‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

هفته مهاجرت مرمر- از دست دادن اعتماد به نفس

با اینکه من در اولین سختی یعنی پیدا کردن محلی برای زندگی خوششانس بودم، اما همه این شانس را نداشتند وبسیاری تمام دو-سه سال دانشجویی بارها خانه عوض کردند. پیش آمده که کسی هر ماه یک جا زندگی کرده و درواقع قراردادهایش یک ماهه بوده. بگذریم! ده روز اول به جاافتادن وثبت شدن در اداره مالیات، یادگرفتن حمل ونقل عمومی، فروشگاه مواد غذایی و یاد گرفتن اسم مواد غذایی ضروری و شکل و شمایل بسته بندیها گذشت. اینکه میگم "یادگرفتن شکل و شمایل مواد غذایی"، برای اینه که واقعا لازمه. در کشوری که انگلیسی زبان نیست و تنوع مواد غذایی با بسته بندی هایی متفاوت از آنچه دیده بودی فراوان، امکان خرید ماست به جای شیر، نانِ شیرین، ماهی بد بوی سوئدی به جای تن ماهی و ... بسیار رایج بوده ( مورد آخر رو تقریبا از زبان بیشتر آقایون شنیدم).
 
برخلاف هفته اول دانشگاههای ایران که تق و لق است اینجا دقیقا از روز یک سپتامبر درس و مشق جدی بود که در من شوک ایجاد شد. دانشگاه های سوئد ترم‌هایشان به دو نیم ترم تقسیم میشود. نیم ترم اول از اول سپتامبر تا اوایل نوامبر، ۱۵ کردیت ونیم ترم دوم از اوایل نوامبر تا اواسط ژانویه هم ۱۵ کردیت. برای همین بسیار فشرده است و باید یک درس را در عرض دوماه خواند، پروژه تحویل داد و امتحان داد. ترم اول یک درس تخصصی داشتیم ودرس دیگر اسمش "آشنایی با دوره فوق لیسانس" بود. که از نحوه سرچ کردن تا انتخاب موضوع تا نوشتن را یادمان می‌دادند. آنجا بود که مدام تاکید شد باید به زبان خودتان بنویسید و کپی نشود. این موضوع شاید برای شما الان آشنا باشد ولی هشت سال پیش برای هیچکدام ما آشنا نبود. یعنی چه که به زبان خودمان بنویسیم؟ اصلا چه اشکالی داره که کپی کنیم؟ پس این همه سال ما در دانشگاه و مدرسه هامون چه غلطی میکردیم؟ در طول ترم باید یک موضوعی را انتخاب میکردیم و یک متنی مینوشتیم و ارائه میدادیم. من تمام ده هفته را تو سر خودم میزدم که چطوری به زبان خودم بنویسم؟! این مشکل را هنوز دارم ولی به مراتب بهتر شده ام.
 با اینکه اساتید بسیار آرام صحبت می
کردند ولی من نصف درس را نمیفهمیدم. در ساعتهای استراحت می‌نشستم کنار دوستان ایرانی و جرات نداشتم انگلیسی حرف بزنم. دلیلش این بود که روزهای اول، بخصوص در مراسم معارفه تا حرف میزدم بچه های ایرانی مدام در حال غلط گرفتن تلفظ ها و جمله بندی هایم بودند. همان هفته اول، مرمری که از خودش مطمئن بود اعتماد به نفسش به باد رفت و له شد. میدونستم برای غلبه به این ترس باید انگلیسی بیشتر حرف بزنم و باید با دانشجوهای غیر ایرانی بگردم ولی کل کلاس ما ده نفر بودند که هفته های اول شش نفرش ایرانی بودیم. (بعدها شدیم چهارنفر). یک بار یکی از دانشجوهای ایرانی از رشته ای دیگر که کلاس مشترکی داشتیم گفت بیایید آخر هفته ایرانی ها با هم باشیم که من بی اختیار گفتم:«نه من نمیخوام با ایرانی ها باشم. من هم همخونه ایرانی دارم هم همکلاسی ایرانی، اخر هفته میخوام با خارجی ها بگردم.» صادقانه حقیقت را گفتم. همین حرف باعث شد کلی پشت سرم بین ایرانی‌ها حرف در بیاید. بدبختی این بود که من اصلا با هیچ دانشجوی غیرایرانی بخاطر ترس از غلط صحبت کردن ارتباط برقرار نکرده بودم و اصلا کسی را نداشتم که آخر هفته را با او بگذرانم. درنتیجه از ترس تنها ماندن و اینکه هموطن ها دلخور نشوند رابطه ام را با ایرانی‌ها نه تنها حفظ که بیشتر کردم. جالب این‌که همان دوست خودش از وسطهای ترم فقط با خارجی ها گشت و یکی دیگر هم همه دوستهایش سوئدی بودند. 



عدم اعتماد به نفس در زبان- که به لطف هموطنان به وجود آمده بود، عدم تسلط به مباحث درسی، تفاوت عظیم سیستم اموزشی، بیست و چهارساعت در اخبار ایران بودن و با فیس بوک ور رفتن همه و همه باعث شد اولین امتحان را پاس نشوم. تمام خاطرات دانشگاه ایران، پاسنشدن‌ها، مشروط‌شدن‌ها، تحقیرشدنهاو اضطرابها هجوم آوردند. احساس بدبختی مفرط میکردم. اما اینجا سیستمش متفاوت بود. مسئول کورس گفت میتونم هم شفاهی امتحان بدم هم کتبی آن هم تا چهار بار. کتبی را انتخاب کردم. سر مرز پاس شدم. بعدا فهمیدم اگر شفاهی امتحان میدادم بهتر بود چون خیلی مواقع ما که زبان مادری مان انگلیسی نیست ممکنه مطلب را در نوشتن به درستی بیان نکنیم و در شفاهی استاد به حد تسلط فرد بر موضوع بیشتر پی می‌برد. نیم ترم دوم دو درس تخصصی که به سخت بودن معروفند داشتم. دوستشان داشتم ولی باز بخاطر زبان، بعد بازیگوشی و عدم جدیت به دوره امتحان که رسید یکی را امتحان ندادم و دومی را هم پاس نشدم. البته دومی را معمولا به ندرت کسی در امتحان اول پاس می‌شد. تازه از نیم ترم چهارم تقریبا فهمیدم چطور باید درس بخوانم که بنا به علاقه به کورس یا نمره خوب میگرفتم یا نمره افتضاح. ولی دیگر درسی را نیفتادم. سال دوم درسهای کمتری برداشتم، هم برای اینکه بتوانم طولانی تر ویزا بگیرم هم که با آرامش درس بخوانم و بخاطر همین یک سال دیرتر از هم دوره ای های خودم پایان نامه را شروع کردم. اما خوبی ای که داشت این بود که درسهای مهمی را با بچه های دوره بعد برداشتم که همه غیر ایرانی بودند و من اعتماد به نفسم برای زبان بهم بازگشت، گروهی درس خواندن را تجربه کردم و فهمیدم خنگ نیستم. به همین دلیل در دو درس نمره های بسیار خوبی گرفتم! اما همان ضعف ترم اول کار خودش را کرد و من هنوز که هنوز هست آن دو درس را پاس نکردم و برای همین با اینکه پایان نامه هم داده ام و بقیه درسها را هم پاس کرده ام اما مدرک فوقلیسانسم را نگرفته ام.

بله، اگر مهاجرت میکنید و قصد موفق شدن دارید باید حداقل یک سال از ایران، اخبار ایران، آدمهای ایرانی تا حد ممکن دوری کنید. نه اینکه کاملا قطع رابطه کنید نه! ولی یک سال اول مهاجرت خیلی مهمه. بگذارید بگن از هموطنش بدش میاد، بذارید بهتون بگن فکر کرده کیه؟ُ بذارید بهتون بگن غرب زده، خارجی ندیده و ... اما دوری کنید و تا میتوانید به افراد کشور میزبان یا حتی کشورهای دیگر نزدیک شوید هم برای زبان، هم برای کشف چیزهای جدید هم برای پیشرفت. ایران و ایرانی همیشه هست و شما اگر از پس سالهای اول مهاجرت بربیایید با خاطری آسوده میتوانید دوباره اخبار ایران را بخوانید و با ایرانی ها معاشرت داشته باشید.

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

هفته مهاجرت مرمر ۲- در جستجوی خانه


اولین سختی سوئد مسئله مسکن بود. من در فوریه برای پذیرش اقدام کرده بودم.
 در سایت مربوطه، یک سری سایت برای اتاق‌های دانشجویی معرفی شده بود بدون کوچکترین اطلاعی از وضعیت بد مسکن. من هم که اصلا اهل پیگیری نبودم. فکر می‌کردم هروقت جواب قطعی آمد بعد می‌گردم دنبال خانه. جواب آمد و به یکی از همشهریان که ساکن سوئد بود اطلاع دادم. بهم گفت من باید قبل از پذیرش برای اتاق در اون سایتها اسم می‌نوشتم چون اینجا همه چیز صفی است و باید امتیاز داشت. هنوز وضعیت اینترنت ایران داغون بود، همه چیز باید با فیلترشکن باز می‌شد. تمام سایتها به زبان سوئدی بود و وقتی میزدی برای ترجمه با هزار مصیبت رو‌به رو می‌شدی. به علاوه که اکثر سایتها شماره شهروندی برای عضویت می‌خواستند و امکان عضو شدن وجود نداشت. یک ماه آخر کارم شده بود نگاه کردن در سایت‌های مختلف و‌چیزی نیافتن. یکی دو‌مورد هم پیدا شد که با کمک همان آشنایان ساکن سوئد فهمیدم تقلبی است. روز‌های آخر یک آگهی دیدم و ایمیل زدم. پاسخی که گرفتم از یک ایرانی بود. بخاطر چند مورد تقلبی که هموطن بودن مردد شدم. بهش گفتم باید حتما بیام سوئد و‌ اتاق رو ببینم اگر پسندیدم بعد اجاره می‌کنم. بی اما و اگری پذیرفت. وقتی از ایران خارج می‌شدم هنوز جایی برای زندگی نداشتم. هتلی هم گیرم نیامده بود. فقط شب پروازهمشهریانی ساکن دانمارک، من را با خانمی ایرانی ساکن استکهلم آشنا کردند و این خانوم نازنین آمد فرودگاه دنبالم و خانه‌اش را در اختیارم گذاشت. فردای روزی که رسیدم راهی اوپسالا شدم. این سختی بعدی بود. زبانی که نمی‌فهمی، سیستمی که آشنا نیستی و از دست دادن چند قطار.  اول به دانشگاه سر زدم و بعد به خانه ای که صحبتش شده بود. اتوبوس می‌رفت و‌من محو تماشای جاده بودم. شبیه کارتونهای کودکی. صاحبخانه پسری ایرانی بزرگ شده سوئد بود به نام رضا. بی شیله پیله، گفت می‌فهمم نگران باشی ولی بیا از اول به هم اعتماد کنیم. دوست دخترش ،مونا، هم یک ایرانی بود. خانه ای داشتند با دو اتاق خواب که قرار بود من در یکی از اتاق‌ها ساکن بشم. قیمتش هم مناسب بود. قرارداد بستیم و رضا گفت: این ده روز باقیمانده مهمان ما، از سپتامبر اجاره بده. این اولین سختی سوئد برای من به طرزی رویایی حل شد.


پنجره باز پنجره اتاقم بود

 من سه ماه و نیم با رضا و مونا همخانه بودم. صاحبخانه نبودند خواهر و برادر بودند. نگذاشتند ذره‌ای حس تنهایی و غربت کنم. مثلا قرار بوده هزینه غذا پای خودم باشد اما همیشه من و دعوت می‌کردند به غذایشان، گردش می‌بردندم و مهمانی‌ پشت مهمانی به سبک و سیاق ایران. چون هر دو شاغل بودند من بیشتر از خانه استفاده می‌کردم تا آنها. رضا و مونا جایگاه خاصی در قلب و خاطره‌ام دارند هرچند هرکس مشغول زندگی خود است و حالا خیلی تماسی نداریم.

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

هفته مهاجرت مرمر (۱)



هشت روز مانده به هشت سالگی مهاجرتم از امروز روزی یک پست میگذارم درباره تجربه های مهاجرتم. به نوعی «هفته مهاجرت مرمر»!



اول از هرچیز باید بگویم مهاجرت بزرگترین نقطه عطف زندگی ام بود. مهاجرت به من هویت بخشید و باعث شد توانایی هایم را بیشتر بشناسم. اما داستان مهاجرت یک داستان پیچیده است. بستگی دارد آدمی از زندگی و مهاجرت به دنبال چه باشد تا مهاجرت برایش نقطه عطف باشد یا نقطه سقوط. 
من سالهای زیادی فرصت مهاجرت داشتم، روشهای بهتری برای مهاجرت و کشورهای دیگری سر راهم بود. اما ازآن دسته آدمها بودم که میگفتم باید در وطن بمانم و برای آینده اش تلاش کنم. اما آن وطن چه از منظر سیاسی چه از منظر فرهنگی علاقه ای به تغییر نداشت و با محدودیتهایی که برای من جوان، زن و انسان ایجاد میکرد راه تلاشم را میبست.  در سفری نیمه توریستی و کوتاه مدت به آلمان ناگهان تلنگری خوردم. تلنگر اینکه من به عنوان یک فرد حق دارم آزاد باشم و امنیت و آرامش داشته باشم و نباید خودم را بیش از اندازه فدای جمع کنم. من در سفر هشت روزهام فهمیدم آزادی خیلی زیباتر از آن چیزی است که در تصور ما میگنجید. فهمیدم خیلی از مسائلی که فکر میکردم لوکس است و مهم نیستند و باید بروند ته صف خواسته ها، از قضا بسیار مهمند. بعد از آن سفر هشت روزه مصمم شدم برای مهاجرت و از زمان تصمیم تا روزی که ایران را ترک کردم نه ماه طول کشید. من طعم آزادی را برای چند روز کشیده بودم و فهمیده بودم شعارهای که بهشان پایبند بودم بدون داشتن آزادی فردی بیمعنا است. «من» مهم بودم، «من» زن بودم و حق داشتم، این حق «من» بود که آزادانه و بی ترس از مسئله ای صحبت کنم و حق داشتم آنچه که میخواهم بپوشم. این حق «من» بود که شاغل باشم و از نظر اقتصادی مستقل و حق «من» بود که شادی کنم نه با هزار ترفند و یواشکی. همه این حق ها از «من»، انسانی سالم تر، شادتر و امیدوارتر میساخت که بتوانم تلاش بیشتری کنم تا آدمهای بیشتری به آن برسند و برای «ما» مفید باشم. میدانستم همه نمیتوانند مهاجرت کنند اما اگر آنها که میتوانند تجربه های کسب شده را به دیگران انتقال بدهند قطعا تاثیر گذاریش بیشترخواهد بود. 
من اما بی برنامه بودم. اطلاعات درستی از کشوری که انتخاب کرده بودم نداشتم و فقط میخواستم بروم تا راهی برای مهاجرت بعدی باز شود. اما چطور؟ من نه فعالیت سیاسی داشتم که بخواهم درخواست پناهندگی کنم، نه پول زیاد برای سرمایهگذاری نه تحمل برای ماندن در پروسه طولانی اقامت استرالیا و کانادا. من عجول میخواستم به سرعت بروم، تازه فهمیده بودم چه کلاهی تمام این سالها بر سرم رفته بوده و دیگر نمیخواستم حتی یک روز از حوانی ام را در ایران سپری کنم.  تنها راه باقیمانده که سریع هم باشد دانشجویی بود. درنتیجه تنها دلیلم برای انتخاب سوئد این بود که دانشگاهش مجانی بود، پذیرش گرفتن نیازی به پروسه های مرگبار نداشت و از کجا مدرک گرفتی یا چه معدلی داری ملاک نبود و از همه مهمتر با آیلتس ۶ کارت راه میفتاد. یعنی بسیار ایده آل برای منی که معدل ۱۲ داشتم با سه ترم مشروطی ناب و اصلا حوصله خودکشی برای آیلتس بالا نداشتم. از اواخر مهر شروع کردم برای آیلتس خواندن و اذر ماه راهی تبریز شدم و امتحان دادم و آیلتس ۶.۵ هم گرفتم. کماکان نمیدونستم چی میخوام فقط میخواستم برم. موقع انتخاب رشته که شد دو نوع انتخاب کردم یکی رشته های کارشناسی که به زبان انگلیسی ارائه میشد و دیگری رشته های ارشد. هدفم این بود که در رشته هایی که دوست دارم ادامه تحصیل بدم ولی برای اینکه پیشینه علوم انسانی نداشتم و ممکن بود نتونم پذیرش بگیرم، رشته های ارشد هم انتخاب کردم که فقط وارد سوئد بشم و باقیاش را « با خدا بزرگ است» دنبال کنم. هدف من در آن زمان تنها خروج از ایران بود نه چیز دیگر. چند نفری را میشناختم که رفته اند سوئد و بعد از ترم اول هی کورسهای دیگه ای برداشتند و در نهایت اصلا رشته ای دیگری تمام کردند و فکر کردم من هم همین کار را میکنم. به علاوه که من خیلی دنبال درس نبودم و کار برام مهمتر بود و با همان اطلاعات محدودی که به دست آورده بودم به نظر میرسید که کار یافتن درسوئد سهل است. با همین تصورات انتخاب رشته کردم و ماهها منتظر ماندم تا جواب بیاید. جواب که آمد در لیسانس حقوق بشر و فوق لیسانس مدیریت آب و خاک پذیرفته شده بودم و انتخاب با خودم بود. منی که از روز اول هدفم همان حقوق بشر بود در یک اقدام ابلهانه و از ترس اینکه شاید نتونم دیگه برگردم ایران آن یکی رشته را انتخاب کردم. برنامه ام این بود. یه ترم درس میخونم، زبان یاد میگیرم و میرم سر کار و بعد اقامت کاری. به همین سادگی، فقط کافیه که بخوام! 
اما واقعیت هیچ شباهتی به این تصورات و اطلاعات ناقص نداشت. واقعیت تلخ تر و سخت تر بود. خیلی سخت!  



۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

هفت سالگی مهاجرت

در بالکن خانه‌مان، رو به آفتاب شبانه، این پدیده اسکاندیناوی، نشسته ام و از گرمای مطبوغ روزهای آخر تابستان لدت می‌برم. تاریخ را نگاه می‌کنم؛ هفدهم آگوست برابر با بیست وهفتم مرداد. هفت سال گذشت. هفت سال از آخرین باری که در خیابانهای تهران رانندگی کردم و بر خاک ایران قدم زدم. هفت سال گذشت از بودن در کنار خانواده و دوستان. هفت سال گذشت از تمام شدن لذت سرب و دود و ترافیک، از جاده های شمال که میگفتیم سرسبز است اما سرسبزی اش با ساختمانهای بی قواره بود.
سالهای اول عادت داشتم یک هفته مانده به سالگرد مهاجرت را با خاطرات ایران بگذرانم. عکس‌های روزهای آخر را نگاه می‌کردم، فیلمهای خداحافظی و پیامهای دوستان را نگاه می‌کردم و هر سال از شدت اشکهایم کمتر و کمتر می‌شد. سالهای اخیر یک جور حس وظیفه بود. احساس می‌کردم اگر این وظیفه را به درستی به جا نیاورم خیانت کرده ام. به کشورم، به خاطراتم، به دوستانم. امسال بنا به همین وظیفه ای که تعریف شده بود رفتم سراغ عکسها. بجز یکی دو نفر هیج عکسی در من حسی برنمی‌انگیخت یا بهتر است بگویم حس بدی در من ایجاد می‌کرد. حس بی حسی. حس "همش همین بود"؟ پیامها را گوش دادم. نه هیچ اشکی در نمیامد. چشمهایم خشکِ خشک بود. برخی عکسها را کنار گذاشتم. باید یا بریده شوند یا حذف. آدم‌ها را می‌شمرم. از آن جمعی که تمام روزهای آخر را با هم سپری کردیم سه نفر حذف به قرینه وجودی شده اند. چندین نفر حذف معنوی. باقیمانده هستند همین گوشه کنارها. زنده اند شکر، زنده ام برایشان شکر! ماند دو سه نفر. دو سه نفری که تمام این سالها با من بودند حتی اگر نبودم. وظیفه هر ساله ام را ناتمام کنار گذاشتم. بیشتر از حس دلتنگی حس خشم و پرسش برایم آورده بود. گذشتند آن روزها، آن سالها، آن آدمها. آدمی نباید به پشت سر بنگرد پس نگاه می‌کنم به رو به رو.
فردا هجدهم آگوست برابر با بیست و هشت مرداد، می‌شود هفت سال. هفت سال که هواپیمای ترکیش ایر بر فرودگاه آرلاندای استکهلم فرودآمد و خلبان ورودمان را به سوئد خیر مقدم گفت. مانتو و روسری را در همان ترانزیت استانبول درآورده بودم. با بلوز آستین کوتاه قرمزم بعد از تحویل بار که یک چمدان بزرگ سی و پنج کیلویی و یک چمدان هشت کیلویی و یک کوله پشتی نمی‌دانم چند کیلویی، به سمت سالن خروجی رفتم. خانمی ایرانی که از دوستان فیس بوکی بود آمده بود دنبالم. تا روزهای آخر نمی‌دانستم در کجا باید اقامت داشته باشم. هفت سال پیش هنوز ایران انقدر مدرن نشده بود که ایر اند بی را همه بشناسند و کوچ سرفینگ را همه بلد باشند. من در روزهای آخر از طریق همشهریان قدیمی این خانم را پیدا کردم و خودش گفت میاید دنبالم. فرودگاه کوچک بود. شاید اندازه فرودگاه رشت. شوکه شدم. مگر می‌شود فرودگاه یک پایتخت انقدر کوچک باشد؟ از در که بیرون رفتیم سرما به تمام تنم نفوذ کرد. پریدم داخل ماشین و دست به سینه نشستم. اولین چیزی که در خانه میزبان از چمدان درآوردم کاپشن بود. من می‌لرزیدم و میزبانم یک لباس تابستانی پوشیده بود و عین خیالش نبود. دمای آن روز در ظهر 20 درجه بود. ایران را که ترک می‌کردم ۳۲ درجه بود. یادآوری این روز همیشه لبخند برایم به همراه می‌آورد. روزی که هرگز فراموش نخواهم کرد. روزی که من دوباره متولد شدم. این بار در سرزمینی آزاد، امن و زیبا.
هفت سال از تولدم گذشته. گریه ها و بیتابی‌هایم را کردم، تاتی تاتی هایم را کردم، زمین خوردنهایم را کردم، آرام آرام زبان باز کردم و حرف افتادم، پیش دبستانی ام را رفتم و حالا نوبت مدرسه است. نوبت رشد بیشتر. هفت ساله شده ام در سرزمینی که همه آنچه سرزمین مادر پدری از من گرفته بود به من ارزانی بخشید و چقدر این هفت سالگی شیرین است.
هف ساله شده ام. در جایی که به من هویت واقعیم را بخشید. به قول دوستی «من اینجا "من" شدم. من اینجا "زن" شدم.». من اینجا جوان شدم، من اینجا انسان شدم، من اینجا درس زندگی گرفتم، من اینجا بدون سانسور نوشتم. بدون اما و اگر، استعاره و کنایه، ملاحظه و تعارف، ترس از خوش آمدن و بد آمدن.
هفت سال گذشت. هفت سالی که هر روزش برایم تازگی و تجربه ای به همراه داشت. هفت سالی که تمام حقهای بنیادی زائل شده ام را به دست آوردم بدون آنکه برایش بجنگم. هفت سالی که زن بودنم دلیلی بر محرومیت و ممنوعیت از هیچ خواسته ام نشد. هفت سالی که شاید کمتر نوشیدم و جشن گرفتم اما در نهایت آرامش و بدون دلهره مداوم بود. هفت سال است که آزادی ام واقعی است نه یواشکی، هفت سال است که عادت دلخوش بودن و ذوق داشتن به مجازِ ممنوعه را رها کردم. در این هفت سال من خودِ جوان، خودِ انسان و خودِ زنم را شناختم. من بعد بیست سال دوباره دوچرخه سوار شدم و اشک ریختم که چرا این ساده ترین لذت و حق دنیا را بیست سال سیاست و فرهنگ زادگاهم از من دریغ کرد. وقتی برای اولین بار استادیوم رفتم باز اشک ریختم به یاد تمام حسرتها و آرزوهای سرکوب شده نوجوانی. من اینجا کنسرت خواننده های محبوب ایرانی را رفتم و به این فکر کردم هم آنها درآرزوی اجرا در کشورخود مانده‌اند هم ایرانیانی که عاشقشان هستند در آرزوی حضور در کنسرتشان چرا که همه قدرت مالی حضور در کشوری دیگر را ندارند.
هفت سال گذشت، من اینجا بدون ترس با مقامهای سیاسی، چه وزیر چه نماینده مجلس، صحبت می‌کنم، نظر می‌دهم، نقد می‌کنم. نماینده مجلسش زیر عکسهای شخصی ام پیام محبت آمیز می‌نویسد و آن دیگری قرار قهوه می‌گذارد . وقتی در سمینارهای حزبی شرکت می‌کنم به من فرصت حرف زدن می‌دهند و حمایت‌هایشان تمامی ندارد. اینجا کسی آدم ها را با سابقه کاریشان محک نمی‌زند. نگاه از بالا به پایین نمی‌کند. « کی؟ اسمتو نشنیدم» و بعد بی اعتنا رد شدن در قاموس فعالین سیاسی و اجتماعی این کشور نیست. معروف بودن و اسم و رسم داشتن ملاک نیست، انگیزه و تلاش مهم است. اینجا نه نامم مسخره می‌شود نه محل تولدم. اینجا تحقیر انسان‌ها معنا ندارد. اینجا ضعیف کشی نمی‌شود. اینجا افرادی که امتیاز خانواده خوب و متمول و یا امکانات بهتر داشتن را دارند برتری بر دیگران ندارند. اینجا برای سلامت روح و روان انسان‌ها ارزش قائلند. اینجا کسی اندامم و ظاهرم را زیر سوال نمی‌برد. اینجا مردی برایم تصمیم نمی‌گیرد، مردی بدون اجازه من به من دست نمی‌زند. با من شوخی بی‌ربط نمی‌کند. اینجا از شوخی های مبتذل جنسی، ادبیات زیر کمر، جوکهای بی معنای جنسیت زده و قومیتی خبری نیست. اینجا مردی که در تاکسی خودش را به روی تو ولو کند خبری نیست. اینجا از متلک های مدام، مزاحمتهای خیابانی، ماشینهایی که بوق بزنند و زیرپا نگه‌دارند خبری نیست.  
من شاید اینجا دوستانی به زلالی آب نداشتم که بعد گل آلود بشوند اما دوستانی دارم که نه زبان مشترک داریم نه نوستالژی و بین ما امنیت و آرامش، احترام و دوستی برقرار است. من اینجا از اینکه فهم و درک خودم ارزشش بالاتر از ردیف کردن اسم و سخنان دهها نویسنده و تئوریسین برای اثبات خیلی چیزدانی است لذت می‌برم. من اینجا از شعور اکثریت جامعه، از انسانیتی که موج می‌زند، از منطقی که پشت قوانینشان دارند، از برابر بودن همه در برابر قانون نه تنها لذت می‌برم که می آموزم. من از اینکه با مهاجرت فرصت همشنینی با انسانهای مختلف از ملیتهای مختلف را دارم و ذهن و شعور و درکم محدود به یک ملیت نیست احساس خوشبختی می‌کنم.
برای تمام این‌ها سوئد را، این سرزمین آزادی و امنیت و صلح را با تمام زیبایی‌هایش، با تمام مردمان نیکش با تمام خوبی ها و بدی‌هایش از ته دلم دوست دارم و قدردانش هستم.
آفتاب شبانه غروب کرد. دما بیست درجه است و من با لباس تابستانی نشسته ام و به فرداهایی می‌اندیشم که در این سرزمین خواهم ساخت.

۱۳۹۴ آبان ۲۷, چهارشنبه

مهاجرت به سوئد

سلام به همگی و ممنون از کامنتهای عمومی و خصوصی، ایمیلها و مسیجهای تلگرام!
باور کنید من نه وکیلم، نه قانون های سوئد را بلدم، نه کیس پناهندگی داشتم نه اصلا درباره همه اینها خبر دارم!
من هرچیزی که درباره سوئد و مهاجرت به ذهنم رسیده بارها نوشتم و خوشبختانه در زیر عنوان سوئد حتما میتونید مطالب زیادی پیدا کنید.
با این حال من به صورت کلی یک سری نکته ها که میدانم مینویسم و بیشتر از اینها نه میدانم نه اصلا کار من هست .

سوئد کشور مهاجر پذیر نیست!
بله درست خواندی، سوئد مهاجر پذیر نیست بلکه پناهنده پذیر است. اما پناهندگی هم به این سادگی ها نیست. بخصوص با موج جدید پناهندگان جنگی شانس دریافت پناهندگی بی دلیل برای ایرانیان تقریبا صفر است. یعنی شما باید خیلی خیلی مدرک موثق و مطمئنی داشته باشید که ثابت شود در ایران حانتان در خطر است. بسیاری با عنوان تغییر دین یا مذهب درخواست پناهندگی میدهند. یعنی این خیلی مد شده بین ایرانی ها. ولی راستش من نمیفهمم! اگر هدف زندگی در کشوری قانون مند هست شما بخواهید همان رفتارهای دروغ و کلک و ... رو اجرا کنید خب همان ایران بمانید!
به هر حال من بیشتر از این درباره پناهندگی نه اطلاعات دارم نه کسی رو میشناسم که این کار را کرده باشد که بتونم اطلاعات بگیرم. پناهنده های قدیمی شرایطشان متفاوت بود درنتیجه خیلی اطلاعاتشان مناسب امروز نیست. پس تا واقعا نیاز به پناهندگی ندارید خودتان را اسیر این روش آمدن نکنید. بخصوص که تا گرفتن  جواب زمان زیادی در کمپ ها خواهید ماند که باعث سرخوردگی ها هم میشود.

مهاجرت دانشجویی
در باره دانشجویی قبلا مفصل نوشتم. بیشتر از این اطلاعات ندارم.

مهاجرت سرمایه گذاری یا کاری
این مورد هم شرایط خاصی دارد. به صورت کلی شما یا باید قصد راه اندازی کاری در سوئد داشته باشید و حداقل 50% سهام برای شما باشد یا باید کاری در سوئد پیدا کنید که بر اساس آن درخواست اقامت کاری بدهید. 
در سایت اداره مهاجرت سوئد به زبان انگلیسی و در برخی موارد به زبانهای دیگر من جمله فارسی، اطلاعات دقیقتری از چگونگی درخواست اجازه کار موجود است. 
www.migrationsverket.se

از آنجایی که غیر قانونی کاری نمیکنم و دنبالش نیستم راههای غیر قانونی را هم بلد نیستم.

این تمام اطلاعاتی بود که من نسبت به مهاجرت داشتم. اگر سوالی داشتید- قول نمیدم جوابش رو بلد باشم- فقط و فقط به من ایمیل بزنید و من سر فرصت جواب میدم. یکی از چیزهایی که در مهاجرت باید یاد  بگیرید این است که در سوئد مثل ایران همه بیست و چهارساعت آماده پاسخگویی به ایمیل و کامنت و مسیج نیستند. و اینکه آنلاین هستند در جایی یا پیامی را دیده اند دلیل نمیشود همان موقع هم فرصت پاسخگویی داشته باشند.


۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

دكتر زنان

تو ايران هيچوقت پزشك زنان نرفتم، دليل اصلي داشتن پزشك در خانه و خانواده بود اما دليل دوم منطق بي منطقي كه چون متاهل نيستي نياز به پزشك زنان نداري!!!!! 
به هرحال من نه متاهل بودم نه رابطه جنسي داشتم پس صد درصد نياز به دكتر زنان نداشتم. 
اينجا هم دكتر زنان نداشتم. يكبار براي عفونت رفتم كه همزمان بود با تست سرطان رحم، دومين بار هم امروز! 
تو اينترنت زدم دكتر زنان و كلينيكي معرفي شد كه براي دانشجريان بود. همون جا زنگ زدم و سريع بهم وقت دادن. وقتي رفتم همه دختران جوان نشسته بودن. بيشتر كار كلينيك بخش پيشگيري از بارداري بود و معاينات متداول بخصوص مرتبط با بيماري مقاربتي!  دكتر آمد، يك دختر جوان مهربان. رفتيم اتاق معاينه، اول معرفي و بعد سوالات عمومي! 
از سلامتم پرسيد، اينكه دارويي مصرف ميكنم يا نه؟ سيگاري هستم ؟ سابقه خانوادگي 
بعد رسيد به روابط جنسي! 
- فعال هستي؟
- نه خيلي
- گهگاهي؟
- بله، پارتنرم اينجا نيست
- شهر ديگه يا كشور ديگه؟
- كشور ديگه
- با كسان ديگه هم سكس داشتي؟
كمي براي جواب موندم، يهو فرهنگ ايراني غلبه كرد، اگه الان حقيقت و بگم دكتره چي فكر ميكنه؟ بعد گفتم برو بابا اينجا ايران نيست، دكتره هم انقدر عادي پرسيده كه انگار طبيعيه سكس با كس يا كسان ديگر وقتي بارتنر اينا نيست! 
- بله
- محافظت شده؟
- بله هميشه
دستاش تند تند كلمه به كلمه رو تايپ ميكرد. 
- البته با پارتنرم نه! ولي خب سالم بود
- كي؟
- حدود سه ماه پيش، البته ما بهم زديم! 
بدون كمي و كاستي مينوشت! ياد دادگاه افتادم كه منشي دادگاه همه چيز رو مينويسه! بعد فكر كردم چقدر بده، يكي به ژورنال پزشكي آدم دسترسي پيدا كنه تا فيها ماخالدون آدم رو ميفهمه! 
يه سري سوال هم در مورد سكس پرسيد و معاينه شروع شد. سالمم، مشكلي ندارم و احتياجي هم به معاينه دائم ندارم! 

از مطب اومدم بيرون ياد خاطراتي كه يكي دو تا از زنان برام تعريف كرده بودند افتادم. كساني بودند كه متاهل نبودند اما پارتنر داشتند. ميگفتند انقدر دكتر زنان باهاشون بد برخورد ميكرد كه انگار فاحشه اند! 

چقدر خوب كه تجربه پزشك زنان رو اينجا داشتم، كه كاري نداره با كي سكس. داري؟ با چند نفر؟ چه نسبتي دارن؟ براش مهمه كه تو سالم باشي! 

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

تهرانبول

روي پله خروجي هواپيما كه وايسادم بوي آشنا رسيد. تپش قلبم تندتر شد! اتوبوس كه راه افتاد همچين كه پيچيد دست راست اشكهام سرازير شد. استانبول، تهران نبود اما براي من تمام ورودي به تهران، بزرگراه شيخ فضل الله بود. باورم نميشه هنوز كه انقدر اشك ريخته باشم! مني كه شبيه هيچ آدم دوروبرم دلم تنگ نبود! بي اختيار اشك ميامد و با اشك تمام تصاوير باقيمانده در ذهنم! درست آن لحظه هاي نزديك ٦ صبح كه ميرسيدم تهران، همان حس و حال، همان تصاوير ، همان عطر و صدا! 
تا جايي كه شهر شبيه تهران بود همينطور اشك ريختم! دو سه جايي درد بدي توي سينه ام پيچيد، احساس كردم با يك شباهت اينطور شده ام اگر به خود تهران سفر كنم احتمالا در دم سنگ كوب ميكنم! 
وقتي رسيدم به جايي كه شباهتها كمتر شده بود اشك ها هم ايستاد. اما قفسه سينه ام سنگيني ميكند! حالا كه اشك ها ايستاد حالا كه استانبول ، استانبول است نه تهران، تازه چشمهام شروع به ديدن كرد. ديدن خودِ استانبول! 

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

از زادگاه به پناهگاه

5 سال پیش در همین ساعت وارد فرودگاه امام شدم تا پرواز کنم به سمت سرنوشت جدیدی که نمیدانستم چگونه خواهد بود. دوستانم پیش از من در فرودگاه بودند، تمام مسیر تا فرودگاه خودم رانندگی کردم و سعی میکردم عادی جلوه کنم.  آخرین خاطره من از ایران خاطره خوبی نیست، برخوردهای زننده ماموران زن بازرسی کننده، مسئول کشیدن بار،  مامور مهر خروج زننده همه و همه باعث شد با نفرتی بی بدیل از کشور خارج شوم. میدانستم حداقل تا پایان دوره تحصیل به ایران سفر نخواهم کرد اما فکر نمیکردم این سفر نکردن به 5 سال بکشد. هنوز تصویر بلند شدن هواپیما و فاصله گرفتنش از شهر دوست داشتنی ام واضح است. بغضی که شکست و ترانه هایده که زیر لب میخوندم:
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ، خداحافظ
 روزهای خوبت بگو کجا رفت
 توقصه ها رفت یا از اینجا رفت.
انگار که اینجا هیشگی زنده نیست
گریه فراون جای خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر دلا از هم دور
روزا مث شب شبا سوت و کور
همه عزادار سربه گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ خداحافظ

هواپیما دور و دورتر شد و تهران ریز و ریز تر و ایران هم. سه ساعت بعد استانبول بودم و چندین ساعت بعد حوالی ظهر 18 آگوست وارد فرودگاه آرلاندا شدم. همان لحظه اول باد سرد استکهلم سیلی جانانه ای زد که یادم باشد اینجا زندگی آسان نخواهد بود.
5 سال از آن روز گذشته، 5 سال از آن هواپیما که دور و دورتر میشد و تهران ریز و ریزتر و ایران هم. هرچه میگذرد فاصله بیشتر میشود و ایران محوتر و محوتر. خاطرات ته کشیده اند، خیابانها و کوچه های پرخاطره ام یا نیستن، یا خراب شده اند یا تغییر کرده اند و خودم هم و آدمها هم. 5 سال اینجا هم تغییر کرده، اوپسالا شباهتی به روزهای اولی که امدم ندارد، ساختمانهای بسیاری را تغییر داده اند، مدرن سازی ساختمانها به اینجا هم رسیده و حالا هر نقطه شهر یک ساختمان تمام مدرن هست که به مذاقِ منِ قدیمی پسند خوش نمیاید.
 5 سال از آمدنم به سرزمین جدید میگذرد. حالا دیگر جدید نیست، حالا برایم حس وطن دارد هرچند وطنم نیست. هر روز بیشتر از قبل بهش عادت میکنم و هر روز بیشتر از قبل به بدیهای اندکش پی میبرم. با آداب و رسومش به سختی اما خو گرفته ام.با فرهنگش کم کم اخت شده ام، زبان سختش که اول برایم زشت و زننده بود حالا دوست دارم. رفتار اجتماعی مردمانش را دوست ندارم اما کم کم دارم شبیهشان میشوم.  5 سال گذشت و من در کنار سختی هایی که در زندگی میکشم اما چیزهایی دارم که هرگز در ایران نداشتم، کرامت انسانی، حق شهروندی، هویت زن بودن، امنیت و آرامش. هرجور فکر میکنم برای همین چند چیز من باید مدام ممنون سوئد باشم، کشوری که کشورم نیست، زادگاهم نیست، اما پناهگاهم شد و بیشتر از کشور خودم به من اعتبار و حق داد.
امشب حوالی ده شب، با لباس تابستانی، سوار بر دوچرخه بودم. دامن بخاطر وزش باد بالا رفته بود، مسیر خلوت و از دل جنگل بود و من بی هیچ هراسی، بی هیچ نگرانی ، آواز خوان و آرام پا میزدم و از وزش باد لای مو و گردن و دست ها و پاها، از حس امنیت و سکوت حاکم لذت میبردم. خیلی هم اتفاقی میخواندم:
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی اسم و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله

۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

خونه اونجاست که...

دیشب مهمان یکی از دانشجویان ایرانی بودیم. من آشنایی نزدیک باهاش نداشتم بلکه همراه دوستانم رفتم. میزبان بسیار خونگرم و خوش مشرب بود، اما نکته های جالبی داشت که خیلی فکرم را مشغول کرد. مهمترینش تاکیدش بر Home بود! جواب سوالهای مرتبط با ایران این بود:Home! مثلا وسیله هایی داشت و میپرسیدیم از کجا گرفتی؟ میگفت: Home یا صحبت سفر و تعطیلات شد گفت: I go home!
این جوابها خیلی فکرم را مشغول میکرد، درک نمیکردم چطور شخصی چهار سال ساکن و دانشجو و شاغل سوئد باشد و هنوز به ایران بگوید خانه! و انگار اینجا برایش مسافرخانه است؟ حتی درک هم نمیکردم چطور میشود بیشتردوستهای آدم غیر ایرانی باشند ولی عرق ملی آنطور بالا باشد. البته این مورد دوم که در درصد بالایی ایرانی ها بخصوص نسل ما هست، غربیها اخ و بدند و هیچ چی ایران و ایرانی نمیشود اما در راه خدا با یک ایرانی هم رفت و آمد ندارند! ولی مورد اول برایم تازگی داشت.بگذریم، تمام شب فکرم مشغول بود ، موقع برگشت به خانه از دوستم پرسیدم تو هم به ایران میگی هوم؟ و جواب نه بود!فکر میکردم به تفاوتها. نمیدانم چند نفر مثل من و دوستم هستند، اما برای من خانه یعنی جایی که من هستم، درآمد دارم، خودم ساختم و ساخته شدم. برای من ایران سرزمین پدر/مادری است. ایران زادگاه من است و در بهترین حالت وطنِ من! اما خانه؟ نه! خانه ام نیست. خانه ام همین آپارتمان دانشجوی ای است در شهری در سوئد. خانه ام شهری هست که ساکنم، خانه ام سوئد هست جایی که با تمام بدیهای آب و هواییش وقتی ازش دورم دلتنگش میشوم و وقتی واردش میشوم بی اختیار میگویم: Home sweet home!

۱۳۹۴ خرداد ۶, چهارشنبه

پرنده های مهاجر

حالا دیگر ساعتهای خیلی جاها را حفظم. از ملبورن و بریسبین، تا ایالتهای مختلف آمریکا و کانادا، و فنلاند و انگلیس که هر کدام یک ساعت جلو و عقب تر از من هستند. باید ساعتها را  بلد بود که اگر دلت یهویی ترکید، خواستی با دوستی در آن سوی قاره ها صحبت کنی موقع خوابش نباشد یا موقع کارش! مهاجرهای قدیم راحت بودند، فقط لازم بود ساعت ایران را بدانند. بجز خودشان همه کَسِشان ایران بودند. اما هم دوره ای های من، همه باید چندین ساعت بلد باشند. همه کَسِشان پخش و پلا هستند در دنیا! 
خانواده ای میشناسم که سه فرزند دارد، یکی آمریکا، یکی استرالیا و دیگری اروپا! قبلنها حداقل اگر خانواده ای فرزندانش همه با هم مهاجرت میکردند یک جا میرفتند. اما حالا یک مادر و پدر پا در هوای ساعتهای متفاوت فرزندانشان هستند. و چشم انتظار دیدن.. 
به روزهایی فکرمیکنم که همه در ایران دور هم بودیم. وقتی بیست ساله بودیم تقریبا هیچ کس از بین ما به رفتن فکر نمیکرد. به رفتن دیگری هم فکرنمیکرد. مهاجرت برای خانواده ها بود انگار، یه عده که همه زندگیشان را میفروختند تا بروند جایی بهتر. همان موقع هم همیشه در مجلات هفتگی و ماهانه صفحه اخرش چیزی بود تو مایه های "به دنبال سراب" که ته تهش، هرکس مهاجرت میکرد یا معتاد میشد، یا ایدز میگرفت، یا مشکل روانی پیدا میکرد و یا زندگیش از هم پاشیده می شد. 
حالا ما میدانستیم همه همه این طور نیستند، به هر حال در هر خانواده ای حداقل یک نفر خارج ازکشور بود، و از قضا آدم موفق، اما داستانهای زیادتر همیشه بود که تصور کنی مهاجرت یعنی ظرفشویی ، زمین شوری، کله سیاه بودن، بی اعتبار بودن، تحقیر شدن و یا اگر خیلی پول داری افتادن به ورطه فساد! 
آن زمانها جوان بودیم و امیدوار، اصلا تصور نداشتیم آرامش و رفاه چیست؟ کرامت انسانی، هویت و انسانیت، برابری، احترام، اعتبار، همه اینها را نداشتیم و فکر میکردیم داریم. سرخوش بودیم، امیدوار بودیم که پایان شب سیه سپید است. تو ساعتهای خلوتیمان برای آینده نقشه میکشیدیم، با غرور گلو پاره میکردیم: دوباره میسازمت وطن! و این دوباره ها هی تکرار شد و تکرار شد و ساخته نشد آن وطن مگر در ظاهر دل انگیز! 
همه چیز انجا آمریکایی است مگر دموکراسی اش! بهترین ساختمانها، جدید ترین امکانات، پیشرفته ترین تجهیزات، پاساژها و فروشگاه ها، رستورانهای فراوان با غذاهای بین المللی، کافی شاپها با کوکتیل های بی الکل، به جای بار! دیسکو های زیرزمینی، پارتی های هفتگی که نقش همان نایت کلابهای آمریکا و اروپا را بازی میکنند، انواع و اقسام برند و ... اما دریغ از کرامت انسانی، دریغ از حقوق شهروندی، دریغ از هویت، انسانیت، و ساخته شدن وطن به معنای واقعی! رشد روز به روز" یا با منی یا بر منی" ، توجیه وسیله به نام هدف، مگس بازی گرد شیرینی، بادمجان های دور قاب، مجیزگوی قدرت و تقبیح کننده مخالفین آن قدرت! دزدی های آشکار، کینه های و شکاف طبقاتی که بیشتر و بیشتر می شود، دعواهای قومیتی که کم بود و بیشتر مشکل قوم و دولت بود اما حالا به ملت هم سرایت داده شده. "تو فارسی خفه شو، ای تجزیه طلب خائن، آمریکایی جنگ طلب، سبز الهی قاتل، مزدور جمهوری اسلامی، نوکر اسراییل"  اینها حداقل نمونه های بحثهای فیس بوکی است در نظر مخالف که ما بهم تقدیم میکنیم. ما یعنی همان هم دوره ای هایم، همان ها که برای آینده خود و وطن نقشه میکشیدیم و گلو پاره میکردیم: دوباره میسازمت وطن! 

ساعتها را باید حفظ باشم، مریم و صبا 8 ساعت جلوتر هستند، نگار 9 ساعت عقب تر، امیر و کاویان 6 ساعت ، گلناز 1 ساعت، مامان و بابا 2.30 جلو هستند، بچه های گروه فمینیسم هم 6 ساعت عقبند! نوید و شکوفه 8 ساعت! و من در این حوالی، به روزهایی فکر میکنم که همه ما ساعتهایمان یکی بود! آرزوهایمان هم، همه ما میتوانستیم در آن کشور موفق و مفید باشیم، پزشکان خوب، مهندسان پرکار، محققین با سواد ، جامعه شناسان و کنشگران پر اعتبار اما آنجا راه ها را بستند، محدود کردند، و حالا همه آن چیزها را جایی دیگر هستیم. نه تمام عمر ظرفشور شدیم نه زمین شور، نه معتاد، نه ایدز گرفته، نه خانواده های از هم پاشیده! همه شدیم همه آنچه که در ایران آرزویش را داشتیم، انجا هم بودیم اما نه به اعتبار و امنیت اینجا. سختی های اینجا را با دل و جان میخریم، گاهی یک تبعیضی میبینیم اما نه به اندازه تبعیضهای هر روزه جایی به نام وطن! ما مهاجریم، برای ساکنین این کشورهای مقصد ما همیشه یک مهاجریم، اما نمیدانم چرا آنقدری که من مهاجر از هموطنان غیر مهاجر طعنه و کینه میگیرم از این غربی موبور نمیگیرم؟
ما اینجا باید ده برابر تلاش کنیم برای رسیدن به نقطه ای که یک سوئدی، آمریکایی، کانادایی، استرالیایی ،ایتالیایی، آلمانی و .. هست. اما به هر حال میرسیم به آن نقطه! ما امنیت داریم، کرامت انسانی داریم، ما حق شهروندی داریم، ما میتوانیم مسئولین کشور جدید را نقد کنیم، ما میتوانیم فعالیت اجتماعی داشته باشیم، ما نمیدانیم پلیس سایبری چیست؟ گشت ارشاد چیست؟ ما نمیدانیم زندان های شهر کجاست؟ ساختمان بزرگ اداره پلیس را فقط برای خبر دادن گم شدن چیزی یا دزدیده شدن چیزی میرویم. ما اینجا نیروی خودسر نداریم، ما اینجا حق انتخاب پوشش داریم، حق انتخاب مذهب، حق انتخاب سبک زندگی، حق انتخاب زبان مادری، حق انتخاب تعیین ملیت، ما اینجا "حق" داریم. 
هم دورهای های من سرخورده شدند از آن کشور، همه زحمتهایشان را رها کردند و گذاشتند تا دوره های بعد با خیال راحت از انها استفاده کنند بدون اینکه بفهمند اگر امروز آنها میتوانند درسی بخوانند که میخواهند، کاری بکنند که میخواهند، لباس پوشیدنشان فرق کرده باشد، روابط انسانیشان آزاد تر شده باشد و ... بدون ما و زحمتهایمان ممکن نبود،. بدون ما و تابو شکنی هایمان! 

اختلاف ساعتها را باید حفظ بود، حالا باید با هم دوره ای از زندگی روزمره اینجا گفت و از برنامه ریزی های نسبی برای آینده. شغل بعدی، خانه بعدی، شهر بعدی! حنس دغدغه هایمان فرق کرده، حالا هنوز هم با هر انتخابات منتظریم وضعیت تغییر کند، اما در حد تغییر مالیات، یا شرایط مهاجر پذیری نه حسرت ازادی بیان و روزنامه توقیف نشده و زندانهای بی زندانی سیاسی و عقیدتی وقومیتی!

این ماییم، مایی که دهه سی زندگیمان را( اول، میانه و آخر) میگذرانیم . درست همسن انقلاب! ما بچه های انقلابیم که در انقلاب خورده و نشخوار شدیم! و در کشورهای ضد انقلاب سرپا و جان دار. ما پرنده های مهاجر!



پی نوشت غر آلود: 

اینجا نوشتن مشکلات خودش را دارد. فونت فارسی متنوع ندارد. همین یک مدل هست که من اصلا برای وبلاگ نویسی نمیپسندم. میکروسافت هم فونت فارسی ندارم برایش. همان دیفالت تعریف شده خودش هست که میشود همین! این وقتی میاید روی صفحه خیلی زشت است. یا باید سایز نرمال انتخاب کرد که ریز میشود یا این سایز که خیلی درشت است!! 
این هم از مصائب نوشتن در سرویسهای غیر ایرانی. لعنت به اختلالات پرشین بلاگ!
بلاگفا هم که انگار هنوز درست نشده است. 
هیچ جوری با اینجا ارتباط برقرار نمیکنم با اینکه امکانات فوق العاده ای دارد. اصلا آن قسمت نظرات که نیست حالم گرفته میشود. 

بگذریم، باید  غرهایم را میزدم. 

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

تروما

اینجا مدافعین حقوق پناهندگان به "تروما" خیلی اشاره میکنند. ترومای حاصل از فقر و قحطی، ترومای حاصل از جنگ و کشتار، ترومای حاصل از زندان و شکنجه، ترومای آزار و اذیت جنسی و غیره. خیلی ها معتقدند از برخی از این مهاجرین بخاطر همین تروما نمیشود انتظار داشت که یک شبه خوب شوند. من مهاجر خودخواسته، از کشوری آمدم که دیگر نه جنگ داشت نه قطحی، از خانواده ای هم امدم که خیلی از نیازهای اولیه ام درآن فراهم بود. من کاملا طبق شرایط طبقه اجتماعی ام با هزینه خانواده ام راهی خارح از کشور شدم و به نوعی مرفهانه و بی تروما آمدم. اما ترومای من چیز دیگریست! بله، من هم تروما دارم. وقتی هر از گاهی بر حسب اتفاق نوشته های قدیمی ام را میخوانم، حالم بد می شود. وقتی روزمرگی های آن روزهایم را میخوانم که با اینکه مطرح کردن مشکلات و مصائب زن بودن ، نشان میداد که برای من پذیرفته نیست و دارم آزار میبینم اما باز انقدر عادی بود که دائم نوشته می شد، تکرار می شد باز نوشته می شد و میرفت تا اتفاق جدید و نوشتنی جدید. همان موقع ها هم عادت به آرشیو خوانی داشتم برای همین وقتی دوباره میخواندمشان حالی که حالا دارم را پیدا نمیکردم! یا نوشته هایی پر از استعاره و کنایه، پر از نقطه چین، پر از آه.. وای... خدا....! نوشته هایی که باید مواظب میبودی چه مینویسی ، کدام کلمه را به کار میبری، اگر به در بزنی دیوار بشنود بهتر از این بود که مستقیم به دیوار بزنی! ادبیات مذهبی، استفاده ار عناصر مذهبی برای اینکه انگ بی مذهبی، مخالفت و ... را نخوری، فیلتر نشوی، دردسر ساز نشود. خود سانسوری، خود سانسوری ، خودسانسوری! هیچوقت یادم نمیرود وقتی برای بهار 89 سردبیر "خط مهر" از من خواسته بود به عنوان زن وبلاگ نویس گیلانی چیزی بنویسم و بلافاصله گفته بود : خط قرمزها یادت نره! ، منی که دست میذاشتم رو کیبورد به زور باید مانعم میشدند از ادامه نوشتن، تا ده روز هیچ چیز نمیتوانستم بنویسم. شاید نتیجه کار خیلی هم خوب شده بود، اما من اذیت شده بودم. چون مدام فکر میکردم چطور بنویسم؟ دو خط مینوشتم و دیگر ذهنم ساکن میشد! آره این روزها وقتی گاهی نوشته های قبلی ام را میخوانم حالت تهوع میگیرم، از چیزهایی که باور من نبود ولی از انها برای هدف؟! استفاده میشد. الان که میخوانم میبینم چطور در بازی سرزمین دیکتاتوری بودم و نه تنها نمیفهمیدم که فکر میکردم خیلی هم خوب است که دارم زیر زیرکی عقایدم را مینویسم اما نه با ادبیات باور هایم، باادبیات باورهای حکومت، عرف، دیکتاتوری.
تا امروز فکر نمیکردم اینها میتوانند تروما باشند، اما امروز پدرم یکی از نوشته های قدیمی من را از یکی از سایتهای استان گیلان همرسان کرد، وقتی خواندمش بلافاصله معده ام سوزش شدید گرفت، حس میکردم صورتم بر افروخته شده، و بغضم گرفت. آن مطلب 6 سال پیش نوشته شده بود و ابتدا در وبلاگم بدون سانسورمنتشر شد. سپس سایتهای مختلف استان از آن با ذکر منبع استفاده کردند و البته تا میتوانستند سانسور و حذف کردند. آن زمان هم ناراحت شده بودم اما نه به شدت امروز. وبلاگ من مسدود شده و اگر کسی بخواهد آن یادداشت را بخواند تنها منابعش همان متن سانسور شده سایتهای استان گیلان و یکی دو وبلاگ هستند که کپی کرده اند!  وقتی میخواندم و به نقطه چین میرسیدم کاملا سکته وسط متن را حس میکردم. مخصوصا که امروز یادم نبود چه چیزی جای آن نقطه چین بوده اما حس میکردم یک سکته بدی هست وسط جمله! درست مثل اینکه سرخوش داری راه میروی و هیچی جلویت نیست یکهو بخوری به یک درخت که یکهو سر راه قرار گرفته است. اولش کمی گیج میخوری و بعد به راهت ادامه میدهی. اما گاهی ضربه آنقدر شدید است که با سردردی مضاعف راه را میروی و لذت نمیبری. امروز خواندن آن مطلب با آن همه حذف و سانسور دقیقا سردرد مضاعف بود با لذت نبردن از خواندن. هدف آن نوشته در آن زمان نه وصف یک هنرمند که تاثیر او در کشف خودم بود. اهمیت آن متن با تیتری که انتخاب کرده بودم در این بود، اما بخاطر حذفها متن تبدیل شده بود به یک معرفی نامه هنرمند- که اصلا من در جایگاهی نیستم که این کار را انجام بدهم- و به همین منظور هم در چند جا منتشر شد. اما حق نویسنده و منظورش چه می شود؟ به واسطه کامنتهای زیر پست پدرم آن متن را باز خواندم و بغضم گرفت.  بهم ریختم، یاد تمام آن خود سانسوری ها و دیگر سانسوری ها افتادم، یاد تمام نوشته های پرکنایه در لفافه، نوشته هایی که باید مراقب میبودی. به این فکر کردم چرا باید جای"پستان" نقطه چین بگذارند؟ چرا باید وقتی از باور یک فرد مینویسی چیزی که خودش هم ابایی نداشت حذف را در پیش گیرند صرف اینکه اگر آن جمله نوشته شود مشکل ساز میشود پس بهتر است متن را شیر بی یال و دم و اشکم کنند اما حتما استفاده کنند! چرا باید اصل هدف متن که تابو شکن شدن یک دختر بود حذف شود چون با معیارهای جامعه جور در نمیامد؟!  برای پدرم متن اصلی را فرستادم و گفتم: زود جایگزین کن که این متن سایت آینه دق من است.
از آن ساعت معده درد دارم، خاطرات تلخ بربادرفتن آرزوهایم بغضهای فروخورده را بار کرد. من که از 14 سالگی مقاله انتقادی مینوشتم و یک روز از شدت محدودیتهای اعمال شده که باعث میشد نوشته های من منتشر نشوند همه را پاره کردم و آرزوی ژورنالیست شدن را به فراموشی سپردم. چون باور داشتم و دارم محدودیت سم مهلک و مرگ زای استعداد یک ژورنالیست هست. به وبلاگ پناه برده بودم که انهم زیر سایه نام و خانواده و استبداد حاکم برجامعه پر بود از نقطه چین وخودسانسوری و همان سه چهار باری که سانسور را کنار گذاشتم نیست شدند! معده دردم هر لحظه بیشتر میشود، ذهنم مشغول و گاهی از یاداوری محدودیتها چنان خشمگین می شوم که تمام فشار خشم را بردندانهایم خالی میکنم! این ها همه یعنی من هم تروما دارم، ترومای سانسور. ترومای عدم آزادی اندیشه و بیان، ترومای سرکوب استعداد و خلاقیت! شاید این تروما خیلی ترومای لوکسی باشد در مقابل ترومای جنگ ،کشتار ، زندان ، فقر و تجاوز اما تروما هست.
حالا سالهاست که در محیطی دیگر هستم، لذت آزادی بیان را با تمام وجود میچشم اگر در فضای ایرانی نباشد! در فضای ایرانی هزار خط قرمز میگذارند، این را ننویس، آنطور ننویس، این ادبیات درست نیست، آن کلمه بهتر بود انطور باشد، یک جاهایی باید ساکت بود، یک جاهایی باید دید و به روی خود نیاورد، چرا مستقیم مینویسی؟ چرا جمع میبندی؟ چرا انتقاد میکنی؟ چرا در لفافه نمینویسی؟چرا سیاست!!!!! نداری؟  و هزار چرا و محدودیت دیگر که افراد برایت میگذارند. هرچند که من به هیچکدام گوش نمیدهم. من نمیخواهم این تروما ادامه داشته باشد من میخواهم از حق آزادی بیان استفاده کنم و آن چیزی را بنویسم که فکر میکنم! بدون کنایه و استعاره، بدون حذف و سانسور، بدون بالا پایین کردن کلمه ها، بدون استفاده از نمادهای مذهبی، بدون آه و وای و خدا! بدون نقطه چین! بدون همنوایی با دستگاه استبداد، بدون وارد بازی انها شدن! من اجازه نمیدهم ذهن من، اندیشه من، قلم من را دیگری مدیریت کند. به قول یکی از دوستان من اگر قرار بود این همه خط قرمز داشته باشم و خیلی حرفها را نزنم همان ایران میماندم! قرار نیست که در خارج از کشور هم محدودیت برای بیان بگذاریم.
اگر آرشیو و تاریخ برایم اهمیت نداشت شاید میرفتم تمام یادداشتهای خودسانسور شده را از بین میبردم که این زخمهای کهنه سرباز نکنند. اما نه، باید آنها باشند که همیشه قدردان این آزدی باشم. یادم باشد از کجا به کجا رسیدم.



۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

چرا سوئد؟

سفر آلمان در سال 2009 برای من تجربه شگفت انگیزی بود و تا رسیدم ایران و روز بعد در خیابان و فروشگاه دوباره بی احترامی ها را دیدم مصمم شدم به رفتن. اما کجا؟ من نه امتیازی برای مهاجرت کردن جمع کرده بودم و نه دلم میخواست آنقدر دور بروم، و از سمتی دلم فقط کشورهای رده بالا میخواست. نمره های دانشگاهم درخشان نبود که دل ببندم به گرفتن پذیرش و از سویی به شدت عجله داشتم که با کمترین هزینه و سریعترین زمان از ایران بگریزم. تنها کشوری که سالهای اخیر روی بورس برای رفتن بود سوئد بود بخاطر تحصیل رایگان و سهل گیریش برای پذیرش. البته نروژ و فنلاند هم بودند ولی تصور سرمای آنجا مانع از انتخاب رشته می شد. اینطوری شد که من سوئد را انتخاب کردم به فصد آمدن و سکوی پرتاب برای رفتن به کشوری دیگر. ابتدا دو رشته انتخاب کردم، هدفم این بود اگر قرار است باز درس بخوانم در رشته های مورد علاقه ام باشد برای همین لیسانس حقوق بشر در شهر مالمو ( سومین شهر بزرگ سوئد و بندری معروف) را انتخاب کردم، اما چون میخواستم حتما بروم و بخاطر بک گراند علوم تجربی مطمئن نبودم برای حقوق بشر پذیرفته شوم، کارشناسی ارشد مرتبط با رشته خودم را هم در شهر اوپسالا (چهارمین شهر بزرگ، یکی از شهر های قدیمی و فرهنگی ترین شهر سوئد) انتخاب کردم. نتیجه که آمد ترس داشتم، میدانستم رفتن به حقوق بشر همان و خداحافظی ابدی با ایران همان، حالا آمدیم و هوم سیک شدم؟ یا از پس مهاجرت برنیامدم؟ پس تصمیم گرفتم رشته کارشناسی ارشد را با اینکه دوست نداشتم انتخاب کنم. البته به این امید که از اواسطش راهی کشور دیگر شوم یا کاری پیدا کنم برای ماندن و یا تغییر رشته.
اما متاسفانه قوانین بسیاری درست از زمان ورود ما تغییر کرد که پنبه های من را رشته کرد و من ناچار به ادامه تحصیل در رشته ای که دوست نداشتم شدم.
سوئد، از لحظه ورود خاکش مرا گرفت. به همین سادگی! چند روز اول را در منطقه ای در شمال استکهلم بودم و بعد بلافاصله اتاقی در خانه یک زوج ایرانی پیدا کردم و زندگیم را در شهر جدید آغاز کردم. برای کسانی که به اروپا میایند بخصوص کشورهای با جمعیت کم بد نیست بگویم تصورتان از بزرگ بودن شهر باید عوض شود. مثلا وقتی میخواندم چهارمین شهر بزرگ حداقل برایم جایی مثل رشت تداعی میشد، اما وقتی وارد شهر شدم بیشتر برایم شبیه رودسر بود. البته به مرور که پیچ و خمهای شهر را یادگرفتم متوجه بزرگیش هم هستم اما اینجا طوری است که همه شهر در مرکز میچرخد و باقی بزرگی شهر محله های مسکونی است که در اطراف میتوانند باشند. جمعیت شهر هم مهم است، در اروپای مرکزی تراکم جمعیت بسیار بالاست، مثلا آلمان با حدود یک سوم مساحت ایران جمعیتش بالای 80 میلیون است همینطور ایتالیا و فرانسه. اما سوئد نسبت به این کشورها مساحت بزرگتری با یک دهم جمعیت دارد. بله کلا جمعیت کشور سوئد از جمعیت تهران کمتر است. و شهر فعلی من شهری 200 هزار نفری است. 
قطعا به عنوان یک تازه وارد با تصوری که از هامبورگ و فرانکفورت داشتم و تصاویر دیده شده در فیلمها و شنیده ها شهر در ذوقم خورد. یک فضای دلمرده ای داشت که دوست نداشتم نه از ساختمانهای قدیمی قرن های قبل خبری بود نه ساختمانی مدرن، چیزی بود در اوج سادگی و بدون کوچگترین طرح و نقش خاص. هفته اول به آشنای با مسیر رفت و آمد گذشت و برنامه های جانبی دانشگاه برای خوشامد گویی به دانشجویان. اما هفته دوم همینطور که پکر پای فیس بوک بودم با دوستی که سالهاست ساکن اروپاست صحبت میکردم و از در ذوق خوردگیم که گفت: you sholud explore the city. و من راه افتادم برای اکسپلور شهر.. و با همین کار توانستم با شهر تا حدی اخت شوم. 
یکی از ناراحتی های من در این شهر رودخانه وسط شهر است. وقتی درباره شهر در اینترنت میخواندم تصورم از روخانه چیزی شبیه ماین و راین بود. اما چیزی که در اوپسالا میدیدم یک رودخانه کوچک اما زیبا بود. 

پی نوشت:
در جال بررسی سایتهای مختلف هستم برای ثبت یک دامین شخصی. باید هم از نظر هزینه بصرفد هم بشود درآن برنامه ای پیاده کرد که فارسی نویس و راست چین باشد. با وقت کمی که دارم زمان زیادی صرف میشود برای نتیجه گیری. البته از اطلاعات شما هم بهره خواهم برد اگر کمک فکری دارید به من ایمیل بزنید لطفا (آدرس ایمیل در وبلاگ موجود است) 
تا اطلاع ثانوی اینجا هستم. و سعی میکنم جایی را انتخاب کنم که نیاز به فیلتر شکن نباشد. 

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

بیماری در غربت

امروز بعد از ده روز در بستر بیماری بودن میتونم برگردم سر کار. در تمام دوران زندگیم سه چهار بار مریضی های طولانی و بد داشتم، یکبار در کودکی که اوریون گرفته بودم و چون همزمان پدرم رفته بود جبهه من تا سالیان مدید تصور میکردم هرکس پدرش دور شود اوریون میگیرد و به قولی اوریون را بیماری دوری از پدر میدانستم. اوریون من هم اوریون سختی بود. هم دوطرفه بود هم نزدیک یک ماه طول کشیده بود. درست از رفتن پدر تا امدنش به مرخصی. 
دومین بار آبله مرغان گرفتن در بیست و چهار سالگی بود. پسرخاله کوچکم از آلمان با آبله مرغان امده بود و من فکر میکردم در کودکی گرفتم- چون هر کس آبله مرغان داشت میشنستم پیشش که اگر نگرفتم بگیرم ولی نمیگرفتم در نتیجه مادرم با اینکه مطمئن بود من نگرفتم به اطمینانش شک کرده بود و احتمال میداد گرفتم و او به یاد ندارد. البته خیلی سخت نبود به جز بخش خارش هایش ولی حداقل من میتوانستم در خانه این ور و انور بروم و حال طبیعیم خوب بود. 

سومین بار 7 ماه پیش بود وقتی از سفر پاریس برگشتیم و من سرما خوردم و همزمان شد با برگشت مامان و بابا به ایران و یک هفته بعد از آن هم در بیماری بودم که چون اوایل که سخت ترین روزهاست مامان کنارم بود بقیه بیماری سخت اما قابل تحمل تر گذشت. 
و چهارمین بار این آنفلونزا که همزمان شد با آخرین روزی که خاله ام بود و وقتی که رفت من تنهای تنها بودم بدون سرسوزن انرژی برای تحرک. چهار روز اول به حدی وحشتناک بود که من تا توالت هم نمیتوانستم برم. تنها تلاش میکردم چای با عسل بخورم و از ضعف نمیرم. چهارشنبه گذشته بعد از اعلام عمومی در فیس بوک دوستان زیادی خواستند بیاید کمکم کنند اما حقیقتا جرات نداشتم از کسی بخواهم چون این ویروس بسیار وحشتناک است و خیلی سریع منتقل می شود. به هر حال ناهید از دوستان خانوادگی آمد و هم برایم خرید کرد هم یک سوپ جانانه گذاشت که دوروز ناهار و شام خوردم. همان هم کمک کرد کمی جان بگیرم. به هر حال بعد از گذشتن ویروس آنفلوآنزا سیوزیتم عود کرد که این مورد دوم ر حالت طبیعی من را فلج میکند وای به حال اینکه بدنم ضعیف هم شده باشد.

روزهای تلخی بود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری آزاردهنده بود. دلم فقط دو نفر را میخواست یکی مادرم و دیگری آقای آموروزوی سابق! بابا هر روز با مسیج مراقبتهای پزشکی را انجام میداد اما چه فایده، مشکل من قرص و دارو درمان نبود مشکل من نبودن عزیزانم کنارم بود. همزمان مامان در ایران مریض بود. اما هی مینوشت اینجا همه هستن و کمکم میکنند تو اونحا تنهایی. من حتی به کمک احتیاج نداشتم من به همان قربان صدقه ها احتیاج داشتم. یک شبهایی حس میکردم حالا اگر بمیرم کسی حتی نمیفهمد!
اما مریضی فقط به این بخش ختم نمیشد، از سوسول بودنم خوشم نمیاد. اینکه کوچکترین دردی اینطور از پا می اندازتم. دوران مریضی به بیمارانی که با سرطان، بیماری های سخت دیگر دست و پنجه نرم میکنند فکر میکردم. به قدرتی که دارند، به دردهای جانگاهی که تحمل میکنند. به هر حال این بیماری تجربه ای بود برای قدر دانستن سلامتی و باور کردن بیشتر تلخی های مهاجرت.  

بهترین نوع مهاجرت مهاحرت خانوادگی است، سعی کنید متاهل باشید و مهاجرت کنید یا با خانواده. تنهایی تمام سختی های مهاجرت ده ها برابر است. 

پی نوشت: قطعا این هایی که نوشتم متاثر از روزهای بیماری است. حالم بهتر شود جور دیگر هم میشود نوشت.

۱۳۹۳ اسفند ۷, پنجشنبه

فازهای مهاجرت

مهاجرت سه فاز دارد: فاز توریستی، فاز شوکِ فرهنگی و فاز انطباق. این فازها برای هر فرد دوره‌های متفاوتی دارند و نمی‌شود مقایسه کرد. یک عادت ایرانی‌های مهاجر این است که در فاز توریستی قیافه "خب که چی؟" می‌گیریم. این که می‌گم ایرانی‌ها برای این است که من فقط در ایرانی‌ها دیدم ازجمله خودم. مثلا: روزهای اول هر خیابون و فروشگاه و ماشینی که می‌بینیم می‌گیم: «هه! اینا رو که ما هم داریم»؟! اما خب، بعد ازمدتی کم کم فاز توریستی به سراغمان می‌آید. یعنی این‌ور بگرد آن‌ور بگرد تا بفهمی دنیا دست کیست. هیجان زده میشوی برای یادگرفتن و تجربه چیزهای جدید، آداب و معاشرت جدید. فار توریستی تا جا افتادن اولیه و مسلط شدن به نام خیابانها و ادرسها با مهاجر می‌ماند- البته این فاز بسته به نوع آمدن مهاجر هم هست، مثلا نمیشه مهاجرت های خود خواسته برنامه ریزی شده رو با  مهاجرتهای تبعیدی یکی دونست. چون دومی برنامه ریزی شده نیست وسختی های مختص خودش را دارد.
بعد از گذشتن از فاز توریستی که همه چی برای مهاجر" نایس" است، مثلا مردم کشور میزبان چقدر خوبند و چقدر همه لبخند می‌زنند، چقدر آرامش اینجا هست و ... تازه  تفاوتها هویدا شده و به فاز شوک فرهنگی میرسیم.  فاز شوک فرهنگی برای من از سال سوم به بعد اتفاق افتاد. دلیل این فاصله عدم تماس من با غیر ایرانی ها بود. من حتی فاز توریستی نرمالی نداشتم چون با اینکه ظاهرا اینجا از لحاظ فرهنگی خیلی متفاوت  بود اما آنی بود که می‌خواستم برای همین خیلی زود با فرهنگش جا افتادم و از همان ماههای اول فهمیدم که بهش تعلق دارم. به هر حال شوک فرهنگی وقتی است که کم کم جا افتاده اید، زبان را بلدید، بیشتر وارد اجتماع شده اید و خب به تبعش با مردم آن کشور بیشتر تماس دارید. بعد چون جا افتادید و دیگه خیلی چیزها غریب و تازه نیست دلتان هوس چیزهایی که ندارید می‌کند و یهو میبینید با خیلی چیزهای فرهنگ جدید میانه ندارید. برای من شخصا این موضوع فقط در سرد مزاج بودن سوئدی ها پیش آمد. اما جاهای دیگر و یا برای افراد دیگر می‌شود به خیلی چیزها مثل قانونی بودنها، ساده بودنها، راستگو بودن و ... هم اشاره کرد که برای بسیاری از ما که از جامعه پر دروغ می‌آییم و به آن عادت داریم این همه سادگی حال بهم‌زن است. (من دارم درباره سوئد میگم کشوربا کشور فرق دارد. مثلا شوک فرهنگی یک سوئدی در اسپانیا عدم سر وقت آمدن خواهد بود). یکی از شوکهای فرهنگی من که البته در فاز توریستی اتفاق افتاده بود این بود که در رختکن باشگاه باید لخت مادر زاد میبودی و هیچ پرده و حائلی نبود. البته خب کسی هم نگاه نمی‌کرد اما بالاخره شوک بود.
فاز اخر که من الان در آن به سر می‌برم فاز انطباق هست. فاز انطباق بهترین فاز مهاجرت هست. شما جزیی از جامعه شده‌اید، با فرهنگ کما بیش آشنایی دارید ، تایید کننده یا منتقد سیستم سیاسی کشور می‌شوید، بیشتر از قبل درگیر اخبار و شرایط کشور فعلی شده و از اخبار و شرایط کشور اول دورتر و دورتر می‌شوید یا کمتر برایتان اولویت دارد. البته باز بستگی به فرد دارد چون اگر شخصی نخواهد به کشور دوم نزدیک شود قطعا کماکان در اخبار کشور اول مانده و دیرتر هم وارد فضای انطباقی می‌شود.

۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

چرا مهاجرت

قبل از اینکه بگویم چرا سوئد را انتخاب کردم، باید بگویم چرا مهاجرت کردم؟
من تا قبل از مهاجرت همیشه معتقد بودم " چو ایران نباشد تن من مباد" و به شدت باور داشتم که باید ماند و کارى در جهت تغییر انجام داد. به سهم خودم برای پیشرفت ایران، تغییر فرهنگ و حق و حقوقم چه درعرصه سیاسی و چه اجتماعی، به عنوان جوان، انسان ، شهروند و زن تلاش میکردم. خیلی کارهای بزرگی نمیکردم، چون پدرم در زمان شاه فعال سیاسی بود یک جوری مواظب بود من خیلی جلو نرم و قاطی مسایل سیاسی که در سرزمین مادری همه چیز به سیاست میرسد نشوم. با این حال ، من در حد خودم کارهایی میکردم که در عین کم خطر بودن راضیم کند که دارم تلاشی میکنم. خیلی امید داشتم همیشه، نسل من نسل دوم خرداد بود. ما اولین شعور سیاسیمان را آنجا نشان داده بودیم .فضای متفاوتی بود، که با یک امیدی به اصلاحات و اصلاح فضای سیاسی و اجتماعی کشورنوجوانی را جوانی کردیم و جوانی را پیری و تمام امیدهای اصلاحاتمان در نتیجه انتخابات ریاست جمهوری هشتم به باد رفت. دور بعدی امید، زمان انتخابات هشتاد و هشت بود که آنطور امیدمان را سرکوب کردند. اما هیچ کدام اینها باعث نشده بود که به رفتن فکر کنم. با اینکه بارها شرایط مهاجرت از راه هاى مطمئن تر و بهترى براى من وجود اشت به هیچ وجه تصمیم و علاقه ای به خروج از کشور نداشتم و همیشه میگفتم؛ من تو کشور خودم میمونم و میسازمش مثل شعر سیمین که زمزمه تمام سالهای نوجوانی و جوانیم بود: دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش.
فضای بعد از انتخابات تا یک سال فضای سنگین و خفقان آلودی بود. مردم دلمرده بودند، کسی جرات نداشت حرفی بزند، بحثی بکند ، اعتراضی بکندو یا حقی را بخواهد. بعد از اتخابات هشتاد و هشت فضا بسته تر شد، جتی دلخوشی کوچک آن زمانم، یعنی جلسه مطالعاتی گروهمان هر ماه با دلهره تشکیل می شد و به جای نشستن در آلاچیق پارک قیطریه به مکانهای بسته کشیده شد که امنیت داشته باشد. شش ماه بعد از انتخابات در عاشورای هشتاد وهشت وبلاگم مسدود شد. من به عنوان یک شهروند دغدغه مند دیگر هیچ کاری نمیتوانستم بکنم، حق حرف زدن نداشتم، حتی نمیتوانستم روزمرگی هایم را بنویسم. اما باز خوش بینانه میگفتم: درست میشه، اینجوری نمیمونه، پیش میریم، این یک جنبشه، یک حرکت بزرگه!  .تااینکه به طور اتفاقی یک سفر کوتاه 8  روزه به آلمان داشتم. این سفر باعث شد به این فکر کنم که بعنوان یک جوان چه چیزهاى را نداشتم و در آن مدت کوتاه چه چیز هاى را به دست آوردم. امنیت و آرامش واژه هایی که تا قبل از سفر درک درستى از معنایشان نداشتم در همان چند روز کوتاه برایم معنا دار شد. این شد که بعد از بازگشت از سفر بصورت جدى تصمیم گرفتم که به مهاجرت فکر کنم و گفتم: دیگه نمیمونم! من در همان سفر کوتاه فهمیدم: جوانم، زنم و از همه مهمتر انسانم. علت اصلی این تصمیم جدی امنیت اجتماعى و حقوق شهروندى بود که بعنوان یک ایرانی در درجه اول و بعد یک زن از آنها بى بهره بودم. باید زن بود تا به مفهوم کلمه امنیت به خوبى پى برد. تمام چیز هاى که در ایران باید براى حداقلش میجنگیدم و بدست هم نمى آوردم همه را در مدت کوتاه سفرم درک کردم. من مشکلم با فرهنگ ایران بود. من مشکلم اکثریت اون جامعه است که باعث میشوند صدها سال یک حکومت دیکتاتوری جایگزین جکومت دیکتاتوری دیگری شود. فرهنگ استبداد پرور، فرهنگ ریا، فرهنگ حزب باد، فرهنگ تجاوز به حریم خصوصی، فرهنگ فساد. من چه زمانی که ایران بودم چه حالا که مهاجرت کردم به شدت منتقد فرهنگ و عرف ایرانى بوده و هستم. البته قسمتهای خوب فرهنگمان را دوست دارم و برای حفظ و گسترشش تلاش میکنم. اما بعنوان یک زن همیشه در معرض قضاوت و نا برابرى هاى اجتماع قرار داشتن باعث شد تا فرصت رشد و عرض اندام در محیطى برابر از من سلب شود. مسئله تنها محدودیت هاى اعمال شده از طرف حاکمیت و قانون نیست. نهادینه شدن تعریف غلط از زن بودن و زنانگى در جامعه و فرهنگ تبعات به مراتب مخرب ترى بهمراه داشته است. این معضلات تنها مربوط به کشور ما نبوده کما اینکه مساله حقوق زنان هنوز در تمام دنیا مورد بحث است. اما این مشکلات در سى و چند سال گذشته بدلیل ضعف در آموزش و اعمال فشارهای به ناحق، و ترس مردم بیشتر شد. فرهنگ بیمار گونه ایرانی من را دائم تحت فشار میگذاشت تا خودم نباشم، کاری که میخواهم را انجام ندهم، من باید برای هر چیزی میجنگیدم، من باید برای زنانگیم، تنانگیم، بودنم، وجودم، جوانیم، لذتم، هنرم، عشقم، درسم، علاقه هایم میجنگیدم. مشکل من نه فقط محدودیتهای بود که حکومت میساخت که فرهنگی بود که به حاکمیت این اجازه را میداد که زندگی را حراممان کند، فرهنگ ایرانی!  این محدودیت ها و فشار ها باعث شد دیگر راهی جز گریز برایم نماند. نمیگم امید به آینده ایران نداشتم و ندارم، امید همیشه هست و هیچ جا در حالت ویرانیش نمیماند. اروپای محبوب من هم یک شبه اروپای محبوب نشد، بدتر از تمام این روزهای ایران یا خاورمیانه را سپری کرده، حتی به مراتب بدتر. اما مردمش کشورهایشان را ساختند، شکست خوردند دوباره شروع کردند، فقط به حکومت اکتفا نکردند به خردمندانشان اعتماد کردند و اجازه دادند فرهنگ سازی شود و فرهنگ های نادرست ریشه کن شوند.  ما چنین الگوهایی داریم و استفاده نمیکنیم. یک عده هستند که اصلا نمیگذارند مسیر درست طی بشود.  امید داشتن خوب است ولی باید ببینیم چقدر ارزش دارد برای این امید از خودمان بگذریم. پدر من از دوازده سالگی وارد فعالیت سیاسی شد برای اصلاح! بالای نیم قرن امید داشته و دارد، اما وقتی تمام خاطراتی که از دوازده سالگی تا 18 سالگیش داشته را تعریف میکند که بعد در سی سالگیش تکرار شده، در40 سالگیش تکرار شده، در50 سالگیش تکرار شده، و این تکرارها در مدت زمانهای کوتاه بوده برای من این نشان دهنده فراموشی مطلق مردم ماست. درس نگرفتن از اتفاقات پیشین و تلاش نکردن برای مسیر درست. و پدر من هنوز امید دارد در هفتاد وهفت سالگی.. و هنوز حتی برای یک روز ، روزهای خوبی که انتظارش را داشت و برایشان تلاش میکرد ندید. شاید هرگز نبیند. من اما نمیخواستم مثل پدرم با امید واهی پیر شوم! مهاجرت براى من بیرون رفتن از دور باطل مبارزه براى هیچ بود. جدال با گرفتارى هاى فرهنگى و ساختارى که آن را اصلاح ناپذیر یا دیر اصلاح پذیر میدیدم.
من وقتی در سفر کوتاهم دیدم آدمها در کشوری دیگر چطور زندگی میکنند، دغدغه هایشان چیست احساس کردم دیگر بس است. دیگر سوختن به امید اصلاح، به امید" یه روز خوب میاد" بس است. برای من بس بود. هر کس شخصیتی دارد، من بیش از این نخواستم فدا شوم، تازه من خیلی از محدودیتها را نداشتم اما همان هم برایم در آن سفر کوتاه معنا پیدا کرده بود. من میخواستم دیگر آرامش و امنیت را جزیی از زندگی ام داشته باشم نه موهبتی که برای لحظه ای باشد و در اثر یک سفر! من میخواستم بنویسم، بگم و کاری بکنم که دلم میخواهد . آزادانه نه با هزار تشبیه و استعاره... برای همین هست که حالا زبان ساکنین ایران را نمیفهمم و آنها هم زبان من را! چون دیگر در هزار لفافه نمیپیچم! به در نمیگم دیوار بشنود! از سه نقطه های(...) مکرر نوشته های وبلاگم در زمانی که ایران بودم سالهاست خبری نیست!
من بخاطر دوست و فامیل بسیار در خارج از کشور با سختی های مهاجرت آشنا بودم اما "کرامت انسانی" ، خود بودن و هویت داشتن باعث شد سختی ها را به جان بخرم و مهاجرت کنم.
اما توصیه ام به کسانی که قصد مهاجرت دارند. ببینید چقدر آدمش هستید. اینجا سختی های خاص خودش را دارد، از خوردن و خوابیدن خبری نیست، از کار را پشت گوش انداختن خبری نیست. اینجا باید دوبرابر تلاش کرد، باید کار کرد، باید خود را نشان داد. باید ببینید اهل تغییر هستید؟ دوست دارید چیز جدیدی یاد بگیرید؟ آدمی هستید که یکی به شما گفت تا امروز اشتباه میکردید بپذیرید و روش درست رو یاد بگیرید؟ یا به تیریج قبایتان برمیخورد؟ هرچند آدمهای این چنینی زیادی هستند که مهاجرت کردند و زندگی میکنند اما دائم غر میزنند و دائم در سفرهای طولانی در ایران به سر میبرند. ببینید آدی هستید که کار نامرتبط با شغل انجام بدهید؟ کسی هستید که برایتان لقب و مقام و منصب اهمیت نداشته باشد؟ که با هر کس از هر طبقه ای و شغل و مقامی برابر هستید؟ آیا میخواهید هر روز به یاد خیابانها و کوچه های ایران باشید؟ یا میخواهید شهر وکشور جدید را مثل کشور خودتان دوست داشته باشید؟ به همه اینها قبل از مهاجرت فکر کنید. مهاجرت اصلا راحت نیست. 

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

بی تکلفی

خوبی شهر کوچیک اینه که یک ساعت وقت ناهار داری و تو همون یه ساعت وقت میکنی ناهارت رو با یه آدم که نمیشناسی صرف کنی. بدون هیچ دلیل خاصی و صرفا جهت آشنا شدن با یک انسان جدید. از دیگر خوبی های زندگی در کشوری مثل سوئد هم اینه که بی دغدغه ای. بدون اینکه فکر کنی چه بپوشی، چه شکلی هستی، داری از سرکار میری، کوله پشتی داری، صورتت بدون آرایش هست، موهای پشت لب داری و از همه بدتر که یک تب خال گنده گوشه لب! هیچ کدوم اینها اهمیت نداره! باز از خوبی هایش اینه که با اینکه شغلت جزو شغلهای کم پرستیژ و کم در آمد محسوب میشه و قراره ناهارت رو دقیقا با قطب مخالف یعنی یک جراح صرف کنی تنها چیزی که ملاک قرار نمیگیره شغلت هست و شغلش! مثل دو تا دوست میشینید ناهار میخورید کمی از کار و زندگی صحبت میکنید و خیلی محترمانه هر دو به ساعتها نگاه میکنید که زمان از دست در نره و به ساعت کاری برسید. بعد هم خوشحال شدم از دیدنت خداحافظ!
دوست دارم اینجا و آدماش رو برای همین بی تکلفیش، برای همین که "تو" دیده میشی نه شغل و قیافه و پوشش! اتفاقا اینچوری توی واقعی تر هستی، توی عادی هر روزه!


۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

پاکت بی تمبر و تاریخ

عکس گرفته بودم غروب تو هوای گرفته و ابری اینجا و کمی ادیتش کردم و اومدم بذارم تو اینستاگرام، اصولا برای عکسهام توضیح دارم و نمیدونم چرا یهو بی اختیار ترانه ای از سیاوش قمیشی اومد تو ذهنم که گمان کنم ده سالی بود نه شنیدم نه دیدم نه در ذهنم اومده! هیچ گونه ربطی هم نمیتونستم به عکس بدم، نوشتمش اما بعد احساس کردم واقعا شایدب رای مخاطب معنا نداشته باشه اون عکس با اون ترانه... پاکش کردم و عکس بدون شرح گذاشتم!
ترانه اما از ذهنم نرفته.. هی میخونم هی میخونم هی میخونم... و وقتی میخونم میفهمم چرا اومد تو ذهنم حتی اگر بی ربط به عکس باشه قصه واقعی من مهاجره... وقتی همی امروز تو یک ایمیل به یک تازه وارد نوشتم: ایران رو باید فراموش کنی! و یا همین دو ساعت پیش وقتی با سیما حرف میزدم و تند تند داشت اخباری که خونده بود از ایران رو برام میگفت: "گفتم نمیخوام بشنوم. تو هم بهتره دیگه دنبال نکنی".  آخهیادمون دادن که یاد سوختن خونه نیفتیم
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهر و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله
یادمون دادن که اینجا
زندگی رو سخت نگیریم
از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم
یادمون دادن که یاد 
سوختن خونه نیفتیم
خواب بود هرجی که دیدیم
باد بود هرچه شنفتیم
راستی چند وقته که رفتم
بی غم و غزل سر کار
روزگارم هی بدک نیست
شکر غربت گرم بازار
قلم و دفتر شعرم
روی گنجه کنج دیوار
عکس سهراب روی طاقچه
غزلش گوشه انبار
توی نامه ات گفته بودی
بی چراغه دل مادر
براتون نور میفرستم
جنس اعلاء طرح آخر
من ستاره بردم اینجا
با بلیطهای برنده
راستی اونجا نور فانوس
یه شبش کرایه چنده
 پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهرو امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا...


و اما، قلم ودفتر من هم جا مونده جایی... چند شبه میخوام بنویسم و شفاف سازی کنم درباره آموروزو... چیزی که یک سال پیش نوشته بودم و خیلی ها گفته بودن مثل یک فیلم رویاییه.. اما نمیشه.. نوشتن نمیاد. اصلا خوب نمیشه.. و شاید خودم میدونم دلیل این تفاوت چیه.. به هر حال برای اونها که وبلاگهای قبلی رو ندیدن و الان هم موجود نیستن که لینک بدم خیلی خلاصه باید بگم که سلسله حوادثی ارتباطم با آقای آموروزو بیشتر شد، بعد یک سفر به شهرشون رفتم و ایشون ابراز علاقه کردند که ابتدا رد کردم و بعد نیم بند قبول کردم و در انهای سفر دوباره رد کردم. دو ماه و نیم بعد مجددا سفر کردم و این بار به صورت رسمی در ساعات پایانی  31 دسامبر2011 ایشون رو به عنوان معشوق پذیرفتم. دوسال رابطه دوطرفه داشتیم و یک سال هم هست که از نظر من رابطه تمام شده و البته ایشون هنوز به بنده عشق میورزند بدون چشمداشت. ایشون بیست و هشت سال از من بزرگتر هستند، چند سالی مجرد بودند بعد از بیست و اندی سال زندگی مشترک، دو فرزند نازنین و بسیار موفق دارند که تقریبا هم سن و سال من هستند. هر دو به من علاقه دارند و احترام میذارند و من هم خیلی دوستشون دارم. در حال حاضر برای من حکم مشاور و تنها تکیه گاه رو دارند و من "ملکه آشوب" زندگی ایشون هستم.
امیدوارم کافی بوده باشد. اگر حس و حال برگردد شاید مفصل دوباره بنویسم چون برای هرکس تعریف کردم مات شده!

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

جور دیگر باید دید

امروز بی وقفه، بدون حتی لحظه‌ای استراحت، کار کردم. ساعت ده دقیقه به هشتِ شب هم کلاس شنا داشتم. استخری که اموزش بزرگسالان دارد در قسمت جنوبی شهر که معروف به محله #عرب‌نشینها و #مهاجرها ست واقع شده. از روزی که وارد این شهر شدم از ایرانی‌ها شنیده بودم "اَه اَه این عرب‌ها تو استخر فقط دارن نگاهت می‌کنند" یا " خیلی استخر کثیفیه بس که این مهاجرها همش اونجان". البته فضای محله یک جورهایی متفاوت است و من به شخصه خیلی خوشم نمیاد، چون هم خیلی از آخر هفته ها ماشین اتش میزنند و هم عده ای رفتارهای پرخاشگر دارند اما خب به آن شدت و حدتی که می‌شنیدم نبود. به هر حال تقریبا برای استخررفتن در آن محله نگران بودم. جلسه اول از قضا در قسمت شنا همه سوئدی بودند، در قسمت آموزش همه مهاجر و اکثرا عرب یا کرد. بیشتر زن و دو تا مرد یکی هم سن و سال خودم و دیگری میانسال. تا امروز این بنده خداها حتی به ما زنان سلام هم نگفتند چه برسد که حس کنی دارند بد نگاه می‌کنند. البته من طبق تجربه هایی که دارم شخصا بهشان نگاه نمی‌کنم که رو هم ندم ولی امروز، همینطور وسط دست و پا زدن و زیر آب رفتن و بالا آمدن، مدام به این فکر می‌کردم که چرا پیش‌داوری داریم و چرا شاخ و برگ می‌دهیم؟ مثلا وقتی از اتوبوس پیاده شدم هوا تاریک بود و مسیر را باید تنها میرفتم. فروشگاهها تعطیل بود و تقریبا هر چند قدم دو سه تا مرد عرب وایساده بودند و داشتند با هم حرف می‌زدند. کلا در آن منطقه شما به ندرت زبانی غیر عربی می‌شنوید. بی هوا واسه خودم می‌رفتم و میدیدم فرقی بین این منطقه و منطقه خونه من حداقل در این چند باری که این وقت شب آمدم وجود ندارد. فقط صدا زیادتر و عربی صحبت می‌شود. وارد استخر شدم، آن آقای میانسال تنها بود چون حتی مربی مردمان هم نیامده بود. یعنی کلا یه مرد بود و شش تا زن. خودش رفته بود یک گوشه برای خودش دست و پا میزد. و سه بار هم بنده خوردم بهش و با یه عذر خواهی راهمو گرفتم. بعد هی فکر کردم این بنده خدا حتی نگاه هم نمیندازه به ما. چرا از این آدمها کسی نمیگه؟ وقتی هم تو رختکن بودم به این فکر کردم که تو این چند هفته من هیچ کثیفی ندیدم با اینکه ساعت آخر هم میریم. فقط یک بار توالت کلی خیس شده بود. دلیل آن هم این بود که قبل ما بچه ها اموزش دارند و توالت میرند و هرچی آب هست با خودشان می‌برند و میاورند.

به هر حال در عین اینکه اون منطقه با منطقه سوئدی نشین فرق دارد و خودم هم میدونم خیلی از رفتارهای مهاجرها بالخصوص عربها و کردهای این کشور غیر قابل تحمل است و هزار و یک چیز دیگر ، اما در این یک مورد میتونم بگم ما ایرانی ها اگزجره هم می‌کنیم!خداییش من بین این استخر و استخر مرکزی شهر که پر سوئدیست فرقی ندیدم.