‏نمایش پست‌ها با برچسب ایرانی‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایرانی‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

تحلیلی بر واکنشهای اهالی شبکه های مجازی درباره حادثه ساختمان پلاسکو


- مقصر كسبه بودن كه داشتن پولهاشون رو جمع ميكردن
-مقصر هيئت مديره ساختمان بود كه توجعي به اخطارها نميداد
-مقصر مردمي بودند كه جمع شدند و در امدادرساني اختلال ايجاد كردند. 
-مقصر شهردار برد
مقصر دولت روحاني است

-آتش نشان قهرمان است
-آتش نشاني كار نيست عشق است
- چشم انتظار باباي آتشنشان

-يازده سپتامبر تهران(!!!!!!!!)


 * از آخر شروع ميكنم. نميدانم يك عده ايرانيهاي اهل شبكه هاي‌اجتماعي چه علاقه اي دارند ايران را با آمريكا مقايسه كنند. معمولا هم قياسشان فارغ از تمام استانداردهاي يك مقايسه است. اين عده كلا ظاهر برايشان كافيست. 

يكم: برجهاي دوقلو تجارت جهاني ١١٠ طبقه بودند. دقت كنيد ١١٠ طبقه نه ١٦ طبقه! 

دوم: برجهاي دوقلو بر اثر حمله تروريستي فروريختند نه آتش‌سوزي در ساختماني فرسوده كه بارها آتش‌سوزي هاي كوچك داشته و فاقد استانداردهاي ايمني لازم و امكانات اطفاي حريق، آن هم در ساختماني كه بيشتر اجناسش قابليت حريق پذيري داشته اند. 

سوم: كشته شدگان حادثه تروريستي برجهاي دوقلو بالاي ٢٠٠٠ نفر است از ٩٠ مليت. آن‌ها فرصت نداشتند نجات پيدا كنند. نه كمبود امكانات بود، نه ساختمان فرسوده بود نه اجتماعي از مردم. جا ماندن ٣٠ آتش نشان و چندين كسبه در ساختمان درحال ريزش بي شك ناراحت كننده و تراژديك است اما قابل مقايسه با وضعيت افراد كشته و زير آوار مانده برجهاي تجارت جهاني نيست.


* آتش‌نشاني شغل است، شغلي كه مثل خيلي مشاغل ديگر با عشق همراه است. آتش‌نشانها ميدانند در شغلشان ممكن است خود از بين بروند. براي همين مهم است كه امكانات و دانش براي امداد بهترين و به روز باشد تا جان امدادرسان و آتش‌نشان كمتر در خطر باشد. مطمئنا زيرآوارماندنشان و يا كشته شدنشان دردآور است، انقدر دردآور كه ٢٤ ساعت تمام فكرم را مشغول كرده. اما مرثيه سرايي هاي عاشقانه دردي از آتش‌نشان ها كم نميكند. آنها امنيت مالي، كاري و امكانات لازم دارند نه هزار پوستر و رقابت در هرچه سوزناكتر نوشتن و شِر گفتن در وصف "آتشنشان".

* چه كسي مقصر هست؟ شايد همه. اما در درجه اول "حاكميت ايران". حاكميتي كه از بدو ورودش با روند مصادره اموال، اموال را از دست افراد مختلف خارج كرد و همه را با هم در اختيار سازماني قرار داده كه تا امروز بجز چپاول كار ديگري انجام نداده. براي اينكه افراد براي شايستگي كاري، دانش، مهارت و تعهد اخلاقي و شرافتمندي سمت نميگيرند بلكه براي جاي مهر دروغين، خوش خدمتي به يك فرد و تعهد ديني ظاهري خود پست و مقام ميگيرند. براي اينكه در ايران پرسش‌گري از مسئولين نزديك به يك جناح جرم است، افشاگري اختلاسها جرم است و پيگيري موارد خلاف هم ممنوع است. براي اينكه نظام آموزش و پرورش ما قديمي و ناكارآمد است. 

  •  مقصر اصلي ديگر "مالك ساختمان" است. هرچند اين ساختمان پيش از انقلاب و توسط حبيب الله القانيان ساخته شد، اما اين فرد ابتداي انقلاب اعدام و تمامي اموالش مصادره و به بنياد مستضعفان بخشيده شد. پس مالك اين ساختمان از سال ٥٧ تا امروز بنياد مستضعفان است كه به ازاي هر خريد و فروش واحد تجاري و سرقفلي و اجاره براي خودش درآمد اعجاب انگيزي دارد اما ذره اي به فكر ايمن سازي اين ساختمان ( و ديگر املاكش) نبود و نيست. ساختمانهايي با قدمتهاي چند صد ساله در كشورهاي اروپايي هنوز كاربري دارند دليلش اين نيست كه سيمان و آجر و فلز و تيرآهن اروپا فرق دارد، بلكه مدام اين بناها بازسازي و امكانات ايمني‌شان به روز مي‌شود و اگر قابليت سكونت يا كاربري نباشد بلافاصله تخليه مي‌گردد. 

  • مقصر اصلي شهرداري است كه هم بر مالك ساختمان اجبار نمي‌كرد بازسازي و بهبود ايمني را و هم امكانات و تجهيزات آتش نشاني اش در حد خانه دو طبقه بود نه يك ساختمان تجاري چند طبقه! 


  • مقصر كسبه و مالكان هستند كه پيگير نوسازي و تجهيز نبودند.


  • مقصر آدمهايي اند كه ياد نگرفتند و نميگيرند در اين مواقع بايد محل را ترك كنند. مقصر آدمهايي اند كه نميدانند نبايد در مسيرهاي منتهي به محل حادثه جمع شوند. 



* كسبه حاضر در ساختمان كه حالا زير آوارند و كسي از آنها ياد نمي‌كند، پول‌دوست نبودند. از ٦٠٠ واحد تجاري زير صد واحد بيمه بوده اند. آن كاسب بدبخت بي بيمه را سرزنش نكنيم براي پانيك شدنش و پول هايش را جمع كردن. اگر به امنيت اقتصادي كشور مطمئن بود، اگر بيمه بود، اگر ميتوانست به وعده وعيدهاي جبران خسارت مسئولين اعتماد كند بي شك در ساختمان نمي‌ماند. برخي خبرها مي‌گويد اجساد سوخته پيدا كرده اند. اين يعني آتش هنوز وجود داشت و آتش‌نشانان در حين انجام كار دچار سانحه ريزش شده اند. پس اينكه كاسبين باعث ماندن آتش‌نشانان در ساختمان بودند هم نميتواند كاملا درست باشد. آن كاسب، فروشنده و كارگر ها نيز در آن ساختمان و زير آوار مانده اند اينكه تنها براي آتش‌نشانان سوگواري كنيم خارج از انسانيت و عدالت است. 


* راستش نميدانم دولت روحاني چقدر مي‌تواند مقصر باشد. دولتي كه يك ويرانه را تحويل گرفته بود و هنوز ويرانه است. به هرحال از وظايف دولتها تامين امنيت جاني و مالي شهروندان است. يك اجباري بايد باشد براي بيمه خانه و مغازه و ملك و املاك، همينطور اجبار بيمه كارفرما. درست مثل بيمه ماشين، مردم بدون زور عادت ندارند كاري براي امنيت خود و ديگري بكنند. 

* در اين ماههاي آخر سال به ٤٠٠٠ كسبه و كارگري فكر ميكنم كه به خاك سياه نشسته اند. به دهها خانواده اي فكر ميكنم كه نان آورشان را از دست داده اند. تنها و تنها به دليل ندانم كاري ها. شايد بايد از همين حالا اقدام به جمع آوري كمك هزينه كرد. شايد بايد از همين امروز جدي تر مطالبات شهروندي را پيگيري كرد. شايد بايد جديتر بازسازي سازه هاي فرسوده را از دولت و شهرداري خواست. شايد بايد از همين امروز مانع ساخت ساختمانهاي غيراصولي هم شد. شايد... 

وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar

۱۳۹۴ شهریور ۱۵, یکشنبه

طويله

ازشهری که فوق لیسانسش را گرفته متنفر است، دكترايش را در شهری مي‌گيرد که از آن هم متنفر است. آمده سوئد و فهميده اينجا طويله ای بيش نيست. 
مي‌گويد: " ميخوام برم خونه" و منظورش فقط ايران است چون اينجا هرگز خانه اش نيست! ترجيح ميدهد به ايران بگويند آيران كه با ايراك( عراق) اشتباه نگيرند! 
مجددا تاکید میکند اينجا طويله ای بيش نيست و صد در صد بعد از اتمام تحصيلش بر مي‌گردد ايران! 

البته تمام دوستانش اروپايي اند. دو دوست صميمي اش سوئدي های خيلي سوئدی‌اند! ما چند ايرانی در مهمانيهايش دعوت می‌شويم اما بيشتر برنامه هايش با همان غير ايرانی هاست. 
دوست دارم زودتر دو سال ديگر بشود و آنوقت كه خواست درخواست اقامت بدهد بگويم آدم چرا بايد اقامت يك طويله را داشته باشد؟
البته امشبم گفتم، گفتم : امیدوارم زودتر درست تموم بشه بری، طويله جای زندگی نيست! 




۱۳۹۴ مرداد ۱۶, جمعه

از دست ایرانی ها


کارد بزنند خونم در نمی‌آید. امروز سه ساعت پیشِ تنها مشتری ایرانی‌ای که دارم، بودم. صبح پیام داد که خونه نیست! منم خوشحال که بی سرخر کارم را با دقت انجام میدم و هر وقت هم لازم باشه استراحت میکنم بدون اینکه استرس بگیرم! خلاصه رفتم و همون اول یک لیست برای خودم تهیه کردم که چه کارهایی برایش انجام بدهم که وقتی آمد خانه خوشحال شود و ... که شد لباس شستن، تمیز کردن خانه و ظرف شستن. البته بگم که برای ایرانی ها غیر از این هم کاری نیست. اینها از کل کار دستیاری، فقط خانه تمیز کردن را میخواهند! برخلاف سوئدی‌ها که آدم در همه کارهای روزمره کمکشان می‌کند. خلاصه آنچنان با دقت همه خونه را تمیز کردم و حواسم بود چیزهایی که قبلا گیر داده را درست انجام بدهم، اخرش مطمئن بودم وقتی بیاید خانه  کلی خوشحال می‌شود. 
شب زنگ زده و سلام کرده نکرده گفت:«تراس روجارو نزدی که!» منم گفتم: «وقت نشد!» بعد گفت:«آره اخه آدم میاد خونه میبینه انگار نه انگار نمیز شده!؟!!! صندلیها بهم ریخته!!!!! بالشها همونجور که گذاشته بودم هست!!!» 
که من همینطور حیرت زده سر آخری گفتم:« خانم کجا بالشها همونجور که بود هست؟ من حتی تمام رو اندازها که مچاله شده اینور اونور بود تاکردم گذاشتم رو دسته. صندلی ها همه پشت میز»
بعد خودش خندید گفت : «الان تو دلت میگی گیر چه کسایی افتادم! ولی خب اینجوری نمیشه و ...! »

تلفن و که قطع کرد خیلی خودم و کنترل کردم گریه نکنم. آرزوم شده، واقعا ارزوم شده یک بار این خانوم بعد از این همه کار کردن تو خونه به جای اینکه بگرده یه چیزی پیدا کنه که بگه انجام ندادی بگه مرسی چقدر فلان چیز رو خوب تمیز کردی! ( امروز سه بار سینکش رو شستم چون هی هردفعه میگه من نمیدونم خانمی که خونه خواهرم میاد چی کار میکنه همش سینکش برق میزنه؟!!!!!) 
عوضش سوئد ها، دیروز همکارم رفته خونه یکی از مریضها جارو زده. جارو زدنش به درد خودش می‌خورد، تمام زیر تخت خاک بود! بعد از مریضم میپرسم :« دیروز کار چطور پیش رفت؟ راضی بودی؟» میگه: «عالی بود بهتر از این نمیشد ببین چقدر خونه تمیز شده!»

همه سوئدی هایی که کار کردم اینطوری‎اند. حتی وسواسی هایشان هم اگر بخواهند ایراد بگیرند اول از قسمت خوب کارت میگن بعد ایراد میگیرند. اما این ایرانی‌ها... اگر میتونستم حتما به صاحب کارم میگفتم من و پیش ایرانی ها نفرست! اما نمیشه. 

الان به شدت غصه دارم و جایی رو نداشتم که این غصه رو خالی کنم.اینجور مواقع به خودم لعنت میفرستم که چرا عادت ندادم خودم و به دانشگاه و برای دکترا اقدام نکردم که حالا وضعیتم بشه این! اگر مریضهای سوئدیم با شعور نبودن من تو این کار دووم نمیاوردم. 


۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

خونه اونجاست که...

دیشب مهمان یکی از دانشجویان ایرانی بودیم. من آشنایی نزدیک باهاش نداشتم بلکه همراه دوستانم رفتم. میزبان بسیار خونگرم و خوش مشرب بود، اما نکته های جالبی داشت که خیلی فکرم را مشغول کرد. مهمترینش تاکیدش بر Home بود! جواب سوالهای مرتبط با ایران این بود:Home! مثلا وسیله هایی داشت و میپرسیدیم از کجا گرفتی؟ میگفت: Home یا صحبت سفر و تعطیلات شد گفت: I go home!
این جوابها خیلی فکرم را مشغول میکرد، درک نمیکردم چطور شخصی چهار سال ساکن و دانشجو و شاغل سوئد باشد و هنوز به ایران بگوید خانه! و انگار اینجا برایش مسافرخانه است؟ حتی درک هم نمیکردم چطور میشود بیشتردوستهای آدم غیر ایرانی باشند ولی عرق ملی آنطور بالا باشد. البته این مورد دوم که در درصد بالایی ایرانی ها بخصوص نسل ما هست، غربیها اخ و بدند و هیچ چی ایران و ایرانی نمیشود اما در راه خدا با یک ایرانی هم رفت و آمد ندارند! ولی مورد اول برایم تازگی داشت.بگذریم، تمام شب فکرم مشغول بود ، موقع برگشت به خانه از دوستم پرسیدم تو هم به ایران میگی هوم؟ و جواب نه بود!فکر میکردم به تفاوتها. نمیدانم چند نفر مثل من و دوستم هستند، اما برای من خانه یعنی جایی که من هستم، درآمد دارم، خودم ساختم و ساخته شدم. برای من ایران سرزمین پدر/مادری است. ایران زادگاه من است و در بهترین حالت وطنِ من! اما خانه؟ نه! خانه ام نیست. خانه ام همین آپارتمان دانشجوی ای است در شهری در سوئد. خانه ام شهری هست که ساکنم، خانه ام سوئد هست جایی که با تمام بدیهای آب و هواییش وقتی ازش دورم دلتنگش میشوم و وقتی واردش میشوم بی اختیار میگویم: Home sweet home!

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

عربن دیگه

با مشتری ایرانی‌ام رفتیم خرید. قبلش از اینکه یک باقلوا فروشی تازه در مرکز خرید محله مهاجر نشین ها باز شده با آب و تاب تعریف کرد و اینکه یک بار هم ازش خرید کرده معرکه است و بی نظیر. تا آن سر شهر رفتیم که باقلوا بخرد. وارد فروشگاه شدیم وهمون موقع فروشنده با یک مشتری شروع کرد به عربی صحبت کردن، اسم قنادی هم دمشق بود. اینجا هم که ما به مرور تفاوت شیرینی های مشترک خاورمیانه ای رو میفهمیم گفتم: اینا باقلواهای عربین.
خانم: راست میگی؟ ( با قیافه وحشت زده)  
صاحب مغازه همون لحظه امد بسیار خوش برخورد و مشتری جلب کن!
خانم: بپرس ببین اینا ترکین یا عربی؟

منم پرسیدم که جواب شنیدیم: عربی.

قیافه مریضم همانجا عوض شد و خوشبختانه صاحب فروشگاه فارسی نمیفهمید که غرغر های ارث پدری ایشون رو بشنوه. یک شیرینی بود به اسم خائفه( یا چیزی تو این مایه ها) که پنیر بود روش هم خمیر و شیره. به نظر هیجان انگیز میامد. اول دو تا سفارش دادیم، فروشنده دو تا باقلوا خامه دار هم برامون گذاشت و گفت: این هم اشانتیون .

 مریض من هم که سوئدی بلد نبود جیغ و داد که من اون و نمیخوام این چرا داره میذار؟  هرچی من میگم مادر جان این رو داره اشانتیون میده نمیفهمید! بعد از فروشنده خواستم از همان کیک پنیری یه مقدار بده برای امتحان که اگر خوشش امد بیشتر از دو تا بخره. اونم قبول کرد و نصف یک تیکه رو داد. حالا مریض با بی میلی خورد و بعد هم گفت :این که باقلوا نیست

البته این رو با دو کلمه «باقلوا» و «اینته» که بخش نفی کننده سویدی است گفت که طرف هم فهمید.
من : نه باقلوا که اون ور هست این یه شیرینی دیگه است.
اما مریض من شروع کرد به غر زدن که این باقلواها به درد نمیخورن. عربها که بلد نیستن درست کنن و ... و خب درسته طرف فارسی نمیفهمید اما "عرب" رو که میفهمید! با شرم زدگی و در اوج استیصال که نمیتونم دهن این مریض رو ببندم از مغازه زدیم بیرون. همینطور ادامه میداد که عربها که خاک برسریه غذاشون، عرب که بلد نیست باقلوا درست کنه! ترکا خوبن و ...! که من گفتم: شما که میگفتی بهترین باقلوا رو اینجا خریدید؟
خانم: نه! باقلواش بد نبود اما اون جوریا هم نبود! همش تقصیر فلانی است که از اینجا بیخود و بیجهت تعریف میکنه و هی میگه بهترین باقلوا. آشغال بود! 

چند دقیقه بعد سوار اتوبوس شدیم، دو تا مرد عرب در قسمت میانسالها نشسته بودند. معمولا اگر خود افراد متوجه نشن که باید بلند بشن اون فرد میانسال میگه و اونها هم حق ندارند که اونجا بشینند و باید بلافاصله از جا بلند بشن. هرچی من به این مریض میگم بیا بگو قبول نکرد و شروع کرد همینطور رو به اونها فارسی گفتن: اینجا نباید بشینند که، خودشون باید بفهمند. اینجا مال میانساله و .... منم گفتم: ایرانی نیستن دارید بهشون میگید! گفت: میدونم عربند!

یکی بیاد به اینها بگه عرب کلمه فارسی نیست که فقط ما بلد باشیم عرب رو عربها میفهمند!  

۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

شادی ملت بی پرچم و سرود

استادیوم.... فکر کنم به تاریخچه اش بحواهیم  نگاه بیندازیم برسیم به این که جایی بود برای تفریح و سرگرم شدن مردم. وقتی تو کُلُسِئوم ( به گمانم اولین استادیوم تاریخ محسوب بشه) ایستاده بودم صدای تماشاچی ها را میشنیدم. هرچند سرگرم شدنشان برای دیدن توحش بود اما زن و مرد، کودک و بزرگ جمع میشدند! 
قرنها گذشت، اندیشه های زیادی شکل گرفتند و پرورش داده شدند که استادیوم از محل اعدام تماشا کردن تبدیل شود به محلی صرفا برای سرگرمی. زن و مرد، پیرو جوان ، دارا و ندار، برای ساعتی شاد بودن و هیجان به استادیوم ها میرفتند تا "سرگرم" شوند. اما انگار این سرگرمی در قرن بیست و بیست و یک ، برای نیمی از ایرانیان مفهوم دیگر داشت. مفهومی مساوی با محرومیت! 
دیروز برای اولین بار در کشوری دیگر، راهی استادیوم شدم، از هیجان همراه با بغضش بگذریم در مسیر متوجه شدم مردان بسیاری هم با اینکه ممنوعیتی شاملشان نبود اما تجربه حضور در استادیوم نداشتند. شاید یک دلیل عمده اش فضای پر از فحاشی داخل استادیوم های ایران بود! یا شاید استادیوم را برای قشر خاصی میدانستند. علتش را دقیقا نمیدانم. اما برای تمام زنان ، هیجان یک دلیل داشت تجربه چیزی که همیشه "ممنوع" بود. حتما بارها شنیدید و تجربه کردید وقتی چیزی را از شما بگیرند عطش داشتنش را دارید، دوست دارید تجربه کنید و ببینید چه بود؟ و چرا نباید داشت؟ همه زنها میرفتند که ببینند این استادیوم چیه؟ 
بخاطر تمام حسهای بغض آلودم برای یادآوری محرومیتهایم به عنوان یک زن قصد داشتم جلیقه ای بر تن کنم، که بشوم یک نماینده برای هزاران هزار زن ممنوع از حضور! کار بیشتری از من بر نمیامد، روی جلیقه به انگلیسی نوشته شده بود: اجازه بدهید زنان ایرانی وارد استادیوم هایشان شوند. 
برای گرفتن جلیقه مجبور شده بودم یک دور دور استادیوم بزنم تا برسم به محل اجتماع فعالین. جلوی پله های ورودی. همه جور پرچم میشد دید. نادیا ذابحی ( هم وطن، دوست و همکار فمینیستی) را از پرچم رنگین کمانیش ( نماد دگرباشان جنسی) پیدا کردم. چند جلیقه ازش گرفتم. در مسیر رسیدن به جایگاه، مردان و زنان زیادی را دیدم که این جلیقه ها را بر تن داشتند. بیشتر چشمم به مردها میفتاد و خوشحال از حمایتشان! آن لحظه حس میکردم دارم در یک خیابان شلوغ تهران قدم میزنم! شوخی نیست دیدن آن همه ایرانی در جایی دیگر اما با همان حس و حال! به یکی از پسرها با اشاره به طرحی که روی صورتش بود گفتیم " خیلی خوشگله" و فکر نمیکنم هیچ زمانی از شنیدن "چاکرم" ، با لحن خاص پسرهای تخس ایرانی، انقدر لذت برده باشم، حس میکردی ایران هستی، یک ایران آزاد! 

در مسیر یک نفر پرچمهای کاغذی کوچک میداد. پرچم را گرفتیم. پرچم رسمی ایران بود. با آرم الله! پرچم را دستم گرفتم. اینجا باید کمی حواست باشد. اپوزیسیون خشنی دارد که خیلی راحت برای یک پرچم فحاشی میکنند ولی انگار دیروز قرار نبود کسی فحش بدهد! یا حداقل من نشنیدم. پسری از کنارمان رد شد و پرچم را نشان داد که وسطش سوراخ است. یکی دیگر یک دستش پرچم شیروخورشید نشان داشت و دست دیگر پرچم الله نشان! ما به تناقضهایمان خنده تلخ زدیم. تناقضی که شاید در کمتر ملتی دیده شود. انقدر فاصله فاحش بین نمادهای رسمی و ملی! من شیرو خورشید را نمیخواستم. چون بلافاصله نسبتت میدهند به سلطنت طلبها! الله نشان هم نمیخواستنم چون فورا نسبتت میدهند به دولتی ها! فکر کنم بیشتر آدمها مثل من بودند. کاش می شد پرچم ما فارغ از دولتها بود و یک نماد ملی!
وارد که شدم یک حس عجیبی بود! رنگ چمن ،نورافکن ها و همهمهه، آدم را از لحظه اول به وجد میاورد. در ردیفهای پایینی پشت نقطه کرنر نشسته بودم. دقایق اول یک حس شوک داشتم. نمیدانم چرا دیدن چمن انقدر بهم شوک وارد کرده بود. تمام تصاویری که سالها پیش، زمانی که فوتبال را دنبال میکردم، از پشت شیشه تلویزیون میدیدم حالا جلو چشمم بود. تمرین بازیکن ها پیش از بازی، گرم شدن تماشاچی ها برای تشویق، رفت و آمد مردم با نوشابه و ابجو و پاپ کورن ، لباسها و صورتهای رنگی و خنده ای روی لبها! کری خواندن تماشاچیها، هماهنگی های شعاری... تا قبل از شروع بازی مات و مبهوت و کمی شوک زده به اطراف نگاه میکردم و نمیدانستم باید چه کار کنم. تنها نشسته بودم و دو طرفم دو خانواده ایرانی - سوئدی بودند و احتمالا هیچ چیز از فوتبال نمیدانستند. فقط برای یک چیز آمده بودن " حمایت از ایران و ایرانی". 
بازی با معرفی بازیکنهای دو تیم شروع شد،  برای تمام تیم ملی دست و سوت کشیدیم. اما وقتی به اسم زلاتان رسید هم انگار در تیم ماست تمام استادیوم دست زدن یا به قول سوئدی ها "هی ا "کردند. سکوها پرشده بود.گفته شده بود ٣۵٠٠٠ بلیط فروخته شده و بی اغراق دو سوم استادیوم ایرانی بودند. من فقط در سه سکو رنگ زرد و آبی- نماد سوئد- میدیدم ، بقیه سفید بود! همه جور پرچم دست تماشاچی ها بود از پرچمهای رسمی تا پرچمی عظیم با طرح شیرو خورشید که هنگام پخش سرود تمام جایگاه سمت چپ را پوشانده بود و دوربین هم بر آن تمرکز کرد!
سرود ملی !!ایران پخش شد و تک و توک همراهی کردند! من دو دل بودم برای خواندن یا نخواندن ! خواستم بخوانم اما هیچ جور نمیشد که دست بر قلبم بگذارم و  با تمام وجود بخوانم " پاینده مانی و جاودان، جمهوری اسلامی ایران". اگر من اینجام، دور از خانواده ام، به خواست خودم، برای تمام شرایط سختی بود که جمهوری اسلامی ایران برای من شهروند، زن و جوان فراهم کرده بود! پاینده ماندنش یعنی صدها صدها فرار شهروند جوان ایرانی دیگر. نمیچرخید این سرود در دل و زبان! و عدم همراهی حاضرین در استادیوم و حتی عدم سکوت بسیاری نشان از حس مشترک بود و پدیدار شدن دوباره تناقض! تناقض بین "ایران"و "جمهوری اسلامی ایران"! 
بعد از سرود دولتی ایران! سرود ملی سوئد پخش شد و اینجا استادیوم یکپارچه خواند! هرچند برای من و همراهم قابل قبول نبود و سکوت را ترجیح میدادیم ولی از سویی سوئد کشور بسیاری از ایرانی هاست. آنها شهروند سوئد هستند و در واقع داشتند سرود ملی کشورشان را میخواندند. سرودی که ملیست نه دولتی. 
ای کاش سرودهای ملی ما هم درباره ایران بود، چیزی مثل ای ایران! مطمئنم اگر ای ایران پخش می شد استادیوم  پر میشد از صدای ما که با عشق، غرور و افتخار و کمی بغض بلند میخواندیم " پاینده باد خاک ایران ما" 
بازی شروع شد و تمام استادیوم یکصدا تشویق کردند. وقتی دقیقه یازده گل خوردیم آن هم از زلاتان که اینجا بهش" زلاتان کبیر" میگویند، باز هم تشویق بود! مسابقه بین دو تیم نبود برای ما، خیلی ها هر دو طرف بودن. بازی خانگی بود، بازی ایران در خانه دوم بسیاری ایرانی ها! نه با تیمی از کشوری دیگر- مثل بازیهای جام آسیا که در استرالیا بود- بلکه با تیم ملی وطن بسیاری از ایرانی ها! خیلی حس خاصی بود! اما بعد از گل ایران  دیگر فقط ایران تشویق می شد. همراهی سوئدیها با جمعیت جالب بود. مخصوصا در موج مکزیکی! موج مکزیکی فقط در یک بخش از استادیوم نبود دقیقا تمام استادیوم حتی بخش سوئدیها با ما میامدند. آن لحظه یکی از زیباترین لحظات حضور در استادیوم بود. چیزی که شاید در تلویزیون زیباییش دیده شود ولی آن حس منتظر بودن که کی موج داره میرسه که بلند بشی و دستاتو ببری بالا خیلی لحظه هیجان انگیزی است! تمام بازی تشویق کردیم، نشسته، سرپا!  جیغ کشیدم، وای گفتم، لعنتی گفتم،  دروغ چرا؟ فحش هم دادم! نتراشیده نخراشیده از نوع سوئدی! هر وقت توپ ما بی ثمر می شد میگفتم " فاااان" راستش هنوز هم نمیدانم دقیقا یعنی چی ولی یک جورهایی در مایه های "لعنتی" غلیظ است اما لغوی شاید معنی "درک" بدهد یا "جهنم" !
بازی تمام شد آرام رفتیم بیرون، پسرهای زیادی پکر بودند. شاید بازی خوبی ندیده بودند. برای من اما فرق نمیکرد. من هنوز در هیجان حضور بودم. هیجان یک تجربه جدید! هیجان بودن کنار آن همه ایرانی بدون قید و شرط. هرچند از اواسط بازی به دلیل سرو صدای فراوان و فعالیتهای بی وقفه سر درد شدم اما می ارزید به تجربه حسی که هنوز نفهمیدم برای چه "ممنوع" بود!
هرچند سیاست تلویزیون سوئد این بود که تماشاچیانی که برای دولت ایران مورد دارند را نشان ندهد و به همین دلیل فقط از یکی دو سکو بیشتر فیلم نگرفتند و اصلا سمت تماشاچی ها نرفتند اما قبل و بعد از مسابقه با اینکه برد از آن سوئد بود اخبار را " تماشاچیان ایرانی" پر کرده بود! همه از آن همه شور و شوق و عشق ایرانی ها نسبت به تیم فوتبالشان - یا شاید وطن نداشته شان- و سبک تشویق ها به وجد آمده بودند. آن هم سوئدی ها که نهایت خوشحالیشان دو عدد دست زدن است! 
انقدر نوشتند و گفتند که نمیدانستم کدام را ترجمه کنم. ولی از نوشته سیمون بانک ( ورزشی نویس روزنامه آفتون بلادت) خوشم آمد. از عشق ایرانی ها نوشت. از اینکه تناقضها را فهمیده بود خوشم آمد چون نوشت وقتی میگوییم " ایران" باید بدانیم از کدام ایران حرف میزنیم! (اشاره به تفاوت مردم و دولت) .نوشت به سوئد افتخار میکند که مردم بسیاری از کشور دیگر آنجا بزرگترین جشن آزادی را گرفتند. 
من هم به سوئد و تمام کشورهایی که با نسبت بالاتری آزادی را حق انسانها میدانند ،  که حس خوب آزادی را سالهاست نصیب ما ایرانیان خارج از وطن کرده اند و فرصت میدهند از آن استفاده بهینه ببریم و یک روزهایی حس کنیم در خود ایران هستیم و جشن داشته باشیم، افتخار میکنم. و افسوس میخوردم که تمام این لذت های کوچک را سالها نداشته ام. سالهای مدیدی که حقم بود. به امید گرفتن حق هایمان و داشتن چنین روزها و جشنهایی برای مردم ایران در داخل ایران! 

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

سوزن به خود جوالدوز به دیگران

ايرانياني از ديروز شروع کردند به خرده گرفتن حضور نتانیاهو، و زیر سوال بردن کل حضور مردم و راهپیمایی بزرگ و یکدست پاریس که برای یک هدف بود: حمایت از آزادی بیان.
کامنتها را میخوانی نمیدانی سرت را به کدام دیوار بزنی. تصور کنید ابلهانی هستند که راهپیمایی دیروز را با راهپیمایی 9 دی مقایسه میکنند و ادعایشان هم این بود که هر دو حکومتی بودند نه مردمی!!!!!!!!! یک نفر نیست به این ها بگوید- البته میگویند ولی این افراد نمیخواهند بشنوند- دولت کشورهای دموکراتیک با رای مردم، بر اساس یک مبارزه انتخاباتی درست و در آزادی کامل رسانه و مطبوعات با دهها مناظره و بحث و جدل وسخنرانی های انتخاباتی بی نیاز از خطوط قرمز تشکیل میشود و مردم این کشورها به دولت هایشان اعتماد دارند و دولت یک کشور دموکرات یعنی نماینده مردم با تفکرات مختلف. مقایسه دعوت دولت فرانسه از مردم کشورش برای راهپیمایی با دعوت حکومتی که اساسش دیکتاتوری است و ذره ای از آزادی انتخاب در آن نیست واز قضا همان دوره دولت وقت یک دولت برآمده از کودتای انتخاباتی بود و کلا رسانه آزاد هم وجود ندارد که صدای مخالفین بیاید و از آن بدتر اینکه خیلی از افراد شرکت کننده در راهپیمایی ها با زور و اجبار کارمند دولت بودن و یا گرفتن پول و ساندیس، هستند، یک مقایسه مضحک و احمقانه است.
و اما حضور نتانیاهو و چند نفر دیگر که از قضا چشم ایرانیان تیز بین فقط نتانیاهو را دیده نه بقیه را (ولی اروپایی ها به حضور همه آنها اعتراض داشتند) فقط یک سوی قضیه است و اصل قضیه این بود که هیچ چیزی نباید مانع فرد و افراد از بیان دیدگاهش شود. – دیدگاهی که به هیچ فردی آسیب نمیرساند، نه که به باورهایش توهین میشود- دیروز همه جمع شدند تا بگویند در برابر تروریسمی که بر علیه بیان عقیده و آزادی بیان به وجود آمده تمام دنیا متحد است. اینکه یک نفر را صرفا بخاطر عقیده اش بکشیم با اینکه یک نفر را در جنگ بکشیم کمی فرق دارد! از نظر من خیلی فرق دارد ولی با ارفاق میگویم کمی فرق دارد! حداقل این که در اسراییل در ماه آگوست در روزنامه هاآرتص- مهمترین روزنامه اسراییلی- دو روزنامه نگار یادداشتی نوشتند علیه نتانیاهو و کارهایش و کشتار آن روزها که صد تا عرب ننوشتند! آن دو روزنامه نگار زندانی نشدند، شکنجه هم نشدند، روزنامه هم تعطیل نشد! حتی امروز همین روزنامه ریز جزییات اینکه نخست وزیرشان دعوت نبود ولی خودش را رساند نوشته بود و از ریز رفتار عصبانی هولاند هم نوشته بود. به جای پس و پیش کردن ماجرا به نفع نخست وزیرش!
حالا جالب این است که این ایرانیان عزیز دل بند حقوق بشر شناس! چند تاییشان در روزنامه های داخل ایران قلم میزدند که وضعیتش مشخص است! بیشتر آنها که من کامنتهایشان را مستقیم وغیر مستقیم خواندم مشوق رای دادن مجدد در سیستم ناسالم انتخاباتی بودند و خب باید به عرضشان برسانم که انقدر از نتانیاهو بیزارند بخاطر کشتار جنگی اش، در کشورشان همین روزها قرار است یک انسان، یک جوان را بخاطر عقیده اش اعدام کنند، و همین آقایان و خانمها نمیگویند ما فردا در هیچ چیز کشور مشارکت نمیکنیم چون این اتفاق افتاده! – بعضی از این عزیزان ساکن فرانسه بودند و گفته اند به دلیل حضور نتانیاهو در راهپیمایی شرکت نمیکنند- اینها نمیگویند که خیلی مواقع به کسانی بدتر از نتانیاهو اقتدا کرده و میکنند! و با جمله" مصلحت اینه..." یا " حالا وقتش نیست..." قضیه را توجیه میکنند.
این ایرانیان عزیزی که انقدر براشون حقوق بشر اهمیت دارد و حقوق انسانی اولویت است دیروز قهرمان جدیدشان علی مطهری را بخاطر اینکه درباره حصر صحبت کرده وبهش حمله شده تا عرش اعلا بردند و نفهمیدند که همین فرد در همان صحبتها علیه زنان چقدر سخنوری کرده! این دسته افراد سخنان هادی غفاری را استاتوس میکنند و یادشان میرود ایشان اوایل انقلاب چه سمتی داشته!
چرا راه دور برویم همین انسان دوستان امروزی که به بودن کسی که در دفاع از کشورش در برابر تروریستهای حماس دیوانه وار دست به حمله زده-  بگذریم از شیطنتهای حماس برای  بالا بردن آمار کشته ها با پناه بردن در مدارس و مناطق مسکونی- اعتراض دارند یک سال ونیم پیش روزی که فرمان دهنده قتل دهها نویسنده و فعال سیاسی و مدنی، درون و برون مرزی رد صلاحیت شد ماتم زده شده بودند که حالا به چه کسی رای بدهند!

روز به روز نه از مردم ایران، اما از قشر پر مدعای شبه روشنفکر و فعال سیاسی داخل و خارج ایران بیزار میشوم. یک نفر نیست به اینها بگوید تحلیلهای تخیلی تان از اوضاع اروپا را بگذارید برای خودتان و بچسبید به رساندن ایران به یک دهم دموکراسی اروپا!

حضور تمام رهبران کشورهایی که در آن ازادی بیان و رسانه وجود ندارد در راهپیمایی دفاع از ازادی بیان محکوم است، شرکت کسانی که دستشان به خون مردم هم الوده است محکوم است. اما اصل این تظاهرات اتحاد در برابر تحجر و توحش بود. و یا زیباترین جمله که تیتر روزنامه ایندیپندنت بود: "میخواستند فرانسه را به زانو در آورند، اروپا به پاخاست!"
باور کنید فهمیدن این تفاوتها سخت نیست. دیروز در راهپیمایی پاریس، یک میلیون از هر نژاد و رنگ با هر مذهبی جمع شدند که بگویند از ازادی بیان، این اساسی ترین اصل دموکراسی حمایت میکنند و هیچ کس حق ندارد کسی را برای ابراز عقیده اش بکشد!
مجله شارلی ابدو یک مجله بینهایت چپ بود که خیلی هم مخالف داشت اما دیروز یک میلیون نفر به تنها چیزی که فکر میکردند نه شارلی ابدو برای شارلی ابدو، که به شارلی ابدو برای حق آزادی بیان و امنیت داشتن بود. حداقل در این مورد نتانیاهو کسی را نکشته * اما حماس نازنین این دوستان برای هر کس که منتقدش باشد مجازاتهای سنگینی در نظر میگیرد!
خواهش میکنم اروپا را بسپارید دست خودشان که این همه سال دموکراسی و حقوق بشر را تمرین میکنند و هر روز قدم های بزرگتری برای رسید به آن بر میدارند. و شما لطفا بی استفاده از تئوری های این قاتلین و جنایتکاران وبدون الگو برداری از اینها، کشور خودتان را به دموکراسی برسانید- انها هم که در دل این غرب جنایتکار هستند بهشان توصیه میکنم از این کشورهایی که حقوق بشر در آنها رعایت نمیشود و دستشان به هزاران خون الوده است کوچ کرده و جایی در این کره خاکی پیدا کنند و حقوق بشر خودشان را بسازند و البته یادشان باشد که اگر مذهبی هستند اساس دینشان و گسترشش با کشتار بود، اگر چپی هستند سردمدار تفکرشان یکی از ده جنایتکار تاریخ جهان بود – البته باقیشان هم در رده های پایینتر- و اگر اصلاح طلب هستند یادشان باشد از گنجی و حجاریان، جلایی پور و عبدی تا خاتمی و موسوی و کروبی مستقیم و غیر مستقیم  دستهایشان آلوده است. یا سکوتشان منج به امتداد الودگی شده.

·       اعلام شده نتانیاهو در غزه 7 روزنامه نگار را کشته، من اسم این رو ترور روزنامه نگار برای آزادی بیان نمیذارم! در آن روزها جنگ بوده، و در این جنگ روزنامه نگارها کشته شدند، مثل بسیاری خبرنگار و روزنامه نگار که در مناطق جنگی کشته شدند. اما محمود عباس در سال 2013 سه تن را فقط به جرم توهین به شخص خودش به زندان انداخته! تازه محمود عباس یکی از محترم ترین و محبوب ترین رهبران سیاسی جهان هست که نقش تاثیر گذاری در بحث های پذیرش فلسطین به عنوان کشور مستقل در کشورهای اروپا- متحدان دیرینه اسراییل - داشته است.

مواضع من:
تانياهو يك يهودي خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه اسراييلي ها دو بار اين فرد رو انتخاب كردند به عنوان گرداننده كشورشون! 
حماس يك گروه مسلمان خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه مردم غزه بارها اين گروه را به عنوان گرداننده منطقه شان انتخاب كردند! اين دو وقتي رو به روي هم قرار ميگيرند فقط به فكر ارضاي ديوانگيشان هستند و با تمام قوا به كشتار ميپردازند. حرف هيچ كس هم در لحظه اوج ديوانگي و نياز به خون ريزي به گوششان نميرود! يك سمت شروع ميكند و سمت ديگر جواب ميدهد اين وسط قدرت بيشتر و تجهيزات بيشتر كشتار بيشتر راه ميندازد! علت شروع كردن هم معمولا بهانه هاي بيخود يا شیطنت هست براي همان نياز سالانه به خون و خونريزي و يا "جلب توجه"! آدمهاي متعصب به عقيده- از عقيده مذهبي تا سياسي و فلسفي- دلشان جلب توجه ميخواهد، حالا اين جلب توجه ميتواند با عريان شدن باشد - گروه فمن- يا حمله هاي توهين آميز به باور عده اي ديگر- "برخي" نوشته هاي "برخي" آتئيست ها- يا قتل و ترور باشد- ترورهاي اخير، يا تيراندازيهاي مدارس در امريكا- و يا حضور در يك راهپيمايي در دفاع از آزادی بیان ومقاومت دربرابر تروریسم!

نتانياهو اين بار روش آخر را انتخاب كرد، هرچه با عزت و احترام گفتند "نيا" حرف گوش نكرد، و خودش را چپاند آن وسط! رديف اول راهش ندادند، باز خودش را چباند، اتوبوس سوارش نكرد باز ادامه داد چون هرچه تلاشش را نشان بدهد در برابر طرفدارانش بيشتر وجهه قرباني و مظلوم را پيدا ميكند حتي اگر در باقي دنيا تمسخرش كنند! اما همه اينها رو نوشتم تا موضعم در قبال نتانياهو روشن باشد. نتانياهو يك مذهبي متعصب ابله است كه متاسفانه دارد كشوري پر حساسيت را ميگرداند و تصميمات احمقانه اش باعث مرگ هزاران كودك و پير و جوان ميشود و افزايش تنش و نفرت بين دو ملت! اما قطعا همه يهوديها و اسراييليها نتانياهو نيستند همانطور كه همه ما احمدي نژاد نبوديم! 



-         من خودم تا سال 88 در ایران رای دادم، خاتمی رو هنوز دوست دارم، موسوی و کروبی برایم شخصیتهای فوق العاده ای هستند و مردان بزرگ تاریخ این روزها ایران، اما این سوی قضیه به دیگران خرده نمیگیرم چون آنوقت این ارادت من به موسوی و کروبی زیر سوال میرود. امیدوارم واضح بوده باشد! 

۱۳۹۳ آذر ۲۶, چهارشنبه

ایرانی در سفر

در سفر اخیر خانمی همراهمان بود که میتوانستم اکثریت زنان ایران را در وجودش ببینم. دنیای زنان ایرانی، دنیایی که وقتی من بودم هم وجود داشت ولی نه به این شدت. دنیایی که من با آن صد در صد بیگانه ام.  این همراهی باعث شد به تفاوتها و تغییراتم پی ببرم.
انگلیسی:
خانم همراه لابه لای صحبتش مدام کلمات انگلیسی می انداخت. حدس زدم انگلیسی انداختن لابه لای فارسی از مدهای جدید و رایج ایران شده. بعد ما که هر روز داریم به زبانهای دیگر زندگی میکنیم و تقریبا عَدَم در آمیختن فارسی و انگلیسی یا سوئدی اجتناب ناپذیراست، مورد تمسخر و تخطئه برخی ایرانی‌های داخل قرار می‌گیریم، برایم سوال شده بود این افراد در ایران و در روز چقدر مکالمه انگلیسی دارند؟ چندکانال تلویزیونی دائم برنامه انگلیسی پخش میکند؟! درکدام دانشگاه به انگلیسی تدریس می‌شود؟ که بخواهد تاثیر بر زبان اصلی یعنی زبان فارسی بگذارد؟

شوآف:
اما از دیگر چیزهایی که در همراهی چند روزه با ایرانی‌های از ایران رسیده داشتم فهمیدم  زندگی در ایران خیلی بییشتر از قبل بر اساس چشم و هم‌چشمی و شوآف شده! همه ما شوآف داریم. اصلا نمی‌شود نداشته باشیم. من هم عکس میگذارم که نشان بدهم ببینید کجا هستم و کجاها میروم. اما بعضی ها زیادی شوآف دارند! مثلا من عکس میگرفتم از خودم بدون ژست خاصی، فقط نگاه میکردم ببینم زاویه خوب است یا سر و کله ام مرتب است؟! ولی دوستان ایرانی نه تنها از هر عکس ده تا می‌گرفتند که در یک نقطه مدلهای مختلف هم می‌گرفتند! حالا مو اینور، رو اونور، دست بالا، دست زیر چانه و ... کلا برای خودش آتلیه‌ای بود! به همین دلیل ساعتهای زیادی برای این نوع عکس گرفتن هدر رفت! یک جا که آنقدر عصبانی شدم، طاقت نیاوردم و داد زدم: شماها مثل اینکه نفهمیدید کجا هستید و برای چی اومدید؟! درکی از صف های طولانی که قراره بمونیم و اینکه چقدر میخوایم تو موزه باشیم ندارید که وایسادید و عکس میگیرید! 

اما از یک سو سعی میکردم درک کنم. مطمئنم خودم هم از ایران میامدم شاید دائم در حال عکس گرفتن بودم. درک میکردم که چون همیشه فرصت اروپا آمدن نیست تا می‌شود استفاده کنند و عکس بگیرند و خوش باشند. اما خُب اینکه کلا شهر را از دوربین ببینم دوست ندارم. دلم میخواهد اول ببینم بعد عکس بگیرم. اما خیلی ایرانی‌ها ، مثل چینی‌ها، تا به جایی میرسند فقط عکس می‌گیرند. 

تعریف زنانگی:
فیلم یکی از رقصهایم را به خانم همراه نشان دادم، نگاه کرد و گفت: اِی جان چه قرتی! بعد گفت: این اون روی زنانه ات هست که در حالت عادی دیده نمیشه. من فقط یه لبخند زدم! روی زنانه؟! روی غیر زنانه ام چیه؟!


چمدان :
همراهان یکی یک عدد چمدانی آورده بودند که من روزِ خروج از ایران با خودم آوردم! چهار تا کفش را که من دیدم. برای صبح یک کفش، برای ظهر یک کفش، برای شب یک کفش. همینطور لباس! لباس توی عکسهای صبج با شب "باید" فرق میکرد! نمیدانم همراهمان چند تا کاپشن و پالتو اورده بود، شمارِشَش از دستم در رفت! اینجور ایرانی ها حتی سفر رفتن هم بلد نیستند. اما باز سعی میکردم درک کنم! تو ایران بخاطر مانتو شاید خیلی از لباسهایی که خریداری می‌شود قابل پوشیدن نباشند، پس وقتی سفری پیش میاید و امکان استفاده هست چرا که نه؟


همه این ها باعث شد بفهمم من برای آنجا و آن فرهنگ نبودم. همه اینها باعث شد یادم بیاید از چه چیزهایی فرار کردم و چقدر خوب شد آمدم. چون اگر نیامده بودم من هم تحت تاثیر محیط قرار میگرفتم و حالا اگر به شدت و حدت خیلی ها نمیبودم ولی باز متاثر بودم. 



26 آذر 1393

17 دسامبر 2014


۱۳۹۳ مرداد ۱۲, یکشنبه

دو آدم منفور

دیروز جای همتون خالی با کشتی چرخی در دریای بالتیک زدیم. دختر دریا رو نباید از دریا دور کرد و وقتی دور میشه قاطی میکنه. دیروز دلی از عزا در آوردم. دو ساعتی رو عرشه کشتی خیره بی کران آبی دریا چشم دوختم و طبق معمول تو اوج لذت مازوخیستم زد بالا که چرا؟ چرا همه اینها نباید تو کشور خودمون باشه و تجربه بشه؟! 
اما ته سفر تلخ شد. کنار دوستم نشسته بودم که درباره یک فردی صحبت کرد من هم که به اسم این بشر آلرژی دارم شروع کردم حقیقت گویی! البته چون این دوست برام مهم بود وگرنه برای خودم نمیذاشتم. بعدش رسیدیم به آن همخانه بی شرف. آن جانماز آب کشی که برای به دست آوردن چهار تا پسر زار و زندگی من رو با شش تا تفسیر خاله زنکی به حراج میذاشت. درسته جواب بدیش رو گرفت ولی وقتی میشنوم ازش حالم بد میشه و فکر میکنم آخه چرا من سکوت کردم و به روی خودم نیاوردم و حالا اینطور هر بار حرص میخورم حتی با اینکه میدونم چوبش رو خورده.
حتی اون آقای نامحترم هم تقریبا یه بلاهایی سرش آمده ولی سر اون هم ناراحتم که بخاطر سیما و رفیق نرفتم یکی بکوبم تو دهنش!
خلاصه یه روز خوبم با شنیدن حرفهای تکراری بهم ریخت و هی سعی کردم فراموش کنم اما تمام امروز با من بود. به این نتیجه رسیدم که سنم که بالا رفته دیگه نمیتونم بخشنده باشم. یعنی بخشندگی باید ارزش داشته باشه این افراد ارزش نداشتن ومن فقط با سکوتم خودم و کوچیک کردم. 
میدونید داشتم به چی فکر میکردم؟ به این که چطور زنان هم سن و سال خودم میتونن انقدر راحت برای دیگران تفسیر کنند؟ چطور هنوز با اینکه همشون با مردها میخوابن، خوابیدن با یک مرد براشون مسئله عجیبیه! یعنی در واقع برای خودشون خوبه اما برای دیگری فاحشگی است. مثلا دیروز دوستم میگفت من که تو رو نمیشناختم، وقتی برام تعریف کرد درباره رابطه‌ات با یه مرد میانسال خب جا خوردم و گفتم آخه یه دختر باید واسه چی این کار رو بکنه؟ اما بعد که دیدم خودش چه کارهایی رو میکنه  به بقیه نسبت میده فهمیدم حرفهاش درمورد تو اشتباهه. و تازه اصلا به ما چه کی واسه چی با یکی هست؟
آره این دققا چیزیه که تو فرهنگ ما نیست. اصلا به کی چه؟ من دوستان خارجیم هم از رابطه ام با آموروزو خبر داشتن. هیچکدوم عکس العملشون شبیه ایرانی ها نبود. هیچکدوم نگفتن اشتباه میکنی، هیچکدوم حتی یک دهم درصد برداشت نکردن یه دختر جوون بخاطر مادیات با یه مرد میانسال رابطه برقرار میکنه. چون چشم داشتن و میدیدن که من دارم مث سگ کار میکنم. چون هر روز من و میدیدن و میشناختن و میدونستن باری به هرجهت مردی رو برای زندگی انتخاب نمیکنم. تازه همشون هم میگفتن خوبه که رابطت بازه تو باید زندگیت رو بکنی و اون هم. اما بودنش برات خوبه.

میدونید اصلا راحت نیست که تو کشور آزاد اسیر و درگیر حرفهای خاله زنکی بشی. و هی بخوای خودت و ثابت کنی. هرچند که حتی دلم نمیخواد این کار رو بکنم. تقصیر خودمه که حرف زیاد میزنم. میدونم این حرفهام براتون تکراریه ولی دلم پره دیگه! کاریش نمیشه کرد. کی از شما بهتر برای درد دل! 
درباره کروز و باقی این روزها بیشتر خواهم نوشت. پرشین بلاگ از دیروز تا الان باز نمیشد برای نوشتن منم تو اینستا دربارش گفتم از ذهنم خالی شد!
 

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

شوک اجتماعی

خب نوشتم من شبیه همسر خیانت کار می‌مونم؟ معشوق چهره واقعیش را نشان داد و من با رویی خجل برگشتم به دامان همسر اول فداکارم! 


اینستا رادیو خیلی باحاله که میتونی حرف بزنی ولی آدمهای توش رو انتخاب نمیکنی. بیشتر افرادی که فعالند دغده هاشون متفاوته. براشون یه جور فان هست. البته با اندکی بحث های انتقادی. 
درباره جوکها اونجا هم گفته بودم، وسطش اشاره کردم فکر نمیکنم هیچ زبانی به اندازه زبان فارسی حرف زشت داشته باشه.  بعد هم گفتم البته من نمیدونم همه زبانها رو بلد نیستم. یکی از کسانی که همه کارهاش رو فالو میکردم و کاملا نقطه مقابل من بود و واسه همین سوژه زیاد داده میشد برای حرف، یهو اومد و به درستی البته از زبان ایتالیایی گفت که توش فحش زیاده ولی بعدش گفت:«اصلا این حرف و نزن، زبان فارسی کجا چنین حرفهای زشتی داره »- اشاره به فحشهای ایتالیایی- 
من هم شب برادکست گذاشتم  و باز یادم رفت جامعه ایران جامعه جانماز آب کشی و تظاهر و پنهان کاریست، گفتم دوست عزیز نشنیدی؟ نداریم؟ این فحشها که تو خیابون روزی بیست سی بار می‌شنیدیم پس چین؟ و بدون هرگونه سانسوری فحشهای جنسی مرسوم در خیابانهای ایران رو گفتم. 
طرف وسط برداکست من میره برادکست میده که اصلا ایران بد اروپا خوب! یعنی شما فکر کنید چه ربطی داشت؟ چون مثلا قبلا گفته تو دو تا برادکست گفته بودم اینجا اینطوری نیست. طرف در برادکستی که مقایسه نداشته رفته زده به صحرای کربلا. بعد چون فالوئر زیاد داره و خیلی ها مشترک بودن و کلا دیدید یکی خیلی مطرح میشه همه مثل گوسفند هرچی اون بگه عمل میکنند؟ یهو همه ریختن تو صفحه من که مگه اروپایی ها چین و کین؟ کجا چنین حرفهایی تو ایران زده میشه؟!!! یک دختری که اومده نوشته منم تو ایران زندگی میکنم یک بار هم این ها رو نشنیدم نمیدونم کجا زندگی میکردی یا چه رفتاری داشتی که این ها رو شنیدی!!!! 
یه پسره هم که کلا کامنتهاش پر از خشونت های جنسی بود ولی من سعی میکردم به خودم بقبولونم که تذکر دادن بهش فایده نداره چون اصلا با این تعاریف آشنا نیست و منظور نداره. اومده بود یهو زده بود به صحرای کربلا که آره کشورتون سلاح میفروشه به عربستان. بیا بگو چرا این کار رو میکنه؟!!! 
اون اولی که حرف هم اضافه میکرد به حرفهای من بعد هم میگفت تو معلومه از این خود فروخته هایی!! صد تا مثل تو رو دیدم!

خلاصه همینطور سه ساعتی بحث و حمله از سمت اونها بود. و من فقط به شوک وارده نگاه میکردم. ملت دورو، ملت هوچی، ملت ظاهرساز، ملتی که له له میزنن برای خارج رفتن ولی خارج بو میده!

طرف میگه یه موی گندیده ایرانی ها رو به صد تا خارجی نمیدم، ولی داره تو خارج درس میخونه و به ادعای خودش با هیچ ایرانی هم در تماس نیست. فقط ازدواج با ایرانی درسته ولی دوست دختر خارجی داشته البته فکر نکنید دلیلش چیزی جز آشنایی با فرهنگ و زبان بوده ها وگرنه هیچکس دختر ایرونی نمیشه! - سو استفاده ابزاری از زنی دیگر برای رسیدن به مقاصد عالیه-
بعد میگی چرا با ایرانی ها نمیگردی میگه برای انکه خود فروخته اند! بعد تهمت میزنه که من کلی گویی کردم- با اینکه گفتم بعضی ها-
حالا این چیزهای شخصیش به کنار، من از اون تکه پاره کردن ملت برای شنیدن چهار تا فحش مبهوتم! از انکار وجود چنین فحشهایی. از ادعای با حیا بودن ایرانی ها.. استناد:" تلویزیون ما هرگز توش فحش داده نمیشه اما تو تلویزیوهای خارج فحش داده میشه!"

یعنی فرق بین فحش برای طنز و فحشهای ناموسی رایج در خیابانهای تهران رو نمیدونستن. بله تو تلویزینهای اینجا بدترین حرفها زده میشه ولی تعداد محدودی دیدم تو خیابون برای تحقیر یکی دیگه به خواهر و مادر طرف گیر بدن.
من چهار ساله اینجا هستم و بدترین فحشی که شنیدم javla hora بود اونم نه به من، تو یه کامنت وبلاگ دیده بودم. معنیش هم میشه فاحشه لعنتی!
امروز هم تو یه صفحه که مخالفین یک حزبی داشتن بحث میکردن بدترین فحش این بود: "تهوع آوره" "همتون برید به جهنم"
من تا بحال نشنیدم کسی تو خیابون به زنی بگه ج... یا مردا بگن مادرتو... خواهرتو...

به هر حال اتفاق دیشب نشون داد جامعه ایران هنوز همان جامعه است بی هیچ تغییری. جامعه ای که دلش میخواد بوی گند و کثافتش رو با پاشیدن عطر از بین ببره و یکی میاد این قوطی عطر رو میگیره و دور میکنه و بوی کثافت همه جا رو میگیره مورد حمله قرار میگیره. دلم میخواست فقط ببینید این دخترها برای اون پسره چطور ادای ارادت میکردن. ادبیات مردسالارانه زن خوار کن که اصلا تو مغز من دیگه نمیگنجه و برای این زنها عادی بود.

چند شب پیش، رفیق تو یه اس ام اسی که داده بودم جوب داد" تو کی میخوای از ایران بیای بیرون؟" من شوکه شده بودم، به نظر خودم خیلی بیرون بودم از ایران، من نه اخبارش رو دنبال میکنم، نه رادیوهاشو گوش میدم نه اهنگهاشو گوش میدم ... اما گفت: تو همش تو ایرانی، یه سفر برو میبینی اون چیزی نیست که فکر میکنی.
اون شب ذهنم خیلی مشغول شده بود که چرا چنین برداشتی کرده. اما حالا میفهمم راست میگفت. و البته نیازی به سفر نداشتم. من با همین اینستا رادیو سفر کردم و دیدم ایران اونطوری که فکر میکردم نیست.  ایران بچه های وبلاگ نیست. ایران تغییری نکرده اما من تغییر کردم. کلماتی که زمانی برای من عادی بود اینجا انقدر حساسیت رروش هست که ناخوداگاه حساسیت به خرج میدم. یه سری بحثها انقدر اینجا دربارش گفته میشه که ناخوداگاه تو مغز میشینه. و خب چنین چیزهایی رو نمیتونم به جامعه ای انتقال بدم که اصلا نمیدونن اون بحثها چی هست و از نظرشون اهمیتی نداره و زیادی گنده کردن فضیه است!

به هر حال میدونم خیلی پراکنده نوشتم ولی بدونید دچار شوک عظیمی شدم. امروز هم رفتم اون برداکست رو پاک کردم یه عذر خواهی هم کردم که اگه کسی از شنیدن اون فحشها ناراحت شده. و یاد حرف نیما .ر  افتادم که یه بار گفت: خانوم مردم تو سوشیال مدیا نمیان که نقد بشن میان که فقط تعریف بشنون! خودشون نیستن، ظاهر سازی میکنند تو ذوقشون نزن!
آره و این تو مغز خر من نمیره! من یادم میره همه مثل من خودشون نیستن. یادم میره تظاهر حرف اول و اخر رو تو ایران میزنه. یادم میره همه همه کار میکنند اما عقلشون حکم میکنه که منکر بشن!
یادم میره من برای همین چیزها از ایران اومدم بیرون و خیلی احمقم که هی میرم تو فضاهای ایرانی!
 

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

آنسوی مرزها


 پیش نوشت: این پست یک نظر صد در صد شخصی است، ممکن است بسیاری با من هم عقیده باشند و بسیاری مخالف، تا جایی که میتونستم سعی کردم از واژه های کلی پرهیز کنم و لطفا "بسیاری" و "برخی" و "استثنائات" را خودتان در این متن در نظر بگیرید. من درباره اکثر دیده های خودم نوشتم، ممکن است در کشوری دیگر و جمعی دیگر تجربه آدمها متفاوت باشد. 
امروز مستند " آن سوی مرزها " رو دیدم، مستندی که از سه اپیزود تشکیل شده و روایت زندگی دانشجویان خارج از کشور است. دانشجویانی که شاید نه به خواست قلبی بلکه به جبر ناچار به ترک وطن شدند. دانشجویانی که در کشور و وطن خودشان حق تحصیل را از آنها گرفتند و حالا دارند با سختی هایی از جنس دیگر دانشجویی را در سرزمینی که از "آنِ خود" نمیدانند میگذرانند. راوی اپیزود اول پسر دانشجویی است با دست بند های سبز،برای مادرش ایمیل میزند و ریز به ریز کارهایش را نقل میکند، اپیزود دوم دور هم جمع شدن چند دانشجوی ایرانی در خانه یکیشان است برای جشن عید و لبی تر کردن، اپیزود سوم دختر دانشجویی را نشان میدهد که بسته ای از ایران دریافت کرده و نامه پدرش را میخواند. 
اپیزود اول و دوم روایت آن سویمرز است ( البته برای خارج از وطن ها می شود  این سوی مرز) و اپیزود سوم روایت این سوی مرز ( آن سو) . از اپیزود سوم شروع میکنم، اپیزودی که فکر میکنم کمتر کسی میتواند ادعا کند که این تجربه را نداشته، اپیزودی که عین عین حقیقت است، اپیزودی که بی هیچ کم و کاستی نوستالژیهایش ادا و پز نیست! حرفهای این اپیزود آشناست، انقدر آشنا که شک میکنی شاید آن نامه را مادر تو نوشته باشد، یا پدر آن دیگری، فقط شاید مکانها و نشانه ها متفاوت باشد ولی اصل روایت یکی است. پدری که از دلتنگیهایش برای دخترش میگوید و از محسوس بودن جای خالی دختر. این اپیزود را نباید دید، راستش اشک نریختن سخت است و دلتنگ شدن برای خانه و مادر و پدر اجتناب ناپذیر!  فکر کنم تقریبا بیشتر دانشجوهای نسل ما یک روز آمده اند خانه و بسته ای پشت در دیدن، با ادرس فرستنده از ایران، بازش کرده اند و چیزهایی در آن پیدا کردند که با دراوردن هر کدامشان انبوهی از خاطره هجوم میاورد. و البته لابلای هر کدام چیز دیگریست و همیشه همراه این بسته کاغذی هست، با خط مادر، یا پدر با توضیحات که چرا این ها فرستاده شده و کجا ها را نمیروند چون بدون تو معنایی ندارد یا کجاها میروند تا جای خالیت را پر کنند و جمله ای که برای همه ما اشناست، "اتاقت همان طور باقیست، دست نخورده، فقط دیگه همیشه مرتبه". در هر صورت اگر خارج از ایران هستید، اگر دانشجویید، اگر امکان رفتن مداوم یا کلا رفتن به ایران را ندارید این قسمت را نبینید. قطعا تمام دلتنگیهای پنهان کرده تان بیرون میزند. 
اما درباره اپیزود اول و دوم که روایت این ور آب است، راستش میدانم بسیاری این ها را عینا تجربه میکنند ولی بسیاری هم شرایط متفاوتی دارند. من جرو دسته دوم هستم و برای همین اپیزود اول به مذاقم خوش نیامد، داستان تکراری نوستالژیک ایرانیان خارج از وطن! نیمرو خوردن دانشجوی پسر و اتاق بهم ریخته اش، اینکه مجبور است از سر صبح بزند بیرون و شب برگردد و البته زندگی که خیلی بدجور نظم دارد!  همانطور دو دره است که در ایران بود، ساعت درس کار میکند، ساعت کار چت میکند، ساعت استراحت کار میکند، ساخت خواب کتاب میخواند، ساعت کتاب خواب میرود! داستان تکراری دلتنگی برای دست پخت مادر در دل، ولی نوشتن چیز دیگر در نامه برای ناراحت نکردن مادر! یک پسر تیپیک ایرانی که اگر کم نیاورد در سختی های غربت قطعا همیشه دلش هوای ایران دارد جون در ایران بیشتر خوش میگذشت و در ضمن کارهایش را مادرش میکرد! نمیدانم چند درصد دانشجوهای ایرانی واقعا این طوری هستند ولی در صد بالایی حداقل این را در ظاهر نشان میدهند، مخصوصا پسرها، خیلی تعداد کمی پسر ایرانی دیدم که سعی کند غذایی خاص برای خودش درست کند یا دلش بخواهد غذایی متفات از غذای ایرانی بخورد، خیلی کم دیدم دم به دقیقه نگوید ایران خیلی بهتر بود و دلش هوای ایران نکند، شاید دلیل اصلیش این است که خب در ایران یک جورایی همه چیز راحت تر است، قطعا همه هزار بار این را شنیدیم که "تو ایران پول داشته باشی بهترین جای زندگیست". چرا که نه؟ مخصوصا برای اقایان! اگر مجرد باشند که همه کار رو مادر جان انجام میدن با هزار قربان صدقه، نه نیازی دارند که اشپزی بلد باشند نه نیازی دارند ظرف شستن درست بلد باشند نه نیاز دارند لباس شستن و خونه تمیز کردن بلد باشند، کمی بد شانس باشند با زنی ازدواج کنند که کمی از حقوق برابر بداند محبورند گهگاهی دربرخی امور خانه کمک کنند اما جزء همان " دودره بودن" شان یک ترفندی بلدند معروف است به ترفند رنده کردن سیب زمینی که به واسطه اش این دسته از آقایان از کارهای خانه در میروند! البته نسل ما یه تفاوتهایی هم داشت و بسیاری دخترها هم کاری بلد نیستند  مادرها و پدر هایی که نسل ما رو تربیت کردند انقدر بچه ها رو لوس بار آوردند، انقدر در خدمتشون بودند و انقدر نمیذاشتند دست به سیاه و سفید بزنند که دختر و پسر  ،من جمله خود من ،اشپزی کردن بلد نیستند و خیلی کارها رو نکردند چون همیشه این مادر بود که انجام میداد، این نسل  وقتی میاد این ور یهو جا میخورد، ای وای همه کار را باید خودشان بکنند. حالا که جز نیمرو چیزی بلد نیستند! البته برنج هم بلدند درست کنن، با کمک پلو پز ( بی اغراق میگم نود و نه درصد دانشجویان پسر یکی از اصلی ترین چیزهایی که در چمدانشان دارند و اضافه بار هم بخورد ان را حذف نمیکنند " پلوپز" است). هیچ غذایی به مذاقشان خوش نمیاید مگر یک بشقاب برنج پر و خورشت ایرانی!  خورشت هم که به این سادگی ها نیست پس همیشه باید دلشان لک بزند برای غذای مادر پخت! ( کلا در ایران به جز کباب دست پخت پدر معنا ندارد!) البته این سالهای اول زندگیست بعد کم کم مجبورند غذا درست کردن یاد بگیرند و انوقت بسیاری میشوند آشپز ماهر! ولی تا به ان مرحله برسند طول میکشد، این که سال اول بسیاری از پسرهای دانشجو هی روز به روز وزن کم میکنند دلیلش بی اغراق همین است و با اولین سفر یه ماهه به ایران گرد و تپلی برمیگردند! ( دختر ها کمی بیشتر به خودشون میرسند حتی بیشتر چاق میشن) 
اپیزود دوم زیاد چیز خاصی نبود، شبیه همان کارهایی بود که در ایران هم هست، مهمانی رفتن و بعد به مادر گفتن داریم میریم درس بخونیم و داستان پاک و منزه بودن در ایران و عوض شدن در اینجا با این جمله "من ایران بودم سیگار نمیکشیدم و مشروب نمیخوردم" و برعکس! یک جمع ایرانی دل خوش به گهگاهی دور هم بودن و خاطره مشترک تعریف کردن! بسته به کشور و شهری  که زندگی میکنی این داستان میتواند متفاوت باشد، راستش در شهری که من هستم باید اعتراف کنم از بابت مهمانی رفتن در ایران بیشتر خوش میگذشت و هنوز مهمانی های ایرانی بیشتر خوش میگذرد تا خارجی، ولی خب برخی کشورها هستند که فضای متفاوتی دارند و به دانشجو های ایرانی در مهمانی های غیر ایرانی صد برابر خوش میگذرد مخصوصا اگر داستان قضاوت شدنها نباشد. ولی روایت اپیزود سوم هم نوستالژی ایرانی است. عرق خوردن به سبک ایرانی. - راستش این فقط ایرانی ها هستند که برای هر پیکی که میزنند باید یک ساعت سلامتی بدن  و هی لیوان بهم بزنن، در مهمانی های اینوریها تا جایی که من دیدم فقط یه بار اولش یه سلامتی میگن و تمام! اونم نه همیشه. 
هیچوقت درک نکردم چرا فضای نوستالژیک از ذهن دانشجویان ایرانی بیرون نمیرود و به جای اینکه ساعتها بنشینند و به گذشته فکر کنند و دلتنگ لحظه لحظه کارهایشان در ایران بشوند بروند و قاطی فرهنگ جدید شوند. اصلا یک گارد شدیدی سر این جمله هست، فکر میکنند گفتن این که باید قاطی فرهنگ جدید شد یعنی فراموش کردن و کنار گذاشتن فرهنگ خودت! اما این طور نیست، منظور یاد گرفتن فرهنگ جدیدی است که خواسته و ناخواسته قرار است در آن زندگی کنیم به مدت نا معلوم! یکی از این فرهنگ ها تغییر اداب و عادات غذایی است. که خب در بین دانشجویان شرقی مخصوصا پسرها سخت تغییر میکند. ( گفتم دانشجویان شرقی برای اینکه صد رحمت به ایرانی ها، چینی ها ککه اصلا غذایی غیر از غذاهای خودشون نمیخورند) .
مسئله هوم سیک شدن همگانیه، ربطی به ملیت نداره، ولی یه چیزی رو هم میدونم، دانشجو های خارجی دیگه ای که از کشورهای دیگه میان، بخصوص غربی ها، عاشق تجربه کردن هستند، میخوان در مدتی که در کشور جدید هستند هرچیزی که مربوط به اون جا هست رو یاد بگیرن، میخوان تجربه داشته باشند و ماجراجویی کنند، البته شرایط اونها با ما قطعا خیلی فرق داره، نداشتن دغدغه اقامت مهمترین مسئله است، ولی باز فکر میکنم ما برای تجربه کردن خیلی سخت راه میفتیم. تغییر رو دوست نداریم، میخوایم همه چی عین سابق باشه، تغییرهای بالاجبار رو میپذیریم ولی هرگز رضایت نداریم.  و برای همین حس نوستالژی همیشه با ماست. 
 یه چیز ازاردهنده دیگه این فیلم هم که  البته نشات گرفته از فرهنگ همگانی نسل ماست نشان دادن کتابهای روشنفکرانه بود، نسلی که تراز  ومعیارش همیشه اسم های کت و کلفت بود، اگر بلد بودی یعنی روشنفکر بودی اگر نه یعنی بی سواد، اینطوری می شد که حتی دلت هم نمیخواست میرفتی سراغش، و البته این وسط اونها هم که واقعا اهلش بودند بدنام این بازی میشدند و باید چپ و راست میشنیدند" طرف ژست روشنفکری میگیره" . هر دو راوی فیلم در جای جای اتاقشون پر بود از کتابهای خاص و نویسنده های و شاعر های معروف، هدایت و شاملو، فروغ و سهراب، کتابهای جایزه برده و ... ، هر دو راوی هم عاشق شجریان بودند و با آهنگهاش کلی خاطره داشتند. از اونجایی که سنتی گوش دادن یک مد خاصیه در ایران و نشان از فهم و درک بالاتر موسیقیایی بین ایرانی ها داره در نتیجه همه دانشجوهای ایرانی اصلا از مادر زاده شده عاشق شجریان  و موسیقی سنتی بودند و هیچ کنسرتی از این ها رو در خارج از کشور از دست نمیدن و یک لحظه بدون شجریان نیستند! اصلا هیچ کدومشون تا بحال اهنگهای درپیت پاپ رو گوش نکردند، شهرام شب پره و اندی و لیلا فروهر که خزند و خب هیچ کدوم با ژست روشنفکری جور در نمیاد! من نمیخوام بگم راوی ها واقعا اهل این کتابها نیستند ، یا نداریم دانشجوهای اینطوری اصلا چرا راه دور برم  من خودم روایت سوم رو با تمام وجود حس کردم و وقتی کتابهاش رو نشون میداد شوکه شدم چون دقیقا سه کتابی بودند که برای من خیلی خاص بودند،،اما خیلی خوب می شد که قشر دیگری از دانشجو ها رو هم نشون میداد، دانشجوهایی که دنبال سیاست نیستند، دانشجوهایی که آخر کتابی که خوندن فهیمه رحیمی بود، چه ایرادی دارد فقط یک بعدمان را نشان ندهیم؟ چه ایرادی دارد این همه روشنفکر نباشیم؟! دوست داشتم در این مستند دانشجوهایی رو هم نشون میداد که جواد یساری گوش میدن تو غربت! دوست داشتم اهنگ سوسن خانوم هم پخش میشد و فقط نامجو و کیوسک و ... نبود.
البته قصد فیلم نشان دادن همان نوستالژی بود و تبعید ناخواسته و قطعا برای این قصد مستند خوبی بود و البته جگر سوز! مخصوصا انتهایش که فیلم رو به مادر سینا مسیح آبادی دانشجوی ایرانی دانشگاه تگزاس تقدیم کردند . من میدونستم این دانشجو در تصادف فوت کرده ولی تو این فیلم فهمیدم وقتی برای استقبال مادرش میرفت بعد از دوسال تصادف کرده و این واقعا دردناک بود. 
در هر صورت، ما این ور ابیم، این سوی مرزها، با هزار مشکل از نوع خودش، اما فکر میکنم همه ما خیلی خوب تر از زمانی هستیم که در ایران بودیم!  ولی نمیخواهیم باور کنیم،نمیخواهیم قبول کنیم. حالا من سعی میکنم سر فرصت بیشتر از این سوی مرزها بنویسم. 


 *همین پست در اینجا

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عدم فهم رابطه

تفاوت دیدگاه نسبت به یک رابطه بین زن و مرد را می‌شود بین تفکر شرقی و غربی حس کرد. نه بهتر است بگویم بین تفکر ایرانی -که منشا در دیدگاه اسلامی دارد اما انقدر تاثیرگذار بوده که حتی بی دین ترین ها هم میتوانند همانقدر کوته فکر باشند که افراد خشک مذهب! - و تفکر غربی .
مهمترین تفاوت ،مبحث "استفاده" کردن از شخص است! خیلی ها این را انکار میکنند، اما بارها و بارها وقتی صحبت از یک رابطه- در دیدگاه عمومی جامعه ایرانی- غیر متعارف میشود، بلافاصله اظهار میشود" طرف میخواد استفاده کنه!" یا "کی بدش میاد استفاده کنه؟"
اما در تفکر غربی رابطه زن و مرد از هر نوع، از یک دوستی ساده تا یک رابطه صرفا جنسی، صحبت از استفاده نیست صحبت از رضایت طرفین در برقراری هر نوع ارتباط است! 
بگذارید واضحتر بگویم، در ایران رابطه مرد و زن تا وقتی از لحاظ سن، موقعیت متناسب باشد همه پذیرایند و طبیعی است مگر دراین میان اتفاقی بیفتد که دوباره داستان سازی های استفاده کردن ها شروع میشود. اما وقتی رابطه غیر متعارف می شود، مثلا زن بزرگتر از مرد، یا مرد با تفاوت سنی از یک زن، زن مطلقه با مردی مجرد، مردی متاهل با زنی مجرد یا حتی متاهل، مرد مطلقه با زن مجرد و یا حتی مرد و زنی همسن اما در رده سنی بالا........ داستان سازی ها از همان اول شروع می شود. حتی روشنفکر ترین ها هم اول دنبال سر نخی از استفاده هستند! حتما استفاده ای در کار است وگرنه این نوع رابطه ها معنایی ندارد!
اما اینجا این طور نیست یا حداقل من اینطور ندیدم، اینجا آدمها با رضایت در یک رابطه میروند. اینجا اگر زنی از مردی بزرگتر باشد کسی نمیگوید "زنیکه ترشیده ببین چه جور یه پسر جوون تور کرده؟! " اگر مرد مسن و زن جوانی با هم در یک رابطه باشند کسی نمیگوید "کدوم مردپیری از زن جوون بدش میاد؟ " و یا "دختره که مردرو نمیخواد پولش رو میخواد!" اگر مرد متاهلی با زن متاهلی در یک رابطه باشد صد البته اسمش خیانت است و اینجا هم پسندیده نیست اما حداقل بحث استفاده هم نیست. بحث احساس رضایت طرفین از داشتن چنین رابطه ای است. اینجا داشتن بچه مانع از ادامه زندگی یک زن و یا مرد مطلقه نمیشود، اینجا زن وسیله نیست، اینجا مرد ماشین خرج دهی نیست! 
اینجا رابطه ها معنا دارند، معنایشان لذت بردن از با هم بودن است. رابطه صرفا جنسی نیست، رابطه میتواند دوستانه باشد، میتواند عاطفی باشد، میتواند عاشقانه تر باشد و میتواند صرفا جنسی شود! اما همه معنا دارند. معنایی که هر کس در ذهن خودش دارد و کسی به خودش اجازه قضاوت کردن نمیدهد!
و حالا این روزها که بنا به دلایلی ناچارا خودم را سوژه یک مشت کم خرد سطحی بین کردم، فکر میکنم چقدر سطح تفکر افراد با تمام ادعا پایین است، و کافیست من از یک دوست مرد برای کسی بگویم که داستانهایشان را ردیف کنند! مخصوصا اگر دوست مرد مثل باقی دوستان اینجایم 50 زندگی را رد کرده باشد! انگار موظف شدم بعد از رابطه ام با مردی 50 ساله ، هر مرد 50 ساله دیگری را در زمره دوستانم قرار میدهم به دوستانم توضیح بدم که مثل مستر کامپلیکیت است یا نه؟ و بالا بری و پایین بیایی که عزیزان "هر گردی گردو نیست" به مغز کوچکشان نمیرود که نمیرود و باز سوال های بی ربط!انگار تمام مردهای 50 ساله منتظر بودند من سر راهشان قرار بگیرم تا علاقه مند شوند و قحطی زن برایشان آمده، یا من دلم کاروانسرا است که هر دوستی از راه رسید و گفت سلام من بگویم علیک! 
 اوضاع وقتی بدتر میشود که مخاطبت را نمیشناسند و بی توجه به مقام و منرلت و شخصیت آن فرد به خودشان اجازه میدهند داستان پردازی کنند.. اگر هدیه ای گرفته باشی حتما طرف منظور داشته. اگر صحبت کنید حتما طرف قصد مخ زنی دارد. اگر دیداری داشته باشید و قهوه ای خورده باشید حتما داستان چیز دیگری بوده!
من واقعا متاسفم که ایرانی ها تمام دهنشان برای یک رابطه حول و حوش استفاده و منظور و هدف و ... میگذرد! متاسفم که مفهوم دوستی را نمیفهمند! 

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

کار گروهی

دو روز دیگه میشه یک هفته که من تصمیم داشتم جدی روش زندگیم رو عوض کنم و هنوز تغییری نکردم. دیگه روم نمیشه تو روی دوستم نگاه کنم که با اطمینان به من میگفت " تو میتونی" اصلا نمیدونم چه مرگمه.. 
سه هفته دیگه شب فرهنگها است. دو ماه پیش با یکی دو تا از دوستا جمع شدیم و تصمیم گرفتیم امسال از خودمون حرکتی نشون بدیم چون با اینکه ایرانی ها سومین جمعیت مهاجرین ساکن اینجا هستند اما در شب فرهنگهای سالهای گذشته هیچ غرفه ای نداشتند. طبق معمول ایده و برنامه از من بود و بعد از کسانی که میدونستم در این زمینه میتونن کمک کنن دعوت کردم که بیان. خلاصه با هزار بدبختی تونستیم برای نیسماعت اجرای رقص وقت بگیریم. و حالا فکر کنید هماهنگی این رقصها!
امروز دومین جلسه تمرین بود. من با اینکه رقص بلدم اما به خودم اجازه نمیدم به کسی چیزی یاد بدم چون معلم نیستم اما خب اعتماد به نفس بعضی دوستان بسیار بالاست.
متاسفانه به وضوح میشه عدم آمادگی ما ایرانیها رو برای کار گروهی حتی در اینجا مشاهده کرد. همه میخوان لیدر باشن، کسی نمیخواد فرصت به دیگری بده، همه همه چیز بلدن و ... اصلا درک از وضعیت و شرایط و زمان و مکان ندارند. همه میخوان همه رقصها رو برقصند و من که همه رقصها رو بلدم و پیشنهاد دهنده اش بودم وقتی سیل مشتاقان رو میبینم خودم و میکشم کنار که برای بقیه هم فرصت باشه. اما دریغ از رفتاری مشابه.. 
یه رفتارهایی هم ادم میبینه که به خدا اگر خودم پیشنهاد دهنده نبودم و به عنوان لیدر اسمم تو گروه ثبت نشده بود همین امروز این برنامه رو بی خیال می شدم.

ما ایرانیها هیچوقت نمیتونیم کار گروهی انجام بدیم. هیچوقت..

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

حال و هوای ایرانی در ویکند

امروز قرار بود برم استکهلم تا هم گلدونهای خونه دوست عزیزی که مهمانش بودم و مسافرت بود و خونه اش رو در اختیار من گذاشته بود رو آب بدم هم چند تکه وسایلم رو بیارم و هم سری به دوستان لاهیجانی مقیم استکهلم بزنم. صبح زود بیدار شدم چایی دم کردم (اینجا از وقتی من اومدم صبحها چایی دم میذارم و مونا از این بابت خیلی خوشحاله) بعد یک صبحانه مفصل خوردم، وسایلم رو جمع و جور کردم، خواستم برم که بچه ها گفتن: «میخوای ما برسونیمت چمدونت رو بذار تو ماشین میریم خونه دایی رضا تو هم به کارات برس». برنامه ریزی کردن و قرار شد ناهار برن خونه داییشون و من رو سر راه پیاده کنن اما بعدش گفتن تو هم باید بیای و خوش میگذره و شب هم برمیگردیم. خلاصه اینکه تا اماده بشیم تا بریم خرید تا برسیم استکهلم و تا بریم خونه دوستم وسایلم رو بردارم و همه اینها انقدر طول کشید که من به دیدار دوستان استکهلمیم نایل نشدم اما یکی از بهترین روزهای زندگی در اینجا رو تجربه کردم.. روزی کاملا ایرانی در شهری کاملا سوئدی!

جایی که مهمان بودیم یک خونه ویلایی با حیاطی زیبا و دیدنی بود که یک سمت حیاط درست به شکل دربند بود. یعنی تخت و مخده و باربیکیو و یه حوضچه بی نهایت زیبا... ناهار هم جای شما خالی جوجه کباب و بال و دل و جگر سیخ زدیم و البته یه چیز دیگه هم که اینجا مثل اینکه طرفدار زیاد داره یعنی دم گوساله داشتیم. مثل همیشه که نمیتونم خودم و کنترل کنم سراغ زغال و اتیش و کباب درست کردن نرم اونجا هم خودم و قاطی کردم و جوجه رو من درست کردم که خوب نمره اول رو هم گرفت.. ناهار رو در هوای نیمه سرد خوردیم (اینکه میگم نیمه سرد یعنی میشد تو فضای باز نشست البته من دو تا بلوز پوشیده بودم!)
بعد از ناهار قلیون دو سیبمون هم به راه افتاد. چای و کیک شکلاتی و دوسیب.. چه شود!!!
بعد هم همه با هم نشستیم فیلم جدید انجلینا جولی رو دیدیم فیلمی مزخرف اما پر از هیجان!
همه اینها شد ساعت 11 شب(ناهار رو ساعت 6:30 خوردیم) و انقدر به من خوش گذشت در جمع با صفای این خانواده که احساس میکردم تو جمع خانوادگی خودم هستم. 
این وسط نفیسه هم زنگ زد و عیش من رو دو برابر کرد. 

و اما در مسیر رفت و برگشت من در تهران سیر میکردم. اولا تو مسیر تونلی بود که دو برابر تونل توحید طول داشت(حالا قالیباف بره بنازه به پروژه شون که از بس دود توش جمع میشه که ادم سرگیجه میگیره توش! اما اینجا خبری از دود نبود) بعد باز تو مسیر یه جایی بود که من و یاد مسیر رسالت بعد از پل سید خندان میانداخت فقط فکر کنید روی پل سید خندان هستید همه چی اطراف شبیه همینجاست اما به جای خیابان شریعتی زیر پل یه بندر زیبا وجود داره!
با اینکه اینجا بیشتر مواقع هوا ابریه اما نمیدونم چطور شبها هم ماه دیده میشه هم ستاره(البته ماه و فقط شب چهارده و پونزده دیدم که خیلی هم به من نزدیک بود! ) اما امشب اسمون از بس پر ستاره بود که نگو... شبیه شبهای کویر که ندیدم اما تعریفش رو زیاد شنیدم!

امروز به نفیسه هم گفتم به شما هم میگم: اینجا هیچی نداشته باشه یه چیزی داره که بادنیا عوضش نمیکنم.. آرامش و زندگی بدون استرس! این یعنی بزرگترین نعمت که ما تو ایران ازش محرومیم.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

روز دوم دانشگاه


روز دوم روز آشنایی با کتابخونه دانشگاه و کار با کامپیوتر های دانشگاه و کپی و پرینترش بود عصر هم من رفتم استکهلم که لباسهامو بیارم چون هوا سرد شده بود و من لباس های گرمم همه استکهلم بود. و بقیه هم کثیف بود و منتظر بودیم نوبت لباسشوییمون برسه.شب بچه ها بازم نیشن رفتن البته من نرفتم! اهان تا یادم نرفته بگم که در این روز باز یک اتفاق عجیب افتاد و اون این بود که داشتیم از لوفلت(یه چیزی تو مایه سالن کنفرانس) میومدیم بیرون و با یورا(همکلاسی بلاروسی) در حال حرف زدن از بلاروس و ایران بودیم که یهو من با دهانی باز روبرومو نگاه کردم. باورم نمیشد.. یکی از بچه های دانشگاه ایران. رفتم جلو و تا سلام کردم اون هم با شوک فراوان نگام کرد و گفت اینجا؟! گفتم : اره. واقعا شوک اور بود. خیلی خوشحال شدم میدیمش چون سالها بود ندیده بودم و البته شبیه امیر پسرخالم هم بود یه جورایی(البته پسرخاله من خوشگلترینه) و اینجا بود که فهمیدم: دنیا برای من خیلی خیلی خیلی کوچیکه…
جمعه تا ظهر برامون از شهر و جاهای دیدنیش گفتن و بعد نوبت معارفه رسمی استیودنت یونیون شد. ناهار مهمان خود استیودنت یونیون بودیم. چی؟ سوسیس اب پز با پوره.. من که حالم بد شد چون بی مزه بود. بعدش اعضای یونیون خودشون رو معرفی کردن و مسئول هر بخش(تحصیلی،ورزشی، تفریحی و…) به توضیح کوچیکی برامون داد که در قسمت تفریحی که بیشترین توضیح بود گفتن ما اینجا شامها متعددی برگزار میکنیم که شماباید حتما برای شرکت در اونها از قبل ثبت نام کنید و حتما باید لباس شب بپوشید و بهمون نشون دادن که چه لباسهایی باید بپوشیم البته 60 کرون هم فکر کنم باید پرداخت کنیم. چهارشنبه ها پاب بازه و باقی روزها میتونیم از مایکرو فر و باقی وسایل استفاده کنیم . 
بعد از ناهار و سخنرانی ما ایرانیها که با هم طبق معمول یه جا نشسته بودیم رفتیم. من که رفتم خرید کردم و شب اومدم اماده بشم برم برای مهمونی یونیون، با یه ساعت تاخیر رسیدم و دیدم به به دوستان همه ابجو به دست نشستن و طبق معمول دارن حرف میزنن. من که ابجو دوست نداشتم و اون یکی دوبار قبل هم به زور خوره بودم چیز دیگه ای سفارش دادم به توصیه همکلاسی که خب پول حروم کردم چون این سوئدی ها که نمیدونن ایرانیها انتی الکلن! و 100 درصد هم بهشون الکل بدن هیچی نیست(اخه کی در دنیا به جز ایرانیها الکل طبی رو میخوره؟!) در نتیجه ناچار شدیم 60 کرون دیگه پیاده بشیم و یه چیز دوست داشتنی دیگر بگیریم. خلاصه تمام اون شب با امیلی که خیلی دلش میخواد در مورد ایران و ایرانیها بدونه در حرف زدن بودیم و الحق هم بر خلاف شنیده هامون از آلمانیها هم امیلی هم اشتفان(یه المانی دیگه) بچه های خون گرم و مهربونین و همش دوست دارن با بقیه قاطی بشن. اینجا به معنای واقعی بین المللیه و همه میان که چیز جدید یاد بگیرن. اکثر بچه ها دانشجوهای مبادله ای هستن که میان تا یه چیزی یاد بگیرن با ادمهای مختلف فرهنگهای مختلف آشنا بشن و ….
اون شب تا ساعت 11:30 در دانشگاه و بارش بودیم و بعد همه با هم اومدیم سمت خونه. دو سه تا اسپانیایی داریم که یعنی دیوانن! اینها از ساعتی که وارد میشن مستن تا ساعتی که دارن میرن. از بس سر حال و شاد و خوش گذرونن که نگو.حلاصه با کارهاشون ادم رو روده بر میکنن.. مثلا اون شب ساعت 11:3 وسط دانشگاه داشتن میرقصیدن..و بعد تو اتوبوس ادامه دادن تا وقتی که پیاده شدن. این رو گفتم که بگم یک نفر تو اتوبوس تذکر هم نداد.
ساعت 12 به مرکز شهر رسیدیم و هر کی پیاده شد تا مسیر خونش رو بره. اتوبوس به سمت خونه رو سوار شدم و اینجا تفاوتها مشخص میشه. 12 شب در ایران بدون ماشین شخصی نمیتونی بری بیرون. اما اینجا تو اتوبوس نشسته بودم و میرفتم سمت خونه. تازه یه قسمت پیاده روی هم داشتم. نه ترسی نه احساس نا امنی . اون شب تا صبح با رضا ومونا بیدار بودیم و اهنگ گوش میدادیم و حرف میزدیم و …
شنبه تا ظهر خواب بودم. بعدش اتاقم رو درست کردمو وسایلم رو جابجا کردم تا شب.
یکشنبه هم که الان باشه صبح ساعت 9 بیدار شدم ظرفها رو شستم. (البته مونا دعوام کرد-دوستانه و گفت بذار تو ماشین ظرفشویی نمیخواد ظرفاتو خودت بشوری) بعد صبحانه اماده کردم مفصل!بعد رفتم تو هوای خیلی خیلی خوب اینجا پیاده روی کردم و یه کم با محیطی که زندگی میکنم آشنا شدم و راههای رفت وامد رو کشف کردم.