‏نمایش پست‌ها با برچسب روزنگار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزنگار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ دی ۲, یکشنبه

مردان موخاکستری جذابند

نیکلاس و پدرش حرف می‌زدند و منم سرم در اینستاگرام بود. نیکلاس میگه: «از نظر مرمر یان بیورکلوند* مرد جذابیه». باباش می‌خنده. سرم و بلند می‌کنم میگم: «آره خب هست». باباش میگه: «الان خیلی خسته شده صورتش، میانسال شده، موهاش خاکستری شده». (منظورش این بود در جوانی بهتر بوده). دوباره سرم از اینستاگرام خارج می‌کنم و میگم: «خب به همین دلیل به نظرم الان جذابتره». نیکلاس هم با خنده میگه: «مرمر استایلش مردای سن و سال دارن». منم جدی گفتم: « نمیدونم چرا براتون سخته درک کنید از نظر من مردها بخصوص وقتی موهاشون خاکستریه واقعا جذابند». دوباره نیکلاس با خنده رو به باباش میگه: «مثلا تو برای مرمر جذابتری تا من». 
این حرف و بارها تو خصوصی گفته و جوابم و‌میدونه ولی یک لحظه جا خوردم جلو باباش گفت. اما از تک و تا نیفتادم و رو به پدرش گفتم: «بله، تو مرد جذابی هستی، خیلی هم خوش تیپ و خوش لباس». 
کلی پدرش ذوق کرد از تعریفم. نه نیکلاس حسودی کرد، نه کسی به من گفت:دختره بی حیا. به همین راحتی آدمها میتونن از جذابیت دیگران بگن بدون اینکه قرار بشه کسی به دیگری آزار برسونه، یا منظور داشته باشه و یا در ذهن دیگران قضاوتی ایجاد بشه.

*رهبر حزب لیبرال‌ها در سوئد

۱۳۹۷ آذر ۳۰, جمعه

روزنگار ۲۱ دسامبر ۲۰۱۸

در حین تمیزکاری خانه دارم به برنامه‌ای رادیویی از شبکه P3 رادیوی سوئد گوش میدم که اسمش هست Ligga med P3. برنامه‌ درباره موارد مربوط به روابط عاطفی و‌جنسی است. این قسمت اول از گلچین بهترین صحبتها در این برنامه در سال ۲۰۱۸ بود. معمولا برنامه یک موضوع دارد و افرادی که تجربه‌ای در آن مورد داشته باشند به برنامه دعوت می‌شوند و از تجربه‌شان صحبت می‌کنند. امروز شنیدم مردی تعریف می‌کرد چطور موقع سکس ناگهان پارتنر جنسی اش شروع کرده با او مثل کودک حرف زدن و خواسته بهش شیر بدهد. احساس مرد در آن لحظه خیلی بد بود و به سکس ادامه نداد. موضوع دیگر در مورد روابط ممنوعه بود و مردی تعریف می‌کرد که چطور با دوست دختر قبلی دوستش Crash  داشتند. بلافاصله بعد از اینکه آنها بهم زدند این دو با هم رابطه داشتند و تا امروز به دوستش نگفته. مورد بعدی دو دختر نوجوان بودند که از تمام زندگی جنسی‌شان پادکست دارند و راحت حرف می‌زنند و با همان شور و هیجان نوجوانانه تعریف می‌کردند که چطور برای سکس داشتن با هم از تمام امکانات مدرسه استفاده کرده‌اند و البته اولین سکسشان در توالت بود. مورد آخر هم درباره خیانت بود. مردی تعریف کرد چطور وقتی موبایل زنی که با هم زندگی می‌کنند را کنار تختش گذاشته اس ام اسی آمده و ناخواسته او خط اول اس ام اس که روی اسکرین ظاهر شده بود را دید و فهمید یارش با دیگری است. مجری پرسید: بهم زدید؟ مرد گفت: نه! درسته اعتماد ضربه خورد ولی لزومی نداره آدم رابطه رو قطع کنه. مهمان دیگر برنامه که یک مرد همجنسگرا بود اما تعریف کرد که چطور رفتاری دقیقا برعکس داشته و وقتی فهمیده دوست پسرش وقادار نیست وسط بزرگراه از ماشین پیاده اش کرده.  
انقدر این روایت‌ها را بامزه تعریف می‌کنند که باعث خنده می‌شوند. ما هم دقیقا هربار با نیکلاس بحث خیانت را داشتیم به همین نتیجه رسیدیم که الزاما واکنش فهمیدن بی وفایی پارتنر، برهم زدن رابطه نیست.

۱۳۹۷ آذر ۱۶, جمعه

روزنگار ۷ دسامبر ۲۰۱۸

ز بچگی عاشق مدرسه بودم. فکر نکنم کسی به اندازه من لحظه شماری می‌کرد که اول مهر برسد. سالهایی که به جای اول مهر روزهای آخر شهریور مدرسه شروع می‌شد برایم رویایی‌تر بود. مدرسه، دفتر، کتاب. از هفته ها قبل چند بار کیفم را پر و خالی می‌کردم. 
در یک هفته اخیر همین حس را داشتم اما با اضطرابی فراوان. از یک هفته قبل لباسی که باید بپوشم، مدل مویی که باید داشته باشم، کیفی که همراه داشته باشم را آماده کردم. برنامه‌ریزی کردم. لکچرها را که از قبل در سایت می‌گذارند سیو کردم. با سیستم جدید سایت دانشگاه سرو کله زدم. همه جا هوار زدم که من قرار است یک کورس کوچک در دانشگاه بخوانم و... 
دیروز صبح یک پیشنهاد کاری در پروژه‌ای چند روزه در حوزه زنان گرفتم. سر از پا نمیشناختم. شب قرار شد جزییات را صحبت کنیم. پیشنهاد دهنده گفت کمی از رشته تحصیلی و فعالیتها بنویسم. نوشتم و شب پیام گرفتم که متاسفانه رشته تحصیلی مرتبط از الزامات است. ساعت ۱۱ شب برای چندمین بار دنیا بر سرم خراب شد. آن نفرتی که به زور قایمش کرده بودم بیرون زد. نفرت از رشته تحصیلی و‌مدارکی که  هیچ‌وقت نه تنها به دردم نخورد که مانع پیشرفتم شد. من برای چه باید باز وقتم را بگذارم برای تکمیل این مانع نفرت‌انگیز؟ تمام شب برای خودم گریه کردم. صبح کله سحر اجازه ندادم نیکلاس چشمهایش درست باز شود تند تند برایش تعریف کردم و پریدم سر لپ‌تاپ، وارد پورتال دانشجویی شدم و کورس را حذف کردم. انگار باید ضربه محکم می‌زد تا من برای همیشه بی‌خیالش شوم. از امروز باید تمرین کنم که یادم برود بهترین سالهای جوانی‌ام، بهترین دوران توان یادگیری‌ام صرف رشته‌ای شد که مدام ضرر کردم. تا اخر سال یک مدرک بینابین خواهم گرفت و خلاص. 

یک گزینه از سر در‌گمی‌هایم کم شد. حالا باید بروم سراغ گزینه‌های دیگر.

۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

کوزه‌‌گر کمامان از کوزه شکسته آب می‌خورد

بی‌شک یک اختلال روانی دارم وگرنه این همه سال و ماه و هفت و روز صحبت کردن از تنها یک مشکل، برایش راه حل
 داشتن اما در نهایت اجرا نکردنش طبیعی نیست. حالا از هر از گاهی درآمده تبدیل شده به درگیری هرروزه ذهنم که 
برای مدتی فراموش می‌کنم وبعد شروع می‌کنم به خود خوری و بدوبیراه به خودم. چهارسال پیش برای این مشکل رفته بودم پیش یک روانشناس که سر جلسه دوم گفت بیخود آمدی تو فقط باید راه حل هایی که داری رو اجرا کنی. روانشناس عزیز نفهمیده بود تمام مشکل من در اجرا کردن است. بعد از آن با هرکسی صحبت کردم همین را گفت: دیسپلین داشته باش و اجرا کن! هیچ کس نفهمید درد همین قادر نبودن به اجرا است. 
از هر روشی که فکر کنید بهره بردم اما جواب نداده. از روش تشویق و تنبیه خودم، از اجبار از سمت دیگری اما هیچ هیچ فایده نداشته. وقتی به این نقطه میرسم از خودم بیزار میشم. بله بسیاری از شما فکرمی‌کنید آدمهایی مثل من بی اشتباهند یا دیگر راهشان را پیدا کرده اند اما بدانید که حداقل من اشتباه در زندگی زیاد دارم. من اگر بر این مشکل بزرگ غلبه کنم خیلی خیلی موفقترم در زندگیم. موفقیتهای فعلی من کف مطلوبات است. همین الان که نشستم دقیقا چهار ساعت کارهای دیگری کردم که در برنامه ام نبود. بگذارید حقیقت رو بگم حداقل در این چند ماه اخیر به شدت از خودم ناراضیم حتی اگر هر شب در لایوهام با روی گشاده بیایم و بگویم چقدر خوبه آدم قوی باشه، امید داشته باشه و ... شاید دلسرد بشید، شاید بگید ای بابا این که خودش لنگ زندگیشه ما واسه چی بهش گوش بدیم ولی من حداقل نمیتونم واقعیت رو پنهان کنم. من قدرت اجرای برنامه‌ریزی هایم را ندارم. نمیگم وقتم به بطالت میگدره، نه اصلا  و ابدا کارهایی که می‌کنم بطالت نیست اما اولویت نیستند. خیلی از این کارها رو باید در ماه مارس که کاملا به قصد سرو سامان دادن به کارهای عقب مانده زندگیم مرخصی بدون حقوق داشتم انجام میدادم اما هنوز نمیدونم ماه مارس چطور امد و رفت و من به جز سه روز دیگر هیچ کدام کارهایی که قرار بود انجام بدم را ندادم و حالا به آن کوله بار اضافه شده به اضافه درس و مشقی که در عین علاقه اما دیسپلین برایش ندارم. جرات کنار گذاشتن شبکه های اجتماعی  برای مدتی را هم ندارم. می‌ترسم به جای بهتر شدن بدتر شود.

لطفا دلداری ندهید، کار از "میتوانی" و "اینا چیزی نیست" و "تو زن قوی‌ای هستی" گذشته.. یک چوب بالا سر میخواهم و یک درمان برای این اختلال!

۱۳۹۷ تیر ۲۹, جمعه

این فقط یک لیوان آب نیست، این مظهر عشق است


اوایل که همخانه شدیم او کسی بود که چراغها را خاموش می‌کرد. من هم در حالیکه در تخت لم داده بودم سفارش آب خوردن می‌دادم. آب خوردنی که ممکن بود تا خود صبح دست نخورد. حالا بعد دوسال این شده سنت خانه ما. هرچند کسی که چراغها را خاموش می‌کند منم، اما لیوان آبم را او باید بیاورد. بارها شده حتی دراز کشیده و آماده خوابیدن که من با کمی لوس کردن به او یادآور میشم وظیفه سقایی اش را عمل کند. این موضوع فقط درباره لیوان آب شب صادق است،  در موارد دیگر نه من دنبالش هستم نه او می‌پذیرد که کارهایم را انجام دهد. 
از دیروز تعطیلاتش تمام شده و رفت سرکار. برای همین شبها زود می‌خوابد. من هم که کارم تمام شد لایو گذاشتم و تا بیایم داخل خانه نزدیک یازده شب بود و او خوابیده بود. وقتی سرم را روی بالش گذاشتم و چرخیدم به سمت پنجره دیدم یک لیوان آب پر آنجاست. دست زدم و دیدم هنوز خنک است و فهمیدم چون نبوده ام و او‌میخواست زود بخوابد، آب شبانه‌ام را برایم گذاشت. با اینکه تشنه نبودم اما چنان به دلم نشست که چند قلپی آب خوردم. به همین سادگی می‌شود عشق را نشان داد، بی‌نیاز از کارهای عجیب غریب، بی‌نیاز از کادوهای گران‌قیمت. به همین سادگی می‌شود عشق را طلب کرد بی‌نیاز از خود را به خنگی زدن و دست و پاچلفتی بودن و ضعیف‌تر نشان دادن خود. در رابطه برابر این نقشها خودشان جا پیدا می‌کنند، بی نیاز از معامله و معادله. 

۱۳۹۷ فروردین ۱۸, شنبه

وضعیت باتلاقی



مات و مبهوت با سردردی عظیم نشسته ام و سعی می
کنم اشکهام سرازیر نشوند. آنهایی که از قدیم من را میشناسند میدانند اهل حسادت نیستم. همیشه موفقیت دوستانم مثل موفقیت خودم بود. از خوشحالیشان خوشحال میشدم. هنوز هم همینطور. هرچند شاید از برخی نسبت به خودم همین حس را نگیرم. امروز اما برای اولین بار حسادت کردم. نمیدونم اسمش حسادت است یا حسرت یا غبطه؟ هرچه هست برای اولین بار حس کردم حقم نیست ته صف باشم. 
داستان از سال ۲۰۱۲ جدی شد. دغدغه اکثر ما دانشجویان ماندن در این کشور و یا اقامت گرفتن در هرکشوری جز ایران بود. دوستانی که از ایران بعد از من به هرجایی به جز سوئد رفتند اقامت هایشان را گرفته بودند یا در انتظار بودند. اما من و باقی دانشجویان در یک نامعلومی به سر میبردیم. قوانین سوئد برای دانشجویان حق اقامتی قائل نمیشد. غر هم نمیتوانستیم بزنیم چون همه ما به این قضیه آگاهی داشتیم و به نوعی "حالا برویم ببینیم چه میشود" راهی شده بودیم. عده ای از همان اول به دنبال یافتن پارتنر بودند که از این طریق اقامت خودشان را تضمین کنند. یعنی کاملا با این هدف امده بودند و برای همین از روز اول به صورت جدی و حرفه ای در جستجوی یار مناسب بودند و از قضا موفق هم شدند. این دسته دقیقا با پایان دوران دانشگاه اقامتشان هم در دستشان بود. عده ای راه را یافتن کار و تغییر اقامت دانشجویی به اقامت کاری دیدند و آنها هم از روز اول به جد دنبالش  افتادند و چند نفری حتی درس را ول کردند و کار را شروع کردند. ماندیم دو دسته، آنها که دنبال ادامه تحصیل بودند و آنهایی که مثل من دوست نداشتند چیزی را نصفه نیمه رها کنند. من میخواستم حتما درسم را تا آخر بروم و بعد کار پیدا کنم. انتهای سال ۲۰۱۲ تحریم های جدید و افزایش ناگهانی نرخ کرون به ۵۰۰ تومن و سختی ترانسفر پول باعث شد تصمیم بگیرم که کار کنم. آن روزها کسانی که وبلاگم را میخواندند میدانند به هیچ عنوان احساس پشیمانی نداشتم و با اینکه خانواده ام هزینه نصف سال را برایم در نهایت ارسال کرد اما با کله شقی خواستم کار بکنم و دیگر از ایران پول نیاورم. کارم به دلم نشسته بود، دوستش داشتم و راستش حقوق گرفتن مزه هم داشت و آدم لازم نبود هی دلش بلرزد که حالا پول دارد تمام میشود. سرعت زبان آموزیام ده برابر شد و دنیای جدیدی کشف کردم که از بهترین تجربیات زندگی ام بود. اما در کنارش آنطور که لازم بود نتوانستم به کار اکادمیک بپردازم و شانس برای گرفتن دکترا را کم کردم. البته خودم هم علاقه ای نداشتم و حتی اواخر پایان نامه به شدت بیزار شده بودم.
شروع سال ۲۰۱۴ من در پایان درسم بودم و امکان تمدید ویزا را نداشتم- چون به خودی خود شش ماهی تمدید کرده بودم برای پایان نامه و سوپروایزر حاضر نبود دوباره نامه برای اداره مهاجرت بنویسد- صاحب کارم بعد از یک سال کار و با اطلاع از اینکه تنها یک ماه از ویزایم مانده استخدامم کرد. روزی که استخدام شدم را فراموش نمیکنم. احساس سبکبالی میکردم. احساس اینکه دیگر محدودیتی ندارم و میتوانم با آرامش خیال به آنچه که میخواهم برسم و بعد از چهار سال هم اقامتم را گرفته ام. آن زمان تمام دوستانم که دوره دکترا را انتخاب کرده بودند و گاهی با دودلی من که آیا اشتباه کردم که دکترا نرفتم رو به رو میشدند میگفتند: کار درست رو تو کردی، تو الان تنها آدمی از بین ما هستی که شرایطت پایدار است و تضمین شده. 
آن زمان هنوز قوانین دوره دکترا عوض نشده بود و دوره دکترا به عنوان دانشجویی محسوب میشد و در نتیجه سالهای تحصیل جز سالهای اقامت نبود. مثلا اگر کسی برای فوق میامد بعد دکترا میگرفت و سرجمع شش سال در سوئد بود باید حتما چهار سال کاراستخدامی میکرد یا ازدواج تا بتواند بعد از هشت تا ده سال اقامت بگیرد. اگر یکی از این موارد نبود بعد از آن همه سال باید یا راهی کشور دیگر میشد یا برمیگشت ایران. اما درست چند ماه بعد از استخدام شدنم، قانون عوض شد و دکتراها در شرایطی – که عموما شامل دوستانم میشد- امکان گرفتن اقامت را داشتند. 
اینجوری من و همه دوستانم تقریبا در یک قایق بودیم و دیر و زود همگی اقامت میگرفتیم. تا اینکه زد و بعد از ۲۰۱۵ شرایط سخت تر شد و تفسیرهای اداره مهاجرت از قوانین اقامت کاری عجیب غریب تر از همیشه. هر روز خبر اخراج کسانی که اقامت کاری داشتند بخاطر اشتباهات کوچک اعصاب و روانم را بهم ریخته بود. از آن طرف دوره کار آن شرایطی را نداشت که انتظارش را داشتم، کارهیچ امکان پیشرفتی نداشت، بخاطر نوع مشتریانمان من از یک دستیار سالمند در بسیاری روزها تبدیل به یک نظافت چی شده بودم، مدیریت شرکتمان در بعضی چیزها قوی بود اما در بسیاری چیزها ضعفهایی داشت که برای من غیر قابل تحمل بود. احساس کردم  در یک باتلاق گیر کرده ام و تنها تقلا میکنم فرو نروم، بیرون آمدن که سهل است. باز کسانی که من را از قدیم میشناسند میدانند چقدر از این حس باتلاقی بدم میاید. سال گذشته تنها به یازده ماه تمدید ویزای کار احتیاج داشتم تا شرایطم برای درخواست اقامت دائم تکمیل شود. اما با اوضاع اداره مهاجرت ممکن بود زمان انتظارم بیشتر شود و تا گرفتن جواب باید شرایط موجود کار را تحمل میکردم. با بی میلی حاضر بودم اما خود صاحب کارم گفت که نمیخواهد دیگر درخواست بدهد و بهتر است من از طریق دوست پسرم اقدام کنم. میدانستم اگر از صاحب کارم خواهش کنم این کار را میکند، تقریبا یک جور روش مدیریتی اش بود که در نهایت تو از او بخواهی که کاری برایت بکند. من هم دیگراز این روش خسته شده بودم  و یک جورهایی به غرورم هم برخورده بود قبول کردم و درخواست جدیدی برای اداره مهاجرت فرستادم. اما این درخواست جدید مدت زمان پاسخگویی اش دو سال است. دوسال ناقابل. همین پروسه تا ماههای قبل از درخواست من ماکزیمم شش ماه بود. به همین سادگی تمام زندگی من بیشتر از قبل بهم ریخت و من محدودتر از قبل تلاش میکنم در باتلاق فرو نروم. دردناک این است که افرادی تازه واردند بخاطر تبصره هایی که امده امکاناتی در اختیارشان هست که برای من نیست. چون مدت زمان زندگی من در سوئد بیش از پنج سال است. خیلی مسخره است که این مدت زمان برای اقامت محسوب نمیشود اما برای باقی چیزها اعمال میشود. 
حالا امروز اینجا نشسته ام، نه میتوانم کمک هزینه درسی بگیرم و با فراغ بال فقط درس بخوانم و خودم را برای تغییر رشته در دانشگاه آماده کنم، نه میتوانم در رشته خودم شغلی پیدا کنم، نه توانایی هایی که دارم که با آنها بتوانم کار دیگری انجام بدهم را بدون مدرک مرتبط قبول میکنند. اما در کنار این ها موضوعی دیگر من را عمیقا آزرده میکند. من تنها کسی از بین دوستانم، همانها که با هم در یک قایق بودیم، هستم که اقامت نگرفتم و معلوم هم نیست تا دو سه سال دیگر بگیرم. اقامت نداشتن در سوئد هم یعنی عملا بدبختی. یعنی محدودیت. یعنی همان باتلاق. 
نمیدانم کجای کارهایم اشتباه بود؟ آن زمان که من کار را بر درس ترجیح دادم منطقی تر به نظر میامد. شاید نباید این کار را میکردم و باید هرجوری هست دنبال دکترا میرفتم. شاید باید یک سال پیش خودم را حقیر میکردم و از صاحب کارم میخواستم که هرجوری هست برایم درخواست بدهد. من کار را انتخاب کرده بودم که در کوتاهترین زمان اقامت بگیرم. شاید همین هول و ولع «کوتاهترین زمان» باعث شد همیشه بد بیارم و همه چی به ضررم تغییر کند. هرچه هست الان که مینویسم فقط به این فکر میکنم تمام هدفم این بود درجا نزنم اما زدم، بدجور هم درجا زدم. اصلا این چهار سال آن جور که قکر میکردم و برنامه داشتم پیش نرفت. شاید از نگاه خیلی ها من موفق هم باشم. برای بسیاری از هم دوره ایهایم این که من کاندیدای شورای شهر هستم یک موفقیت است، این که من سوئدی ام نسبتا خوب است موفقیت است. اینکه من فعالیت های حقوق زنانی دارم برای بسیاری نکته مثبت و رو به جلویی است. البته که خودم هم اینها را موفقیت میدانم اما در این کشور این موفقیت های من امتیاز محسوب نمیشود. منی که زبان را بلدم، وارد جامعه سوئدی شدم و از سیاست این کشور و قوانینش سر در میاورم، برای ارزشهای این کشور ارزش قائلم، در سطح احتماعی مورد تحسینم ولی از لحاظ قانونی هیچ. اما میشناسم افرادی که نه زبان بلدند، نه برایشان این کشور مهم است، نه اصلا میدانند فرهنگ و آداب اینجا چیست اقامت دارند و از حقوق کامل شهروندی برخوردارند.
من وقتی محدودیت دارم زندگی ام سیاه میشود. من از اینکه الان به شدت دلم میخواهد کورسهای متفاوتی در دانشگاه بردارم و ممکن است نتوانم، بهم ریخته ام. از اینکه کار بهتر پیدا نمیکنم بهم ریخته ام. از اینکه هنوز جواب اقامتم نیامده و خیلی از قوانین شامل حالم نمیشود، به علاوه که مثل یک زندانی هستم و نمیتوانم سفر خارج از کشور داشته باشم بهم ریخته ام. من از این حالت باتلاقی بیزارم.
نتیجه همه این درد دلها اینکه، عزیزانی که قصد مهاجرت دارید از قبل هدفتان را مشخص کنید. بارها به من ثابت شده اگر چیزی با علاقه باشد وبرایش هدف تعیین شده باشد نتایج خوبی دارد اما همیشه راه حل منطقی با یک هدف گنگ نتیجه دلخواه ندارد. تا میتوانید اهدافتان را مترکزتر کنید و با برنامه ریزی مهاجرت کنید.


۱۳۹۷ فروردین ۱۴, سه‌شنبه

روشهای ناکارامد من در درس خواندن


پانزده روز دیگر امتحان دارم. طبق معمول قصد گرفتنِ نمره بالا را داشتم ولی همین که پاس شوم هنر کرده‍‍ام. از همین حالا اضطراب گرفته ام برای امتحان. یک بخش از سوالات تعریفی است که خب با این همه واژه جدید کار سخت تر است. بخش دیگر که مهمتر و دلیلِ گرفتنِ نمره های بهتر است هم تجزیه و تحلیل سوالات و کیس های تحقیقی است.
دلیل این اضطراب و احتمال نمره خوب نگرفتن این نیست که درس را نمیفهمم برعکس، به دلیل جذاب بودن موضوعات به شدت بحث در ذهنم نشسته و میتوانم ساعتها برایتان هر بخش و فصل را به فارسی توضیح بدهم. اما وقتی پای نوشتن به زبان سوئدی میرسد لنگ میزنم. از چهار توانایی زبان که شامل شنیدن، حرف زدن، خواندن و نوشتن میشود، تنها موردی که هنوز ضعف بزرگ دارم همانا نوشتن است. نه که فکر کنید توانایی پردازش ندارم، ابدا! در این مورد استعداد خوبی دارم و زیاده مینویسم، مشکل در دستور و نگارش و درست نوشتن کلمات است. مشکل بعدی این است که هر بخشی حداقل بیست مفهوم دارد که باید تعاریفشان را بلد بود. 
در کنار اینها باید اعتراف کنم هرگزروش صحیح درس خواندن را یاد نگرفتم. من واقعا بعد این همه سال نمیدانم چطور درس بخوانم که مفید باشد. از بچگی عادت کردم به اول روخوانی بعد مشق نویسی. باور کنید من هنوز مشق مینویسم. یعنی هر فصل را دوباره مینویسم. به خیال خودم این نوشتن کمکم میکند ولی هم وقت میگیرد، هم من هرگز بعدا به این مشقهایم سر نمیزنم. بعد از اینکه مشق نویسی جواب نمی‌دهد به خودم میگم نه باید یاد بگیری نکته برداری کنی ( بلد نیستم، هرگز بلد نبودم وبه نظر میاد هرگز یاد نخواهم گرفت). پس هر بخش را میخوانم بعد میام که خلاصه کنم میگم نه باید عین کلمه اش باشد چرا که اگر اشتباه فهمیده باشم و لغت اشتباه استفاده کنم خب تا اخر اشتباه یاد میگیرم. خلاصه با زور و زحمت، پاراگراف ده خطی را به هشت خط خلاصه میکنم و بله! درست فهمیدید، هرگز دوباره به سراغشان نمیروم. این دفعه با توجه به این عادات غلط گفتم فقط در کتاب میخوانم و سعی میکنم یاد بگیرم. اما در نهایت از استرس که مبادا یاد نگیرم رو به کاغذ و مشق نویسی آوردم. بعد دیدم فایده ندارد و ممکن است به همه کتاب با این سرعت مورچه ای نرسم، پس شروع کردم همه کتاب را یک روخوانی اجمالی کردن- بدون تلاش برای از بر کردن تعریفات-. حالا کتاب را تقریبا تمام کردم و دوباره امروز شروع کرده ام به "ریز خوانی". قرار بود فقط به سوالهای آخر کتاب توجه کنم و جوابهایشان را بنویسم اما استرسِ اینکه نکند همه چیز مهم را نخوانده باشم وادارم کرد به دوباره خوانی و دوباره نویسی! میدانم الان در دلتان میگوید دیوانه است این آدم. ولی دست خودم نیست. بلد نیستم. استرس بیخود میگیرم. 
اما این همه داستان نیست. من اصلا تمرکز ندارم. مخصوصا که مباحث این کتاب درسی بی نهایت جالب است و مدام وسط درس خواندن پرواز میکنم به ایران، به همین سوئد. به قوانینی که هست، به نقدهایی که بهشان دارم و بعد میفهمم ریشه قوانینش کجاست، به این که هر روز میفهمم چقدر لیبرالیسم خوب است، به اینکه حسرت میخورم چرا در ایران تجربه آزادی مطبوعات و ازادی بیان نداریم و .... بله به همه اینها درست وسط درس خواندن فکر میکنم و بدتر اینکه چندین بار دست از سر دفتر و کتاب برمیدارم و شروع میکنم به پرداختن یک یادداشت در ذهنم.
کاش یک راه درست انتخاب میکردم برای درس خوندن. راهی که بهش اعتماد پیدا میکردم ودست از روشهای قدیمی مضحک و وقت گیر خودم که جوابگوی سیستم آزمون اینجا هم نیست برمیداشتم.

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

معشوقه خیالی واقعی شده


چهار سال پیش آخرهای ماه آپریل، وقتی در یک کرش عشقی آسیب بدی دیده بودم، در یکی از یادداشت‌های وبلاگم نوشتم:

«{...} اما همه این کتاب خوندن انقدر بد نبود، مثلا قانتزی هام گل کرد. فانتزی هایی که مدتها بود - شاید سالها- کنار
 گذاشته بودم که تو رویا زندگی نکنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم باید برای همیشه با رویاهام زندگی کنم و همه چیز خیالی داشته باشم که حداقل آسیب نبینم. به هر حال، از علایق من بلند خوندن کتاب و شعره. بهترین حالتی که همیشه در رویاهام بود اینه که نیم برهنه رو تخت دراز کشیده باشم و دستش- که قطعا عضلانی است- از پشت حائلم باشه و من همینطور که سر به سرش جسبوندم بلند بلند کتاب بخونم. بعد که زمان کتاب خونی تموم شد یه بوسه کوچولو از این تُک تُکی ها رو لبش بزنم شب بخیر بگم و بخزم زیر ملافه و با موهای روی سینه اش- به همون اندازه کافی که دوست سوریام داشت-  بازی کنم تا خوابم ببره. و این کار هر شب باشه تا کتاب تموم بشه».

 امشب، به تاریخ اول آپریل ۲۰۱۸، بامداد سیزده فروردین ۱۳۹۷، این فانتزیِ من، بدون هیچ پیش‌بینی و برنامه ریزی‌ای و کاملا دور از انتظار به حقیقت پیوست.
یکشنبه کسل و طولانی‌ای را گذرانده بودم. سر درد ناشی از سینوزیت کلافه ام کرده بود، خوابم هم نمیامد. نیم برهنه در رختخواب خزیدم. کتابی که تازه شروع کردم به خواندن را برداشتم و بلند بلند برای خودم خواندم. یار آمد کنارم دراز کشید و چشمهایش را بست. دو صفحه خواندم و مکث کردم که گفت: چه قشنگ می‌خونی! پرسیدم: ادامه بدم؟ گفت:آره. یک فصل را خواندم، درست همانطور که آرزو داشتم. فصل که تمام شد، کتاب را بستم. خم شدم روی صورتش وپرسیدم: جدی خوب میخونم؟ گفت: آره، خیلی خوب بود. پرسیدم: دوست داری تمام این کتاب و بلند بخونم؟ گفت: آره. بوسه تک تکی به لبهایش زدم و تشکر کردم که یکی از غیرممکن‌ترین رویاهایم را رنگ واقعیت بخشید و شب بخیر گفتم.

پ.ن: کتاب سوئدی است و تعریفش به دو دلیل مهم بود، دلیل اول را که نوشتم، دلیل دوم هم این بود که نشان میداد وضعیت زبان سویدیم بهتر و بهتر شده.


۱۳۹۷ فروردین ۳, جمعه

حسود هرگز نیاسود

تازگی‌ها فهمیدم خار چشم یک عده ایم که خودم خبر نداشتم چون اصلا مراوداتی ندارم! یادم افتاد در دوران دانشجویی هم دختری بود که از من بدش میامد من هم خبر نداشتم. نه همکلاسی بودیم نه هم رشته نه هم خوابگاهی. یک بار دوستانم گفتند: مرمر گناه داره انقدر اذیتش نکن! گفتم: من اصلا نمی‌شناسمش چطوری اذیتش می‌کنم؟!   گفتند: همین  که انقدر شادی، سر نترس داری کلی پسرا دورتن اذیتش می‌کنه. 
بعدها فهمیدم اصلا یک شب در خوابگاهشان شیون راه انداخته و من را نفرین می‌کرده بخاطر اینکه آنچه که آرزویش بود را من داشتم و او نداشت. 

حالا هم انگار هستند آدمهایی که با اینکه بسیار سعی دارند خودشان را خوشبخت و موفق نشان بدهند اما به نظر کمبودهایی دارند که با حمله و کنایه به من و بسیاری زنان موفق دیگر قصد دارند آن را بپوشانند. 
البته قابل درک است این که اینجا زنانی هستند که زیر سایه اسم شوهر نیستند، از صبح تا شب بچه‌داری نمی‌کنند که شوهر به کارهای مهمش برسد ، هویت دارند، مستقلند، تنهایی از پس زندگی بدون عجز و‌ناله بر میایند به علاوه جایگاه خوبی در کشور جدید با همت و اتکا به خود نه اطرافیان به دست  می‌آورند باید هم برای آنها که فاقد چنین توانایی هایی هستند خشمگین کننده باشد.

۱۳۹۶ اسفند ۲۱, دوشنبه

دوسالگی دلداده‌گی

بعد از ساعتها گفتگو حول و حوش موضوعات مختلف، از باور به وجود  یا عدم وجود خدا گرفته، تا چه چیز آزارجنسی محسوب می‌شود، از بحث دانشگاهی تا بحث چطور در جامعه میزبان وارد شویم و ... موقع خداحافظی ناگهان بوسه ای بر روی لبانم گذاشت و یک خداحافظ گفت و به سرعت رفت. من سر چهارراه با لبخندی از شوق، لبانم را محکم به هم میماسیدم تا باورم بشود بوسه واقعی بود. لبخند زنان سوار اتوبوس شدم. تا رسیدم خانه پیامی بلند بالا دریافت کردم. نوشته بود کارش زشت بوده و عذرخواهی کرده. نوشته بود می‌فهمد که نخواهم دیگر ببینمش. کلماتش را می‌خواندم و بلند بلند برای خودم می‌خندیدم*. برایش خیلی کوتاه نوشتم اینطور که فکر میکنی نیست. نوشت یعنی میتونم باز ببینمت نوشتم با کمال میل. و اینطور قصه عشق ما آغاز و امروز دوساله شد. هنوز یادآوری این خاطره همان لبخند را برلبم می‌نشاند. 
دوسال گذشته و من به جرات هر روز عاشق‌تر شدم. دوسال عاشقانه دوست داشتم و دوست داشته شدم. بدون بده بستان، بی نیاز به ترفند و نقش بازی کردن، بی نیاز به اینکه فقط باشم برای شکم و زیر شکم مرد! بی نیاز از زنانگی افراطی و سطحی، بی نیاز از تغییر رفتار و گفتار و اندام و صورتم برای نگه داشتن همسر. بی نیاز از گذشتن از خودم و علایقم. رابطه ما در عین یک رابطه عاشقانه و شریک زندگی کاملا استقلال فردی را در خودش دارد. 
دوسال که هر روزش احساس امنیت دارم. امنیت از بودن مردی کنارم که برای پیشرفتم از هیچ حمایتی دریغ نمی‌کند. دوسال ما خندیدیم، بغض کردیم، دعوا کردیم، خل بازی های مخصوص خودمان را درآوردیم، دلخور شدیم، عذرخواهی کردیم، بخشیدیم، به هم کمک فکری کردیم، پشت هم ایستادیم، دلبری کردیم و در یک کلام زندگی را با هم ساختیم. 
این روزها بیش از هر زمان دیگری بودنش نعمتی است برایم. روزهایی که نهایت تصمیم گرفتم از کاری که دیگر جای پیشرفت نداشت بیایم بیرون و برای مدتی استراحت کنم تا بتوانم یک مسیر درست برای زندگی انتخاب کنم. بدون حمایت او چنین تصمیمی عملی نبود. 

* اینکه من از این کار او ناراحت نشده بودم و خوشحال هم شده بودم دلیل بر این نیست که چنین رفتاری برای همه خوشایند باشد. اولا ما قبل از این بوسه چند بار همدیگر را دیده بودیم و صحبت کرده بودیم. در طی صحبتها به نوعی تمایلم به دیدار بیشتر را نشان داده بودم و مشخص بود چقدر از همصحبتی با او لذت میبرم. یعنی به قول سوئدی ها شیمی ما بهم می‌خورد. تجربه مشابه برعکسی دارم که بعد از یک بار همصحبتی با یک آقایی موقع خداحافظی سعی کرد مرا ببوسد و من پسش زدم. البته او بهش برخورد. اما مسئله این است که ادم هر همصبحتی را دلیلی بر مجوز بوسیدن نداند. اگر در موقعیت مشابهی قرار گرفتید و شک دارید بهتراست پیش از بوسیدن بپرسید.

۱۳۹۴ آبان ۱, جمعه

جو دادن

به نصفه اخبار رسيدم كه گفت: هليكوپتر به بخش جنوبي بيمارستان اصابت كرد ، دود و آتش هست و نيروهاي امدادي در حال امداد رساني! 

بنده نگران دوستان محقق بلافاصله پيام دادم به دوستم كه بيمارستان هست و پرسيدم: همه چي خوبه؟ 
خبر نداشت، واسش توضيح دادم و متعجب كه متوجه نشده! بعد از چند تا پيام، اخبار دوباره شروع شد و اينيار از اول شنيدم
مانور تمريني بين امداد و پليس !! 

چند دقيقه بعد دوستم پيام داده: تمرينه! جو ميدي ها:)) 

من: تمرين ژورناليست بازي ميكنم! 

نتيجه اخلاقي: اخبار را كامل بشنويد و از چند منبع!

۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

ادونت متفاوت

امروز پنجمین ادونتی بود که تجربه میکردم. ادونت (Advent) چهار یکشنبه مانده به کریسمس هست که مردم به پیشواز کریسمس می‌روند. در شهر ما هر سال آتش بازی است و من سومین باری بود که اتش بازی رو می‌دیدم و نسبت به دو سال دیگه بسیار بسیار زیبا بود و خیلی قشنگ کار کرده بودند. بعد از آتش بازی دوستان اُلگا امدن خونه ما به صرف شراب داغ و بیسکوییت دارچینی و شیرینی زعفرانی مخصوص. خب البته معلومه برنامه ریز و تهیه کننده کی بوده. بچه ها یکی یکی میامدند و تا وارد اتاق می‌شدند یا با پذیرایی من روبرو می‌شدند کلی تعریف می‌کردند. مخصوصا چیدمان خونه براشون خیلی هیجان انگیز بود. یکیشون گفت: "آهان پس همخونه معروف تویی؟" و فهمیدم چقدر الگا از من پیش دوستاش میگه- بجز استاتوسهایی که میذاره-
شب بسیار خوبی بود بخصوص برای من که باید همه این ها رو خیلی سال پیش تجربه میکردم و نکردم و الان به لطف حضور الگا تجربه میکنم. سبک زندگی متفاوت و شبیه چیزی که دنبالش بودم نه در سی و دو سالگی بلکه وقتی وارد کشور جدیدی شده بودم اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.
به هر حال هیچ چیز حالم رو به اندازه مهمان داشتن و برنامه ریزی برای مهمانی خوب نمیکنه. اینطور ادم اجتماعی هستم من:)

این هم نیمی از خونه که برای کریسمس آماده است:

 

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

همیشه قرمزته

 همیشه از اینکه سال جدید و جشن و سرور فارسی زبانها با بهار همراه بود احساس خوبی داشتم. سالهای اول وقتی دوران آمادگی برای کریسمس و سال نو می شد تو دلم میگفتم: آخه وسط زمستون سال نو چه معنا داره؟ همه جا تاریک و سرد و خیلی جاها هم برفیه! اما حالا در آستانه تجربه پنجمین کریسمس، به ایده جشن در اوج تاریکی آفرین می گم. من اگه الان یک مهاجر بی خانواده نبودم مث خیلی ها هر روز داشتم بعد از کار فروشگاه ها رو گز میکردم که هدیه کریسمس برای نزدیکان بگیرم، بعد، یه درخت بزرگ میخریدم و هی میرفتم وسیله تزیینی براش میخریدم! در حال تدارک شیرینی جات مخصوص کریسمس بودم و دنبال دستور غذا واسه ناهار کریسمس! خب همه اینها وقت رو پر میکرد و مانع از این میشد که تاریکی و هوایِ بدِ ابری، باعث بی حالی و افسردگی های ساده بشه! بهار که نیازی به این چیزها نداره، همون شکوفه زدن درختا، روزهایی که میرن طولانی بشن و آفتاب، خودش آدم رو شاد میکنه نیازی به جشن نیست! به هرحال در اوج حال خرابی هایم تنها راه آماده شدن برای کریسمس بود. پس دکور پاییزی خونه رو عوض کردم و همه چی حالا قرمزه! به زودی عکس میذارم!

نکته انحرافی: فردا هم ابری باشه، این نوامبر تاریکترین نوامبر صد سال اخیره! کلا در این ماه سه ساعت آفتاب در اومده! سه ساعت ناقابل در کل ماه! درک کنید که غر غرو تر شدم!

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

شوک اجتماعی

خب نوشتم من شبیه همسر خیانت کار می‌مونم؟ معشوق چهره واقعیش را نشان داد و من با رویی خجل برگشتم به دامان همسر اول فداکارم! 


اینستا رادیو خیلی باحاله که میتونی حرف بزنی ولی آدمهای توش رو انتخاب نمیکنی. بیشتر افرادی که فعالند دغده هاشون متفاوته. براشون یه جور فان هست. البته با اندکی بحث های انتقادی. 
درباره جوکها اونجا هم گفته بودم، وسطش اشاره کردم فکر نمیکنم هیچ زبانی به اندازه زبان فارسی حرف زشت داشته باشه.  بعد هم گفتم البته من نمیدونم همه زبانها رو بلد نیستم. یکی از کسانی که همه کارهاش رو فالو میکردم و کاملا نقطه مقابل من بود و واسه همین سوژه زیاد داده میشد برای حرف، یهو اومد و به درستی البته از زبان ایتالیایی گفت که توش فحش زیاده ولی بعدش گفت:«اصلا این حرف و نزن، زبان فارسی کجا چنین حرفهای زشتی داره »- اشاره به فحشهای ایتالیایی- 
من هم شب برادکست گذاشتم  و باز یادم رفت جامعه ایران جامعه جانماز آب کشی و تظاهر و پنهان کاریست، گفتم دوست عزیز نشنیدی؟ نداریم؟ این فحشها که تو خیابون روزی بیست سی بار می‌شنیدیم پس چین؟ و بدون هرگونه سانسوری فحشهای جنسی مرسوم در خیابانهای ایران رو گفتم. 
طرف وسط برداکست من میره برادکست میده که اصلا ایران بد اروپا خوب! یعنی شما فکر کنید چه ربطی داشت؟ چون مثلا قبلا گفته تو دو تا برادکست گفته بودم اینجا اینطوری نیست. طرف در برادکستی که مقایسه نداشته رفته زده به صحرای کربلا. بعد چون فالوئر زیاد داره و خیلی ها مشترک بودن و کلا دیدید یکی خیلی مطرح میشه همه مثل گوسفند هرچی اون بگه عمل میکنند؟ یهو همه ریختن تو صفحه من که مگه اروپایی ها چین و کین؟ کجا چنین حرفهایی تو ایران زده میشه؟!!! یک دختری که اومده نوشته منم تو ایران زندگی میکنم یک بار هم این ها رو نشنیدم نمیدونم کجا زندگی میکردی یا چه رفتاری داشتی که این ها رو شنیدی!!!! 
یه پسره هم که کلا کامنتهاش پر از خشونت های جنسی بود ولی من سعی میکردم به خودم بقبولونم که تذکر دادن بهش فایده نداره چون اصلا با این تعاریف آشنا نیست و منظور نداره. اومده بود یهو زده بود به صحرای کربلا که آره کشورتون سلاح میفروشه به عربستان. بیا بگو چرا این کار رو میکنه؟!!! 
اون اولی که حرف هم اضافه میکرد به حرفهای من بعد هم میگفت تو معلومه از این خود فروخته هایی!! صد تا مثل تو رو دیدم!

خلاصه همینطور سه ساعتی بحث و حمله از سمت اونها بود. و من فقط به شوک وارده نگاه میکردم. ملت دورو، ملت هوچی، ملت ظاهرساز، ملتی که له له میزنن برای خارج رفتن ولی خارج بو میده!

طرف میگه یه موی گندیده ایرانی ها رو به صد تا خارجی نمیدم، ولی داره تو خارج درس میخونه و به ادعای خودش با هیچ ایرانی هم در تماس نیست. فقط ازدواج با ایرانی درسته ولی دوست دختر خارجی داشته البته فکر نکنید دلیلش چیزی جز آشنایی با فرهنگ و زبان بوده ها وگرنه هیچکس دختر ایرونی نمیشه! - سو استفاده ابزاری از زنی دیگر برای رسیدن به مقاصد عالیه-
بعد میگی چرا با ایرانی ها نمیگردی میگه برای انکه خود فروخته اند! بعد تهمت میزنه که من کلی گویی کردم- با اینکه گفتم بعضی ها-
حالا این چیزهای شخصیش به کنار، من از اون تکه پاره کردن ملت برای شنیدن چهار تا فحش مبهوتم! از انکار وجود چنین فحشهایی. از ادعای با حیا بودن ایرانی ها.. استناد:" تلویزیون ما هرگز توش فحش داده نمیشه اما تو تلویزیوهای خارج فحش داده میشه!"

یعنی فرق بین فحش برای طنز و فحشهای ناموسی رایج در خیابانهای تهران رو نمیدونستن. بله تو تلویزینهای اینجا بدترین حرفها زده میشه ولی تعداد محدودی دیدم تو خیابون برای تحقیر یکی دیگه به خواهر و مادر طرف گیر بدن.
من چهار ساله اینجا هستم و بدترین فحشی که شنیدم javla hora بود اونم نه به من، تو یه کامنت وبلاگ دیده بودم. معنیش هم میشه فاحشه لعنتی!
امروز هم تو یه صفحه که مخالفین یک حزبی داشتن بحث میکردن بدترین فحش این بود: "تهوع آوره" "همتون برید به جهنم"
من تا بحال نشنیدم کسی تو خیابون به زنی بگه ج... یا مردا بگن مادرتو... خواهرتو...

به هر حال اتفاق دیشب نشون داد جامعه ایران هنوز همان جامعه است بی هیچ تغییری. جامعه ای که دلش میخواد بوی گند و کثافتش رو با پاشیدن عطر از بین ببره و یکی میاد این قوطی عطر رو میگیره و دور میکنه و بوی کثافت همه جا رو میگیره مورد حمله قرار میگیره. دلم میخواست فقط ببینید این دخترها برای اون پسره چطور ادای ارادت میکردن. ادبیات مردسالارانه زن خوار کن که اصلا تو مغز من دیگه نمیگنجه و برای این زنها عادی بود.

چند شب پیش، رفیق تو یه اس ام اسی که داده بودم جوب داد" تو کی میخوای از ایران بیای بیرون؟" من شوکه شده بودم، به نظر خودم خیلی بیرون بودم از ایران، من نه اخبارش رو دنبال میکنم، نه رادیوهاشو گوش میدم نه اهنگهاشو گوش میدم ... اما گفت: تو همش تو ایرانی، یه سفر برو میبینی اون چیزی نیست که فکر میکنی.
اون شب ذهنم خیلی مشغول شده بود که چرا چنین برداشتی کرده. اما حالا میفهمم راست میگفت. و البته نیازی به سفر نداشتم. من با همین اینستا رادیو سفر کردم و دیدم ایران اونطوری که فکر میکردم نیست.  ایران بچه های وبلاگ نیست. ایران تغییری نکرده اما من تغییر کردم. کلماتی که زمانی برای من عادی بود اینجا انقدر حساسیت رروش هست که ناخوداگاه حساسیت به خرج میدم. یه سری بحثها انقدر اینجا دربارش گفته میشه که ناخوداگاه تو مغز میشینه. و خب چنین چیزهایی رو نمیتونم به جامعه ای انتقال بدم که اصلا نمیدونن اون بحثها چی هست و از نظرشون اهمیتی نداره و زیادی گنده کردن فضیه است!

به هر حال میدونم خیلی پراکنده نوشتم ولی بدونید دچار شوک عظیمی شدم. امروز هم رفتم اون برداکست رو پاک کردم یه عذر خواهی هم کردم که اگه کسی از شنیدن اون فحشها ناراحت شده. و یاد حرف نیما .ر  افتادم که یه بار گفت: خانوم مردم تو سوشیال مدیا نمیان که نقد بشن میان که فقط تعریف بشنون! خودشون نیستن، ظاهر سازی میکنند تو ذوقشون نزن!
آره و این تو مغز خر من نمیره! من یادم میره همه مثل من خودشون نیستن. یادم میره تظاهر حرف اول و اخر رو تو ایران میزنه. یادم میره همه همه کار میکنند اما عقلشون حکم میکنه که منکر بشن!
یادم میره من برای همین چیزها از ایران اومدم بیرون و خیلی احمقم که هی میرم تو فضاهای ایرانی!
 

۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

خیانت و خرید

حس همسر خیانت کاری رو دارم که معشوقه جدید پیدا کرده، ذره ای از احساسش به همسر اول کم نشده ولی حواسش پی دومیه! 
اینستا رادیو حکم معشوقه رو داره الان. راستش به علت اینکه نشستی و یه رکورد میزنی بدوننیزا از ادیت هرچی تو ذهنته میگی و میره در مقابل اینجا که تازه من هیچوقت ادیت نمیکنم ولی معمولا نوشتن هر پست زیر نیمساعت وقت نمیگیره. 
به هر حال حس شرمندگی دارم و امیدوارم همسر نازنین من رو بخاطر این تنوع طلبی ببخشه!

به هر حال، این روزها درگیر حسهای عجیب و غریبی هستم و درگیر بخر و بشورو بساب برای آمدن مهمانهایم. سه ماه از چهار ماه شاغل بودن حقوقی که آخر ماه گرفت 12000 کرون بود. به این حساب که کارفرما مالیات کمتری الان برمیداشت بعد اخر سال که اظهار نامه مالیاتی میدیم پول کمتری بهمون برمیگشت. من از این روش راضی بودم. ولی یهو بدون اینکه بگه برگردوند به روال قبلی یعنی مالیات بیشتری برداشت و به ازاش حقوق ماهانه کمتر میشه اما اخر سال پول بیشتری به ما برمیگرده. حالا فکر کنید من وقتی دیدم هر ماه 12000 تا میاد به حسابم ماه پیش با دستی گشاده خرح کردم، به همخونه هم گفتم جل و پلاسش و جمع کنه بره* و حسابی برنامه ریزی کردم برای خرید و ... که دیدم سه روز پیش حقوق ریخته شد اما به جای 12000 ، 10000 تاست! به صاحب کارم زنگ زدم و توضیح داد. منم مبهوت موندم با این همه خرجی که رو دستم مونده. نشون به اون نشون امروز ازکل حقوق 2000 تا مونده و فکر کنید یک ماه در پیشه و مهمان هم دارم! البته ذخیره زیاد دارم ولی اصلا حالم گرفته شد.
از این قسمت بگذریم با کمال پررویی رفتم و همه خریدها رو کردم، زیاد نبودن ولی چون بزرگ بودن نمیتونستم خودم بیارم . دوست ماشین دارم هم رفته مسافرت در نتیجه مجبور شدم دوروز متوالی تاکسی بگیرم. ولی خب نود و نه درصد چیزهایی که دوست دارم رو خریدم. اما الان خونه بلبشوست. انقدر این هفته هوا بد و تخیلی است که رو روحیه و انرژی آدم تاثیر منفی میذاره و من امروز هم خیلی خسته بودم و خوابم میومد اشتباه کردم عصری نخوابیدم ازاسترس اینکه مبادا به کارام نرسم. و خب جونی در بدن برای کار نداشتم و در نهایت به کارهام نرسیدم. موندم چطور باید همه این کارها رو در دو ساعت عصر دوشنبه و دو ساعت عصر سه شنبه انجام بدم؟! 

اما در نهایت با تمام گیجی های شخصی که این روزها داشتم حال خوبی دارم و منتظر آمدن عزیزانم هستم. چیزی نمونده فقط سه روز دیگه!






۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

آلزایمر


یکی از مشتریان، پیرزن هشتاد و سه ساله ای هست که از سپتامبر اول با پاسهای بیست دقیقه ای کار رو پیشش شروع کردم و حالا عمده ساعت ها دست منه. آلزایمر شدید داره و البته تنها زندگی میکنه. روزی۴-۵ بار بهش سر میزنیم. کار با آلزایمری ها شرایط خاص خودش رو داره، هرکدوم یک ادا و اصولی دارن.این یکی نمیشد تا مدتها بهش نزدیک شد، میترسه و چون تمام عمرش تنها زندگی کرده کلا نمیتونه راحت ارتباط برقرار کنه. به هر حال بعد از ۹ ماه هر روز کار کردن، دیگه این مسئله حل شده. اما چیزی که من رو اذیت میکنه وقتی هست که ساعتهاش رو قاطی میکنه، یا وقتی که بهانه گیر میشه. مثلا شلواری که هر روز میپوشه رو یه مرتبه میگه تنگه و دیگه نمیتونی هیچ جوری تنش کنی
دیروز از اون روزها بود که بغضم گرفته بود و دلم براش سوخته بود. هر روز باید لباس زیر تمیز براش بذاریم که بپوشه- خودش لباسهاشو میپوشه و کارهاش رو میکنه- ولی دو روز شده بود که وقتی رفتم بیدار شده بود و لباس پوشیده. اگر لباس زیرش رو عوض نکرده باشه عفونت میگیره و عفونت باعث میشه که رفتارهای عجیب غریب از خودش نشون بده. در نتیجه باید با یک راهی وادارش میکردم به دراوردن لباسش. اما مشکل این بود که در ذهنش وقتی لباس در میاره یعنی شب هست و وقته خواب. به هر حال بعد از تعویض لباس زیر نمیتونستم حالیش کنم که باید لباس رو بپوشه و الان وقت صبحانه است نه شام. بعد خودش متوجه میشه که یه جای کار از سمت اون مشکله و دچار ناراحتی میشه. و همش میگه: «نمیفهمم! نمیدونم! خیلی عجیبه!» بعد هم اشک تو چشماش جمع میشه چون فکر میکنه با این نفهمیدن و ندونستن باعث آزار کسی میشه یا مثلا وقت من رو داره میگیره و ... ! 
از یه ور هم وقتی بهش کاری رو میگی بکنه مثل اینکه لباس بپوش یا لباس در بیار دیگه یهو میبینی شده عین یه بچه دو ساله که نمیدونه باید چی کار کنه! مثلا شلوار رو میدی دستش میگه: این رو باید بپوشم؟ میگم آره، بعد میپرسه چطوری؟! - حالا هر روز خودش میپوشه و خوب هم میدونه چطوری- یا مثلا میاد میپرسه آیا باید برم توالت؟ آیا باید دستم رو بشورم؟ 
اون موقع که اینطور میشه، ساعت ها رو قاطی میکنه و شبیه بچه میشه دلم میگیره، یه زنی که تا سه سال پیش مستقل بوده، میرفته میامده، اهل کارهای داوطلبانه بوده، چند تا زبان بلد بوده و ....حالا اینطور شبیه بچه هاست



۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

معشوقه خیالی

درد زانو به حدی رسید که بی خیال شدن ممکن نبود و باید دوچرخه رو میذاشتم کنار و با اتوبوس میرفتم، مسیر ۳۰ دقیقه رفت و ۳۰ دقیقه برگشت بود. یکی از کتابهای فارسی رو برداشتم که تو مسیر بخونم، یکی از مجموعه داستانهای کوتاه که از دوستام خواسته بودم برام بفرستن. من دور از فضای ادبیات این سالها و نقد و نظر همیشه خوندن یکی دو داستان اول برام سخته. فکر میکردم دارم پست های یک وبلاگ رو میخوندم. در حالیه برای من سبک وبلاگ نویسی با سبک داستان نویسی فرق داره. دو داستان اول رو خوندم تو دلم گفتم پس من یه ده دوازده تا کتاب میتونم بدم بیرون با یه ادیت رو نوشته های وبلاگم
کتاب رو ادامه دادم، داستان پشت داستان. مسیر برگشت همراه بود با غروب. آخرین داستان رو که خوندم دلم میخواست سر بکوبم به دیوار! یه غم احمقانه بی دلیل نشست رو دلم، راه گلوم رو بسته بود. یه غم عجیب! دلیل؟ فکر کنید که تمام داستانها یا با مرگ تمام میشه یا با خودکشی یا با شکست عشقی! همه به طرز وحشتناکی پایان غمگین دارن. یاد نوشته سه سال پیشم افتادم . واقعا دیدم من حالم عادی بود امروز،  ولی با خوندن این داستانهای کوتاه- تازه شانس اوردم کوتاه بودن- هرچی غم و دلتنگی بود به سراغم اومد. دارم فکر میکنم روزی اگر جرات کنم و داستانی بنویسم یا حتی بخوام داستانهای زندگیم رو بنویسم حتی تلخ ترین هاش رو جوری بنویسم که خواننده غمباد نگیره، ولی احتمالا استقبال نمیشه ازش

اما همه این کتاب خوندن انقدر بد نبود، مثلا قانتزی هام گل کرد. فانتزی هایی که مدتها بود - شاید سالها- کنار گذاشته بودم که تو رویا زندگی نکنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم باید برای همیشه با رویاهام زندگی کنم و همه چیز خیالی داشته باشم که حداقل آسیب نبینم. به هر حال، از علایق من بلند خوندن کتاب و شعره. بهترین حالتی که همیشه در رویاهام بود اینه که نیم برهنه رو تخت دراز کشیده باشم و دستش- که قطعا عضلانی است- از پشت حائلم باشه و من همینطور که سر به سرش جسبوندم بلند بلند کتاب بخونم. بعد که زمان کتاب خونی تموم شد یه بوسه کوچولو از این تُک تُکی ها رو لیش بزنم شب بخیر بگم و بخزم زیر ملافه و با موهای روی سینه اش- به همون اندازه کافی که دوست سوریم داشت-  بازی کنم تا خوابم ببره. و این کار هر شب باشه تا کتاب تموم بشه
حالا فکر کنید من نشستم این کتاب سراسر فضای سنگین رو تو ایستگاه اتوبوس دم غروب با صدای بلند میخونم و به آدم خیالی کنارم میگم: واقعا این روزها هر کسی نویسنده شده جایزه بگیر هم هست! ادم خیالی هم سرش رو تکون میده

میخوام برای آدم خیالی یه اسم درست کنم و یه صدا تصور کنم که حداقل بتونه حرف بزنه! یه صدای قشنگ! وقتی داری آدم خیالی میسازی باید بهترین هر چیزی باشه، قد بلند، چهار شونه، شش پک، با موهای سینه کافی، تن کمی برنزه، سر مو هنوز به توافق نرسیدم، هم دلم میخواد کچل باشه هم دلم میخواد مو جو گندمی باشه! کت شلوار پوش، البته امروز کنارم نشسته بود چون هوا گرم بود یه تیشرت سفید داشت با یه شلوار کرم. ولی خوب کمی تریپ دماغ سر بالایی
فعلا آدم خیالی ظاهرش تهیه دیده شده، خصوصیاتش رو هنوز نمیدونم. شغل هم نداره فعلا بیکارو آس و پاسه! صدا هم چون نداره فعلا فقط گوش شنواست




 پی نوشت: امروز این اهنگ ستار همینطور میرفت و میام تو مغز! دمخصوصا این تیکه: گل پری جون پرپری کجایی،
اینجای جون آخری کجایی،
که بیایی تو قضه هام دوباره،
قاطی بشی با غضه هام دوباره.. 

حتی این آهنگ هم با ریتم شادش غم داره توش!  


۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

دل به رودخونه زدن

زندگی تو شهر کوچیک اون هم در دهه های 60 و 70 یک مشکلاتی رو در آینده آدم درست میکنه، یکی از اونها نداشتن تجربه های کافی مخصوصا در امور تفریحی است.
از روزی که آمدم اینجا در کنار هزار دلیل بزرگی که همراه خارجی ها نمیتونستم بشم، دلیل کوچکتری هم بود ،من هیچ کدام کارهایی که اونها میخواستند انجام بدن رو بلد نبودم و در نتیجه همراهی معنا نداشت ! به طور مثال؛ من نه کوهنوردی بلد بودم، نه اسکی، نه هاکی، نه پاتیناز، نه شنا ، نه ماهیگیری، نه دو چرخه سواری و ...! من جرات و جسارت کارهایی مثل رفتن به جنگل و شب چادر زدن رو نداشته و ندارم، از بس تیتیش مامانی* هستم که تصور اینکه تو گل و شل و جایی که هزار حشره و خزنده و چرنده هست بخوابم هم نمیتونم بکنم! خلاصه اینکه همان یکی دو همکلاسی خارجی که داشتیم بعد از یکی دوبار پیشنهاد برنامه دادن و رد کردن من بیخیال می‌شدند. سر ناهار هم دائم داشتند از تجربیات متعددشون صحبت می‌کردند که خب حوصله ام سر میرفت چون نمیفهمیدمشون. البته اوایل خجالت می‌کشیدم وقتی میگفتم شنا بلد نیستم ، اسکی بلد نیستم ، ایکس رابلد نیستم ایگرگ را بلد نیستم! ولی کم کم فهمیدم خب خجالت نداره شهر من فاقد این امکانات بود و این چیز جالبی نیست ولی بعید هم نیست.
 دو سه هفته پیش سوپروایزهام ایمیل زدند که قراره بریم قایق سواری بعد هم باربیکیو! کلمه " کانوینگ" رو که دیدم دلم به تاپ تاپ افتاد. یاد روزهای دوستی با مارمولک افتادم، یک خانه ساحلی داشتند در نزدیکی شهر، بهار و تابستان سرو تهش را میزدی آنجا بود. بعد با دوستاش که میرفت، میرفتند قایق سواری، فردای آن روز دستهاش پر تاول بود از بس پارو زده بود. خیلی موقع ها هم تنها میرفت برای اینکه میگفت آرامش خاصی میگیره و من میتونستم تصور کنم. همیشه میگفتم دلم میخواد یه بار تجربه کنم. . اما این اتفاق هرگز نیفتاد، به دو دلیل : من شنا بلد نبودم، ما هرگز تنها با هم جایی نمیرفتیم.
سال گذشته یکی از انجمنهای ایرانی که ما عضوش بودیم دعوت کرد به کانویینگ ولی من از ترس نرفتم، تصور کنید که هیچ کس شنا بلد نبود و هیچ کس هم تا اون روز کانو سوار نشده بود. البته بماند که نوشته بودن کایاک که اوضاع رو خرابتر میکرد چون کایاک یه نفره است ولی بعد معلوم شد دو نفره بوده. وقتی دفعه اول همه رفتن و سلامت برگشتند و از هیجان و لذتش گفتند قرار شد دفعه بعد من هم امتحان کنم ولی کار داشتم و نمیتونستم برم شب فهمیدم که یکی از قایقها وارو شده و همه افتادن در آب و از قضا دو نفر شنا بلد نبودند.  همین باعث شد دیگه فکر قایق سواری قبل از یادگیری شنا کاملا از سرم بپرد. وقتی ایمیل سوپروایزر رو گرفتم گفتم بهترین موقعیته که با اینها بیشتر جفت و جور بشم و ازمحیط صد در صد ایرانی در بیام.  بدون تردید زدم که میرم. دو روز مانده به برنامه سر ساعت فیکا که همه داشتند از بدی هوا میگفتن پرسیدم قراره بریم؟ گفتن : آره مگر بارون بیاد. گفتم : باد زیاده، گفتن : اوه بهتر خیلی هیجان انگیز تر میشه! خلاصه من و من کردم و گفتم: من شنا بلد نیستم! همه یه نگاهی کردن و گفتن مسئله ای نیست ماها بلدیم بعد جلیقه نجات داری! خلاصه من باز دل به دریا زدم و گفتم باید رفت. اما تقریبا از صبح رفتن تا لحظه  ای که سوار قایق بشم یک ریز میگفتم من شنا بلد نیستم، من تا بحال سوار نشدم ، اگه بیفته میمیرم و کلی کولی بازی در آوردم. اونها هم میخندیدن و میگفتن اصلا باید تنها بری. البته به من جلیقه مخصوص دادند. همین که آمدم سوار قایقی بشم که مشخص بود اون فردی که توشه خیلی وارده راه افتاد رفت.. همه هم جفت قایقشون رو داشتند من موندم و یاکوب، ( همان یعقوب خودمان ،جاکوب انگیسی ها) . اریکا دوستم گفت برو یاکوب بلده و من هم با اطمینان سوار شدم و راه افتادیم، 40 دقیقه پارو زدیم در جهت مخالف و 20 دقیقه هم در جهت موافق. میدیدم وقتی باد میاد و قایق رو میکشونه به گوشه ها یاکوب که عقب نشسته نمیتونه قایق رو درست بچرخونه ولی میگفتم نه اون بلده حتما بهتر از این نمیشه. خلاصه ما رفتیم و برگشتیم و کلی هم هیجان انگیز بود بخاطر اینکه دریاچه ای که بهش میرسیدیم بی نهایت زیبا بود و ارامش بخش و با اینکه همه حرف میزدن و شلوغ کرده بودند و لی شنیدن صدای اب از اون نزدیک و حس رو اب بودن خیلی لذت بخش بود .وقتی به اسکله برگشتیم و باید دور میزدیم که بریم تو اسکله و این کار رو باید یاکوب میکرد گفت: من نمی دونم باید چطور این کار رو بکنم ؟ بلاخره کج و راست و اینور و اونور قایق رو چرخوند! و اونجا بود که من فهمیدم دقیقا با ناشی ترین فرد سوار شده بودم که قطعا اگر قبلش میدونستم انقدر میترسیدم که قایق چپ کنه. همون دیروز از شدت هیجانی که داشتم قرار گذاشتم با اریکا که اگر موندگار شدم زمستون به من اسکی یاد بده و گفت اگر تحمل سرمای دریاچه رو داشته باشم میتونه تو تابستون به من شنا هم یاد بده. حالا یاد گرفتم که ترس رو بذارم کنار و ماجراجویی کنم، ببینم سوپروایزهامون برای دفعه بعد چه برنامه ریزی دارند و من چقدر جرات همراهی!


* احتمالا این یک لغت جنسیتی است ولی خداییش نمیدونم چی میتونم معادلش پیدا کنم. در نتیجه استفاده میکنمش!
** MAMRA جان من همه پستهات رو میخونم ایمیل رو هم در نمیدونم چی چی پرسونا وریفاید کردم، ولی باز وقتی پست میکنم میزنه  خیلی سریع کامنت میذاری!!!! و انتشار پیدا نمیکنه و این پروسه کماکان ادامه دارد. بلاخره یه راهی باید برای این کامنتدونی عجیبت پیدا کنی!

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

Ta det lugnt!


سوئدی ها یک جمله ای دارن که در روز صد بار ازش استفاده میکنند، این جمله میتونه مترادف سخت نگیر، آروم باش و استراحت کن باشه! این جمله که من خیلی دوستش دارم اینه " Ta det Lugnt" (تا د لونت). یه موقعهایی هست که من به شدت به این تا د لونت نیاز دارم. یه موقعهایی که فقط و فقط برای خودم باشم، در سکوت، نه بیرون برم، نه کار اضافه ای بکنم و به معنای واقعی آروم بگیرم! 
این روزها دقیقا حالم این بود. خوشبختانه مصادف شد با مریضی و بهانه خوبی بود برای اینکه از در خونه بیرون نرم، سر کار نرم و با کسی در تماس نباشم. با اینکه هوا آفتابی و خوبه دلم نمیخواد برم ختی هوا بخورم، به این سکوت و تنهایی بیش از هرچیزی نیاز داشتم بعد از ماههای پر تلاطم و شلوغ و پرهیاهو! دارم فکر میکنم دیگه خیلی داره سیستم سوئد رو من تاثیر میذاره! منی که یه لحظه تنهایی رو نمیتونستم تحمل کنم، از یه خونواده شلوغ که همیشه با همند اومده بودم و از جمع دوستانی بیش از ده نفر! ما ایرانی ها همیشه دورورمون شلوغه؛ و با آرامش میانه ای نداریم. هرچند من هرگز نمیتونم شبیه این ها بشم که دق میکنم ولی دیگه هم نمیتونم اون آدم سابق بشم، من از یه حدی شلوغی رو دیگه بیشتر نمیتونم تحمل کنم، یادمه تو ایتالیا سرسام میگرفتم تو خیابون راه میرفتم! یا اینجا وقتی روزهای زیادی رو با جمع هستم تا یک هفته از هرچی جمع و گروهه فراری هستم. دلم آرامش میخواد و سکوت! 
 حالا بعد از یک روز و نیم تا د لونت کردن، من باید کم کم آماده بشم که برم سر زندگی نرمال و اجتماعی، عصر بد نیست یه سر برم و گشتی در شهر بزنم و خرید های هفتگی رو انجام بدم و بعد برم سر کار، و فردا هم که روز پخت و پز و رقص است. ولی راستش دلم آرام گرفتن بیشتر میخواد. دلم میخواد باز برای خودم باشم. بدون دغدغه و فکر و نگرانی و فقط سکوت باشه و سکوت!


پی نوشت: بلاخره اتفاق افتاد! بعد از 17 سال این اتفاق افتاد. 16 فروردین آمد و رفت و من برای اولین بار تبریکی ننوشتم! به یادش نبودم، و وقتی هم به یادم افتاد اون هم نه برای اینکه میدونستم 16 آذر هست که دیدم تولد یکی از دوستان در فیص بوق نشون داده شده و یادم افتاد اون ها با هم هم تولد بودن و گفتم اوه پس امروز 16 فرورودینه! و بعد دیدم دیگه حسی نیست ، دیگه اصلا معنایی نداره تبریک گفتن، به کی به چی؟ و بلاخره بعد از 17 سال عهد شکستم. عهدی که خودم فقط بهش پابند بودم.. که روز میلادش رو هرگز فراموش نکنم و در اون روز همیشه به یادش باشم!  

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

قانونهای احمقانه ای که معترض ندارند!


گاهی کاسه صبر ادم لبریز میشه از این همه سکون و سکوت سوئدیها! مردمانی که اعتراض رو یاد نگرفتند! 
در یک ماه اخیر به اندازه تمام یکسالی که از سوئد و سوئدیها و قوانینشون دفاع کردم ، علیهشون شدم! برای اینکه یکی دو تا از این قانونهای احمقانه شون خورد بهم! مهمترینش استفاده از تخفیف دانشجویی بود! بنده از سال گذشته تا حالا از تخفیف دانشجویی بهره مند بودم و این هیچ جا به نفعم نبود جز برای خرید کارت اتوبوس ماهانه ! البته کلا این شهری که من هستم با اینکه شهر دانشجویی محسوب میشه اما تخفیفات دانشجویی زیاد نداره، و در واقع من دانشجو با بقیه در خرج و مخارج فرقی ندارم، این اتوبوس هم چهار ماه اول مثل بقیه بود بعد نمیدونم آفتاب از کدوم ور بالا اومده بود که قانونش عوض شد و 30 درصد به دانشجوها تخفیف دادن ! 
اول مارچ که رفتم کارتم رو شارژ کردم دو سه روز بعدش کارت دانشجوییم اومد (ما هر ترم باید برای گرفتن کارت دانشجویی اقدام کنیم قبلا عضو انجمن دانشجویی میشدم و ترمی 250 کرون میدادم ولی این دفعه دیدم من که فقط میخوام از تخفیف استفاده کنم بیخیال عضویت در انجمنی بشم که نودو نه درصدش فقط به درد سوئدیها میخوره و لیسانس ها! ) خلاصه کارت امد و دیدم این دفعه روی کارت هولوگرام شرکت حمل و نقل استکهلم رو نزدن! و این یعنی من اگر در اتوبوس به کنترل بلیط بخورم و کارت دانشجویی رو نشون بدم که این هولوگرام رو نداره باید 1200 کرون جریمه بدم- چیزی حدود 300 هزار تومن!-  بلافاصله به انحمن ایمیل زدم و گفتم کارت رو اشتباه دادید که جواب داد شما دانشجوی نیمه وقت حساب میشی(چون تعداد واحدهات از 22 واحد کمتره) و برای دانشجوی نیمه وقت تخفیف سفر در نظر گرفته نمیشه! 
حالا بقیه تخفیف ها حساب میشه که شامل ده درصد تخفیف روی محصولات اپل هست! مثلا تصور کنید یک مک بوک 13000 کرونی 10 درصد تخفیف میگیره، خب بازم برای یک دانشجو زیاده و به کارش نمیاد! و یاد 5 درصد تخفیف در فلان فروشگاه که سال تا سال پا توش نمیذاری! خب این ها که به کار من نمیاد رو هنوز میتونم داشته باشم اونی که به کارم میاد و لازمه نه! یعنی کارد میزدن خونم در نمیامد! تصور کنید من فقط یه درس ده واحدی دارم اما تمام هفته باید برم دانشگاه-غیر از اخر هفته- اونوقت چون 10 واحد هست دانشجو نیمه وقت حساب میشم، یعنی به این فکر نمیکنن که دانشجو هر روز داره میره سر کلاس و باید این مسیر رو بره و بیاد! یه نامه بلند بالا و با لحن تند و البته تمسخر قانونشون نوشتم و مودبانه جواب دادن: همینه که هست! 
این همینه که هست نه از سر لجبازی و یا بدجنسیه، بلکه این بیچاره ها یاد نگرفتن در برابر یه قانون احمقانه اعتراض کنن و فکر میکنن چون قانونه پس درسته و اگر غلط باشه نماینده های مجلس حتما یه کاری خواهند کرد! و تا وقتی قانونه با تمام بدیش ما باید تابعش باشیم! این رو بارها در رفتارهاشون دیدم، سر این قضیه هم با بعضی از بچه های دانشگاه صحبت کردم دیدم میگن: آره واقعا قانون احمقانه ای !
دیروز یکی از بچه ها داشت میگفت که جریمه شده برای همین کارت اتوبوس چون هنوز کارت دانشجوییش نرسیده بوده، هرچی به مامور بلیط میگه بابا من اقدام کردم این هم قبضش خوب دو هفته طول میکشه تا کارت برسه، میگه به من مربوط نیست، و جرینگ 1200 کرون جریمه مینویسه! حالا دوستم تا دو هفته فرصت داره بره و ثابت کنه دانشجو هست و نامه ببره و مراحل اداری و دادگاهی طی کنه و 1200 رو پس بگیره!  حالا فکر کنید دوست من همون موقع اس ام اس زده به شماره ای که مربوط به همین کارته و فورا کارتش به صورت اینترنتی رو موبایل با لوگو دیده شده اما مامور میگفت نه و کار خودش رو میکرد! چون قانونش میگه کارت رو ببین نمیگه کارت موقت رو ببین!  
امروز هم رفتم یه بسته ای رو پست کنم، تنها پاکتی که روی پیشخوان بود از این پاکتهای بزرگ دو لایه بود و من فکر کردم فقط همون رو دارن و باید از همون استفاده کرد، صف هم انقدر شلوغ بود که با عجله باید آدرس رو مینوشتم و پست میکردم، تا مسئولش اومد گفتم لطفا پست سفارشی! و بعد بلافاصله پرسیدم چند روز طول میکشه برسه؟ گفت 3-4 روز! بعد اضافه کرد که پست معمولی هم 3-4 روز طول میکشه اما هزینه اش کمتره، چشمام چهار تا شد و گفتم خب برای چی پس هزینه پست سفارشی بیشتره؟ وقتی از نظر زمان یکی هستن؟ گفت شما پول بشتر میدی برای گارانتی! پوز خندی زدم و گفتم یعنی کسی که پول کمتر میده ممکنه بسته اش نرسه؟! گفت نه، ولی گارانتی نداره! گفتم اکی لطفا سفارشی! و تند تند آدرس رو نوشتم! وقتی اومدم پول بدم گفت: اها یادم رفت بگم شما اضافه بر پولی که برای سفارشی میدی باید پول پاکت رو هم بدی، اما برای معمولی فقط پول پاکت و تمبر رو میدی! یهو برق سه فاز از سرم پرید و داد زدم، زمانش که یکیه و فرقی نداره اما پولش دو برابره حالا باید یه چیزی هم اضافه تر بدم؟ گفت خب میتونستی از یه پاکت دیگه استفاده کنی؟ پاکت معمولی هزینه نداره! گفتم : پاکت دیگه اینجا هست من بردارم؟ گفت میتونستی بپرسی منم گفتم تو این شلوغی که همه میخوان زودتر کارشون رو راه بندازن و من از کجا بدونم که چنین چیزهایی شامل پست سفارشیه؟من میبینم یه نوع پاکت در سایزهای مختلف گذاشتید و فکر میکنم همونه فقط. خلاصه همه اینها رو با داد میگفتم و دلم میخواست بزنمش چون واقعا پول مفت بود و اخرش با عصبانیت گفتم: واقعا مسخره است، قانونتون مسخرست. پست عادی و پست سفارشی زمانش یکیه اونوقت یه چیزی هم باید اضافه بدیم! گفت نه شما گارانتی میکنی بسته ات رو! با پست معمولی هم سر سه یا چهار روز میرسه اما ممکنه گاهی دو سه روز بیشتر بشه و انوقت هیچ تضمینی نیست، اما اینجوری تضمین هست که سه چهار روزه برسه! گفتم نخواستم همون پست معمولی بزنید و خودکارو کوبیدم رو میزشون! 
و تا خود خونه داشتم بهشون بد و بیراه میگفتم، آخه مگه میشه پست عادی و سفارشی یکی باشه از نظر زمانی؟! پس واسه چی سفارشی؟! 
تو اتوبوس هم نشستم راننده راه نمیفتاد چون منتظر بود بلیط اس ام اسی یکی از مسافرها برسه به موبایلش! نمیگه که میتونه راه بیفته بعد هر وقت اس ام اس رسید بلیط رو چک کنه، چون قانون میگه بدون بلیط کسی سوار نشه! از اون بدتر وقتیه که یه نفر کارتش کار نمیکنه یا داره بلیط رو تو خود اتوبوس میخره تمام این سوئدیها پشتش میمونن تا کارش تموم بشه در حالیکه میتونن از کنارش رد بشن و بیان تو و اتوبوس معطل سوار کردن بقیه نشه! اما عمرا این کار رو بکنن؟ قانون میگه پشت سر هم! قانون میگه اعتراض نه! قانون میگه همینه که هست!