع ها که پیش میامد " دوست پسر" نداشته باشم، بخاطر حضور فراوان جنس مذکر در اطرافم چه به عنوان همکلاسی و دوست چه به عنوان پسرخاله و فامیل نیاز به داشتن دوست پسر از بسیاری جهات کمرنگ میشد. اینجا آمدم ورق برگشت، سال اول البته بیشتر دوستانم پسر بودند ولی کم کم دایره دوستان دختر باز تر شد و پسرها یکی یکی حذف شدند، با دختر ها هم دنیای جالبی رو داشتم تجربه میکردم، دنیایی که خیلی اهلش نبودم، فضای متفاوتی داشت و در عین حال جالب بود. اما این روزها احساس میکنم من با دنیای زنانه میانه ندارم. من باید این تعادل و توازن رو در زندگیم داشته باشم و این روزها دوستِ پسر کم میارم. ( منظورم دوست اجتماعی است) کاملا مثل اندازه یک ویتامین در بدن شده، یا بهم ریختن هورمون! این روزها به دلیل کمبود دوستهای پسر در دوروبرم توازن زندگیم بهم خورده. قبلا بیرون رفتنهامون حتما دسته جمعی و با دختر ها و پسرها بود، انقدر مسائل مختلف به چشممان خورد که ترجیح دادیم فضامون رو دخترونه کنیم، حالا چهار تا دختریم که معمولا بیشتر آخر هفته ها با هم هستیم. دل تنگ میشیم، با هم درد دل میکنیم و خلاصه همونطور که قبلا نوشته بودم یک " سکس اند د سیتی " هستیم. مثل تمامی زنها و جمعهای دخترونه نیمی از صحبت ما هم پیرامون مردها میگذرد و البته بسته به شرایط و صمیمیت، دو به دو درباره چیزهایی که میشود در حیطه " س.ک.س " داستان قرار بگیرد هم جرف میزنیم. چند هفته اخیر با دخترها بیرون میرفتم، میرفتیم بار، نوشیدنی میخوردیم، کمی چشم میچراندیم، آخر سر هم همانطور که رفته بودیم برمیگشتیم و حرص میخوردیم و بدو بیاره نثار سوئدی های بی خاصیت خجالتی میکردیم! تقریبا تمام هفته اخیر با هر احد الناسی صحبت کردم داشتم غر میزدم، غر از بی خاصیتی و بی هیجانی این شهر، غر از تنهایی، غر از بی پایگی! باور کنید نداشتن پایه خیلی چیز دردناکیه، هرچقدر دوستهات خوب و باحال باشند وقتی نتونند لیوان دوم نوشیدنی رو باهات ببرن بالا یعنی پایه نداری، وقتی دلت میخواد یه شب از قالب همیشگی دربیای و بشی یه آدم دیگه اما همراه نداشته باشی یعنی پایه نداری. یادمه تو ایران بودم هروقت دلم میخواست از اون خانم مهندس سنگین رنگین فاصله بگیرم و کاری بکنم که معمولا متناسب با شخصیتم نبود یا جامعه از من انتظار نداشت دوستانی رو داشتم که باهاشون تماس بگیرم و برای یک روز بشم یه آدم دیگه و کلی حالش رو ببرم، اما اینجا نیست! جمعه شب هم به عادت چندین هفته اخیر با دخترها رفتیم بار، و طبق معمول یکی از دختر ها شروع کرد از داستانهایی که برایش در سایتهای دوست یابی اتفاق میفتد یا در خیابان و کتابخانه و کافه، تعریف کردن و البته از بد شانسی هم همیشه مردهای ایرانی به تورش میخورند که از آنها بیزار است، و شروع میکند غر زدن و جمع بستن که اصلا این مردهای ایرانی فلانند و بسانند! سوئدی هایی هم که به تورش میخورند معمولا "looser " هستند. یک جای کارشان میلنگد شدید. در هر صورت هر هفته داستان جدیدی دارد که با آب و تاب تعریف میکند و باعث خنده می شود اما گاهی آزار دهنده است و خب چون تمام مدت دور یه میز داریم سه یا چهار تایی حرف میزنیم فرصت سر صجبت باز کردن با آدمهای دیگر در بار نمی شود ( البته اگر آدمی هم باشد!)
این جمعه هم که این طور گذشت من به شدت احساس افسردگی کردم، تصور کنید که نصف شیشه "و" خورده باشی و باز مثل یک آدم عادی باشی و بعد بری بار و با دو تا دختر متشخص سنگین رنگین نشسته باشی و تجزیه و تحلیل و رفتار شناسی مردهای ایرانی را کنی، و بعد هم بیای خونه و پر از انرژی باشی که مثل همه هفته های دیگر تخلیه نشده! دلت شیطنت بخواد، دلت درامدن از قالبت رو بخواد ولی همراه نداشته باشی. واقعا دردناکه! به شدت احساس افسردگی میکردم و از این شهر حالم بهم میخورد.خلاصه شب شنبه در اوج افسردگی و عصبانی بودن از دست دوستانی که پایه " لات بازی" نیستند شال و کلاه کردم یه نوشیدنی خوردم و رفتم سر کار که بعدش تک و تنها برم ببینم در کدام بار شهر میشود از قالب "خود" در اومد. دیشب ورودی کلاب هم گرون تر بود ولی گفتم جهنم و ضرر باید رفت! رفتم تو و کاپشنم رو که تحویل دادم دوست پسر یکی از دوستانم رو دیدم( شما ببینید چقدر اینجا کوچیک و بارها و کلابهاش خلوت است که تو دوستات رو سریع پیدا میکنی) . سلام و احوال پرسی کردیم و "و.ردبولی" با هم خوردیم و با   P و B شروع کردیم به حرف زدن. اجرا قرار بود ساعت 10:30 شروع بشه اما تا 11:30 حبری نشدو تمام این مدت ما سه تا با هم حرف میزدیم و میخندیدم، اونها من و راهنمایی میکردند که چطور باید با پسرهای سوئدی سر صحبت رو باز کرد و البته وقتی تجربیاتم رو میگفتم که همش با هرکی صجبت میکنی شماره هم ردو بدل میکنی فرداش معلوم میشه یا زن داره یا دوست دختر ،میگفتن آه این مردهای متاهل! میخوان مطمئن بشن هنوز جذابند برای زنها یا نه؟! و یه فحش* هم میدادن .من با دوستم تماس گرفتم و خلاصه بعد از کلی اصرار دوستم هم حاضر شد بیاد. همزمان با رسیدن "ن" اجرا شروع شد، که البته من خیلی از متن ترانه ها رو نمیفهمیدم ولی اجراش عالی بود و  پُر هیجان. غیر از من و "ن" هم هیچ غیر سوئدی در جمع نبود برای همین میتونستی دیشب رفتاری از سوئدی ها ببینی که مال خودشونه و خالص! خلاصه فهمیدم که نود درصد ترانه های این خواننده مربوط به روابط جنسی و پایین تنه است. بعد از اجرا هم شروع کردیم به رقصیدن، با یکی دو نفری رقصیدم و از اون قالب خودم درآمدم. میشد با این سوئدی ها چیک تو چیک رقصید ، دست تو کمر و گردن انداخت بدون اینکه طرف دستش جاهای دیگه بره یا دچار تبرج بشه و یا فکر کنه تو پا بده هستی! بعد از تمام شدن ساعت رقص سه تایی زدیم بیرون و کلی تا اتوبوس بیاد گفتیم خندیدم و بعد خداحافظی کردیم. البته لازم به ذکره که تمام این مکالمات که میگم به سوئدی بوده و این برای من یعنی اوج خوشجالی! 
وقتی امدم خونه فهمیدم من توازن دوست های پسرم بهم خورده بود. دو شب قبل و جمعه های قبل از اینکه هیچ مردی نیست که آدم بتونه باهاش سر صحبت باز کنه و دوست بشه غر میزدم، و از اینکه ساعتها نشستیم سه چهار تایی حرفهای تکراری زدیم و به قول یکی از دوستان فرصت نکردیم چشم بچرخونیم کسی رو پیدا کنیم حرص میخوردم، فکر میکردم دلیل افسردگیم اینه که پارتنر فابریک متناسب خودم ندارم. ولی دیشب فهمیدم مشکلم پارتنر نیست. البته خوبه یکی همیشه کنارت باشه ، و نیاز احساسی و جنسی خیلی مهمه، ولی وقتی دیشب فقط با کسانی که وقت گذروندم هم ادمهایی نبودند که مثلا آدم بخواد دوست بشه و بخاطر اینکه حسابی گرم صحبت بودم اصلا توجهی به اطراف نداشتم و برام مهم نبود که برم مثلا با یه پسر خوشتیپ سر صحبت رو باز کنم، ولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. در واقع چون دوستانی مرد بودند و توازن زندگی اجتماعیم داشت برفرار میشد خوش گذشت. یاد عروسی های ایران افتادم که تا ساعت 12 شب بی خاصیت بود، با اینکه زنها میرقصیدن ولی مجلس رقص گرم نبود ، 12 شب که میشد و مردها میامدن در قسمت زنانه، یهو فضای مجلس عوض می شد، حتی اگر هیچ دختر مجردی با پسری نمیرقصید و کسی به کسی پیشنهاد دوستی نمیداد همین که دو جنس مخالف با هم در یک فضا بودند جنس فضا رو متفاوت میکرد. الان فهمیدم من دنبال این نیستم که حتما دوست پسر داشته باشم- البته بدم نمیاد - ولی اصل فضیه اینه که من دلم میخواد هم صحبت از جنس مخالف داشته باشم. دلم میخواد بعضی روزها و لحظات رو با جمعی مشترک و متخلط سپری کنم و از تک جنسی در بیام. جمع دخترانه خیلی خوبه، ولی نه انقدر که همیشه باشی. برای مردها هم همینطوره، اونها هم همیشه با همند و برای همین اولین زنی که تو جمعشون میاد نه به سنش کار دارند نه به وضعیت تاهل، چون قرار نیست که هر زن و مردی با هم رابطه عاطفی داشته باشند، درواقع فقط به یک تلطیف فضا نیاز است و این تلطیف فضا در صورتی شکل میگیره که دو جنس کنار هم باشند. نه یک جنس! 

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

آنسوی مرزها


 پیش نوشت: این پست یک نظر صد در صد شخصی است، ممکن است بسیاری با من هم عقیده باشند و بسیاری مخالف، تا جایی که میتونستم سعی کردم از واژه های کلی پرهیز کنم و لطفا "بسیاری" و "برخی" و "استثنائات" را خودتان در این متن در نظر بگیرید. من درباره اکثر دیده های خودم نوشتم، ممکن است در کشوری دیگر و جمعی دیگر تجربه آدمها متفاوت باشد. 
امروز مستند " آن سوی مرزها " رو دیدم، مستندی که از سه اپیزود تشکیل شده و روایت زندگی دانشجویان خارج از کشور است. دانشجویانی که شاید نه به خواست قلبی بلکه به جبر ناچار به ترک وطن شدند. دانشجویانی که در کشور و وطن خودشان حق تحصیل را از آنها گرفتند و حالا دارند با سختی هایی از جنس دیگر دانشجویی را در سرزمینی که از "آنِ خود" نمیدانند میگذرانند. راوی اپیزود اول پسر دانشجویی است با دست بند های سبز،برای مادرش ایمیل میزند و ریز به ریز کارهایش را نقل میکند، اپیزود دوم دور هم جمع شدن چند دانشجوی ایرانی در خانه یکیشان است برای جشن عید و لبی تر کردن، اپیزود سوم دختر دانشجویی را نشان میدهد که بسته ای از ایران دریافت کرده و نامه پدرش را میخواند. 
اپیزود اول و دوم روایت آن سویمرز است ( البته برای خارج از وطن ها می شود  این سوی مرز) و اپیزود سوم روایت این سوی مرز ( آن سو) . از اپیزود سوم شروع میکنم، اپیزودی که فکر میکنم کمتر کسی میتواند ادعا کند که این تجربه را نداشته، اپیزودی که عین عین حقیقت است، اپیزودی که بی هیچ کم و کاستی نوستالژیهایش ادا و پز نیست! حرفهای این اپیزود آشناست، انقدر آشنا که شک میکنی شاید آن نامه را مادر تو نوشته باشد، یا پدر آن دیگری، فقط شاید مکانها و نشانه ها متفاوت باشد ولی اصل روایت یکی است. پدری که از دلتنگیهایش برای دخترش میگوید و از محسوس بودن جای خالی دختر. این اپیزود را نباید دید، راستش اشک نریختن سخت است و دلتنگ شدن برای خانه و مادر و پدر اجتناب ناپذیر!  فکر کنم تقریبا بیشتر دانشجوهای نسل ما یک روز آمده اند خانه و بسته ای پشت در دیدن، با ادرس فرستنده از ایران، بازش کرده اند و چیزهایی در آن پیدا کردند که با دراوردن هر کدامشان انبوهی از خاطره هجوم میاورد. و البته لابلای هر کدام چیز دیگریست و همیشه همراه این بسته کاغذی هست، با خط مادر، یا پدر با توضیحات که چرا این ها فرستاده شده و کجا ها را نمیروند چون بدون تو معنایی ندارد یا کجاها میروند تا جای خالیت را پر کنند و جمله ای که برای همه ما اشناست، "اتاقت همان طور باقیست، دست نخورده، فقط دیگه همیشه مرتبه". در هر صورت اگر خارج از ایران هستید، اگر دانشجویید، اگر امکان رفتن مداوم یا کلا رفتن به ایران را ندارید این قسمت را نبینید. قطعا تمام دلتنگیهای پنهان کرده تان بیرون میزند. 
اما درباره اپیزود اول و دوم که روایت این ور آب است، راستش میدانم بسیاری این ها را عینا تجربه میکنند ولی بسیاری هم شرایط متفاوتی دارند. من جرو دسته دوم هستم و برای همین اپیزود اول به مذاقم خوش نیامد، داستان تکراری نوستالژیک ایرانیان خارج از وطن! نیمرو خوردن دانشجوی پسر و اتاق بهم ریخته اش، اینکه مجبور است از سر صبح بزند بیرون و شب برگردد و البته زندگی که خیلی بدجور نظم دارد!  همانطور دو دره است که در ایران بود، ساعت درس کار میکند، ساعت کار چت میکند، ساعت استراحت کار میکند، ساخت خواب کتاب میخواند، ساعت کتاب خواب میرود! داستان تکراری دلتنگی برای دست پخت مادر در دل، ولی نوشتن چیز دیگر در نامه برای ناراحت نکردن مادر! یک پسر تیپیک ایرانی که اگر کم نیاورد در سختی های غربت قطعا همیشه دلش هوای ایران دارد جون در ایران بیشتر خوش میگذشت و در ضمن کارهایش را مادرش میکرد! نمیدانم چند درصد دانشجوهای ایرانی واقعا این طوری هستند ولی در صد بالایی حداقل این را در ظاهر نشان میدهند، مخصوصا پسرها، خیلی تعداد کمی پسر ایرانی دیدم که سعی کند غذایی خاص برای خودش درست کند یا دلش بخواهد غذایی متفات از غذای ایرانی بخورد، خیلی کم دیدم دم به دقیقه نگوید ایران خیلی بهتر بود و دلش هوای ایران نکند، شاید دلیل اصلیش این است که خب در ایران یک جورایی همه چیز راحت تر است، قطعا همه هزار بار این را شنیدیم که "تو ایران پول داشته باشی بهترین جای زندگیست". چرا که نه؟ مخصوصا برای اقایان! اگر مجرد باشند که همه کار رو مادر جان انجام میدن با هزار قربان صدقه، نه نیازی دارند که اشپزی بلد باشند نه نیازی دارند ظرف شستن درست بلد باشند نه نیاز دارند لباس شستن و خونه تمیز کردن بلد باشند، کمی بد شانس باشند با زنی ازدواج کنند که کمی از حقوق برابر بداند محبورند گهگاهی دربرخی امور خانه کمک کنند اما جزء همان " دودره بودن" شان یک ترفندی بلدند معروف است به ترفند رنده کردن سیب زمینی که به واسطه اش این دسته از آقایان از کارهای خانه در میروند! البته نسل ما یه تفاوتهایی هم داشت و بسیاری دخترها هم کاری بلد نیستند  مادرها و پدر هایی که نسل ما رو تربیت کردند انقدر بچه ها رو لوس بار آوردند، انقدر در خدمتشون بودند و انقدر نمیذاشتند دست به سیاه و سفید بزنند که دختر و پسر  ،من جمله خود من ،اشپزی کردن بلد نیستند و خیلی کارها رو نکردند چون همیشه این مادر بود که انجام میداد، این نسل  وقتی میاد این ور یهو جا میخورد، ای وای همه کار را باید خودشان بکنند. حالا که جز نیمرو چیزی بلد نیستند! البته برنج هم بلدند درست کنن، با کمک پلو پز ( بی اغراق میگم نود و نه درصد دانشجویان پسر یکی از اصلی ترین چیزهایی که در چمدانشان دارند و اضافه بار هم بخورد ان را حذف نمیکنند " پلوپز" است). هیچ غذایی به مذاقشان خوش نمیاید مگر یک بشقاب برنج پر و خورشت ایرانی!  خورشت هم که به این سادگی ها نیست پس همیشه باید دلشان لک بزند برای غذای مادر پخت! ( کلا در ایران به جز کباب دست پخت پدر معنا ندارد!) البته این سالهای اول زندگیست بعد کم کم مجبورند غذا درست کردن یاد بگیرند و انوقت بسیاری میشوند آشپز ماهر! ولی تا به ان مرحله برسند طول میکشد، این که سال اول بسیاری از پسرهای دانشجو هی روز به روز وزن کم میکنند دلیلش بی اغراق همین است و با اولین سفر یه ماهه به ایران گرد و تپلی برمیگردند! ( دختر ها کمی بیشتر به خودشون میرسند حتی بیشتر چاق میشن) 
اپیزود دوم زیاد چیز خاصی نبود، شبیه همان کارهایی بود که در ایران هم هست، مهمانی رفتن و بعد به مادر گفتن داریم میریم درس بخونیم و داستان پاک و منزه بودن در ایران و عوض شدن در اینجا با این جمله "من ایران بودم سیگار نمیکشیدم و مشروب نمیخوردم" و برعکس! یک جمع ایرانی دل خوش به گهگاهی دور هم بودن و خاطره مشترک تعریف کردن! بسته به کشور و شهری  که زندگی میکنی این داستان میتواند متفاوت باشد، راستش در شهری که من هستم باید اعتراف کنم از بابت مهمانی رفتن در ایران بیشتر خوش میگذشت و هنوز مهمانی های ایرانی بیشتر خوش میگذرد تا خارجی، ولی خب برخی کشورها هستند که فضای متفاوتی دارند و به دانشجو های ایرانی در مهمانی های غیر ایرانی صد برابر خوش میگذرد مخصوصا اگر داستان قضاوت شدنها نباشد. ولی روایت اپیزود سوم هم نوستالژی ایرانی است. عرق خوردن به سبک ایرانی. - راستش این فقط ایرانی ها هستند که برای هر پیکی که میزنند باید یک ساعت سلامتی بدن  و هی لیوان بهم بزنن، در مهمانی های اینوریها تا جایی که من دیدم فقط یه بار اولش یه سلامتی میگن و تمام! اونم نه همیشه. 
هیچوقت درک نکردم چرا فضای نوستالژیک از ذهن دانشجویان ایرانی بیرون نمیرود و به جای اینکه ساعتها بنشینند و به گذشته فکر کنند و دلتنگ لحظه لحظه کارهایشان در ایران بشوند بروند و قاطی فرهنگ جدید شوند. اصلا یک گارد شدیدی سر این جمله هست، فکر میکنند گفتن این که باید قاطی فرهنگ جدید شد یعنی فراموش کردن و کنار گذاشتن فرهنگ خودت! اما این طور نیست، منظور یاد گرفتن فرهنگ جدیدی است که خواسته و ناخواسته قرار است در آن زندگی کنیم به مدت نا معلوم! یکی از این فرهنگ ها تغییر اداب و عادات غذایی است. که خب در بین دانشجویان شرقی مخصوصا پسرها سخت تغییر میکند. ( گفتم دانشجویان شرقی برای اینکه صد رحمت به ایرانی ها، چینی ها ککه اصلا غذایی غیر از غذاهای خودشون نمیخورند) .
مسئله هوم سیک شدن همگانیه، ربطی به ملیت نداره، ولی یه چیزی رو هم میدونم، دانشجو های خارجی دیگه ای که از کشورهای دیگه میان، بخصوص غربی ها، عاشق تجربه کردن هستند، میخوان در مدتی که در کشور جدید هستند هرچیزی که مربوط به اون جا هست رو یاد بگیرن، میخوان تجربه داشته باشند و ماجراجویی کنند، البته شرایط اونها با ما قطعا خیلی فرق داره، نداشتن دغدغه اقامت مهمترین مسئله است، ولی باز فکر میکنم ما برای تجربه کردن خیلی سخت راه میفتیم. تغییر رو دوست نداریم، میخوایم همه چی عین سابق باشه، تغییرهای بالاجبار رو میپذیریم ولی هرگز رضایت نداریم.  و برای همین حس نوستالژی همیشه با ماست. 
 یه چیز ازاردهنده دیگه این فیلم هم که  البته نشات گرفته از فرهنگ همگانی نسل ماست نشان دادن کتابهای روشنفکرانه بود، نسلی که تراز  ومعیارش همیشه اسم های کت و کلفت بود، اگر بلد بودی یعنی روشنفکر بودی اگر نه یعنی بی سواد، اینطوری می شد که حتی دلت هم نمیخواست میرفتی سراغش، و البته این وسط اونها هم که واقعا اهلش بودند بدنام این بازی میشدند و باید چپ و راست میشنیدند" طرف ژست روشنفکری میگیره" . هر دو راوی فیلم در جای جای اتاقشون پر بود از کتابهای خاص و نویسنده های و شاعر های معروف، هدایت و شاملو، فروغ و سهراب، کتابهای جایزه برده و ... ، هر دو راوی هم عاشق شجریان بودند و با آهنگهاش کلی خاطره داشتند. از اونجایی که سنتی گوش دادن یک مد خاصیه در ایران و نشان از فهم و درک بالاتر موسیقیایی بین ایرانی ها داره در نتیجه همه دانشجوهای ایرانی اصلا از مادر زاده شده عاشق شجریان  و موسیقی سنتی بودند و هیچ کنسرتی از این ها رو در خارج از کشور از دست نمیدن و یک لحظه بدون شجریان نیستند! اصلا هیچ کدومشون تا بحال اهنگهای درپیت پاپ رو گوش نکردند، شهرام شب پره و اندی و لیلا فروهر که خزند و خب هیچ کدوم با ژست روشنفکری جور در نمیاد! من نمیخوام بگم راوی ها واقعا اهل این کتابها نیستند ، یا نداریم دانشجوهای اینطوری اصلا چرا راه دور برم  من خودم روایت سوم رو با تمام وجود حس کردم و وقتی کتابهاش رو نشون میداد شوکه شدم چون دقیقا سه کتابی بودند که برای من خیلی خاص بودند،،اما خیلی خوب می شد که قشر دیگری از دانشجو ها رو هم نشون میداد، دانشجوهایی که دنبال سیاست نیستند، دانشجوهایی که آخر کتابی که خوندن فهیمه رحیمی بود، چه ایرادی دارد فقط یک بعدمان را نشان ندهیم؟ چه ایرادی دارد این همه روشنفکر نباشیم؟! دوست داشتم در این مستند دانشجوهایی رو هم نشون میداد که جواد یساری گوش میدن تو غربت! دوست داشتم اهنگ سوسن خانوم هم پخش میشد و فقط نامجو و کیوسک و ... نبود.
البته قصد فیلم نشان دادن همان نوستالژی بود و تبعید ناخواسته و قطعا برای این قصد مستند خوبی بود و البته جگر سوز! مخصوصا انتهایش که فیلم رو به مادر سینا مسیح آبادی دانشجوی ایرانی دانشگاه تگزاس تقدیم کردند . من میدونستم این دانشجو در تصادف فوت کرده ولی تو این فیلم فهمیدم وقتی برای استقبال مادرش میرفت بعد از دوسال تصادف کرده و این واقعا دردناک بود. 
در هر صورت، ما این ور ابیم، این سوی مرزها، با هزار مشکل از نوع خودش، اما فکر میکنم همه ما خیلی خوب تر از زمانی هستیم که در ایران بودیم!  ولی نمیخواهیم باور کنیم،نمیخواهیم قبول کنیم. حالا من سعی میکنم سر فرصت بیشتر از این سوی مرزها بنویسم. 


 *همین پست در اینجا

۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

نجابت ارمیایی

یک هفته است اکادمی گوگوش تمام شده و هنوز مردم دارند بر سر ارمیا بحث میکنند، انقدری که برای روایت ارمیا همه مقاله نوشتند درباره گلشیفته ننوشته بودند. و جالب اینجاست همه هم دائم این دو رو با هم مقایسه میکنند در جالیکه تفاوت بسی شگرف بین این دو وجود دارد.
خوشبختانه اهل دیدن برنامه های این چنینی نیستم پس خودم به دنبالش نبودم، امسال به واسطه دوستی یکی از اولین قسمتها رو دیدم و در وهله اول این خانوم را تحسین کردم که یک تابو شکنی کرده، ولی صدایش چنگی به دل نزده بود و به خیال باطلم فکر میکردم در این مسابقه مردم به صدا رای میدهند! چندی بعد متوجه شدم خیلی درباره این خانوم سر و صدا شده و بر اساس پیگیری تعداد بسیاری زیادی کامنت و بحث  که همه نوشته بودند شوهر این خانوم مسیحی است وارد بحث شدم و به این خوانشهای عجیب غریب اسلامی اعتراض کردم. و البته این روزها که دارم برنامه رو نگاه میکنم و با همصحبتی با یکی از دوستانم که تمام برنامه رو دیده متوجه شدم اون ادعا مسیحی بودن همسر دروغ بوده و من این جا باید برای نظر اشتباهم عذر خواهی کنم. ولی مسئله اصلی مخالفت من با این خانوم برخلاف بسیاری اصلا مسئله حجابشون نبود که ایشون و هر زن دیگری اختیار پوشش و هنرش را دارد. اما چیزی که هنوز من را براشفته میکند ملاک انتخاب مردم است. و مفهوم نامانوسی مثل نجابت!
هرچه بیشتر برنامه های این خانوم را میبینم بیشتر و بیشتر حس میکنم ظاهرسازی ایشون خوب بوده، شاید دارم اشتباه میکنم، شاید قضاوت بیخود میکنم ولی کافیست در زندگی مدام از این رفتارها دیده باشید که هرچقدر هم آدم ناشناس باشید بفهمید که رفتار کسی ظاهری است یا باطنی! کافی است زن باشید و از کودکی هم تمام رفتارهایتان نامتناسب با چیزی که به نام عرف شناخته می شد تا درک کنید من چه میگویم.
دختر زاده شده باشی و در ایران، بعد از یک سنی این چیزها را به زور به خوردت میدهند: بلند نخند، موفع خنده دندونت دیده نشه، دختر خوب دختریه که صداش از یه حدی بلند تر نباشه، دختر خوب دختریه که اینطور حرف بزنه اونطور رفتار کنه! هرچه هم بزرگتر میشی حرفهای دیگری هم میشنوی! مثلا اینکه جلوی دیگران خانمانه رفتار کن و این خانمانه رفتار کردن یعنی آروم حرف بزن، آروم راه برو، شلنگ تخته نینداز، بی پروا نباش، حرفت را نزن، حرفی بزن همه پسند. اجتماعی تر که بشی باز سدهایت بیشتر میشود به سن ازدواج که برسی شرایط بدتر میشود برای هر مهمانی و مکانی که میروی از لباس پوشیدن باید مراقب باشی تا حرف زدن و رفتار کردن. هر چیزی که شبیه خودت هستی را باید جذف کنی و چیزی بشوی که عموم میپسندند و آن می شود ملاک نجابت. هرچه پوشیده تر باشی نجیب تری، هرچه ارام تر باشی و حرف نزنی ، متین تر و خانوم تری. بارها و بارها از دهان اطرافیان میشنوی که درباره روابط با پسرها صحبت نکن، نگو دوست پسر داشتی  ، نگو مشروب میخوری، نگو سیگار میکشی و ... و دلیلشان هم این است که یه دختر خوب این کارها رو نمیکند، و البته بعدش میگن البته نه که تو دختر خوبی نیستی، ولی خب بهتره این ها رو نشون ندی همون اول. حالا اگر تو خودت باشی تن به این عرف احمقانه ندهی و کار خودت را بکنی دائم مقایسه میشوی، وارد مهمانی ها میشی، دخترهای دیگری هم نشسته اند، ازقضا بعضی ها رو میشناسی، هم خبر از شیطنتهای جوانیشون داری هم عقایدشون ولی با ناباوری میبنی که اونها آنچنان منکر تمام اون عقاید و شیطنتها میشن که چشمهات از تعجب باز میمونه، در انتهای مهمانی موقع بازگشت به خانه کافیست با چند مهمان دیگر همراه باشی و میبینی که همه دائم از نجابت آن دیگر دختر ها صحبت میکنند ، مثلا میگن وای خیلی خانوم بود دیدی میگفت تا بحال دوست پسر نداره، دیدی چقدر آروم و متین صحبت میکرد و البته چشم غره زنان اطراف خودت رو هم میبینی که از اینکه اونجا از حق زن برای لذت جنسی صحبت کردی خون خونشان را میخورد.باز باید زن باشید و نخواهید کسی غیر خودتان باشید و از شانس بد در کشوری اروپایی گاهی مجبور به نشست و برخاست با جمعهای غیر اروپایی باشید و وقتی صحبت از ازدواج می شود بگویید: ازدواج یعنی چی؟ چه فرقی میکنه تو با یکی همینطوری زندگی کنی یا ثبت کنی؟ فرقی نداره به نظر من، من اگر مردی که مناسبم باشه رو انتخاب کنم باهاش زندگی میکنم! همه آروم بهت نگاه کنند و البته کاملا هم میفهمی در دل میگن : اوه اوه از اوناست ها، و این از اونا یعنی از اون دسته زنها که با خیلی  مردها رابطه داره و البته در واقع مودبانه فاحشه است!  و بعد دختری کنارت باشه که از تو در ظاهر خیلی هم مدرن تر باشه و البته تو میدونی که دوست پسرش باهاش زندگی میکنه و البته قطعا در اتاق خوابشان قاقا لیلی بازی نمیکردند! میاد و میگه: وای نه، من هیچوقت نمیتونم انقدر اروپایی بشم، به نظر من آدم باید ازدواج کنه و نمیشه بری با یه مرد همینطوری زندگی کنی، و بعد با چشمانت نگاههای تحسین زنان رو ببینی که به به چه دختر نجیبی با اینکه امروزی هست ولی نجیب هم هست، و نجیب یعنی اینکه در ظاهرش نشان میدهد آنطور که هست نیست! و آنطوری خودش را نشان میدهد که کل جامعه میپسندند حتی اگر در دلش به آن بخندد! حالا همه اینطور هم نبودند بعضی واقعا به حرفشان اعتقاد داشتند ولی حرات هیچ تغییری نداشتند اونها با همان سیستم که جامعه میخواست تربیت شده و رشد کرده بودند ، تکان اضافه نمیخوردند، به قول معروف خجب و حیا داشتند، در مهمانی و عروسی میشنستند یه گوشه مثل ماها نبودند که دلنگی به دلونگی میشنیدیم وسط قر میدادیم، بلکه باید هزار بار ازشون درخواست رقص میشد یه بارش رو قبول میکردند بعد اروم میامدند، میرقصیدند اونم با یک به اصطلاح متانت و بعد هم میرفتند مینشستند و باز اصرار و امتناع! اونوقت بود که باید میشنیدی دختر فلانی رو دیدی چقدر سنگین و متینه؟ و این یعنی تو سبکی! البته به صورت غیر مستقیم!
جالب تر این است که دائم این معیارها را جلوی تو میگویند و دلابلش را هم بر میشمرند که خوب تو فاقد آن رفتارهایی و خیلی غیر مستقیم به تو میگویند نا نجیب سبک ! بله ملاک مردم ما از نجابت این چیزهاست و چه خوب خانم ارمیا این ها را داشت، نوع حرف زدنش، رفتارش، لباس پوشیدنش، و کلا تمام چیزهای ظاهریش مطابق خواسته عموم جامعه بود، و حتی اگر بی خجاب هم بود ولی این رفتارها را داشت باز به او میگفتند نجیب و با حجاب این نجابت دو برابر شد! من نمیخوام بگم این خانم نجیب نبود ، یا ظاهرش دروغین بود، راستش هرچند حس خوبی ندارم به رفتارهایشان ولی باز نمیتونم این رو مطمئن بگم، اما میدونم تمامی رفتارهایشان همان تربیت و خواسته ملت ایران بود، جامعه سنتی واپس مانده، برای همین موردِ پسند! وقتی داستان شعر ایران رو تعریف میکردند واون گریه که از نظر من انقدر مصنوعی بود یعنی نفوذ به درون مردمی احساساتی نه عقلانی، وقتی روز اول با حجاب نیم بند آمدند و روی صحنه با حجاب کامل یعنی ظاهر را طور دیگری درست کردند، وقتی با خانوم گوگوش دیدار میکنند و میدونند که این قسمت برای مردم پخش میشه دست میذارن رو نقطه حساس و میپرسد:"  تا حالا شده کاری و دوست دارین انجام بدین و فکر میکنین درسته ولی بخاطر نظر دیکران ،دیگرانی که ارزش دارن برات، اون کار رو انجام ندیدن یا با ترس انجام بدین؟" مطرح کردن دائمی اینکه من میترسیدم با حجاب بیام بخونم و به نوعی بولد کردن تفاوتش بیش از آنچه که هست! بخاطر حجابش و قطعا خط قرمزهایی که داشت اجراهای خشک و بی تحرک داشت و بعد هم مردم بیان بنویسن چقدر سنگین و خانمی!!که به نظر من این دلیل بر خانمی وسنگینی نیست ایشون مجبوره اونطور باشه وگرنه رو خط قرمزهاش پا میذاره و نمیشه که هم اینور باشی هم اونور! و مقایسه کنید با ولوله ای مثل ندا که صدای اعجاب انگیزی داشت ولی بچه ای بود پرورش یافته یک سرزمین ازاد و وول زیاد میخورد، ادا زیاد داشت و خودش بود، بیش از اندازه خودش بود و میتونم به قطعیت بگم خیلی ها وقتی اون رو میدیدن میگفتن اه چه دختر لوسی!  ..
بله مردم ما ظاهر پرستند ، مهم نیست باطنت چه باشد همینکه در ظاهر خب هستی کافیست، و حالا اگر باطن خوب باشد ظاهرت مورد پسند عرف نباشد تو نا نجیبی!
یادم هست یکبار پستی نوشته بودم درباره بکارت، دوستی به من زنگ زد و گفت خیلی احمقی، گفتم چرا؟ گفت من میدونم تو خودت حتی با دوست پسرت دست نمیدی، بعد میای این رو مینویسی خوب هرکی بخونه فکر میکنه باکره نیستی؟! گفتم خوب فکر کنند ، اصلا مهمه؟ گفت خب برای تو مهم نیست ولی برای مردم هست! اگر نبود عمل ترمیم پرده انقدر نبود!
هرچند من هرگز از نوشتن اون پست پشیمان نشدم ولی دیدم دوستم راست میگه اگه برای مردم مهم نبود عمل ترمیم پرده انقدر زیاد نبود! بعد تو دلم گفتم اون مردی که انقدر ظاهر بین و کوته فکر باشه همون بهتر سراغ من نیاد. اینکه بتونی با یه عمل طرف رو به اصطلاح گول بزنی و اون انقدر احمق باشه که براش یه تیکه گوشت انقدر مهم باشه که وجودش نشان پاکی زنی باشه و نبودش نشان ناپاکی و این ناپاکی یعنی با مردی غیر اون بودن، و بعد زنی بیاد و با اینکه با مردهای دیگه بوده عمل کنه و بشه مثل روز اول! اون مرد دلش به این خوش باشه که به به زنم با کسی غیر من نبوده! خب این مرد ابلهه!
نجابت در ایران درست مثل همان پرده بکارت است، مهم نیست که واقعا با مردی بوده باشی یا نه، مهم این است که ظاهرا آن را در شب زفاف داشته باشی! نجابت هم مهم نیست واقعا داشته باشی یا نه، مهم این است ظاهر نجیبی داشته باشی، مهم این است خودت نباشی. 

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

درد مشترک

گاهی اوقات یه چیزهایی میخونی یا میبینی که شوک بزرگی بهت وارد میکنه، ولی باعث میشه خیلی فکر کنی، فکر کنی که ببینی کجای کار اشتباه بوده و چرا این طور شده؟ اما در کنارش زندگی روزمره ات رو هم داری. روزمره ای که خودش گرفتاریهای خودش رو داره. دیروز شیرین عبادی در دانشگاه اوپسالا سخنرانی داشت. از خونه من تا دانشگاه فقط 7 دقیقه با اتوبوس و 25 دقیقه پیاده راهه و من به همین سادگی نرفتم! انگیزه برای رفتن کافی نبود. شاید زمانی که ایران بودم ارزو میکردم بتونم پای صحبتش بشینم(البته واقعا آرزو نمیکردم چون برام خیلی جذبه یک وکیل رو نداشت) اما حالا در دو قدمی من هزاران اتفاق میفته و بی تفاوت و بیخیال از کنارش میگذرم. خسته بودم و کار داشتم ترجیح دادم بشینم تو خونه و بعد دو تا از دوستانم رو دعوت کردم به یک بزم دوستانه. نشستیم و نوشیدیدم و پا به پای این نوشیدن ها حرف زدیم. وای چقدر درد مشترک، چقدر حس مشترک، چقدر شرایط مشترک، سه نفر بودم در سه مقطع سنی متفاوت با سه کاراکتر متفاوت، از دو شهر متفاوت! یکی 40 ساله که ایران مهندسی شیمی گرفت و کار کرد و برای خارج شدن ازایران ناچار شد دنبال ادامه تخصیل در رشته آی تی باشه! یکی 31 ساله لیسانس برقش رو ایران گرفته بوده 6 سال پیش در سوئد فوق لیسانس گرفته بلافاصله سر کار رفته اما برادرش(همان 40 ساله) از تو عکسهاش متوجه میشه این آدم در صورتش رضایت نیست و در نهایت برمیگرده ایران اما با کمک همین برادر رشته دیگه ای رو انتخاب میکنه که شاید صد در صد به علایقش ربط نداشته اما بهتر از هیچ بوده و دوباره این دوست من فوق لیسانس در رشته مرتبط با کشاورزی و محیط زیست میگیره و حالا هم قرار دادهای موقت کاری میبنده هنوز برای رشته قبلیش آفرهای کاری بهتری داره اما میگه دیگه نمیخوام برم سراغش هفت سال از زندگیم رو براش گذاشتم! و من که دیگه داستانم مشخصه! دلیل این انتخاب رشته ها یکی بوده! من تعریف میکردم اونها میخندیدن میگفتن انگار داری از خونه ما میگی! اونا تعریف میکردن من میخندیدم میگفتم انگار زندگی منه! 
بعد از مبحث درس رسیدیم به ایرانیهای اینجا،و بعد ایرانیهای آنجا و بعد نقطه حساس : زن!
خلاصه شبی بود دیشب. پر از صحبتهای مورد علاقه من و نکته هایی که نمیدیدم! یا سعی میکردم نبینم. شب موقع خواب داشتم دوباره بحثهامون رو برای خودم تجزیه تحلیل میکردم و دیدم چقدر انرژی میگیر وقتی با افرادی صحبت میکنم که دغدغه های مشترک دارند هرچند همه اول دغدغه دارن بعد یه شکل دیگه میشن اما تو این مدت این یکی از بهترین گفتگوهایی بود که داشتم. 
صبح سرحال و سرمست از یک روز سرد پاییزی اما به غایت زیبا، در فیس بوک چرخ میزدم که یکی از دانشجویان اینجا چت رو باز کرد و شروع کردیم به چت کردن- یکبار دیدمش در همان برنامه فرهنگها- یک ساعت چت کردیم و دلیلش لینکهایی بود که دیروز گذاشته بودم مخصوصا در مورد کتاب قدمت رو چشم. البته خجالت کشیدم هر کتابی رو پرسید که خوندی گفتم نه . ولی خب میدونید که تو بحث کم نمیارم! خلاصه تقریبا حرفها مشترک بود البته یه جورایی چلنج بود. سوال میکرد و ذهن رو درگیر میکرد. هی مقایسه میکرد سوئد و با ایران و منم تایید میکردم حرفهاشو- جزء معدود کسانی که تو این مدت دیدم اینطور از سوئد تعریف کنند- هی از ضعفهای تو ایران گفت، از سیستم آموزشی غلط از فرهنگ غلط و دوباره دغدغه های مشترک.. به شوخی گفتم وای نگو سرم درد گرفت! و بعد نوشت میدونید من عاشق جامعه شناسی و مردم شناسی هستم! اما خب سر از کامپیوتر در آوردم!! 
یعنی مونده بودم چی بگم؟ در کمتر از بیست و چهار ساعت سه نفر میبینی که علایقشون مثل توه و شرایطشون هم مثل تو ! فقط تفاوت اینه که اونها سعی کردن مدیریت کنن و در کنار درسی که دوست ندارن علایقشون رو پرورش بدن  من نمیتونم این کار رو بکنم! اما واقعا درد داشت.. درد اینکه این همه انرژی از ما رفته برای هیچ!
 واقعا ما چی فهمیدیم از زندگی در ایران؟ یک سری قانونهای نانوشته و الزامات، یک خط کشیهای احمقانه، تفکرات نابود کننده و زندگی سراسر حسرت و آه! 

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عدم فهم رابطه

تفاوت دیدگاه نسبت به یک رابطه بین زن و مرد را می‌شود بین تفکر شرقی و غربی حس کرد. نه بهتر است بگویم بین تفکر ایرانی -که منشا در دیدگاه اسلامی دارد اما انقدر تاثیرگذار بوده که حتی بی دین ترین ها هم میتوانند همانقدر کوته فکر باشند که افراد خشک مذهب! - و تفکر غربی .
مهمترین تفاوت ،مبحث "استفاده" کردن از شخص است! خیلی ها این را انکار میکنند، اما بارها و بارها وقتی صحبت از یک رابطه- در دیدگاه عمومی جامعه ایرانی- غیر متعارف میشود، بلافاصله اظهار میشود" طرف میخواد استفاده کنه!" یا "کی بدش میاد استفاده کنه؟"
اما در تفکر غربی رابطه زن و مرد از هر نوع، از یک دوستی ساده تا یک رابطه صرفا جنسی، صحبت از استفاده نیست صحبت از رضایت طرفین در برقراری هر نوع ارتباط است! 
بگذارید واضحتر بگویم، در ایران رابطه مرد و زن تا وقتی از لحاظ سن، موقعیت متناسب باشد همه پذیرایند و طبیعی است مگر دراین میان اتفاقی بیفتد که دوباره داستان سازی های استفاده کردن ها شروع میشود. اما وقتی رابطه غیر متعارف می شود، مثلا زن بزرگتر از مرد، یا مرد با تفاوت سنی از یک زن، زن مطلقه با مردی مجرد، مردی متاهل با زنی مجرد یا حتی متاهل، مرد مطلقه با زن مجرد و یا حتی مرد و زنی همسن اما در رده سنی بالا........ داستان سازی ها از همان اول شروع می شود. حتی روشنفکر ترین ها هم اول دنبال سر نخی از استفاده هستند! حتما استفاده ای در کار است وگرنه این نوع رابطه ها معنایی ندارد!
اما اینجا این طور نیست یا حداقل من اینطور ندیدم، اینجا آدمها با رضایت در یک رابطه میروند. اینجا اگر زنی از مردی بزرگتر باشد کسی نمیگوید "زنیکه ترشیده ببین چه جور یه پسر جوون تور کرده؟! " اگر مرد مسن و زن جوانی با هم در یک رابطه باشند کسی نمیگوید "کدوم مردپیری از زن جوون بدش میاد؟ " و یا "دختره که مردرو نمیخواد پولش رو میخواد!" اگر مرد متاهلی با زن متاهلی در یک رابطه باشد صد البته اسمش خیانت است و اینجا هم پسندیده نیست اما حداقل بحث استفاده هم نیست. بحث احساس رضایت طرفین از داشتن چنین رابطه ای است. اینجا داشتن بچه مانع از ادامه زندگی یک زن و یا مرد مطلقه نمیشود، اینجا زن وسیله نیست، اینجا مرد ماشین خرج دهی نیست! 
اینجا رابطه ها معنا دارند، معنایشان لذت بردن از با هم بودن است. رابطه صرفا جنسی نیست، رابطه میتواند دوستانه باشد، میتواند عاطفی باشد، میتواند عاشقانه تر باشد و میتواند صرفا جنسی شود! اما همه معنا دارند. معنایی که هر کس در ذهن خودش دارد و کسی به خودش اجازه قضاوت کردن نمیدهد!
و حالا این روزها که بنا به دلایلی ناچارا خودم را سوژه یک مشت کم خرد سطحی بین کردم، فکر میکنم چقدر سطح تفکر افراد با تمام ادعا پایین است، و کافیست من از یک دوست مرد برای کسی بگویم که داستانهایشان را ردیف کنند! مخصوصا اگر دوست مرد مثل باقی دوستان اینجایم 50 زندگی را رد کرده باشد! انگار موظف شدم بعد از رابطه ام با مردی 50 ساله ، هر مرد 50 ساله دیگری را در زمره دوستانم قرار میدهم به دوستانم توضیح بدم که مثل مستر کامپلیکیت است یا نه؟ و بالا بری و پایین بیایی که عزیزان "هر گردی گردو نیست" به مغز کوچکشان نمیرود که نمیرود و باز سوال های بی ربط!انگار تمام مردهای 50 ساله منتظر بودند من سر راهشان قرار بگیرم تا علاقه مند شوند و قحطی زن برایشان آمده، یا من دلم کاروانسرا است که هر دوستی از راه رسید و گفت سلام من بگویم علیک! 
 اوضاع وقتی بدتر میشود که مخاطبت را نمیشناسند و بی توجه به مقام و منرلت و شخصیت آن فرد به خودشان اجازه میدهند داستان پردازی کنند.. اگر هدیه ای گرفته باشی حتما طرف منظور داشته. اگر صحبت کنید حتما طرف قصد مخ زنی دارد. اگر دیداری داشته باشید و قهوه ای خورده باشید حتما داستان چیز دیگری بوده!
من واقعا متاسفم که ایرانی ها تمام دهنشان برای یک رابطه حول و حوش استفاده و منظور و هدف و ... میگذرد! متاسفم که مفهوم دوستی را نمیفهمند! 

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

نشستن در کلاس

نحوه تدریس استادهای این کورسم رو خیلی دوست داشتم. بسیار دوستانه، بسیار ساده و خیلی کمک دهنده بودند. من فکر میکنم اگر روش تدریس اینجا در ایران اجرا بشه هم علاقه مندهای به درس حوندن بیشتر میشه هم تعداد دانشجوهایی که با سواد در میان بیشتر میشه. 
کلا این جا تو کلاس احساس بدی بهت دست نمیده. راحتی بیش از حدی که تو کلاس داری و رابطه دوستانه بین استاد و شاگرد باعث میشه که فکر نکنی کلاس جای خشک و بیخودیه.. یادمه  دوران لیسانس درس تنظیم خانواده رو داشتیم که هیچ کس جدیش نمیگرفت. ساعت بدی هم بود ما هم که بالکل حوصله کلاس رو نداشتیم و به اصطلاح دو در میکردیم ولی من زیاد غیبت داشتم و نمیتونستم دیگه نرم. رفته بودم و روی صندلی لم داده بودم و داشتم به مزخرفاتی که به خوردمون میدادن گوش میکردم نمیدونم چی شد یه سوال کردم. استاده هم که از اون عقده هایی معروف دانشگاه بود گفت اول درست بشین بعد صحبت کن! اون جا هم که مده دانشجو پررو بازی در بیاره و مثلا استاد رو کنف کنه برگشتم گفتم کمرم درد میکنه نمیتونم راست بشینم. گفت اینجوری بیشتر درد میگیره بهت یاد ندادن سر کلاس چطور بشینی؟ منم گفتم اتفاقا دکترم گفته باید اینطوری بشینم. خلاصه یکی اون یکی من گفتیم و از کلاس زدم بیرون. دو هفته بعد که باز کلاس داشتیم(کلاسها یک در میون بر گزار میشد یه هفته ما یه هفته پسرا) مث آدم نشسته بودم یهو گفت " کمرت خوب شد؟!" منم لج کردم دو باره لم دادم گفتم نه!
این قضیه خیلی همیشه رو دلم مونده بود. و حالا اینجا تو کلاس خود سوئدیها که معمولا کفششونم در میارن پا رو میارن رو صندلی و راحت میشینن.. یکی لم میده یکی سرش رو رو میز میذاره و کسی هم کاری به کارت نداره.. کسی هم فکر نمیکنه داری به استاد بی احترامی میکنی تازه بعضی استادا خودشون رو میز میشینن پاهاشونم تاب تاب میدن! امروز من موقع توضیحاتی که داشتن برای شروع پروژه کورسمون میدادن دستم رو رو میز گذاشته بودم و سرم هم روش و همینجور ول شده بودم رو میز و داشتم گوش میدادم . یهو یاد اون خاطره افتادم و گفتم چقدر تفاوت!
من بی غل و غشی اینجا رو دوست دارم... این برداشته شدن مرزهای به اصطلاح احترام.. وابسته نبودن ادمها به القاب و انساب و مقام و ... 

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

نیش عقرب

عاشق کامنتهای سعید هستم. یعنی معرکه هستند! این رو پیش در امد نوشته امشب باید مینوشتم و از سعید تشکر ویژه میکردماز خود راضی

روز چهارم خیلی راحت تر گذشت. خب ترک اعتیاد به نظر اونقدا هم سخت نیست. البته بماند امروز از صبح توی کلاس بودیم تا خود ساعت 6 و فقط موقع ناهار یه کوچولو ایمیل چک کردم و یکی هم ساعت 6.و به خودی خود هم نمیشد به فیس بوگ گردی گذروند اما خب اراده ام هم فعلا خوب جواب داده.عینک 
یکی از ایمیلهای امروز خبر داده بود که دیشب نامزدی یکی دیگه از عزیزانم بود که ملقب به داداش بزرگه بوده! فقط نمیدونم این داداش بزرگه چرا انقدر بی معرفت بود که حتی به من نگفته بود تاریخ جشن نامزدیش کیه! اون از اوندفعه که عقد کرد و من فردای عقدش خبر دار شدم! این از این دفعه که جشن گرفت و من فرداش خبر دار شدم اونم بخاطر محبت دوستان که معلومه حسابی جای من و دیشب خالی کردن! خلاصه داداشمونه دیگه کاریش نمیشه کرد هنوز صبحانه های جمعه های آخر هر ماه یادم نرفته که داداش بودنش یادم بره! ولی انگار ازدواج بد جور آدمها رو فراموشکار میکنه. 

- هی میخوام چشم ببندم رو بدی ادمها و خوبیهاشون رو بولد کنم، هی میخوام فراموش کنم، هی میخوام ببخشم اما انگار آدمها درست نمیشن که نمیشن. امروز داشتم با نوشی صحبت میکردم بعد وسط صحبت گفت:" باز که تو همه چیت و به همخونه میگی! "گفتم :"خب همخونه است چی کار کنم نمیتونم سکرت بازی در بیارم." گفت:" بابا این میره همه چی رو به دکی میگه! "
خلاصه باز ما فهمیدیم که نه یک بار نه دوبار که تقریبا ر، ز زندگی ما رو گذاشته کف دست دکی قبلا (شاید هم هنوز) البته من چیز پنهانی ازش نداشتم. فقط یک سفر رو که برای دیدن یار بود گفتم دوستانم مهمانی دارن و من رو دعوت کردن- و خب هر آدم عاقلی بود به این حرف من میخندید، مهمانی دارن یه کشور دیگه، اونم وسط هفته! بنده هم انقده مهمم که بلیط هم برام ارسال میکنند که برای یک روز پاشم برم :)))))))))))  ) ولی خب دلیل نداشت من به دکی بگم برای چی میرم. اونم از دستم در رفت فهمید دارم میرم سفر مریضی بی موقع بود که نیازمند دارو درمان بودم وگرنه عمرا میگفتم. هرچند همخونه راحتمون کرد همچین من رفتم فرداش نشست و گفت: بیا تا برات بگم فلانی رفته ..............(بیا تا برات بگم رو با لهجه جنوبی بخونید)! و اینطور شد که دکی که تا اون روز چپ راست میرفته میومده میگفته ما که پسندیدیمت و منتظر بود منم بگم بله... یهو رفتارش عوض میشه !
البته این رو همه میدونن که دکی علاقه خاصی به من داره و من هم علاقه خاصی بهش دارم و خیلی برام عزیزه حتی با اینکه اخلاقش و نوع تفکرش موازیه منه! و همیشه از من تعریف میکنه و این تعریف معلومه به دل خیلیها خوش نمیشینه! مثلا یه بار من یه عکس گذاشتیم که با شلوارک و تاپ بود دکی جان هم اومد زیرش نوشت به به:)) همخونه جلوی مامانم بلافاصله تا دید این کامنت گذاشته شده زنگ زد به دکی و گفت چیه به به میکنی؟ اگه به این میگی به به عکسهای من و ببینی چی میگی؟!!! 
خلاصه ما هی داریم سعی میکنیم آتشفشانمون رو خاموش کنیم و به روی مبارک نیاریم. اما خداییش سوختن داره! ااا من نمیفهمم این موضوع جذابتر نداره بخواد برای این و اون تعریف کنه؟! البته الان خاموشم ولی خب دیگه منتظر فرصتم.. یه فرصت که بزنم تو برجکش و تمام! البته فقط سر این یه مورده که شاکیم ازش وگرنه بسیار بسیار دوست خوبی است! یعنی دوستش دارم، مهربونه، واین کارش هم از قصد و غرض نیز ذاتشه کاری نمیشه کرد. چند وقت پیش بود یه استاتوس براش نوشتم باور کنید به اون جمله ام باور دارم. بی ریا هست فقط مثل بسیاری زنها در مورد مرد جماعت ضعف داره و مثل بسیاری جنوبیها لاف خوبی میاد! به قول گفتنی: نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است. (شوور کنه خوب میشه!)
ایییی! دقت کردید چه خاله زنکی شد این پست؟! ببخشید دیگه منم و ورژنهای متعدد نویسندگی! تخمه هاتون اگه تموم شد برم سر یه مطلب دیگه!

یعنی من روز به روز بیشتر از این آمریکا بدم میادا!!!  نمیدونم چرا نمیذاره فلسطین به رسمیت شناخته بشه. خوشش بیاد اینا بزنن همدیگر رو بکشن! خلاصه شانس اوردم فیس بوک بسته است وگرنه امشب یه کار دست خودم میدادم!
امروز اصلا اخبار ایران رو نخوندم برای همین هیچ نظری براش ندارم. با این پستم هم حال نکردم.. ولی خب به قول سعید دوباره برگشتم به روال پستهای طولانی..خب فکر کنید یه ادمی روزی 50 تا استاتوس میذاشته حالا همه جمع میشه میاد تو یه پست:)))))

راستی عجیب امروز خوشم! دلیل هم نداره، ولی خوشم!

شب بخیر

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

درس، فیکا، اعتراف

روز شمار ادامه دارد. 3.... بله سه روز تحمل کردم که وارد فیس بوک نشم. اگر این تحمل به ده روز برسه یعنی من چیره شدم، چیره بر تمام ادعاهای "نتونستن". اگر این اتفاق بیفته میدونم که خیلی راحت به تمام نا ملایمات نه میگم، و کلا راه "نه " گفتن رو راحت پیش میگیرم. نه به خواهشهای آدمها، نه به تمایلات بی منطق خودم، نه به ناتوانیهای ناشی از دلایل مضحک!
امروز روز فشرده ای بود. صبح دیر بیدار شدم و 20 دقیقه دیر به کلاس رسیدم ، با اینکه این درس رو دوست دارم بخاطر نا آشنا بودن با مفاهیم انگلیسیش کمی برای حل تمرین و مدل سازی مشکل داشتم. این بار یک همکلاسی سوئدی کنارم نشسته بود، با حوصله به تمام سوالهای من جواب میداد. به تمام سوالهایی که ریشه از پایه ضعیف من در این رشته بود. هر چی رو نمیفهمیدم میپرسیدم چرا اینطور شد؟ و سعی میکرد به ساده ترین حالت ممکن توضیح بده. بماند که اعتراف باید بکنم حتی در این خالت هم 70 درصد مطلب رو نمیگرفتم اما باز چیزی دستگیرم میشد. از الان غصه ام گرفته که باید ریپورتش رو بنویسیم. عصر کلاس سوئدی داشتم، زود رسیدم و برای همین معلممون از اولین نفری که پرسید هفته پیش چی کار کردی من بودم! با اینکه خوندن  و نوشتن سوئدیم خوبه اما برای صحبت کردم مشکل داشتم درست مثل انگلیسی! و از بس هول کرده بودم که اگر پویا کنار دستم ننشسته بود و اروم ترجمه نمیکرد که معلم چی میپرسه نمیتونستم جواب بدم! یه لحظه تو خودم رفتم و دلم میخواست بزنم زیر گریه. اما خودم و کنترل کردم. بعد از یه مدت گوشم به سوئدی عادت کرد و سعی میکردم هر سوالی دارم به سوئدی بپرسم. ساعت دوم راه افتادم و استرسم کنار گذاشته شد اما خب هنوز ناراحت بودم که اولش نتونستم حرف بزنم. 
بعد از کلاس به دعوت علی رفتیم که فیکا کنیم. توی راه طبق معمول شروع کردم به نق زدن و شاکی بودن از اینکه بیست و چهار ساعت دارم فارسی خرف میزنم و مینویسم و میخونم و اصلا محیطم انگلیسی نیست و برای همین تو درس و ارتباط مشکل دارم که ازم خواست سعی کنم باهاش انگلیسی حرف بزنم. باید بگم که علی انگلیسی اش در حد یک بومی آمریکایی هست. اولش قبول نکردم چون میترسیدم صحبت کنم. بعد ازاینکه یک هات چاکلت خوردیم و صحبتهامون گل انداخت یهو گفتم بذار سعی کنم انگلیسی صحبت کنم! و یک ساعت تمام در مورد مسائل مختلف روز صحبت کردیم و کلی چیز جدید یاد گرفتم. برام جالب بود که اصلا وضعیت اسفناک هر روزه رو در حین صجبت نداشتم لغت یادم میرفت اما صحبتم روون بود و بدون انقطاع.. وقتی تموم شد گفت به نظر من تو نسبتا خوب صحبت میکنی و من تعجب میکنم که میگی نمیتونی بهتره این نمیتونم رو بندازی دور!
شب خیلی خوبی بود، هم صحبتهای خیلی خوبی داشتیم، هم اینکه انگلیسی حرف زدم و دیدم انقدا هم که فکر میکنم بی عرضه نیستم و باید کمی اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و سعی کنم بدون ترس صحبت کنم و هم اینکه کمی استراحت مفید بعد از این روز فشرده لازم بود مخصوصا که فردا و پس فردا روزهای وحشتناکی رو از نظر درسی پیش رو دارم.
4 اکتبر امتحان پایان ترم دارم و  5 اکتبر امتحان سوئدی، در طول این دو هفته هم سه چهار تا تمرین و ریپورت که دائم با محاسبات سرو کار داره، غیر از شنبه و یکشنبه بقیه روزها هر روز از صبح تا عصر سر کلاسیم و این نامردا هم تا میتونن به ما جزوه میدن و هرچقدر هر روز بخونی باز وقت کم میاری .. یعنی فکر کنید با اینکه مهمترین عامل هدر رفتن وقتم رو کنار گذاشتم باز وقت کم میارم.

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

روز دوم، اعدام


- روز دوم بدون فیس بوک هم داره به پایان میرسه. نمیگم آسونه ولی اونقدا هم که فکر میکردم سخت نیست! اخبار رو از خود سایتهای خبری دنبال کردم تازه امروز موفق شدم اخبار جهان رو هم بخونم! بعد از طریق وبلاگهای سابقم و لینکها به تک تک دوستانی که مدتهاست فرصت خوندنشون رو نداشتم سر زدم و دلم گرفت. تقریبا کسی به روز نبود. خیلی ها از اخرین باری که خونده بودمشون تا حالا چیز ننوشته بودن، خیلی ها بسته بودن و خیلیها.... یه حس بدی بود.. گذری زدم به گذشته ، به روزهای خوبی که منتظر میشدم شب بشه و وبلاگ خونی ها رو شروع کنم. رقابتی بود بین به روز کردن ها، هر کدوم دیر مینوشتیم دیگری حواسش بود و تذکر میداد! و حالا وبلاگ ها دارن خاک میخورن. راستش اصلا حس خوبی نبود.. بیایم دوباره همه شروع کنیم.. با همه بدیهاش، با همه سختیهاش..

- در جین وبگردی از طریق این وبلاگ روایت لحظه به لحظه ا..ع..د..ا..م امروز رو خوندم و چیزی جز آه برام نموند.. متحیر از اینکه تمامی جوانها دیدن ا..ع..د..ا..م رو تفریح میدونستن، یا دوست داشتن ببینن یه آدم چه جوری جون میده! این خوی حیوانی داره روز به روز در ایران زیاد و زیاد تر میشه و وقتی از نوجوانی کسی به دیدن وتجربه چنین چیزهایی عادت کنه معلومه که آینده به چه شکل میشه. داشتم فکر میکردم امروز صبح تو خیابونهای این شهر چه چیز هایی دیدم؟! برگهایی که دارن زرد میشن، نوجوونهایی که دارن میرن مدرسه یکی یه دونه هدست رو گوششونه و دارن به اهنگ گوش میدن، زنها و مردهایی که دارن میرن سر کار و رو صورت همه یک ارامش هست بدون اینکه دلشون بخواد بدونن یه انسان حتی شیطان صفت ترینش چه طور جون میده! از همه زیباتر وقتی بود که اتوبوس رسید دم ایستگاه دبیرستانی که سر مسیرمه ودانش اموز ها پیاده شدن.. از در عقب یه دختر پیاده شد شاید 16 ساله، به سمت یه پسر همون سنی رفت همدیگر رو بغل کردن و بوسیدن. آره! من صبح شاهد این صحنه های دل انگیز بودم و جوونهای کشورم تخمه میشکستن تا ببینن یه نفر بالای دار چطور تاب تاب میخوره!
از همه چندش آور تر گزارشگر بود که دقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه رو نوشته بود. انگار گزارش از این مهمتر تو اون مملکت وجود نداره، انگار  که بزرگترین جشن یک کشوره که باید دقیقه به دقیقه اش مو به مو گزارش داده بشه!
- تو همین دوروز که نبودم بیشتر کسانی که به فکرم هستند برام ایمیل دادند، دوستایی اینجایی هم بهم زنگ زدن، اما اونی که باید ایندفعه سکوت اختیار کرده! میدونه من از سکوت بدم میاد اما انگار دلش میخواد آزارم بده! میدونم دو فردای دیگه همه حرفهام رو پس میگیرم با اولین پیام سلامی که بهم بده، اما الان ... الان دلم میخواست اون هم مثل بقیه عزیزانم به من ایمیل میداد و راهنمایی میکرد مثل همیشه!
حقیقت و بگم همه این حرفها بهانه است، من دلم براش تنگ شده، میدونستم نباید برای اخر اکتبر نقشه میکشیدم، میدونستم باید میومد بعد ابراز خوشحالی میکردم میدونستم نباید تو شهر قدم میزدم و میگشتم ببینم کدوم رستوران بریم، کدوم سمت رودخونه قدم بزنیم ، از سفر در پیش روم که وقتی اون بیاد من هم تازه برگشتم چی براش بگم،  و ..... آره نباید این همه ذوق میکردم و نقشه میکشیدم همیشه خدا، تو تمام زندگیم وقتی برای چیزی نقشه کشیدم بهم خورد! حالا نمیدونم اصلا سر حرفش هست برای آخر اکتبر یا نه؟ اگر اوایل نوامبر بیاد میشه درست یکسال... یکسال از اولین دیدار!! اما اگر بیاد!