‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۳۰, جمعه

همه چی آرومه من چقدر دلتنگم

جشن‌های ایرانی اینجا بهانه‌ای است برای دور هم جمع شدن با دوستان. دوستانی که کم‌کم سالهای رفاقتشان با سالهای رفاقت‌های ایران برابری می‌کند. دوستانی که دوست داشتنی‌اند، مهربانند و در عین متفاوت بودن نکات مشترک بسیاری با هم داریم. هربار مهمان دارم، آن هم از نوع دوستان ایرانی، سرحال هستم. ازصبح، آهنگ ایرانی می‌گذارم و دلم می‌خواهد مهمانی به نحو احسنت برگزارشود. 
اما در کنار همه این شادی‌ها، ناگهان غمی سنگین روی دلم چنگ می‌اندازد. گوشه‌ای می‌نشینم و بغضم می‌ترکد. معمولا این حالت وقتی پیش می‌آید که آهنگی قدیمی، آهنگی که ازش با آدمهای خاصی خاطره دارم، در حال پخش است. امروز نوبت آهنگ «همه چی آرومه» بود که باعث شد بنشینم و گریه کنم. آهنگی که من را برد به جواهرده و رفقای شفیقم و آن رفاقت مثال زدنی. دوستانی که حالا سالی یک بار پیام صوتی برای هم می‌گذاریم. دوستانی که نمی‌دانم اگر همدیگر را ببینیم چه حرف مشترکی داریم؟ 
اصلا نمی‌دانم آنقدری که من به دوستان قدیمی‌ام فکر می‌کنم و خاطره مرور می‌کنم، آنها هم این کار را می‌کنند؟ به من فکر می‌کنند؟ خاطرات را به یاد می‌آورند و دلتنگی راه نفسشان را می‌گیرد؟ گریه هم می‌کنند؟
اصلا نمی‌دانم منی که حالا بغض می‌کنم اگر ببینمشان واقعا همان حس‌های سابق و خاطرات و رفتارها را تجربه خواهیم کرد؟ بعید می‌دانم، اما دل است دیگر، می‌گیرد، می‌ترکد. این داستان همیشگی روزهایی است که مهمان دارم. شادی در غم، غم در شادی😔

۱۳۹۷ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

هفته مهاجرت مرمر- از دست دادن اعتماد به نفس

با اینکه من در اولین سختی یعنی پیدا کردن محلی برای زندگی خوششانس بودم، اما همه این شانس را نداشتند وبسیاری تمام دو-سه سال دانشجویی بارها خانه عوض کردند. پیش آمده که کسی هر ماه یک جا زندگی کرده و درواقع قراردادهایش یک ماهه بوده. بگذریم! ده روز اول به جاافتادن وثبت شدن در اداره مالیات، یادگرفتن حمل ونقل عمومی، فروشگاه مواد غذایی و یاد گرفتن اسم مواد غذایی ضروری و شکل و شمایل بسته بندیها گذشت. اینکه میگم "یادگرفتن شکل و شمایل مواد غذایی"، برای اینه که واقعا لازمه. در کشوری که انگلیسی زبان نیست و تنوع مواد غذایی با بسته بندی هایی متفاوت از آنچه دیده بودی فراوان، امکان خرید ماست به جای شیر، نانِ شیرین، ماهی بد بوی سوئدی به جای تن ماهی و ... بسیار رایج بوده ( مورد آخر رو تقریبا از زبان بیشتر آقایون شنیدم).
 
برخلاف هفته اول دانشگاههای ایران که تق و لق است اینجا دقیقا از روز یک سپتامبر درس و مشق جدی بود که در من شوک ایجاد شد. دانشگاه های سوئد ترم‌هایشان به دو نیم ترم تقسیم میشود. نیم ترم اول از اول سپتامبر تا اوایل نوامبر، ۱۵ کردیت ونیم ترم دوم از اوایل نوامبر تا اواسط ژانویه هم ۱۵ کردیت. برای همین بسیار فشرده است و باید یک درس را در عرض دوماه خواند، پروژه تحویل داد و امتحان داد. ترم اول یک درس تخصصی داشتیم ودرس دیگر اسمش "آشنایی با دوره فوق لیسانس" بود. که از نحوه سرچ کردن تا انتخاب موضوع تا نوشتن را یادمان می‌دادند. آنجا بود که مدام تاکید شد باید به زبان خودتان بنویسید و کپی نشود. این موضوع شاید برای شما الان آشنا باشد ولی هشت سال پیش برای هیچکدام ما آشنا نبود. یعنی چه که به زبان خودمان بنویسیم؟ اصلا چه اشکالی داره که کپی کنیم؟ پس این همه سال ما در دانشگاه و مدرسه هامون چه غلطی میکردیم؟ در طول ترم باید یک موضوعی را انتخاب میکردیم و یک متنی مینوشتیم و ارائه میدادیم. من تمام ده هفته را تو سر خودم میزدم که چطوری به زبان خودم بنویسم؟! این مشکل را هنوز دارم ولی به مراتب بهتر شده ام.
 با اینکه اساتید بسیار آرام صحبت می
کردند ولی من نصف درس را نمیفهمیدم. در ساعتهای استراحت می‌نشستم کنار دوستان ایرانی و جرات نداشتم انگلیسی حرف بزنم. دلیلش این بود که روزهای اول، بخصوص در مراسم معارفه تا حرف میزدم بچه های ایرانی مدام در حال غلط گرفتن تلفظ ها و جمله بندی هایم بودند. همان هفته اول، مرمری که از خودش مطمئن بود اعتماد به نفسش به باد رفت و له شد. میدونستم برای غلبه به این ترس باید انگلیسی بیشتر حرف بزنم و باید با دانشجوهای غیر ایرانی بگردم ولی کل کلاس ما ده نفر بودند که هفته های اول شش نفرش ایرانی بودیم. (بعدها شدیم چهارنفر). یک بار یکی از دانشجوهای ایرانی از رشته ای دیگر که کلاس مشترکی داشتیم گفت بیایید آخر هفته ایرانی ها با هم باشیم که من بی اختیار گفتم:«نه من نمیخوام با ایرانی ها باشم. من هم همخونه ایرانی دارم هم همکلاسی ایرانی، اخر هفته میخوام با خارجی ها بگردم.» صادقانه حقیقت را گفتم. همین حرف باعث شد کلی پشت سرم بین ایرانی‌ها حرف در بیاید. بدبختی این بود که من اصلا با هیچ دانشجوی غیرایرانی بخاطر ترس از غلط صحبت کردن ارتباط برقرار نکرده بودم و اصلا کسی را نداشتم که آخر هفته را با او بگذرانم. درنتیجه از ترس تنها ماندن و اینکه هموطن ها دلخور نشوند رابطه ام را با ایرانی‌ها نه تنها حفظ که بیشتر کردم. جالب این‌که همان دوست خودش از وسطهای ترم فقط با خارجی ها گشت و یکی دیگر هم همه دوستهایش سوئدی بودند. 



عدم اعتماد به نفس در زبان- که به لطف هموطنان به وجود آمده بود، عدم تسلط به مباحث درسی، تفاوت عظیم سیستم اموزشی، بیست و چهارساعت در اخبار ایران بودن و با فیس بوک ور رفتن همه و همه باعث شد اولین امتحان را پاس نشوم. تمام خاطرات دانشگاه ایران، پاسنشدن‌ها، مشروط‌شدن‌ها، تحقیرشدنهاو اضطرابها هجوم آوردند. احساس بدبختی مفرط میکردم. اما اینجا سیستمش متفاوت بود. مسئول کورس گفت میتونم هم شفاهی امتحان بدم هم کتبی آن هم تا چهار بار. کتبی را انتخاب کردم. سر مرز پاس شدم. بعدا فهمیدم اگر شفاهی امتحان میدادم بهتر بود چون خیلی مواقع ما که زبان مادری مان انگلیسی نیست ممکنه مطلب را در نوشتن به درستی بیان نکنیم و در شفاهی استاد به حد تسلط فرد بر موضوع بیشتر پی می‌برد. نیم ترم دوم دو درس تخصصی که به سخت بودن معروفند داشتم. دوستشان داشتم ولی باز بخاطر زبان، بعد بازیگوشی و عدم جدیت به دوره امتحان که رسید یکی را امتحان ندادم و دومی را هم پاس نشدم. البته دومی را معمولا به ندرت کسی در امتحان اول پاس می‌شد. تازه از نیم ترم چهارم تقریبا فهمیدم چطور باید درس بخوانم که بنا به علاقه به کورس یا نمره خوب میگرفتم یا نمره افتضاح. ولی دیگر درسی را نیفتادم. سال دوم درسهای کمتری برداشتم، هم برای اینکه بتوانم طولانی تر ویزا بگیرم هم که با آرامش درس بخوانم و بخاطر همین یک سال دیرتر از هم دوره ای های خودم پایان نامه را شروع کردم. اما خوبی ای که داشت این بود که درسهای مهمی را با بچه های دوره بعد برداشتم که همه غیر ایرانی بودند و من اعتماد به نفسم برای زبان بهم بازگشت، گروهی درس خواندن را تجربه کردم و فهمیدم خنگ نیستم. به همین دلیل در دو درس نمره های بسیار خوبی گرفتم! اما همان ضعف ترم اول کار خودش را کرد و من هنوز که هنوز هست آن دو درس را پاس نکردم و برای همین با اینکه پایان نامه هم داده ام و بقیه درسها را هم پاس کرده ام اما مدرک فوقلیسانسم را نگرفته ام.

بله، اگر مهاجرت میکنید و قصد موفق شدن دارید باید حداقل یک سال از ایران، اخبار ایران، آدمهای ایرانی تا حد ممکن دوری کنید. نه اینکه کاملا قطع رابطه کنید نه! ولی یک سال اول مهاجرت خیلی مهمه. بگذارید بگن از هموطنش بدش میاد، بذارید بهتون بگن فکر کرده کیه؟ُ بذارید بهتون بگن غرب زده، خارجی ندیده و ... اما دوری کنید و تا میتوانید به افراد کشور میزبان یا حتی کشورهای دیگر نزدیک شوید هم برای زبان، هم برای کشف چیزهای جدید هم برای پیشرفت. ایران و ایرانی همیشه هست و شما اگر از پس سالهای اول مهاجرت بربیایید با خاطری آسوده میتوانید دوباره اخبار ایران را بخوانید و با ایرانی ها معاشرت داشته باشید.

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

هفته مهاجرت مرمر ۲- در جستجوی خانه


اولین سختی سوئد مسئله مسکن بود. من در فوریه برای پذیرش اقدام کرده بودم.
 در سایت مربوطه، یک سری سایت برای اتاق‌های دانشجویی معرفی شده بود بدون کوچکترین اطلاعی از وضعیت بد مسکن. من هم که اصلا اهل پیگیری نبودم. فکر می‌کردم هروقت جواب قطعی آمد بعد می‌گردم دنبال خانه. جواب آمد و به یکی از همشهریان که ساکن سوئد بود اطلاع دادم. بهم گفت من باید قبل از پذیرش برای اتاق در اون سایتها اسم می‌نوشتم چون اینجا همه چیز صفی است و باید امتیاز داشت. هنوز وضعیت اینترنت ایران داغون بود، همه چیز باید با فیلترشکن باز می‌شد. تمام سایتها به زبان سوئدی بود و وقتی میزدی برای ترجمه با هزار مصیبت رو‌به رو می‌شدی. به علاوه که اکثر سایتها شماره شهروندی برای عضویت می‌خواستند و امکان عضو شدن وجود نداشت. یک ماه آخر کارم شده بود نگاه کردن در سایت‌های مختلف و‌چیزی نیافتن. یکی دو‌مورد هم پیدا شد که با کمک همان آشنایان ساکن سوئد فهمیدم تقلبی است. روز‌های آخر یک آگهی دیدم و ایمیل زدم. پاسخی که گرفتم از یک ایرانی بود. بخاطر چند مورد تقلبی که هموطن بودن مردد شدم. بهش گفتم باید حتما بیام سوئد و‌ اتاق رو ببینم اگر پسندیدم بعد اجاره می‌کنم. بی اما و اگری پذیرفت. وقتی از ایران خارج می‌شدم هنوز جایی برای زندگی نداشتم. هتلی هم گیرم نیامده بود. فقط شب پروازهمشهریانی ساکن دانمارک، من را با خانمی ایرانی ساکن استکهلم آشنا کردند و این خانوم نازنین آمد فرودگاه دنبالم و خانه‌اش را در اختیارم گذاشت. فردای روزی که رسیدم راهی اوپسالا شدم. این سختی بعدی بود. زبانی که نمی‌فهمی، سیستمی که آشنا نیستی و از دست دادن چند قطار.  اول به دانشگاه سر زدم و بعد به خانه ای که صحبتش شده بود. اتوبوس می‌رفت و‌من محو تماشای جاده بودم. شبیه کارتونهای کودکی. صاحبخانه پسری ایرانی بزرگ شده سوئد بود به نام رضا. بی شیله پیله، گفت می‌فهمم نگران باشی ولی بیا از اول به هم اعتماد کنیم. دوست دخترش ،مونا، هم یک ایرانی بود. خانه ای داشتند با دو اتاق خواب که قرار بود من در یکی از اتاق‌ها ساکن بشم. قیمتش هم مناسب بود. قرارداد بستیم و رضا گفت: این ده روز باقیمانده مهمان ما، از سپتامبر اجاره بده. این اولین سختی سوئد برای من به طرزی رویایی حل شد.


پنجره باز پنجره اتاقم بود

 من سه ماه و نیم با رضا و مونا همخانه بودم. صاحبخانه نبودند خواهر و برادر بودند. نگذاشتند ذره‌ای حس تنهایی و غربت کنم. مثلا قرار بوده هزینه غذا پای خودم باشد اما همیشه من و دعوت می‌کردند به غذایشان، گردش می‌بردندم و مهمانی‌ پشت مهمانی به سبک و سیاق ایران. چون هر دو شاغل بودند من بیشتر از خانه استفاده می‌کردم تا آنها. رضا و مونا جایگاه خاصی در قلب و خاطره‌ام دارند هرچند هرکس مشغول زندگی خود است و حالا خیلی تماسی نداریم.

۱۳۹۶ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

عید ۱۳۹۷

برای اولین بار در عمرم و برای اولین بار در سوئد، سبزی تازه خریدم، پاک کردم، شستم، ساطوری کردم تا سبزی پلو شب عید درست کنم. 
دستهایم بوی سبزی می‌دهد، دستهایم بوی دستهای شهربانو خانوم*  را می‌دهد. خانه، بوی خانه مامان و بابا را گرفته. خانه در سرما و برف و باد زمستان سوئد دارد تلاش می‌کند هوای ایران را داشته باشد. 

*شهربانو خانوم کمک خانه ما بود. کسی که من  بیشترین ساعات زندگی ام را تا نوجوانی‌ با  او گذراندم. زنی که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما بینشش از هزاران باسواد بیشتر بود. جایگاهش با مادربزرگم یکی بوده و یادش بی اغراق همیشه با من است.

۱۳۹۶ آبان ۱, دوشنبه

خودشناسی

مدتهاست دارم با سیستم آموزشی در سوئد سروکله می‌زنم. هرچه یاد می‌گیرم باز کم است. مواقعی احساس کردم معلم بدجنسی دارم، مواقعی احساس کردم چون به اندازه کافی وقت نمی‌گذارم و همه تمرین‌ها را در زمان کوتاه می‌نویسم شاید اشتباهات کوچکی می‌کنم که نمره دلخواهم را نمی‌گیرم و ... . اما حقیقت این است که من واقعا آن معیارها برای نمره بالا را پر نمی‌کنم و این اصلا ربطی به هوش و استعداد و سواد ندارد. بحث این است که سیستم اینجا، همانطور که بارها مطرح کردم، سیستم ارزیابی درک مطلب و بیانش به زبان خود است. کمترین امتیاز که E محسوب می‌شود به کسی داده می‌شود که جواب سوال را درست بدهد و نشان بدهد دانش اولیه را دارد و توانایی این را دارد که آنچه را آموخته به زبانی ساده بیان کند. هرچه این توانایی بهتر شود، یعنی دانش از اولیه و بنیادین تبدیل شود به دانش کافی و دانش زیاد، و هرچه نحوه بیان در عین سادگی اما پربارتر باشد و بیشتر ساخته و پرداخته شود نمره بالاتری نصیب می‌شود. بله، من معلم بدجنس نداشتم که با اینکه خیلی می‌نوشتم و سعی می‌کردم حسابی توضیح بدهم اما نمره A نمی‌گرفتم. نوشتن برای نمره A فارغ از درک مطلب و توان پرداختن و بیان، نیازمند تسلط به زبان سوِئدی، بازی با کلمات، جمله بندی های متنوع و پروبال دادن به جواب است که من هنوز به این نقطه نرسیدم. قبلا وقتی به ضعفی پی می‌بردم خیلی ناراحت می‌شدم. اما حقیقت این است که این حتی ضعف من نیست. طبیعی است که بین من با یک سوئدی تفاوت است و طبیعی است که من زمان بیشتری نیاز دارم به تمرین تا به زبان سوِئدی مسلط بشوم. من حتی نمی‌خواهم دیگر خودم را با کسی مقایسه کنم. بعضی استعداد زبان آموزی بالاتری دارند، برخی شرایط زندگی‌شان بهشان فرصت می‌داد تنها و تنها به یادگیری زبان بپردازند، برخی دغدغه‌های اجتماعی من را ندارند که بخواهند مدام با زبان مادری بخوانند و بنویسند، برخی هم برعکس هیچ جوری زبان دوم را یاد نمی‌گیرند. مهم این است که من خودم را با خودم، با شرایط زندگی خودم، با امکانات و توانایی ها‎یم مقایسه کنم که خُب می‎دانم پیشرفت زبانی‎ام در مجموع در مسیر درستی است.
راستش بعد از این‌که فهمیدم واقعا در حد نمره
A نیستم نفس راحتی کشیدم. نه اینکه هدفم برای این نمره را رها کنم نه، اما از استرس و ناراحتی‌ام خیلی کم خواهد شد و به جای اینکه ساعتها در سرو کله خودم بزنم که چطور بنویسم که نمره بالا بگیرم میخواهم سعی کنم که هرچه در حد و توان امروزم هست را بنویسم و برای همان نمره بگیرم و در طی گدراندن کورس سعی کنم توانم را بهبود ببخشم.
و اما همه این متن را ابتدا در پنج خط به زبان سوئدی نوشتم. احساس می‌کردم باید به آن زبان بنویسم. اصلا به آن زبان این حس راحتی آمده بود.
 وقتی نیازت به بیان احساست با زبان دیگر تامین می‌شود. آن موقعی که اول به زبان دیگر می‌نویسی و خالی می‌شوی بعد سعی می‌کنی معادل فارسی اش را بنویسی،  این‌ها آن نقطه عطف‌های زندگی در مهاجرت است.

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

هفت سالگی مهاجرت

در بالکن خانه‌مان، رو به آفتاب شبانه، این پدیده اسکاندیناوی، نشسته ام و از گرمای مطبوغ روزهای آخر تابستان لدت می‌برم. تاریخ را نگاه می‌کنم؛ هفدهم آگوست برابر با بیست وهفتم مرداد. هفت سال گذشت. هفت سال از آخرین باری که در خیابانهای تهران رانندگی کردم و بر خاک ایران قدم زدم. هفت سال گذشت از بودن در کنار خانواده و دوستان. هفت سال گذشت از تمام شدن لذت سرب و دود و ترافیک، از جاده های شمال که میگفتیم سرسبز است اما سرسبزی اش با ساختمانهای بی قواره بود.
سالهای اول عادت داشتم یک هفته مانده به سالگرد مهاجرت را با خاطرات ایران بگذرانم. عکس‌های روزهای آخر را نگاه می‌کردم، فیلمهای خداحافظی و پیامهای دوستان را نگاه می‌کردم و هر سال از شدت اشکهایم کمتر و کمتر می‌شد. سالهای اخیر یک جور حس وظیفه بود. احساس می‌کردم اگر این وظیفه را به درستی به جا نیاورم خیانت کرده ام. به کشورم، به خاطراتم، به دوستانم. امسال بنا به همین وظیفه ای که تعریف شده بود رفتم سراغ عکسها. بجز یکی دو نفر هیج عکسی در من حسی برنمی‌انگیخت یا بهتر است بگویم حس بدی در من ایجاد می‌کرد. حس بی حسی. حس "همش همین بود"؟ پیامها را گوش دادم. نه هیچ اشکی در نمیامد. چشمهایم خشکِ خشک بود. برخی عکسها را کنار گذاشتم. باید یا بریده شوند یا حذف. آدم‌ها را می‌شمرم. از آن جمعی که تمام روزهای آخر را با هم سپری کردیم سه نفر حذف به قرینه وجودی شده اند. چندین نفر حذف معنوی. باقیمانده هستند همین گوشه کنارها. زنده اند شکر، زنده ام برایشان شکر! ماند دو سه نفر. دو سه نفری که تمام این سالها با من بودند حتی اگر نبودم. وظیفه هر ساله ام را ناتمام کنار گذاشتم. بیشتر از حس دلتنگی حس خشم و پرسش برایم آورده بود. گذشتند آن روزها، آن سالها، آن آدمها. آدمی نباید به پشت سر بنگرد پس نگاه می‌کنم به رو به رو.
فردا هجدهم آگوست برابر با بیست و هشت مرداد، می‌شود هفت سال. هفت سال که هواپیمای ترکیش ایر بر فرودگاه آرلاندای استکهلم فرودآمد و خلبان ورودمان را به سوئد خیر مقدم گفت. مانتو و روسری را در همان ترانزیت استانبول درآورده بودم. با بلوز آستین کوتاه قرمزم بعد از تحویل بار که یک چمدان بزرگ سی و پنج کیلویی و یک چمدان هشت کیلویی و یک کوله پشتی نمی‌دانم چند کیلویی، به سمت سالن خروجی رفتم. خانمی ایرانی که از دوستان فیس بوکی بود آمده بود دنبالم. تا روزهای آخر نمی‌دانستم در کجا باید اقامت داشته باشم. هفت سال پیش هنوز ایران انقدر مدرن نشده بود که ایر اند بی را همه بشناسند و کوچ سرفینگ را همه بلد باشند. من در روزهای آخر از طریق همشهریان قدیمی این خانم را پیدا کردم و خودش گفت میاید دنبالم. فرودگاه کوچک بود. شاید اندازه فرودگاه رشت. شوکه شدم. مگر می‌شود فرودگاه یک پایتخت انقدر کوچک باشد؟ از در که بیرون رفتیم سرما به تمام تنم نفوذ کرد. پریدم داخل ماشین و دست به سینه نشستم. اولین چیزی که در خانه میزبان از چمدان درآوردم کاپشن بود. من می‌لرزیدم و میزبانم یک لباس تابستانی پوشیده بود و عین خیالش نبود. دمای آن روز در ظهر 20 درجه بود. ایران را که ترک می‌کردم ۳۲ درجه بود. یادآوری این روز همیشه لبخند برایم به همراه می‌آورد. روزی که هرگز فراموش نخواهم کرد. روزی که من دوباره متولد شدم. این بار در سرزمینی آزاد، امن و زیبا.
هفت سال از تولدم گذشته. گریه ها و بیتابی‌هایم را کردم، تاتی تاتی هایم را کردم، زمین خوردنهایم را کردم، آرام آرام زبان باز کردم و حرف افتادم، پیش دبستانی ام را رفتم و حالا نوبت مدرسه است. نوبت رشد بیشتر. هفت ساله شده ام در سرزمینی که همه آنچه سرزمین مادر پدری از من گرفته بود به من ارزانی بخشید و چقدر این هفت سالگی شیرین است.
هف ساله شده ام. در جایی که به من هویت واقعیم را بخشید. به قول دوستی «من اینجا "من" شدم. من اینجا "زن" شدم.». من اینجا جوان شدم، من اینجا انسان شدم، من اینجا درس زندگی گرفتم، من اینجا بدون سانسور نوشتم. بدون اما و اگر، استعاره و کنایه، ملاحظه و تعارف، ترس از خوش آمدن و بد آمدن.
هفت سال گذشت. هفت سالی که هر روزش برایم تازگی و تجربه ای به همراه داشت. هفت سالی که تمام حقهای بنیادی زائل شده ام را به دست آوردم بدون آنکه برایش بجنگم. هفت سالی که زن بودنم دلیلی بر محرومیت و ممنوعیت از هیچ خواسته ام نشد. هفت سالی که شاید کمتر نوشیدم و جشن گرفتم اما در نهایت آرامش و بدون دلهره مداوم بود. هفت سال است که آزادی ام واقعی است نه یواشکی، هفت سال است که عادت دلخوش بودن و ذوق داشتن به مجازِ ممنوعه را رها کردم. در این هفت سال من خودِ جوان، خودِ انسان و خودِ زنم را شناختم. من بعد بیست سال دوباره دوچرخه سوار شدم و اشک ریختم که چرا این ساده ترین لذت و حق دنیا را بیست سال سیاست و فرهنگ زادگاهم از من دریغ کرد. وقتی برای اولین بار استادیوم رفتم باز اشک ریختم به یاد تمام حسرتها و آرزوهای سرکوب شده نوجوانی. من اینجا کنسرت خواننده های محبوب ایرانی را رفتم و به این فکر کردم هم آنها درآرزوی اجرا در کشورخود مانده‌اند هم ایرانیانی که عاشقشان هستند در آرزوی حضور در کنسرتشان چرا که همه قدرت مالی حضور در کشوری دیگر را ندارند.
هفت سال گذشت، من اینجا بدون ترس با مقامهای سیاسی، چه وزیر چه نماینده مجلس، صحبت می‌کنم، نظر می‌دهم، نقد می‌کنم. نماینده مجلسش زیر عکسهای شخصی ام پیام محبت آمیز می‌نویسد و آن دیگری قرار قهوه می‌گذارد . وقتی در سمینارهای حزبی شرکت می‌کنم به من فرصت حرف زدن می‌دهند و حمایت‌هایشان تمامی ندارد. اینجا کسی آدم ها را با سابقه کاریشان محک نمی‌زند. نگاه از بالا به پایین نمی‌کند. « کی؟ اسمتو نشنیدم» و بعد بی اعتنا رد شدن در قاموس فعالین سیاسی و اجتماعی این کشور نیست. معروف بودن و اسم و رسم داشتن ملاک نیست، انگیزه و تلاش مهم است. اینجا نه نامم مسخره می‌شود نه محل تولدم. اینجا تحقیر انسان‌ها معنا ندارد. اینجا ضعیف کشی نمی‌شود. اینجا افرادی که امتیاز خانواده خوب و متمول و یا امکانات بهتر داشتن را دارند برتری بر دیگران ندارند. اینجا برای سلامت روح و روان انسان‌ها ارزش قائلند. اینجا کسی اندامم و ظاهرم را زیر سوال نمی‌برد. اینجا مردی برایم تصمیم نمی‌گیرد، مردی بدون اجازه من به من دست نمی‌زند. با من شوخی بی‌ربط نمی‌کند. اینجا از شوخی های مبتذل جنسی، ادبیات زیر کمر، جوکهای بی معنای جنسیت زده و قومیتی خبری نیست. اینجا مردی که در تاکسی خودش را به روی تو ولو کند خبری نیست. اینجا از متلک های مدام، مزاحمتهای خیابانی، ماشینهایی که بوق بزنند و زیرپا نگه‌دارند خبری نیست.  
من شاید اینجا دوستانی به زلالی آب نداشتم که بعد گل آلود بشوند اما دوستانی دارم که نه زبان مشترک داریم نه نوستالژی و بین ما امنیت و آرامش، احترام و دوستی برقرار است. من اینجا از اینکه فهم و درک خودم ارزشش بالاتر از ردیف کردن اسم و سخنان دهها نویسنده و تئوریسین برای اثبات خیلی چیزدانی است لذت می‌برم. من اینجا از شعور اکثریت جامعه، از انسانیتی که موج می‌زند، از منطقی که پشت قوانینشان دارند، از برابر بودن همه در برابر قانون نه تنها لذت می‌برم که می آموزم. من از اینکه با مهاجرت فرصت همشنینی با انسانهای مختلف از ملیتهای مختلف را دارم و ذهن و شعور و درکم محدود به یک ملیت نیست احساس خوشبختی می‌کنم.
برای تمام این‌ها سوئد را، این سرزمین آزادی و امنیت و صلح را با تمام زیبایی‌هایش، با تمام مردمان نیکش با تمام خوبی ها و بدی‌هایش از ته دلم دوست دارم و قدردانش هستم.
آفتاب شبانه غروب کرد. دما بیست درجه است و من با لباس تابستانی نشسته ام و به فرداهایی می‌اندیشم که در این سرزمین خواهم ساخت.

۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه

زندگی وتوازن پستی وبلندی‌هایش

در نوجوانی اوج احساس بدبختی در زندگی نمره زیر ۱۹ گرفتن در امتحانات مدارس و قبول نشدن در رشته ای مقبول در دانشگاه و شکستهای عشقی کودکانه بود. در دهه بیست کماکان اوج احساس بدبختی شکستهای عشقی بود و ترس از برای سومین بار مشروط شدن بی موقع! در سی سالگی اما زندگی بالا بلندی های خودش را دارد. در کنار بدبختی همیشگی یعنی بحث عشق و عاشقی مسئله کار و اقتصاد و درگیری های عقیدتی و اندیشه های مختلف هم به آن احساس بدبختی افزوده می‌شوند. اما حقیقت این است همه این‌ها می‌گذرند و زندگی روال طبیعی‌اش را پیش می‌گیرد. همه هم می‌دانیم اما باز هر مشکلی سرراهمان آمد یادمان می‌رود که « این نیز بگذرد». درست مثل قانون انرژی زندگی ما یک روزهای خوب دارد که همه چی بر وفق مراد است و یک روزهای بد که همه چی ضد مراد دل است. نه تقدیری در کار است نه شانس و اقبالی. دل آدمی پاک باشد کمتر روزهای تلخ دارد آدم بددل باشد یا همیشه در حسرت زندگی دیگران و حسادت به این و آن خب مسلما زندگی‌اش کمتر روزهای شیرین دارد چرا که هیچ‌وقت راضی نیست. ماه‌های اخیر خسته فکری و جسمی و روحی بودم. هنوز هم درگیری‌های ذهنی فراوان دارم. به آینده ام خیلی فکر می‌کنم و به اشتباهاتی که در گذشته کرده ام. البته در زمان خودش به نظر نمیامد اشتباه باشد. امروز این حس را دارم که مسیر اشتباهی را انتخاب کردم شاید هم واقعا اشتباه نبوده و تنها ناهمزمانی‌ها و ترس از ریسک کردن باعث شد این مسیر را در زندگی برگزینم یا شاید آن‌جور که فکر می‌کردم و برنامه ریزی داشتم پیش نرفت و همین باعث شده فکر کنم اشتباه کردم. هرچه هست درحال حاضر اینجا ایستاده‌ام، با این وضعیت، که باید خودم را عادت بدهم و البته برای بیرون آمدن از آن تلاش کنم. اما همه‌چیز هم اشتباهی نیست. همین مسیر به ظاهر اشتباه موهیت‌های فراوانی برایم داشته و باید به آن بخش مثبتش هم نگاه کنم. زندگی هم درست همین است. منفی دارد و مثبت. منفی‌هایش سوهان روح ‌می‌شوند و مثبت‌هایش فراموش در حالیکه شاید در تعادل با هم هستند و اصلا اگر توازن بهم بخورد حتما آن یکی اتفاق می‌افتد. باو رکنید اگر یک‌سال به طور مرتب اتفاق بد در زندگی‌تان افتاده، تحصیلی، کاری، عشقی، سلامتی و ... یک تا دوسال آینده‌اش اتفاقات خوب می‌افتد چون زندگی باید توازنش را حفظ کند.


یک هفته تعطیلی تابستانی‌ام صرف اسباب کشی و خرید شد. حالا در آخرین روز این تعطیلی نشسته ام روی کاناپه‌ای که دوستش دارم، باد خنک تابستانی از پنجره می‌وزد و با آرامش برایتان این‌ها را می‌نویسم. می‌دانم روزهای سختی پیش‌رو دارم، می‌دانم فشارهای بسیاری رویم است، اما این را هم می‌دانم که پا به پایش لحظات خوبی هم هست. آماده روزهای سخت باشیم و قدردان روزهای خوب. 

۱۳۹۵ اسفند ۲, دوشنبه

لیسبون ۲

بخش اول را میتوانید اینجا بخوانید.
روز دوم تصمیم گرفتیم که از قلعه سنت جرج ( یا سنت ژرژه) دیدن کنیم. این قلعه در بلندترین نقطه لیسبون قرار داشت. بیشتر سایتهای توریستی نوشته بودند بهتره که با تراموای معروف ۲۸ بریم. تراموا از یکی از میدانهای مرکز شهر به نام مارتیم مونیز Martim Moniz می‌رفت و ما تصمیم گرفتیم از هتل تا آن میدان را از کوچه پس‌کوچه ها برویم که با فضای بخش غیر توریستی هم آشنا شویم. نقشه به دست( بله ما هنوز روشهای قدیمی را می‌پسندیم) راهی شدیم. از این کوچه به آن کوچه. کوچه ها باریک و شبیه بخشهای قدیمی تهران – و یا هر شهر دیگر- بود. چیزی که به وفور به چشم می‌خورد و دلنشین بود فروشگاههای داخل کوچه‌ها بود. از بقالی تا خیاطی و رستوران. برای منی که در کنار فضای مدرن، آن فضای قدیمی و صمیمانه را هم دوست دارم، این کوچه پس‌کوچه ها که زندگی عموم مردم را شامل می‌شد خیلی به دلم نشست. اما مسیر سخت بود، چون مدام سربالایی داشت و من هم زود زود خسته می‌شدم.



  در همین مسیر از کنار بیمارستان و دانشکده پزشکی رد شدیم. روبه روی دانشکده پزشکی یک بنای یادبودی بود که پر بود از سنگهای مرمرکه نان و عکس افراد نوشته شده بود و پر از گل و شمع. راستش هیچ توضیحی ندیدیم ولی از روی اسامی می‌شد دید که بیشتر پزشک بودند. به هر حال ما احتمال دادیم که در اینجا برای پزشکانی که فوت شدند این بنای یادبود را ساختند ولی ممکن است اشتباه کرده باشیم.


بعد ازدانشکده پزشکی رسیدیم به میدان مارتیم مونیز و به انتظار تراموای ۲۸ ماندیم. در حالیکه در سایت نوشته بود هر یک ربع میاید و البته صف طولانی بود و امکان اینکه ما به اولین ترام برسیم کم بود اما اصلا ترامی نیامد. در نهایت مجبور شدیم با اتوبوس برویم. مسیر اتوبوس و ترام تقریبا یکی بود. کوچه های بینهایت تنگ - به سختی ماشین از آن رد می‌شد- و سربالایی با شیب تند. تمام مدت به این فکر می‌کردم که چطور در چنین کوچه های تنگی خانه‌های چهارطبقه ساخته شده؟ حالا قدیم اسب والاع برای حمل و نقل بود ولی الان مثلا برای اسباب‌کشی مردم چه کار می‌کنند؟ یا اگر اورژانس بخواد بیاد؟ مخصوصا این آخری خیلی فکرم را مشغول کرد برای اینکه وضعیت رانندگی بهتر از ایران نبود و هرکَس هرجور میخواست ماشین میراند. کمی فضا باز م‌یشد ماشین ها پارک کرده بودند و کلی راه بسته می‌شد. به هر حال خوبی اتوبوس این بود که تا دم در قلعه می‌رفت. وارد قلعه شدیم.  قلعه هایی که در جنوب اروپا است معمولا ساخت مورها ( مسلمانان مراکش و شمال آفریقا در دوران قرون وسطی) است. این قلعه هم بخشیش توسط رومی ها ساخته شده اما بیشتر توسط مورها ساخته شد. قدیمی ترین بخش به قرن ۶ قبل از میلاد برمی‌گردد. در سال ۱۱۴۷ شاه آفونسو هریکوس بر مورها غلبه کرد و این قلعه را به سنت جورج، یک جنگجو، اهدا کرد. این قلعه شامل دیواری بلند و طولانی و ۱۸ برج دیده بانی است.










بعد از دیدار از قلعه و گرفتن عکس های مختلف از شدت خستگی و گرسنگی ترام مورد نظر را گرفتیم و به مرکز شهررفتیم.  ناهار را در یک رستوران به انتخاب من خوردیم. رستوران من را یاد یکی از رستورانهای گیلان در خیلی سالها پیش مینداخت. رستورانی بود که ورودی اش کافه قنادی بود و پشتش رستوران به ساده ترین حالت و بدون کمترین ریخت و پاش. میزها به هم چسبیده بودند و آدمها کنار هم می‌نشستند. چون آن رستوران گیلانی بسیار معروف بود به پسرک گفتم: اینجا همه چیزش شبیه ایرانه حتما رستوران هاش هم به همان روند هستند کمترین دکوراسیون اما خوشمزه ترین غذا. حدسم هم درست بود. رستوران پر بود از خود لیسبونی ها و جای سوزن انداختن نبود. غذایش بسیار خوشمزه وحجیم بود و فیمت معقولی هم داشت. بیسشتر رستورانهایی که غذای دریایی داشتند یک آکواریوم داشتند که انواع خرچنگها و هشت پا در آن بود و وقتی سفارش میدادی از همان جا بر می‌داشتند و یک یخچال برای ماهی های صید شده تازه. ما یک غذایی سفارش دادیم که اسمش را نمیدانم ( من واقعا در اسم ضعیف هستم با اینکه میدونم میخوام انتقال اطلاعات بدم اما نمیدونم چرا اسامی رو یادداشت نمی‌کنم)! ولی سوپ مانند بود با برنج و انواع و اقسام موجودات دریایی. بسیار لذیذ و حجیم. 
بعد از ناهار دوباره ترام گرفتیم و به سمت همان منطقه قلعه رفتیم و بعد پیاده از کوچه ها امدیم پایین و از محله معروف آلفاما Alfama رد شدیم. یکی از زیباترین محله هایی که می‌شد دید. پر از خانه های رنگی یا نما موزاییک، کوچه های تنگ اما پر هیاهو و رستورانهایی که موسیقی زنده داشتند.
ادامه دارد
 





حوالی ساعت ۴ رسیدیم دوباره مرکز شهر، رفتیم هتل کمی استراحت کردیم. ناهار انقدر سنگین بود که میل به غذا نداشتیم اما راهی مرکز شهر شدیم و در یک بار بسیار دنج و باحال نشستیم و نوشیدنی خوردیم. مثل همیشه قیمت نوشیدنی الکلی در جنوب اروپا نصف قیمت در سوئد بود و بسیار هم خوشمزه تر و پر الکل تر. نفری دو تا کوکتیل خوردیم به علاوه لیکور معروف لیسبونی به اسم گینجا( که من اصلا خوشم نیامد). با اینکه وسط هفته بود اما خیابانها شلوغ و رستورانها و بارها مملو از مردم بودـ از تفاوتهای فاحش شهرهای جنوب اروپا با شمال اروپا). جالب اینجاست که انگار هر کشوری مشکل اقتصادی بیشتری دارد مردمش بیشتر به گردش و تفریح و غذا بیرون خوردن میپردازند.






وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar






۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

دكتر زنان

تو ايران هيچوقت پزشك زنان نرفتم، دليل اصلي داشتن پزشك در خانه و خانواده بود اما دليل دوم منطق بي منطقي كه چون متاهل نيستي نياز به پزشك زنان نداري!!!!! 
به هرحال من نه متاهل بودم نه رابطه جنسي داشتم پس صد درصد نياز به دكتر زنان نداشتم. 
اينجا هم دكتر زنان نداشتم. يكبار براي عفونت رفتم كه همزمان بود با تست سرطان رحم، دومين بار هم امروز! 
تو اينترنت زدم دكتر زنان و كلينيكي معرفي شد كه براي دانشجريان بود. همون جا زنگ زدم و سريع بهم وقت دادن. وقتي رفتم همه دختران جوان نشسته بودن. بيشتر كار كلينيك بخش پيشگيري از بارداري بود و معاينات متداول بخصوص مرتبط با بيماري مقاربتي!  دكتر آمد، يك دختر جوان مهربان. رفتيم اتاق معاينه، اول معرفي و بعد سوالات عمومي! 
از سلامتم پرسيد، اينكه دارويي مصرف ميكنم يا نه؟ سيگاري هستم ؟ سابقه خانوادگي 
بعد رسيد به روابط جنسي! 
- فعال هستي؟
- نه خيلي
- گهگاهي؟
- بله، پارتنرم اينجا نيست
- شهر ديگه يا كشور ديگه؟
- كشور ديگه
- با كسان ديگه هم سكس داشتي؟
كمي براي جواب موندم، يهو فرهنگ ايراني غلبه كرد، اگه الان حقيقت و بگم دكتره چي فكر ميكنه؟ بعد گفتم برو بابا اينجا ايران نيست، دكتره هم انقدر عادي پرسيده كه انگار طبيعيه سكس با كس يا كسان ديگر وقتي بارتنر اينا نيست! 
- بله
- محافظت شده؟
- بله هميشه
دستاش تند تند كلمه به كلمه رو تايپ ميكرد. 
- البته با پارتنرم نه! ولي خب سالم بود
- كي؟
- حدود سه ماه پيش، البته ما بهم زديم! 
بدون كمي و كاستي مينوشت! ياد دادگاه افتادم كه منشي دادگاه همه چيز رو مينويسه! بعد فكر كردم چقدر بده، يكي به ژورنال پزشكي آدم دسترسي پيدا كنه تا فيها ماخالدون آدم رو ميفهمه! 
يه سري سوال هم در مورد سكس پرسيد و معاينه شروع شد. سالمم، مشكلي ندارم و احتياجي هم به معاينه دائم ندارم! 

از مطب اومدم بيرون ياد خاطراتي كه يكي دو تا از زنان برام تعريف كرده بودند افتادم. كساني بودند كه متاهل نبودند اما پارتنر داشتند. ميگفتند انقدر دكتر زنان باهاشون بد برخورد ميكرد كه انگار فاحشه اند! 

چقدر خوب كه تجربه پزشك زنان رو اينجا داشتم، كه كاري نداره با كي سكس. داري؟ با چند نفر؟ چه نسبتي دارن؟ براش مهمه كه تو سالم باشي! 

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

تهرانبول

روي پله خروجي هواپيما كه وايسادم بوي آشنا رسيد. تپش قلبم تندتر شد! اتوبوس كه راه افتاد همچين كه پيچيد دست راست اشكهام سرازير شد. استانبول، تهران نبود اما براي من تمام ورودي به تهران، بزرگراه شيخ فضل الله بود. باورم نميشه هنوز كه انقدر اشك ريخته باشم! مني كه شبيه هيچ آدم دوروبرم دلم تنگ نبود! بي اختيار اشك ميامد و با اشك تمام تصاوير باقيمانده در ذهنم! درست آن لحظه هاي نزديك ٦ صبح كه ميرسيدم تهران، همان حس و حال، همان تصاوير ، همان عطر و صدا! 
تا جايي كه شهر شبيه تهران بود همينطور اشك ريختم! دو سه جايي درد بدي توي سينه ام پيچيد، احساس كردم با يك شباهت اينطور شده ام اگر به خود تهران سفر كنم احتمالا در دم سنگ كوب ميكنم! 
وقتي رسيدم به جايي كه شباهتها كمتر شده بود اشك ها هم ايستاد. اما قفسه سينه ام سنگيني ميكند! حالا كه اشك ها ايستاد حالا كه استانبول ، استانبول است نه تهران، تازه چشمهام شروع به ديدن كرد. ديدن خودِ استانبول! 

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

از زادگاه به پناهگاه

5 سال پیش در همین ساعت وارد فرودگاه امام شدم تا پرواز کنم به سمت سرنوشت جدیدی که نمیدانستم چگونه خواهد بود. دوستانم پیش از من در فرودگاه بودند، تمام مسیر تا فرودگاه خودم رانندگی کردم و سعی میکردم عادی جلوه کنم.  آخرین خاطره من از ایران خاطره خوبی نیست، برخوردهای زننده ماموران زن بازرسی کننده، مسئول کشیدن بار،  مامور مهر خروج زننده همه و همه باعث شد با نفرتی بی بدیل از کشور خارج شوم. میدانستم حداقل تا پایان دوره تحصیل به ایران سفر نخواهم کرد اما فکر نمیکردم این سفر نکردن به 5 سال بکشد. هنوز تصویر بلند شدن هواپیما و فاصله گرفتنش از شهر دوست داشتنی ام واضح است. بغضی که شکست و ترانه هایده که زیر لب میخوندم:
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ، خداحافظ
 روزهای خوبت بگو کجا رفت
 توقصه ها رفت یا از اینجا رفت.
انگار که اینجا هیشگی زنده نیست
گریه فراون جای خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر دلا از هم دور
روزا مث شب شبا سوت و کور
همه عزادار سربه گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ خداحافظ

هواپیما دور و دورتر شد و تهران ریز و ریز تر و ایران هم. سه ساعت بعد استانبول بودم و چندین ساعت بعد حوالی ظهر 18 آگوست وارد فرودگاه آرلاندا شدم. همان لحظه اول باد سرد استکهلم سیلی جانانه ای زد که یادم باشد اینجا زندگی آسان نخواهد بود.
5 سال از آن روز گذشته، 5 سال از آن هواپیما که دور و دورتر میشد و تهران ریز و ریزتر و ایران هم. هرچه میگذرد فاصله بیشتر میشود و ایران محوتر و محوتر. خاطرات ته کشیده اند، خیابانها و کوچه های پرخاطره ام یا نیستن، یا خراب شده اند یا تغییر کرده اند و خودم هم و آدمها هم. 5 سال اینجا هم تغییر کرده، اوپسالا شباهتی به روزهای اولی که امدم ندارد، ساختمانهای بسیاری را تغییر داده اند، مدرن سازی ساختمانها به اینجا هم رسیده و حالا هر نقطه شهر یک ساختمان تمام مدرن هست که به مذاقِ منِ قدیمی پسند خوش نمیاید.
 5 سال از آمدنم به سرزمین جدید میگذرد. حالا دیگر جدید نیست، حالا برایم حس وطن دارد هرچند وطنم نیست. هر روز بیشتر از قبل بهش عادت میکنم و هر روز بیشتر از قبل به بدیهای اندکش پی میبرم. با آداب و رسومش به سختی اما خو گرفته ام.با فرهنگش کم کم اخت شده ام، زبان سختش که اول برایم زشت و زننده بود حالا دوست دارم. رفتار اجتماعی مردمانش را دوست ندارم اما کم کم دارم شبیهشان میشوم.  5 سال گذشت و من در کنار سختی هایی که در زندگی میکشم اما چیزهایی دارم که هرگز در ایران نداشتم، کرامت انسانی، حق شهروندی، هویت زن بودن، امنیت و آرامش. هرجور فکر میکنم برای همین چند چیز من باید مدام ممنون سوئد باشم، کشوری که کشورم نیست، زادگاهم نیست، اما پناهگاهم شد و بیشتر از کشور خودم به من اعتبار و حق داد.
امشب حوالی ده شب، با لباس تابستانی، سوار بر دوچرخه بودم. دامن بخاطر وزش باد بالا رفته بود، مسیر خلوت و از دل جنگل بود و من بی هیچ هراسی، بی هیچ نگرانی ، آواز خوان و آرام پا میزدم و از وزش باد لای مو و گردن و دست ها و پاها، از حس امنیت و سکوت حاکم لذت میبردم. خیلی هم اتفاقی میخواندم:
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی اسم و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

دوپاره گی های مهاجر

مهاجر یعنی دوپاره، یعنی دوگانه. مخصوصا اگر یک سری ارتباطاتش را با مبدا قطع نکرده باشد. حالا به هر نوعی، خود کشور، اخبارش، خانواده و یا زبان.
امروز که تصمیم گرفتم بنشینم خانه و بالاخره به مطالب وبلاگم سرو سامان داده و همه را به بلاگر انتقال بدهم به مشکل بزرگی برخوردم، تاریخ ها و ساعتهای وبلاگها را براساس ایران گذاشته بودم. نمیدانم چرا؟ هرچه هست تنظیم چند سال پیش است. در پرشین بلاگ مشکلی نبود چون همه چیز فارسی بود. در بلاگر هم برای انتشار تاریخ ایرانی و ساعت ایرانی فعال بود. اما امروز که انتقال مطلب میدادم، و تقویم آی پرشین باز بود و دائم در حال convert. و در عین حال داشتم همه را همزمان به Word انتقال میدادم که جایی ذخیره باشند برای روز مبادا، مانده بودم چطور تاریخ بزنم؟ یه سری را به تاریخ میلادی زدم، اما امروز فکر کردم چون مطالبم به تاریخ ایران منتشر شده بهتر اشت تاریخ ایرانی داشته باشند و در فولدر ماهانه نام ماههای ایرانی باشد. اما بعد از مدتی متوجه شدم با اینکه مطالب در وبلاگ به تاریخ ایرانی منتشر شده اما در قسمت آرشیو ماهانه، ماه و سال میلادی است. به نظر چیز ساده ای میاید میدانم، به نظر مهم نیست تاریخ چه باشد. من میتوانم همه را به تاریخ میلادی بزنم. اما یک لحظه، این تلاش تغییر تاریخ، این تنظیم کردنها بر مبنای ماه و سال ایرانی برایم شد یک تکان که یادم بیاید مهاجر همیشه دوپاره است. هر مهاجری چیزی برای وابستگی دارد. من ازبیشتر وابستگی ها دل کندم، بند ها یکی یکی پاره شدند اما زبان فارسی، نوشتن، خواندن و مخاطب هایم... نه شدنی نیست. مهم نیست مطالبم به چه تاریخی باشند، اما حس خوشایندی نیست. این که ماههایم، روزهایم، سالهایم فرق دارد، اینکه نمیدانم ماه شمسی کی شروع می شود و کی تمام اما هنوز یک حاهایی خاطره هایم با معیار تاریخ ایران است.
مهاجر بلاخره چیزی برای دوپاره بودن دارد. 

۱۰ مرداد ۱۳۹۳

۱ اگوست ۲۰۱۵

۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

خونه اونجاست که...

دیشب مهمان یکی از دانشجویان ایرانی بودیم. من آشنایی نزدیک باهاش نداشتم بلکه همراه دوستانم رفتم. میزبان بسیار خونگرم و خوش مشرب بود، اما نکته های جالبی داشت که خیلی فکرم را مشغول کرد. مهمترینش تاکیدش بر Home بود! جواب سوالهای مرتبط با ایران این بود:Home! مثلا وسیله هایی داشت و میپرسیدیم از کجا گرفتی؟ میگفت: Home یا صحبت سفر و تعطیلات شد گفت: I go home!
این جوابها خیلی فکرم را مشغول میکرد، درک نمیکردم چطور شخصی چهار سال ساکن و دانشجو و شاغل سوئد باشد و هنوز به ایران بگوید خانه! و انگار اینجا برایش مسافرخانه است؟ حتی درک هم نمیکردم چطور میشود بیشتردوستهای آدم غیر ایرانی باشند ولی عرق ملی آنطور بالا باشد. البته این مورد دوم که در درصد بالایی ایرانی ها بخصوص نسل ما هست، غربیها اخ و بدند و هیچ چی ایران و ایرانی نمیشود اما در راه خدا با یک ایرانی هم رفت و آمد ندارند! ولی مورد اول برایم تازگی داشت.بگذریم، تمام شب فکرم مشغول بود ، موقع برگشت به خانه از دوستم پرسیدم تو هم به ایران میگی هوم؟ و جواب نه بود!فکر میکردم به تفاوتها. نمیدانم چند نفر مثل من و دوستم هستند، اما برای من خانه یعنی جایی که من هستم، درآمد دارم، خودم ساختم و ساخته شدم. برای من ایران سرزمین پدر/مادری است. ایران زادگاه من است و در بهترین حالت وطنِ من! اما خانه؟ نه! خانه ام نیست. خانه ام همین آپارتمان دانشجوی ای است در شهری در سوئد. خانه ام شهری هست که ساکنم، خانه ام سوئد هست جایی که با تمام بدیهای آب و هواییش وقتی ازش دورم دلتنگش میشوم و وقتی واردش میشوم بی اختیار میگویم: Home sweet home!

۱۳۹۴ خرداد ۶, چهارشنبه

پرنده های مهاجر

حالا دیگر ساعتهای خیلی جاها را حفظم. از ملبورن و بریسبین، تا ایالتهای مختلف آمریکا و کانادا، و فنلاند و انگلیس که هر کدام یک ساعت جلو و عقب تر از من هستند. باید ساعتها را  بلد بود که اگر دلت یهویی ترکید، خواستی با دوستی در آن سوی قاره ها صحبت کنی موقع خوابش نباشد یا موقع کارش! مهاجرهای قدیم راحت بودند، فقط لازم بود ساعت ایران را بدانند. بجز خودشان همه کَسِشان ایران بودند. اما هم دوره ای های من، همه باید چندین ساعت بلد باشند. همه کَسِشان پخش و پلا هستند در دنیا! 
خانواده ای میشناسم که سه فرزند دارد، یکی آمریکا، یکی استرالیا و دیگری اروپا! قبلنها حداقل اگر خانواده ای فرزندانش همه با هم مهاجرت میکردند یک جا میرفتند. اما حالا یک مادر و پدر پا در هوای ساعتهای متفاوت فرزندانشان هستند. و چشم انتظار دیدن.. 
به روزهایی فکرمیکنم که همه در ایران دور هم بودیم. وقتی بیست ساله بودیم تقریبا هیچ کس از بین ما به رفتن فکر نمیکرد. به رفتن دیگری هم فکرنمیکرد. مهاجرت برای خانواده ها بود انگار، یه عده که همه زندگیشان را میفروختند تا بروند جایی بهتر. همان موقع هم همیشه در مجلات هفتگی و ماهانه صفحه اخرش چیزی بود تو مایه های "به دنبال سراب" که ته تهش، هرکس مهاجرت میکرد یا معتاد میشد، یا ایدز میگرفت، یا مشکل روانی پیدا میکرد و یا زندگیش از هم پاشیده می شد. 
حالا ما میدانستیم همه همه این طور نیستند، به هر حال در هر خانواده ای حداقل یک نفر خارج ازکشور بود، و از قضا آدم موفق، اما داستانهای زیادتر همیشه بود که تصور کنی مهاجرت یعنی ظرفشویی ، زمین شوری، کله سیاه بودن، بی اعتبار بودن، تحقیر شدن و یا اگر خیلی پول داری افتادن به ورطه فساد! 
آن زمانها جوان بودیم و امیدوار، اصلا تصور نداشتیم آرامش و رفاه چیست؟ کرامت انسانی، هویت و انسانیت، برابری، احترام، اعتبار، همه اینها را نداشتیم و فکر میکردیم داریم. سرخوش بودیم، امیدوار بودیم که پایان شب سیه سپید است. تو ساعتهای خلوتیمان برای آینده نقشه میکشیدیم، با غرور گلو پاره میکردیم: دوباره میسازمت وطن! و این دوباره ها هی تکرار شد و تکرار شد و ساخته نشد آن وطن مگر در ظاهر دل انگیز! 
همه چیز انجا آمریکایی است مگر دموکراسی اش! بهترین ساختمانها، جدید ترین امکانات، پیشرفته ترین تجهیزات، پاساژها و فروشگاه ها، رستورانهای فراوان با غذاهای بین المللی، کافی شاپها با کوکتیل های بی الکل، به جای بار! دیسکو های زیرزمینی، پارتی های هفتگی که نقش همان نایت کلابهای آمریکا و اروپا را بازی میکنند، انواع و اقسام برند و ... اما دریغ از کرامت انسانی، دریغ از حقوق شهروندی، دریغ از هویت، انسانیت، و ساخته شدن وطن به معنای واقعی! رشد روز به روز" یا با منی یا بر منی" ، توجیه وسیله به نام هدف، مگس بازی گرد شیرینی، بادمجان های دور قاب، مجیزگوی قدرت و تقبیح کننده مخالفین آن قدرت! دزدی های آشکار، کینه های و شکاف طبقاتی که بیشتر و بیشتر می شود، دعواهای قومیتی که کم بود و بیشتر مشکل قوم و دولت بود اما حالا به ملت هم سرایت داده شده. "تو فارسی خفه شو، ای تجزیه طلب خائن، آمریکایی جنگ طلب، سبز الهی قاتل، مزدور جمهوری اسلامی، نوکر اسراییل"  اینها حداقل نمونه های بحثهای فیس بوکی است در نظر مخالف که ما بهم تقدیم میکنیم. ما یعنی همان هم دوره ای هایم، همان ها که برای آینده خود و وطن نقشه میکشیدیم و گلو پاره میکردیم: دوباره میسازمت وطن! 

ساعتها را باید حفظ باشم، مریم و صبا 8 ساعت جلوتر هستند، نگار 9 ساعت عقب تر، امیر و کاویان 6 ساعت ، گلناز 1 ساعت، مامان و بابا 2.30 جلو هستند، بچه های گروه فمینیسم هم 6 ساعت عقبند! نوید و شکوفه 8 ساعت! و من در این حوالی، به روزهایی فکر میکنم که همه ما ساعتهایمان یکی بود! آرزوهایمان هم، همه ما میتوانستیم در آن کشور موفق و مفید باشیم، پزشکان خوب، مهندسان پرکار، محققین با سواد ، جامعه شناسان و کنشگران پر اعتبار اما آنجا راه ها را بستند، محدود کردند، و حالا همه آن چیزها را جایی دیگر هستیم. نه تمام عمر ظرفشور شدیم نه زمین شور، نه معتاد، نه ایدز گرفته، نه خانواده های از هم پاشیده! همه شدیم همه آنچه که در ایران آرزویش را داشتیم، انجا هم بودیم اما نه به اعتبار و امنیت اینجا. سختی های اینجا را با دل و جان میخریم، گاهی یک تبعیضی میبینیم اما نه به اندازه تبعیضهای هر روزه جایی به نام وطن! ما مهاجریم، برای ساکنین این کشورهای مقصد ما همیشه یک مهاجریم، اما نمیدانم چرا آنقدری که من مهاجر از هموطنان غیر مهاجر طعنه و کینه میگیرم از این غربی موبور نمیگیرم؟
ما اینجا باید ده برابر تلاش کنیم برای رسیدن به نقطه ای که یک سوئدی، آمریکایی، کانادایی، استرالیایی ،ایتالیایی، آلمانی و .. هست. اما به هر حال میرسیم به آن نقطه! ما امنیت داریم، کرامت انسانی داریم، ما حق شهروندی داریم، ما میتوانیم مسئولین کشور جدید را نقد کنیم، ما میتوانیم فعالیت اجتماعی داشته باشیم، ما نمیدانیم پلیس سایبری چیست؟ گشت ارشاد چیست؟ ما نمیدانیم زندان های شهر کجاست؟ ساختمان بزرگ اداره پلیس را فقط برای خبر دادن گم شدن چیزی یا دزدیده شدن چیزی میرویم. ما اینجا نیروی خودسر نداریم، ما اینجا حق انتخاب پوشش داریم، حق انتخاب مذهب، حق انتخاب سبک زندگی، حق انتخاب زبان مادری، حق انتخاب تعیین ملیت، ما اینجا "حق" داریم. 
هم دورهای های من سرخورده شدند از آن کشور، همه زحمتهایشان را رها کردند و گذاشتند تا دوره های بعد با خیال راحت از انها استفاده کنند بدون اینکه بفهمند اگر امروز آنها میتوانند درسی بخوانند که میخواهند، کاری بکنند که میخواهند، لباس پوشیدنشان فرق کرده باشد، روابط انسانیشان آزاد تر شده باشد و ... بدون ما و زحمتهایمان ممکن نبود،. بدون ما و تابو شکنی هایمان! 

اختلاف ساعتها را باید حفظ بود، حالا باید با هم دوره ای از زندگی روزمره اینجا گفت و از برنامه ریزی های نسبی برای آینده. شغل بعدی، خانه بعدی، شهر بعدی! حنس دغدغه هایمان فرق کرده، حالا هنوز هم با هر انتخابات منتظریم وضعیت تغییر کند، اما در حد تغییر مالیات، یا شرایط مهاجر پذیری نه حسرت ازادی بیان و روزنامه توقیف نشده و زندانهای بی زندانی سیاسی و عقیدتی وقومیتی!

این ماییم، مایی که دهه سی زندگیمان را( اول، میانه و آخر) میگذرانیم . درست همسن انقلاب! ما بچه های انقلابیم که در انقلاب خورده و نشخوار شدیم! و در کشورهای ضد انقلاب سرپا و جان دار. ما پرنده های مهاجر!



پی نوشت غر آلود: 

اینجا نوشتن مشکلات خودش را دارد. فونت فارسی متنوع ندارد. همین یک مدل هست که من اصلا برای وبلاگ نویسی نمیپسندم. میکروسافت هم فونت فارسی ندارم برایش. همان دیفالت تعریف شده خودش هست که میشود همین! این وقتی میاید روی صفحه خیلی زشت است. یا باید سایز نرمال انتخاب کرد که ریز میشود یا این سایز که خیلی درشت است!! 
این هم از مصائب نوشتن در سرویسهای غیر ایرانی. لعنت به اختلالات پرشین بلاگ!
بلاگفا هم که انگار هنوز درست نشده است. 
هیچ جوری با اینجا ارتباط برقرار نمیکنم با اینکه امکانات فوق العاده ای دارد. اصلا آن قسمت نظرات که نیست حالم گرفته میشود. 

بگذریم، باید  غرهایم را میزدم. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

چرا سوئد؟

سفر آلمان در سال 2009 برای من تجربه شگفت انگیزی بود و تا رسیدم ایران و روز بعد در خیابان و فروشگاه دوباره بی احترامی ها را دیدم مصمم شدم به رفتن. اما کجا؟ من نه امتیازی برای مهاجرت کردن جمع کرده بودم و نه دلم میخواست آنقدر دور بروم، و از سمتی دلم فقط کشورهای رده بالا میخواست. نمره های دانشگاهم درخشان نبود که دل ببندم به گرفتن پذیرش و از سویی به شدت عجله داشتم که با کمترین هزینه و سریعترین زمان از ایران بگریزم. تنها کشوری که سالهای اخیر روی بورس برای رفتن بود سوئد بود بخاطر تحصیل رایگان و سهل گیریش برای پذیرش. البته نروژ و فنلاند هم بودند ولی تصور سرمای آنجا مانع از انتخاب رشته می شد. اینطوری شد که من سوئد را انتخاب کردم به فصد آمدن و سکوی پرتاب برای رفتن به کشوری دیگر. ابتدا دو رشته انتخاب کردم، هدفم این بود اگر قرار است باز درس بخوانم در رشته های مورد علاقه ام باشد برای همین لیسانس حقوق بشر در شهر مالمو ( سومین شهر بزرگ سوئد و بندری معروف) را انتخاب کردم، اما چون میخواستم حتما بروم و بخاطر بک گراند علوم تجربی مطمئن نبودم برای حقوق بشر پذیرفته شوم، کارشناسی ارشد مرتبط با رشته خودم را هم در شهر اوپسالا (چهارمین شهر بزرگ، یکی از شهر های قدیمی و فرهنگی ترین شهر سوئد) انتخاب کردم. نتیجه که آمد ترس داشتم، میدانستم رفتن به حقوق بشر همان و خداحافظی ابدی با ایران همان، حالا آمدیم و هوم سیک شدم؟ یا از پس مهاجرت برنیامدم؟ پس تصمیم گرفتم رشته کارشناسی ارشد را با اینکه دوست نداشتم انتخاب کنم. البته به این امید که از اواسطش راهی کشور دیگر شوم یا کاری پیدا کنم برای ماندن و یا تغییر رشته.
اما متاسفانه قوانین بسیاری درست از زمان ورود ما تغییر کرد که پنبه های من را رشته کرد و من ناچار به ادامه تحصیل در رشته ای که دوست نداشتم شدم.
سوئد، از لحظه ورود خاکش مرا گرفت. به همین سادگی! چند روز اول را در منطقه ای در شمال استکهلم بودم و بعد بلافاصله اتاقی در خانه یک زوج ایرانی پیدا کردم و زندگیم را در شهر جدید آغاز کردم. برای کسانی که به اروپا میایند بخصوص کشورهای با جمعیت کم بد نیست بگویم تصورتان از بزرگ بودن شهر باید عوض شود. مثلا وقتی میخواندم چهارمین شهر بزرگ حداقل برایم جایی مثل رشت تداعی میشد، اما وقتی وارد شهر شدم بیشتر برایم شبیه رودسر بود. البته به مرور که پیچ و خمهای شهر را یادگرفتم متوجه بزرگیش هم هستم اما اینجا طوری است که همه شهر در مرکز میچرخد و باقی بزرگی شهر محله های مسکونی است که در اطراف میتوانند باشند. جمعیت شهر هم مهم است، در اروپای مرکزی تراکم جمعیت بسیار بالاست، مثلا آلمان با حدود یک سوم مساحت ایران جمعیتش بالای 80 میلیون است همینطور ایتالیا و فرانسه. اما سوئد نسبت به این کشورها مساحت بزرگتری با یک دهم جمعیت دارد. بله کلا جمعیت کشور سوئد از جمعیت تهران کمتر است. و شهر فعلی من شهری 200 هزار نفری است. 
قطعا به عنوان یک تازه وارد با تصوری که از هامبورگ و فرانکفورت داشتم و تصاویر دیده شده در فیلمها و شنیده ها شهر در ذوقم خورد. یک فضای دلمرده ای داشت که دوست نداشتم نه از ساختمانهای قدیمی قرن های قبل خبری بود نه ساختمانی مدرن، چیزی بود در اوج سادگی و بدون کوچگترین طرح و نقش خاص. هفته اول به آشنای با مسیر رفت و آمد گذشت و برنامه های جانبی دانشگاه برای خوشامد گویی به دانشجویان. اما هفته دوم همینطور که پکر پای فیس بوک بودم با دوستی که سالهاست ساکن اروپاست صحبت میکردم و از در ذوق خوردگیم که گفت: you sholud explore the city. و من راه افتادم برای اکسپلور شهر.. و با همین کار توانستم با شهر تا حدی اخت شوم. 
یکی از ناراحتی های من در این شهر رودخانه وسط شهر است. وقتی درباره شهر در اینترنت میخواندم تصورم از روخانه چیزی شبیه ماین و راین بود. اما چیزی که در اوپسالا میدیدم یک رودخانه کوچک اما زیبا بود. 

پی نوشت:
در جال بررسی سایتهای مختلف هستم برای ثبت یک دامین شخصی. باید هم از نظر هزینه بصرفد هم بشود درآن برنامه ای پیاده کرد که فارسی نویس و راست چین باشد. با وقت کمی که دارم زمان زیادی صرف میشود برای نتیجه گیری. البته از اطلاعات شما هم بهره خواهم برد اگر کمک فکری دارید به من ایمیل بزنید لطفا (آدرس ایمیل در وبلاگ موجود است) 
تا اطلاع ثانوی اینجا هستم. و سعی میکنم جایی را انتخاب کنم که نیاز به فیلتر شکن نباشد. 

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

بیماری در غربت

امروز بعد از ده روز در بستر بیماری بودن میتونم برگردم سر کار. در تمام دوران زندگیم سه چهار بار مریضی های طولانی و بد داشتم، یکبار در کودکی که اوریون گرفته بودم و چون همزمان پدرم رفته بود جبهه من تا سالیان مدید تصور میکردم هرکس پدرش دور شود اوریون میگیرد و به قولی اوریون را بیماری دوری از پدر میدانستم. اوریون من هم اوریون سختی بود. هم دوطرفه بود هم نزدیک یک ماه طول کشیده بود. درست از رفتن پدر تا امدنش به مرخصی. 
دومین بار آبله مرغان گرفتن در بیست و چهار سالگی بود. پسرخاله کوچکم از آلمان با آبله مرغان امده بود و من فکر میکردم در کودکی گرفتم- چون هر کس آبله مرغان داشت میشنستم پیشش که اگر نگرفتم بگیرم ولی نمیگرفتم در نتیجه مادرم با اینکه مطمئن بود من نگرفتم به اطمینانش شک کرده بود و احتمال میداد گرفتم و او به یاد ندارد. البته خیلی سخت نبود به جز بخش خارش هایش ولی حداقل من میتوانستم در خانه این ور و انور بروم و حال طبیعیم خوب بود. 

سومین بار 7 ماه پیش بود وقتی از سفر پاریس برگشتیم و من سرما خوردم و همزمان شد با برگشت مامان و بابا به ایران و یک هفته بعد از آن هم در بیماری بودم که چون اوایل که سخت ترین روزهاست مامان کنارم بود بقیه بیماری سخت اما قابل تحمل تر گذشت. 
و چهارمین بار این آنفلونزا که همزمان شد با آخرین روزی که خاله ام بود و وقتی که رفت من تنهای تنها بودم بدون سرسوزن انرژی برای تحرک. چهار روز اول به حدی وحشتناک بود که من تا توالت هم نمیتوانستم برم. تنها تلاش میکردم چای با عسل بخورم و از ضعف نمیرم. چهارشنبه گذشته بعد از اعلام عمومی در فیس بوک دوستان زیادی خواستند بیاید کمکم کنند اما حقیقتا جرات نداشتم از کسی بخواهم چون این ویروس بسیار وحشتناک است و خیلی سریع منتقل می شود. به هر حال ناهید از دوستان خانوادگی آمد و هم برایم خرید کرد هم یک سوپ جانانه گذاشت که دوروز ناهار و شام خوردم. همان هم کمک کرد کمی جان بگیرم. به هر حال بعد از گذشتن ویروس آنفلوآنزا سیوزیتم عود کرد که این مورد دوم ر حالت طبیعی من را فلج میکند وای به حال اینکه بدنم ضعیف هم شده باشد.

روزهای تلخی بود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری آزاردهنده بود. دلم فقط دو نفر را میخواست یکی مادرم و دیگری آقای آموروزوی سابق! بابا هر روز با مسیج مراقبتهای پزشکی را انجام میداد اما چه فایده، مشکل من قرص و دارو درمان نبود مشکل من نبودن عزیزانم کنارم بود. همزمان مامان در ایران مریض بود. اما هی مینوشت اینجا همه هستن و کمکم میکنند تو اونحا تنهایی. من حتی به کمک احتیاج نداشتم من به همان قربان صدقه ها احتیاج داشتم. یک شبهایی حس میکردم حالا اگر بمیرم کسی حتی نمیفهمد!
اما مریضی فقط به این بخش ختم نمیشد، از سوسول بودنم خوشم نمیاد. اینکه کوچکترین دردی اینطور از پا می اندازتم. دوران مریضی به بیمارانی که با سرطان، بیماری های سخت دیگر دست و پنجه نرم میکنند فکر میکردم. به قدرتی که دارند، به دردهای جانگاهی که تحمل میکنند. به هر حال این بیماری تجربه ای بود برای قدر دانستن سلامتی و باور کردن بیشتر تلخی های مهاجرت.  

بهترین نوع مهاجرت مهاحرت خانوادگی است، سعی کنید متاهل باشید و مهاجرت کنید یا با خانواده. تنهایی تمام سختی های مهاجرت ده ها برابر است. 

پی نوشت: قطعا این هایی که نوشتم متاثر از روزهای بیماری است. حالم بهتر شود جور دیگر هم میشود نوشت.

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

بی تکلفی

خوبی شهر کوچیک اینه که یک ساعت وقت ناهار داری و تو همون یه ساعت وقت میکنی ناهارت رو با یه آدم که نمیشناسی صرف کنی. بدون هیچ دلیل خاصی و صرفا جهت آشنا شدن با یک انسان جدید. از دیگر خوبی های زندگی در کشوری مثل سوئد هم اینه که بی دغدغه ای. بدون اینکه فکر کنی چه بپوشی، چه شکلی هستی، داری از سرکار میری، کوله پشتی داری، صورتت بدون آرایش هست، موهای پشت لب داری و از همه بدتر که یک تب خال گنده گوشه لب! هیچ کدوم اینها اهمیت نداره! باز از خوبی هایش اینه که با اینکه شغلت جزو شغلهای کم پرستیژ و کم در آمد محسوب میشه و قراره ناهارت رو دقیقا با قطب مخالف یعنی یک جراح صرف کنی تنها چیزی که ملاک قرار نمیگیره شغلت هست و شغلش! مثل دو تا دوست میشینید ناهار میخورید کمی از کار و زندگی صحبت میکنید و خیلی محترمانه هر دو به ساعتها نگاه میکنید که زمان از دست در نره و به ساعت کاری برسید. بعد هم خوشحال شدم از دیدنت خداحافظ!
دوست دارم اینجا و آدماش رو برای همین بی تکلفیش، برای همین که "تو" دیده میشی نه شغل و قیافه و پوشش! اتفاقا اینچوری توی واقعی تر هستی، توی عادی هر روزه!


۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

اورژانس

اورژانس
اورژانسِ بیمارستان تخصصی و آموزشی اوپسالا.
برای رجیستر شدن نمره برمیدارم. سه نفر قبل از من هستند. ۴۵ دقیقه بعد صدایم میکنند برای رجیستر شدن. پرستار شرح حال میپرسد. کمی بیشتر خودم را به بی حالی میزنم شاید زودتر بفرستنم برای آزمایش. اخرش میگویم: راستش من فردا عازم سفرم. خیلی سفر مهمیه. لطفا همه آزمایشهای لازم رو بکنید که خیالم جمع باشه. جوابی نداد.
باز ۴۵  دقیقه بعد؛ اسمم را صدا میزنند. به یک اتاق پر از برانکارد وارد شدم. برای اولین بار بود در چنین فضایی بودم. پیچِشِ معده بیشتر شد (آی ی ی ی). پرستار من را روی تخت خواباند.
- از الان اجازه نداری آب، یا چیزی بخوری. سیگار و اسنوس هم استفاده نمیتونی بکنی.
با دستگاه فوق پیشرفته ای که تا به حال ندیده بودم فشار خون گرفت.
-باید آزمایش خون بدی.
یاد ترسهایم افتادم.
- من میترسم!
لبخند پرستار.
سرم را برمیگردانم. سوزن را میزند و چهار لوله خون میگیرد.
- خوبی؟
- اوهوم
سوالات مرسوم را میپرسد! جواب نود درصدش "نمیدونم " بود. آخه مگه من بیکارم هر بار بعد از توالت نگاه کنم ببینم عادی است یا نه که اولین سوالشان این باشد: تو مدفوع یا ادرارت چیزی ندیدی؟!
فشار خوب بود. باید میرفتم برای ازمایش ادرار. همینطور که روی برانکارد بودم من را بردند در کریدور و  اتاقی که رویش نوشته بود جراحی!
- برو ازمایش ادرار بده
میرم و برمیگردم روی تخت ولو میشوم. اَنجِکتور هنوز روی دستم هست و درد میکند. دستم را نمیتوانم تکان دهم. دراز میکشم. به فواصل پیجش ها دقت میکنم. تقریبا هر ده دقیقه یک بار بیست سی ثانیه ای میگیرد. درِ اتاق باز است و رفت و آمد پرستارها را میبینم. چراغِ بالایِ سرم شبیه چراغ جراحی نیست. فکر کنم اسم اتاق را اشتباه خوانده بودم. ۴۰ دقیقه نگاهم به سقف میماند. دکتر میاید. خودش را معرفی میکند. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد دستهای خالکوبی شده اش هست. کتش را در میاورد ، جای دیگر دیده بودمش شک نمیکردم یک پانک تا شش کلاس خوانده است، اما یک دکتر بود. معاینه را شروع کرد.روی معده را فشار داد. سمت راست درد میگرفت.  توی ذهنم: آپاندیس سمت راسته، حتما آپاندیسیت هست!
معاینه های معدی ای تمام شد و دکتر انگشت را وارد ماتحت کرد برای معاینات مقعدی. بعدش گفت دوباره میاد.
- چی میتونه باشه
- الان نمیتونم بگم شاید ( یه چیزی گفت به سوئدی که نفهمیدم) باشه.
- چی هست میشه به انگلیسی بگی؟
فکر میکند اما یادش نمیاد. یه سری توضیح داد، به نظرم  کیسه صفرا را میگفت.
مبهوت به سقف نگاه میکنم. اگر بیاید و بگوید آپاندیس یا کیسه صفرا نیاز به جراحی داره و باید بلافاصله عمل بشم چه کار کنم؟ بی اختیار بهش گفتم: من اینجا تنهام.کسی و ندارم!
فکرا هجوم آوردند: بخوام عمل بشم به کی زنگ بزنم؟ اول به فاطی زنگ میزنم.. نه ، نه ناهید! اما اونا سرکار هستند. آموروزو !میگم بیاد. ولی نه اون که نمیتونه بیاد. همون ناهید از همه بهتره. فاطی هم خوبه بالاخره پرستاره. از بیهوشی بدم میاد. اگه به هوش نیام چی؟ لاپروسکوپی بهتره. اما یهو میروم به سالها پیش، وقتی در شرکت تجهیزات پزشکی کار میکردم. چقدر از اشتباه دکترها میگفتند، دکتر لاپروسکوپی کرده بود همه امحاء و اعشاء را بیرون کشیده بود! اگه اینها بلد نباشن چی؟ دکتراشون همه همسن خودمن. سابقه ندارن که! میرم ایران عمل کنم! اما هزینه عمل اینجا میشه ۲۰۰۰ کرون ایران میشه ۲۰ میلیون. اگه تشخیصشون غلط باشه چی؟ اگه بگم هیچی نیست ولی یه چی باشه چی؟مامان نباید بفهمه. بفهمد دق میکند. بعد عمل چی کار کنم؟ کی ازم نگهداری کنه؟ سیما که سر کار میره. شیرین که ایرانه. به خاله ام میگم بیاد.. اما نه خاله ام که تا بفهمه باید یکی بره از اون نگهداری کنه !چرا نگفتم مترجم میخوام، من اینچا چی گار میکنم؟
در باز میشود. این بار دو دکتر وارد می شوند. دکتر جدید خودش را معرفی میکند. معاینه را آغاز میکند. معاینه از پهلو با اولتراسوند. مدام میگوید : اینگنتینگ.. یعنی هیچی!
معاینه تمام میشود. دکتر اولی ژل روی بدنم را پاک میکند. قرار میشود یک مسکن قوی بزنند و بفرستنم خانه. دستگاه چیز خاصی نشون نداده.
- من میتونم سفر برم فردا؟
- کجا؟
- ایتالیا
- ایتالیا بیمارستان داره نداره؟
- بله خب
- برو اگر چیزی شد میری بیمارستان
خنده
پرستار میاید و از همان انجکتور مسکن تزریق میکند. پرستار دوم میاید و انجکتور را در میاورد. لباسهایم را به دستم میدهند و میایم خانه. قبل خروج کارت اهدای اعضا را برمیدارم!
امروز تجربه جدیدی در دوران مهاجرتم بود. امروز فهمیدم دیگه بچه ته تغاری لوس نمیتوانم باشم. اینجا خودمم و خودم. خودِ تنهام. اینجا نمیتوانم خیالم جمع باشد که بابایی هست که نسخه اش معجزه میکند. که بودنش قوت قلب است. مامانی هست که مثل پروانه دورت بچرخد و همه چیز برایت فراهم کند. امروز بخیر گذشت، اما اگر اورژانسی بود، اگر عملی در کار بود تو بودی و خودت و جمله ای که گفتی: "من اینجا تنهام. کسی و ندارم"
امروز مفهوم جدیدی از غربت برایم رو شد: من تنهام. "کسی" و ندارم.


۱۷ آذر ۱۳۹۳

۸ دسامبر ۲۰۱۴