‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ دی ۲۹, دوشنبه

دوباره دانشجو

امروز اولین روز از شروع کورس "دانش سیاسی/بخش اول" در دانشگاه بود. البته کلاسها آنلاین است و فضا متفاوت از فضای کلاس دانشگاه بود، اما حس و حال عجیبی داشتم. با اینکه تمام این ده سال هیچوقت بدون درس و مشق نگذروندم، اما حس " دانشجویی" متفاوت از درس خوندن برای زبان و چیزهای دیگه است.

ده سال پیش وقتی در وبلاگم از دانشگاه می‌نوشتم، بیشتر شوکی بود که از دیدن ساختمان، اساتید، روش تدریس و اهمیت زندگی دانشجویی و ... داشتم. امروز در کنار اینها، که هنوز برایم شوک هستند، اما تجربه جدیدی داشتم و چیز دیگری برای مقایسه. مقایسه خودم با خودِ ده سال پیش. ده سال پیش، وقتی وارد دانشگاه اینجا شدم تقریبا نمی‌فهمیدم استادها سر کلاس چی می‌گن. با اینکه انگلیسی بلد بودم اما خیلی چیزها رو نمیفهمیدم. یادآوری اون عذاب کشیدنها برای فهمیدن درس به زبان دیگر، اون هم درسی که دوست نداشتم هنوز هم دردناک است. با همون تجربه برای امروز کمی مضطرب بودم که اگر نفهمم چه؟ اما تفاوت بزرگی است بین اینکه زبانی رو فقط خونده باشی و امتحان داده باشی با زبانی که چند سالیست محاوره میکنی. با اینکه زبان آکادمیک، اون هم در رشته های انسانی متفاوت از زبان محاوره است اما آشنا بودن گوش به زبان خیلی خیلی موثره. امروز برای فهمیدن و نت برداری اصلا شبیه ده سال پیشم نبودم.

مورد دوم این بود که در ده سال پیش تمرکز نمیتونستم بکنم. بعد از یه مدت خسته میشدم و یا فکرم هزارجا میرفت. امروز اما این اتفاق نیفتاد. با اینکه از ده صبح سر کلاس بودم.  بدون شک علاقه و جذابیت موضوع نقش داشت.
نکته دیگه
ای که از همون اولین حضور در سوئد تا الان- چه در دانشگاه، چه در سخنرانی‌ها و چه در جلسات حزبی- جالبه، زمانبندی دقیقشونه. یعنی هر سخنرانی یا تدریس، ۴۵ دقیقه است و چنان زیبا همه چی در اون ۴۵ دقیقه ارائه میشه که آدم مات میمونه!

اینجا درس خوندن هم دقیقا مثل یک کار تمام وقته. جوری برنامه ریزی شده که فرصت تنبلی کردن نداشته باشی. برخلاف ایران که میگفتن هفته اول ترم تق و لقه، اینجا از همون دقیقه اول شروع ترم همه چیز جدی است و هیچ چیز تق و لق نیست. پنجشنبه سمینار داریم و برای سمینار باید ۶ فصل از یک کتاب و بخش اول کتاب جمهور افلاطون رو خونده باشیم به علاوه بخشی از نظرات هانا آرنت.
اینجا تدریس به چند قسمت تقسیم میشه. یکی سخنرانی، یکی تدریس دیگری سمینار. حضور در سخنرانی اجباری نیست اما دوتای دیگه اجباری است. تفاوتشون هم اینه که در اولی بیشتر سخنران، که میتونه استاد اصلی کورس باشه یا یک پژوهشگر مرتبط با موضوع، سخنرانی داره؛ در تدریس مشارکت دانشجو بیشتره و سمینار هم جلسات بحث و گفتگوی آکادمیک است. البته در رشته های مختلف شیوه برگزاری سمینارمتفاوته. مثلا در رشته قبلی‌ام که در زمینه علوم طبیعی بود، ما باید کلی مقاله به روز، مربوط به موضوعی که انتخاب کرده بودیم رو میخوندیم بعد یک گزارش شبیه مقاله مینوشتیم و در سمینار ارائه میدادیم. معمولا هم تقسیم کار میشد مثلا یکی مسئول نوشتن ابسترکت، یکی مسئول نوشتن روش تحقیق، یکی مسئول نوشتن بحث و نتیجه بود. اما در این رشته کار کماکان گروهی هست اما بخش ارائه هم گروهی هست هم انفرادی. فقط مقاله هم نیست، بلکه کتابهای مرجع باید بخونیم و در سمینار اعضای گروه با هم بحث کنیم. هیچ چیزی درست یا غلط نیست، باید یاد بگیریم که نظر شخصی رو از نظرتخصصی جدا کنیم، باید بتونیم با استناد به کتابهای مرجع یک نظریه سیاسی رو تشریح کنیم و ....

گزارشات بعدی در پستهای بعدی

پ.ن: همکلاسی هام همه حداقل ۱۰-۱۵ سالی از من کوچکترند.


۱۳۹۳ خرداد ۲۹, پنجشنبه

زن جنگنده

این پست طولانی است ولی میدونم میخونید، میدونم تا تهش میخونید:) 

صبح زود بیدار شدم که یک نگاهی به اسلاید ها بیندازم، و ببینم اصلا چه چیزی باید بگم. طبق معمول عادت به نوشتن ندارم. برای خودم پرزنت کردم و به نظرم مسلط بودم. دقایق آخر راهی دانشگاه شدم. بارون بود و چون باید کیک هم می‌خریدم مجبور شدم با اتوبوس برم. تمام مسیر داشتم متنهایی که میخوام تو فیس بوک بنویسم رو مرور می‌کردم، پر از انزجار و منفی. رسیدم دانشگاه، نیمساعت مونده بود به دفاع. لپ تاپ رو وصل کردم و منتظر نشستم. سوپروایزرها و همکارها آمدن ودفاع شروع شد. لرزش صدا یهو آمد، سعی کردم مسلط باشم. وسط چهارمین اسلاید به سرم زد جمله ای که از قبل تمرین کردم رو با یه لغت بهتر قشنگتر کنم که ناگهان کل جمله یادم رفت. همون باعث شد کمی استرس بگیرم و کمتر از زمانی که برای خودم پرزنت می‌کردم به مخاطبین نگاه کنم. دو سه اسلایدی گذشت و یه جا به سوپروایزرم نگاه کردم، دیدم لبخند رو لبشه و سرش رو به نشانه تایید تکون میده. یهو نفس گرفتم و صدام قوی تر شد. اسلاید به آخر رسید و اول opponent که ماتیاس بود شروع کرد به نظر دادن. تقریبا همش تعریف بود و سوالاتش هم خوب بود و جوابهای من بهتر. بدون تپق! بعد رسید به Examiner. اول گفت: "اینی که میگم فقط یک پیشنهاد برای آیندت هست. و البته یک ایراد متداول که همه دارن. حیف بود که پرزنتیشن به این خوبی به مخاطبت نگاه نمیکردی". بعد در ادامه گفت: "اولش عصبی بودی و مظرب ولی یک چیزی داشتی که برای من بسیار خاص بود و اینکهوقتی رسیدی به نتیجه هات و بحث انقدر به خودت مطمئن بودی که یهو یک شخصیت دیگه ای از تو دیدم، هم در صدا، هم در چهره، هم در ایستادن، هم در ارائه، و انقدر این قوی و تاثیر گذار بود که دلم میخواست ده دقیقه اول هم مثل همین بودی." 
بعد یک سوال کرد که واقعا جوابش رو نمیدونستم یعنی اصلا ربطی به تزم نداشت و بیشتر به بخش باغبانی ربط داشت ولی بدون اینکه حتی نگاهی به سوپروایزر بندازم توضیح دادم و بعدش از لبخند سوپروایزرم متوجه شدم استدلال درستی آوردم. 
پشتش پروفسور اصلی گروه، یعنی سوپروایزر سوپروایزرهام که یک آدم حسابی کله گنده ای هست شروع کرد تعریف کردن و یه سری سوالهای اجتماعی و فلسفی!

بعد با یک حس خیلی خوبی گفت: " تو کارت خیلی عالی بود، نتایجت بسیار تاثیر گذارند و میدونی که کاری که تو کردی هنوز کسی انجام نداده و این یک تز یونیک بوده. آیا دوست داری که مقاله کنی؟" 
تقریبا شوک شدم! خندیدم گفتم: "میدونی من رشته ام رو دوست نداشتم ولی تزم خیلی برام بهتر بود. و خب شرایط من طوریه که نمیتونم هم به درس برسم هم به کار. ولی اگر عجله نباشه و زمانی که به ثبات برسم حتما دوست دارم که مقاله بشه. بعدگفتم: البته بهتره از سوپروایزرهام بپرسی که دوست دارن با من کار کنن یا نه؟" که همه زدن زیر خنده! 
وقتی جلسه تمام شد اول از همه کارین - پروفسور- یه بغل حانانه کرد و به سوئدی گفت: "تو خیلی زحمت کشیدی و نشون دادی یک جنگنده واقعی هستی من به تو افتخار میکنم." 
بعد سارا سوپروایزر اصلیم که میگفتم گیر زیاد میده بغل محکمی کرد و باز به سوئدی گفت: "کارت فوق العاده بود بهت افتخار میکنم یکی از بهترین پرزنتیشن ها بود. و خوشحالم که تمامش کردی"
بعد لوتز سوپروایزر دومم و البته غول گروه رو خودم بغل کردم و اون هم گفت خیلی خوب بود و حتی نمونه پرزنتیشن من رو کپی گرفت.

بعد رفتیم برای کیک خوردن. اونجا هم همه دانشجوهای دکترا و یک پست دکترای جدید شروع کردن تعریف از تسلط من بر موضوع و اینکه چقدر کارم سنگین تر از یک پایان نامه ارشد بوده که این همه دیتا رو جمع کردم. بعد یه سری سوالهای خارج از تز پرسیدند که البته نمیدونم یهو این همه دانش از کجای مغزم زده بود بیرون که مثل بلبل براشون توضیح می‌دادم. بعد از کیک دوباره موقع خداحافظی فکر کنم برای سومین بار کارین بغلم کرد و گفت: تماست رو با ما حفظ کن. امیدوارم تو کارت موفق باشی. و باز سارا بغلم کرد. بهش گفتم: برای تمام صبوریت ممنونم، ببخش اگر یه موقعهایی خسته ات کردم و اگر کامنتهای تو نبود تز من به این خوبی در نمیامد. اون هم در جواب گفت من دانشجوی خوبی بودم و تلاش زیادی کردم و همه میدونن کار راحتی نیست همزمان درس و کار. 
خلاصه همه یه جور مثل قهرمان به من نگاه میکردن، منم که ذوق مرگ میشم از تعریف. آخرش رو به تنها دوست ایرانی که امده بود کردم و گفتم: راست میگن یا فیلمه؟ اگر فیلمه خیلی خوب بازی میکندند. که گفت : مگه مرض دارن؟ 

و اینطوری دفاع تمام شد، دفاعی که نه تنها خودم سورپرایز شدم که قطعا سوپروایزرهام هم سوپرایز شدن. اینکه در یک جلسه دفاع نه اپوننت و نه اکزمینر سوال نکنه فقط یک دلیل داره، همه چیز خیلی خوب بوده! 
بعدش همینطور سیل تبریکات بود و خوشحالی خودم. بی اختیار میخندیدم، هنوز خیلی کار مونده، ادیت اصلی، فرستادن برای چاپ و ... بعد شروع نوشتن مقاله.. در کنارش باید برای تکمیل مستر و گرفتن مدرک 15 واحد که از سال اول مونده رو یه جوری پاس کنم یا جایگزین ولی همه اینه رو میشه به مرورو انجام داد. این اصلی ترین قدم بود که درست دقیقه آخر با بهترین حالت ممکن انجام شد. 
و اما بعدش اومدم در فیس بوک بنویسم دیدم هیچکدوم حسهای قبل نیست. اون همه انزجار نیست و تنها قسمت ثابتش اینه: "قطعا ادم اکادمیک و دکترا نیستم." ولی وقتی سوپروایزرم پرسید قدم بعدیت چیه! گفتم اگر تصمیم بگیرم روزی در ساینس ادامه بدم قطعا فقط در شیمی محیط زیست خواهد بود.  

به پدر مادرم خبر دادم، صداشون از خوشحالی میلرزید. شب که صحبت کردم هردو میگفتن: تو بهترین هدیه رو به ما دادی. تا مامانم گفت: ایشالله دکترا! یک "مامان" گفتم که خودش جا زد! 



و اماباید تشکر کنم از چندین و چند نفر
از آموروزو، برای بودنش، برای حمایت بیدریغش، برای تمام تشویق ها و تنبیه هایش. برای تمام شبها و روزهایی که وقتی خسته و ناتوان میشدم تنها پناه بود برای ریختن اشکهایم، برای تمام لحظه های فروریختنم که جمعمم میکرد، بلند میکرد و دوباره میساخت. 
از شیرین و سوده برای همراهیهاشون در ماههای اخیر با تمام غرغرهایم، خستگی هایم و اشکهایم
از صاحب کارم بخاطر مرخصی هایی که داد و کمک کرد تا بتونم به سرانجام برسونم این تز رو. 
رفیق،.. بله اگر رفیق نبود حالا حالا من باید حرص میخوردم برای ادیت تز. دو شب تعطیل رو در اختیار من گذاشت و اسکایپی تمام تغییرات و تنظیم های چیدمان رو برام انجام داد و من رو خلاص کرد. 
 و در نهایت، به قول انگلیسی ها، دِ لَست بات نات لیست، 
شما... شما خواننده های بی نظیر، دوستان دیده و ندیده، همراهان لحظه به لحظه هایم. شما که با تمام فرودها و فرازهام همراه شدید، بداخلاقی هایم رو دیدید، دردهام رو خوندید، خستگی هام رو تحمل کردید، و بهتری ها رو همیشه برام خواستید. 
بدون شما کاری پیش نمیرفت. کامنتهای شما حتی باب میل من هم نبود دریچه جدیدی بود برای من. برای اینکه میدونم خیلی از شما من رو بهتر از خودم میشناسید. 
میبینم ک وقتی از زندگی شخصی، مشکلاتم، تلخی ها و خوشیها مینویسم همه کامنت میذارید از خوشحالیم خوشحال میشید و از ناراحتیم ناراحت.. و این یعنی سعادت من، یعنی خوشبختی من برای داشتن خواننده هایی مثل شما.
مرسی که هستید.

امروز به معنای واقعی کلمه فهمیدم خوشبختم. خوشبختی یعنی داشتن دوستانی که امروز ده برابر من شاد شدند. و البته یک جمله در تبریکات همگی بود: خودت راحت شدی و ما هم... و این یک حقیقت محض است. ببخشید از این همه آزار.


و اما یک جیز دیگه در بسیاری از تبریکات مشترک بود که حس خودشیفتگی رو به من داد مجددا، بسیاری بخصوص دوستان ایرانی خارج از کشور و دوستان خارجی از توانایی من یاد کردن. الان دوباره رسیدم به اون نقطه خودشیفتگی،من باز تونستم کاری کنم که نشون بدم هیچ چیز غیر ممکن نیست. هنوز هم به روزهای گذشته فکر میکنم میبینم راحت نبود کار، زبان سوئدی، نوشتن تز به انگلیسی، بهم ریختگی روابط شخصی و دوری از خانواده و انتظار این رو داشتن که همه چی درست پیش بره. 
هنوز یاد شبهایی میفتم که در منفی ۲۵  درجه برای یست دقیقه کار میرفتم و روز بعدش از هفت صبح تا هشت شب یک لنگی در آزمایشگاه وای میستادم. یادم نرفته  تمام دورانی که باید محاسبات رو انجام میدادم محبور بودم صبح تا ظهر سه بار به مدت یک ربع به خونه یک مریض برم که فقط یه چیز میگفت: هوا بده/ خوبه؟ ، تو از زندگی تو اوپسالا لذت میبری؟ خواهرم کجاست؟ و من هر بار باید با لبخند همه اینها رو بهش جواب میدادم. 
یادم نمیره هر روز یک ساعت قبل ار رفتن به دانشگاه خونه مریضی بودم که تمام یک ساعت در هشت ماه اخیرپنج داستان جنایی بیشتر بلد نیست تعریف کنه و هر روز حداقل دوتاشون رو میگه. بله هشت ماه هر روز فقط  پنج داستان! 
یادم نمیره تمام روزهایی که از خستگی میبریدم و میزدم زیر گریه و اموروزو بود که می‌گفت: بزن تو گوش روزگار.. 

جالبه بدونید همین هفته آخر بخاطر تغییرات در خانه، کاغذ دیواری و تعویض یحچال و ... مجبور شدم تمام وسایل خونه رو تنهایی جابجا کنم، باید یک مبل ال رو کامل باز میکردم و انتقال میدادم به بالکن. اولش فکر کردم نمیشه و کار من نیست، گفتم کاش یه مردی بود کمکم کنه، خواستم زنگ بزنم به پایا یعنی زنگ هم زدم ولی بعد همه کار رو خودم کردم. کمرم درد گرفت، عرق ریختم اما تمومش کردم. خودم، به تنهایی.. 
راستش تمام هفته اخیر فهمیدم که من کماکان قوی هستم. با تمام ضعفهایم و افتادنهایم. در نهایت روی پام می ایستم و میجنگم

۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه

ساختمان جدید و کافی ماشین

علا در حال شناسایی زوایای مختلف ساختمان جدید دانشگاه هستیم. یعضی چیزاش عالیه و بعضی هاش نه. یعنی ساختمان قدیمی رو بیشتر دوست داریم.
امروز در اتاق کامپیوتر کلاس داشتیم 15 کامپیوتر برای 15 دانشجو.. مانیتورهای دلبر، صندلیهایی که بی شباهت به مبلمان نیستند و انقدراستاندارد ساخته شدند که در طول کلاس احساس خستگی نمیکنی. استادی که حواسش هست سر 45 دقیقه برک بده و بذاره یه هوایی تازه کنیم که مغزمون آمادگی برای ادامه بحث رو داشته باشه.
اولین کافی برک رفتیم تو اتاق غذاخوری دانشجوها.. یعنی اول فکر میکردیم اتاق غذا خوری وسط سالن مال دانشجوهاست که بال در آورده بودیم از بس هیجان انگیز بود بعد فهمیدیم اون مال اساتید و کارمندهاست  و اتاق غذاخوری دانشجوها به اون هیجان نگیزی نیست. اما خب خیلی همه چیزش تازه و مدرن بود و کلی ذوق کردیم اما هنوز خالیه، یعنی مثل  ساختمون قدیمی هر چی بخوایم نداره، اونجا بشقاب و قاشق و چنگال و چاقو ولیوان و اوادع اقسام خوراکی ها و ... وجود داشت اما اینجا باید خودمون یکی یکی ببریم و پرش کنیم! اما خوبیش اینه که ماشین ظرفشویی داره! البته هم یخچال خاموش بود هم کافی ماشین هم ظرفشویی، البته یکی یه دونه از یخچالها روروشن کرده بود من هم دیدم اینطوریه کافی ماشین رو روشن کردم و دیدم کار میکنه تازه کلی ذوق کردیم که دیدیم مجانیه! و لازم نیست پول بندازیم. خلاصه دو تا برک قهوه خوردیم و ناهار که شد دیدیم این کافی ماشین بازی در آورده. خلاصه همه دانشجوها تو صف قهوه و کار نمیکرد یا خیلی طول میداد که یه لیوان قهوه بده آخرش هم بالکل از کار افتاد! یه سری از بچه ها رفتن و از غذاخوری اساتید قهوه برداشتن و من رفتم سراغ منشی گروه. و فهمیدم ای بابا اصلا هنوز اجازه نداشتیم از دستگاه استفاده کنیم چون هنوز دپارتمان تصمیم نگرفته که چه قیمتی برای قهوه بذاره که ما پول بندازیم تو دستگاه و قهوه بگیریم! خلاصه من جا خوردم و گفتم الان نگن چرا روشن کردی؟ و حالا چون خراب شده باید جریمه بشی ؟ و اینا.. ولی خودم و از تک و تا نینداختم وگفتم اما شما باید مینوشتید که این دستگاه قابل استفاده نیست.. خوشبختانه این حرفم گرفت و طرف یه عذرخواهی هم کرد و اخرشم گفت شما نباید از قسمت اساتید استفاده کنید اما چون این اتفاق افتاده و ما باید براتون آماده میکردیم هم چیز رو و نکردیم برو قهوه از اونجا بردار..
کلاس امروز رو هم دوست داشتم و امیدوارم ادامه دار باشه این دوست داشتن.

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

اینجا دانشگاه است!

Studying at SLU is not just about attending lectures and seminars. There are plenty of things to do in your  free-time.

این اولین جمله ای است که وقتی وارد سایت دانشگاه اِس اِل یو و لینک زندگی دانشجویی می‌شوی به چشم می‌خورد.

We are not only here to make your stay in Uppsala easier, we are also here to make it more fun!
و این هم جمله student union  که اتحادیه دانشجویی دانشگاه است .

اولین بار که این جملات را قبل از آمدنم خوانده بودم تصور خاصی نداشتم. هنوز در فضای دانشگاه 
ایران بودم. اما وقتی روزهای اول در فضای اینجا قرار گرفتم معنای این جملات را فهمیدم. اینجا "دانشگاه" است. محلی برای کسب دانش! لذت بردن از زندگی هم نوعی دانش است! دانشی که جهان سوم شاید هم بهتر است بگویم کشورهای دیکتاتوری از آن بی‌بهره‌اند!در روزهای اول دانشگاه بیشتر از اینکه برای ما از نوع درس و رشته و کلاسها و امتحانها صحبت کنند از nation  ها و جاهای دیدنی وتفریحی صحبت کردند و حتی کارتی به ما دادند که به مدت چهار روز می‌توانستیم به طور رایگان وارد نِیشِن‌های متعدد شویم و یکی از آنها را برای عضویت انتخاب کنیم! نیشن هایی که متناسب به پیشینه شهری خودشان برنامه های متعددی ارائه می‌دهند.. در کنار برنامه های کمک درسی، دیسکو،بار، رستوران، تئاتر، سینما، کنسرت و .... هم شاملشان می‌شود.
بعد از چهارمین روز بود که یاددوران دانشگاه خودم افتادم. روزی که بعد از دوسال دانشجویی به مدیر وقت گروه خاکشناسی گفتم: "دکتر نمیشه ما رو یه سفر علمی تفریحی ببرید؟" که با عصبانیت گفت: "شما اومدید درس بخونید تفریح که نیامدید!!!"
بله مدیر گروه محترم من میخواست ما درس بخوانیم تا با سواد شویم که هرگز از نیرو و استعدادهای موجود استفاده نشود، اما اینجا میخواهند ما درس بخوانیم و از زندگی در کنارش نهایت لذت را ببریم. اینجا زندگی از هر چیزی مهمتر است!
دانشگا‌ه فعلی من تا سه سال پیش فقط کارشناسی داشت و سه سال است که کارشناسی ارشد هم می‌گیرد و به تازگی پذیرش دکترا را هم آغاز کرده. اما در همین سه سال به یمن فعالیت ها، تحقیقات و دانشجویان بین المللی‌اش رتبه دانشگاهش را ارتقاء داده و به ده دانشگاه کشاورزی اول جهان رسیده است. در حالیکه دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی کرج که از قدیمی ترین دانشکده های کشاورزی است با اینکه می‌توانست رتبه خوبی را در طی این سالها کسب کند بخاطر ضعف مدیریتی و انتخاب اساتیدی کم سواد روز به روز افت می‌کند!
دانشگاه علوم کشاورزی سوئد، به قول خود سوئدی ها طولانی ترین دانشگاه کشاورزی دنیا است. چون دانشگاهی است که از جنوب تا شمال سوئد طول دارد! یعنی شعبات متعددی در چهار نقطه سوئد دارد، دو تا در جنوب و دو تا در شمال،که هر کدام رشته های مخصوص منطقه خودشان را شامل می‌شوند. سیستم آموزشی اینجا آنقدر متفاوت است که من متنفر از رشته کشاورزی اگر برای ساعت درس خواندن بیشتر نبود حاضر نبودم شنبه و یکشنبه از راه برسد!

این دانشگاه هم مثل دانشگاه کرج بسیار بزرگ است  اما فرقش این است که همان روزهای اول  توری برایمان گذاشتند که همه جاهای دانشگاه را نشانمان بدهند. من تمام چهار سالی که کرج بودم نه میل و رغبت داشتم که همه جایش را ببینم نه کسی بود که به من نشان بدهد. من تا اخرین روز هم نمیدانستم ساختمان در شمالی دانشگاه چیست؟ اما در همین مدت کوتاه همه ساختمانهای این دانشگاه را می‌شناسم!

اینجا هم همانقدر بزرگ و همانقدر زیباست ، هرچند که یک قسمتش در حال ساخت و ساز است و همه جا گردو غبار و ومصالح ساختمانیست و خودشان خیلی ناراضیند و شاید فقط ما ایرانیها باشیم که به این چیزها عادت داریم. قدم به قدم ایستگاه اتوبوس هست و امکانات مخصوص برای دانشجوها.. از اتحادیه دانشجویی که قبلا براتون گفتم که چندین کمیته دارد من جمله کمیته برگزاری جشن و مراسم و تفریح... هر چهارشنبه کافی شاپ دارند و 10 روز به مناسبت ورود دانشجویان جدید الورود هر شب مهمانی داشتند.  دنیای دانشجویی‌ای که هزاران کیلومتر از دنیای دانشجویی ما ایرانیها فاصله دارد.


هنوز کتابخانه دانشگاه را دقیق رصد نکردم،فقط شبیه کتابخانه ها نیست بیشتر به خانه ای با چندین اتاق نشمین شباهت دارد.. غیر از میزهایی که مخصوص کتابخوانی هستند، چندین دست مبلمان و راحتی رو به منظره چیده شده است که موقع خواندن کتاب و روزنامه و مجله میتوانی از فضای طبیعت زیبا هم استفاده ببری و آنهایی که این تجربه را دارند میدانند چقدر در تازه کردن ذهن و ارامش برای خواندن موثر است.

ساختمانهای اینجا تقریبا جدید هستند و داخل ساختمانها جدید تر. با این‌حال آنطور که متوجه شدم اینجا کلا به ظاهر نمی‌رسند. از بیرون فکر میکنی چه بنای قدیمی و کهنه ای و وقتی واردش میشوی میبینی مدرنترین وسایل و امکانات داخلش هست. کلاسهای ما شبیه کلاسهای مدرسه است چند میز و پشت هر کدام دو صندلی. صندلی هایی که به نظر راحت نمی‌آیند اما وقتی رویشان مینشینی میبینی چقدر استاندارد ساخته شدند که احساس خستگی نکنی.
هر ساختمانی در هر طبقه دو کریدور دارد و در هر کریدور یک کریدور فرعی دیگر هست، که در ورودی هر کدام از این فرعیها یک دستشویی هست. در برخی ها دستشویی شخصی(که فقط یک توالت و سینک دستشویی دارد) هست و برخی یک محموعه از دستشویی ها(یعنی چندین دستشویی هست و البته دو تا حمام هست) یعنی چیزی که اینجا به وفور یافت می‌شود دستشویی‌های تمیز است. پرتاب می‌شوم به دانشکده کشاورزی. آنجا هم در هر طبقه هر ساختمان یک ردیف دستشویی بود. اما بنا به امتحانِ دوستانی که دستشویی زیاد می‌رفتند، بهترین دستشویی مربوط به ساختمان ترویج، باغبانی و آبیاری بود! بدترین مخصوص ساختمان قدیم بود و بعد خاکشناسی. اما همان بهترینها هم از چندین اتاق دستشویی یکی دو تایشان قابل استفاده نبودند و من وقتی به یاد میاورم که ما به چه چیزهایی بهترین می‌گفتیم خنده ام می‌گیرد و سری از تاسف تکان میدهم!
و اما چیزی که اینجا بی نهایت من را جذب کرد اتاق ناهار خوری هر ساختمان بود! غیر از رستوران دانشگاه که باید برای هر غذا 60 کرون بدهیم. هر ساختمانی یک کافه تریا دارد که در این کافه تریا شما تعداد زیادی مایکرو فر، سینک ، کابینت ،اجاق گاز، و یخچال میبینید. مثلا کافه تریای دپارتمان ما 7 مایکروفر، دو یخچال، یک اجاق، دو سینک، یک کابینت کامل، یک دستگاه قهوه جوش، یک دستگاه قهوه آماده(از این پولی ها) دارد. در هر کابینت شما میتوانید چیزی پیدا کنید از دیگ و تابه و انواع واقسام بشقاب و قاشق و چنگال و لیوان تا انواع و اقسام خوراکی ها و مواد اولیه.. از شکر و نمک و فلفل و چای و قهوه تاارد شیرینی پزی!


اینجا اکثر دانشجوها غذایشان را با خودشان میاورند در یخچال میگذارند، ظهر که شد در مایکرو فر گرم میکنند. بعضیها هم همانجا درست میکنند. من عاشق این قسمت دانشگاهم! چون برایم تجربه جالب و منحصر به فردی بود... اینکه حتی در دانشگاه هم مثل خونه ات باشد!


اینجا برخلاف ایران استاد ها بیشتر از دانشجوها به رسیدن ساعت استراحت توجه دارند. یادم هست در ایران از ساعتی که کلاس شروع می‌شد ما ساعت را نگاه می‌کردیم که کی یک ساعت و نیم می‌گذرد و از یک ربع به پایان کلاس مانده "استاد خسته نباشید" ها شروع می‌شد. این وسط اگر استادی گیرت می‌فتاد که فکر میکرد هر چه بیشتر دانشجو را در کلاس نگه دارد استاد بهتری است، یکساعت و نیم به دو ساعت و گاهی بیشتر هم می‌رسید. اعتراض به این قضیه هم چیزی جز بد شدن استاد با خودت را در پی نداشت و عواقبی مثل نمره کم کردن و سختگیری کردن!
اینجا هر 45 دقیقه(درست زمانی که مغز شروع به خستگی می‌کند) یک استراحت داریم و همانطور که گفتم بیشتر از اینکه دانشجو به ساعت نگاه کند استاد حواسش به زمان استراحت و به قول خودشان coffee break هست. زمان لیسانس ،نیمی از کلاسها را به اصطلاح خودمانی میپیچاندم و باقی را هم صرفا حضور فیزیکی داشتم نه ذهنی! اما اینجا کلاس برایم خسته کننده نیست پس از بودن در کلاس لذت می‌برم. مخصوصا که میتوانی چایی و قهوه ات را در خود کلاس بخوری.. هر جور دوست داری بنشینی! بلند شوی و راه بروی... جا بجا شوی و ....از همه مهمتر استادت را به اسم کوچک صدا کنی! حرف بزنی ، بخندی، و اگر اشتباه کرد بدون ترس بگویی و چقدر بامزه قبول می‌کنند که اشتباه کردند و حتما پشتش چیزی برای طنز می‌گویند!

 اینجا بخاطر امکاناتش، صمیمیت اساتیدش، ساعتهای درسش و برنامه درسیش برایم جذابیت پیدا کرده حتی اگر از درسش متنفر باشم..


۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

روز اول درس در دانشگاه

امروز چهارشنبه است و به تاریخ میلادی 1 سپتامبر.. به نوعی اول مهر برای من!
دیروز رسما درس اصلی شروع شد. سیستم درسی اینجا این شکلیه که هر ترم دو دوره داره که در هر دوره یک درس 10 واحدی و 5 واحدی تدریس میشه. حالا وحشت نکنید ها که 10 واحده! این 10 رو باید تقسیم به چهار کنید. میشه تقریبا 2.5 واحد به جساب واحدهای ایران.. 5 هم میشه 1.5 روی هم هر ترم 8 واحد داریم! (همه اینها تقریبیه) 
درس 5 واحدیمون رو که براتون نوشتم. بیشتر حول و حوش اموزش کار تیمی و روانشناسی و فلسفه علم و... این جور چیزهاست. اما درس 10 واحدی که یه یا ابالفضل باید بهش گفت یه چیزیه تو مایه های درس رابطه آب و خاک تو رشته خودمون. یعنی همش فیزیک! نه که منم عاشق این نوع رشته هام، هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا زیادی منطقی شدم و اومدم برای مستر! و باید احساسی برخوردمیکردم و میرفتم لیسانس حقوق بشر! اما خب دیگه باز روی منطق ما در روز تصمیم گیری گل کرده بود! دیروز با مریضی شدیدم رفتم سر کلاس نمیشد که روز اول غیبت کرد. استاد اومد و شروع کرددرس دادن. دیدم خب اینها که فرمولهای آشنایی هستن فقط معنای انگلیسیشون رو نمیدونستم. یه کم خوشحال شدم. 45 دقیقه اول با اعتماد به نفس تمام شد و رسید به 45 دقیقه دوم و شروع شدن تب من! و البته نفهمیدن درسی که داده میشد! اونهایی که دردانشگاه با من بودن میدونن که من چقدر اینحور مواقع داغون میشم. نا امید از زندگی. در نتیجه وقتی اومدم خونه به این نتیجه رسیدم بدبختی بیش نیستم که هیچی از درس نمیفهمم! 
امروز ادامه درس دیروز بود 45 دقیقه لکچر داشتیم و بقیش حل تمرین! لکچر داده شد.. قانون دارسی! هیچی ازش یادم نمیومد ولی فرمولهاش که نوشته میشد یه ذره بهتر بود. هی تو ذهنم سعی میکردم درس دوران لیسانس رو یاد بیارم اخه هیچی از انگلیسیش نمیفهمیدم. حرفهای استاد و میفهمدم مفهوم درس و نه! البته خیلی هم خوب نمیگن.. نوبت تمرین شد و یه دو صفحه آ چهار گذاشتن جلومون 6 تا مسئله! منم که فوبیا مسئله دارم. اولی رو نگاه کردم جزوه فیزیک خاک دانشگاه صفحه 8 دفترم اومذ جلو چشمم.. اولین مسئله رو حل کردم البته بعد از کلی کمک گرفتن از دیکشنری! چون معنای کلمات و واخدها رو نمیدونستیم.
دومی رو دیدم نمیدونم چی به چیه. البته بهتره بگم خط اول و خوندم و به روش همیشگی دوران تحصیل در دانشگاه عمل کردم.. مسئله رو دیدی فرار کن مخصوصا اگه کلمه گیاه و ریشه توش باشه، در نتیجه سوال دوم سر خط اول ادامه داده نشد.. دیگه نشستم درو دیوار و تماشا کردم به این امید که اسیستنت بیاد و برامون یکی یکی حل کنه وتوضیح بده.. 45 دقیقه اول تمام شد و دومی هم شروع شد خبری از حل تمرین نبود فقط اسیستنت میرفت سر میزها و بچه ها سوالهاشون رو میکردن. رفتم سراغ میز نوید و همایون که مطمئن بودم همایون همش و بلده و با هاشون شروع کردم حرف زدن که چیزی فهمیدن یا نه؟ و مسئله رو چه جوری حل کردن؟ دیدم بهبه همایون که اصلا از راههایی که درس داده شده نرفته و به قول خودش همه رو از فرمولهای جزوه ایرانش حل کرده تازه اصلا هم استادها چیزی درس ندادن که من بخوام بفهمم و ....!
خلاصه امیدوار شدم و برگشتم سر میز و از اسیستنتم خواستم که دو سه تا مسئله رو برامون حل کنه و انگار حرف دل همه رو زده بودم. 
حلاصه این ها رو گفتم که اعلام کنم: درس خوندن اینجا راحت نیست! مخصوصا اگه در دوران دانشگاه و لیسانس متن انگلیسی  نخونده باشی. من از امروزباید مثل خر! درس بخونم.. وگرنه از خر هم بدتر تو گل میمونم! اینها همه یعنی اینکه برخلاف تصورم که اینجا به دلیل سرعت بالای نت میتونم زمان بیشتری صرف نوشتن و خوندن وبلاگ کنم باید ساعتهایی که کلاس ندارم بشینم و درس بخونم. 


راستی این شهر هنوز نتونسته جذبم کنه. بیشتر شبیه یک روستای بزرگه! حالا در موردش باز هم مینویسم.

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

روز دوم دانشگاه


روز دوم روز آشنایی با کتابخونه دانشگاه و کار با کامپیوتر های دانشگاه و کپی و پرینترش بود عصر هم من رفتم استکهلم که لباسهامو بیارم چون هوا سرد شده بود و من لباس های گرمم همه استکهلم بود. و بقیه هم کثیف بود و منتظر بودیم نوبت لباسشوییمون برسه.شب بچه ها بازم نیشن رفتن البته من نرفتم! اهان تا یادم نرفته بگم که در این روز باز یک اتفاق عجیب افتاد و اون این بود که داشتیم از لوفلت(یه چیزی تو مایه سالن کنفرانس) میومدیم بیرون و با یورا(همکلاسی بلاروسی) در حال حرف زدن از بلاروس و ایران بودیم که یهو من با دهانی باز روبرومو نگاه کردم. باورم نمیشد.. یکی از بچه های دانشگاه ایران. رفتم جلو و تا سلام کردم اون هم با شوک فراوان نگام کرد و گفت اینجا؟! گفتم : اره. واقعا شوک اور بود. خیلی خوشحال شدم میدیمش چون سالها بود ندیده بودم و البته شبیه امیر پسرخالم هم بود یه جورایی(البته پسرخاله من خوشگلترینه) و اینجا بود که فهمیدم: دنیا برای من خیلی خیلی خیلی کوچیکه…
جمعه تا ظهر برامون از شهر و جاهای دیدنیش گفتن و بعد نوبت معارفه رسمی استیودنت یونیون شد. ناهار مهمان خود استیودنت یونیون بودیم. چی؟ سوسیس اب پز با پوره.. من که حالم بد شد چون بی مزه بود. بعدش اعضای یونیون خودشون رو معرفی کردن و مسئول هر بخش(تحصیلی،ورزشی، تفریحی و…) به توضیح کوچیکی برامون داد که در قسمت تفریحی که بیشترین توضیح بود گفتن ما اینجا شامها متعددی برگزار میکنیم که شماباید حتما برای شرکت در اونها از قبل ثبت نام کنید و حتما باید لباس شب بپوشید و بهمون نشون دادن که چه لباسهایی باید بپوشیم البته 60 کرون هم فکر کنم باید پرداخت کنیم. چهارشنبه ها پاب بازه و باقی روزها میتونیم از مایکرو فر و باقی وسایل استفاده کنیم . 
بعد از ناهار و سخنرانی ما ایرانیها که با هم طبق معمول یه جا نشسته بودیم رفتیم. من که رفتم خرید کردم و شب اومدم اماده بشم برم برای مهمونی یونیون، با یه ساعت تاخیر رسیدم و دیدم به به دوستان همه ابجو به دست نشستن و طبق معمول دارن حرف میزنن. من که ابجو دوست نداشتم و اون یکی دوبار قبل هم به زور خوره بودم چیز دیگه ای سفارش دادم به توصیه همکلاسی که خب پول حروم کردم چون این سوئدی ها که نمیدونن ایرانیها انتی الکلن! و 100 درصد هم بهشون الکل بدن هیچی نیست(اخه کی در دنیا به جز ایرانیها الکل طبی رو میخوره؟!) در نتیجه ناچار شدیم 60 کرون دیگه پیاده بشیم و یه چیز دوست داشتنی دیگر بگیریم. خلاصه تمام اون شب با امیلی که خیلی دلش میخواد در مورد ایران و ایرانیها بدونه در حرف زدن بودیم و الحق هم بر خلاف شنیده هامون از آلمانیها هم امیلی هم اشتفان(یه المانی دیگه) بچه های خون گرم و مهربونین و همش دوست دارن با بقیه قاطی بشن. اینجا به معنای واقعی بین المللیه و همه میان که چیز جدید یاد بگیرن. اکثر بچه ها دانشجوهای مبادله ای هستن که میان تا یه چیزی یاد بگیرن با ادمهای مختلف فرهنگهای مختلف آشنا بشن و ….
اون شب تا ساعت 11:30 در دانشگاه و بارش بودیم و بعد همه با هم اومدیم سمت خونه. دو سه تا اسپانیایی داریم که یعنی دیوانن! اینها از ساعتی که وارد میشن مستن تا ساعتی که دارن میرن. از بس سر حال و شاد و خوش گذرونن که نگو.حلاصه با کارهاشون ادم رو روده بر میکنن.. مثلا اون شب ساعت 11:3 وسط دانشگاه داشتن میرقصیدن..و بعد تو اتوبوس ادامه دادن تا وقتی که پیاده شدن. این رو گفتم که بگم یک نفر تو اتوبوس تذکر هم نداد.
ساعت 12 به مرکز شهر رسیدیم و هر کی پیاده شد تا مسیر خونش رو بره. اتوبوس به سمت خونه رو سوار شدم و اینجا تفاوتها مشخص میشه. 12 شب در ایران بدون ماشین شخصی نمیتونی بری بیرون. اما اینجا تو اتوبوس نشسته بودم و میرفتم سمت خونه. تازه یه قسمت پیاده روی هم داشتم. نه ترسی نه احساس نا امنی . اون شب تا صبح با رضا ومونا بیدار بودیم و اهنگ گوش میدادیم و حرف میزدیم و …
شنبه تا ظهر خواب بودم. بعدش اتاقم رو درست کردمو وسایلم رو جابجا کردم تا شب.
یکشنبه هم که الان باشه صبح ساعت 9 بیدار شدم ظرفها رو شستم. (البته مونا دعوام کرد-دوستانه و گفت بذار تو ماشین ظرفشویی نمیخواد ظرفاتو خودت بشوری) بعد صبحانه اماده کردم مفصل!بعد رفتم تو هوای خیلی خیلی خوب اینجا پیاده روی کردم و یه کم با محیطی که زندگی میکنم آشنا شدم و راههای رفت وامد رو کشف کردم.