‏نمایش پست‌ها با برچسب تفاوتهای ایران و سوئد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تفاوتهای ایران و سوئد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

شوک فرهنگی

امروز قرار بود برای مشق سوئدی به شوکهای فرهنگی که در مهاجرت مواجه شدم اشاره کنم. من مثل بسیاری ایرانیان دیگر، بخاطر اشنایی نسبی با کشورهای غربی با این‌که تفاوتهای فرهنگی بسیار بود و باعث حیرت و افسوس می‌شد اما شوک به معنای واقعی شوک به من واقع نشد مگر در یکی دو مورد. تفاوتهای بارز میان ایران و سوئد شامل قوانین و امکانات و حقوق شهروندی است و برای من فمینیست مسئله برابری. اما چیزی که من در مشقم نوشتم و الان می‌خوام برای شما هم تعریف کنم هیچ ربطی به این٬ها ندارد. 
چند ماه بعد از آمدنم به سوئد در یک باشگاه ورزشی اسم نوشتم. روز اول رفتم باشگاه و بعد از ورزش راهی رختکن زنانه شدم تا دوش بگیرم و لباس عوض کنم. وقتی وارد حمام شدم دیدم خبری نه از در است نه پرده. فقط چندین دوش است و زنان لخت مادرزاد در حال دوش گرفتن. چند ثانیه شوک زده نگاه کردم. من از آن دسته آدمهایی بودم که هیچوقت نمیتوانستم جلوی کسی لخت شوم. حتی مادرم. عذاب لباس عوض کردم در خوابگاه همیشه با من بود و من با اعمال شاقه لباس عوض می‌کردم. کلا نسبت به برهنگی حس خوبی نداشتم. حتی برخلاف بسیاری افراد که بدن برهنه خودشان را ورانداز می‌کنند من حتی به بدن خودم هم نگاه نمی‌کردم. به همین دلیل برای من بسیار سخت بود که لخت مادرزاد جلوی این همه زن دوش بگیرم. راستش مبهوت و متحیر به بدنهایشان نگاه می‌کردم و ناخودآگاه چشمم می‌رفت رو قسمت خصوصی بدنشان که پوشیده از موی زهار بود. چیزی که برای ما خاورمیانه‌ای ها فاجعه حساب می‌شد. 
از خیر دوش گرفتن گذشتم و تا یک ماه هر بار رفتم باشگاه باهمان لباس باشگاه سوار اتوبوس شده و به خانه می‌رفتم تا دوش بگیرم. اما واقعا اینکه خیس عرق سوار اتوبوس بشوی آزاردهنده بود پس تصمیم گرفتم هرجوری هست خودم را عادت بدهم. دفعات اول منتظر ماندم تا سالن دوش خالی شود و با سرعت قبل از آمدن هر فرد دیگری دوش میگرفتم. اما این راه حل بسیار وقت گیر بود. بعد تصمیم گرفتم بروم در انتهایی ترین دوش که کنج دیوار بود و پشت به همه بایستم. این که باسنم دیده شود بهتر از این است که اندام جلویی دیده شود. اما آن گوشه هم همیشه خالی نبود. به هر حال بعد از مدتی دل را به دریا زدم، مخصوصا وقتی می‌دیدم اصلا کسی نگاه نمی‌کند. هرچند راحت نبود و دوش گرفتنم همراه بود با انقباض بسیاری عضلات بدن اما کم کم روی خودم کار کردم و خودم را رها کردم. حالا اگر باشگاه بروم بدون هیچ استرس وانقباضی لخت می‌شوم و دوش می‌گیرم. 

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

اینجا بالای مدار 60 درجه، تفریح، صمیمیت، انگیزه


- برنامه امشب چیه؟ 
- درینک دعوت دارم میای؟
- نه حال ندارم
 - فردا شب مهمونیه.. یکی از شامهای هشتگانه دانشگاه.. بلیط شام فروخته شده اما میتونیم برای بارش بریم.. از ساعت 11 تا 4 صبح.. باید حتما لباس رسمی بپوشیم
-اوه نمیرم کفش پاشنه بلند نیاوردم زورم میاد بخرم
-تازه اگه بری گارسون بشی 200 کرون هم میگیری
-بدم نیستا!!!
-نه بابا حال داری.. هنوز 7 تا دیگه مونده بلاخره یکی دو تاشو میریم

اینجا چون میدونی همه چی همیشه هست دلت نمیخواد استفاده کنی.بی خیالتری. بچه هایی که تو ایران دائم مشروب میخوردن اینجا شاید تا حالا یکی دوبار ابجو خوردن... ماهایی که خودمون و اسه یه مهمونی تو ایران خفه میکردیم اینجا میتونیم هر هفته بریم دیسکو اما نمیریم.. چون میدونیم اراده کنیم دیسکو هست.. شادی هست و هیجان هست...

اینجا بیشتر دلت میخواد درس بخونی تا ایران.. شاید بخاطر سیستم اموزشیشونه..
امروز تو راهروی دانشگاه استاد یکی از درسهامون رو دیدم مردی 58 ساله...
- هی نیک!
- هی هی!
(هی به سوئدی یعنی سلام و ووقتی میگن هی هی یعنی خیلی صمیمی دارن سلام میکنن)


تصور کنید با دانشگاههای ایران که تکنسین آزمایشکاه رو هم میگفتیم استاد که جوابمون رو بده!

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

روز اول درس در دانشگاه

امروز چهارشنبه است و به تاریخ میلادی 1 سپتامبر.. به نوعی اول مهر برای من!
دیروز رسما درس اصلی شروع شد. سیستم درسی اینجا این شکلیه که هر ترم دو دوره داره که در هر دوره یک درس 10 واحدی و 5 واحدی تدریس میشه. حالا وحشت نکنید ها که 10 واحده! این 10 رو باید تقسیم به چهار کنید. میشه تقریبا 2.5 واحد به جساب واحدهای ایران.. 5 هم میشه 1.5 روی هم هر ترم 8 واحد داریم! (همه اینها تقریبیه) 
درس 5 واحدیمون رو که براتون نوشتم. بیشتر حول و حوش اموزش کار تیمی و روانشناسی و فلسفه علم و... این جور چیزهاست. اما درس 10 واحدی که یه یا ابالفضل باید بهش گفت یه چیزیه تو مایه های درس رابطه آب و خاک تو رشته خودمون. یعنی همش فیزیک! نه که منم عاشق این نوع رشته هام، هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا زیادی منطقی شدم و اومدم برای مستر! و باید احساسی برخوردمیکردم و میرفتم لیسانس حقوق بشر! اما خب دیگه باز روی منطق ما در روز تصمیم گیری گل کرده بود! دیروز با مریضی شدیدم رفتم سر کلاس نمیشد که روز اول غیبت کرد. استاد اومد و شروع کرددرس دادن. دیدم خب اینها که فرمولهای آشنایی هستن فقط معنای انگلیسیشون رو نمیدونستم. یه کم خوشحال شدم. 45 دقیقه اول با اعتماد به نفس تمام شد و رسید به 45 دقیقه دوم و شروع شدن تب من! و البته نفهمیدن درسی که داده میشد! اونهایی که دردانشگاه با من بودن میدونن که من چقدر اینحور مواقع داغون میشم. نا امید از زندگی. در نتیجه وقتی اومدم خونه به این نتیجه رسیدم بدبختی بیش نیستم که هیچی از درس نمیفهمم! 
امروز ادامه درس دیروز بود 45 دقیقه لکچر داشتیم و بقیش حل تمرین! لکچر داده شد.. قانون دارسی! هیچی ازش یادم نمیومد ولی فرمولهاش که نوشته میشد یه ذره بهتر بود. هی تو ذهنم سعی میکردم درس دوران لیسانس رو یاد بیارم اخه هیچی از انگلیسیش نمیفهمیدم. حرفهای استاد و میفهمدم مفهوم درس و نه! البته خیلی هم خوب نمیگن.. نوبت تمرین شد و یه دو صفحه آ چهار گذاشتن جلومون 6 تا مسئله! منم که فوبیا مسئله دارم. اولی رو نگاه کردم جزوه فیزیک خاک دانشگاه صفحه 8 دفترم اومذ جلو چشمم.. اولین مسئله رو حل کردم البته بعد از کلی کمک گرفتن از دیکشنری! چون معنای کلمات و واخدها رو نمیدونستیم.
دومی رو دیدم نمیدونم چی به چیه. البته بهتره بگم خط اول و خوندم و به روش همیشگی دوران تحصیل در دانشگاه عمل کردم.. مسئله رو دیدی فرار کن مخصوصا اگه کلمه گیاه و ریشه توش باشه، در نتیجه سوال دوم سر خط اول ادامه داده نشد.. دیگه نشستم درو دیوار و تماشا کردم به این امید که اسیستنت بیاد و برامون یکی یکی حل کنه وتوضیح بده.. 45 دقیقه اول تمام شد و دومی هم شروع شد خبری از حل تمرین نبود فقط اسیستنت میرفت سر میزها و بچه ها سوالهاشون رو میکردن. رفتم سراغ میز نوید و همایون که مطمئن بودم همایون همش و بلده و با هاشون شروع کردم حرف زدن که چیزی فهمیدن یا نه؟ و مسئله رو چه جوری حل کردن؟ دیدم بهبه همایون که اصلا از راههایی که درس داده شده نرفته و به قول خودش همه رو از فرمولهای جزوه ایرانش حل کرده تازه اصلا هم استادها چیزی درس ندادن که من بخوام بفهمم و ....!
خلاصه امیدوار شدم و برگشتم سر میز و از اسیستنتم خواستم که دو سه تا مسئله رو برامون حل کنه و انگار حرف دل همه رو زده بودم. 
حلاصه این ها رو گفتم که اعلام کنم: درس خوندن اینجا راحت نیست! مخصوصا اگه در دوران دانشگاه و لیسانس متن انگلیسی  نخونده باشی. من از امروزباید مثل خر! درس بخونم.. وگرنه از خر هم بدتر تو گل میمونم! اینها همه یعنی اینکه برخلاف تصورم که اینجا به دلیل سرعت بالای نت میتونم زمان بیشتری صرف نوشتن و خوندن وبلاگ کنم باید ساعتهایی که کلاس ندارم بشینم و درس بخونم. 


راستی این شهر هنوز نتونسته جذبم کنه. بیشتر شبیه یک روستای بزرگه! حالا در موردش باز هم مینویسم.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

کار گروهی ، اصل تحصیل و کار در سوئد

یکشنبه صبح رفته بودم دورو بر خونه یک قدمی بزنم و کمی با محیط آشنا بشم. به نظر من اینجا یه جنگله که توش یه چند تا خونه ساختن برای اینکه دائم باید از بین جنگل رد بشی. البته حس قشنگیه. مخصوصا اگه جنگل دوست باشی. شاید  هرگز فکر نمیکردم روزی برسه که از بین جنگل رد بشم و نترسم و احساس امنیت کنم. من این مسئله رو باید هزار بار ازش بنویسم.. اخه نمیدونید چه حس زیباییه وقتی امنیت رو حس میکنید. 
داشتم میگفتم، صبح قدم زنان از خیابون اصلی رفتم و بعد از دل جنگل رد شدم. البته مسیر جنگلی خیلی خیلی کوتاهه و فورا دوباره به خیابون میرسی. از کنار یه زمین فوتبال رد شدم که بچه ها داشتن توش بازی میکردن و چیزی که برام جالب بود این بود که در یکی از تیمها یک دختر بازی میکرد. و این اولین باری بود که میدیدم دختری با پسرها فوتبال بازی میکنه چون اینجا دخترها تیم خودشون رو دارن و پسرها تیم خودشون رو.
امروز دوشنبه روز اول دانشگاه بود. برنامه درسی امروزمون همش معارفه بود. معرفی کلی کورس این ترم، معرفی کلی رشته و یه درس دیگه.
کلاس اول به معرفی خودمون ، علت اومدنمون به این دانشگاه و انتخاب رشته، و علایق شخصیمون گذشت. حتی استادهامون هم اومدن و از علایقشون گفتن. اما قسمت قشنگش اینجا بود که ازمون خواستن 5 انگیزه ادامه تحصیل در سوئد و 5 نگرانی و دلواپسی مون رو در این رابطه بنویسیم. وقتی همه نوشتیم گفتن حالا دو نفر بشین و با هم در این مورد صحبت کنید و مشترکاتتون رو بنویسید. بعد از اون گفتن شش نفر بشید و با هم صحبت کنید و باز مشترکات روبنویسید. در نهایت هم باید 5 مورد مشترک از هر کدوم رو برای هر گروه مینوشتیم. و اینجوری تمرین کردیم که چطور در یک گروه همه با هم کار کنیم و ابراز عقیده کنیم.
اینحا ادم جرات حرف زدن پیدا میکنه منی که در دانشگاه خودمون حتی اگه چیزی رو میدونستم از ترس اینکه غلطه جواب نمیدادم اینجا چرت و پرت هم به ذهنم برسه میگم چون تشویق میشی و مشارکت در بحث هم یه جورایی اجباریه. کلاس عصرمون هم همینطور بود. یه بازی هوشی بهمون دادن که باید براساس مدلی که بهمون داده شده بود یک صندلی و یه بیل میساختیم. و خب بر اساس اون مدل هیچ جور نمیشد تا اینکه بلاخره یکی از بچه ها درست کرد. استاد ازش خواست دوباره درست کنه و اون در دفعه دوم در زمان کوتاهتری درستش کرد. حالا این وسط استاده کلی باهامون شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد بماند. بعد از تموم شدن گفت حالا چهار نفر بشید و ببینید کجای کارتون اشکال داشت و پیغام این بازی چی بود؟ خلاصه هر کدوممون یه چیزی گفتیم و در نهایت استاد سه مورد رو نوشت. یکی اینکه هر کاری در دفعه دوم راحت تر انجام میگیره پس سعی کنیم هر چیزی رو دوبار بخونیم. دو اینکه خواندن از روی مدل (یا صرفا الگو برداری) رو دور بریزیم چون همیشه درست در نمیاد و بهتره که خودمون خلاقیتمون رو به کار بندازیم و سوم اینکه بخاطر کار گروهی از استعدادهای مختلف استفاده میبریم. امروز تمامن استادمون داشت از گروه و کار گروهی حرف میزد. میگفت اونقدی که شما تو گروه از همدیگه چیز یاد میگیرید ما معلمها نمیتونیم بهتون یاد بدیم.
اینجا همه چیز یعنی گروه. یکی از دلایلی که به نظرم در کشورهای غربی حزب معنا داره ، و کار حزبی و گروهی درست انجام میشه اینه که از بچگی تا بزرگسالی در تمام مراحل اموزشی کار گروهی آموزش داده میشه چیزی که در ایران معنا نداره. تازه یادمه که همیشه توکلاسهای مدرسه و دانشگاه تاکید میشد مشورت نکنید!

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

مراسم معارفه دانشگاه

 روز اول دانشگاه برنامه خوش امد گویی بود. صبح رفتیم دانشگاه ، تا ظهر که سخنرانی های متعدد بود. برامون از دانشگاه و کشور و شهر تعریف کردند. و اینجا بود که حسرتهای من شروع شد!
سخنران: سوئد سومین کشور بزرگ اروپاست و البته طولانی ترین مسیر جنوب به شمال رو داره. کشور ما جزو قدیمیترین کشورهاست و 750 سال تاریخ داره. جمعیت سوئد 9 میلیون نفره و استکهلم خیلی پرجمعیته و 2میلیون نفر جمعیت داره(این رو با یک تعجبی میگفت که انگار عدد خیلی زیادیه) و شهر ما 200 هزار نفر جمعیت داره. ما شاه داریم اما کشور پارلمانی اداره میشه(چیزی شبیه خواسته مشروطه خواهان ) ما ملت خیلی مذهبی نیستیم تا سال….(سالش یادم رفت) کلیسای کاتولیک داشتیم بعد پروتستان شدیم و کلیسای لوتر داریم. این دو کلیسا با هم ادغام شده بودند و در سال…. از هم جدا شدند. کلا 82 درصد مردم ما مسیحی هستن(این تناقض زیادیه که مذهبی نیستن بعد اعلام میکن 82 درصد مسیحین البته مسیحیتشون مثل مسلمانی اکثر ماست احتمالا) دموکراسی در کشور ما خیلی زیاده و اینجا همه باید به حقوق بشر احترام بذارن.
دیگه از بس گفت شهر ما، کشور ما و تعریف کرد که دق کردم! ایران ما 3000 سال حداقل تاریخ داره! جمعیت کشورش 70 میلیونه، پایتختمون 12 میلیون جمعیت داره اما امکاناتمون به اندازه 200 هزار نفر شهریه که من زندگی میکنم. رفاه اجتماعی نداریم.ازادی بیان نداریم. بشر نیستیم که حقوقی داشته باشیم و ……
کلی هم از پرنس و پرنسسهاشون برامون تعریف کرد که مردمشون خیلی دوستشون دارن و … اینجا اومدم حساب کنم که چندین ساله که مردم کشورم مسئولین حاکمیتشون رو دوست ندارن؟ به قرن رسیدم!
تا ظهر سخنرانی کردن و بعد دعوت به ناهار دانشگاه شدیم! اینجا یاد پذایرایی کنفرانس تو هامبورگ افتادم! اگه یادتون باشه نوشته بودم که اونجا چقدر همه چیز ساده است بر خلاف ایران ، اینجاهم همینطور بود . حالا اگر بر فرض محال دانشگاه های ایران میخواستن برای دانشجویان بین المللیشون مهمانی ناهار ترتیب بدن انواع و اقسام غذا میذاشتن رو میز و کلی هزینه میکردن و اینجا سه نوع ساندویچ البته اندازه مفید، گذاشته بودن با نوشابه!سر میز ناهار با با بچه های ایرانی که آشنا شده بودیم نشستیم و البته از راه دور کشف میکردیم که کیا ایرانین و شوکه میشدیم از بس ایرانی زیاد بود.
بعد از ناهار نوبت آشنایی با مدیر برنامه های درسی مون و رشته مون بود. رفتیم و ساختمون هامون رو نشون دادن و وارد اتاق کنفرانس اساتید شدیم و دو تا استاد خانوم برامون شروع کردند به تعریف از درسهایی که قراره بگذرونیم. یکی از استادهامون خیلی پیر بود و باید میدیدنش که چقدر ساده و اسپرت اومده بود. اون یکی که کمی جوونتر بود هم همینطور. لباسش بیشتر به لباس خونه شباهت داشت. یعنی ساده ساده.. و خیلی خوش برخود و دوست داشتنی. یادمه سالی که وارد دوره لیسانس شدم دو هفته بعد از ورود به دانشگاه گروهمون زحمت کشید و برامون معارفه با اساتید گذاشت. بیشتر استادهامون اومدن و از بس جدی و خشک بودن ادم میترسید ازشون سوال کنه یا حرف بزنه. من غلط به کارم شده بود که گفتم هیچکدوم ما با علاقه به این رشته نیومدیم کاش برامون کمی در موردش توضیح بدید نزدیک بود دکتر محمودی(یکی از بهترین اساتید  خاکشناسی ایران) من رو بزنه !
اما اینجا واقعا دوستانه بودند. کمی بعد هم یک استاد دیگه وارد شد که منو یاد دکتر زرین کفش دانشگاه خودمون انداخت.. یه پیرمرد باحال و دوست داشتنی که درسهای زیادی باهاش خواهیم داشت. 
ساعت 6 برنامه Student Union یا همون انجمن دانشجویی بود. برامون باربیکیو  در pub دانشگاه ترتیب داده بودن. یعنی همبرگر رو بیرون در هوای ازاد کباب میکردن و بعد ساندویچیش میکردن میاوردن داخل سالن.. پاب یه جور باره که میتونی در یک قسمت روی مبل ومیز هم بشینی و حرف بزنی(زیاد تو فیلمها دیدیم) من و همکلاسی ایرانیم که وارد شدیم دیدیم به به کل ایرانیها دور هم جمع شدن و وسط نشستن. ما هم به جمعشون اضافه شدیم چیزی حدود 10-12 نفر. البته یک آلمانی هم اون وسط نشسته بود. خلاصه کنم در طول دو ساعتی که نشسته بودیم پاب رو رو سرمون خالی کردیم و ایرانی بازی رو به نحو احسنت انجام دادیم تا جایی که بلاخره میزهای بغلی نگاه بدی بهمون انداختن ومن یک sorr  هم بهشون گفتم. البته میدونید اینجا کسی حق نداره به کسی اعتراض کنه چون هر کس ازاده هر کاری دلش میخواد بکنه.مگر باعث ازار کسی بشه.
بعد از یکی دو ساعت ما رو بردن تو محوطه دانشگاه تا بازی کنیم! تعحب نکید ما مجبور شدیم تمام بازیهای دوران مهدکودکمون رو در 28 سالگی دوباره انجام بدیم. بخاطر اینکه برنامه بود تا برای ماswedish pentalthon اجرا کنن! و این شامل چهار نوع بازی میشد. به قید قرعه گروه بندی شدیم من ودو تا از بچه های ایرانی افتادیم تو یک گروه دو نفر دیگه اومدن دیدیم ا اونا هم ایرانین ،شدیم 5 نفر ایرانی و همگروهیهامون یکی از لیتوانی، یکی از بلژیک دو تا از هلند بودند. وقتی اومدیم خودمون و معرفی کنیم ما 5 تا پشت سر هم بودیم و هی گفتیم فرام ایران!! که اون چند نفر یک wow  بلندی گفتن. قرار بود برای تیممون اسم بذاریم و یهو لورا(بلژیکی) گفت: ایران! ما خندیدیم و گفتیم we are ok chose another name  ! که هلندیها هم گفتن: Iran is ok!
و اینحوری شد که منی که میخواستم بازی رو ترک کنم برای حیثیت و ابروی ایران هم شده موندم. البته بماند که از چهار تا بازی دوتای اول رو ما بردیم. بازی اول این بود که توی یه کیسه بریم و تا یه جایی بریم و برگردیم. بازی دوم هم این بود که یه قاشق بذاریم رو لبمون و یه سیب زمینی هم بذاریم روش و همو مسیر رو بریم و برگردیم و نباید سیب زمینی بیفته! بازی سوم باید میدویدیم و میرفتیم ته خط یه چوب بود برش میداشتیم سرمون و میذاشتیم روش و ده دور میچرخیدیم که این بازی رو یک  تیم دیگه برد و اخرین بازی هم این بود که یک چکمه پلاستیکی رو از پشت سر و لای پا باید پرتاب میکردیم هرچی دورتر میفتاد بهتر بود این رو هم باز ما داشتیم میبردیم که یکی از بچه های ایرانی از تیم دیگه چون یه دختر فرانسوی هم تیمیش بود بهش گفت: ببینم چی کار میکنی با تمام قوا چکمه رو اندخت و خورد تو صورت یکی از اعضای استیودنت یونیون و بلاخره برنده شدن! اما مهم این بود که اسم گروه ما «ایران » بود.
بعد از بازی همه با هم سوار اتوبوس شدیم که بریم نیشن!
Nation یه انجمنیه مختص سوئدیها در نمیدونم چند سال پیش وقتی دانشجوها از نقاط مختلف اومدن شهر ما، دانشجوهای هر شهری با همشهریهاشون تو یه خونه دور هم جمع میشدن واینجوری نیشن شکل گرفت. حالا هم چندین نیشن هست. که معروفترینش نورلند و استکهلم و اوپلند هست. این انجمنها برنامه های خاصی دارن هم درسی، هم فرهنگی هم تفریحی. و بسته به سلیقه ات میتونی یکیش رو انتخاب کنی و عضوش بشی. این مسئله برای افراد دیسکو و بار برو خیلی خوبه برای اینکه خود این نیشن ها دیسکو دارن و برای دانشجوها خیلی ارزون در میاد. خلاصه اون شب من هم خسته بودم و هم پاسپورتم همراهم نبود دیگه به نیشن نرفتم.