‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

حراج سالانه کتاب در سوئد

 بزرگترین حراج کتاب همیشه بعد از همه حراج‌ها و اواخر ماه فوریه برقرار است. این حراج جدای از نمایشگاه بزرگ سالانه کتاب در گوتنبرگ و نمایشگاه کوچک وبزرگ در دیگر شهرهاست. اگر بگویم تنها حراج واقعی‌است بیراه نگفته‌ام. باقی فروشگاه‌ها حراج‌هایشان یا اجناسِ تک سایز است یا از مد خارج شده، اما حراج کتاب هم بیش از پنجاه درصد کاهش قیمت دارد هم کتاب‌های هنوز به روز حراج می‌شود. این حراج منحصر کتابفروشی های بزرگ نیست بلکه حتی فروشگا‌های زنجیره‌ای که بخشی را به کتاب اختصاص می‌دهند و همینطور کتابفروشی‌های آنلاین حراج دارند. 
اینجا هم کتابفروشی زنجیره‌ای ای مانند شهرکتاب هست که برای اعضایش یک امتیازاتی دارد. یکی از آن امتیازات این بود که اگر اعضا بین ساعت ۷-۱۰ صبح خرید کنند شامل «سه تا بخر چهار تا ببر» می‌شدند. من هم حوالی ۷:۴۵ رسیدم و البته که قرار بود هشت تا کتاب بخرم اما هم شد نه تا هم دوتایش با دوتایی که در تظر داشتم تغییر کرد. کل هزینه کتابها ۶۰۰ کرون شد. در حالیکه هر یک کتاب در حالت عادی بین ۱۶۰-۳۰۰ کرون قیمت دارد.

 سمت راست مجموعه چهار قسمتی نویسنده ایتالیایی با نام مستعار اِلِنا فِرانته است. بخش اولش را قبلا از کتابخانه گرفتم، خواندم و لذت بردم حالا سری کاملش را دارم که به مرور باید بخوانم. اسمهایشان. ۱. دوست بی نظیر من ۲. نام جدید او ۳. آن‌که می‌رود، آن‌که می‌ماند ۴. کودک از دست رفته
سمت چپ: کتاب ساپیِن، (با نام انسان خردمند در ایران ترجمه شده) و هومو دئوس از یووال نوحا هاراری، بازمانده روز ( برنده جایزه بوکر) از کازو ایشیگورو (برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۱۷)، آنها در اشکهای قاتلشان غرق می‌شوند، اثر یوهاننِس آنیورو (برنده جایزه ادبی آگوست سوئد ۲۰۱۷)، معشوق چندزبانه از لینا وولف.

۱۳۹۶ خرداد ۸, دوشنبه

چراغی میان اقیانوس‌ها

تام شربورن، مهندس و رزمنده سابق است که بعد از دوران جنگ جهانی اول و بازگشت به استرالیا، دنبال کار در جایی دنج و دور از مردم است تا بتواند زخمهاو حسهای ناخوشایندی که از جنگ با خود دارد را درمان کند. حس اینکه چرا او فرصت زندگی را دارد در حالیکه همرزمانش کشته شده اند. او برای یک دوره موقت، نگهبان یک فانوس دریایی در جزیره دور افتاده ای یه نام ژانوس راک می‌شود جایی که اقیانوس هند و دریای سیاه به هم می‌رسند. بعد از دوره موقت او به بندر پارتاگوس می‌رود تا قرارداد استخدام دائمش را امضا کند و چند روزی استراحت کند چرا که بعد از استخدام مرخصی هایش هر دو سال یکبار خواهد بود. در آنجا با ایزابل، زن جوان و سرزنده و پرانرژی آشنا می‌شود. آنها به هم دل می‌بندند و چند ماه بعد ازدواج می‌کنند. ایزابل همراه تام به جزیره می‌رود تا زندگی عاشقانه خود را با مرد رویاهایش آغاز کند. زندگی در جزیره ای که هیچ راه ارتباطی بجز یک قایق که هر سه ماه یکبار با مواد غذایی و شاید نامه و خبری بیاید ندارد آسان نیست، اما این زوج با عشق و سرزندگی ایزابل یک زندگی رویایی برای خود ساختند و بسیار شاد و خوشبخت بودند، اما یک چیز در زندگی آنها کم بود؛ یک بچه! ایزابل سه بار باردار شد و هر سه بار سقط کرد. آخرین سقط بسیار دردناک و در هفت ماهگی رخ داد و باعث شد ایزابل دچار سرخوردگی و ناامیدی بشود. چند روز بعد از این اتفاق تام و دریا قایق نجاتی را به ساحل آورد که در آن یک جسد مرد و کودکی که جیغ می کشید وجود داشت. تام طبق قوانین خودش را موظف می‌داند که این اتفاق را ثبت کند و اطلاع بدهد، اما ایزابل که با دیدن کودک حس مادری اش و انتظار برای کودک سرباز کرده بود با القای این که این هدیه خدا و جواب دعاهایش هست و حتما مادر این کودک مرده، از تام خواست تا گزارش ندهد. در نهایت تام که بین انجام وظیفه و عشق به همسر و شادی او مردد بود، تصمیم گرفت تا واقعه را گزارش ندهد. این زوج وانمود کردند که کودک مال خودشان است و نامش را لوسی گذاشتند. دوسال بعد وقتی نوبت مرخصی تام فرارسید آنها با شورو شوق به بندر رفتند تا برای دخترشان جشن غسل تعمید بگیرند. اما در این سفر متوجه شدند اتفاقی که به زندگی آنها شادی و نشاظ و خوشبختی آورده، زندگی انسان دیگری را نابود کرده و زنی در آن شهر است که در به در دنبال همسر و دختر گمشده اش است. 
از اینجا به بعد کتاب به عواقب تصمیمی که تام و ایزابل گرفتند می‌پردازد و درگیری شخصیتهای کتاب با مسئله حقیقت، عشق به فرزند، از دست دادن فرزند، عشق به همسر، عذاب وجدان، نفرت و وپشیمانی به زیبایی روایت می‌شود.

این کتاب کتابی بسیار نفس گیر، دردناک ودر عین حال سرشار از حسهای انسانی و عاشقانه است. عشق زن و شوهر، عشق والدین و فرزند. مهمترین موضوع کتاب این دوگانه اخلاقی است که چه کاری درست و غلط است؟ زبان کتاب بسیار گیرا است و شخصیت پردازی ها عالی به طوری که خواننده میتواند خود را در قابل آن شخصیت ببیند و از دید او به قضایا نگاه کند. در طول کتاب خواننده مدام با این سوال درگیر می‌شود که کدام کار درست است؟ چه کسی حق دارد؟
فصلهای .پایانی کتاب بعد از یک دوره نفس گیر و غیر قابل پیش بینی، کمی کلیشه ای و قابل پیش بینی شد. همینطور روایت ها مملو بود از نمادهای مذهبی مانند باور به اینکه این خواست خدا بوده، یا هر اتفاقی را ربط دادن به کار خوب یا بد فرد در گذشته. با این حال این ضعفها به حدی کوچک بودند که میشود نادیده گرفت. من شخصا کتاب را خیلی دوست داشتم بخصوص نحوه روایت و زبان زیبایش را و برای کسانی که به رمانهای عاشقانه و در عین حال قابل تامل علاقه دارند خواندن این کتاب را توصیه میکنم.
سال گذشته هم فیلمی اقتباسی با همین نام از کتاب ساخته شد.

این کتاب با ترجمه نجمه عسگری و نشر اوحدی موجود است.
البته باید یادآوری کنم که من کتاب را به سوئدی خواندم و از کیفیت ترجمه فارسی اش خبر ندارم.

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

نوع نقد "تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق" در جامعه جنسیت زده

"تصرف عُدواني، داستاني درباره عشق" را دوروز و نيمه خواندمش آن هم به زبان سوئدي. گفتني زياد دارم. بي شك تمام آن تجربه هاي استر را بارها و بارها داشتم. تمام بي منطقي هايش، توجهش به كلمات به جاي عملكرد ها و آن ويراني از عشق يك طرفه و شكنجه شدنهايش. كتاب خواندنيست، عميق است، راحت است و از بس واقعيست كه نميشود اسمش را داستان گذاشت. كتابی مدرن درباره حقيقت عشق كور ويرانگر!
اما آنچه برايم جالب بود تفائت نقد و معرفي كتاب به فارسي و سوئدی بود.
بجز ایلنا، در بیشتر نقد و معرفي هاي فارسي نوشته شده:  "يك عشق فلج كننده و مخرب را روايت مي كند. عشقي كه تمام روح و روان شخصيت "زن" داستان را دچار اضمحلال كرده ...." ( روزنامه اعتماد، علي مطلب زاده، ٢٤ تير ١٣٩٥)
یا:
« داستان روايت استثمار احساسيِ "زني" است.....
"زني" كه حقير و مايوس، خودش را و احساس و هويتش را به "مردي" تفيض ميكند ....» (مد و مه/ پرتو مهدي فر ( همچنين روزنامه آرمان) )
یا« روايت يك عشق مخرب كه تمام روح و هويت يك "زن" را خراش ميدهد و...» ( معرفي كتاب در بيشتر سايتهاي فروش كتاب)
حتي در مصاحبه ایلنا (منتشر شده در سایت ۱۳۹۵/۰۵/۰۲) با مترجم پرسيده ميشود: « كتاب درباره عشق مخربي ايست كه تمام روح و هويت يك "زن" را مي مكد[...] فكر ميكتيد با توجه به اينكه داستان درباره ي سقوط تمام و كمال يك "زن" در ورطه اغفال و توهم عشق دو طرفه است بيشتر خوانندگان رمان "خانم" هستند يا "آقايان" هم از چنين داستانهايي لذت مي برند؟» و با اينكه مترجم به ضرس قاطع ميگويد ربطي به جنسيت ندارد و اشاره ميكند كه آغاز كتاب استر به عنوان "آدمي بود به نام استر نيلسون... نه زني بود به نام..." باز مصاحبه گر در سوال بعدي از مترجم به عنوان يك "مرد" نظر درباره شخصيت استر ميخواهد!
حال اینکه در پنج روزنامه معتبر، سه برنامه تلویزیونی، و دو سه وبلاگ نقد کتاب، و همچنین در سایتهای فروش کتاب سوئدی به "زن" بودن اشاره ای نشده. هیچ جای نقد سوئدی ها ننوشتند عشق مخرب بر یک زن، سقوط عاطفی و شخصیتی یک "زن" برای عشق. اين تفاوت به ظاهر ساده اما حقيقت فاصله عميق و گسترده جامعه مرد سالار و جنسيت زده را با جامعه نسبتا برابر نشان ميدهد. حتي در قشر روشنفكر، حتي در بحث كتاب و معرفي و نقد كتاب.  

نه عزيزان! تصرف عدواني روايت عشق مخرب بر يك "زن" نيست. زن بودن شخصيت اصلي در اين كتاب تاثيري بر فروپاشي عاطفي اش ندارد. مرد بودن شخصيت ديگر داستان در مخرب بودن تاثيري ندارد. اين كتاب و شخصيتهايش وراي جنسيتند. يك آدمي بود كه عاشق آدم ديگري شد. نويسنده دقيقا از "آدم" استفاده كرده. اين كتاب روايت عشق مخرب است عشقي كه براي هر انساني در هر سني با هر نوع جنسيتي ممكن است رخ بدهد.


وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar

۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

کتاب روز

ماهی یک بار به مدت دو ساعت به یک خانم میانسال سوئدی کمک میکنم. ماه پیش تا فهمید ایرانی هستم و دانشجو بودم و حالا هم یک خط درمیان کورس سوئدی میگذرانم به من یک کتاب داد که مجموعه ای از آثار سوئدی بود و البته در سطح آموزش ادبیات سوئدی برای بزرگسالان. هر بخشش شامل مجموعه ای ازآثار بود، از داستانهای عاشقانه تا شعر و نمایشنامه. چند تا داستان خواندم که خورد به شرایط درهم برهم کاری و آن بهم ریختگی روح و روان، و از سویی دیگر باید کتابی که برای کورس انتخاب کرده بودم را میخواندم که بعد خلاصه اش کنم. امروز که رفتم همین توضیح را برایش دادم و شروع کرد پرس و جو در باره کتابی که میخوانم. کتاب را از کیف در آوردم و بهش دادم و شروع کرد به خواندن پشت جلد. بعد کتاب را از سر علامتی که گذاشته بودم باز کرد و دید تقریبا ده صفحه مانده به پایانش. قبلش هم درباره موضوع کتاب توضیح داده بودم. نگاهی به من انداخت و گفت: این کتاب خیلی سطح بالاست. چطور خوندیش؟ گفتم: به سختی ولی الان دیگه برام جالب شده. بعد شروع کرد  قسمتهایی از اول و بعد وسط را خواندن. نیمساعت بعد آمد و گفت: کتاب خوبیه، ولی خیلی سنگینه. من میفهمم خیلی باید سخت باشه خلاصه کردنش. ولی معلومه خوب فهمیدیش. فکر نمیکردم این نویسنده چنین کتابی بنویسه باید برم از کتابخانه بگیرم.

کلی نویسنده سوئدی کلاسیک معرفی کرد، گفت که خودش به شعر علاقه مند است و  همان موقع هم داشته مجموعه اشعار میخواند.  یک شعر از شاعر اوایل قرن بیست برایم خواند. بعد همینطور که داشت درباره کتاب و شعر صحبت میکرد، پرسید: تو ایران الان چه کتابی معروف است؟ من هم به تته پته افتادم و گفتم: بیشتر ترجمه ها مورد استقبال قرار میگیرند. و همینطوری پروندم که کارهای پاموک طرفدار دارد. شب از دوستان کتابخوان در گروه تلگرام پرسیدم و جواب طنزگونه تلخی بود: این روزها مفاتیح الجنان!



۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

گودریدز

بعد از هفته ها امشب یک دل سیر وبلاگ خوانی کردم. نه اینطوری نیست، باید با جزییات بنویسم. آمدم خانه، از قبل با خودم عهد بسته بودم که اولویت امشب باید خواندن وبلاگ باشد، بعد نوشتن، بعد کتاب، بعد رادیو! حالا چرا این عهد رو بستم؟ چون دو هفته است با خودم قرار گذاشتم شبها را به رادیو بگذرانم صبحها به وبلاگ، اما شب ها و صبحها را در رادیو و اینستاگرام و فیس بوک چرخیدم! این که نشد! پس باید از روش تنبیهی استفاده میکردم. به هیچ پیام وایبری، فیس بوکی- بجز پیام مامان- جواب ندادم، موبایل رو دو ساعتی از خودم دور نگه داشتم که وسوسه چک کردن اینستاگرام به سراغم نیاید و با فراغ بال نشستم به خواندن وبلاگ! البته قبلش یک چایی کیسه ای گیاهی مخصوص شب هم گذاشته بودم اما از بس غرق در خواندن نوشته های پرژین بودم که سرد شد و گذاشتم در میکرو. این چای خاصیت ارامبخشی دارد و خواب آور هست، اما برای من خواب آور نیست، حالا چرا میخورم؟ شاید برای اینکه شبهایی که این چای رو خوردم سبک تر خوابیدم. حالا دارم بهش معتاد میشم، بماند که دو سه سالی طول کشید تا بپذیرم امتحانش کنم. این وبلاگ خوانی با فراغ بال دلیل دیگر هم داشت، یعنی فراغ بالی اش دلیل داشت. اُلگا دو شبی است که خانه نمیاید. و این دو شب فهمیدم چقدر دلم تنهایی میخواست حتی با اینکه بهترین هم خانه هست اما امشب وقتی داشتم به کارهایم میرسیدم و از خبر اینکه نمیایید یک نموره خوشحال شدم و احساس آزادی کردم. حالا نه که باشد آزادی ام را بگیرد اصلا اینطور نیست، اما اگر شب 4 ساعت وقت دارم دو ساعتش برای خودم میماند و دوساعت دیگر به همصحبتی با او میگذرد. البته در ماه اخیر بیشتر شبها تنها بودم و برای همین با اینکه غمم گرفته بود وقتی او برود چطور یک همخانه خوب پیدا کنم، حالا حس میکنم باید پولهایم را بیشتر جمع کنم و خرجهای اضافه را کم تا از پس هزینه خانه به تنهایی بربیایم و تنها زندگی کنم! فقط یک اتاق عملا بلا استفاه میماند. خب وقتی به این نتیجه رسیدم سَرَکی زدم به سایتهای خانه یابی و مشخصات خانه دلخواه را زدم و قیمت را ازاد گذاشتم که مظنه دستم بیاید! سرم سوت کشید! اگر این خانه را از دست بدهم تا سالهای مدید توان اجاره یک خانه به تنهایی ندارم، حتی یک سوییت 20 متری! سایتها رو بستم حالا وقت فکر کردن به این موضع نبود. هنوز خانه را از دست ندادم! به سراغ گودریدز رفتم! بله گودریدز نازنین رو که فراموش کرده بودم به واسطه یاداوریش توسط یک مخاطب رادیو به یادم آمد. گودریدز وقتی به ایران آمده بود عضوش شده بودم، بسیار هیجان زده بودم، تازه دوباره کتابخوانی رو شروع کرده بودم و انگیزه بالایی داشتم! از ایده اش به شدت لذت برده بودم، در دنیایی که جوانها در 360 میچرخیدند و شروع تازه فیس بوک گردی بود، گودریدز دنیای جدید پرباری بود. اما خیلی زود دنیای قشنگ خراب شد. وقتی پیام میگرفتی میشه باهات دوست بشم؟! و میموندی که آدم عاقل اینجا قراره کتاب بهم معرفی کنیم نه سایت دوست یابی! هنوز اینور نیامده بودم که فیلتر شده بود. اینجا آمدم برای دو سالی فراموشش کرده بودم. یکبار اتفاقی راهیش شدم و دوباره هیجانش به جانم افتاده بود ولی چه فایده نمیرسیدم کتاب بخوانم. همش احساس گناه میکردم. همش احساس عقب بودن از دیگران! این دیگران کی بودند؟ خودم هم نمیدانم! تازه تو سی سالگی هایم دارم میفهمم اگر کسی کتاب این و آن را خوانده و تو نخواندی دلیلش فقط سلیقه های متفاوت است! از پریروز که دوباره وارد گودریدز شدم دارم بالا پایین میکنم. تا امروز 90 کتاب که یادم میامد خوانده ام. بیشترین کتابهای خوانده شده مربوط به دوران کودکی و نوجوانی است! بعد دوباره یک دوره هست بین 22-23 سالگی، همان موقع که چه کسی باور کرد، رُستم! ، انگار گفته بودی لیلی، من تا صبح بیدارم، ان سوی خیابان، عادت میکنیم و ویران می آیی را خواندم.. دو تای اخر رو سه بار دیگر هم دوره کردم، اخرین باری که عادت میکنیم را خواندم دوره دوم وبلاگ نویسی را شروع کردم که تا امروز ادامه داشت. بعضی کتابها بدجور یادم هستند، بعضی ها هیچ! امشب که داشتم کتابهایی که اینجا خواندم را اضافه میکردم دیدم هیچ از داستانها یادم نمیاید! فکر کردم باید همه را دوباره بخوانم! مسئله فقط حافظه نیست مسئله این بود که میخواندم که خوانده باشم! که عقب نمانم از قافله کتاب خوانی! بعدش به سراغ دوستان قدیمی رفتم، همانها که برایم اعجوبه کتابخوانی بودند! تقریبا بیشترشان 40 -50 کتاب بیشتر خوانده اند! محاسبه کردم سالهای کتاب نخواندنم را! اگر آن سالها کتاب میخواندم از آنها 40-50 کتاب جلو تر بودم! چرا من فکر میکردم عقبم؟ فقط چون کتاب های فوکو را نخواندم یا نظریات سیاسی؟ یا علاقه ای به ادبیات کلاسیک جهان نداشتم؟! چرا فکر میکنم اگر در نوجوانی رمانهای آن سالها، رمانهای مودب پور را خواندم یعنی نباید اسمم را کتابخوان بگذارم؟! لعنت به پرفکشیونیستی ایرانی! سلیقه ها و علایق متفاوت است، این روزها انقدری که به مقاله خواندن روزنامه های مختلف میگذرانم وقت برای کتاب نمیگذارم اما این خودش یعنی مطالعه! فقط سطحش فرق دارد! نه بالاتر است نه پایینتر، فقط سلیقه است! فهمیدی؟ باید این همه به خودت عذاب میدادی تا بفهمی؟ باید این همه خودت را تحقیر و سرکوب میکردی تا بفهمی؟!
از روزی که زوکربرگ چلنج کتاب خوانی راه انداخت خواستم وارد بشوم، اما ترسیدم، از همین ترسهای احمقانه! اما تو گودریدز ترس را گذاشتم کنار، زدم چلنج، بیست تا کتاب! بعد خنده ام گرفت! بیست تا؟ من که هنوز در گه کیچه به کدام زبان کتاب بخوانم به سر میبرم! این روزهایم با کتابهای فمینیستی به زبان سوئدی میگذرد، خشک و پر از فکت! و البته پر از لغت تازه که هر روز بیش از دو صفحه پیش نمیروم! دلم لک زده برای داستان.. آنهم به زبان فارسی. یه چیز خوبی مثل پرتره مرد ناتمام که تابستان خواندم، یا کتابهای گلی ترقی! از آنور دلم بدجور شعر میخواهد، آنهم کلاسیک. شبها برای رادیو شبانه با سعدی دارم. غرلیات سعدی رواز اول شروع کردم به خواندن. یکشنبه ها رو ماههاست میخواهم اختصاص بدهم به کتابی نظری. هر چند یکشنبه وقت میکنم. نه من عقب نیستم! خوبم... خوبِ خوب! فقط سلیقه هایم متفاوت است.
خب خیلی حرف زدم، خیلی چیزهای دیگه داشتم برای نوشتن ولی میگذارم برای وقتی دیگر. حالا از امشب برنامه هایم را اجرا میکنم شبها به رادیو ، صبحها به وبلاگ. راستی رادیویم را گوش بدید. حرفهای خوبی میزنم باور کنیدلبخندخجالت

۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

گستبی بزرگ

اسم این کتاب رو همیشه شنیده بودم. ولی در زمانِ کتابخوان بودنم، اعتقاد عجیبی داشتم به اینکه اول باید کتابهای فارسی خواند بعد رفت سراغ ادبیات جهان. پس بیشترِ کتابهای کلاسیک رو نخونده بودم. بعد هم که کتابخوان نبودم. سال گذشته که فیلمش آمد نه بخاطر اینکه اقتباس از این کتاب که بخاطر دی کاپریوی عزیزم دوست داشتم ببینم. اما بعد به خودم گفتم باید اول کتاب رو بخونم بعد فیلم رو ببینم که  منحر به تاخیر یکساله شد. همان موقع میله بدون پرجم در باره کتاب نوشته بود. کوتاه مختصر و مفید. چندی پیش هم در لیستی که عنوان شده 1001 کتاب که باید خواند اسم این کتاب رو دیدم و گفتم دیگر تاخیر مجاز نیست.  کتاب رو خوندم. به صورت ای بوک در موبایل و در ده روز وقتی در مسیر رفت و امد در اتوبوس بودم یا اخر شب موقع خواب. کتاب نثر قدیمی داشت طبیعتا. اوایل چپ و راست دیکشنری باز میکردم و از غنای کلمه لذت میبردم. کم کم بی خیال شدم چون کل مفهوم رو دریافت میکردم و اونقدها هم دونه به دونه دانستن لغات لازم نبود. یه جاهایی هم داستان از دستم در میرفت چون روند روایت رو از دست میدادم. یا مثلا بخاطر قدیمی بودن زبان و روایت نمیتونستم درست بفهمم. اما کلا فکر نمیکردم چیزی از دست داده باشم. کتاب که تمام شد به این نتیجه رسیدم: نمیدونم چرا این کتاب در لیست 1001 کتاب که باید قبل ار مرگ خوانده شود قرار گرفته؟ خوندنش خوب بود ولی نمیخوندم هم چیزی از آدمی کم نمیشد و داغ به دل از دنیا نمیرفت! شاید دیر خواندم. مثل خیلی کتابهای دیگه! شاید باید ده سال پیش میخواندم و لذت بخش میشد برام. شاید باید فارسی میخوندم.
اما کل کتاب روایت تکراری آدم عاشق دلباخته ای بود که معشوقش آنطور که باید عاشقش نبود و درواقع خودش را بیشتر دوست داشت. البته وقتی این کتاب نوشته شد شاید انقدر تکراری نبود اما در قرن بیست ویک که دیگر مفاهیم عشق و عاشقی و زندگی هم تغییر کرده برای من قصه تکراری بود که حتی مثل قدیمها اشک به چشمام نمیاورد و متاثر نمیکرد. البته برای کتابی در دهه 20 میلادی به نظرم پیش رو بود. روابط باز رو نشون میداد. اینکه مردها معشوقه داشتند و همسرشان هم میدانست و البته مرد و جامعه به او حق میداد معشوقه داشته باشد و دوستش داشته باشد اما همسرش فقط باید او را دوست میداشت وگرنه احساس شکست میکرد و باخت! کتاب طول و تفسیر زیاد داشت. آنقدر با جزییات همه چیز توضیح داده شده بود که فکر کنم کسانی که از کتاب اقتباس کردند نیازی به نوشتن فیلمنامه و تعیین نقش و نوع بازی نداشتند .همه چیز به خوبی در کتاب شرح داده شده بود. کاملا می شد خانه گتسبی رو تصویر کرد و نیویورک آن رمان رو و ماشین زرد رو و صورت گتسبی در لحظه دیدار با دیزی  و ... اما خب شاید برای نسل امروز خواندنش کسل کننده هم باشد. نسلی که به تووییت های 250 حرفی عادت کرده! به استاتوسهای کوتاه و داستانهای کوتاه بی جزییات! اما من دوست داشتم کلا به نظرم ادبیات یعنی جزییات، نقش بستن کلمات در بهترین حالت برای توصیح جزییات و بردن خواننده به دل فضای داستان! که از این نقطه کتسبی بزرگ کتاب ارزنده ای است.
شخصیت نیک رو دوست داشتم. واقع بین، وفادار و رفیق! با اینکه گتسبی برایش پیچیدگی داشت اما تنها کسی بود که صداقت و محبت گتسبی رو دریافت کرده بود و قدر دونست. انتهای کتاب نشان از بی مهری ها بود. از آفت تمام قرون یعنی عاشق بند کیفتم تا پول داری رفیقتم! و به نوعی تا وقتی نیاز دارند هستند وقتی تو نیاز داری نیستند.
 با اینکه فیلم رو ندیده بودم تمام مدت گتسبی با دی کاپریو نقش میبست در چشمم! به نظرم بهترین کسی که میتونست نقشش رو بازی کنه همین دی کاپریو هست که شبیه محمدرضا فروتن خودمان فقط باید نقش عاشق رو بازی کند. عاشقی که معشوقش همیشه میفروشدش!
راستش متن کتاب رو میخوندم فیلم گرگ وال استریت هم به چشمم میامد. به نظرم کاراکترها یکی بودند یک جورهایی. و این همان چیزی است که انگار فقط در امریکاست.  پول و پول و بریزو بپاش و یک شبه نابودی!

فکر کنم نقش ادبیات فارسی در اعتبار بخشیدن به یه سری کتابها بین خواننده فارسی زبان بسیار بالاست. این کتاب واژه های پرباری داشت و مفاهیم خاصی پشت یک کلمه نهفته بود. که خب معادل فارسی نداریم و باید برای یک لغت مترجمن یک جمله میساخت که اون لغت معنا پیدا کنه شاید برای همین وقتی از وبلاگ میله دو سه قسمتی که اشاره کرده بود و از وبلاگ یک پزشک بخش آخر رو به فارسی خوندم احساس کردم من چنین چیزی از متن انگلیسی نگرفتم! دوباره رفتم سراغ متن . خوندم و لغت به لغت در دیکشنری گشتم و دیدم انصافا مترجم خوب کار کرده ولی چراانقدر فرق داشت برای من؟ در فارسی کمی رویایی بود اما تو انگلیسی نه! البته یه قسمتهاییش میتونست ترحمه سبکتری در نظر بگیره. ولی به هرحال برای من انگلیسی مفهوم ساده تر و کم تر wow گونه داشت. به هر حال خوشحالم به زبان انگلیسی خوندم.  
بخشهایی که در وبلگ میله و یک پزشک آورده شده رو به انگلیسی مینویسم قضاوت با شما: 
نوع دیدگاه گتسبی به دیزی در صحنه ای که گتسبی کمد لباسهایش را با انبوه لباس های اروپایی به نیک و دیزی نشان می دهد مشخص است ; دیزی زیر گریه می زند چون پیراهن های به این قشنگی ندیده است و بلافاصله گتسبی با حالتی رمانتیک به نور سبزی اشاره می کند که از دوردست از خانه دیزی دیده می شود و اینکه شبها او به این نور زل می زند و این جملات کلیدی داستان چند لحظه بعد از این صحنه:
"وقتی پیش شان رفتم خداحافظی کنم دیدم آثار حیرت به چهره گتسبی بازگشته است, انگار که شک ضعیفی نسبت به کیفیت خوشبختی حاضر خود به دلش راه یافته بود. نزدیک پنج سال! حتی در آن بعد از ظهر به یقین لحظه هایی وجود داشت که در آن, دیزی واقعی به پای دیزی رویاهای گتسبی نمی رسید – نه به خاطر عیب خودش بلکه به علت جوشش حیاتی توهم غول آسایی که گتسبی در ذهن خود ساخته بود. از حد دیزی بزرگتر شده بود, از حد همه چیز گذشته بود. گتسبی خودش را با شور آفرینندگی در آن غرق کرده بود و پیوسته به آن افزوده بود و هر پر رنگینی را باد برایش آورده بود به آن چسبانده بود. هیچ آتش یا طراوتی قادر نیست به آنچه آدمی در قلب پر اشباح خود انبار می کند برابری کند."
Daisy bent her head into the shirts and began to cry stormily, "They're such beautiful shirts" she sobbed, her boice muffled in the thick folds. "it makes me sad because I've never seen such---- such beautiful shirts before"
{...} " if it wasn't for the mist we could see your home across the bay" said Gatsby. " you always have a green light that burns all night at the end of your doc." ( راستش من خیلی این بخش رو رمانتیک ندیدم توضیحات بعدش با نیک فضا رو رمانتیک تر میکرد ونم نه خیلی) 
As I wen over to say good-by I saw that the expression of bewilderment had come back into Gatbsy's face, as though a faint doubt had occured to him as to the quality of his present happiness. Almost five years! There must have been moments even that afternoon when Daisy tumbled shorts of his dreams - not through her own fault, but because of the colossal vitality of his illusion. It had gone beyond her, beyod everything. He had thrown himself into it with a creative passion, addinf to it all the time, decking it out with every bright feather that drifted this way. No amount of fire or freshness can challenge what a man will store up in his ghostly heart. 
"آن دو، تام و دی‌زی، آدم‌های بی‌قیدی بودند‌ــ‌چیزها و آدم‌ها را می‌شکستند و می‌رفتند توی پول‌شان، توی بی‌قیدی عظیم‌شان یا توی هم‌آن چیزی که آنها را به هم پیوند می‌داد تا دیگران بیایند و ریخت و پاش و کثافت‌شان را جمع کنند"
Theywhere careless people, Tom and Daisy--- They smashed up things and creatures and then retreated back into their money or their vast carelessness, or whatever it was that kept them together, and let other people clean up the mess they had made.
و در آن حال که آنجا نشسته بودم و بر دنیای ناشناس کهن اندیشه می‌کردم، بهفکر اعجاب گتسبی در لحظه‌ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دیزی را یافته بود. از راه دور و درازی به چمن آبی رنگش آمده بود و رؤیایش لابد آنقدر به نظرش نزدیک آمده بود که دست نیافتن بر آن تقریبا برایش محال می‌نمود. اما نمی‌دانست که رؤیای او همان وقت دیگر پشت سرش، جایی در سیاهی عظیم پشت شهر، آنجا که کشتزارهای تاریک جمهوری زیر آسمان شب دامن گسترده‌اند، عقب مانده است.
گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت، به آینده لذت‌ناکی که سال به سال از جلوی ما عقب‌تر می‌رود. اگر این بار از چنگ ما گریخت، چه باک، فردا تندتر خواهیم دوید و دست‌هایمان را درازتر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش …
و بدین‌سان در قایق نشسته پارو برخلاف جریان آب می‌کوبیم و بی‌امان به طرفگذشته روان می‌شویم.
And as I sat there brooding on the old, unknown world, I thought of Gatsby's wonder when he first picked out the green light at the end of Daisy's dock. He had come a long way to this blue lawn, and his dream must have seemed so close that he could hardly fail to grasp it. He did not know that it was already behind him somewhere back in that vast obscurity beyond the city,where the  dark fields of the republic rolled on under the night.
 Gatsby believed in the green light, the orgastic future that year by year recedes before us. It eluded us then, but that's no matter---- to-morrow we will run faster, strech out our arms farther,... And one fine morning-------
So we beat on, boats against the current, borne back ceaselessly into the past.  

۱۳۹۳ مرداد ۱۹, یکشنبه

پرتره مرد ناتمام

بعضی مجموعه داستانها رو باید آروم خوند، مزه مزه کرد، از شخصیت پردازیش لذت برد. وقتی هر داستانی تمام شد یه نفس کشید، آب گلو رو قورت محکم داد و چشمهارو بست و تمام اون شخصیت داستان و مونولوگ و دیالوگ رو مرور کرد. نباید بلافاصله رفت سراغ داستان بعدی، باید گذاشت داستان قشنگ بشینه تو وجودت. اینها خصوصیات " پرتره مرد نیمه تمام" هست. بعد از سالها از یک مجموعه داستان آنطور که دوست داشتم لذت بردم.
پرتره مرد ناتمام، امیر حسین یزدان بُد. نشر چشمه

پی نوشت: متن بالا رو دقیقا بعد از تمام کردن داستان ششم از هشت داستان کتاب نوشتم. دیگه مطمىن بودم حق این کتاب و نویسنده است. داستان بعدی خوب پیش رفت حتی آخری هم. فقط آخری یک جور شعاری بود.