‏نمایش پست‌ها با برچسب اروپا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اروپا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

لیسبون 1

لیسبون غربی ترین پایتخت اروپا است. همیشه از بچگی اسمش را دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم جالب بودند و همین‌ها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Praca do Marques de Pombal ) ) پیاده شدیم و آن سوی میدان هتل ما قرار داشت. هتلی سه ستاره، دنج و راحت و محیط زیست پایدار. این مورد اخر اخیرا در اروپا زیاد و با استقبال هم رو به رو شده. در هتلهای چهار ستاره به بالا هر روز تخت را مرتب میکنند و حوله ها را عوض میکنند. در حالیکه به معنای واقعی نیازی به این شستشوی هر روزه نیست. من قبل از اینکه این موج محیط زیستی در هتل ها راه بیفتند خودم در هتلهایم کارت روی در میگذاشتم که نیازی به تعویض یا مرتب کردن نیست. مگر من در خانه خودم هر روز ملافه عوض میکنم یا حوله ای که دست نخورده یا فط یه بار صورت را باهاش خشک کردم کثیف است؟ اما در این هتل برای تشویق بیشتر به این کار نوشته بودند به ازای هر روزی که تعویض و شستشو انجام نشود بونوس 5 یورویی میدهند که میشود در بار و رستوران هتل از آن استفاده کرد. ما سه دو روز اول را تعویض نخواستیم روز سوم خواستیم و روز چهارم را نخواستیم. با بونوسهایمان در شب سوم دو تا درینک عالی نوشیدیم و با بونوس سوم آبی که از مینی بار برداشته بودیم را پرداخت کردیم. بوفه صبحانه هتل هم در سه ستاره بودنش خوب بود. مثلا تو سایت بوکینگ دات کام یه عده نوشته بودم چرا بوفه هر روز تکراری بود. و جوابشون اینه که پول برای هتل سه ستاره میدی انتظار سرویس پنج ستاره داری؟! به به هر حال بوفه همیشه یکی بود اما تقریبا پر بار. چهار مدل شیرینی های صبحانه مخصوص اروپای جنوبی ( چون این شیرینی ها هم در ایتالیا هست هم فرانسه هم اسپانیا هم پرتغال برای همین نمیشه گفت شیرینی فرانسوی هست یا ایتالیایی) یک میز پر از موسلی و کورن فلکس، میوه های مختلف و ماستهای مختلف، چهار نوع نان، سه چهار مدل مربا، و میز غذای گرم هم املت تخم مرغ، سوسیس، بیکن، گوجه و لوبیا و قارچ پخته. سبک مسافرتی من اینه که صبحانه مفصل در هتل میخورم که تا ظهر نیازی به خوردن چیزی نباشه بعد ظهر یک غذای درست و حسابی و شب غذای سبک تر. تو هتل بیشتر مسافرها پرتغالی بودند. جالب این بود که بدون استثنا یک بشقاب پر از شیرینی برمیداشتند و من متحیر میشدم چطور میتوانند این همه شیرینی را سر صبح بخورند. البته این نوع رژیم مدیترانه ای است صبحانه قهوه و شیرینی!





از آنجایی که عادت به سرچ  و جمع اوری اطلاعات بیش از حد پیش از سفر ندارم بدون برنامه خاص از هتل زدیم بیرون. میدان مرکیوس پومبال در سربالایی قرار دارد و یم خیابان عریض به سمت پایین کشیده میشود که خب نشانگر رسیدن به مرکز شهر و ساحل است. این خیابان عریض نامش ازادی است و الگو برداری شده از شانزلیزه پاریس، همینطور خیابان ولیعصر ایران که الگو برداری شده از شانزه لیزه است. راستش بخاطر اب و هوا و ترافیک موجود به شدت حال و هوال تهرانی بود و من بارها حس کردن دارم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت یا باغ فردوس قدم میزنم. البته پیاده رویش بسیار وسیع بود و در وسط پیاده رو هم یک دریف درخت کاری. 









همینطور که پیاده میرفتیم یهو من یک ترام دیدم که در حال حرکت است و یادم افتاد در استانبول چقدر ما هی میخواستیم ترام خیابان استفلال را سوار بشویم و نشد بدون هیچ معطلی پریدم در ترام. به خیال خودم این تنها ترام موجود است و باید ازش استفاده کرد. چون از قبل بلیط نداشتیم نفری 3 یورو و هشت سنت پرداخت کردیم و کمتر از دو دقیقه رسیدیم به نقطه پایان. بعدتر فهمیدم این ترام نبوده و به اینها آسانسور میگن و کارشان دقیقا انتقال مردم از قسمتهای پایینی شهر به قسمتهای بالایی است و درچند نقطه مرکز شهر وجود دارد. خب جا داره به کم که لسیبون مثل استانبول از هفت تپه تشکیل شده. اما این تپه ها به شدت مرتفع هستند و شیب بسیار تندی دارند برای همین در هر تپه از مرکز شهر از این نوع آسانسورها در کنار ترام برای حمل و نقل عمومی وجود دارد. ما در منطقه ای که اسمش را نمیدانم همینطور بالا رفتیم و پایین آمدیم تا جلوی یک ساختمان سر در اوردیم که به نظر میامد مجلس باشد. 



همینطور که وایساده بودیم یک خانم عابرشیک پوش بهمون خوش امد گفت و توضیح داد  که اینجا مجلس است و اینجا نماینده ها هیچ غلطی نمیکنند فقط پول میریزن تو جیبشون. باور کنی دقیقا همینطوری توضیح داد. بعد دست داد باهامون و پرسید از کجا آمدیم. این از کجا آمدیم سوال چالشی برای من است. من هنوز بعد از شش سال جوابم این است: من از ایران هستم. نمیدونم چون هنوز شهروند سوئد نیستم نمیگم از سوئد یا واقعا بی اختیار فکر میکنم خوب من ایرانی هستم. (در استانبول یکی دوبار مجبور شدم توضیح بدم البته من ساکن سوئد هستم. یک شبش در یک کافه بود که مرد سوری که انگلیسی عالی صحبت میکرد و آنجا گارسون بود به من گفت تو شبیه ایرانی ها انگلیسی حرف نمیزنی و اصلا به تو و دوستت نمیاد از ایران آمده باشید و بعد به صورت کم آرایش و مدل موهای ساده و لباسهای معمولی مان اشاره کرد.) به هر حال من گفتم از ایران و یار گفت سوئد. و بعد ادامه داد دوست دخترم هم سوئد زندگی میکند اما ایرانی است. خانم شیک پوش اول از ایران گفت و اینکه دوران دانشجویی خانه اش در کوچه ای بود که سفارت ایران است. بعد از این گفت که قبلا در شرکتی کار میکرده که اصلش سوئدی بوده. خانم شیک پوش خوش برخورد به ما گفت مواظب کیفهامان باشیم و از هوا و سفر لذت ببریم. 
 به قدم زدن بی مقصدمان درهوایی پاییزی و دلچسب ادامه دادیم تا رسیدیم به بندرگاه. سمت راستمان پل بیست و پتج آپریل بود. پل معلق بیست و پنج آپریل در سال 1966 با نام پل سالازار بر روی بخش جنوبی رودخانه تاگوس افتتاح شد و در سال 1974 بعد از انقلاب  سقوط حکومت دیکتاتوری وقت به نام بیست و پنج اپریل تغییر نام داد.این پل تا سال 1999 فقط ماشین رو بوده اما بعدیک طبقه در زیر باند ماشین رو برای قطار هم اضافه شد. این پل شبیه گلدن بریج سانفرانسیسکو است اما سازنده هایشان یکی نیست. طول این پل 2277 متر است و بیست و هفتمین پل معلق در جهان از نظر طول و اولین در اروپا است. این پل لیسبون را به بخش آلمادا متصل میکند و آن سوی پل مجسمه مسیح ( که مشابه آن در برزیل هم هست) قرار دارد. 



از پل بیست و پنح آپریل به سمت جنوب وارد منطقه بلم در لیسبون میشویم که منطقه ای تجاری و تاریخی است. ( در پستهای بعدی معرفی میکنم). آن روز قدم زدان دوباره به سمت دیگر شهر رفتیم که طبق نقشه باید مرکز شهر میبود و در مسیر وارد یک رستوران محلی شدیم. رستورانهای لیسبون جالب بودند و بسیار من رو یاد گذشته های ایران مینداختند. زمانی که رستوران ها همه کاشی کاری داشتند و میز صندلی های معمولی و یک یخچال بین مشتری و آشپزخانه فاصله بود هر ازگاهی یه مگسی هم وز وز میکرد و شیشه های نوشابه های پپسی و کانادا هم ردیف در یخچال چیده شده بود. بیشتر رستورانها در خیابانهای مرکزی شهر این شکلی بودند. اول روی میز بشقاب به صورت سر و ته گذاشته شده بود که وقتی مینشستی برش میداشتند. مثل بیشتر کشورهای مدیترانه ای یک بشقاب مخلفات از نان و پاته تا کره و پنیر و زیتون میاورند که هر کدامش را برداری پرداخت میکنی- یعنی اینطوری نیست که مثلا تمام مخلفات با هم یک قیمت داشته باشند. مانند باقی کشورهای اروپای جنوبی یک سری غذاها برای ناهار بود که قیمتشان کمتر از قیمت اصلی بود. ما اره ماهی و فیله خوک انتخاب کردیم. در کسری از ثانیه غذا روی میز آمد، لذیذ بود با حداقل تزیینات. اونطور که فهمیدیم اینجا دم ظهر کافه ها بیشتر طرفدار دارند. مثلا حوالی 11-12 ظهر یک قهوه و شیرینی یا یک ساندویچ پنیر ساده. بعد حدود ساعت 1-2 ناهار میخورند که بسیار حجیم هم هست و فاقد سبزیجات. شام هم معمولا دیر میخورند. چیزی بعد از ساعت 8-9شب. 


بعد از ناهار به راه رفتنهایمان ادامه دادیم و رسیدیم به ساحل. اول فکر کردم دریا است اما رودخانه بود. ساحل را موزاییک کاری کرده بودند و کمی دراز کشیدیدم و آفتاب گرفتیم که آفتاب برای ما ساکنین اسکاندیناوی بزرگترین جاذبه توریستی است.

بعد دوباره به قدم زدن ادامه دادیم و در یکی از کافه های شهر یک قهوه و شیرینی مخصوص پرتغالی به اسم " پاستل دا نوته
Pastell da note" . 



بعد از استراحت رفتیم به سمت میدان فیگورا. یکی از میدانهای اصلی مرکز شهر که سر خط بسیاری وسایل حمل و نقل بود. اتوبوس شهرگردی سوار شدیم و یک ساعت و چهل دقیقه با اتوبوس و توضیحاتش تمام شهر را دید زدیم و دستمان آمد که کجاها را بهتر باید ببینیم. بعد از گشت با اتوبوس به یکی از رستورانهای خیابان چیادا رفتیم، خیابانی که پر از رستوران است و آنجا غذای دریایی خوریم. ماهی کاد و صدف. بعد از شام به شدت خسته بودیم و من اصلا حال پیاده روی نداشتم پس با مترو به سمت هتل رفتیم. 





۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

چرا سوئد؟

سفر آلمان در سال 2009 برای من تجربه شگفت انگیزی بود و تا رسیدم ایران و روز بعد در خیابان و فروشگاه دوباره بی احترامی ها را دیدم مصمم شدم به رفتن. اما کجا؟ من نه امتیازی برای مهاجرت کردن جمع کرده بودم و نه دلم میخواست آنقدر دور بروم، و از سمتی دلم فقط کشورهای رده بالا میخواست. نمره های دانشگاهم درخشان نبود که دل ببندم به گرفتن پذیرش و از سویی به شدت عجله داشتم که با کمترین هزینه و سریعترین زمان از ایران بگریزم. تنها کشوری که سالهای اخیر روی بورس برای رفتن بود سوئد بود بخاطر تحصیل رایگان و سهل گیریش برای پذیرش. البته نروژ و فنلاند هم بودند ولی تصور سرمای آنجا مانع از انتخاب رشته می شد. اینطوری شد که من سوئد را انتخاب کردم به فصد آمدن و سکوی پرتاب برای رفتن به کشوری دیگر. ابتدا دو رشته انتخاب کردم، هدفم این بود اگر قرار است باز درس بخوانم در رشته های مورد علاقه ام باشد برای همین لیسانس حقوق بشر در شهر مالمو ( سومین شهر بزرگ سوئد و بندری معروف) را انتخاب کردم، اما چون میخواستم حتما بروم و بخاطر بک گراند علوم تجربی مطمئن نبودم برای حقوق بشر پذیرفته شوم، کارشناسی ارشد مرتبط با رشته خودم را هم در شهر اوپسالا (چهارمین شهر بزرگ، یکی از شهر های قدیمی و فرهنگی ترین شهر سوئد) انتخاب کردم. نتیجه که آمد ترس داشتم، میدانستم رفتن به حقوق بشر همان و خداحافظی ابدی با ایران همان، حالا آمدیم و هوم سیک شدم؟ یا از پس مهاجرت برنیامدم؟ پس تصمیم گرفتم رشته کارشناسی ارشد را با اینکه دوست نداشتم انتخاب کنم. البته به این امید که از اواسطش راهی کشور دیگر شوم یا کاری پیدا کنم برای ماندن و یا تغییر رشته.
اما متاسفانه قوانین بسیاری درست از زمان ورود ما تغییر کرد که پنبه های من را رشته کرد و من ناچار به ادامه تحصیل در رشته ای که دوست نداشتم شدم.
سوئد، از لحظه ورود خاکش مرا گرفت. به همین سادگی! چند روز اول را در منطقه ای در شمال استکهلم بودم و بعد بلافاصله اتاقی در خانه یک زوج ایرانی پیدا کردم و زندگیم را در شهر جدید آغاز کردم. برای کسانی که به اروپا میایند بخصوص کشورهای با جمعیت کم بد نیست بگویم تصورتان از بزرگ بودن شهر باید عوض شود. مثلا وقتی میخواندم چهارمین شهر بزرگ حداقل برایم جایی مثل رشت تداعی میشد، اما وقتی وارد شهر شدم بیشتر برایم شبیه رودسر بود. البته به مرور که پیچ و خمهای شهر را یادگرفتم متوجه بزرگیش هم هستم اما اینجا طوری است که همه شهر در مرکز میچرخد و باقی بزرگی شهر محله های مسکونی است که در اطراف میتوانند باشند. جمعیت شهر هم مهم است، در اروپای مرکزی تراکم جمعیت بسیار بالاست، مثلا آلمان با حدود یک سوم مساحت ایران جمعیتش بالای 80 میلیون است همینطور ایتالیا و فرانسه. اما سوئد نسبت به این کشورها مساحت بزرگتری با یک دهم جمعیت دارد. بله کلا جمعیت کشور سوئد از جمعیت تهران کمتر است. و شهر فعلی من شهری 200 هزار نفری است. 
قطعا به عنوان یک تازه وارد با تصوری که از هامبورگ و فرانکفورت داشتم و تصاویر دیده شده در فیلمها و شنیده ها شهر در ذوقم خورد. یک فضای دلمرده ای داشت که دوست نداشتم نه از ساختمانهای قدیمی قرن های قبل خبری بود نه ساختمانی مدرن، چیزی بود در اوج سادگی و بدون کوچگترین طرح و نقش خاص. هفته اول به آشنای با مسیر رفت و آمد گذشت و برنامه های جانبی دانشگاه برای خوشامد گویی به دانشجویان. اما هفته دوم همینطور که پکر پای فیس بوک بودم با دوستی که سالهاست ساکن اروپاست صحبت میکردم و از در ذوق خوردگیم که گفت: you sholud explore the city. و من راه افتادم برای اکسپلور شهر.. و با همین کار توانستم با شهر تا حدی اخت شوم. 
یکی از ناراحتی های من در این شهر رودخانه وسط شهر است. وقتی درباره شهر در اینترنت میخواندم تصورم از روخانه چیزی شبیه ماین و راین بود. اما چیزی که در اوپسالا میدیدم یک رودخانه کوچک اما زیبا بود. 

پی نوشت:
در جال بررسی سایتهای مختلف هستم برای ثبت یک دامین شخصی. باید هم از نظر هزینه بصرفد هم بشود درآن برنامه ای پیاده کرد که فارسی نویس و راست چین باشد. با وقت کمی که دارم زمان زیادی صرف میشود برای نتیجه گیری. البته از اطلاعات شما هم بهره خواهم برد اگر کمک فکری دارید به من ایمیل بزنید لطفا (آدرس ایمیل در وبلاگ موجود است) 
تا اطلاع ثانوی اینجا هستم. و سعی میکنم جایی را انتخاب کنم که نیاز به فیلتر شکن نباشد. 

۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

آزادی بیان در اروپا


 آزادی بیان ثمره مبارزات مردم فرانسه است. مبارزاتی که با شعار "آزادی، برادری و برابری" برپا شد. ادمهای بزرگ آن دوران جمع شدند تا پایه و اساس حق بشری رو تدوین کنند. آزادی بیان در مقابل قدرت مطلقه کلیسا- مذهب- شکل گرفت. چیزی که کلیسا- مذهب- به خودش اجازه میداد از دیگران دریغ کند و خوب و بد را تشخیص بدهد. کسی حق نداشت چیزی جز اموزه های کلیسایی بگوید. وگرنه توهین به مقدسات بود. آزادی بیان یک تعریف کلی دارد: "هر کسی حق دارد بدون ترس و واهمه باورهای خود را به هر روشی که میپسنند بیان کند". با این تعریف کلی همه انسانها حق دارند حرف و نظر و باورشان را بیان کنند. هیچ کس هم حق ندارد این حق را از کسی بگیرد.
آزادی بیان، مثل باقی مفاهیم اجتماعی- سیاسی- انسانی، به مرور زمان دستخوش تغییراتی شد جاهایی محدودتر شد و جاهایی باز تر.  مثلا در بیشتر کشورها نوشتن و تایید هولوکاست ونسل کشی ممنوع است. البته در واقع ممنوع نیست "بهتر" است گفته نشود. کمی که به قضیه عمیق شویم و البته کمی به عمق فاجعه نگاه کنیم میبینیم بیان هم رایی با اتفاق هولوکاست فارغ از اصول انسانی است. هولوکاست یک فاجعه انسانی بود که انسانهای زیادی صرفا بخاطر نژادشان- نه حتی دین- بی هیچ دلیلی راهی اردوگاههای مرگ شدند و زنده زنده سوزانده شدند. دفاع و تایید چنین عملی با استفاده از آزادی بیان ، استفاده از یک اصل حقوق بشر علیه اصل دیگر حقوق بشر –حق حیات- که بسیار مهمتر هست،  است. انسانهای زیادی میتوانند باور داشته باشند که عده ای پست تر از عده دیگر هستند. اما دفاع از کشتار و مطرح کردنش را نمیشود در زمره آزادی بیان قرار داد. این مسئله مسئله اعتقادی و مذهبی نیست بلکه یک مسئله انسانی است. بسیاری یهودیان کشته شده شاید هیچ باور مذهبی هم نداشتند صرف یهود بودنشان- یهود بودن بار مذهبی ندارد یعنی مثل مسیحی بودن و مسلمان بودن نیست، یهود بودن یعنی نژاد یهودی یا به قولی بنی اسراییل-  کشته شدند. باورهای نازی که به برتری نژادی میپردازد و باقی مردمان را سزاوار مرگ میداند یک باور ضد انسانی است که بیانش موجب تهدید زندگی انسانهای بسیاری می شود.  پی محدودیت برای این نوع عقاید نه تنها مغایر با آزادی بیان نیست که لازمه فرم دادن به آزادی بیان است. اما کشیدن کاریکاتور، نقد یک مذهب و پیروانش موجب تهدید زندگی آن افراد نمیشود. فقط باورهایشان مورد نقد و تمسخر قرار میگیرد. در جامعه ای که به اصل جدایی دین از سیاست، غیر مقدس بودن مذهب و هر باور دیگری اعتقاد راسخ دارد، نقدو تمسخر مذهب منافاتی با آزادی ندارد. این اتفاق نه فقط درباره اسلام که درباره تمام ادیان الهی صورت میگیرد. در دوران میانی بیان حرفی خلاف باور مذهبی و قدرتمنداران مذهبی- کلیسا و کلیسایی ها- با مجازات مرگ روبرو بود. اما دستاورد اصلی تمام مبارزات پروتستانیسم یا اصلاحات دینی در اروپا برداشتن قداست از مذهب کاتولیکی بود. هرچند که این قداست از شاخه ای به شاخه دیگر رسید اما در نهایت مسیر اروپا مسیری بود برای رسیدن به زدودن قداست از مذهب.  برای طی همین مسیر هست که اگر کاریکاتور مسیح کشیده شود یا موسی ، شاید مذهبیان مسیحی و یهودی اعتراض کنند که اعتراض هم حق مسلم است و متناسب با آزادی بیان، اما این دلیلی نمیشود که بگویند بخاطر اینکه به مقدسات ما توهین شده حق آزادی بیان را از این مجله بگیریم. به قول آقای سرکوهی اگر بخواهیم لیستی از این که چه چیزی توهین محسوب میشود تهیه کنیم باید مجمعی بزرگتر از سازمان ملل داشته باشیم و لیستی چند هزار موضوع! در واقع باید دید توهین چه چیزی هست؟ شاید چیزی که از نظر من توهین باشد از نظر دیگری توهین نباشد. اینکه من نوشته های یک روزنامه را دوست نداشته باشم یا حرفهای یک سیاستمدار، یا یک فعال سیاسی و اجتماعی را ، و اگر فکر کنم با حرفهایش دارد به باورهایم چنگ می اندازد، دو راه دارم؛ یا از حق آزادی بیان استفاده میکنم و برای رد حرفهایش استدلال میاورم، یا ترجیح میدهم چنین نظراتی را نخوانم، نشنوم و نبینم. چون من فکر میکنم او دارد به باورهایم توهین میکند و خودش فکر میکند دارد براساس حق آزادی بیان باورهایش را بیان میکند بدون ترس و واهمه. حالا این بحث  را برسانیم به باورهای مذهبی. کشورهای مختلف محدودیتهایی برای آزادی بیان- نه سلب حق آن بلکه محدود کردنش برای دور کردن تنش از جامعه- ایجاد کرده اند اما پاسخ اینکه چرا فرانسه چنین محدودیتهایی ایجاد نمیکند را باید در تاریخ پر اتفاق این کشور جستجو کرد. فرانسه کشوری است که خونهای زیادی در راه آزادی ریخته شده، مذهب و قدرت مذهبی ضربه های مهلکی به حقوق انسانی زده. پایبندی این کشور به اصل آزادی بیان بدون محدودیت بخصوص در قبال مسائل مذهبی، در واقع پایبندی به اصول انقلابهایش هست. اگر امروز فرانسه قانونی تصویب کند که در آن نقد باورهای مسلمانان و یا کشیدن کاریکاتور از افراد مقدس اسلامی ممنوع شود، یعنی بازگشت به قرنها پیش. چون بلافاصله مسیحیان متعصب هم خواستار این میشوند که به مقدساتشان- پاپ و انجیل- توهین نشود، یهودیان مذهبی هم خواستار میشوند که هیچ نقدی به باورها و پیامبرشان نشود. و این یعنی نابود کردن تلاش چند صد سال مبارزات آزادیخواهی. کشورهای دیگر این پیشینه را به شکلی که فرانسه داشته ندارند.
خلاصه کلام، به سخره گرفتن باورها و مقدسات مذهبی به معنای توهین نیست و نمیشود صرف اینکه یک دسته ای فکر میکنند که به مقدساتشان توهین شده برای آزادی بیان حد و مرز گذاشت. اما بیان آرا و عقایدی که موجب مرگ انسانی میشود، یا دفاع از کشتار و جنایت هست مغایر با اصول انسانی است و باید محدود شود. یک عده استدلال دارند که آزادی بیان برای تمسخر باورهای مذهبی باعث ایجاد نفرت در جامعه مورد تمسخر قرار گرفته میشود  و برای دوری از تنش از نظر اخلاقی بهتر است بیان نشود و بلافاصله مقایسه میکنند با مسئله هولوکاست یا ممنوعیت باز نشر عقاید هیتلر. اما به نظر من – بنا به دلایلی که بالا ذکر کردم- این قیاس ها مع الفارغ هستند. اگر بخواهیم به مقدسات هر دسته و گروهی اخلاقا احترام بگذاریم چیزی به اسم ازادی بیان باقی نمیماند. بهتر است به جای محدود کردن آزادی بیان، میزان تحمل را در افراد دیگر بالا ببریم و یا آن افراد با استفاده از آزادی بیان بدون ایجاد رعب و وحشت و تهدید به نقد آن عقیده و بیان بپردازند. اینکه در این مسئله مسلمانها قشر آسیب پذیر به حساب میایند دلیلش این است که دیگر مذاهب این دوره ها را طی کرده اند و در واقع جوامع مدرن و دموکرات پایبند به اصول حقوق بشر- به صورت نسبی- این راهها و بحثها را رفته اند و نتیجه اش پیروزی حق ازادی بیان بر باورهای مذهبی بود. مسلم هست که فرانسویان با پیشینه تاریخی مبارزه برای حق ازادی بیان و آزادی خواهی تن به خواسته های اقلیتی متعصب نخواهند داد.
در پایان از بحث فرانسه  ازادی بیان خارج شویم و به آزادی بیان در فضای مدیای ایرانی بپردازیم. من یکی از کسانی هستم که با استفاده از حق آزادی بیان، انطور که خودم دلم میخواهد بی ترس و واهمه نظرم را درباره موضوع و یا افرادی ابراز میکنم. در بسیاری مواقع از کلماتی چون احمق، نادان و بی فرهنگ استفاده میکنم که به زعم بسیاری این ها توهین محسوب میشود اما از نظر خودم بیان واقعیت سطحی نگری و کم دانی افراد. به هر حال هیچکس حق ندارد این حق را از من بگیرد که حرفی نزنم. لزومی هم ندارد که به من احترام بگذارند. یکی از جمله های به غلط رایج شده این روزها این است که "من به عقیده شما احترام میذارم" ، در حالیکه مخالف آن عقیده هستیم. درواقع به قول مهدی خلجی این وظیفه شهروندان نیست که به عقیده هم احترام بگذارند- فقط میتوانند به عقیده های هم گوش بدهند و مانع از ابراز عقیده بخاطر مخالف بودن نشوند-  بلکه دولتها هستند که باید به تمامی عقاید تا جایی که با جان انسانها سرو کار ندارد احترام بگذارند و فضایی ایجاد کنند تا همگی بتوانند از حق ازادی بیان استفاده کنند. پس تا وقتی که صحبت و نظر من باعث سلب حق حیات یا سلب حق آزادی بیان و بازی با آبروی افراد نشده، هیچ چیز توهین و بی احترامی و غیر بشری نیست. تنها مواردی که به نظرم باید مانع از آزادی اش شد آرا و عقاید و باورهایی است که تحجر و توحش دارد و به اصطلاحی دشمن انسان و آزادی است. هر چیزی دیگری که به نظر ما توهین است تنها راهش مجادله و گفتگو است نه تقاضای محدود کردن حق آزادی بیان یا دستور قتل!

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

سوزن به خود جوالدوز به دیگران

ايرانياني از ديروز شروع کردند به خرده گرفتن حضور نتانیاهو، و زیر سوال بردن کل حضور مردم و راهپیمایی بزرگ و یکدست پاریس که برای یک هدف بود: حمایت از آزادی بیان.
کامنتها را میخوانی نمیدانی سرت را به کدام دیوار بزنی. تصور کنید ابلهانی هستند که راهپیمایی دیروز را با راهپیمایی 9 دی مقایسه میکنند و ادعایشان هم این بود که هر دو حکومتی بودند نه مردمی!!!!!!!!! یک نفر نیست به این ها بگوید- البته میگویند ولی این افراد نمیخواهند بشنوند- دولت کشورهای دموکراتیک با رای مردم، بر اساس یک مبارزه انتخاباتی درست و در آزادی کامل رسانه و مطبوعات با دهها مناظره و بحث و جدل وسخنرانی های انتخاباتی بی نیاز از خطوط قرمز تشکیل میشود و مردم این کشورها به دولت هایشان اعتماد دارند و دولت یک کشور دموکرات یعنی نماینده مردم با تفکرات مختلف. مقایسه دعوت دولت فرانسه از مردم کشورش برای راهپیمایی با دعوت حکومتی که اساسش دیکتاتوری است و ذره ای از آزادی انتخاب در آن نیست واز قضا همان دوره دولت وقت یک دولت برآمده از کودتای انتخاباتی بود و کلا رسانه آزاد هم وجود ندارد که صدای مخالفین بیاید و از آن بدتر اینکه خیلی از افراد شرکت کننده در راهپیمایی ها با زور و اجبار کارمند دولت بودن و یا گرفتن پول و ساندیس، هستند، یک مقایسه مضحک و احمقانه است.
و اما حضور نتانیاهو و چند نفر دیگر که از قضا چشم ایرانیان تیز بین فقط نتانیاهو را دیده نه بقیه را (ولی اروپایی ها به حضور همه آنها اعتراض داشتند) فقط یک سوی قضیه است و اصل قضیه این بود که هیچ چیزی نباید مانع فرد و افراد از بیان دیدگاهش شود. – دیدگاهی که به هیچ فردی آسیب نمیرساند، نه که به باورهایش توهین میشود- دیروز همه جمع شدند تا بگویند در برابر تروریسمی که بر علیه بیان عقیده و آزادی بیان به وجود آمده تمام دنیا متحد است. اینکه یک نفر را صرفا بخاطر عقیده اش بکشیم با اینکه یک نفر را در جنگ بکشیم کمی فرق دارد! از نظر من خیلی فرق دارد ولی با ارفاق میگویم کمی فرق دارد! حداقل این که در اسراییل در ماه آگوست در روزنامه هاآرتص- مهمترین روزنامه اسراییلی- دو روزنامه نگار یادداشتی نوشتند علیه نتانیاهو و کارهایش و کشتار آن روزها که صد تا عرب ننوشتند! آن دو روزنامه نگار زندانی نشدند، شکنجه هم نشدند، روزنامه هم تعطیل نشد! حتی امروز همین روزنامه ریز جزییات اینکه نخست وزیرشان دعوت نبود ولی خودش را رساند نوشته بود و از ریز رفتار عصبانی هولاند هم نوشته بود. به جای پس و پیش کردن ماجرا به نفع نخست وزیرش!
حالا جالب این است که این ایرانیان عزیز دل بند حقوق بشر شناس! چند تاییشان در روزنامه های داخل ایران قلم میزدند که وضعیتش مشخص است! بیشتر آنها که من کامنتهایشان را مستقیم وغیر مستقیم خواندم مشوق رای دادن مجدد در سیستم ناسالم انتخاباتی بودند و خب باید به عرضشان برسانم که انقدر از نتانیاهو بیزارند بخاطر کشتار جنگی اش، در کشورشان همین روزها قرار است یک انسان، یک جوان را بخاطر عقیده اش اعدام کنند، و همین آقایان و خانمها نمیگویند ما فردا در هیچ چیز کشور مشارکت نمیکنیم چون این اتفاق افتاده! – بعضی از این عزیزان ساکن فرانسه بودند و گفته اند به دلیل حضور نتانیاهو در راهپیمایی شرکت نمیکنند- اینها نمیگویند که خیلی مواقع به کسانی بدتر از نتانیاهو اقتدا کرده و میکنند! و با جمله" مصلحت اینه..." یا " حالا وقتش نیست..." قضیه را توجیه میکنند.
این ایرانیان عزیزی که انقدر براشون حقوق بشر اهمیت دارد و حقوق انسانی اولویت است دیروز قهرمان جدیدشان علی مطهری را بخاطر اینکه درباره حصر صحبت کرده وبهش حمله شده تا عرش اعلا بردند و نفهمیدند که همین فرد در همان صحبتها علیه زنان چقدر سخنوری کرده! این دسته افراد سخنان هادی غفاری را استاتوس میکنند و یادشان میرود ایشان اوایل انقلاب چه سمتی داشته!
چرا راه دور برویم همین انسان دوستان امروزی که به بودن کسی که در دفاع از کشورش در برابر تروریستهای حماس دیوانه وار دست به حمله زده-  بگذریم از شیطنتهای حماس برای  بالا بردن آمار کشته ها با پناه بردن در مدارس و مناطق مسکونی- اعتراض دارند یک سال ونیم پیش روزی که فرمان دهنده قتل دهها نویسنده و فعال سیاسی و مدنی، درون و برون مرزی رد صلاحیت شد ماتم زده شده بودند که حالا به چه کسی رای بدهند!

روز به روز نه از مردم ایران، اما از قشر پر مدعای شبه روشنفکر و فعال سیاسی داخل و خارج ایران بیزار میشوم. یک نفر نیست به اینها بگوید تحلیلهای تخیلی تان از اوضاع اروپا را بگذارید برای خودتان و بچسبید به رساندن ایران به یک دهم دموکراسی اروپا!

حضور تمام رهبران کشورهایی که در آن ازادی بیان و رسانه وجود ندارد در راهپیمایی دفاع از ازادی بیان محکوم است، شرکت کسانی که دستشان به خون مردم هم الوده است محکوم است. اما اصل این تظاهرات اتحاد در برابر تحجر و توحش بود. و یا زیباترین جمله که تیتر روزنامه ایندیپندنت بود: "میخواستند فرانسه را به زانو در آورند، اروپا به پاخاست!"
باور کنید فهمیدن این تفاوتها سخت نیست. دیروز در راهپیمایی پاریس، یک میلیون از هر نژاد و رنگ با هر مذهبی جمع شدند که بگویند از ازادی بیان، این اساسی ترین اصل دموکراسی حمایت میکنند و هیچ کس حق ندارد کسی را برای ابراز عقیده اش بکشد!
مجله شارلی ابدو یک مجله بینهایت چپ بود که خیلی هم مخالف داشت اما دیروز یک میلیون نفر به تنها چیزی که فکر میکردند نه شارلی ابدو برای شارلی ابدو، که به شارلی ابدو برای حق آزادی بیان و امنیت داشتن بود. حداقل در این مورد نتانیاهو کسی را نکشته * اما حماس نازنین این دوستان برای هر کس که منتقدش باشد مجازاتهای سنگینی در نظر میگیرد!
خواهش میکنم اروپا را بسپارید دست خودشان که این همه سال دموکراسی و حقوق بشر را تمرین میکنند و هر روز قدم های بزرگتری برای رسید به آن بر میدارند. و شما لطفا بی استفاده از تئوری های این قاتلین و جنایتکاران وبدون الگو برداری از اینها، کشور خودتان را به دموکراسی برسانید- انها هم که در دل این غرب جنایتکار هستند بهشان توصیه میکنم از این کشورهایی که حقوق بشر در آنها رعایت نمیشود و دستشان به هزاران خون الوده است کوچ کرده و جایی در این کره خاکی پیدا کنند و حقوق بشر خودشان را بسازند و البته یادشان باشد که اگر مذهبی هستند اساس دینشان و گسترشش با کشتار بود، اگر چپی هستند سردمدار تفکرشان یکی از ده جنایتکار تاریخ جهان بود – البته باقیشان هم در رده های پایینتر- و اگر اصلاح طلب هستند یادشان باشد از گنجی و حجاریان، جلایی پور و عبدی تا خاتمی و موسوی و کروبی مستقیم و غیر مستقیم  دستهایشان آلوده است. یا سکوتشان منج به امتداد الودگی شده.

·       اعلام شده نتانیاهو در غزه 7 روزنامه نگار را کشته، من اسم این رو ترور روزنامه نگار برای آزادی بیان نمیذارم! در آن روزها جنگ بوده، و در این جنگ روزنامه نگارها کشته شدند، مثل بسیاری خبرنگار و روزنامه نگار که در مناطق جنگی کشته شدند. اما محمود عباس در سال 2013 سه تن را فقط به جرم توهین به شخص خودش به زندان انداخته! تازه محمود عباس یکی از محترم ترین و محبوب ترین رهبران سیاسی جهان هست که نقش تاثیر گذاری در بحث های پذیرش فلسطین به عنوان کشور مستقل در کشورهای اروپا- متحدان دیرینه اسراییل - داشته است.

مواضع من:
تانياهو يك يهودي خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه اسراييلي ها دو بار اين فرد رو انتخاب كردند به عنوان گرداننده كشورشون! 
حماس يك گروه مسلمان خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه مردم غزه بارها اين گروه را به عنوان گرداننده منطقه شان انتخاب كردند! اين دو وقتي رو به روي هم قرار ميگيرند فقط به فكر ارضاي ديوانگيشان هستند و با تمام قوا به كشتار ميپردازند. حرف هيچ كس هم در لحظه اوج ديوانگي و نياز به خون ريزي به گوششان نميرود! يك سمت شروع ميكند و سمت ديگر جواب ميدهد اين وسط قدرت بيشتر و تجهيزات بيشتر كشتار بيشتر راه ميندازد! علت شروع كردن هم معمولا بهانه هاي بيخود يا شیطنت هست براي همان نياز سالانه به خون و خونريزي و يا "جلب توجه"! آدمهاي متعصب به عقيده- از عقيده مذهبي تا سياسي و فلسفي- دلشان جلب توجه ميخواهد، حالا اين جلب توجه ميتواند با عريان شدن باشد - گروه فمن- يا حمله هاي توهين آميز به باور عده اي ديگر- "برخي" نوشته هاي "برخي" آتئيست ها- يا قتل و ترور باشد- ترورهاي اخير، يا تيراندازيهاي مدارس در امريكا- و يا حضور در يك راهپيمايي در دفاع از آزادی بیان ومقاومت دربرابر تروریسم!

نتانياهو اين بار روش آخر را انتخاب كرد، هرچه با عزت و احترام گفتند "نيا" حرف گوش نكرد، و خودش را چپاند آن وسط! رديف اول راهش ندادند، باز خودش را چباند، اتوبوس سوارش نكرد باز ادامه داد چون هرچه تلاشش را نشان بدهد در برابر طرفدارانش بيشتر وجهه قرباني و مظلوم را پيدا ميكند حتي اگر در باقي دنيا تمسخرش كنند! اما همه اينها رو نوشتم تا موضعم در قبال نتانياهو روشن باشد. نتانياهو يك مذهبي متعصب ابله است كه متاسفانه دارد كشوري پر حساسيت را ميگرداند و تصميمات احمقانه اش باعث مرگ هزاران كودك و پير و جوان ميشود و افزايش تنش و نفرت بين دو ملت! اما قطعا همه يهوديها و اسراييليها نتانياهو نيستند همانطور كه همه ما احمدي نژاد نبوديم! 



-         من خودم تا سال 88 در ایران رای دادم، خاتمی رو هنوز دوست دارم، موسوی و کروبی برایم شخصیتهای فوق العاده ای هستند و مردان بزرگ تاریخ این روزها ایران، اما این سوی قضیه به دیگران خرده نمیگیرم چون آنوقت این ارادت من به موسوی و کروبی زیر سوال میرود. امیدوارم واضح بوده باشد! 

۱۳۹۳ دی ۱۹, جمعه

غرب وحشی، عقده چپ!

خبر برخلاف عده ای که فکر میکنند اصلا ساده نیست، در روز روشن دو مرد مسلح به دفتر نشریه ای که سالهاست دارد هفتگی با کارتونهایش مذهب، سیاست، اجتماع را به سخره میگیرد حمله کرده و هشت زورنالیست و دو پلیس را میکشند. خبر اصلا ساده نیست، این اتفاق در پاریس، قلب فرانسه،سمبل مبارزه با استبداد دینی، استبداد پادشاهی، جایگاه روشنفکری، هنر، تاریخ، دموکراسی، حقوق بشر، ازادی، امنیت و مدارا، افتاد. شاید روزگاری نه چندان دور از دل همین پاریس فرمان استعمار الجزیره صادر شد اما روزگاری نه چندان دورتر، از همین پاریس دستور خروج از الجزیره صادر شد با تمام تهدیدها و ترورهای وحشت زا. فرانسه یعنی " ترس بی معنی است" . در زمان استقلال الجزیره یکی از بزرگترین گروههای تروریستی اروپایی در فرانسه علیه مردم فرانسه و دولت حاضر فرانسه عملیات گسترده تروریستی به خرج دادند، اما دولت وقت فرانسه تن به این همه ترور نداد و یک قدم از اقدامش، یعنی خروج از الجزیره عقب ننشست تنها برای اینکه فرانسه کشوری بود که باید الگو میشد در پایبند شدن به حقوق انسانی! فرانسه از مدارامند ترین کشورها با اقلیتهای دینی بود و هست، جمعیت زیادی از کشورهای آفریقایی ساکن این کشور هستند- چه آنها که بر اساس مستعمره بودن فرانسوی شدند و چه بعدها به صورت پناهجو به این کشور آمدند- فرانسه همینطور، کشورِ ازادی خواهی است. نماد بزرگی از مبارزات آزادیخواهی با دو انقلاب بزرگ. فرانسه را مهد دموکراسی هم میدانند، اگر مهد نباشد قطعا یکی از بزرگترین و موفق ترین دموکراسی های جهان است.  بله اتفاق اصلا ساده نبود، این حمله، حمله به ژورنالیست و فرانسه نبود، حمله به دموکراسی، ازادی، و مدارا بود.
در این اتفاق باید با دو نوع تفکر کلنجار میرفتی، یکی ایرانیانی که آنقدر از اسلام زده هستند که با تمام نفرت موجود در خودشان علیه اسلام، مسلمانها و عربها مینوشتند بی توجه به اینکه این میان میلیونها مسلمان سالهاست دارند در فرانسه زندگی میکنند بدون اینکه تهدیدی ایچاد کنند، و سوی دیگر چپی های ایرانی که فقط منتظرند که داستان جدیدی سر هم نمایند تا کاسه کوزه ها را بر سر این غرب وحشی بیندازند! دسته اول را میشود باهاشون کنار آمد چون معمولا جز رشنفکر ها نیستند اما دسته دوم بدجور کار سخت و روان فرسایی است.
یک نفر نوشته "ماشین رسانه غربی" به کار افتاد. این ماشین رسانه غربی ساخته ذهن چپی های ایرانی است. اینکه میگم ایرانی برای این هست که من اینجا تمام دوستان غیر ایرانیم تفکرات چپ دارند و منتقد شدید بسیاری از سیاستهای جامعه های خودشان و حتی باورمند به تاثیر مدیا و شیطنتهای رسانه ای! اما هرگز درباره چنین اخباری تئوری توطئه نمیزنند! بله ایرانی های نازنین چپ گرا علاقه شدیدی دارند که با استفاده از فیس بوک و رسانه های- از سر اتفاق غربی- علیه ماشین رسانه غربی داستان سرایی کنند. اولین داستان سرایی آنها هم این است که رسانه های غربی حقیقت را نشان نمیدهند. و فقط یک سوی قضیه را نشان میدهند یا جهت دار هستند. چهار سال هست دسترسی آزاد به رسانه های جهان بی سانسور دارم. در چنین مواقعی اکثرشان را فعال میکنم تا اخبار مهم برایم به صورت نوتیفیکیشن بیایند. در توییتر و فیس بوک هم جدا جدا دنبالشان میکنم. چه سر جنگ اسراییل و غزه، چه سر اوکراین و روسیه، چه مسایل سوریه و چه این ترور وحشیانه، همیشه دو سوی جریان به صورت مساوی سهم داشتند. اگر از جانب نیروهای اسراییل میگفتند حتما خبری مشابه از سمت غزه هم داشتند. حتی بخاطر اینکه کشتار در غزه بیشتر بود بیشتر خبر به صورت ناخوداگاه پوشش کشتار در غزه بود. اما دوستان چپی تا یک بار خبر میامد که "بر اثر یک راکت دو خانه خراب شد" یا" یک نفر کشته شد" فریاد سر میدادند که این رسانه های غربی فلان فلان این همه در غزه کشته میشوند سکوت میکنند یک نفر کشته شد صدایشان در آمد! در حالیکه سکوت نمیکردند! در جریان ترور هم از لحظه ای که خبر درج شد، پا به پایش در تحلیلها همه سعی کردند حساب مسلمانان را از این عملیات جدا کنند و مانع از رفتارهای ستیزه جویانه افراطی های نژاد پرست بشوند. همانطور که در استرالیا اولین اقدام استرالیایی ها ایجاد هش تگ I’ll ride with you، بود تا مبادا عمل ابلهانه یک نفر باعث فشار و برخوردهای نامناسب با دیگر افراد صرفا بخاطر داشتن یک مذهب یا ظاهر و یا بک گراند مشابه شود. و یا در سوئد بعد از حمله به دو مسجد اولین اقدام سراسری این بود که مردم در روز جمعه پیش از نماز جمعه راهی مساحد کل کشور شدند و درهای ورودی مساجد رو با گل و کارتهای به شکل قلب پر کردند تا پیام حمایت و دوستی و مدارا بدهند. حال این دوستان چپ گرا چطور وانمود میکنند که روزانه مسلمانها زندگی سختی دارند، و هر لحظه با تبعیض و تحقیر رو به رو هستند و شر آسیب پذیز جامعه محسوب میشوند من واقعا ایده ای ندارم. البته همه این عزیزان از دل همین غرب وحشی علیه این غرب وحشی مینویسند. همینها که روزانه به شمارش تعداد عملکردهای برخلاف حقوق بشر در کشورهای غربی میپردازند جرات ندارند در کشور خودشان حتی اسم حقوق بشر را بیاورند، نه کشور خودشان که هیچ یک از کشورهای غیر غربی را در حدی نمیدانند برای زندگی کردن!
به طرز جالبی همیشه رفرنس خبری این افراد اخبار روسیه و ایران است. کمی هم بگذرد فارس میشود منبع موثق! میشینند با دقت برایت داستان را طوری تعریف میکنند که ثابت کنند این حادثه و تمام حوادث مشابه دستپرورده خود غرب هست! اینطور مواقع بیش ازحد یاد فیلم کشتن ندا میفتم که در نهایت از سوی دولت ثابت شد قاتل آرش حجازی است! و یا ترانه موسوی که زنده بود!
اصولا اولین رفتار این شرقی های غیر وحشی در رویارویی با ترور در غرب ، به جای همدلی و همدردی، گفتن: خودشان کردن حقشان بود، است. یا بلافاصله به رخ کشیدن تعداد کشته های غزه! در نود درصد کامنتها و استاتوس هاشون میگن: مگه خون غربیها رنگین تره!  من سوالم این است من غرب زده فکر میکنم خون غربیها رنگین تر، شما با این همه ادعا باید چشمت را بر نژاد و کشور و مذهب ببندی و هر چا هرکس به هر تعداد کشته شد اظهار همدردی کنی! اما مسئله این است که فقط ادعا دارند.
دیشب در بین کامنتها و بحثهای روان فرسا یک نفر نوشت "شورشی های سوریه" هنگ کرده بودم. یادم آمد تنها دولت بشار، دولت ایران و دولت روسیه مردم سوریه که ناچارا به مبارزه مسلحانه روی آورده بودند را شورشی میخوانند. در جوابش گفتم با این حساب تمام کسانی که در جنبش سبز شرکت داشتند فتنه گر هستند. به تریج قبایش برخور! با اینکه یکی از دلایل تعلل غرب در کمک رسانی به مردم سوریه- بجز وتوهای دم به دم روسیه- نگرانی از این بود که تجهیزات نظامی به دست افراطی ها بیفتد نه ارتش آزاد سوریه. این  عزیزان چپ گرا امروز چپ و راست مینوشتند: دلیل این اتفاق حمایت فرانسه از شورشی های سوریه بود و تجهیز کردن داعش!!!! یعنی این دسته به خودشان زحمت نمیدهند اخبار را از همین ماشینهای رسانه غربی بخوانند و بشنوند فقط میخواهند داستانهای خود ساخته ذهنشان را بازتولید کنند و یک عده از همه جا بی خبر هم بیایند برایشان سوت و دست بزنند!
از دیگر علایم بارز این افرادژست بیش از اندازه انسانی گرفتن هست مثلا امروز چند جا خوندم که نوشته اند: اینها مظنون بودند چرا باهاشون مثل متهم رفتار شد!!! یا ، اینکه صرف گفتن الله اکبر فکر کنیم مسلمان بودند قضاوت کردن است! آدم نمیداند به این طنزها بخندد یا بگرید! میدانید عزیزان گاهی بد نیست سر از کتاب و حفظ کردن خط به خط از قضا نویسنده های همین غرب وحشی، در بیایید و کمی، فقط کمی با مفاهیم واقعی زندگی کنید. الله اکبر یک سمبل بارز دین اسلام هست. از مسلمان عادی تا محافظه کار تا رادیکال این کلمه را مقدس میداند آنوقت ایا یک مسیحی میاید بگوید الله اکبر؟! آن هم الجزایری تبار؟ مظنون؟! طرف بعد از کشتن گروگانگیری کرده و در تماسهای تلفنی گفته حاضر به تسلیم نیست، و قبلا هم سابقه دست داشتن در عملیات تروریستی داشته و بهتر از هر کسی هم میداند قانون فرانسه اعدام ندارد، و بی دادگاه کسی را محکوم نمیکنند پس چرا به جای تسلیم شدن مقاومت میکند؟ اگر بی گناه باشد و یک اشتباه امنیتی رخ داده باشد میتواند در دادگاه از خودش دفاع کند. آیا فهمیدن اینها کار سختی است؟! البته این عزیزان احتمالا فکر میکنند دادگاههای فرانسه مثل ایران یا روسیه هست! از آن سو باز انگشت اتهام میگیرند به سوی دولت فرانسه که چرا این فرد را که یک بار محکوم شده آزاد گذاشته اند! باید به این ها گفت که اولا آزاد نگذاشته اند، طرف بعد از گذرداندن دوران محکومیت آزاد شد وطبق اصل حقوق بشر حق زندگی کردن دارد. اگر بخواهند دائم زیر نظرش داشته باشند باز میشود تبعیض! در کشورهای دموکرات قوانین زندان سخت و طولانی نیست، باور این کشورها این است که زندان جایی برای درست کردن فرد خاطی است نه تنبیه کردنش. در واقع این کشورها باور دارند که در زندان میشود یک فرد خاطی را به راه درست کشاند با روشهای روان درمانی نه تنبیهی! و بعد از اتمام محکومیت از نظر این جوامع او فردی ازاد است که میتواند به زندگی عادیش ادامه بدهد. اما این دسته از دوستان انتظار دارند که مثل ایران یا روسیه یا چین و کوبا با این افراد برخورد شود و با اعدام یا حبس ابد  تنبیهشان کنند. بله با این تفکر است که هنوز اعدام در ملا عام در ایران وجود دارد و هنوز وقتی پای بحث قصاص به میان میاید عده ای میگویند خب چیز بدی هم نیست! برای اینکه این افراد کلا با مفاهیم حقوق بشری و دموکراتیک آشنایی ندارند و فقط خطوط کتابها وتئوری ها را از حفظ برای خودشان میخوانند تا ژست روشنفکریشان کامل شود.
گاهی اوقات فکر میکنم اگر فقط بخواهیم بهصفحات و نوشته های این دسته از افراد مراجعه کنیم چیزی که در باره غرب در ذهنمان شکل میگیرد این است که در غرب هر روز مسلمانها تحت فشار هستند، یک خارجی هرگز پیش رفت نمیکند و هرگز در جامعه پذیرفته نمیشود، هر روز ماکله سیاه ها با ترس و لرز از خونه بیرون میرویم و هر روز با انبوهی از توهین، تحقیر، تجاوز به حریم شخصی رو به رو هستیم و برای جامعه جز یک کله سیاه نفهم نیستیم! حتی صفحه های این افراد را درباره ایران مرور میکنی و اگر از جای دیگر خبری نخوانی یک بهشت میبینی که دارد روز به روز به اصلاحات اساسی و دموکراسی نزدیک میشود. باور کنید در صفحه همان فردی که سوری ها را شورشی خواند از نرمش سوپریم لیدرمان نوشته بود و اینکه دارد حصر برداشته میشود و فضا باز شده است و ...
و اما در نهایت تفاوت این مردمان غرب وحشی با شما این است که وقتی فاجعه ای اتفاق میفتد همدردی میکنند هم با فاجعه دیده هم با کسانی که میتواند زندگیشان متاثر از این حادثه شود- در اینجا مسلمانان-. اما شما به جای همدردی دایره و دهل برمیدارید و حقش بد حقش بود، یا خب حالا که چی سه نفر کشته شدن میخواستن ننویسن، نکشن و ... راه میندازید و بعد اعتراض میکنید به ما که تحسین میکنیم این مدارا گری و تحمل غربیها را که" باز یک عده شروع کردند به گفتن این اروپاییهای خوب" بله این اروپاییها خوب هستند، خوب تر از شما که افکار پوسیده تان را هنوز به خرد مردم نا اگاه میدهید.
برای من خون سوری و غزه ای و اسراییلی و فرانسوی یه رنگ است اما برای شما خون غزه ای ها پررنگ تر است و این عین نژاد پرستی است که دائم دارید غرب را متهم به آن میکنید. غرب وحشی بی هزینه غرب آرام نشده، فرانسه ، آلمان، سوئد برای رسیدن به امینت، ارامش، داشتن استانداردهای بالای حقوق بشری- نه صد در صد اما همیشه در تلاش برای رسیدن به بیشترین حد- زحمت کشیده اند ، کشته ها دادند، خونها ریختند، مغزها به کار بردند، زحمت کشیدند و به اینجا رسیدند. جتی اگر استعمار گر هم بودند حالا که نیستند دارند برای جبران در تمام آن کشورها با پول همین مردم غربی مدرسه میسازند، بیمارستان تجهیز میکنند، آب و غذا فراهم میکنند. شما چه میکنید؟ هیچ، فقط بالای منبر مینشینید و اراجیف بهم میبافید!

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

پاریس 4- لور

جهارشنبه روز چهارم سفر رو اختصاص دادیم به لور. صبح طوری برامه ریزی کردم که راس ساعت 10 اونجا باشیم. از قبل هم به مامان و بابا گفته بودم که تا جایی که توان داشته باشند همه اش رو میبینیم. قبلا اکثریت دوستان گفته بودن فقط مستقیم برو چند جای معروفش و بخش ایران! اما من قصدم این بود که بخش ایران رو آخر سر ببینیم. راستش یک گارد شدیدی داشتم بس که خسته شدم از شنیدن اینکه آی ما تاریخ فلان داریم و ... یکی دیگه از دوستان هم گفته بودید برید ببینید این بی شرفها چه دزدی کردن! 
به هر حال اینبار نقشه مترو به دست راهی شدیم و امان از پله های مترو که پدر هممون رو درآورد. ورودی لور از همان هرم شیشیه ای معروف است( پیرامید) از اوجا وارد میشی و به سمت زیر زمین میری. ساختمان لور یک کاخ قدیمی هست . به شکل U که هر بخش این ساختمان سه طبقه داشت. زیر زمین طبقه اول و دوم و هر بخش یک بال محسوب میشد. بالها به  کاردینال (Richeleue (و اسقف (Sully) و هنرمندی فرانسوی (Denon)  هستند . هر بال در کنار مجموعه های نفیس هنری از سراسر دنیا چند اثر بینظیر رو داره وبرای همین گذر از تمام لور اجتناب ناپذیر هست. ما از بخش Denon که مونالیزا هست شروع کردیم. اول از سرسراهای متعددی گذشتیم که شامل آثار مجسمه و نقاشی هنرمندان ایتالیایی از قرن 15 به بعد بود. قطعا وقت اینکه دونه دونه وایسیم و تماشا کنیم نبود و البته این هم کار افراد متخصص هست که مثلا بشینن به نوع رنگ استفاده شده وسبک نقاشی و ...توجه کنند و البته عملا چنین کاری هم به صورت عادی و در روزهای عادی که مملو از جمعیته امکان پذیر نیست. این بخش به قول بابا مثل سعی صفا و مروه بود. کرور کرور آدم تند تند راه میرفتن و همه با هم. نیازی به نقشه نبود چون کافی بود جمعیت رو دنبال کنی. جمعیت میگم یه چیزی میشنوید! همه میخواستن زودتر برسند به مونالیزا! راستش من تو موزه های ایتالیا هم نمیفهمیدم چرا برای همه یک اثری مهم میشه. برای اینکه به نظرم اون اثر روباید فهمید. مثلا برای من در موزه یوفیتزی که دوبار هم رفتم بار اول اصلا نقاشی معروف تولد ونوس رو ندیده بودم! و دفعه دم هم باز نزدیک بود نبینم و وقتی متوجه شدم اونم از شدت جمعیتی که جلوش بود و هی وایسادم نگاهش کردم ببینم فرقش با نقاشی های دیگه که مهجور باقی ماندند چی هست نفهمیدم! این مسئله درمورد موالیزا بدتربود. اولا کسی نگاه نمیکرد همه موبایل و آیپد به دست فقط داشتن عکس میگرفتن. صحنه شبیه ضریح امام رضا بود که همه میخوان یه راهی پیدا کنند به ضریح برسند و برای این مهم از هر ترفندی شامل مشت و لگد و فشار دادن وهل دادن استفاده میکنند. به هر حال به خواست بابا ما هم این مشت و لگدها رو نوش جان کردیم و رسیدیم جلوش و خب بابا میخواست حتما عکس داشته باشه منم غر میزدم ولی دلش رو نمیشه شکوند! به هر حال عکس و گرفتیم و من تازه میخواستم بمونم یه نگاه به مونالیزا بندازم ببینم خب این الان با اون همه نقاشی های بی نظیری که ما رد کردیم چه فرقی داره  که گارد مهترم نوار رو باز کرد و مارو به بیرون از بخش تماشا مشایعت نموند. یعنی رسما فقط باید عکس بندازی بری!  بعد از زیارت مونالیزا که دوزار هم نمیارزید- با عر ض معذرت از اهالی فن و هنر که به ارزش هنریش واقفند ولی واقعا برای ما بی سوادان چیزی نبود و به اون همه له و لورده شدن نمیارزید- راهی دیدار ونوس شدیم. مونالیزا رو بابا میخواست ونوس رو مامان. من از اونجایی که کلا مجسمه رو بیشتر دوست دارم و اون حسی که نسبت به آثار معروف نقاشی نمیگیرم برعکس در مجسمه مبهوت میشم مثل داوود میکل آنژ، این مجسمه هم برام ارزش داشت دیدنش. و البته اصلا به شلوغی مونالیزا نبود. میشد یه چند دقیقه هم وایساد و به ظرافت کار نگاه کرد. نیازی هم با دانش هنری نداره میتونی با چشمت ببینی که چطور تراشیده شده! 
بعد راهی طبقات زیرزمین شدیم که بخش آفریقا، امریکای لاتین و مکزیک بود. خاص بودند و البته خلوت و خالی! انگار که حتی در هنر و موزه هم باید این کشورها نادیده گرفته بشند. از بال دنون راهی بال سولی شدیم. که هم اثار اسپانیا بود و طبقه زیر زمینش هم مصر و قسمتهای دیگه ای از افریقا و به قول معروف کشورهای باستانی. یعنی در بخش مصر میدیدی دیگه چیزی نبوده از زمان فراعنه که در لور نباشد. به قول یکی از دوستان فکر نکم تابوتی مونده باشه چون قدم به قدم تابوتها بودند. از همونها که تو تن تن و میلو دیده بودیمJ  به شدت دیدنی بود. از زیور آلات تا ادوات موسیقی که خیلی شبیه ادوات موسیقی ایران بود. اگر شما فکر میکنید من اسمها رو یادم مونده و میتونم اسم چیزهای معروف بخش مصر رو بگم سخت در اشتباهید ولی یه مجسمه معروف هست که خب معروفه دیگه! لور رو سرچ کنید میاد. ما از اون هم دیدن کردیم. نقشهای مصری جالب بودند برخلاف نقشهای ایرانی که همیشه ایستاده هستند نقوش مصری حالت نشسته داشتند. یکی از مجسمه ها هم بود که مرد و زن رو دقیقا با پوشش نقابی که رو زن بود میشد فهمید. بابا اونجا به شوخی گفت اونجا هم طالبان داشتند! از مومیایی هم دیدن نمودیم. حس خاصی بود تصور اینکه این جسد مال هزاران سال پیش هست آدم رو به تحیر وامیداشت. بعد از مصر از تونلهای زمان دیگری رد شدیم که فهمیدیم بله بله  لبنان و مصر و سوریه و .. اثار باستانی ارزشمندی دارند. قسمت مصر نسبتا شلوغ بود- نه به اندازه بخشهای اروپایی ولی خوب بود- تا قسمت مصر صدای هیچ ایرانی شنیده نشده بود اما اونجا که بودیم کم کم قیافه های آشنا و به تبعش صداهای آشنا تر شنیده میشد. دلیل هم این بود که بخش ایران بعد از مصر قرار داشت وراهی نبود چز گذر از مصر! 
وقتی به بخش ایران رسیدیم با اینکه مبهوت این بودم که چقدر از مصر آثار باستانی انتقال دادن به لور و به گمانم حالا یه سر ستون تخت جمشید و دوتا تخته سنگ ایران انقدر سرو صدا نداره اما کوپ کردم. نمیدونم خون ایرانی به جوش آمده ود یا جو خاک وطن گرفتن بود یا حیرت از ترو تازگی بدون ذره ای خش و شکستگی آثار! اومدم عکس بگیرم دستام به لرزش افتاد. تمام آثاری که تا الان رد کرده بودیم شکستگی های زیادی داشتند. اما قسمت دیوار با نقش های باستانی که مال ایران بود اصلا مثل هلو بود. یعنی انگار اومده بودن بی دردسر یک قسمت دیوار رو قاچ کرده بودم زمین و هوا و اب و باد هم تاثیری نذاشته بود و صحیح و سالم چسبوند رو یه دیوار دیگه تو یه قاره دیگه! حالا که سگها ونقوش با رنگ مورد علاقه من بود- بدلیل نوع سنگ- اما عظمت عجیبی داشت. خداییش من این حس رو ه صرف ایرانی بودن که واقعنی بهم دست داد. عظمت داشت. اتاق بعدی که رسیدم سکته کردم! سرستون تخت جمشید! صحیح و سالم! عکس گرفتم اما نمیشد لبخند رو لب داشته باشم. اما حرص خوردم تقریبا جز 5 تا ایرانی هیچ بازدید کننده ای ندیدم! دلم میخواست یه لحظه برم تو بخش مونالیزا داد بزنم "الاغها بیایید ببینید مصر و ایران چه سنگ های تراشیدن خیلی خیلی خیلی سال قبلتر از هنرمندان اروپاییتون" یعنی من عمرا چنین جوی بگیرتم ولی اونجا میگیره.. یه سکوت خاصی بود. دلت برای اون خاک میسوخت. بی اختیار با هممیهنانت اونجا حرف میزدی. و فقط یه چیز ردو بدل میشد آه و جمله اینکه: خوبه اینجا هستند وگرنه تا الان نابود شده بودند. و البته لعنت به بعضی ها! بی برو برگرد مکالمات شامل همین بود. 
بعد از قسمت ایران باستان راهی بخشی شدیم که مال ببین النهرین و اسوریها و ... بود که خب ما اونها رو هم میذاریم به حساب ایرانJ اونجا هم همونقدر نفس گیر بود که سرستون تخت جمشید. بعد از ایران وارد محوطه ای شدیم که پر از مجسمه های سنگ مرر از هنرمندان مختلف بود و در چهره مامان و بابا خستگی هویدا بود و البته پادرد. در نتیجه من اونها رو اونجا گذاشتم و خودم راهی بخش فرانسه شدم که شامل برخی اتاقهای کاخ در زمان ناپلئون بود و بعد سرسراهایی که مملو از فرشهای فرانسوی بود. این فرانسوی ها انگار ید طولایی در بافتن داشتن و نقشهاشون هم اگر انسان نبود خرس بود یا حیووناتی شبیه کارتون رابین هود! این فرشها همه دیواری هستند در واقع تابلوهای فرش هستند. بسیار دیدنی و قابل اعتنا.. بعد از تمام شدن موزه بیرون رفتیم. که هم هوایی تازه کنیم و هم ابی بخوریم و میوه ای! همینطور نشته بودیم سه تایی درباره بخشهای مختلفی که دیدیم صحبت میکردیم. مامان من قطعا بخش نقاشی ها رو دوست داشت. من چون قبلا مجسمه زیاد دیده بودم در فلورانس اولویتم از مجسمه راهی نقاشی ها شد. یابا کل موزه رو دوست داشت. و صد البته بخش مصر و ایران. تنها چیزی که بعد از دیدن این موزه به آدم دست میده اینه که همه جای دنیا هنر و تاریخ اصالت دارد. 

بعد از استراحت با همشهری نازنینمان تماس گرفتیم که قرار بود ببینیمش. ادرسی هم دادن و ما راهی مترو شدیم. بعد من به شدت گرسنه بودم و به شدت دلم کی اف سی میخواست چون در مملکت سوئد کی اف سی نداریم  و من اخرین باری که مرغ سوخاری فست فودی خوردم سه سال پیش در ترانزیتم بین سوئد و ایتالیا در فرانگفورت بود. و داشتم له له میزدم!- باور کنید اصلا دلم غذای فرانسوی نمیخواست اما این کی اف سی رو میخواست- به هر حال پرسان پرسان راهی قسمتی از اون منطقه شدیم که در نوع خودش جای زیبایی بود و کی اف سی به بدن زدیم. چیزی که در پاریس بعد از توریست نظرت رو جلب میکنه سیاه پوست ها هستند. یعنی تقریبا گاهی فکر میکنی دقیقا فرانسوی ها سیاه هستند نه سفید. البته خب وقتی میرفتن لشگر کشی واستعمار نتیجش هم میشه همین. برای همین با اینکه در اتحادیه اروپا فرانسوی ها به طرز اعچاب انگیزی رای بالایی به حزب ضد مهاجر و نژادپرست دادند اما باید اعتراف کنم قدرت تعامل و مدارای بی نظیری دارند. شما از هر رنگ و نقش ونگاری در این شهر میبینید. بعد از ناهار همشهری هم به ما ملحق شد و مارو برد به یک ساختمان یا محل نمایشگاهی به اسم ژرژ پمپیدو. همراه تعریف میکرد که این ساختمان چون بر اساس معیارهای معماری پاریس نبود و مثلا مرن بود اعتراضات زیادی داشت به طوری که معترضین میامدن و به لوله های این ساختمان خودشون رو قفل میکردن. دلیل این عدم تناسب انگار این بود که این ساختمان تمام با لوله درست شده. و خب از معماری کلاسیک خبری نیست. در ساختمان کتابفروشی بود و نمایشگاهی و رستوران و فروشگاهی که همگی اثار هنری اما مدرن و پست مدرن میفروختن. اینجا هم دیدنی بود. بعد رفتیم در کافه ای نشستیم ونوشیدنی نوشیدیم و بعد رفتیم باغ لوگزامبورگ. البته فرصت چرخیدن داخلش نبود وارد شدیم و در قسمت مرکزی نیمساعتی نشستیم که دیدیم صدای سوت میاد. همراه گفت باغ رو تا نیمساعت دیگه میبنند و مسئولین حفاظت با سوت اعلام میکنند که بای د از باغ خارج بشیم. بعد خیابانی سر بالایی را رد کردیم و رسیدیم به پانتئون که متاسفانه چون دیروقت بود تعطیل بود و سوربون رو هم از بیرون دیدیم. البته دانشکده حقوقش رو. وقتی رسیدیم خونه هر سه از درد پا دادمون هوا بود و از بدبختی این که روز بعد هم باید ورسای میرفتیم. 

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

پاریس 3- نوتردام و شانزه لیزه

روز سوم یعنی سه شنبه لور تعطیل بود  و قرار شد سر صبح بریم کاخ ورسای. برنامه ریزی من به این صورت بود که یک روز در میان موزه های بزرگ رو بریم که مامان و بابا خسته نشن. یعنی یک روز بریم ورسای و خودمان را بُکُشیم، روز بعد استراحت کنیم و یا حاهایی که نیاز به پیاده روی ندارند برویم. روز بعدترش برویم لور و باز استراحت. اما از آنجایی که میزبان ما به شدت شبیه بنده بودند و همش یک چیزی جا میذاشتند تا ساعت یک ظهر ما درگیر موبایل و کلید  بودیم و هنوز در حوالی منزل ایشان.در نتیجه من با کمی اَخم و تَخم اعلام کردم که وِرسای رفتن فایده ندارد و بریم شهر. در نتیجه راهی شهر شدیم وکلیسای نوتردارم رو دیدیم :
کلیسای جامع نوتردام   :Cathedral  Notre Dame de Paris
نام این کلیسا به فرانسوی " بانوی پاریس" معنا میشود. در سال 1160 به دستور اسقف اعظم موریس سولی Maurice de Sully  ساختمان کلیسای جامع پاریس خراب شد تا در آنجا نوتردام ساخته شود. کار ساخت در سال 1163 اغاز شد و تا سال 1177 فقط قسمتی که مربوط به نشستن و حضور اسقف ها و کشیشها هست ساخته شد. به طور کلی ساخت کامل کلیسا تا سال 1345 میلادی به طول انجامید. معماری کلیسا معماری گوئتیک فرانسوی است. این کلیسا در سالهای 1548، 1786،1793،1845 به صورت اندک تا گسترده تخریب شد. اونطور که به یادم مونده (متاسفانه چون قرار نبود بریم کاغذ و قلم نداشتم و به حدی تعداد بازدید کننده زیاد بود که امکان عکس برداری از تاریخ ها و توضیحات نبود) در یکی از این تخریبها تمامی نقشهای دیوار ، شیشه های رنگین برداشته شدند و به جایش دیوار سفید شد و شیشه های مات گذاشتند. بعد از آن دوباره قسمتی از معماری قدیم برگشت اما دوباره تخریب شد. در دوران انقلاب کبیر فرانسه تمامی گنجینه های قمیتی دزدیده و تخریب شدند.
چیزی که امروز میبینیم شبیه ترین حالت کلیسا به اولین دوره اش است.

معماری کلیسا بسیار زیبا و خیره کننده است تا سالیان سال این کلیسا بزرگترین کلیسای اروپا بود اما امروزه دیگر بزرگترین کلیسا نیست.


بعد از تماشای کلیسا و کمی گوش جان سپردن به موزیک ناب کلیسایی از کلیسا خارج شدیم که با باد و طوفان شدیدی روبرو شدیم  بلافاصله به کافه کنار کلیسا که در نبش خیابان بود پناه بردیم. و قهوه فرانسوی رو این بار در دل پاریس امتحان کردیم.
سپس میزبان با ماشین ما رو در کل پاریس از کوچه همجنسگرا ها گرفته تا محله عربها چرخاندند. به هرحال گشت زیارتی خوبی بود تا رسیدیم به شانزه لیزه. راستش خودم هم از اینکه دائم بگوییم فلان جا شبیه فلان جا هست خوشم نمیاد. اما انگار دست خود آدم نیست این شانزه لیزه عجیب آدم و یاد ولیعصر می انداخت. البته میان ماه من با ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. ولی بیماریِ نوستالژیه دیگه کاریش نمیشه کرد. پهنای پیاده رو به اندازه ولیعصر، رفت و آمد و همهمه همینطور، سربالاییش، فروشگاهها و ... البته بهتره بگم ولیعصر تا پیش از سال هشتادو یک که فروشگاههای شیک تری داشت بعد که دیگه شده بود همش از تولید به مصرف مخصوصا حوالی میدان!
به هر حال ما هی راه میرفتیم هی قلبمان پر میکشید برای آن تهران دود زده لعنتی و خاطرات تمام نشدنی. به هر حال سعی صفا و مروه را در شانزه لیزه انجام دادیم و عکسی هم از فاصله زیاد با دروازه پیروزی گرفتیم. متاسفانه عکسهای شانزه لیزه همه با حضور مستمر پدر و مادر و خودم همراه است و نمیشه عکسی گذاشت. به هر حال سمتی که من راه میرفتم از فروشگاههای آنچنانی خبری نبود. آن سمت، ایستنلورن بود و باس. و مابقی در خیابانهای منتهی با خیابان اصلی قرار داشتند. خوشبختانه هیچ یک از همراهان هوس حتی رفتن به داخل و دید زدن به این فروشکاههای الکی رو نداشتند در نتیجه ما فقط راه رفتیم. اما دروغ چرا؟ در این قسمت از خیابان آدم احساس فَشِن بودن میکند. یک عکس شیک فَشِنی هم از خودم گرفتم که تایتلش هست: زنِ زیبا..la belle femmen.
این روز بخاطر همراهی میزبان و خوش و بش هایش بی نظیر بود. و البته اینکه من برای دوستانِ خاص، کارت پستال گرفته بودم و تو مغزم داشتم واسه کی چی بنویسم؟ تمرین میکردم. بعد از گشت و گذار اساسی حدود هشت شب راهی خانه شدیم و تا پاسی از نیمه شب به خاطره تعریف کردن های دلنشین و لب ترکردنهای دلنشین تر گذشت.
اما معضل تلفن حل نشد. یعنی گوشی دوستمان کار نمیکرد درست. رفته بودیم شانزه لیزه که به اپراتور نشون بدیم تا دم اپراتور رفتیم دیدم ای بابا ایشون یادش رفته اصلا تلفن رو بیاره! بعد گفتم ایراد نداره من سیم کارت میخرم دیدم سیم کارت با یک گیگا بایت اینترنت و 300 دقیقه تماس با تمام دنیا 40 یورو هست! گفتم خوب چه کاریه 50 کرون میدم و ری تلفن خودم اینترنت میخرم. شب همین کار رو کردم و به خیال خودم 500 مگابایت برای سه روز باقیمانده خریداری کردم. شب سه تا مسیج به همشهری ساکن پاریس زدم و صبح بیدار شدم  دیدم اینترنت تمام شده! بعد فهمیدم 50 مگابایت بوده نه 500. حالا نمیدونم به این دلیل بود که دوستان ماشالله فعال در وایبر هی پیام میدادن یا کلا سه تا پیام شده بوده 50 مگا بایت. به هر حال به شدت سوختم! بعد اومدم رو تلفن مامان شارژ کنم و حداقل بتونیم تماس بگیریم چون یه بار منتظر مونده بودیم میزبان بیاد دنبالمون و خیلی بدون تلفن اذیت شده بودیم. اونم  طبق معمول اشتباه شماره رو وارد کردم و تلفن یکی دیگه شارژ شد! بعد دوباره تلفن مامان رو شارژ کردم. به هر حال داستان اعصاب خوردکنی بود و دلیلش هم اینه که در سفر نباید به حرف میزبان ها از یک حدی بیشتر گوش داد!

* هر یک یورو حدود 8.6 کرون است.  

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

پاریس 2- برج ایقل


شهرهای اروپایی رو باید پیاده گز کرد، اما بخاطر بابا امکانش کمتره. سوار بر اتوبوس راهی ایفل شدیم. وقتی رسیدیم هم مامان هم بابا خیلی هیجان زده شدند. بخصوص مامان که همیشه عاشق ایفل بود. از ضلع جنوبی چندین عکس ازشون گرفتم. هرچی نگاه کردم دیدم برام عادیه. حسم درست مثل حسی بود که در ونیز داشتم. معمولا دلیل این اتفاق اینه که شما بیش از حد از این مناظر عکس میبینید و انقدر دیدید که دیگه به چشم نمیاد. رفتیم در قسمت پارک که جنوب شرقی محسوب میشد. چمنی نداشت! اونجا چندین عکس ناب گرفتم و مامان رو بوسیدم و گفتم: "خوبه آدم روز تولدش بیاد ایفل نه؟ تولدت مبارک!" خیلی ذوق کرد، هی بغلم میکرد و میبوسید. قدم به قدم که به ایفل نزدیک شدیم بی حس بودنم هم کم کم کنار رفت.

در صف بی نهایت طولانی قسمت ورودی شرقی ایستادیم. همه باید در صف میموندیم نمیشد بابا و مامان انتهای راه بپیوندند. تصور کنید که بابا چقدر خسته شد و مامان هم. یکساعت و چند دقیقه در صف بودیم تا رسیدیم به باجه بلیط.
 برای طبقه دوم بلیط رو گرفتیم هم ارزونتر بود هم هممون از ارتفاع ترس داریم. رفتیم طبقه دوم که یهو لرزیدم. یهو میگرفت این لعنتی.. یهو میفهمیدی کجایی، چه حسیه و چقدر این شهر زیباست. حتی اگر از سقفهای سفالی خبری نباشه. با شکوه و با عظمت. از زوایای مختلف عکس گرفتم. دستم میلرزید و هی به مامان میگفتم مواظب باش موبایل از دستم ول نشه. راستش هرجوری بخوام نمیتونم از حس اون لحظه بنویسم. متفاوت بود از حس من در بالای دوموی فلورانس که بیش از 450 پله رو رفته بودم که برسم اون بالا و عظمت فلورانس بگیرتم. پاریس رنگ دیگه ای داشت. نارنجی نبود سفید بود. یک دست.. انبوه و پرتراکم و با شکوه! 

از سمت شمال غربی که رودخونه سن رد میشد و جنوب شرقی که پارک بی نظیری بود عکس گرفتم. ولی دیدن چیز دیگریست. حقیقتا چیز دیگریست. چون دامنه دید چشم از لنز دوربین بیشتره. 

با آسانسور امدیم پایین، بابا دیگه درد پا امانش رو بریده بود، شام هم قرار بود بریم رستوران برای تولد مامان، برای همین با اینکه من بی نهایت دوست داشتم و اصلا از اوجب واحبات در تمام سفرهایم این است که سوار بر قایق گردشگری بشم بخش قایق رو منصرف شدیم و پاریس گردی ما تا آخر با حسرت بر رود سن بودن گذشت. 

شام به همراه بستگان راهی رستورانی شدیم که فقط استیک میداد. یعنی اصلا سفارش نمیدادی میرفتی مینشستی و ده دقیقه بعد غذا سر میز بود. یک تیکه گوشت و یه عالم سیب زمینی سرخ کرده. اما قسمت جالبش این بود که همین که در حال تمام کردن بودی گارسون میامد با یک سینی و یک تیکه گوشت داغ دیگه با یه عالم سیب زمینی درست به اندازه پرس اول برات میذاشت. این رسم این رستوران بود. متاسفانه اسم رستوران رو به یاد نمیارم و ننوشتم هم جایی. رستوران شلوغ بود. برخلاف سوئدی ها که ساعت 6 میرن رستوران اینجا ما ساعت 9 رفتیم و هنوز مردم در صف بودن برای جا یافتن. فضا خیلی متفاوت نبود. با اینکه شلوغ بود و همه کنار هم نشسته بودن و با اینکه همه در حال حرف زدن بودند از هیاهو خبری نبود. رستوران و شام دلچسبی بود. بعد از شام راهی منزل شدیم که با سورپرایز میزبان روبه رو شدیم، کیک و شام...پاین... آخه اون شب مامان شصت ساله شد.

  

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

پاریس 1

ساعت 9:30 صبح رسیدیم فرودگاه شارل دوگل. نیمساعتی منتظر میزبان که یکی از بستگان دور بود نشستیم. بعد از چاق سلامتی های اولیه با ماشین راهی شهر شدیم و یک دور زیارتی اولیه رو زدیم. انتظار من از پاریس چیزی بود شبیه رم. اما چیزی که میدیدم یک تهران منظم بود. سه چهار خیابانش که رد شدیم که انگار از پسیان میگذریم یا خیابان ولیعصر.
 
ساختمانها کاملا متفاوت از آلمان و ایتالیا و سوئد بودند. با اینکه بسیار قدیمی هستند اما نمای تمیزی داشتند و حس قدیمی بودن مثل سوئد و ایتالیا نمیدادند. خیابانها خیلی منظم بودند برخلاف ایتالیا که درست مثل ایران درهم برهم است.

از بدیهای پاریس چراغ قرمزهای متعدد قدم به قدم بود. یعنی هر 100-200 متر یک چراغ قرمز داشت. برخلاف شهرهای دیگه ای که تاحالا دیده بودم خیابانهای بسیار پهنی داشت. کلا شهر فراخ بود. اما ساختمانهای به یک خط و یک سطح و طراحی بی نظیر شهر چشم نواز بود.
ا بعد از گشت چند ساعته در شهر به منرل رسیدیم و غذا خوردیم و به گفتگو نشستیم. همسر فامیل ما فرانسوی بود البته فارسی رو بلد بود اما چون سالها بود که ایران نیامده بودند خیلی نمیتونست درست صحبت کنه. برای همین انگلیسی حرف میزدیم. زن بسیار مهربان و دقیقی بود و میخواست به ما خیلی کمک بکنه اما یه جاهایی کمکهای بیش از حدش باعث اشتباهات شد! بعد از ناهار و چای با میزبان راهی یک پارک جنگلی در حالی منزلشان شدیم که البته پاریس هم زیر پایمان بود. یک لحظه خورد در ذوقم. انگار بالای بام تهران هستم و ساختمانهای سر به فلک کشیده رو تماشا میکنم. از سقفهای سفالی و شیروانی خبری نبود. همون چا گفتم: فلورانس من یه چیز دیگه است.
پارک بی نهایت بزرگ و زیبا بود اما از شدت سرمایی که انتظار نداشتیم مجبور بودیم درماشین بشینیم و نتوانستیم درست قدم بزنیم.
بعد چند خیابان گردی دیگر کردیم و رفتیم خانه برای استراحت. شب میزبان به افتخار حضور ما یکی از بهترین آّب آنگورهای فرانسه رو آورد که وقتی من به سبک و سیاق خودم تستش کردم خانومش ذوق مرگ شد. فکر نمیکرد بلد باشم و انتهای سفر بهم گفت آخه هیچ ایرانی که ایجا اومده یا ساکن اینجاست بلد نیست. خب بد نیست به شما هم بگم، آب انگور رو نباید مثل ماالشعیر خورد. قتی باز میشه باید اول چوب پنبه رو عطر کرد. بعد یه مقدار خیلی کم در لیوان ریخت، کمی چرخوند. بو کرد.. دوباره چرخوند و کمی مزه کرد. البته رنگش رو هم باید نگاه کرد. مزه کردنش هم اینطوره که باید کمی در دهان نگه داشت. و بعد که تایید شد یک سوم لیوان آب انگور ریخته میشه و نم نمک خورده میشه. اما من هم به شدت اینجا زیاد میبینم که این رو مثل ماءالشعیر یهویی میرن بالا. به هر حال اون شب من که کیف کردم.
روز دوم جزو همان محبتهای زیاد خانم میزبان مامعطل شدیم.اولا صبحانه رو دیر خوردیم بعد میزبان که تلفن گرفته بود برامون متوجه شد تلفن کار نمیکنه و از اونجایی که مسن بود حاضر نبود به حرف من گوش کنه و به جای راهی اپراتور شدن رفتیم سوپرمارکتی که ازش کارت رو خریده بود اونها هم بلد نبودن چه کار کنند. موبایل هم فرانسوی بود و انگلیسی هم میشد نصف دستورالعملش فرانسوی بود. بعد قرار شد بریم من سیم کارت بخرم. هرچی به خانمش میگم همینجا میخرم میگفت نه اصلا! باید بریم فروشگاه اپل چون سیم کارتش متفاوته. خلاصه با اینکه میدونستم اشتباه میکنه اما مهمان خر صاحبخانه است راهی شهر شدیم و فروشگاه اپل و رفتن به دیوار. بعد رفتیم بلیط موزه ها رو خریدیم که از در صف ماندن فرار کنیم. از جلوی ساختمان اپرا رد شدیم. بس که این غربی ها موسیقی و اپرا و تئاتر براشون ارزش داره ساختمان های اپرا در همه شهرهایی که تا امروز دیدم یک کاخ است. خیلی با عظمت و پرتجمل. 
بابا پاهاش درد میکرد اما در رودربایستی بود و نمیگفت در نتیجه مسافت بسیاری رو پیاده رفتیم که در نهایت من مجبور شدم اعلام کنم ایشون بیشتر نمیتونه راه بیاد و اتوبوس گرفتیم به سمت ایفل.