‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عاشقانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

معشوقه خیالی واقعی شده


چهار سال پیش آخرهای ماه آپریل، وقتی در یک کرش عشقی آسیب بدی دیده بودم، در یکی از یادداشت‌های وبلاگم نوشتم:

«{...} اما همه این کتاب خوندن انقدر بد نبود، مثلا قانتزی هام گل کرد. فانتزی هایی که مدتها بود - شاید سالها- کنار
 گذاشته بودم که تو رویا زندگی نکنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم باید برای همیشه با رویاهام زندگی کنم و همه چیز خیالی داشته باشم که حداقل آسیب نبینم. به هر حال، از علایق من بلند خوندن کتاب و شعره. بهترین حالتی که همیشه در رویاهام بود اینه که نیم برهنه رو تخت دراز کشیده باشم و دستش- که قطعا عضلانی است- از پشت حائلم باشه و من همینطور که سر به سرش جسبوندم بلند بلند کتاب بخونم. بعد که زمان کتاب خونی تموم شد یه بوسه کوچولو از این تُک تُکی ها رو لبش بزنم شب بخیر بگم و بخزم زیر ملافه و با موهای روی سینه اش- به همون اندازه کافی که دوست سوریام داشت-  بازی کنم تا خوابم ببره. و این کار هر شب باشه تا کتاب تموم بشه».

 امشب، به تاریخ اول آپریل ۲۰۱۸، بامداد سیزده فروردین ۱۳۹۷، این فانتزیِ من، بدون هیچ پیش‌بینی و برنامه ریزی‌ای و کاملا دور از انتظار به حقیقت پیوست.
یکشنبه کسل و طولانی‌ای را گذرانده بودم. سر درد ناشی از سینوزیت کلافه ام کرده بود، خوابم هم نمیامد. نیم برهنه در رختخواب خزیدم. کتابی که تازه شروع کردم به خواندن را برداشتم و بلند بلند برای خودم خواندم. یار آمد کنارم دراز کشید و چشمهایش را بست. دو صفحه خواندم و مکث کردم که گفت: چه قشنگ می‌خونی! پرسیدم: ادامه بدم؟ گفت:آره. یک فصل را خواندم، درست همانطور که آرزو داشتم. فصل که تمام شد، کتاب را بستم. خم شدم روی صورتش وپرسیدم: جدی خوب میخونم؟ گفت: آره، خیلی خوب بود. پرسیدم: دوست داری تمام این کتاب و بلند بخونم؟ گفت: آره. بوسه تک تکی به لبهایش زدم و تشکر کردم که یکی از غیرممکن‌ترین رویاهایم را رنگ واقعیت بخشید و شب بخیر گفتم.

پ.ن: کتاب سوئدی است و تعریفش به دو دلیل مهم بود، دلیل اول را که نوشتم، دلیل دوم هم این بود که نشان میداد وضعیت زبان سویدیم بهتر و بهتر شده.


۱۳۹۶ اسفند ۲۱, دوشنبه

دوسالگی دلداده‌گی

بعد از ساعتها گفتگو حول و حوش موضوعات مختلف، از باور به وجود  یا عدم وجود خدا گرفته، تا چه چیز آزارجنسی محسوب می‌شود، از بحث دانشگاهی تا بحث چطور در جامعه میزبان وارد شویم و ... موقع خداحافظی ناگهان بوسه ای بر روی لبانم گذاشت و یک خداحافظ گفت و به سرعت رفت. من سر چهارراه با لبخندی از شوق، لبانم را محکم به هم میماسیدم تا باورم بشود بوسه واقعی بود. لبخند زنان سوار اتوبوس شدم. تا رسیدم خانه پیامی بلند بالا دریافت کردم. نوشته بود کارش زشت بوده و عذرخواهی کرده. نوشته بود می‌فهمد که نخواهم دیگر ببینمش. کلماتش را می‌خواندم و بلند بلند برای خودم می‌خندیدم*. برایش خیلی کوتاه نوشتم اینطور که فکر میکنی نیست. نوشت یعنی میتونم باز ببینمت نوشتم با کمال میل. و اینطور قصه عشق ما آغاز و امروز دوساله شد. هنوز یادآوری این خاطره همان لبخند را برلبم می‌نشاند. 
دوسال گذشته و من به جرات هر روز عاشق‌تر شدم. دوسال عاشقانه دوست داشتم و دوست داشته شدم. بدون بده بستان، بی نیاز به ترفند و نقش بازی کردن، بی نیاز به اینکه فقط باشم برای شکم و زیر شکم مرد! بی نیاز از زنانگی افراطی و سطحی، بی نیاز از تغییر رفتار و گفتار و اندام و صورتم برای نگه داشتن همسر. بی نیاز از گذشتن از خودم و علایقم. رابطه ما در عین یک رابطه عاشقانه و شریک زندگی کاملا استقلال فردی را در خودش دارد. 
دوسال که هر روزش احساس امنیت دارم. امنیت از بودن مردی کنارم که برای پیشرفتم از هیچ حمایتی دریغ نمی‌کند. دوسال ما خندیدیم، بغض کردیم، دعوا کردیم، خل بازی های مخصوص خودمان را درآوردیم، دلخور شدیم، عذرخواهی کردیم، بخشیدیم، به هم کمک فکری کردیم، پشت هم ایستادیم، دلبری کردیم و در یک کلام زندگی را با هم ساختیم. 
این روزها بیش از هر زمان دیگری بودنش نعمتی است برایم. روزهایی که نهایت تصمیم گرفتم از کاری که دیگر جای پیشرفت نداشت بیایم بیرون و برای مدتی استراحت کنم تا بتوانم یک مسیر درست برای زندگی انتخاب کنم. بدون حمایت او چنین تصمیمی عملی نبود. 

* اینکه من از این کار او ناراحت نشده بودم و خوشحال هم شده بودم دلیل بر این نیست که چنین رفتاری برای همه خوشایند باشد. اولا ما قبل از این بوسه چند بار همدیگر را دیده بودیم و صحبت کرده بودیم. در طی صحبتها به نوعی تمایلم به دیدار بیشتر را نشان داده بودم و مشخص بود چقدر از همصحبتی با او لذت میبرم. یعنی به قول سوئدی ها شیمی ما بهم می‌خورد. تجربه مشابه برعکسی دارم که بعد از یک بار همصحبتی با یک آقایی موقع خداحافظی سعی کرد مرا ببوسد و من پسش زدم. البته او بهش برخورد. اما مسئله این است که ادم هر همصبحتی را دلیلی بر مجوز بوسیدن نداند. اگر در موقعیت مشابهی قرار گرفتید و شک دارید بهتراست پیش از بوسیدن بپرسید.

۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

Gloomy Sunday یکشنبه دل مرده


چهار سال پیش نمیدونم تو صفحه کدوم یکی و لی یکی از سه تفنگداران فیس بوکم بود که قسمتی از فیلم گلومی ساندی گذاشته شد و زیرش چه بحثهای نازنینی شکل گرفته بود که من ساعتها وقت میذاشتم ترجمه کنم. تصور کنید سه استاد دانشگاه در زمینه موسیقی، فلسفه و زبان شناسی با ملیت های مختلف با بک  گراند قومی متفاوت کامنت میذاشتن نه با ادبیات عامه که ادبیات اکادمیک و البته شاعرانه. لعنتی ها هر سه به زبان آلمانی تسلط داشتند در نتیجه تفسیر کردنهاشون میرفت رو سطح بالاتر. به هر حال از اون روز من میخواستم گلومی ساندی رو ببینم اما چون به شدت باهر فیلم درام و افسرده کننده ای در اون دوران مقابله میکردم این فیلم رفت در لیست فیلمهایی که باید دید اما در زمان درست! این فیلم رو امشب دیدم! چطور؟ خودم هم نمیدونم. گذاشتم و با خندشون خندیدم، با موسیقیش به فضا رفتم و البته من اون فضای ملانکولی رو نمیگرفتم از اهنگ اما غمش رو میشد حس کرد. و پیام آهنگ... خوب خدارو شکر معلوم شد من هنوز به اون حد  شیت بودن دنیا نرسیدم که بخوام تحت تاثیر اهنگش قرار بگیرم نه این نه بدتر از این! چقدر دیالوگهای لازیو رو دوست داشتم. چقدر دوست داشتنی بود و چقدر برام یاداور آموروزو بود اصلا خودش بود. همونقدر آزاد، همونقدر عاشق همونقدر وفادار. البته خودم هم کاراکترم شبیه لازیو هست. بیش از حد. چقدر رابطه عاشقانه سه نفرشون رو دوست داشتم و چقدر تفاهمشون زیبا بود. این سه به هم احتیاج داشتن.به عشق هم، به دوستی هم و به تقسیم کردن عشق با هم. نه آندراش نه لازیو به هم حسادت نمیکردند چون هر دو خالصانه عاشق ایلنو بودند. اما هر دو از هانس حس بد میگرفتند چون اون آدم حریصانه و تجاوز گرانه زن رو میخواست. فیلمش رو میشه چندین بار دید.
اما لابلای فیلم این چیزها به ذهنم رسید. بحث خودکشی ها که بود یاد یک دوره ای در لاهیجان افتادم که دخترها خودکشی میکردند. یکیش همکلاسی کلاس زبانم بود. وقتی شنیدم خودکشی کرد شوکه شده بودم. سرحال بود و زیبا. در مغزم نمیگنجید چرا باید خودکشی کنه. یادمه همه میگفتن خودکشی کرد دم تختش هم کتاب صادق هدایت بود! یکی دو تا خودکشی دیگه همون سال اتفاق افتاد و از قضا کنار تخت همه کتاب صادق هدایت. اینها همه هم سن و سال من بودند. من دو سه سال قبلتر دو سه تا کتاب صادق هدایت رو خونده بودم و همیشه فکر میکردم این دیوانه ها تو اون کتابها چی دیدن که خودکشی کردن؟!  به هر حال اینطوری شده بود که پدر مادرها مانع میشدند از اینکه نوجونها کتاب صادق هدایت بخونند. میگفتند صادق هدایت چون خودش خودکشی کرده هرکی کتابهاشو بخونه خودکشی میکنه! هرچند من  شاید برای همین خودکشی کردنش نتونستم با این نویسنده ارتباط برقرار کنم ولی استدلال احمقانه آدمها رو که کتابهای اون باعث خودکشی میشند رو هم نمیفهمیدم. البته هیچ بعید نیست اون ها که خودکشی کردند واقعا فکر میکرند پخی هستند و دنیا نمیفهمتشون و باید خودکشی کنند اما من بعید میدونم کتابهای هدایت واقعا چنین تاثیری میذاشت!  در واقع همون طور که تو این فیلم پیام موسیقیش اینطور بود که آدمها یه جایی دیگه نمیتونن تحمل کنند و دقیقا شدت ضعف آدمها رو نشون میده که اون کاسه کثافت دنیا کی و چی میتونه باشه که کم بیارن! به نظرم اگر کسی هم تحت تاثیر ملانکولی صادق هدایت خودکشی میکنه درجه صعفی داره و کم میاره دربرابر مصیبتهای دنیا. 
اما بخش دیگه که ذهنم رو مشغول میکرد همان روایت تلخ جنگ حهانی دوم هست. همان ظلمی که شد. صحنه سوار کردن یهود ها به قطار رو در هزاران فیلم دیدم اما هربار همونقدر دردناک هست که اولین بار.

فیلمش رو بخصوص عاشقانه های سه نفرشون رو دوست داشتم. 
پی نوشت: وسط نوشتن بودم که مامان زنگ زد بعد از گزارش از اتفاقهای خوب دوباره یاداوری کرد "عمو عباس" خیلی حالش بده و امیدی بهش نیست. بقیه حرفهای مامان رو نفهمیدم حتی وقتی داشت از نتایج ازمایشان پزشکی بابا میگفت. فقط عمو عباس میامد جلو چشمم و صداش و تمام مهربانیهاش. من هیچوقت این عدل خدا رو نفهمیدم.. انسان ترین انسانها باید اینطور عذاب بکشند. فردا باید زنگ بزنم.. تا دیر نشده.. تا حسرت به دل نموندم...

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

دیشب خواب دیدم، wet dream  نبود اما تو خواب من با مردی راه میرفتم که صورتش محو بود. میدونستم نباید بهش نزدیک بشم برای اینکه برای من نبود ولی کنارش راه میرفتم. معلوم بود خیلی باهم صمیمی هستیم. یه لحظه دستهامون موقع راه رفتن خورد بهم. دستم رو گرفت. سوار قطار شدیم. مقصد نامعلوم بود. سرم رو گذاشتم رو شونش و خوابم برد. صبح بیدار شدم تمام مدت فکرم رو مشغول کرده بود. کی بود؟ هیچ کس و پیدا نمیکردم. دستهاش کمی تپل بود و چهار شونه و سینه ای پهن اما نمیدونستم کی بود. تو فکرم بود درباره این نوع خوابها بنویسم. تا ظهر شد و اتفاقی که دیشب تو فیس بوک افتاده بود رو تو اینستا رادیو با خنده تعریف کردم. وقتی برادکست رو قطع کردم و بی اختیار گفتم:من به چشمان خیال انگیزت معتادم. فهمیدم فرد مورد نظر در خواب کی بود. دستهای خودش بود و بدن هم مال خودش بود. فقط چرا صورتش رو نمیدیدم؟ باز اون؟ باز تو روزهای بهم ریختگی های شخصیم.. باز نگرانیش و باز امن ترین جای دنیا حتی اگر فقط تو خواب باشه؟
اتفاقی عکس رو دیدم. چهار مردِ امروز از جمع یازده نفره پسر های قدیمی شهر. سمت چپ اون بود و برادر دوستم. سمت راست دو نفر دیگه که یکیشون معروفترین پسر خوشتیپ زمان ما بود. بس که به همه دخترها شماره میداد! یه لاهیجان بود و یه فلانی! همه میشناختنش و همه این گروه رو همه میشناختن. از دانشجوهای غیر لاهیجانی تا ما لاهیجی ها!
بین اون همه خوش تیپ و پرطرفدار من با معمولی ترینشون دوست شدم. فقط و فقط بخاطر چشمهاش! چشمهایی که تو یه غروب سرد دی ماه تا عمق وجودم نفوذ کرد و سه ماه بعد من باهاش دوست شدم. عکس رو که دیدم غش غش خندیدم. سالها بود همشون رو با هم ندیده بودم. دوستان مشترک زیاد داشتم برای دیدن عکس همشون به تنهایی. اما با هم؟ این اولین بار بود. بلافاصله عکس بعدی رو دیدم.. یه مهمانی برای همان سالها.. قیافه اون روزها با ریش پروفسوریش ... روزهایی که من عاشقتر از همیشه بودم . لاغر کرده بود بخاطر من، ریش پروفسوری گذاشته بود بخاطر من اما هیچکدوم رو نمیگفت بخاطر من!
عکس رو نگاه کردم یکباردیگه.. تنها کسی بود که هیچ تغییری نکرده بود. امروز بعد از کشف اینکه شخص مورد نظر خواب همین بود عکس رو باز کردم و زوم کردم رو صورتش.. موهایش در حد چند نخ خاکستری شده اونقد دیده نمیشه من میدیم! خنده اش همان بود. صورت همان! انگار نه انگار یکی دو سال دیگه مردی چهل ساله هست. همان پسر بیست و چند ساله بود.
یک لحظه حس کردم کاش بود و الان باهاش درد دل میکردم. مثل قدیمها.. بعد سکوت میکردو میگفت: به خودت فکر کن. مواظب خودت باش!
دوست داشتم براش از روزهای دلم بگم. از تمام تلخی هایی که بخاطر "رها" بودنم میگذرونم! تلخی هایی که شاید بی شباهت به روزهای با او بودن بی او نیست.
از اخرین ساعت کاری منتظر اتوبوس بودم که با این صدای نکره زدم زیر آواز. بعد سالها دوباره زمزمه کردم این رو که فقط برای او بود..برای عشق مقدس.. برای لبو... برای "تو"یی که "او" شده بود و بعد شد "تو"ی دیگری!
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن رابرای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

 قول داده بودم به خودم از خودم واحساساتم و لحظاتم ننویسم.. اما نمیشه انگار.. من تلخم این روزها.. تلخ تلخ! و این لعنتی انگار باز فهمیده بود. رفیق امشبم یه شات و.ی.س.ک.ی بود و یه سیگار. و بغض در گلو مانده!

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

طنز روزگار

یهو دقیقه نود میری استکهلم. قرار شام با کسی داری که چند ماه داری سعی میکنی تمام حسهات رو نسبت بهش کنترل و فراموش کنی. برای رسیدن به محل شام از خیابانی رد میشی که دو سال پیش، سه روز تمام هر روزبا یارت از اون خیابان بالا و پایین رفتی، حرف زدی، خندیدی، دعوا کردی، در آغوش کشیده شدی، بوسیدی و سه روز خاص رو دراستهلکم زیبا ساختی! 
همینطور که خیابون رو بالا میری از جلو هتل اسرار آمیز رد میشی و تمام خاطرات جلو چشمت رژه میره و به طنز روزگار هم میخندی!  

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

معشوقه خیالی

درد زانو به حدی رسید که بی خیال شدن ممکن نبود و باید دوچرخه رو میذاشتم کنار و با اتوبوس میرفتم، مسیر ۳۰ دقیقه رفت و ۳۰ دقیقه برگشت بود. یکی از کتابهای فارسی رو برداشتم که تو مسیر بخونم، یکی از مجموعه داستانهای کوتاه که از دوستام خواسته بودم برام بفرستن. من دور از فضای ادبیات این سالها و نقد و نظر همیشه خوندن یکی دو داستان اول برام سخته. فکر میکردم دارم پست های یک وبلاگ رو میخوندم. در حالیه برای من سبک وبلاگ نویسی با سبک داستان نویسی فرق داره. دو داستان اول رو خوندم تو دلم گفتم پس من یه ده دوازده تا کتاب میتونم بدم بیرون با یه ادیت رو نوشته های وبلاگم
کتاب رو ادامه دادم، داستان پشت داستان. مسیر برگشت همراه بود با غروب. آخرین داستان رو که خوندم دلم میخواست سر بکوبم به دیوار! یه غم احمقانه بی دلیل نشست رو دلم، راه گلوم رو بسته بود. یه غم عجیب! دلیل؟ فکر کنید که تمام داستانها یا با مرگ تمام میشه یا با خودکشی یا با شکست عشقی! همه به طرز وحشتناکی پایان غمگین دارن. یاد نوشته سه سال پیشم افتادم . واقعا دیدم من حالم عادی بود امروز،  ولی با خوندن این داستانهای کوتاه- تازه شانس اوردم کوتاه بودن- هرچی غم و دلتنگی بود به سراغم اومد. دارم فکر میکنم روزی اگر جرات کنم و داستانی بنویسم یا حتی بخوام داستانهای زندگیم رو بنویسم حتی تلخ ترین هاش رو جوری بنویسم که خواننده غمباد نگیره، ولی احتمالا استقبال نمیشه ازش

اما همه این کتاب خوندن انقدر بد نبود، مثلا قانتزی هام گل کرد. فانتزی هایی که مدتها بود - شاید سالها- کنار گذاشته بودم که تو رویا زندگی نکنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم باید برای همیشه با رویاهام زندگی کنم و همه چیز خیالی داشته باشم که حداقل آسیب نبینم. به هر حال، از علایق من بلند خوندن کتاب و شعره. بهترین حالتی که همیشه در رویاهام بود اینه که نیم برهنه رو تخت دراز کشیده باشم و دستش- که قطعا عضلانی است- از پشت حائلم باشه و من همینطور که سر به سرش جسبوندم بلند بلند کتاب بخونم. بعد که زمان کتاب خونی تموم شد یه بوسه کوچولو از این تُک تُکی ها رو لیش بزنم شب بخیر بگم و بخزم زیر ملافه و با موهای روی سینه اش- به همون اندازه کافی که دوست سوریم داشت-  بازی کنم تا خوابم ببره. و این کار هر شب باشه تا کتاب تموم بشه
حالا فکر کنید من نشستم این کتاب سراسر فضای سنگین رو تو ایستگاه اتوبوس دم غروب با صدای بلند میخونم و به آدم خیالی کنارم میگم: واقعا این روزها هر کسی نویسنده شده جایزه بگیر هم هست! ادم خیالی هم سرش رو تکون میده

میخوام برای آدم خیالی یه اسم درست کنم و یه صدا تصور کنم که حداقل بتونه حرف بزنه! یه صدای قشنگ! وقتی داری آدم خیالی میسازی باید بهترین هر چیزی باشه، قد بلند، چهار شونه، شش پک، با موهای سینه کافی، تن کمی برنزه، سر مو هنوز به توافق نرسیدم، هم دلم میخواد کچل باشه هم دلم میخواد مو جو گندمی باشه! کت شلوار پوش، البته امروز کنارم نشسته بود چون هوا گرم بود یه تیشرت سفید داشت با یه شلوار کرم. ولی خوب کمی تریپ دماغ سر بالایی
فعلا آدم خیالی ظاهرش تهیه دیده شده، خصوصیاتش رو هنوز نمیدونم. شغل هم نداره فعلا بیکارو آس و پاسه! صدا هم چون نداره فعلا فقط گوش شنواست




 پی نوشت: امروز این اهنگ ستار همینطور میرفت و میام تو مغز! دمخصوصا این تیکه: گل پری جون پرپری کجایی،
اینجای جون آخری کجایی،
که بیایی تو قضه هام دوباره،
قاطی بشی با غضه هام دوباره.. 

حتی این آهنگ هم با ریتم شادش غم داره توش!  


۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

اما تو چیز دیگری

امروز از اون روزهای آفتابی بود ، صبح خبر دار شدم بسته ای که ارسال کرده بودم اون هم با پست معمولی رسیده(با اینکه گفته بودن بدون احتساب دوروز اخر هفته چهار روز طول میکشه اما خب با اون ها چهار روز طول کشید و خوشحالم که پول الکی و اضافه ندادم برای پست سفارشی احمقانه شون!) بعد استاد درس قبلیم ایمیل زد که ریپورتم رو بلاخره قبول کرده و این یعنی من درس قبلی رو بلاخره پاس شدم، بعد از انحمن دانشجویی ایمیل گرفتم که بنده رو به عنوان دانشجوی تمام وقت ثبت کردن و کارت جدید برام صادر میشه که میتونم از تخفیف برای اتوبوس استفاده کنم،و حالا هم معلم اینترنتی کلاس سوئدی ایمیل زد و من از اولین مشق سوئدیم در ترم سربلند در آمدم، و کلی کامنتهایی که برام گذاشته بود تعریف و تمجید بود و نوشته بود "فکر کنم خیلی زود بتونی این سطح رو تموم کنی اگر همینطور پیش بری!" آهان یادم رفت بنویسم که عصر تنها دوست آمریکایی من که خیلی هم پسر خوبیه به من اس ام اس داد که عصر بریم برای فیکا و کلی از دار دنیا صحبت کردیم و این برای منی که هیچ مراوده با خارجی ها ندارم و جز سر  کلاس انگلیسی نمیشنوم خوب بود و تلاش قابل تحسینی میکردم برای اینکه بتونم حرفم رو بزنم. تازه یه جا  در نقش مترجم عمل کردم، اول رفتیم یه کافه تا وارد شدیم و خواستیم سفارش بدیم گارسون اومد و  به سوئدی یه چیزایی گفت،جاناتان مبهوت در حال نگاه کردنش بود که من گفتم : "یا ها" جاناتان پرسید: دیج یو آندرستند؟ومن هم از بس فارسی حرف میزنم گفتم: "میگه داریم میبندیم" بعد خندیدیم گفتم: ساری ، آی الویز اسپیک فارسی ، شی تولد وی آر گوینگ تو کلوز این 15 مینتس"
ای وای مهمترین مسئله یادم رفت امروز بعد از حدود یک سال با مزدک عزیزم ویدئو چت کردیم. یعنی بال در آورده بودم که میدیدمش و فرصت شده بود حرف بزنیم، هیچ تغییری نکرده، همون ادم با همون عقاید خاص خودش، عقایدی که زمانی برای من مفهومی به همون قوی که برای مزدک داره داشت اما حالا بعضیهاش خیلی تغییر کرده. 
آره امروز عجیب آفتابی بود برام، چشم نکنم چشم نکنم ! 
و اما، دوستی دارم بسی عزیز، به روایت وبلاگیمان "دوست جون". سه سال پیش خواننده وبلاگم شده بود، انقدر از نوشته هام تعریف میکرد که ذوق مرگ میشدم، یک بار هم برام نوشته بود معلومه تحت تاثیر سارتری! و من با خجالت و شرمندگی گفتم من اصلا سارتر رو نمیشناسم و هیچی هم ازش نخوندم. البته من هم ایشون رو گاهی با شاملو مقایسه میکردم. دوست جون برای مدت کوتاهی فراتر از دوست جون شد، و بعد دوره ای از من فاصله گرفت و به نوعی دلخور بود و بعد درست زمانی که داشتم از ایران میامدم دوباره شد همان دوست جون، وقتی اینجا آمدم این " دوست جون" بودن بیشتر و بیشتر هم شد، به واسطه فیس بوک فرصت نمیکردم وبلاگش رو مداوم بخونم و حالا تقریبا دوباره میخونمش، و عجیب عجیب رشد فوق العاده ای در نوشتن، شاعری، نقد، فلسفه و ... داشته و وقتی وارد وبلاگش میشم حداقل یه ساعت وقت میگذارم برای خوندن نوشته اش، کامنتهای دوستاش و پاسخهاش به اونها و لذت میبرم از مطالب عمیقی که ردو بدل میشه و خجالت میکشم که سوادم گاهی نمیکشه که بفهمم چی میگن! این دوست من نیاز به معرفی من نداره ،برعکس اونه که اگر لازم باشه باید من رو معرفی کنه، ولی من فکر میکنم باید بنویسم، بنویسم که وبلاگ های دوست جون رو باید خوند.. ققنوس خیس و  پارادیزوی کوچک  
و در نهایت، نمیشه 15 فروردین بیاد و بره و به 16 برسه و من عهدم یادم بره و ننویسم: "تولدت مبارک"
حتی اگه دیگه نباشه، تموم شده باشه، برای دیگری باشه، عشق قدیمی باشه، این دو روز اون تمام قد برای منه، در خاطره ام! برای این دو روز من میشم همون دخترک قلقلیه 16 ساله، و اون و چشمان عسلی ، سبز، خاکستری بی نظیرش و صورت سرخش میان جلوی چشمم وقتی در کنار استخر شهر دنبالم راه افتاد تا جلوی پارک ملی شهر راضیم کنه به پذیرش دوستی! 
حالا 30 ساله ام و 14 سال گذشته و 5 سال از اخرین دیدار، اما باید اعتراف کنم:
" آفاق را گردیده ام، مهر بتان سنجیده ام، خوبان فراوان دیده ام ، اما "تو" چیز دیگری" 

۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

حسادت میکنم

حسادت میکنم، به زنی که آمده، اینجاست کنار ما! حرف میزنیم ، میخندیم دست به یکی میکنیم ، میرقصیم، اما تحمل ندارم وقتی نگاهش میافتد روی او، و چند ثانیه ای بی تحرک نگاهش میکند عمیق! حتما به یاد می آورد تمام روزهای کوتاهی که با هم داشته اند در گذشته، شاید به یاد می آورد تمام محبتهای بی دریغش را ، شاید... 
سعی میکنم مثل همیشه باشم، بی تفاوت، بدون حس حسادت، اما ناخوداگاه بهم میریزم وقتی سر بر میگردانم و میبینم نگاهش به سمت زن است برای ثانیه ای، دلسوزانه و دوستانه ، شاید به سختیهایی که کشیده فکر میکند، و شاید به یاد می آورد...
تب داشتم، صدایشان را می شنیدم، میدانستم دوسال منتظر بودن تا با هم صحبت کنند، بدون نگرانی و ترس، میدانستم منتظر است بشنود رنج نامه اش را ، میدانستم اما نمیخواستم تحمل کنم! به خودم نهیب میزدم، گفتگوهای این مدتم را با مستر کامپلیکیت به یاد می آوردم که هرچند کم شده، و هرچند به دور از صحبت های شخصی شده اما هرچه هست مستر کامپلیکیت است و جذابیتش و مطمئنا برای مدتی در ذهنم میشیند گفتگو و نگاهش! نهیب زدم به خودم و یاد آوردم همین دوروز پیش وقتی در آغوشش بودم مست از یک هم اغوشی دلچسب و گفتم دوستانم قصد دارند من و یکی را با هم دوست کنند!  هیچ چیز نگفت و من این حق را به خودم دادم برای ناهمزمانی ها، برای قولی که به پدرم دادم، برای تمام غیر ممکنهای راه ما! بی توجه به اینکه او هم میتواند ناراحت شود! اما هیچکدام اینها از حساسیتم کم نکرد، هر لحظه تجسم میکردم نکند دست همدیگر را بگیرند، همدیگر را ببوسند، نکند خاطرات یاد اوری کنند، نکند.....!
همین نیمساعت پیش زن برایم هدیه خرید، دوست داشتنی است اما وقتی داشت مجسمه سر داوود را نشان میداد و میگفت:" این رو خریدم با اشک و آه!" شک نکردم خاطره ای نهفته در این مجسمه است، برای اینکه تغییر چهره ام دیده نشود اتاق را ترک کردم، به خودم تهیب زدم " تو چت شده؟ نه انقدر عاشقی، نه میتوانی همراه همیشگی باشی؟ نه این زن میتواند مداوم به دیدارش بیاید" اما هیچ طوری این هراس و حس بد تمام نمی شود! چقدر زن شده ام، چقدر حق خواهی میکنم، چقدر فداکاری عشق را کنار میگذارم، جقدر میخواهم مالکیت داشته باشم، چقدر...
میدانم میخواند، شاید مثل همیشه جمله هایی را هایلایت کند، شاید لبخندی هم حتی بر لبش بنشیند برای این حس حسادت من! اما اینها نمیتواند کاری کند تا من لذت ببرم از این همراهی اجباری چهار روزه با کسی که روزی معشوق معشوقم بود!؟

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

عشق آزار دهنده

در مقابل همه آدمها و خواسته هاشون سرسختم و گستاخ و گاهی وحشی! کسی نمیتونه من رو مطیع خودش کنه در حالیکه سازگاری بالایی دارم، کسی نمیتونه به راحتی من رو وادار به کاری کنه یا تغییری در عقیده ام ایجاد کنه! مگر... مگر وقتی بر روح و روان و مغز و جسمم تسلط پیدا کنه! دو بار این اتفاق برام افتاد! یکی که تمام شد و دیگری که هنوز با منه با تمام باگهای موجود در رابطه! رابطه ای بیمار که خودم بیشتر از هر کسی به بیمار بودنش باور دارم و نمیتونم دست بردارم! 
حالا عصبانیم از خودم، به شدت! هزار بار با خودم عهد میبندم که مقاوم باشم، که نه بگم، که مطیع نباشم ، که خودم باشم، اما باز کافیه یک سلام کوچک ازش ببینم که یادم بره! اما این بار واقعا عصبانیم!
ازاینکه قرار دو هفته گذشته در 25 ساعت مونده به قرار بهم خورد بگذریم، ازاینکه تمام هفته پیش نیست و نابود بود و خبری ازش هیچ جا نبود بگذریم با خودم قرار گذاشته بودم اگر بر فرض محال در شبهای تعطیل روی خط اسکایپم آمد بگم وقت ندارم! اما درست با اینکه وقت نداشتم، با اینکه آن ور خط داشتم با "مهربان" صحبت میکردم به چتش جواب دادم! جالب اینجا بود که خب چون در حال حرف زدن بودم پاسخ دادنم ثانیه ای بیشتر طول میکشید و بعد از اونور خط مینوشت : اگه داری با کس دیگه ای صحبت میکنی برو بعدا باهم حرف میزنیم" و این رو درست از وقتی میگه که میدونه من شبها با "مهربان" صحبت میکنم!
خلاصه کنم، دیشب قرار گذاشتیم امروز ساعت 4 با هم صحبت کنیم! چون شاید دوشنبه بتونیم همدیگر رو ببینیم یا دوشنبه بعد! صبح رفتم تبلیغ پخش کردم، خسته اومدم خونه کمی فیس بوک گردی کردم، چند تا مقاله که باید میخوندم رو خوندم و دیدم ساعت شد 3.. از خواب داشتم میمردم! اما نخوابیدم، تنم کوفته بود و واقعا نیاز به استراحت داشتم اما نخوابیدم و استراحت نکردم که یه باز ساعت 4 از دستم نره و بد قول نشم! با همه اینها ساعت حوالی 3:30 خوابم برد. نیمساعت بعدش با هول بیدار شدم و بلافاصله وصل شدم به اسکایپ با 5 دقیقه تاخیر. وقتی وصل شدم مسیجی رسید.. به فکر این بودم که الان باید در جواب برای تاخیرم عذر خواهی کنم، اما چیزی که خوندم این بود: من از صبح تا همین الان داشتم درس میدادم و خیلی خسته ام میشه یه وقت دیگه ای صحبت کنیم؟ میبوسمت.....!"

دو بار خوندم که ببینم چی میخونم! خستگی رو از غلطهای تایپی فراوانش میشد فهمید اما مبهوت بودم! فقط نوشتم اکی!

چند ثانیه خیره به اسکایپ و عکسش موندم، و یهو سر درد گرفتم برای اون از خواب پریدن یهویی! اگر بارها باهاش صحبت نکرده بودم و حرفهامو نزده بودم و جوابهامو نگرفته بودم شک نمیکردم داره بازیم میده! اما حیف که نمیتونم حتی با همچین چیزی خودم رو آروم کنم! بازی دادنی در کار نیست همینه که هست! من عاشقشم و وقتی پای اسمش در میون باشه اولویت زندگیم در هر موردی میشه! اما من اگر عشقش هم باشم اولویت که چه عرض کنم اخریتش هم نیستم!

دقایقی بعد براش نوشتم.. نوشتم که من هم چقدر خسته بودم اما بخاطر قرارمون به خستگیم محل نذاشتم. نوشتم مگه میشه چیزی غیر از اکی گفت؟ مثلا بگم اکی نیست مگه فرقی میکنه؟! و ازش خواهش کردم دیگه با من قراری نذاره.. قراری که مطمئن نیست میتونه عمل کنه بهش چون من همه برنامه هام رو تغییر میدم!
شک ندارم همین چند خط اون روی سگش رو بالا میاره و دوباره میره تو دنده چپ! اما به درک ! خسته شدم از بس من مطیعم، از بس من سازگارم، از درسم میزنم بخاطرش، از کارم میزنم بخاطرش! از استراحتم میزنم بخاطرش! و اون هیچ کاری نمیکنه بخاطر من! طبیعیه زندگی خودش و داره و من هیچ جایی تو زندگیش ندارم. 
بیشتر ازاین لجم میگیره که که اینی رو که اینجور دیوانه وار دوست دارم برای من هیچ وقتی نمیذاره و بعد کسی که برام عزیزه اما نوع دوست داشتنم و حسم بهش متفاوته همیشه هست، هروقت که بخوام!

از یه چیز دیگه هم لحم میگیره، فکر میکردم دوست پسر داشته باشم دیگه احساسم از سرم میفته بخاطر تمام دوریها و مشکلات! اما دوست پسر داشتن هم فقط به علاقه ام به اون بیشتر اضافه کرد!
امان ازاین  درگیری سه گانه! ولی اون دو تای دیگه به من آزاری نمیرسونن انقدر که اونی که عاشقش هستم آزار دهنده شده! نمیدونم دلم رو به چی خوش میکنم به دو سه خط صحبت دو هفته یه بار که میگه دلم برات تنگ شده و باید هر چه زودتر ببینمت و بعد هی هر هفته این بایده داره عقب میفته!؟ یا به کامنتهای هزار در میونش ! یا به صحبت کردنهایی که بر خلاف قبل که هر روز بود حالا شده دو ماه یه بار!!!!!!!

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

مثلث عاشقی

یکی همراهت شده و هر لحظه اس ام اس میده، حواسش بهت هست، باهات حرف میزنه، با اینکه سرش شلوغه سعی میکنه وقت بذاره و ببینتت.
یکی یهو دوباره پیداش شده، عمیق، پر احساس، حالا که کمی وقتش ازادتر شده دائم هست برای خود خودت، برنامه ریزی میکنه برای دیداری که قولش رو داده بود، میخواد ببرتت جایی که خیلی دوست داره و اونجا رو که معمولا تنها میره میخواد با تو شریک بشه
یکی هست که محبتش بی پایانه، همیشه هست، قرنطینه اش رو پذیرفته ، به حرفهات گوش میده، به غرغرهای تمام نشدنیت، تشویقت میکنه، حمایتت میکنه و ........

و اینجا یکی هست این وسط گیر کرده.. بین اتفاق نرمال که داره روز به روز قشنگتر میشه، عشق اسمانی که اومده رو زمین، و زمینی که خالصانه  عشق میورزه!  
اتفاق نرمال که بی خبر از همه جاست، اما دو نفر دیگه ناخواسته با هم رقابت میکنن! بدشون بیاد یا خوششون بیاد من این رو میگم، این رو از لابلای حرفها و رفتارهاشون میشه فهمید، هرکدوم به نوعی من رو از ارتباط داشتن با اون یکی بر حذر میکنن! اگر به یکیشون دیر جواب بدم فکر میکنه دارم با اون یکی حرف میزنم! و ....

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

شادابی و گه گیجه!

نفیسه بانو دیروز رفت، عجیب جاش خالیه، روزهای رویایی رو باهاش سپری کردم، بیشتر جاهایی که من هر بار که دلتنگ بودم میرفتم و میگفتم کاش بچه ها بودن رو همراهش قدم زدم، نشستم، دیدم و بی نهایت لذت میبردم از اون فضا و مکان برای بودن یکی از جنس خودم، یکی از جنس دوستی!
انقدر بلند بلند خندیدیم، انقدر همدیگر رو بغل کردیم، انقدر گفتیم وای باورم نمیشه اینجایی، که حد نداشت، چهار روز یکی از بهترین سفرهامو داشتم، سفری با یک همسفر خوب، هرچند هوای سوئد و آسمان اوپسالا همراه خوبی نبود و بی وقفه ابری بود اما زیبایی شهرم به دل دوست نازنینم نشست. از این روزها هر چی بگم کم گفتم.
نوشته بودم اتفاق نرمالی در زندگیم داره میفته، بلاخره یکی از دانشجویان ایرانی اینجا دل رو به دریا زد و بیشتر از بقیه سمج بازی در اورد و از ادا و اطوار و کنایه و این و گفتم که اونو بفهمی ،دست برداشت و مثل بچه آدم به من پیشنهاد دوستی داد و چون مدتی بود میشناختمش و مورد پسند بود، بنده هم مثل بچه ادم جواب مثبت دادم غافل از اینکه درگیری های ذهنی من همیشگی است چرا؟؟ برای اینکه در آخرین روزهای زیبای بودن نفیسه اتفاقات عجیبی افتاد! اتفاقاتی که باعث شد من بفهمم وقتی عاشقی یعنی عاشقی و هیچ منطقی و هیچ اصل اعتقادی سابق و فعلی نمیتونه تو رو به راه راست بکشونه! دو سه پست پیش نوشتم حقیقت چیز دیگه ایه و مستر کامپلیکیت رو باید بذارم کنار ! اما  باز کم اوردم وقتی اسمش رو دیدم، صداش و شنیدم و ایمیلهاشو خوندم!
جمعه بود که دیدم بعد از چندین و چند روز غیر فعال بودن مستر کامپلیکیت در فیس بوک امده و تند و تند رو عکسهای من لایک زده، و بعد هم ایمیل که از خوشحالی من خوشحاله! براش نوشتم که نبودی یه مدت و یک حواب بند بالا گرفتم که خجالت کشیدم از خودم با قضاوتهام! نوشت پاییز من به زیبایی پاییز تو نبود و خیلی بیمار شده بود و یک هفته استراحت مطلق داشت، همینطور تصادف کرد و شانس اورد که باز اتفاقی برای خودش و خانواده اش نیفتاد و ....  وقتی ایمیل رو فرستاد تا اومدم جواب بدم دیدم اسمش رو موبایلم افتاده و داره زنگ میخوره! اصلا نمیدونستم چی کار کنم، تلفن رو جواب دادم و صداش که تمام بدنم رو لرزوند! خوب میدونه کی و چطور باید دست و دلم رو بلرزونه! 
شنبه بعد از رفتن نفیسه وقتی غمگین و ناراحت برگشتم خونه دیدم بعد از مدتها در اسکایپ آنلاینه، نمیتونست صجبت کنه چون ساختمون دانشگاهشون در حال تغییره و فعلا اتاق نداره و باید توی کتابخونه مینشست، بعد از یک ساعت یکی از اتاقهای خصوصی خالی شد وما تونستیم حرف بزنیم.. محکم گله هامو کردم. گفتم تو همیشه نیستی، هر وقت دلت بخواد هستی و هر وقت نخواد نیستی، به همون اندازه برای من هستی که برای بقیه! خب تمام شکایتهامو رد کرد، گفت تو برای خودت میشینی فکر میکنی، احیانا با یه عده هم که من و نمیشناسن مشورت میکنی و خودت برای خودت نتیجه گیری میکنی، و بعد دوساعت توضیح داد.. برام قابل قبول بود توضیحاش و قانع شدم! غیر ازاین هم ممکنه؟! باید میرفت سر کلاس و خداحافظی کردیم. قبل از خداحافظی بهش گفتم راستی من با یکی دارم آشنا میشم! و گفت فردا در موردش صحبت میکنیم!

شب رفته بودم دیدن دوست پسرجدید. تو فاصله دم کردن چای فیس بوکم رو چک کردم، دیدم دو تا ایمیل دارم از مستر کامپلیکیت. یاد روزهای ایتالیا افتادم، که میرفتم بیرون ، خوش میگذشت و.... و وقتی میامدم خونه ایمیلهاش بود که دل بلرزونه! تا بیام بخونم دوستم آمد، صفحه رو بستم اما ذهنم درگیر بود. سعی کردم فراموش کنم، سعی کردم به آدمی که کنارم نشسته فکر کنم، برای چند ساعتی موفق شدم!
ظهر امروز تا به نت وصل شدم دیدم برام کامنت گذاشته، اسکایپش باز بود و شروع کردیم به صحبت.. گفت من همیشه سکوت میکنم اما دیروز وقتی دیدم تو همش به من گله میکنی که نیستم باید بگم که تو خودت هم خیلی موقع ها نیستی! و شروع کرد شمردن زمانهایی که وقت داشته و من نبودم!!!!
براش آروم آروم از کارهای این چند هفته ای که نبوده و خبرهم و نداشتیم گفتم، از ایتالیا، میزبان، جاهایی که رفتم، غذاهایی که خوردم، شرابهایی که نوشیدم و تو دلم نیمی از پیکها به یادش بود، و بعد رسیدم به اوپسالا، به روزهایی که نفیسه بود، به جاهایی که با هم رفتیم، به عظمت موزه واسا، به زیبایی استکهلم واوپسالا در پاییز و اخرین روز و فرودگاه، و بعد رسیدم به اینکه باید میگفتم راستی من دوست پسر گرفتم!
وقتی این و گفتم چهره اش برگشت، اما خیلی سریع کنترل کرد. گفت خب چطوره؟ و شروع کردم به تعریف! چطور اشنا شدیم، چطور ادامه دار شد و چطور در نهایت دوست شدیم!
و حالا نوبت اون بود که برای اولین بار بپرسه: رابطه تو با من چیه؟!
سکوت من، نگاه منتظرش از پشت وبکم و سکوت!
شروع کردم تمام موانع سر راهمون، تمام جرفها و حدیثها، تمام انتظارات و ... براش گفتن . بهش گفتم تا همین یه ماه پیش خودم رو تو رابطه با تو میدونستم و به کسی فکر نمیکردم اما این رابطه که 9 ماه نشده همو ببینیم و دو ماهه که صحبت نکرده بودیم و .... اسمش رابطه نیست! احساس سر جاش، اما من یه روزهایی دلم میخواد اونی که تو زندگیمه کنارم باشه اما تو نبودی. 
چیزی نمیگفت، مطمئنا حق میداد اما.... و اخر من که فکر میکردم بهم میگه خوش باش ،و زندگیت رو بکن و خودش رو فقط یه دوست در کنار من میدونه، رو کرد به من و گفت: 10 روز دیگه میای .....؟  و من مبهوت نگاهش کردم
اینجاست که باید بی ادب بشم و بگم گوه گیجه گرفتم! من به مستر نه نمیتونم بگم؛ 7 روز دیگه درست یک سال از آغاز ارتباطمون میگذره- ارتباط عاطفی- ارتباطی که برای همه بی معناست و برای من پر از معنا!
حالا نمیدونم چه کار کنم؟ در تصورم هم نمیگنجید یه روزی من اینطور ارتباط هایی داشته باشم!  منی که پابند اخلاق بودم و تعهد حالا زندگیم شده پر یواشکیو توجیه هم میکنم! توجیه مثل اینوریها!

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

ناهمزمانی ،مسافر

اوضاع احوالم به حالت عادی برگشته، کورسی که دوست داشتم بلاخره تمام شد، و حالا از هفته دیگه کورس جدیدی شروع میشه که هیچ ایده ای در موردش ندارم، در کنارش باید دو تا از کورسهایی رو که از ترس امتحان نمیدادم رو هم بخونم تا نهایتا ژانویه همه رو با هم امتحان بدم که تقریبا امری محاله! ولی من سعیم رو میکنم! کورس سوئدی هم داره کارهاش بیشتر میشه و من متاسفانه وقت کمتری براش میذارم اما برای اون هم برنامه ریزی کردم، نه از امروز که اصلا راه نداره ولی از هفته دیگه فقط امیدوارم بتونم مثل یه ماه پیش که محک خوبی برام بود به این کارها و برنامه ها برسم!
این مدت ننوشتم اینجا و این به من ثابت کرد دقیقا فیس بوک مانع اصلی نوشتن در وبلاگه. نمیدونم باید چه بلایی سر فیس بوک بیارم، بستنش راه حل نیست تنظیم وقتش هم تا حالا موفق نشدم!
بگذریم، این روزها زندگیم معجونی بود از غم؛ گیجی و شادی! از غم که خبر دارید، گیجی میرسه به جایی که سر نه دوراهی که سه راهی میمونی، میان آسمان و زمین و اتفاق نرمال! 
به قولش "ناهمزمانی" ها... آره ! من همیشه تو زندگیم "نا همزمانی " داشتم. وقتی  عاشق شدم در 16 سالگی، وقتی دل بستم در 24 سالگی و وقتی مجنون شدم در 27 سالگی! ناهمزمانی اما بیشتر شد وقتی رسیدم این ور آب! رهایی های من مصادف شد با روبرو شدن با نا همزمانی های بیشتر. شیرجه میزدم تو چیزی که حق من بود و بعد مثل خر توش میموندم که حالا باید چه کرد؟ شاید از همه اینها تجربیات خوبی نصیبم شد اما آسیب هایی هم دیدم و میبینم! من همیشه 20 سال دیر بودم.

این زبون رو نمیتونم نگه دارم، شما که غریبه نیستید در عین حال اتفاقات قشنگ مطابق میل همه داره برام میفته، بعدا بیشتر مینویسم!

و اما امروز.. کمتر از 7 ساعت دیگه من یکی رو در آغوش میگیرم که نه فقط خودش رو بغل میگیرم برای خودش که جای تک تکتون بغلش میکنم، میدونم بوی همتون رو میده، میدونم از همتون برام کلی عشق آورده، میدونم هوای صمیمیتها رو آورده حتی اگه از راه دور میفهمم که صمیمیت ها و یک رنگی ها داره روز به روز رنگش رو میبازه و صدام در نمیاد!
 آره امروز آرلاندا* شاید از صدای جیغ من منفجر بشه، امروز یه نفر داره میاد پیشم که در واقع 10 -12 نفره.. امروز....
چند روزی برای بودن این عزیز مهربون نمیتونم زیاد بنویسم.. اما بعدش انرژِی دارم (یعنی امیدوارم)

* آرلاندا اسم فرودگاه استکهلمه

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی



هنوز مست سفر رویایی ام هستم، سفری با همه عواقب خوب و بد! سفری به معنای واقعی سفر! که باعث پخته شدن یک خام میشه! سفری که دعوت کننده اش باعث میشه من از عشق آسمانی به زمین برسم! چشمهام رو باز کنم و حقیقت رو بپذیرم!
جقیقت اینه مستر کامپلیکیت رویای منه! رویای دست نیافتنی، همان شاهزاده سوار بر اسب سفید که هر ازگاهی تو مسیرش به من هم سری میزنه... حقیقت اینه! مستر کامپلیکیت خیلی هم ساده است، ساده تر از اون چیزی که فکرش رو میشه کرد عاشق اما منطقی ! حسود وقتی حس میکنه پای کسی در میانه، و در عین حال خودش رو میکشه کنار اگر فکر کنه باید تنهام بذاره! هرچند در سفر ایتالیا من رو یک لحظه تنها نذاشت، از صبح برای ایمیل میداد تا شب.. پر از ابراز احساسات اما حقیقت اینه مستر کامپلیکیت مرد من هست اما نه در واقعیت! میدونم ،شک ندارم همین حالا اگه برام ایمیل بزنه، عکسی بذاره باز دلم قیلی ویلی میره.. باز دلم میخواد در اغوشش بگیرم ، صداش رو بشنوم لمسش کنم حسش کنم و ....! میدونم اگه باز صداش رو بشنوم وا میرم، باز نگاه نافذ پر حرارت عاشقش رو ببینم سست می شم و باز وقتی بگه: "دلم برات تنگ شده بود" صورتم سرخ بشه ..اما واقعیت چیز دیگه ایه. واقعیت اینه که همه اینها از دور است و گاهی... و من باید زندگیم را بدون اون داشته باشم.. 
اینها همه ماجراها نیست... اما برای بعضی فقط باید سکوت کرد. شاید سربسته بمونند بهتره.

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

رقیب و حسادت

حس وجود رقیب که به میان میاد همه عوض میشن حتی مستر کامپلیکیت با تمام شلوغ بودن سرش! سه روزه امدم سفر و عین سه روز به من ایمیل داده ، یک سوالی کرد که فهمیدم بهتره براش از وقایع اتفاقیه اینجا بنویسم! از جاهایی که رفتم ، چیزهایی که خوردم، حتی این آدم هم نمیتونه حسادت خودش رو پنهان کنه! ظاهرا حسادتی در کار نیست اما اگر من میشناسمش میفهمم تمام کارهاش از سر حس رقابت و حسادته! امروز عکس پروفایلش رو تغییر داده به عکسی که من دیوانه وار دوست دارم و به من ایمیل زده که بخاطر تو عوض کردم! بعد یه نقاشی کشیده که بنا به دلایلی میدونم تصویر من رو تو ذهنش داشته- توضیحات زیر عکس چیزهایی رو تداعی میکنه که ما بارها در باره اش حرف زدیم- و ...... 
رقابت شاید چیز خوبی باشه.. اما نه وقتی ذهن رو درگیر کنه! کارهاش و دوست داشتم اما ................................ ای لعنت به این اما و ای کاش و اگر ها که تمامی ندارند!


پی نوشت: دل گویه ها که تمامی ندارند، اما این مدت سفر هستم، سفر به سرزمین هنر، معماری، تاریخ ، علم ، شراب و زیبایی! شما باشید فرصت میکنید چیزی هم بنویسید؟ 

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

ادامه دارد...

همیشه عاشقی هایم "خرکی" بود. از همان وقتی که پسر همسایه زیر گوشم گفت میدونی خیلی دوست دارم و من قرمز شدم و بلافاصله گفتم:منم!
همون وقتی که عشق مقدس برایم نوشت "دوستت دارم هر جا و هر زمان در خاطر منی"! و من انگار منتظر بودم که بلافاصله سه برابر این سه جمله برایش از احساسم بنویسم!
بعد از آن عشق نافرجام  اجساس میکردم نباید منتظر بمانم تا اول یک مرد به من بگوید"دوستت دارم" و خواستم این تصور احمقانه که زن "ناز " است و مرد "نیاز" را بشکنم. و نشان بدهم زن هم "نیاز" دارد و "ناز " مرد میخرد! وشکستم که شکسته بشم! 
عجیب ایمانی به این باور داشتم و دارم و هزار بار نتیجه منفی اش را دیدم، هزار بار فهمیدم هنوز مرد ایرانی نفهمیده که اگر یک زن منتظر نمیماند تا نازش بکشند دلیل از ضعفش نیست از قدرتش هست و شهامت.
اینها را نوشتم که بگویم هنوز همان دخترک 14 ساله هستم که کمی تامل نمیکند، کمی ناز نمیکند و تا ابراز احساسات از کسی که دوستش دارد حتی ساده ترین را میشنود حرفهای دلش میریزد بیرون!
دیشب بعد از مدتها مستر کامپلیکیت آمد که در مورد سفر پیش رو با من صحبت کند، اول کمی منتظرش گذاشتم، بعد با خودم قرارهای گذاشته شده با خودم را مرور کردم که بعد از صحبت اصلی اجازه ندهم مسیر صحبت را عوض کند، اگر این حرف را زد آن حرف را بزنم اگر آن حرف را زد این حرف را بزنم. بعد از صحبت و آرزوی سفر خوشی داشتن کردن برای من منتظر بودم خداحافظی کنیم که بی مقدمه گفت : everyday I think of you!
و من یک نفسی بیرون دادم و نوشتم:I can't beilive about everyday but may be sometimes
و پاسخ داد: if I am busy and can't talk or chat or write it doesn't mean I can't think! I THINK of you everyday
و من دوباره شدم همان دختر 14 ساله و به همین راحتی از پشت چت عاشقیتم  گل کرد! و تمام قرارهای با خودم یادم رفت و ...!  خداحافظی کردیم با امید دیدار در پایان اکتبر! و من ماندم مبهوت از کار خودم!؟ همین چند شب پیش بود که گفته بودم: نقطه آخر خط! اما انگار باید سه نقطه بگذارم بر این رابطه! ادامه دارد.. رابطه نامعلوم، مبهم و ...! 

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

یاد خواهی گرفت

پیش نوشت: این رو قبلا تو فیس بوکم هم گذاشته بودم. یعنی فکر کنم نود درصد ما انسانها بالخصوص زنهای ایرانی که نگاهشون به احساس و عشق هنوز از نوع احساس شرقی هست، با این شعر میتونیم لحظه لحظه هامون رو توصیف کنیم. اونموقع هم نوشته بودم اصلا این شعر رو برای من گفتن! امروز بی هیچ دلیل خاصی این اومد تو ذهنم، کپی پیستش کردم از سرچ تو اینترنت. ممنون میشم اگر کسی متن انگلیسی کاملش رو داره برام بفرسته.


کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست 
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.اینکه عشق تکیه کردن نیست 
و رفاقت، اطمینان خاطر 
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهندو شکستهایت را خواهی پذیرفت 
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی 
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری 
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی 
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی... که محکم هستی... که خیلی می ارزیو می آموزی و می آموزی 
با هر خداحافظی 
یاد میگیری

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

مستی و راستی

میگن مستی و راستی ، من این مستی ها رو دوست دارم.
اولین عشقم فقط یکبار دوستت دارم رو به زبان اورد اون هم وقتی که مست بود.  نفر دومی که دوستش داشتم حقیتی رو به من گفت که من رو از ماهها برزخ در آورد وقتی که مست بود و مرد لحظه های سخت زندگیم، یک بار گفت عاشقم شده درست در شب عشاق ،و وقتی که انتظار نداشتم و مات و مبهوت نگاهش میکردم که لیوان شرابش را تا ته بالا کشید و گفت اگر شراب نبود جرات گفتن نداشتم! و حالا برای من نامه ای میفرستد که نوشته شده در زمانی است که در جدایی بودیم به خواست او، و من چه شکها که بهش نداشتم! شروع نامه اش این بود که "فکر نمیکردم یک روزی این رو برات بفرستم اما حالا مستم ومیفرستم"
و من چقدر این مستی ها رو دوست دارم.. مستی هایی که راستی دارند... مستی هایی که چیزهایی را رو میکنند که باور کردنی نیست... مستی هایی...

و حالا من بعد از خواندن ده باره نامه، اشک در چشمانم جمع شده، دلتنگی هایم سر به فلک گذاشته و فقط دوست داشتم بال داشتم و پرواز میکردم کیلومترها آنسوتر و برای یک لحظه در آغوشش میکشیدم! دستهایم را در بازوانش گره میزدم و در هر لحظه که دوست میداشتم بوسه ای ازش میربودم.. شب را تا صبح و صبح را تا شب بیدار میماندیم و دمی در آغوشش آرام میگرفتم...