‏نمایش پست‌ها با برچسب تجربه‌های زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تجربه‌های زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

عید ۱۳۹۷

برای اولین بار در عمرم و برای اولین بار در سوئد، سبزی تازه خریدم، پاک کردم، شستم، ساطوری کردم تا سبزی پلو شب عید درست کنم. 
دستهایم بوی سبزی می‌دهد، دستهایم بوی دستهای شهربانو خانوم*  را می‌دهد. خانه، بوی خانه مامان و بابا را گرفته. خانه در سرما و برف و باد زمستان سوئد دارد تلاش می‌کند هوای ایران را داشته باشد. 

*شهربانو خانوم کمک خانه ما بود. کسی که من  بیشترین ساعات زندگی ام را تا نوجوانی‌ با  او گذراندم. زنی که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما بینشش از هزاران باسواد بیشتر بود. جایگاهش با مادربزرگم یکی بوده و یادش بی اغراق همیشه با من است.

۱۳۹۶ اسفند ۲۱, دوشنبه

دوسالگی دلداده‌گی

بعد از ساعتها گفتگو حول و حوش موضوعات مختلف، از باور به وجود  یا عدم وجود خدا گرفته، تا چه چیز آزارجنسی محسوب می‌شود، از بحث دانشگاهی تا بحث چطور در جامعه میزبان وارد شویم و ... موقع خداحافظی ناگهان بوسه ای بر روی لبانم گذاشت و یک خداحافظ گفت و به سرعت رفت. من سر چهارراه با لبخندی از شوق، لبانم را محکم به هم میماسیدم تا باورم بشود بوسه واقعی بود. لبخند زنان سوار اتوبوس شدم. تا رسیدم خانه پیامی بلند بالا دریافت کردم. نوشته بود کارش زشت بوده و عذرخواهی کرده. نوشته بود می‌فهمد که نخواهم دیگر ببینمش. کلماتش را می‌خواندم و بلند بلند برای خودم می‌خندیدم*. برایش خیلی کوتاه نوشتم اینطور که فکر میکنی نیست. نوشت یعنی میتونم باز ببینمت نوشتم با کمال میل. و اینطور قصه عشق ما آغاز و امروز دوساله شد. هنوز یادآوری این خاطره همان لبخند را برلبم می‌نشاند. 
دوسال گذشته و من به جرات هر روز عاشق‌تر شدم. دوسال عاشقانه دوست داشتم و دوست داشته شدم. بدون بده بستان، بی نیاز به ترفند و نقش بازی کردن، بی نیاز به اینکه فقط باشم برای شکم و زیر شکم مرد! بی نیاز از زنانگی افراطی و سطحی، بی نیاز از تغییر رفتار و گفتار و اندام و صورتم برای نگه داشتن همسر. بی نیاز از گذشتن از خودم و علایقم. رابطه ما در عین یک رابطه عاشقانه و شریک زندگی کاملا استقلال فردی را در خودش دارد. 
دوسال که هر روزش احساس امنیت دارم. امنیت از بودن مردی کنارم که برای پیشرفتم از هیچ حمایتی دریغ نمی‌کند. دوسال ما خندیدیم، بغض کردیم، دعوا کردیم، خل بازی های مخصوص خودمان را درآوردیم، دلخور شدیم، عذرخواهی کردیم، بخشیدیم، به هم کمک فکری کردیم، پشت هم ایستادیم، دلبری کردیم و در یک کلام زندگی را با هم ساختیم. 
این روزها بیش از هر زمان دیگری بودنش نعمتی است برایم. روزهایی که نهایت تصمیم گرفتم از کاری که دیگر جای پیشرفت نداشت بیایم بیرون و برای مدتی استراحت کنم تا بتوانم یک مسیر درست برای زندگی انتخاب کنم. بدون حمایت او چنین تصمیمی عملی نبود. 

* اینکه من از این کار او ناراحت نشده بودم و خوشحال هم شده بودم دلیل بر این نیست که چنین رفتاری برای همه خوشایند باشد. اولا ما قبل از این بوسه چند بار همدیگر را دیده بودیم و صحبت کرده بودیم. در طی صحبتها به نوعی تمایلم به دیدار بیشتر را نشان داده بودم و مشخص بود چقدر از همصحبتی با او لذت میبرم. یعنی به قول سوئدی ها شیمی ما بهم می‌خورد. تجربه مشابه برعکسی دارم که بعد از یک بار همصحبتی با یک آقایی موقع خداحافظی سعی کرد مرا ببوسد و من پسش زدم. البته او بهش برخورد. اما مسئله این است که ادم هر همصبحتی را دلیلی بر مجوز بوسیدن نداند. اگر در موقعیت مشابهی قرار گرفتید و شک دارید بهتراست پیش از بوسیدن بپرسید.

۱۳۹۴ آبان ۳, یکشنبه

مشاغل خدماتی پست نیستند

 من از طبقه اجتماعي بالا و طبقه اقتصادي متوسطم! خانواده مادري ام مالك بودند در كنار مشاغل دولتي . مثلا پدرمادر مادرم حاكم لاهيجان بود ، و پدر پدرش مجتهد، قاضي و دوره اي سناتور. پدر مادرم دبير بود و مادر مادرم اولين مدير عامل زن سازمان شيرو خورشيد و مدير دبيرستان دخترانه پراعتبار و پرافتخار بزرگمهر در لاهيجان. خانواده مادري مادري ام از محصص ها بودند كه لقب مستوفي هم دارند( باقي محصص ها فقط محصص هستند) خانواده پدري مادرم هم از معصومي ها و روحانيون به نام و ملاك هاي اشكورات در سالهاي دور! 
مادرم هم با اينكه مديريت خوانده، اما بدلايل پاكسازي اوايل انقلاب در نهايت دبير دبيرستانهاي لاهيجان بود. 
از خانواده مادري در بيايم به خانواده پدري ام برسم كه پدر پدرم تاجر بود و مادر پدرم دختر تاجر و زمين دار. پدرم هم پزشك سرشناس شهر و استان. 
من با چنين پيشينه خانوادگی كه هنوز گهگاهی ريشه هايش مي‌زند بالا و كمي باد به غبغب مياندازم از اصالت خانواده ام ، اما هميشه در همان خانواده ياد گرفتم حتي المقدور به جايگاه اجتماعي ديگران احترام بگذارم. شايد نسل قديمي تر خانواده در عين احترام اما آن تفاوت طبقاتي را به بطن خودش راه نمياد، اما حداقل تحقير در خانواده ما نسبت به خانواده هاي مشابه بسيار كمتر بود. 
خانمي كه كمك دست مادرم در خانه بود بايد "شهربانو خانوم" صدا ميشد. ما بچه ها اجازه نداشتيم "خانوم" را جا بيندازيم. ما اجازه نداشتيم با شهربانو خانوم دوست داشتني ، بد صحبت كنيم. شهربانو خانوم همان اندازه اجازه داشت به ما امر و نهي كند كه مادر و پدر! 
شهربانو خانوم و بعد از فوتش خانمي ديگر هميشه با ما سر يك ميز ناهار ميخوردند. در مجالس عروسيمان شركت داشتند، در ميدان رقص ميامدند و ما ذوق ميكرديم وقتي قرار بود يك رقص را تنها آنها اجرا كنند و ميدان دار باشند. ياد ندارم هرگز به آنها توهين يا خشونت بدني از سوي مادر و پدر صورت گرفته باشد. 
اينها كه ميگويم به جرات در باقي خانواده هاي همسطح ما وجود نداشت. براي آنها اين افراد "كلفت و نوكر" بودند و بس! بارها شاهد كتك خوردن آنها از دست صاحبخانه بودم.

من با همين روحيه بزرگ شدم، به اصالت خانوادگي متاسفانه هنوز باور دارم ولي مدام در حال تعديل هستم و پيشرفت هم كردم. چه بسيار افراد با اصالت نا نجيب ديدم و چه بسيار افراد به اصطلاح بي اصالت نجيب. 
خوشبختانه، با تمام وجود ميگويم خوشبختانه، ثروت اندوزي كار خانواده ام نبود و ما با تمام پشتوانه اجتماعي بالا "خوشبختانه" پولدار محسوب نشديم و نميشويم. ما خوب زندگي كرديم، فقير نبوديم اما قانع بار آمديم. جوانتر بودم با پدرم كه رگه هاي سوسياليستي فرانسوي در ناسيوناليستي اش داشت بحث ميكردم كه همه هم دوره اي هايش ده تا خانه دارند و هر بچه يك ماشين و ما فقط يك خانه و يك ماشين معمولي. و او ميخنديد و ميگفت: من برايم همين يكي كافيست به بيشتر نيازي نداريم. "تو جامعه پر از نو كيسه و چشم هم چشمي براي دختر جواني مثل من سخت بود فهميدن حرف پدر. برای یکی دوسالی ماشینمان پراید شده بود و من شرمنده بودم. خيلي ها مسخره ميكردند كه "بابات دكتره يه پرايد داريد؟" 


قصه طولاني شد، خواستم دقيقا پيشينه را بگويم تا برسم به اينجا. 
اين دختر كوچك اين خانواده راهي اروپاي شمالي شد. وسطهاي تحصيل با تحريم، تمام سرمايه اي كه پدر و مادربراي تحصيل جمع كرده بودند ته كشيد. آنها در تلاش براي تهيه هزينه هاي گزاف زندگي راحت دانشجويي من بودند و من خجالت زده از نيازمندي ام در٣٠ سالگي. 
دنبال كار رفتم، اول تبليغ پخش كردم. حتي پول خريد هفتگي خانه هم در نميامد. بعد دو روز در ماه بچه نگه داشتم، حداقل پول اتوبوس ماهانه ام در ميامد. بعد كار پيدا كردم. كمك به سالمندان در منزل! اول هفته اي سه ساعت اما كم كم زياد شد. 
من آشپزي كردم، نظافت كردم، پوشك عوض كردم، استفراغ جمع كردم، شبي يكي از خدمات گيرنده ها كه معمولا سن بالايي دارند زنگ زد كه بي احتيار شده و از توالت تا اتاق مدفوع هست. من ناچار رفتم و ساعت ١٠ شب شروع كردم به تميز كردن او، لباسهايش و خانه اش. 

من هنوز شغلم دستياري سالمند هست، حقوق كمي دارم اما به روش پدر و مادرم زندگي خوب دارم. هرچه در ميارم خرج ميكنم.خيلي خوب خرج ميكنم، سفر ميروم، رستورانهاي خوب ميروم، لباس خوب ميپوشم، اما خانه و ماشين ندارم!  

من كارم را دوست دارم، گاهي خسته ميشم، گاهي فكر ميكنم جاي من اينجا نيست و بايد كار بهتري داشته باشم، اما من كارم را دوست دارم. ميدانم كار دائمي ام نخواهد بود اما هميشه فكر ميكنم روزي دستم رسيد بايد براي آنها كه اين شغل دائمي شان هست كاري بكنم. براي حقوق و مزاياي بهتر. خوشبختانه فرهنگ سوئدي ها بالاست و مشاغلي از اين دست هرگز از نظر اجتماعي تحقير نميشوند و بين من يك پزشك فرقي نيست. 
همه اينها را گفتم كه بخش انتهايي شعار به نظر نيايد. باور دارم وقتي تجربه شخصي كسي خوانده ميشود پيام اخلاقي بهتر در ذهن مينشيند.

 مشاغل خدماتي پست نيستند، بي اعتبار نيستند، آدمهايي كه كار خدماتي ميكنند بي عرضه، بي استعداد، بيسواد نيستند. 
همه مشاغل ارزش و اعتبار خود را دارند. تحصيلات شايد امتياز باشد اما امتيازي جهت برتر بودن فرد نيست. چه بسيار دكتر و استاد دانشگاه كه ذره اي بينش يك كارگر ساختماني و انسانيت و شرفش را ندارند. 
تحصيلات، سواد داشتن و مطالعه ارزش دارد. اما شغل انسانها ملاك درستي براي ارزش گذاري نيست. 

خوشحالم كه در ايران نيستم كه هرروز نگاه ترحم انگيز ملت را ببينم كه بگويند: بيچاره فوق ليسانس مملكت مجبوره خونه مردم كار كنه! 
خوشحالم در سوئد هستم كه بي ترحم، با لبخند و افتخار ميگن : آفرين كه توان كار كردن داري و مستقل هستي. حتما يك روز كار متناسب با خودت پيدا ميكني.  


كاش جامعه مدرك گراي پرستيژ پرور به جاي حفظ كردن " كار عار نيست"، "نابرده رنج گنج ميسر نميشود، مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد" ،"برو كار كن مگو چيست كار، كه سرمايه زندگانيست كار" بهشان عمل ميكردند. 
ياد بگيريم به افراد با هر شغل و مرتبه اي احترام بگذاريم و ارج نهيم.

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

جور دیگر باید دید

امروز بی وقفه، بدون حتی لحظه‌ای استراحت، کار کردم. ساعت ده دقیقه به هشتِ شب هم کلاس شنا داشتم. استخری که اموزش بزرگسالان دارد در قسمت جنوبی شهر که معروف به محله #عرب‌نشینها و #مهاجرها ست واقع شده. از روزی که وارد این شهر شدم از ایرانی‌ها شنیده بودم "اَه اَه این عرب‌ها تو استخر فقط دارن نگاهت می‌کنند" یا " خیلی استخر کثیفیه بس که این مهاجرها همش اونجان". البته فضای محله یک جورهایی متفاوت است و من به شخصه خیلی خوشم نمیاد، چون هم خیلی از آخر هفته ها ماشین اتش میزنند و هم عده ای رفتارهای پرخاشگر دارند اما خب به آن شدت و حدتی که می‌شنیدم نبود. به هر حال تقریبا برای استخررفتن در آن محله نگران بودم. جلسه اول از قضا در قسمت شنا همه سوئدی بودند، در قسمت آموزش همه مهاجر و اکثرا عرب یا کرد. بیشتر زن و دو تا مرد یکی هم سن و سال خودم و دیگری میانسال. تا امروز این بنده خداها حتی به ما زنان سلام هم نگفتند چه برسد که حس کنی دارند بد نگاه می‌کنند. البته من طبق تجربه هایی که دارم شخصا بهشان نگاه نمی‌کنم که رو هم ندم ولی امروز، همینطور وسط دست و پا زدن و زیر آب رفتن و بالا آمدن، مدام به این فکر می‌کردم که چرا پیش‌داوری داریم و چرا شاخ و برگ می‌دهیم؟ مثلا وقتی از اتوبوس پیاده شدم هوا تاریک بود و مسیر را باید تنها میرفتم. فروشگاهها تعطیل بود و تقریبا هر چند قدم دو سه تا مرد عرب وایساده بودند و داشتند با هم حرف می‌زدند. کلا در آن منطقه شما به ندرت زبانی غیر عربی می‌شنوید. بی هوا واسه خودم می‌رفتم و میدیدم فرقی بین این منطقه و منطقه خونه من حداقل در این چند باری که این وقت شب آمدم وجود ندارد. فقط صدا زیادتر و عربی صحبت می‌شود. وارد استخر شدم، آن آقای میانسال تنها بود چون حتی مربی مردمان هم نیامده بود. یعنی کلا یه مرد بود و شش تا زن. خودش رفته بود یک گوشه برای خودش دست و پا میزد. و سه بار هم بنده خوردم بهش و با یه عذر خواهی راهمو گرفتم. بعد هی فکر کردم این بنده خدا حتی نگاه هم نمیندازه به ما. چرا از این آدمها کسی نمیگه؟ وقتی هم تو رختکن بودم به این فکر کردم که تو این چند هفته من هیچ کثیفی ندیدم با اینکه ساعت آخر هم میریم. فقط یک بار توالت کلی خیس شده بود. دلیل آن هم این بود که قبل ما بچه ها اموزش دارند و توالت میرند و هرچی آب هست با خودشان می‌برند و میاورند.

به هر حال در عین اینکه اون منطقه با منطقه سوئدی نشین فرق دارد و خودم هم میدونم خیلی از رفتارهای مهاجرها بالخصوص عربها و کردهای این کشور غیر قابل تحمل است و هزار و یک چیز دیگر ، اما در این یک مورد میتونم بگم ما ایرانی ها اگزجره هم می‌کنیم!خداییش من بین این استخر و استخر مرکزی شهر که پر سوئدیست فرقی ندیدم. 

۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

آلزایمر


یکی از مشتریان، پیرزن هشتاد و سه ساله ای هست که از سپتامبر اول با پاسهای بیست دقیقه ای کار رو پیشش شروع کردم و حالا عمده ساعت ها دست منه. آلزایمر شدید داره و البته تنها زندگی میکنه. روزی۴-۵ بار بهش سر میزنیم. کار با آلزایمری ها شرایط خاص خودش رو داره، هرکدوم یک ادا و اصولی دارن.این یکی نمیشد تا مدتها بهش نزدیک شد، میترسه و چون تمام عمرش تنها زندگی کرده کلا نمیتونه راحت ارتباط برقرار کنه. به هر حال بعد از ۹ ماه هر روز کار کردن، دیگه این مسئله حل شده. اما چیزی که من رو اذیت میکنه وقتی هست که ساعتهاش رو قاطی میکنه، یا وقتی که بهانه گیر میشه. مثلا شلواری که هر روز میپوشه رو یه مرتبه میگه تنگه و دیگه نمیتونی هیچ جوری تنش کنی
دیروز از اون روزها بود که بغضم گرفته بود و دلم براش سوخته بود. هر روز باید لباس زیر تمیز براش بذاریم که بپوشه- خودش لباسهاشو میپوشه و کارهاش رو میکنه- ولی دو روز شده بود که وقتی رفتم بیدار شده بود و لباس پوشیده. اگر لباس زیرش رو عوض نکرده باشه عفونت میگیره و عفونت باعث میشه که رفتارهای عجیب غریب از خودش نشون بده. در نتیجه باید با یک راهی وادارش میکردم به دراوردن لباسش. اما مشکل این بود که در ذهنش وقتی لباس در میاره یعنی شب هست و وقته خواب. به هر حال بعد از تعویض لباس زیر نمیتونستم حالیش کنم که باید لباس رو بپوشه و الان وقت صبحانه است نه شام. بعد خودش متوجه میشه که یه جای کار از سمت اون مشکله و دچار ناراحتی میشه. و همش میگه: «نمیفهمم! نمیدونم! خیلی عجیبه!» بعد هم اشک تو چشماش جمع میشه چون فکر میکنه با این نفهمیدن و ندونستن باعث آزار کسی میشه یا مثلا وقت من رو داره میگیره و ... ! 
از یه ور هم وقتی بهش کاری رو میگی بکنه مثل اینکه لباس بپوش یا لباس در بیار دیگه یهو میبینی شده عین یه بچه دو ساله که نمیدونه باید چی کار کنه! مثلا شلوار رو میدی دستش میگه: این رو باید بپوشم؟ میگم آره، بعد میپرسه چطوری؟! - حالا هر روز خودش میپوشه و خوب هم میدونه چطوری- یا مثلا میاد میپرسه آیا باید برم توالت؟ آیا باید دستم رو بشورم؟ 
اون موقع که اینطور میشه، ساعت ها رو قاطی میکنه و شبیه بچه میشه دلم میگیره، یه زنی که تا سه سال پیش مستقل بوده، میرفته میامده، اهل کارهای داوطلبانه بوده، چند تا زبان بلد بوده و ....حالا اینطور شبیه بچه هاست