‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۳۰, جمعه

همه چی آرومه من چقدر دلتنگم

جشن‌های ایرانی اینجا بهانه‌ای است برای دور هم جمع شدن با دوستان. دوستانی که کم‌کم سالهای رفاقتشان با سالهای رفاقت‌های ایران برابری می‌کند. دوستانی که دوست داشتنی‌اند، مهربانند و در عین متفاوت بودن نکات مشترک بسیاری با هم داریم. هربار مهمان دارم، آن هم از نوع دوستان ایرانی، سرحال هستم. ازصبح، آهنگ ایرانی می‌گذارم و دلم می‌خواهد مهمانی به نحو احسنت برگزارشود. 
اما در کنار همه این شادی‌ها، ناگهان غمی سنگین روی دلم چنگ می‌اندازد. گوشه‌ای می‌نشینم و بغضم می‌ترکد. معمولا این حالت وقتی پیش می‌آید که آهنگی قدیمی، آهنگی که ازش با آدمهای خاصی خاطره دارم، در حال پخش است. امروز نوبت آهنگ «همه چی آرومه» بود که باعث شد بنشینم و گریه کنم. آهنگی که من را برد به جواهرده و رفقای شفیقم و آن رفاقت مثال زدنی. دوستانی که حالا سالی یک بار پیام صوتی برای هم می‌گذاریم. دوستانی که نمی‌دانم اگر همدیگر را ببینیم چه حرف مشترکی داریم؟ 
اصلا نمی‌دانم آنقدری که من به دوستان قدیمی‌ام فکر می‌کنم و خاطره مرور می‌کنم، آنها هم این کار را می‌کنند؟ به من فکر می‌کنند؟ خاطرات را به یاد می‌آورند و دلتنگی راه نفسشان را می‌گیرد؟ گریه هم می‌کنند؟
اصلا نمی‌دانم منی که حالا بغض می‌کنم اگر ببینمشان واقعا همان حس‌های سابق و خاطرات و رفتارها را تجربه خواهیم کرد؟ بعید می‌دانم، اما دل است دیگر، می‌گیرد، می‌ترکد. این داستان همیشگی روزهایی است که مهمان دارم. شادی در غم، غم در شادی😔

۱۳۹۴ شهریور ۷, شنبه

تكه قلب جا مانده در استانبول

سفر به خوبي گذشت و به خوبي تمام شد. مثل همه با هم بودن ها و سفرهاي كوتاهي كه قبلا با هم داشتيم، اين سفر و همسفرهايش بي نظير بودند. انقدر كه دلم ميخواد تمام سفرهايم را منتظر بمانم با آنها بروم! 
به خوبي تقسيم وظايف شده بود ليدينگ، ايتينگ و شاپينگ! هر كدام مسئول يك بخش بوديم؛) 
در اين سفر تجربه هاي بينظيري داشتيم كه چند موردش را اين روزها نوشتم. و باقي را به مرور خواهم نوشت! 
مسئوليت عمده سفر با نفيسه نازنينم بود. از پيدا كردن هتل، تا مراقب ما دو نوزده بهمني سر به هوا بودن تا آرام كردن من استرسي. نفيسه خيلي زحمت كشيد و واقعا بخاطر قبول مسئوليتهاي زياد ازش ممنونم. 
عباس هم كه با شيرين زباني ها، شوخي ها، و خريد كردنهايش و البته همراهي بي نه و نو، لحظات شيريني را برايمان ساخت. و خودم هم كه متخصص شكم، خداروشكر دوستان راضي از انتخابها بودند:) 

و اما، در فيلم خداحافظي از ايران نفيسه برايم پيام گذاشته بود كه مرمر با رفتنش يك تكه از قلبم را ميبرد! 
و حالامن بعد از جدايي از بچه ها حس مشابه دارم. يك قسمت از قلبم در استانبول و خاطرات شيرينش جا ماند تا وقتي ديگر استانبول يا جايي ديگر! 

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

عدم فهم رابطه

تفاوت دیدگاه نسبت به یک رابطه بین زن و مرد را می‌شود بین تفکر شرقی و غربی حس کرد. نه بهتر است بگویم بین تفکر ایرانی -که منشا در دیدگاه اسلامی دارد اما انقدر تاثیرگذار بوده که حتی بی دین ترین ها هم میتوانند همانقدر کوته فکر باشند که افراد خشک مذهب! - و تفکر غربی .
مهمترین تفاوت ،مبحث "استفاده" کردن از شخص است! خیلی ها این را انکار میکنند، اما بارها و بارها وقتی صحبت از یک رابطه- در دیدگاه عمومی جامعه ایرانی- غیر متعارف میشود، بلافاصله اظهار میشود" طرف میخواد استفاده کنه!" یا "کی بدش میاد استفاده کنه؟"
اما در تفکر غربی رابطه زن و مرد از هر نوع، از یک دوستی ساده تا یک رابطه صرفا جنسی، صحبت از استفاده نیست صحبت از رضایت طرفین در برقراری هر نوع ارتباط است! 
بگذارید واضحتر بگویم، در ایران رابطه مرد و زن تا وقتی از لحاظ سن، موقعیت متناسب باشد همه پذیرایند و طبیعی است مگر دراین میان اتفاقی بیفتد که دوباره داستان سازی های استفاده کردن ها شروع میشود. اما وقتی رابطه غیر متعارف می شود، مثلا زن بزرگتر از مرد، یا مرد با تفاوت سنی از یک زن، زن مطلقه با مردی مجرد، مردی متاهل با زنی مجرد یا حتی متاهل، مرد مطلقه با زن مجرد و یا حتی مرد و زنی همسن اما در رده سنی بالا........ داستان سازی ها از همان اول شروع می شود. حتی روشنفکر ترین ها هم اول دنبال سر نخی از استفاده هستند! حتما استفاده ای در کار است وگرنه این نوع رابطه ها معنایی ندارد!
اما اینجا این طور نیست یا حداقل من اینطور ندیدم، اینجا آدمها با رضایت در یک رابطه میروند. اینجا اگر زنی از مردی بزرگتر باشد کسی نمیگوید "زنیکه ترشیده ببین چه جور یه پسر جوون تور کرده؟! " اگر مرد مسن و زن جوانی با هم در یک رابطه باشند کسی نمیگوید "کدوم مردپیری از زن جوون بدش میاد؟ " و یا "دختره که مردرو نمیخواد پولش رو میخواد!" اگر مرد متاهلی با زن متاهلی در یک رابطه باشد صد البته اسمش خیانت است و اینجا هم پسندیده نیست اما حداقل بحث استفاده هم نیست. بحث احساس رضایت طرفین از داشتن چنین رابطه ای است. اینجا داشتن بچه مانع از ادامه زندگی یک زن و یا مرد مطلقه نمیشود، اینجا زن وسیله نیست، اینجا مرد ماشین خرج دهی نیست! 
اینجا رابطه ها معنا دارند، معنایشان لذت بردن از با هم بودن است. رابطه صرفا جنسی نیست، رابطه میتواند دوستانه باشد، میتواند عاطفی باشد، میتواند عاشقانه تر باشد و میتواند صرفا جنسی شود! اما همه معنا دارند. معنایی که هر کس در ذهن خودش دارد و کسی به خودش اجازه قضاوت کردن نمیدهد!
و حالا این روزها که بنا به دلایلی ناچارا خودم را سوژه یک مشت کم خرد سطحی بین کردم، فکر میکنم چقدر سطح تفکر افراد با تمام ادعا پایین است، و کافیست من از یک دوست مرد برای کسی بگویم که داستانهایشان را ردیف کنند! مخصوصا اگر دوست مرد مثل باقی دوستان اینجایم 50 زندگی را رد کرده باشد! انگار موظف شدم بعد از رابطه ام با مردی 50 ساله ، هر مرد 50 ساله دیگری را در زمره دوستانم قرار میدهم به دوستانم توضیح بدم که مثل مستر کامپلیکیت است یا نه؟ و بالا بری و پایین بیایی که عزیزان "هر گردی گردو نیست" به مغز کوچکشان نمیرود که نمیرود و باز سوال های بی ربط!انگار تمام مردهای 50 ساله منتظر بودند من سر راهشان قرار بگیرم تا علاقه مند شوند و قحطی زن برایشان آمده، یا من دلم کاروانسرا است که هر دوستی از راه رسید و گفت سلام من بگویم علیک! 
 اوضاع وقتی بدتر میشود که مخاطبت را نمیشناسند و بی توجه به مقام و منرلت و شخصیت آن فرد به خودشان اجازه میدهند داستان پردازی کنند.. اگر هدیه ای گرفته باشی حتما طرف منظور داشته. اگر صحبت کنید حتما طرف قصد مخ زنی دارد. اگر دیداری داشته باشید و قهوه ای خورده باشید حتما داستان چیز دیگری بوده!
من واقعا متاسفم که ایرانی ها تمام دهنشان برای یک رابطه حول و حوش استفاده و منظور و هدف و ... میگذرد! متاسفم که مفهوم دوستی را نمیفهمند! 

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

وطن آدمی کجاست؟


سال گذشته درست همین لحظه که مینویسم، وارد فرودگاه شدم که دو ساعت بعد هم پرواز کنم به سوی سرنوشت جدید... امروز حس و حال خاصی داشتم هم دلتنگ هم شاد..
یکسال اول گذشت با تمام سختیها و آسونیهاش. خیلی طبق انتظار از خودم پیش نرفت برای همین در گوشی بهتون میگم تصیمیم گرفتم این بار جدی باشم. و فردا که میشه اولین سال ورود به این سرزمین ، سرزمین امن و آرامش ، حس کنم روز اوله و دوباره باید از صفر شروع کنم با این تفاوت که خیلی از سختیها رو پشت سر گذاشتم. حالا چرا برای شما مینویسم و نمیذارم تو دلم بمونه میشه همون خاصیت برون ریزی من!

 امروز با دوست جدیدی که اینجا باهاش آشنا شدم و چند هفته ای هست همراه هم میشیم برای گپی و گفتی خواستم که بیاد و در کنار قهوه ای که میخوریم کمی راهنماییم کنه. این دوست من مصداق بارز" کم گوی و گزیده گوی چون در" هست. گوش بسیار با حوصله ایست و وراجی های من رو خوب تخمل میکنه -مثل باقی دوستان - و کم حرفه اما وقتی حرفی میزنه تاثیرش صد برابره.. یعنی من که کیف میکنم از شنیدنش و استفاده میبرم. تو این مدت کوتاه خیلی ازش چیز یاد گرفتم . 
قبلا هم بارها از کافه های اینجا گفتم که چقدر دلنشینند. مبلمان های قدیمی، خانه های قدیمی و بوی قهوه و کیک... فضایی آرام که بهت آرامش میده برای نوشتن و صحبت کردن.. نه هیاهوی زیاد که صدا به صدا نرسه...امروز هم در چنین فضا با چنین هم صحبتی یکی از شیرین ترین غروبهای این شهر در روزهای پایانی تابستان رقم زد.
راستی وطن آدم کجاست؟ جایی که هر روزش هزار بار میخواستی از توش فرار کنی یا جایی که میتونی به آرامش هر روز رو تکرار کنی و دلت نخواد ازش بیرون بری؟! یا به قول این وریها وطن اصلا معنایی نداره...و باید فرا وطنی بود؟! امروز خیلی به این فکر میکردم. به علاقه شدید من به این شهر و این کشور که شاید خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم خودم رو متعلق بهش میدونم.. و بی علاقگی روز افزونم نسبت به جایی که نامش وطن است! امروز که یکساله رو سنگفرشها و اسفالت و کوچه های اونجا راه نرفتم، با درختهاش حرف نزدم، دل به دریاش نزدم و با بارانش اشک نریختم و به جاش یک ساله که رو سنگفرشهای و آسفالت و برف و شن اینجا قدم زدم، زیر آسمونش دلدادگی کردم، با درختهاش حرف نزدم ، به دریاش فقط چشم دوختم و گاهی چشم بستم که آرامش بگیرم، و زیر بارانش خنده ای از ته دل سر دادم... اشکهایم هم در اتاق خودم، زیر نور لپتاپ با دیدن کامنتی، یا صورت دوستی، یا صدای مادر سرازیر شد و زود خشک شد....امروز به همه اینها فکر کردم... راستی وطن آدمی کجاست؟!