‏نمایش پست‌ها با برچسب تجربه‌های مهاجرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تجربه‌های مهاجرت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ دی ۲۹, دوشنبه

دوباره دانشجو

امروز اولین روز از شروع کورس "دانش سیاسی/بخش اول" در دانشگاه بود. البته کلاسها آنلاین است و فضا متفاوت از فضای کلاس دانشگاه بود، اما حس و حال عجیبی داشتم. با اینکه تمام این ده سال هیچوقت بدون درس و مشق نگذروندم، اما حس " دانشجویی" متفاوت از درس خوندن برای زبان و چیزهای دیگه است.

ده سال پیش وقتی در وبلاگم از دانشگاه می‌نوشتم، بیشتر شوکی بود که از دیدن ساختمان، اساتید، روش تدریس و اهمیت زندگی دانشجویی و ... داشتم. امروز در کنار اینها، که هنوز برایم شوک هستند، اما تجربه جدیدی داشتم و چیز دیگری برای مقایسه. مقایسه خودم با خودِ ده سال پیش. ده سال پیش، وقتی وارد دانشگاه اینجا شدم تقریبا نمی‌فهمیدم استادها سر کلاس چی می‌گن. با اینکه انگلیسی بلد بودم اما خیلی چیزها رو نمیفهمیدم. یادآوری اون عذاب کشیدنها برای فهمیدن درس به زبان دیگر، اون هم درسی که دوست نداشتم هنوز هم دردناک است. با همون تجربه برای امروز کمی مضطرب بودم که اگر نفهمم چه؟ اما تفاوت بزرگی است بین اینکه زبانی رو فقط خونده باشی و امتحان داده باشی با زبانی که چند سالیست محاوره میکنی. با اینکه زبان آکادمیک، اون هم در رشته های انسانی متفاوت از زبان محاوره است اما آشنا بودن گوش به زبان خیلی خیلی موثره. امروز برای فهمیدن و نت برداری اصلا شبیه ده سال پیشم نبودم.

مورد دوم این بود که در ده سال پیش تمرکز نمیتونستم بکنم. بعد از یه مدت خسته میشدم و یا فکرم هزارجا میرفت. امروز اما این اتفاق نیفتاد. با اینکه از ده صبح سر کلاس بودم.  بدون شک علاقه و جذابیت موضوع نقش داشت.
نکته دیگه
ای که از همون اولین حضور در سوئد تا الان- چه در دانشگاه، چه در سخنرانی‌ها و چه در جلسات حزبی- جالبه، زمانبندی دقیقشونه. یعنی هر سخنرانی یا تدریس، ۴۵ دقیقه است و چنان زیبا همه چی در اون ۴۵ دقیقه ارائه میشه که آدم مات میمونه!

اینجا درس خوندن هم دقیقا مثل یک کار تمام وقته. جوری برنامه ریزی شده که فرصت تنبلی کردن نداشته باشی. برخلاف ایران که میگفتن هفته اول ترم تق و لقه، اینجا از همون دقیقه اول شروع ترم همه چیز جدی است و هیچ چیز تق و لق نیست. پنجشنبه سمینار داریم و برای سمینار باید ۶ فصل از یک کتاب و بخش اول کتاب جمهور افلاطون رو خونده باشیم به علاوه بخشی از نظرات هانا آرنت.
اینجا تدریس به چند قسمت تقسیم میشه. یکی سخنرانی، یکی تدریس دیگری سمینار. حضور در سخنرانی اجباری نیست اما دوتای دیگه اجباری است. تفاوتشون هم اینه که در اولی بیشتر سخنران، که میتونه استاد اصلی کورس باشه یا یک پژوهشگر مرتبط با موضوع، سخنرانی داره؛ در تدریس مشارکت دانشجو بیشتره و سمینار هم جلسات بحث و گفتگوی آکادمیک است. البته در رشته های مختلف شیوه برگزاری سمینارمتفاوته. مثلا در رشته قبلی‌ام که در زمینه علوم طبیعی بود، ما باید کلی مقاله به روز، مربوط به موضوعی که انتخاب کرده بودیم رو میخوندیم بعد یک گزارش شبیه مقاله مینوشتیم و در سمینار ارائه میدادیم. معمولا هم تقسیم کار میشد مثلا یکی مسئول نوشتن ابسترکت، یکی مسئول نوشتن روش تحقیق، یکی مسئول نوشتن بحث و نتیجه بود. اما در این رشته کار کماکان گروهی هست اما بخش ارائه هم گروهی هست هم انفرادی. فقط مقاله هم نیست، بلکه کتابهای مرجع باید بخونیم و در سمینار اعضای گروه با هم بحث کنیم. هیچ چیزی درست یا غلط نیست، باید یاد بگیریم که نظر شخصی رو از نظرتخصصی جدا کنیم، باید بتونیم با استناد به کتابهای مرجع یک نظریه سیاسی رو تشریح کنیم و ....

گزارشات بعدی در پستهای بعدی

پ.ن: همکلاسی هام همه حداقل ۱۰-۱۵ سالی از من کوچکترند.


۱۳۹۷ آذر ۱۳, سه‌شنبه

هوا چطوره؟

سالهای اول مهاجرت به سوئد وقتی هیچ‌نقطه اشتراکی با سوئدی‌ها نداری، وقتی نه برنامه‌های تلویزیونی را میبینی که درباره اش با آنها صحبت کنی نه شبکه‌ اجتماعی ات در اینترنت سوئدی است (که حتی اگر باشد باز هم از هشتاد درصد دنیای اینترنتی سوئدی ها بی خبری) تنها صحبتی که با سوئدی‌ها برقرار می‌شود «هوا» است. هوا موضوع مهمی است در سوئد. « امروز هوا چطور است؟» مهمترین سوال روزانه است. چگونگی هوا به تو کمک می‌کند که حالت خوب باشد یا بد. اوایل به نظر مسخره میاید که هرروز اولین صحبت یا سوال درباره آب و هوا باشد. اما به مرور درکشان می‌کنی و بعد از چند سال خودت می‌شوی یکی از آنها. حالا هرروز اولین کاری که می‌کنم چک کردن هوا از چند سایت است، بعد خودم به آسمان نگاه می‌کنم و در نهایت دماسنج را نگاه می‌کنم. حالا که زمستان است توصیه‌های ایمنی به خودم و نیکلاس می‌کنم. مثل: امروز حتما کلاه ایمنی بذار، امروز رفلکس را زودتر بپوش، امروز کاپشن زمستانی لازم هست، امروز کاپشن پاییزی لازم است. بد نیست زیرشلواری بپوشی، جوراب پشمی یادت نره، امروز گرمه پوتین نمیخواد و... .
من همینقدر سوئدی‌وار درباره هوا دچار وسواس فکری شده‌ام چون واقعا مهم است. یک لباس اشتباه تمام روز را می‌تواند خراب کند. یک هوای ابری می‌تواند کسلت کند و کمی روشنایی انرژی بدهد

۱۳۹۷ آذر ۱۰, شنبه

یول کالندر

اول دسامبر  شروع لحظه شماری برای رسیدن کریسمس هست. در بیشتر کشورهایی اروپایی که کریسمس را جشن می‌گیرند برلی بچه‌ها یک تقویم جعبه ای هست که می‌شود خرید و تاریخ هرروز را باز کنی یک شکلات در آن است. 
 در سوئد چند سالی است که فروشگاه‌ها هم از این تقویمها دارند و می‌شود خرید و هرروز یکی از محصولات را با قیمتی کمتر داشت. 
به این تقویم در سوئدی می‌گویند Julkalender یول کالندر.
اما محبوبترین یول کالندر نه جعبه شکلات است نه جعبه محصولات آرایشی بهداشتی، بلکه یک برنامه پانزده دقیقه‌ای است برای  کودکان که از اول دسامبر تا بیست و چهارم دسامبر هر شب پخش می‌شود. امسال برای اولین بار به واسطه حضور خواهرزاده‌های نیکلاس اولین فسمت یول کالندر رو دیدیم. 

۱۳۹۷ شهریور ۲۲, پنجشنبه

بروید در صف، حتی شما!

رفته بودم اداره مالیات که برای کارت شناسایی درخواست بدم. آنهایی که برای کار مشخصی وقت دارند نیازی به صف ماندن ندارند اما کارهایی مثل تغییر آدرس چون وقت دادنی نیست باید در صف ماند. من وقت داشتم. نیم‌ساعت زودتر رسیده بودم و چون باران شدیدی میامد به سرعت رفتم سمت در ورودی که وارد شوم. همان لحظه یک آشنای اینترنتی را دیدم که زیر آن باران شدید در صف مانده. دست تکان دادم اما ناچار بودم بروم داخل ساختمان. بعد چهل و پنج دقیقه آمدم بیرون و دیدم آن آشنا هنوز در صف است. تعجب کردم. او تا یکسال پیش در همین اداره مالیات کار می‌کرد. چند وقت پیش نقل مکان کرد به شهری دیگر و‌حالا دوباره برگشته. فراموش کرده بودم در سوئد هستم، یا بهتر است بگویم هنوز یک سری چیزها در ذهنم ته انباشت شده. در نتیجه بی‌اختیار ازش پرسیدم: «تو دیگه چرا تو صفی؟» 
آن آشنا خندید و گفت: «کار دارم دیگه، باید در صف بمانم». بعد رو به دربان که متعجب از این مکالمه داشت مارا نگاه می‌کرد کرد و گفت: «من قبلا اینجا کار می‌کردم». دربان هم فقط گفتاوه چه جالب». کمی زیر باران شر شر گپ زدیم و بعد خداحافظی کردیم


از خودم خجالت کشیدم که این بدیهی ترین مسئله را فراموش کردم. این که آشنای من حداقل پنج سال ( شاید هم بیشتر) در مهمترین بخش اداره مالیات کار می‌کرده دلیلی نیست که خارج از نوبت بره یا در به رویش باز باشد

۱۳۹۷ مرداد ۲۳, سه‌شنبه

هفته مهاجرت مرمر- از دست دادن اعتماد به نفس

با اینکه من در اولین سختی یعنی پیدا کردن محلی برای زندگی خوششانس بودم، اما همه این شانس را نداشتند وبسیاری تمام دو-سه سال دانشجویی بارها خانه عوض کردند. پیش آمده که کسی هر ماه یک جا زندگی کرده و درواقع قراردادهایش یک ماهه بوده. بگذریم! ده روز اول به جاافتادن وثبت شدن در اداره مالیات، یادگرفتن حمل ونقل عمومی، فروشگاه مواد غذایی و یاد گرفتن اسم مواد غذایی ضروری و شکل و شمایل بسته بندیها گذشت. اینکه میگم "یادگرفتن شکل و شمایل مواد غذایی"، برای اینه که واقعا لازمه. در کشوری که انگلیسی زبان نیست و تنوع مواد غذایی با بسته بندی هایی متفاوت از آنچه دیده بودی فراوان، امکان خرید ماست به جای شیر، نانِ شیرین، ماهی بد بوی سوئدی به جای تن ماهی و ... بسیار رایج بوده ( مورد آخر رو تقریبا از زبان بیشتر آقایون شنیدم).
 
برخلاف هفته اول دانشگاههای ایران که تق و لق است اینجا دقیقا از روز یک سپتامبر درس و مشق جدی بود که در من شوک ایجاد شد. دانشگاه های سوئد ترم‌هایشان به دو نیم ترم تقسیم میشود. نیم ترم اول از اول سپتامبر تا اوایل نوامبر، ۱۵ کردیت ونیم ترم دوم از اوایل نوامبر تا اواسط ژانویه هم ۱۵ کردیت. برای همین بسیار فشرده است و باید یک درس را در عرض دوماه خواند، پروژه تحویل داد و امتحان داد. ترم اول یک درس تخصصی داشتیم ودرس دیگر اسمش "آشنایی با دوره فوق لیسانس" بود. که از نحوه سرچ کردن تا انتخاب موضوع تا نوشتن را یادمان می‌دادند. آنجا بود که مدام تاکید شد باید به زبان خودتان بنویسید و کپی نشود. این موضوع شاید برای شما الان آشنا باشد ولی هشت سال پیش برای هیچکدام ما آشنا نبود. یعنی چه که به زبان خودمان بنویسیم؟ اصلا چه اشکالی داره که کپی کنیم؟ پس این همه سال ما در دانشگاه و مدرسه هامون چه غلطی میکردیم؟ در طول ترم باید یک موضوعی را انتخاب میکردیم و یک متنی مینوشتیم و ارائه میدادیم. من تمام ده هفته را تو سر خودم میزدم که چطوری به زبان خودم بنویسم؟! این مشکل را هنوز دارم ولی به مراتب بهتر شده ام.
 با اینکه اساتید بسیار آرام صحبت می
کردند ولی من نصف درس را نمیفهمیدم. در ساعتهای استراحت می‌نشستم کنار دوستان ایرانی و جرات نداشتم انگلیسی حرف بزنم. دلیلش این بود که روزهای اول، بخصوص در مراسم معارفه تا حرف میزدم بچه های ایرانی مدام در حال غلط گرفتن تلفظ ها و جمله بندی هایم بودند. همان هفته اول، مرمری که از خودش مطمئن بود اعتماد به نفسش به باد رفت و له شد. میدونستم برای غلبه به این ترس باید انگلیسی بیشتر حرف بزنم و باید با دانشجوهای غیر ایرانی بگردم ولی کل کلاس ما ده نفر بودند که هفته های اول شش نفرش ایرانی بودیم. (بعدها شدیم چهارنفر). یک بار یکی از دانشجوهای ایرانی از رشته ای دیگر که کلاس مشترکی داشتیم گفت بیایید آخر هفته ایرانی ها با هم باشیم که من بی اختیار گفتم:«نه من نمیخوام با ایرانی ها باشم. من هم همخونه ایرانی دارم هم همکلاسی ایرانی، اخر هفته میخوام با خارجی ها بگردم.» صادقانه حقیقت را گفتم. همین حرف باعث شد کلی پشت سرم بین ایرانی‌ها حرف در بیاید. بدبختی این بود که من اصلا با هیچ دانشجوی غیرایرانی بخاطر ترس از غلط صحبت کردن ارتباط برقرار نکرده بودم و اصلا کسی را نداشتم که آخر هفته را با او بگذرانم. درنتیجه از ترس تنها ماندن و اینکه هموطن ها دلخور نشوند رابطه ام را با ایرانی‌ها نه تنها حفظ که بیشتر کردم. جالب این‌که همان دوست خودش از وسطهای ترم فقط با خارجی ها گشت و یکی دیگر هم همه دوستهایش سوئدی بودند. 



عدم اعتماد به نفس در زبان- که به لطف هموطنان به وجود آمده بود، عدم تسلط به مباحث درسی، تفاوت عظیم سیستم اموزشی، بیست و چهارساعت در اخبار ایران بودن و با فیس بوک ور رفتن همه و همه باعث شد اولین امتحان را پاس نشوم. تمام خاطرات دانشگاه ایران، پاسنشدن‌ها، مشروط‌شدن‌ها، تحقیرشدنهاو اضطرابها هجوم آوردند. احساس بدبختی مفرط میکردم. اما اینجا سیستمش متفاوت بود. مسئول کورس گفت میتونم هم شفاهی امتحان بدم هم کتبی آن هم تا چهار بار. کتبی را انتخاب کردم. سر مرز پاس شدم. بعدا فهمیدم اگر شفاهی امتحان میدادم بهتر بود چون خیلی مواقع ما که زبان مادری مان انگلیسی نیست ممکنه مطلب را در نوشتن به درستی بیان نکنیم و در شفاهی استاد به حد تسلط فرد بر موضوع بیشتر پی می‌برد. نیم ترم دوم دو درس تخصصی که به سخت بودن معروفند داشتم. دوستشان داشتم ولی باز بخاطر زبان، بعد بازیگوشی و عدم جدیت به دوره امتحان که رسید یکی را امتحان ندادم و دومی را هم پاس نشدم. البته دومی را معمولا به ندرت کسی در امتحان اول پاس می‌شد. تازه از نیم ترم چهارم تقریبا فهمیدم چطور باید درس بخوانم که بنا به علاقه به کورس یا نمره خوب میگرفتم یا نمره افتضاح. ولی دیگر درسی را نیفتادم. سال دوم درسهای کمتری برداشتم، هم برای اینکه بتوانم طولانی تر ویزا بگیرم هم که با آرامش درس بخوانم و بخاطر همین یک سال دیرتر از هم دوره ای های خودم پایان نامه را شروع کردم. اما خوبی ای که داشت این بود که درسهای مهمی را با بچه های دوره بعد برداشتم که همه غیر ایرانی بودند و من اعتماد به نفسم برای زبان بهم بازگشت، گروهی درس خواندن را تجربه کردم و فهمیدم خنگ نیستم. به همین دلیل در دو درس نمره های بسیار خوبی گرفتم! اما همان ضعف ترم اول کار خودش را کرد و من هنوز که هنوز هست آن دو درس را پاس نکردم و برای همین با اینکه پایان نامه هم داده ام و بقیه درسها را هم پاس کرده ام اما مدرک فوقلیسانسم را نگرفته ام.

بله، اگر مهاجرت میکنید و قصد موفق شدن دارید باید حداقل یک سال از ایران، اخبار ایران، آدمهای ایرانی تا حد ممکن دوری کنید. نه اینکه کاملا قطع رابطه کنید نه! ولی یک سال اول مهاجرت خیلی مهمه. بگذارید بگن از هموطنش بدش میاد، بذارید بهتون بگن فکر کرده کیه؟ُ بذارید بهتون بگن غرب زده، خارجی ندیده و ... اما دوری کنید و تا میتوانید به افراد کشور میزبان یا حتی کشورهای دیگر نزدیک شوید هم برای زبان، هم برای کشف چیزهای جدید هم برای پیشرفت. ایران و ایرانی همیشه هست و شما اگر از پس سالهای اول مهاجرت بربیایید با خاطری آسوده میتوانید دوباره اخبار ایران را بخوانید و با ایرانی ها معاشرت داشته باشید.

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

هفته مهاجرت مرمر ۲- در جستجوی خانه


اولین سختی سوئد مسئله مسکن بود. من در فوریه برای پذیرش اقدام کرده بودم.
 در سایت مربوطه، یک سری سایت برای اتاق‌های دانشجویی معرفی شده بود بدون کوچکترین اطلاعی از وضعیت بد مسکن. من هم که اصلا اهل پیگیری نبودم. فکر می‌کردم هروقت جواب قطعی آمد بعد می‌گردم دنبال خانه. جواب آمد و به یکی از همشهریان که ساکن سوئد بود اطلاع دادم. بهم گفت من باید قبل از پذیرش برای اتاق در اون سایتها اسم می‌نوشتم چون اینجا همه چیز صفی است و باید امتیاز داشت. هنوز وضعیت اینترنت ایران داغون بود، همه چیز باید با فیلترشکن باز می‌شد. تمام سایتها به زبان سوئدی بود و وقتی میزدی برای ترجمه با هزار مصیبت رو‌به رو می‌شدی. به علاوه که اکثر سایتها شماره شهروندی برای عضویت می‌خواستند و امکان عضو شدن وجود نداشت. یک ماه آخر کارم شده بود نگاه کردن در سایت‌های مختلف و‌چیزی نیافتن. یکی دو‌مورد هم پیدا شد که با کمک همان آشنایان ساکن سوئد فهمیدم تقلبی است. روز‌های آخر یک آگهی دیدم و ایمیل زدم. پاسخی که گرفتم از یک ایرانی بود. بخاطر چند مورد تقلبی که هموطن بودن مردد شدم. بهش گفتم باید حتما بیام سوئد و‌ اتاق رو ببینم اگر پسندیدم بعد اجاره می‌کنم. بی اما و اگری پذیرفت. وقتی از ایران خارج می‌شدم هنوز جایی برای زندگی نداشتم. هتلی هم گیرم نیامده بود. فقط شب پروازهمشهریانی ساکن دانمارک، من را با خانمی ایرانی ساکن استکهلم آشنا کردند و این خانوم نازنین آمد فرودگاه دنبالم و خانه‌اش را در اختیارم گذاشت. فردای روزی که رسیدم راهی اوپسالا شدم. این سختی بعدی بود. زبانی که نمی‌فهمی، سیستمی که آشنا نیستی و از دست دادن چند قطار.  اول به دانشگاه سر زدم و بعد به خانه ای که صحبتش شده بود. اتوبوس می‌رفت و‌من محو تماشای جاده بودم. شبیه کارتونهای کودکی. صاحبخانه پسری ایرانی بزرگ شده سوئد بود به نام رضا. بی شیله پیله، گفت می‌فهمم نگران باشی ولی بیا از اول به هم اعتماد کنیم. دوست دخترش ،مونا، هم یک ایرانی بود. خانه ای داشتند با دو اتاق خواب که قرار بود من در یکی از اتاق‌ها ساکن بشم. قیمتش هم مناسب بود. قرارداد بستیم و رضا گفت: این ده روز باقیمانده مهمان ما، از سپتامبر اجاره بده. این اولین سختی سوئد برای من به طرزی رویایی حل شد.


پنجره باز پنجره اتاقم بود

 من سه ماه و نیم با رضا و مونا همخانه بودم. صاحبخانه نبودند خواهر و برادر بودند. نگذاشتند ذره‌ای حس تنهایی و غربت کنم. مثلا قرار بوده هزینه غذا پای خودم باشد اما همیشه من و دعوت می‌کردند به غذایشان، گردش می‌بردندم و مهمانی‌ پشت مهمانی به سبک و سیاق ایران. چون هر دو شاغل بودند من بیشتر از خانه استفاده می‌کردم تا آنها. رضا و مونا جایگاه خاصی در قلب و خاطره‌ام دارند هرچند هرکس مشغول زندگی خود است و حالا خیلی تماسی نداریم.

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

هفته مهاجرت مرمر (۱)



هشت روز مانده به هشت سالگی مهاجرتم از امروز روزی یک پست میگذارم درباره تجربه های مهاجرتم. به نوعی «هفته مهاجرت مرمر»!



اول از هرچیز باید بگویم مهاجرت بزرگترین نقطه عطف زندگی ام بود. مهاجرت به من هویت بخشید و باعث شد توانایی هایم را بیشتر بشناسم. اما داستان مهاجرت یک داستان پیچیده است. بستگی دارد آدمی از زندگی و مهاجرت به دنبال چه باشد تا مهاجرت برایش نقطه عطف باشد یا نقطه سقوط. 
من سالهای زیادی فرصت مهاجرت داشتم، روشهای بهتری برای مهاجرت و کشورهای دیگری سر راهم بود. اما ازآن دسته آدمها بودم که میگفتم باید در وطن بمانم و برای آینده اش تلاش کنم. اما آن وطن چه از منظر سیاسی چه از منظر فرهنگی علاقه ای به تغییر نداشت و با محدودیتهایی که برای من جوان، زن و انسان ایجاد میکرد راه تلاشم را میبست.  در سفری نیمه توریستی و کوتاه مدت به آلمان ناگهان تلنگری خوردم. تلنگر اینکه من به عنوان یک فرد حق دارم آزاد باشم و امنیت و آرامش داشته باشم و نباید خودم را بیش از اندازه فدای جمع کنم. من در سفر هشت روزهام فهمیدم آزادی خیلی زیباتر از آن چیزی است که در تصور ما میگنجید. فهمیدم خیلی از مسائلی که فکر میکردم لوکس است و مهم نیستند و باید بروند ته صف خواسته ها، از قضا بسیار مهمند. بعد از آن سفر هشت روزه مصمم شدم برای مهاجرت و از زمان تصمیم تا روزی که ایران را ترک کردم نه ماه طول کشید. من طعم آزادی را برای چند روز کشیده بودم و فهمیده بودم شعارهای که بهشان پایبند بودم بدون داشتن آزادی فردی بیمعنا است. «من» مهم بودم، «من» زن بودم و حق داشتم، این حق «من» بود که آزادانه و بی ترس از مسئله ای صحبت کنم و حق داشتم آنچه که میخواهم بپوشم. این حق «من» بود که شاغل باشم و از نظر اقتصادی مستقل و حق «من» بود که شادی کنم نه با هزار ترفند و یواشکی. همه این حق ها از «من»، انسانی سالم تر، شادتر و امیدوارتر میساخت که بتوانم تلاش بیشتری کنم تا آدمهای بیشتری به آن برسند و برای «ما» مفید باشم. میدانستم همه نمیتوانند مهاجرت کنند اما اگر آنها که میتوانند تجربه های کسب شده را به دیگران انتقال بدهند قطعا تاثیر گذاریش بیشترخواهد بود. 
من اما بی برنامه بودم. اطلاعات درستی از کشوری که انتخاب کرده بودم نداشتم و فقط میخواستم بروم تا راهی برای مهاجرت بعدی باز شود. اما چطور؟ من نه فعالیت سیاسی داشتم که بخواهم درخواست پناهندگی کنم، نه پول زیاد برای سرمایهگذاری نه تحمل برای ماندن در پروسه طولانی اقامت استرالیا و کانادا. من عجول میخواستم به سرعت بروم، تازه فهمیده بودم چه کلاهی تمام این سالها بر سرم رفته بوده و دیگر نمیخواستم حتی یک روز از حوانی ام را در ایران سپری کنم.  تنها راه باقیمانده که سریع هم باشد دانشجویی بود. درنتیجه تنها دلیلم برای انتخاب سوئد این بود که دانشگاهش مجانی بود، پذیرش گرفتن نیازی به پروسه های مرگبار نداشت و از کجا مدرک گرفتی یا چه معدلی داری ملاک نبود و از همه مهمتر با آیلتس ۶ کارت راه میفتاد. یعنی بسیار ایده آل برای منی که معدل ۱۲ داشتم با سه ترم مشروطی ناب و اصلا حوصله خودکشی برای آیلتس بالا نداشتم. از اواخر مهر شروع کردم برای آیلتس خواندن و اذر ماه راهی تبریز شدم و امتحان دادم و آیلتس ۶.۵ هم گرفتم. کماکان نمیدونستم چی میخوام فقط میخواستم برم. موقع انتخاب رشته که شد دو نوع انتخاب کردم یکی رشته های کارشناسی که به زبان انگلیسی ارائه میشد و دیگری رشته های ارشد. هدفم این بود که در رشته هایی که دوست دارم ادامه تحصیل بدم ولی برای اینکه پیشینه علوم انسانی نداشتم و ممکن بود نتونم پذیرش بگیرم، رشته های ارشد هم انتخاب کردم که فقط وارد سوئد بشم و باقیاش را « با خدا بزرگ است» دنبال کنم. هدف من در آن زمان تنها خروج از ایران بود نه چیز دیگر. چند نفری را میشناختم که رفته اند سوئد و بعد از ترم اول هی کورسهای دیگه ای برداشتند و در نهایت اصلا رشته ای دیگری تمام کردند و فکر کردم من هم همین کار را میکنم. به علاوه که من خیلی دنبال درس نبودم و کار برام مهمتر بود و با همان اطلاعات محدودی که به دست آورده بودم به نظر میرسید که کار یافتن درسوئد سهل است. با همین تصورات انتخاب رشته کردم و ماهها منتظر ماندم تا جواب بیاید. جواب که آمد در لیسانس حقوق بشر و فوق لیسانس مدیریت آب و خاک پذیرفته شده بودم و انتخاب با خودم بود. منی که از روز اول هدفم همان حقوق بشر بود در یک اقدام ابلهانه و از ترس اینکه شاید نتونم دیگه برگردم ایران آن یکی رشته را انتخاب کردم. برنامه ام این بود. یه ترم درس میخونم، زبان یاد میگیرم و میرم سر کار و بعد اقامت کاری. به همین سادگی، فقط کافیه که بخوام! 
اما واقعیت هیچ شباهتی به این تصورات و اطلاعات ناقص نداشت. واقعیت تلخ تر و سخت تر بود. خیلی سخت!  



۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۲, چهارشنبه

دستیاری سالمند به معنای واقعی

دیشب اولین شبی بود که در شرکت جدید تنهایی کار میکردم. شرکت قبلی که کار میکردم خصوصی بود و کوچک برای همین خیلی از شرایط کاری متفاوت است. خدمات گیرندگان شرکت قبلی افراد نسبتا سالمی بودند که کمکهای کوچکی لازم داشتند. البته قربانش بروم مهاجرین با اینکه برای گرفتن کمک لیستی از مشکلات و بیماریها را ردیف میکردند و دستیار خانه بهشان تعلق میگرفت تا زندگیشان تسهیل شود، اما بعد از شروع کار از تمام آن لیست کمک – تهیه غذا، پیادهروی، خرید، کمک دوش و لباس پوشیدن و درآوردن و نظافت فقط نظافت را میخواستند و بقیه کارها را باید خودشان میکردند. مثلا در این همیاری در خانه نظافت هم هست ولی سه هفته در میان و یک ساعت و نیم. کلا هم در حد یک جارو و مرتب کردن. بین این سه هفته هم مثلا در وقتهای اضافه یه دست ورویی باید به خانه کشید، آن هم نه همه جا، فقط اتاقهایی که فرد استفاده میکند که معمولا یکی دو تا از اتاقهای خانه را شامل میشود. اما مهاجرهای عزیز هم نظافت تمام خانه را میخواستند، هم بشور و بساب و اصلا هم در مغزشان نمیرفت که سه هفته یک بار باشد. در نتیجه از کمک های دیگر می‌زدند و همه را جمع میکردند که هفته ای دو سه ساعت صرفا خانه آب و جارو شود. به نوعی عملا فکر کرده بودند اینجا هم ایران است و باید کارگر خانه داشت (که البته میشه داشت اما هزینه اش بسیار بالاست) و با استفاده از کمک دولتی به هدف خودشان میرسیدند یعنی پول دو ساعت نظافت خانه را میدادند اما ۴۰-۷۰ ساعت کمک داشتند و عملا برایشان مجانی میشد. به جز این مشکل نوع رفتار هم هست. مدیر یکی از شرکتهای بزرگ هم حزبی ام هست و یک بار داشتیم درباره شرایط کار شرکتهای خصوصی در زمینه بهداشت و کمک به سالمندان صحبت میکردیم گفت:« من به هیچ عنوان برای ایرانی ها یک پرسنل ایرانی نمیفرستم». و در ادامه توضیح داد:« برای اینکه مثل اینکه شما در کشورتون فرهنگ خدمتکار داشتن دارید و اینها هر ایرانی که براشون فرستادم مثل یک ارباب باهاش برخورد کردند. من اجازه نمیدم با پرسنلم این رفتارتوهین آمیز بشه». البته مشتریهای ایرانی ام با من رفتار مناسبی داشتند اما مشکل اصلیشان همان بود که از کل کمکی که بخاطرش این خدمات را داشتند فقط و فقط نظافت، آن هم به سبک دیوانه کننده ایرانی را میخواستند. چهارسال و نیم تحمل کرده بودم اما واقعا دیگر آزاردهنده شده بود برای اینکه آن کاری که دوست داشتم یعنی خدمت به آدمهای نیازمند، انجام نمیدادم. به علاوه که مشتریهایمان در نقاط مختلف شهر بودند که نمیشد از این خانه به آن خانه را با دوچرخه رفت و من ساعتهای بسیاری را در اتوبوس به سر میبردم.
شرکت جدید دولتی است. مشتری زیاد دارند و معمولا در مناطقی هستند که سالمندانش زیاد است در نتیجه فاصله بین خانه ها با دوچرخه ماکزیمم هفت تا ده دقیقه است. یعنی حتی ممکنه که پنج شش مشتری در یک خیابان باشند. اما این تنها موهبتش نیست. مشتریها به معنای واقعی کلمه نیازمند کمک هستند. پیرزن و پیرمردهایی که بدون کمک حتی آب هم نمیتوانند بردارند. کسانی که روی ویلچر هستند و حتی ممکن است کاملا فلج باشند و توانایی هیچ کاری- حتی سر تکان دادن- را نداشته باشند. البته کار بسیار بسیار سخت تر است ولی برای من حس مفید بودن بیشتری به ارمغان اورده. دیروز همه جور آدم دیدم. از کسی که مشکل روانی دارد تا ادم پرخاشگر که از خوردن قرص امتناع میکرد، تا ویلچر نشین نازنینی که مدام قدردان ما بود. میگفت بدون شما من زندگی نمیکنم. امکاناتی هم که از طرف دولت میگیرند خیره کننده است. مثلا برای افراد روی ویلچربه نسبت توان حرکتیشان انواع و اقسام بالابر است. اگر کسی به طور کامل فاقد قدرت حرکت باشد کرستی به کمرش میبندیم و بعد به بالابر وصل میکنیم و از روی تخت به ویلچر از ویلچر به توالت یا به تخت جابجا میکنیم. همه این کمک ها از همان پول مالیاتی است که میدهیم و باعث میشود انسانهایی که زمانی فعال بودند هم زندگی مستقل خودشان را داشته باشند نه اینکه در انزوا مانده یا فرزندانشان تمام وقت در خدمتشان باشند یا بخاطر گرانی وسایل کمکی زمین گیر شوند. راستش وقتی دیدم کمکهای اجتماعی دولت برای این افراد چقدر حیاتی است واقعا از دست هموطنان رنجیدم که چطور به خودشان اجازه میدهند تا هزینه روی دست دولت بگذارند؟

۱۳۹۷ فروردین ۱۸, شنبه

وضعیت باتلاقی



مات و مبهوت با سردردی عظیم نشسته ام و سعی می
کنم اشکهام سرازیر نشوند. آنهایی که از قدیم من را میشناسند میدانند اهل حسادت نیستم. همیشه موفقیت دوستانم مثل موفقیت خودم بود. از خوشحالیشان خوشحال میشدم. هنوز هم همینطور. هرچند شاید از برخی نسبت به خودم همین حس را نگیرم. امروز اما برای اولین بار حسادت کردم. نمیدونم اسمش حسادت است یا حسرت یا غبطه؟ هرچه هست برای اولین بار حس کردم حقم نیست ته صف باشم. 
داستان از سال ۲۰۱۲ جدی شد. دغدغه اکثر ما دانشجویان ماندن در این کشور و یا اقامت گرفتن در هرکشوری جز ایران بود. دوستانی که از ایران بعد از من به هرجایی به جز سوئد رفتند اقامت هایشان را گرفته بودند یا در انتظار بودند. اما من و باقی دانشجویان در یک نامعلومی به سر میبردیم. قوانین سوئد برای دانشجویان حق اقامتی قائل نمیشد. غر هم نمیتوانستیم بزنیم چون همه ما به این قضیه آگاهی داشتیم و به نوعی "حالا برویم ببینیم چه میشود" راهی شده بودیم. عده ای از همان اول به دنبال یافتن پارتنر بودند که از این طریق اقامت خودشان را تضمین کنند. یعنی کاملا با این هدف امده بودند و برای همین از روز اول به صورت جدی و حرفه ای در جستجوی یار مناسب بودند و از قضا موفق هم شدند. این دسته دقیقا با پایان دوران دانشگاه اقامتشان هم در دستشان بود. عده ای راه را یافتن کار و تغییر اقامت دانشجویی به اقامت کاری دیدند و آنها هم از روز اول به جد دنبالش  افتادند و چند نفری حتی درس را ول کردند و کار را شروع کردند. ماندیم دو دسته، آنها که دنبال ادامه تحصیل بودند و آنهایی که مثل من دوست نداشتند چیزی را نصفه نیمه رها کنند. من میخواستم حتما درسم را تا آخر بروم و بعد کار پیدا کنم. انتهای سال ۲۰۱۲ تحریم های جدید و افزایش ناگهانی نرخ کرون به ۵۰۰ تومن و سختی ترانسفر پول باعث شد تصمیم بگیرم که کار کنم. آن روزها کسانی که وبلاگم را میخواندند میدانند به هیچ عنوان احساس پشیمانی نداشتم و با اینکه خانواده ام هزینه نصف سال را برایم در نهایت ارسال کرد اما با کله شقی خواستم کار بکنم و دیگر از ایران پول نیاورم. کارم به دلم نشسته بود، دوستش داشتم و راستش حقوق گرفتن مزه هم داشت و آدم لازم نبود هی دلش بلرزد که حالا پول دارد تمام میشود. سرعت زبان آموزیام ده برابر شد و دنیای جدیدی کشف کردم که از بهترین تجربیات زندگی ام بود. اما در کنارش آنطور که لازم بود نتوانستم به کار اکادمیک بپردازم و شانس برای گرفتن دکترا را کم کردم. البته خودم هم علاقه ای نداشتم و حتی اواخر پایان نامه به شدت بیزار شده بودم.
شروع سال ۲۰۱۴ من در پایان درسم بودم و امکان تمدید ویزا را نداشتم- چون به خودی خود شش ماهی تمدید کرده بودم برای پایان نامه و سوپروایزر حاضر نبود دوباره نامه برای اداره مهاجرت بنویسد- صاحب کارم بعد از یک سال کار و با اطلاع از اینکه تنها یک ماه از ویزایم مانده استخدامم کرد. روزی که استخدام شدم را فراموش نمیکنم. احساس سبکبالی میکردم. احساس اینکه دیگر محدودیتی ندارم و میتوانم با آرامش خیال به آنچه که میخواهم برسم و بعد از چهار سال هم اقامتم را گرفته ام. آن زمان تمام دوستانم که دوره دکترا را انتخاب کرده بودند و گاهی با دودلی من که آیا اشتباه کردم که دکترا نرفتم رو به رو میشدند میگفتند: کار درست رو تو کردی، تو الان تنها آدمی از بین ما هستی که شرایطت پایدار است و تضمین شده. 
آن زمان هنوز قوانین دوره دکترا عوض نشده بود و دوره دکترا به عنوان دانشجویی محسوب میشد و در نتیجه سالهای تحصیل جز سالهای اقامت نبود. مثلا اگر کسی برای فوق میامد بعد دکترا میگرفت و سرجمع شش سال در سوئد بود باید حتما چهار سال کاراستخدامی میکرد یا ازدواج تا بتواند بعد از هشت تا ده سال اقامت بگیرد. اگر یکی از این موارد نبود بعد از آن همه سال باید یا راهی کشور دیگر میشد یا برمیگشت ایران. اما درست چند ماه بعد از استخدام شدنم، قانون عوض شد و دکتراها در شرایطی – که عموما شامل دوستانم میشد- امکان گرفتن اقامت را داشتند. 
اینجوری من و همه دوستانم تقریبا در یک قایق بودیم و دیر و زود همگی اقامت میگرفتیم. تا اینکه زد و بعد از ۲۰۱۵ شرایط سخت تر شد و تفسیرهای اداره مهاجرت از قوانین اقامت کاری عجیب غریب تر از همیشه. هر روز خبر اخراج کسانی که اقامت کاری داشتند بخاطر اشتباهات کوچک اعصاب و روانم را بهم ریخته بود. از آن طرف دوره کار آن شرایطی را نداشت که انتظارش را داشتم، کارهیچ امکان پیشرفتی نداشت، بخاطر نوع مشتریانمان من از یک دستیار سالمند در بسیاری روزها تبدیل به یک نظافت چی شده بودم، مدیریت شرکتمان در بعضی چیزها قوی بود اما در بسیاری چیزها ضعفهایی داشت که برای من غیر قابل تحمل بود. احساس کردم  در یک باتلاق گیر کرده ام و تنها تقلا میکنم فرو نروم، بیرون آمدن که سهل است. باز کسانی که من را از قدیم میشناسند میدانند چقدر از این حس باتلاقی بدم میاید. سال گذشته تنها به یازده ماه تمدید ویزای کار احتیاج داشتم تا شرایطم برای درخواست اقامت دائم تکمیل شود. اما با اوضاع اداره مهاجرت ممکن بود زمان انتظارم بیشتر شود و تا گرفتن جواب باید شرایط موجود کار را تحمل میکردم. با بی میلی حاضر بودم اما خود صاحب کارم گفت که نمیخواهد دیگر درخواست بدهد و بهتر است من از طریق دوست پسرم اقدام کنم. میدانستم اگر از صاحب کارم خواهش کنم این کار را میکند، تقریبا یک جور روش مدیریتی اش بود که در نهایت تو از او بخواهی که کاری برایت بکند. من هم دیگراز این روش خسته شده بودم  و یک جورهایی به غرورم هم برخورده بود قبول کردم و درخواست جدیدی برای اداره مهاجرت فرستادم. اما این درخواست جدید مدت زمان پاسخگویی اش دو سال است. دوسال ناقابل. همین پروسه تا ماههای قبل از درخواست من ماکزیمم شش ماه بود. به همین سادگی تمام زندگی من بیشتر از قبل بهم ریخت و من محدودتر از قبل تلاش میکنم در باتلاق فرو نروم. دردناک این است که افرادی تازه واردند بخاطر تبصره هایی که امده امکاناتی در اختیارشان هست که برای من نیست. چون مدت زمان زندگی من در سوئد بیش از پنج سال است. خیلی مسخره است که این مدت زمان برای اقامت محسوب نمیشود اما برای باقی چیزها اعمال میشود. 
حالا امروز اینجا نشسته ام، نه میتوانم کمک هزینه درسی بگیرم و با فراغ بال فقط درس بخوانم و خودم را برای تغییر رشته در دانشگاه آماده کنم، نه میتوانم در رشته خودم شغلی پیدا کنم، نه توانایی هایی که دارم که با آنها بتوانم کار دیگری انجام بدهم را بدون مدرک مرتبط قبول میکنند. اما در کنار این ها موضوعی دیگر من را عمیقا آزرده میکند. من تنها کسی از بین دوستانم، همانها که با هم در یک قایق بودیم، هستم که اقامت نگرفتم و معلوم هم نیست تا دو سه سال دیگر بگیرم. اقامت نداشتن در سوئد هم یعنی عملا بدبختی. یعنی محدودیت. یعنی همان باتلاق. 
نمیدانم کجای کارهایم اشتباه بود؟ آن زمان که من کار را بر درس ترجیح دادم منطقی تر به نظر میامد. شاید نباید این کار را میکردم و باید هرجوری هست دنبال دکترا میرفتم. شاید باید یک سال پیش خودم را حقیر میکردم و از صاحب کارم میخواستم که هرجوری هست برایم درخواست بدهد. من کار را انتخاب کرده بودم که در کوتاهترین زمان اقامت بگیرم. شاید همین هول و ولع «کوتاهترین زمان» باعث شد همیشه بد بیارم و همه چی به ضررم تغییر کند. هرچه هست الان که مینویسم فقط به این فکر میکنم تمام هدفم این بود درجا نزنم اما زدم، بدجور هم درجا زدم. اصلا این چهار سال آن جور که قکر میکردم و برنامه داشتم پیش نرفت. شاید از نگاه خیلی ها من موفق هم باشم. برای بسیاری از هم دوره ایهایم این که من کاندیدای شورای شهر هستم یک موفقیت است، این که من سوئدی ام نسبتا خوب است موفقیت است. اینکه من فعالیت های حقوق زنانی دارم برای بسیاری نکته مثبت و رو به جلویی است. البته که خودم هم اینها را موفقیت میدانم اما در این کشور این موفقیت های من امتیاز محسوب نمیشود. منی که زبان را بلدم، وارد جامعه سوئدی شدم و از سیاست این کشور و قوانینش سر در میاورم، برای ارزشهای این کشور ارزش قائلم، در سطح احتماعی مورد تحسینم ولی از لحاظ قانونی هیچ. اما میشناسم افرادی که نه زبان بلدند، نه برایشان این کشور مهم است، نه اصلا میدانند فرهنگ و آداب اینجا چیست اقامت دارند و از حقوق کامل شهروندی برخوردارند.
من وقتی محدودیت دارم زندگی ام سیاه میشود. من از اینکه الان به شدت دلم میخواهد کورسهای متفاوتی در دانشگاه بردارم و ممکن است نتوانم، بهم ریخته ام. از اینکه کار بهتر پیدا نمیکنم بهم ریخته ام. از اینکه هنوز جواب اقامتم نیامده و خیلی از قوانین شامل حالم نمیشود، به علاوه که مثل یک زندانی هستم و نمیتوانم سفر خارج از کشور داشته باشم بهم ریخته ام. من از این حالت باتلاقی بیزارم.
نتیجه همه این درد دلها اینکه، عزیزانی که قصد مهاجرت دارید از قبل هدفتان را مشخص کنید. بارها به من ثابت شده اگر چیزی با علاقه باشد وبرایش هدف تعیین شده باشد نتایج خوبی دارد اما همیشه راه حل منطقی با یک هدف گنگ نتیجه دلخواه ندارد. تا میتوانید اهدافتان را مترکزتر کنید و با برنامه ریزی مهاجرت کنید.