‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ مهر ۲۸, یکشنبه

معرفی فیلم

امشب یک فیلم خیلی عالی دیدیم به نام ‌Whiplash ساخته شده در 2014 با کارگردانی دیمین چزل (کارگردان لالالند). البته موضوع و پیام فیلم روی اعصابم بود اما فیلم از منظر هنری‌اش واقعا عالی بود. کارگردانی، فیلمبرداری و موسیقی واقعا چشم گیر بود. موضوع فیلم هم درباره پسری به نام آندرو است که آرزو دارد یکی از بهترین ترومپیستهای جهان شود. برای همین به بهترین کالج موسیقی کشور میرود و استاد موسیقی معروفی در این  کالج بوده که حرف و نظر او برای آندرو بی‌نهایت مهم است. اما روش تدریس این استاد موسیقی روشی بینهایت سختگیرانه و سادیستی است و آندره برای رسیدن به آرزویش با چالش بزرگی روبه‌روست.
احتمالا چون فیلم قدیمی است خیلی هایتان دیده اید اما اگر ندیده اید حتما ببینید. (دوست داشتم بیشتر درباره اش بنویسم اما چون نمی‌دانم همه دیده‌اند یا نه نمیخوام موضوع را لو بدهم)

۱۳۹۴ مرداد ۱, پنجشنبه

به دور از جمعیت آشفته*




 فیلم از کتابی با همین نام اثر توماس هاردی نویسنده بریتانیایی اقتباس شده، از همین کتاب قبلا فیلم دیگری در سال 1967 به کارگردانی جان اشلسینگر ساخته شده است.
باتشِبا اِوِردین دختر یتیم، مستقل و یک دنده ای است که با عمه اش زندگی میکند. او بسیار سرزنده، مستقل و پرکار است. دامداری به نام گابریل اوک عاشقش می شود و به او پیشنهاد ازدواج میدهد، اما جواب باتشِبا نه است. باتشبا ناگهان مزرعه بزرگی را از عمویش به ارث میبرد و راهی مزرعه میشود تا سرپرستی آن را به عهده بگیرد، گابریل هم در یک اتفاق تمام گوسفندانش را از دست میدهد و باز اتفاقی درحادئه اتش سوزی در مزرعه ای به کمک کارگران مزرعه میرود که معلوم میشود مزرعه باتشبا است. از همان روز گابریل به عنوان مباشر به کار در مزرعه باتشبا میپردازد. همسایه باتشبا، آقای بدلوود مزرعه دار میانسال جذابی است. بدلوود هم بعد از مدتی به باتشبا پیشنهاد ازدواج میدهد و جواب نه میگیرد. نفر سوم که باز هم به صورت ناگهانی سر راه باتشبا ظاهر میشود سربازی جذاب به نام فرانک تروی است. فرانک اما موفق میشود دل باتشبای یک دنده را ببرد و با او ازدواج کند. اما این ازدواج آنطور که باید پیش نرفت، و فرانک بعد از مرگ معشوقه سابقش، باتشبا را ترک میکند. پلیس شهر خبر از مرگ فرانک آورد و باتشبا عزادار همسر بود که آقای بدلوود به او مجددا پیشنهاد ازدواج میدهد و با شرط اینکه قرضهایی که فرانک برای همسرش گذاشته بود را هم بپردازد. باتشبا زمان برای فکر کردن میخواهد اما فرانک دوباره پیدایش میشود و....  



فیلم تم فمینیستی دارد. اینکه در دوران ویکتوریایی که جامعه مردسالارانه صرف بود دختری به تنهایی از پس همه کارهایش بر بیاید و بتواند به خواستگارانش جواب نه بدهد یعنی فمینیستی! یعنی زنی که خودش و هویتش را میشناسد.دو خواستگار اول همان استریوتایپ مردان هستند، هر دو وقتی خواستگاری میکنند میگویند چه امکاناتی دارند، قصدشان مراقبت! از اوست و برایش پیانو میخرند. در عین حال انها به جواب نه زن احترام میگذارند. اما قانع نمیشوند. وقتی گابریل درخواست ازدواج میدهد باتشبا میگوید نه ! وقتی گابریل دلسرد از جواب میشود و میرود باتشبا دنبالش میدود و میگوید منظورش از نه این است که اهل ازدواج نیست. و یک جمله فوق العاده دارد، چمله ای که شخصا با تمام وجودم بارها به آن رسیده ام ، شاید مردان دور باتشبا مردان زمان ویکتوریایی بودند اما این مردان هنوز در جامعه ما هستند، همین دوربرهایمان! من که نود درصد مردانی که روبرو شدم همینطور بودند و جواب باتشبا دقیقا نتیجه ای بود که من بعدها برای خودم گرفتم: I'm too independent for you!
 وقتی بدلوود هم از باتشبا با همان معیارها خواستگاری میکند  باز جواب باتشبا زیبا بود: I have my piano, and my field and I don't need a husband.
 اما نفر سوم جه داشت که زنی با چنین اراده و بی نیازی رام میشود؟ او هیچکدام این حرفها را نمیزند، او قصدش مراقبت نیست او شهوت را در زن بیدار میکند. البته اینجای داستان رادوست نداشتم، اما متاسفانه واقعیتی است که بسیاری از ما زنها با ان درگیریم، هرچه طرف جرک تر ما بیشتر سمت او کشیده میشویم. تمامش هم میل به کشمکش و رقابت هست. یک جور کل کل که عاقبت خوبی هم ممکن است نداشته باشد. البته باتشبا فقط برای ازدواج اشتباه از یک دندگی در آمد، در باقی موارد با تمام عشقی که به فرانک داشت اما در مقابل خواسته هایش کوتاه نمیامد وسعی میکرد قدرتش را حفظ کند. همین کل کل ها را هم با گابریل داشت، وقتی گابریل مغرور میشد باتشبا کوتاه میامد و این کل کل و رقابت فکر میکنم فارغ از جنسیت در تمام انسانها هست.


فیلم سرشار از دیالوگها و نقشهای فمینیستی است. در یکی از نقدهایی که خواندم وقتی مقایسه با فیلم قبلی مقایسه میکرد، اشاره داشت که نقش زن فیلم قبلی از "زنانگی" هایش برای جا افتادن در جامعه مردسالار استفاده میکرد اما در این فیلم زن از قدرت و مهارت و استعدادش برای جا باز کردن در فضای صرفا مردانه استفاده میکند. نمونه بارزش در صحنه ایست که باتشبا همراه دستیارش لیدی، دختری جوان- راهی بازار میشود برای فروش گندمهایش. اینجا هم یکی از دیالوگهای درخشان فیلم ردو بدل میشود، وقتی لیدی مردد است چون هرگز زنی آنجا نبوده، باتشبا به او میگوید :"ما به اندازه انها سهم داریم که اینجا باشیم". تمام تجار و مزرعه داران مرد هستند و در ابتدا کسی به او نگاه نمیکند و کاملا میز او را نادیده میگیرند(بدلیل زن بودن). اما او با زیرکی خاص یکی از تجار را به میزش فرا میخواند و در نهایت موفق به فروش گندمش میشود و کم کم دور میزش شلوغ میشود. 
یکی از نقاط قوت فیلم بازی خوب هنرپیشه زن بود با خنده های به موقع و حسهای خوبش. و البته تصویر برداری که آدم را مست میکرد با آن منظره های بی نظیر انگلستان و تصاویر غروب و طلوع خورشید که نفشهای سمبلیک خوبی داشتند. روی هم رفته فیلم بسیار خوبی بود که در آن غرور، عشق، تغییرات زندگی، سختی ها و شکست ها و پیروزی ها را نشان میداد. فقط یک جاهایی سکته دارد. و برخی شخصیت پردازی ها خوب انجام نشده یا ناگهان کسی وارد و خارج میشود. البته اینکه یک رمان کلاسیک با تعدد شخصیتهای اصلی را بخواهی با تمام جوانبش در کمتر از دوساعت خلاصه کنی بهتر از این نمیشود. دیشب کتابش را پیدا کردم و قسمتهایی که حس میکردم سکنه دارد را نگاهی انداختم و کاملا به حسم ایمان آوردم.  
مشخصات فیلم:

Far from the madding crowd
Director: Tomas Vinterberg
Screen writer: David Nichollas from a novell by Thomas Hardy
Cast: Carry Mulligan (Batsheba Everden), Matthias Schoenaerts (Gabriel Oak), Tom Storridge (sergeant Troy), Michael Sheen (Mr Boldwood)
Cinematography: Charlotte Bruus Christensen
Music: Craig Armestrong



* این کتاب در ایران به نام دور از اجتماع خشمگین ترجمه شده، یکی از سکته های فیلم هم این بود که نمیتوانست مفهوم اسم را در فیلم نشان بدهد، انطور که از کتاب فهمیدم شخصیتهای اصلی کتاب از فضای جامعه شان دوری میکردند و ایزوله بودند. و خب چنین چیزی بانام کتاب همخوانی دارد. برای من بیشتر از اجتماع خشمگین- که چنین چیزی حداقل در فیلم مشاهده نمیشد- معنای "ازدحام دیوانه کننده" یا "جمعیت آشفته" میداد. برای همین ترجمه اش کردم " به دور از جمعیت آشفته" 


۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

Take this waltz






waltz Take this درباره مارگوت 28 ساله است که زندگی شیرین و عاشقانه ای با همسرش (لو) دارد. اما در یک سفر همسفر مرد 30 ساله ای ( دانیل) می شود که از همان ابتدا کشش عجیبی به او پیدا میکند. از قضای روزگار دانیل همسایه روبرویی مارگوت در میاید. مارگوت به دلیل علاقه ای که به همسرش دارد سعی میکند رابطه با همسرش را بهتر کند اما موفق نمی شود. فانتزی های ذهنی او دریک رابطه دائمی دیگر جواب نمیدهد.  او فانتزی هایش درست در زمان کارِ لو سر میزند که باعث میشود لو او را برای دقایقی پس بزند. اما آنسوی قضیه دانیل که یک هنرمند هم هست به تصویر سازی های ذهنی مارگوت کمک میکند و او را وسوسه میکند. در نهایت مارگوت، لو را به عشق دانیل ترک میکند و زندگی سرشار از فانتزی های سکسی و عاشقانه را آغاز میکند اما در انتهای فیلم این بیننده هست که باید برداشت کند آیا ان رابطه دوم دوام دارد یا نه؟
در این فیلم برخلاف همیشه که نشان داده میشود رابطه زن و شوهری رابطه ای سرد است که باعث خیانت میشود، نشان میدهد رابطه ایراد چندانی ندارد. لو و مارگوت فانتزی های خودشان را دارند، کودکانه صحبت میکنند، دیرتی تالک دارند، فانتزی های خشن دارند ( جایی لو میگوید: من دلم میخواد با تبر تیکه تیکه ات کنم، و در جواب مارگوت میگوید :میخوام پوستت رو با potato peeler بکنم) زندگی خوبی دارند، عاشق هم هستند. اما کجای این رابطه کم دارد؟ فانتزی های بیشتر؟ یا اماده بودن همیشگی پارتنر برای داشتن یک هیجان؟ معلوم نیست، اما حتما برای مارگوت چیزی کم دارد. همین که بعد از 5 سال ازدواج در رستوران فقط غذا میخورند بدون اینکه حرفی بزنند و نوع نگاهشان به این قضیه متفاوت است، لو لذت میبرد و همین که با کسی که دوستش دارد غذای خوب میخورد کافیست و مارگوت دوست دارد حرفی برای گفتن باشد!
رابطه موازی این فیلم اتفاقات عجیبی نیست. حتی فانتزی های رابطه موازی خیلی معمولی است. مثلا یک روز دانیل و مارگوت برای درینک رفته اند و آنجا دانیل از تصویر سکسی که با مارگوت داشته برایش میگوید، کاملا اروتیک و تاثیر گذار. اما وقتی این دوبرای اولین بار با هم هستند انطور که فانتزی دانیل بود شروع نمی شود.


فیلم به خوبی روابط طولانی مدت و یواشکی هایش را نشان میدهد. اینکه در روابط طولانی مدت حرفی برای گفتن نیست و در رابطه موازی حرفها جنس دیگر دارند. با اینکه در رابطه عاشقانه مارگوت و لو خیلی چیزها هست، رابطه مارگوت با دانیل ازجنس دیگری میشود. در این فیلم به خوبی داستان همیشگی یک زندگی معمولی، سکس معمولی، رابطه معمولی با پارتنر دائمی و در عین حال زندگی پرهیجان، سکس پر از فانتزی و تجربه های جدید و روابط عجیب غریب و حرفهای متفاوت با پارتنر موازی نشان داده میشود. اگر زندگی مارگوت با لو در کار و آشپزی و مهمانی های خانوادگی و سکس معمول میگذشت، زندگی با دانیل در تصویر سازی ها، رقص، تنهایی دونفره ، فانتزی های سکسی متداول، دوزن و یک مرد و دو مرد و یک زن میگذرد. چیزهایی که در جوامعی که هنوز پایبندی های خانوادگی دارند هرگز با پارتنر اصلی شکل نمیگیرد. در انتهای فیلم میبینیم دانیل سرد شده است، زندگیشان دارد شبیه زندگی قبلی مارگوت میشود، بنشینند کنار هم تلویزیون نگاه کنند بدون کلمه ای اضافه! دانیل تمام رفتارهایی را نشان میدهد که اواخر مارگوت به لو نشان میداد. فیلم نه میگوید زندگی دوم به شکست رسیده نه میگوید به خوشبختی رسیده. فیلم طوری تمام میشود که بستگی به ذهن بیننده دارد، میتواند بگوید مارگوت پشیمان است یا برعکس.
راستش در وهله اول فیلم به نظرم بسیار معمولی بود. و موضوع  فیلم هم زیادی واقعی بود واز بس در دوروبرم و حتی زندگی خودم دیدم چیز جدید انگار برایم نداشت. ولی وقتی نقدهای فیلم را خوندم متوجه شدم شاید انقدر که من در بحر زیادی واقعی بودن فیلم رفته بودم و مدام به آدمها و زندگی های مشابهی که دیده بودم و شنیده بودم، فکر میکردم که یک فیلم را از منظر "فیلم" بودن از دست دادم. به هر حال طبق نقدهای نوشته شده، این فیلم یک فیلم خوب بود (یعنی بیشتر از معمولی) . البته بازیگری اش بسیار عالی بود و این را متوجه شده بودم و همین به خیلی واقعی بودن فیلم کمک میکرد. اینکه فیلم در فصل تابستان و تنهای عرق کرده بود هم جالب بود. گرما و تابستان در افزایش میل جنسی و فانتزی ها کمک میکند و این در تصویر سازی و نورپردازی خیلی خوب و طبیعی به بیننده منتقل میشد.
اما بحثی که این فیلم باعث شد باز بهش فکر کنم:
این فیلم یک فیلم واقعی از روابط امروزی بود. رابطه های طولانی مدت عاشقانه که در اوج عشق بدون مشکل، اما به یکنواختی میرسد و انسان امروزی وسوسه میشود که تنوع وهیجان را به داشتن آن یکنواختی مطمئن ترجیح دهد یا حداقل امتحان کند. اما همانطور که در یک دیالوگ فیلم گفته میشود "چیزهای نو هم یه روزی کهنه میشن" و تمام فیلم همین هست. دنیای امروز دنیای فانتزی هاست. هرچقدر با پارتنر دائمی ات نزدیک و بی رو دربایستی باشی همیشه یکی دو فانتزی میماند برای دیگری. حالا یا شانسش میاید که آن دیگری حقیقی شود یا تو فقط در خواب و تصویر سازی ها داری اش. هرچه هست آن فانتزی با پارتنرت نیست. حتما هم نباید چیز عجیبی باشد، میتواند حتی یک رابطه کاملا معمولی باشد اما میخواهی همان را با دیگری داشته باشی. همان بوسیدن اما از دیگری. لب همان لب نیست، اغوش همان اغوش نیست و اندام جنسی هم. داستان همان هرگل یک بویی دارد است. جایی در فیلم مارگوت به دانیل میگوید که پرستار یک نوزاد بود ،وقتی گریه میکرد در نود درصد مواقع میفهمید حالا گرسنه اش هست یا نیاز به عوض شدن دارد یا خواب یا اغوش، اما یک زمانهایی نمیفهمید گریه اش برای چیست، انگار آن کودک در آن زمان چیزی میخواست که نمیدانست چیست؟  کسی هم نمیتوانست کاری بکند که وضعیت بهتر شود. این فقط نوزاد بود و حقیقت اینکه راهی است برای زنده ماندن.
در رابطه موازی انگار فرد آن نوزادی است که گریه میکند و کسی جز خودش نمیفهمد گریه برای چیست؟ فرد یکیِ دیگر است، آن خود پنهان است. آن خودی که برای خودش دارد و بس! و ناگهان کسی پیدا میشود که میتواند آن خود را به او نشان داد، اما در کنارش خودِ همیشه آشکار، پنهان می شود. برای همین هیجان دارد، تازگی دارد.
 اخلاقی است؟ غیر اخلاقی است؟ بسته به حس خود آدمی دارد. به طرز عجیبی هم این رابطه موازی امروزی تاثیر منفی بر رابطه اصلی ندارد، یعنی تو عاشق میمانی اما دلت کمی گاهی شیطنت میخواهد. درست است؟ نادرست است؟ نمیدانم!


مشخصات فیلم 
نام: Take this waltz
نویسنده و کارگردان: Sarah Polley
بازیگران: Michelle williams, Seth Rogen, Luke Kirby
محصول: 2011/ کانادا


پی نوشت: از این فیلم دو پست دیگر هم نوشته ام که بعدا منتشر میکنم. 

۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

Gloomy Sunday یکشنبه دل مرده


چهار سال پیش نمیدونم تو صفحه کدوم یکی و لی یکی از سه تفنگداران فیس بوکم بود که قسمتی از فیلم گلومی ساندی گذاشته شد و زیرش چه بحثهای نازنینی شکل گرفته بود که من ساعتها وقت میذاشتم ترجمه کنم. تصور کنید سه استاد دانشگاه در زمینه موسیقی، فلسفه و زبان شناسی با ملیت های مختلف با بک  گراند قومی متفاوت کامنت میذاشتن نه با ادبیات عامه که ادبیات اکادمیک و البته شاعرانه. لعنتی ها هر سه به زبان آلمانی تسلط داشتند در نتیجه تفسیر کردنهاشون میرفت رو سطح بالاتر. به هر حال از اون روز من میخواستم گلومی ساندی رو ببینم اما چون به شدت باهر فیلم درام و افسرده کننده ای در اون دوران مقابله میکردم این فیلم رفت در لیست فیلمهایی که باید دید اما در زمان درست! این فیلم رو امشب دیدم! چطور؟ خودم هم نمیدونم. گذاشتم و با خندشون خندیدم، با موسیقیش به فضا رفتم و البته من اون فضای ملانکولی رو نمیگرفتم از اهنگ اما غمش رو میشد حس کرد. و پیام آهنگ... خوب خدارو شکر معلوم شد من هنوز به اون حد  شیت بودن دنیا نرسیدم که بخوام تحت تاثیر اهنگش قرار بگیرم نه این نه بدتر از این! چقدر دیالوگهای لازیو رو دوست داشتم. چقدر دوست داشتنی بود و چقدر برام یاداور آموروزو بود اصلا خودش بود. همونقدر آزاد، همونقدر عاشق همونقدر وفادار. البته خودم هم کاراکترم شبیه لازیو هست. بیش از حد. چقدر رابطه عاشقانه سه نفرشون رو دوست داشتم و چقدر تفاهمشون زیبا بود. این سه به هم احتیاج داشتن.به عشق هم، به دوستی هم و به تقسیم کردن عشق با هم. نه آندراش نه لازیو به هم حسادت نمیکردند چون هر دو خالصانه عاشق ایلنو بودند. اما هر دو از هانس حس بد میگرفتند چون اون آدم حریصانه و تجاوز گرانه زن رو میخواست. فیلمش رو میشه چندین بار دید.
اما لابلای فیلم این چیزها به ذهنم رسید. بحث خودکشی ها که بود یاد یک دوره ای در لاهیجان افتادم که دخترها خودکشی میکردند. یکیش همکلاسی کلاس زبانم بود. وقتی شنیدم خودکشی کرد شوکه شده بودم. سرحال بود و زیبا. در مغزم نمیگنجید چرا باید خودکشی کنه. یادمه همه میگفتن خودکشی کرد دم تختش هم کتاب صادق هدایت بود! یکی دو تا خودکشی دیگه همون سال اتفاق افتاد و از قضا کنار تخت همه کتاب صادق هدایت. اینها همه هم سن و سال من بودند. من دو سه سال قبلتر دو سه تا کتاب صادق هدایت رو خونده بودم و همیشه فکر میکردم این دیوانه ها تو اون کتابها چی دیدن که خودکشی کردن؟!  به هر حال اینطوری شده بود که پدر مادرها مانع میشدند از اینکه نوجونها کتاب صادق هدایت بخونند. میگفتند صادق هدایت چون خودش خودکشی کرده هرکی کتابهاشو بخونه خودکشی میکنه! هرچند من  شاید برای همین خودکشی کردنش نتونستم با این نویسنده ارتباط برقرار کنم ولی استدلال احمقانه آدمها رو که کتابهای اون باعث خودکشی میشند رو هم نمیفهمیدم. البته هیچ بعید نیست اون ها که خودکشی کردند واقعا فکر میکرند پخی هستند و دنیا نمیفهمتشون و باید خودکشی کنند اما من بعید میدونم کتابهای هدایت واقعا چنین تاثیری میذاشت!  در واقع همون طور که تو این فیلم پیام موسیقیش اینطور بود که آدمها یه جایی دیگه نمیتونن تحمل کنند و دقیقا شدت ضعف آدمها رو نشون میده که اون کاسه کثافت دنیا کی و چی میتونه باشه که کم بیارن! به نظرم اگر کسی هم تحت تاثیر ملانکولی صادق هدایت خودکشی میکنه درجه صعفی داره و کم میاره دربرابر مصیبتهای دنیا. 
اما بخش دیگه که ذهنم رو مشغول میکرد همان روایت تلخ جنگ حهانی دوم هست. همان ظلمی که شد. صحنه سوار کردن یهود ها به قطار رو در هزاران فیلم دیدم اما هربار همونقدر دردناک هست که اولین بار.

فیلمش رو بخصوص عاشقانه های سه نفرشون رو دوست داشتم. 
پی نوشت: وسط نوشتن بودم که مامان زنگ زد بعد از گزارش از اتفاقهای خوب دوباره یاداوری کرد "عمو عباس" خیلی حالش بده و امیدی بهش نیست. بقیه حرفهای مامان رو نفهمیدم حتی وقتی داشت از نتایج ازمایشان پزشکی بابا میگفت. فقط عمو عباس میامد جلو چشمم و صداش و تمام مهربانیهاش. من هیچوقت این عدل خدا رو نفهمیدم.. انسان ترین انسانها باید اینطور عذاب بکشند. فردا باید زنگ بزنم.. تا دیر نشده.. تا حسرت به دل نموندم...

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

سینما و نوستالژی

بلاخره رفتم فیلم جدایی نادر از سیمین یا به قول سوئدیها "نادر اوک سیمین اِن سپراخون!" با اینکه در اطلاعات سایت گفته بود روز تعطیل تخفیف دانشجویی نداره اما داشت و من کلی ذوق کردم. البته این سینما یک سینمای معمولی و قدیمی بود و نسبت به سینماهای درست و حسابیش خوب قاعدتا ارزونتره. اما رنج کلی بلیط سینما اینجا از 95 کرون تا 120 کرون میره و اون اخری برای فیلمهای 3دی هست! قدم به قدم شهر هم یه سینماست. طبق معمول تصور ما اینه که همه سینماها مدرن و عالی هستند و کلی زرق و برق دارند .ولی خب در واقع از این خبرا هم نیست. دو سه تا سینمای اصلی شهر مطمئنا پیشرفته هستند اما بقیه چیزی از سینما مرکزی تهران کم ندارند. یا سینما بلوار! 
من که وارد این سالن شدم هر چه حس نوستالژِی بود به سرم ریخت! وقتی بلیط رو گرفتم و پرسیدم کدوم سالن؟ گفتند سالن بزرگ! و من هم بادی به غبغب انداختم که به به فیلم ایرانی سالن بزرگ نمایش داده میشه و پا گذاشتم به سالن بزرگ و نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم. سالن بزرگ از سالن کوچیکه عصر جدید هم کوچتر بود. با صندلی های خیلی قدیمی البته راحت. تا فیلم شروع بشه خودم و تو سینما عصر جدید و سالن سه حس میکردم. عجیب خیابون وصال اومد جلو چشمم. بعد میدون انقلاب همیشه شلوغ با سینما مرکزی که هرگز پا توش نذاشتم و سینما بهمن که سینمای خوبی بود اما جای رفتن نبود! بعد رسیدم به سینما سپیده ، با کافه سفید و سیاه کنارش! از فلسطین اومدم بالا و رسیدم به محبوبترین خیابونم و سنیماهاش.. قدس، استقلال و آفریقا. تک تک خاطرات جلو چشمم زنده شد، و این فیلم لعنتی خیال شروع شدن نداشت! سالن داشت کم کم پر میشد از سوئدیها. اکثرا مسن. ولی دو سه تا جوون هم اومده بودن. فیلم شروع شد با "به نام خدا"! 
اسمهای آشنا بعد از سالها قهر با سینما! و حس غریبی که بهت دست میده حتی اگه تمام زندگیت هنوز تو محیط ایرانی باشه و با ایرانیها، اما باز حس غریبی میاد سراغت وفتی میدونی تو یه کشور دیگه فیلم ایرانی داری میبینی! 
فیلم میرفت و من هم میرفتم. با دیدن "آقا جون" تمام روزهای بیماری پدر بزرگم به یادم اومد و اشکهام سرازیر شد،بی اختیار! تمامی هم نداشت. هرچند که فرهادی فیلمش خیابانی نبود اما همان اندک دیدن مانتو مقنعه، صدای بوقها، ایستگاه اتوبوس ، بانک، تنش ، تنش ، تنش ، کشمکش و درگیری و ..... به من فهموند که چقدر دلم برای تمام بدیهای ایران تنگ شده! 
فیلم تمام شد من دو سه جای دیگه هم اشک ریخته بودم، یه نگاهی به سینما و صندلیهاش - که هنوز سوئدی ها نشسته بودن و من بتنها کسی بودم که تیتراژ پایانی تمام نشده بلند شده بودم-  کردم و دوباره رفتم چهار راه وصال، سینما عصر جدید و ژست روشنفکری دانشجوها و سالن سه!

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

روی ابرها قدم بزن

در برنامه امشب آپارات دو فیلم "روی ابرها قدم بزن" و 11 سپتامبر" پخش شد که وادارم کرد به نوشتن از چیزی غیر از روزنگاری!
بخصوص فیلم اول که واقعا عاشقانه ای زیبا بود. عاشقانه ای که در آن امید، تلاش و صبوری به نمایش گذاشته شد.
موضوع فیلم در مورد زندگی زوجی معلول بود. راوی شیرین، زن خانواده بود کسی که در دو سالگی بخاطر عدم امکانات آن زمان دچار تب و فلج اطفال شد. همسرش حسین هم در یکسالگی تب و مننژیت کرده و دچار آسیب بیشتری می‌شود به طوریکه پاهایش را از دست میدهد. شیرین دف میزد و حسین میخواند،عارفانه و عاشقانه .. و بیننده عشق را حتی از این همراهی موسیقیایی دریافت میکرد.شیرین چنان با عشق از حسین، زندگی، و امید حرف میزد که مخاطب متحیر میماند و حسرت میخورد که چرا با اینکه در سلامت کامل است اما یک هزارم این دو نفر امید ندارد. و همیشه ناراضی و ناشکر است.. فیلم در عین زیبایی اش دردناک  هم بود. هرچند که واقعا این دو نفر مانند دهها آسیب مند با اراده ای که در برابر نارسایی که خدا نصیبشان کرد تسلیم نشدند و نقطه قوت و قدرتشان را طور دیگری به رخ کشیدند و استعدادشان را در مسیر درستی پیدا کردند برای آدم تحسین برانگیز هستند.
بگذارید یک اعتراف کنم ،اولین باری که یکی از دوستان قبل از دیدار خودش را به من معرفی کرد و گفت که معلول است برایم قابل باور نبود چون من چیزی در وجود آن شخص میدیدم که هزاران انسان بی نقص ندارند. و آنجا بود که فهمیدم اراده و خواست آدمی بالاتر از هر چیز دیگری موثر است. و از آن بالاتر اینکه من در شخصیت این دوست عزیز و نازننیم چیزی دیدم که در کمتر انسانی میشود دید و آن همان قلب صاف و پاک و خالص بود.. و هنر و استعدادهایی که هر کس ندارد، هنرانسانی زیستن ، درست اندیشیدن و محبتی که هر کس نمیتواند بروز دهد. امشب هم در این فیلم شیرین در جایی در مورد حسین میگوید: "درسته خدا توانایی جسمانی رو ازش گرفته اما قلب پاکی بهش داده واسه همین هرچی از خدا بخواد چون با خلوصه خدا جوابش رو میده.."(نقل به مضمون نیست)
و من فقط بخاطر تجریه ای که از دوستی با چنین انسانی دارم این حرف را با تمام وجود تایید میکنم. 
تنها جایی که شیرین در نهایت اشک میریزد و آن همه دلبری و شیرین بیانی و قدرت و قوت و توانایی ناگهان تبدیل به اشکهایی میشود نه از سر ناتوانی ،بلکه از شکرگذاری به درگاه خدا و کمی گله مندی زیبا ، اشکهای بیننده هم همراهش سرازیر میشود و در نهایت نامه ای به خالق و هر انچه که نه برای خود بلکه برای حسین اش میخواد. با زیباترین جملات و ادبیات.. حتی هر چه برای فرزندش میخواست بخاطر ارامش حسین بود! و من کمتر این عشق را در انسانها دیدم!