‏نمایش پست‌ها با برچسب سوئدی ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سوئدی ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

سوراسترومنینگ

یکی از دیگر سنتهای سوئدی خوردن یک ماهی ترشیده است. هرساله سومین پنجشنبه ماه آگوست افتتاحیه این سنت است. یکی از تجربیات بسیار بدبو! بله این غذا که ماهی های داخل کنسرو است به حدی بدبوست که فکر می‌کنید یک ماهی گندیده جلویتان گذاشتند. توصیه می‌شود در خارج از خانه قوطی اش باز شود که از شدت بدبویی خفه نشویم. 
از قرن ۱۶ به دلیل کمبود نمک ترشاندن( مخمر کردن) مواد غذایی یکی از راههای حفاظت و نگهداری مواد غذایی شد. این ماهی ( استرومنینگ از خانواده شاه ماهی) در بهار صید میشود، در آب کم نمک به مدت شش تا هشت هفته مخمر می‌شود بعد در قوطی کنسرو شده و به بازار عرضه می‌شود. بیشتر این سنت در شمال سوئد و به صورت متداپل برگزار می‌شود اما در باقی نقاط هم طرفداران خودش را دارد. 
نحوه خوردن سنتی این است که ماهی را تمیز می‌کنیم، روی نان نازک خشک و ترد کره زده، سیب زمینی پخته شده، پیاز قرمز نگینی شده و ماهی تمیز شده را قرار می‌دهیم( بعضی ها پنیر هم میگذارند) بعد یک لایه نان دیگر گذاشته و میل می‌کنیم. طعم ماهی شور و ماهی هم خام است. 
به نظرم برای هوای بسیار گرم تابستانی ترکیب جالبیست( فارغ از بوی بی نهایت بد گندیده مانندش). خلاصه امشب من خیلی حرفه‌ای طور سه عدد ساندویچ سوراسترومنینگ خوردم که به تجربه اش می‌ارزید.



۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

اضطراب از وسیله جدید

پسرك يك ضد مصرف گراي واقعيست. البته من سر به سرش ميگذارم و ميگويم: "تو يك ضد سرمايه داري واقعي هستي", اما دليلش ضديت با سرمايه داري نيست. نسل قديمي تر سوئديها بيشترشان مثل پسرك بودند اما نسل جديد دو دسته شده اند، يك دسته مثل پسرك كه به مصرف صحيح اعتقاد دارند و يك دسته مصرف گراي وحشتناك! 
راستش من با پسرك دارم ياد ميگيرم كمتر مصرف گرا باشم اما هنوز راه درازي مانده. ( همينكه امسال فقط و فقط يك پيراهن خريدم بزرگترين پيشرفت من بود) 
 بگذريم، باز وراجي كردم. اصل داستان اين است كه در راستاي همين روحيه  ضد مصرف گرايي، تا وسيله اي به نقطه كامل "غير قابل استفاده" نرسد چيز جديدي جايگزين نميشود. روزي كه ديدمش و دير سر قرار رسيده بودم گفتم: البته پيام دادم. خنديد گفت: احتمالا فكر كردي اسمارت فون دارم و در مسنجر پيام دادي.  بعد گوشي اش را در آورد. يك نوكياي قديمي صفحه غيررنگي كه اوج پيشرفتش يك دوربين ١.٨ مگا پيكسلي بود. نوكيا ٢٣٣٠! 
همون لحظه دوزاريم افتاد با چه تيپ سوئدي روبه رو هستم. ديشب بعد از ٧ ماه كلنجار و خواهش و تمناي من و مادر و خواهرش و حتي پدرش كه جديدا به خيل اسمارت فون دارها پيوسته، بالاخره آيفون ٧ خريد. البته دليلش اصرار ما نبود، دليلش اين بود كه نوكيا جانش بدون وصل بودن به شارژر قابليت تماس تلفني نداشت و اين يعني نقطه "غير قابل استفاده". از ديشب هم غمش گرفته كه اصلا چطور بايد با اين وسيله سخت(!) كار كند. دايم هم تاكيد ميكند " اپ هاي زياد نميخوام". به قولي دچار " اُنگِست" شده. انگست نوعي اضطراب و هراس است و از چيزهاي مورد علاقه سوئدي ها. تقريبا به كوچكترين اتفاقي دچار 
انگست ميشن! 
حالا اين من بيچاره بايد انگستش را مديريت كنم و با ريختن اپهاي هيجان انگيز بهش ثابت كنم اسمارت فون يك وسيله بي نظير است!

۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

کتاب روز

ماهی یک بار به مدت دو ساعت به یک خانم میانسال سوئدی کمک میکنم. ماه پیش تا فهمید ایرانی هستم و دانشجو بودم و حالا هم یک خط درمیان کورس سوئدی میگذرانم به من یک کتاب داد که مجموعه ای از آثار سوئدی بود و البته در سطح آموزش ادبیات سوئدی برای بزرگسالان. هر بخشش شامل مجموعه ای ازآثار بود، از داستانهای عاشقانه تا شعر و نمایشنامه. چند تا داستان خواندم که خورد به شرایط درهم برهم کاری و آن بهم ریختگی روح و روان، و از سویی دیگر باید کتابی که برای کورس انتخاب کرده بودم را میخواندم که بعد خلاصه اش کنم. امروز که رفتم همین توضیح را برایش دادم و شروع کرد پرس و جو در باره کتابی که میخوانم. کتاب را از کیف در آوردم و بهش دادم و شروع کرد به خواندن پشت جلد. بعد کتاب را از سر علامتی که گذاشته بودم باز کرد و دید تقریبا ده صفحه مانده به پایانش. قبلش هم درباره موضوع کتاب توضیح داده بودم. نگاهی به من انداخت و گفت: این کتاب خیلی سطح بالاست. چطور خوندیش؟ گفتم: به سختی ولی الان دیگه برام جالب شده. بعد شروع کرد  قسمتهایی از اول و بعد وسط را خواندن. نیمساعت بعد آمد و گفت: کتاب خوبیه، ولی خیلی سنگینه. من میفهمم خیلی باید سخت باشه خلاصه کردنش. ولی معلومه خوب فهمیدیش. فکر نمیکردم این نویسنده چنین کتابی بنویسه باید برم از کتابخانه بگیرم.

کلی نویسنده سوئدی کلاسیک معرفی کرد، گفت که خودش به شعر علاقه مند است و  همان موقع هم داشته مجموعه اشعار میخواند.  یک شعر از شاعر اوایل قرن بیست برایم خواند. بعد همینطور که داشت درباره کتاب و شعر صحبت میکرد، پرسید: تو ایران الان چه کتابی معروف است؟ من هم به تته پته افتادم و گفتم: بیشتر ترجمه ها مورد استقبال قرار میگیرند. و همینطوری پروندم که کارهای پاموک طرفدار دارد. شب از دوستان کتابخوان در گروه تلگرام پرسیدم و جواب طنزگونه تلخی بود: این روزها مفاتیح الجنان!



۱۳۹۴ تیر ۲, سه‌شنبه

خیانت و روابط متعدد در میان سوئدی ها




در ادامه پست قبلی:

درسوئد روند رابطه موازی بسیار فراوان است. یک سرچ زدم و انقدر مقاله و گزارش و امار در 5 سال اخیر در این باره بود که سرم سوت کشید. در جدیدترینش که در مارس 2015( یعنی سه ماه پیش) بیرون آمد اعلام شد از هر 4 سوئدی یک نفر به شریک زندگی سابقش خیانت کرده و از هر ده نفر یک نفر به پارتنر فعلی خیانت میکند. تعداد زنان خیانتکار با مردان خیانتکار تقریبا یکی است. زنان نسبت به مردان بیشتر خیانت خود را به شریک زندگیشان میگویند. بسیاری اعتقاد دارند دلیل اینکه شریک زندگیشان را رها نمیکنند این است که دوستش دارند و هنوز عاشقش هستند اما کمی هیجان بد نیست. عده ای هم فراتر میروند و تمام فانتزی هایشان را میخواهند با شریک زندگیشان داشته باشند و با هم مطرح میکنند انوقت است که کلوبهای سکس راه به راه باز می شوند و شما اخبارش را میخوانید. روش ضربدری اینجا بسیار محبوب است که نشان میدهد شریک  های زندگی با هم راحت هستند و حداقل از بحث خیانت دوری میکنند و همزمان با هم با میل و رضایت و آگاهی یکدیگر با دیگری رابطه برقرار میکنند. بسیاری از این ضربدری رو ها میگویند که این نوع رابطه به پیوند خانوادگیشان استحکام بخشیده چون همیشگی نیست و البته رابطه خانوادگی خیلی چیزهای غیر سکس دارد که ادم نمیاید بخاطر فانتزی های سکسی آن را بهم بریزد. غیر از سکس ضربدری کلوبهای سکس های گروهی هست و یا سکسهای غیر معمول، مثلا دو سال پیش گزارشی خوانده بودم از کلوبهای معروف که مثلا زن و شوهر ها میرفتند و زن با مردان متعددی سکس داشت و شوهر به تماشا مینشست و میگفت لذت میبرد و یا برعکس. اما همه کشورهای غربی اینطور نیستند. مثلا شنیده ام که در آمریکا و کانادا روابط کماکان شکل سنتی دارند و خیانت بد است. حتی بسیاری کشورهای اروپایی، از خیلی جهات مردمان این کشورها آزادترند اما مسئله رابطه همیشه با اخلاق مطرح است. اما در اسکاندیناوی بخصوص سوئد اینطور نیست. در یکی از مقالات از قول کاترین حکیم، جامعه شناس بریتانیایی گفته شده بود که باید  وجود این روابط در زندگی امروزی قبول کنیم. بی وفایی به معنای فاجعه نیست وقطعا جدایی راه حل مناسبی برایش نیست. خانواده ای که با هم ساخته اند مهمتر از این است که به یک یا دوبار رابطه ی از سر هوس، از هم بپاشد!



۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه

دنیای تیندر

تیندر بازی دارد تبدیل میشود به یک ازمایش اجتماعی! و نتیجه گیریهای جالب.. تا امروز نتیجه گیری این بود که مردهای سوئدی بعد از مچ شدن شروع نمیکنند، مثل همه چی این توی زن هستی که باید اغاز گر باشی تازه اگر جواب بدهند. وقتی شروع میشود از همه چیزشان میگویند، و با گفتن خداحافظ اصلا نباید انتظار داشت که انها شروع کننده مکالمه بعدی باشند. البته این برای همه نیست ، آن دسته که دنبال رابطه یک شبه هستند جمعه ها سرو کله شان پیدا میشود که خب وقتی میبینند خبری نیست Unmatch میکنند!
اما یک عده غیر سوئدی هستند که یا دانشجو هستند، یا مسافرهای کاری و گردشی. بدون استثنا این مردان بعد از مچ شدن پیام میدهند. شروع کننده اند، پیگیر هستند وحتما یک قرار برای قهوه میگذارند. 
اولگا را هم وادار کردم به راه اندازی تیندر. حالا هر روز گزارش میدهد از مردهای تیندری در ایتالیا. و ما  تفاوتها را در میاوریم و بحث میکنیم البته با تلگرام. در ایتالیا اکثرا سر صحبت را باز میکنند ، دعوت به ملاقات میکنند و اینجا نه! امروز اولگا برایم گفت که رفته و دخترهای تیندر را هم نگاه کرده وخوشش نیامده چون دخترها همه فقط از بدنهاشون یا ژستهای سکسی استفاده کردن در عکسها. این کار اولگا برام جالب بود و من هم رفتم گزینه لوکینگ مِن اُند ویمِن را راه انداختم. و تا الان بین 30-40 زنی که بهم نشان داده شده فقط یک نفر ان هم نه از بدن که با آرایش و لبهای غنچه عکس داشت. باقی بدون استثنا انقدر معمولی بودند که عکسهای من پیششان سکسی است!!!!!! دوست دارید بدانید عکس من چطور است؟ یکی عکسی است روی پلی در فلورانس. پراهن مشکی بی آستینی پوشیدم و عکس در قطع کوچک بسیار ناواضح است. عکس دوم عکسی است در ساحل دریاچه اوپسالا، باکلاه تابستوانی برسر و عینک افتابی، باز هم بلوز رکابی.
دخترهای سوئدی چطور هستند؟ اکثرا با لباس کار یا عکسهای دسته جمعی. لباسهای مجلسی هم باشد باز نهایت سادگی است بی ذره ای عشوه و ادا و ژست سکسی مرسوم تبلیغ شده.  
برگردیم به مردان، باید بگویم همه آنها قصد این را ندارند که ختم به سکس شود.مثلا یک مورد که برای خودم پیش امد یک ایتالیایی نازنینی بود که فقط دلش میخواست با یک نفر که شهر را میشناسد بیرون برود و اطلاعات بگیرد و به قولی تنها نباشد. و ترجیحش هم دختر بود چون آدم هتروسکشوال (به طور عمومی) حتی برای همصحبتی با آدم جنس مخالف راحت تر است . ما با هم رفتیم بیرون، یک شب جمعه فوق العاده داشتیم و سه بار مختلف رفتیم و آبجوهای مختلف امتحان کردیم واز تفاوتهای سوئد و ایتالیا و ایران گفتیم. با هم خداحافظی کردیم و قرار شددر تماس باشیم برای شنبه. شنبه با اینکه دنبال جا برای خوابیدن میگشت- این اروپایی ها متخصص کوچ سرفینگ هستند- و پیدا نکرده بود و با اینکه بهش گفته بودم من یک اتاق خالی دارم، اما قبول نکرد و رفت هاستل. امروز قبل از رفتنش دعوتم کرد به قهوه و یک ساعت آخر سفرش را به سوال درباره اسلام و قرآن گذراند. و اینجوری میشود گفت تنیدر تنها جایی برای دیت نیست بلکه میشود دوستی های خوب عادی داشت. من که از این دو دیدار با این ایتالیایی نازنین اهل فلورانس  لذت بردم.

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

بی تکلفی

خوبی شهر کوچیک اینه که یک ساعت وقت ناهار داری و تو همون یه ساعت وقت میکنی ناهارت رو با یه آدم که نمیشناسی صرف کنی. بدون هیچ دلیل خاصی و صرفا جهت آشنا شدن با یک انسان جدید. از دیگر خوبی های زندگی در کشوری مثل سوئد هم اینه که بی دغدغه ای. بدون اینکه فکر کنی چه بپوشی، چه شکلی هستی، داری از سرکار میری، کوله پشتی داری، صورتت بدون آرایش هست، موهای پشت لب داری و از همه بدتر که یک تب خال گنده گوشه لب! هیچ کدوم اینها اهمیت نداره! باز از خوبی هایش اینه که با اینکه شغلت جزو شغلهای کم پرستیژ و کم در آمد محسوب میشه و قراره ناهارت رو دقیقا با قطب مخالف یعنی یک جراح صرف کنی تنها چیزی که ملاک قرار نمیگیره شغلت هست و شغلش! مثل دو تا دوست میشینید ناهار میخورید کمی از کار و زندگی صحبت میکنید و خیلی محترمانه هر دو به ساعتها نگاه میکنید که زمان از دست در نره و به ساعت کاری برسید. بعد هم خوشحال شدم از دیدنت خداحافظ!
دوست دارم اینجا و آدماش رو برای همین بی تکلفیش، برای همین که "تو" دیده میشی نه شغل و قیافه و پوشش! اتفاقا اینچوری توی واقعی تر هستی، توی عادی هر روزه!


۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

کودکان در سوئد

آرامش!
بله در یک کلام کودک در سوئد با چیزی به اسم آرامش رشد پیدا میکنه. شما بین کودکی که از پدر مادر غیر سوئدی هست با کودک سوئدی تفاوت رو حس میکنید.- به صورت کلی وگرنه اسثنائات وجود دارد- کودک از خاواده غیر سوئدی پر چنب و جوش تر و نا ارام تر هست. و کودک از پدر مادر سوئدی آرام تر و حرف گوش کن تر. به تبعش تخس بازی ها و شیطنتهای شیرین بچه های غیر سوئدی را ندارد. البته بین دخترها و پسرها هم فرق هست در کودکی، مثلا تا امروز مشاهدات من اینطور بود که دختربچه ها جسورتر،حراف تر و شیطون تر هستند و پسرها سر به زیر تر.
اینجا کودکان از دو سالگی به مهدکودک میرن ولی نمیدونماز چند سالگی حالت اجباری هست. مثلا در آلمان با اینکه خاله من خانه دار بود ولی باید از سه سالگی پسرش رو میفرستاد مهدکودک و اجباری بود. به هر حال معمولا هر محله یک مهدکودک با تمامی امکانات دارد. بچه ها هر روز باید ساعتهایی رو در حیاط و خارج از مهدکودک بگذرونند و روزهایی در هفته هم به موزه رفتن و طبیعت گردی میگذره. اون لحظه که بچه های مهدکودکی یا حتی ابتدایی قراره از مدرسه خارج بشن دیدنی هست. دو به دو دست هم رو میگیرن، همه کاور های رفلکس دارن که اسمشون روش نوشته شده، به صف وای میاستند و یک معلم چلو، یکی وسط و یکی آخر همراهشون میشه. بچه ها اصول و قواعد راهنمایی رانندگی رو نه فقط در شعر که با عبور و مرور از خیابان یاد میگیرن. احترام به صف و حقوق دیگران رو هم از همین کودکی و به درستی یاد میگیرند.وقتی وارد اتوبوس میشن لحظه هیجان انگیز منه. خودشون میگردن و صندلی های خالی رو پیدا میکنند و سعی میکنند روش بشینند. بعد بسته به سن و سال یا حرفمیزنند یا در سکوت کامل هستند. من تو این چهارسال دیدم که بچه های غیر سوئدی معمولا اروم و قرار ندارن و معلم دائم باید بهشون تذگر بده ولی کمتر این اتفاق برای بچه های سوئدی افتاده. البته در سنین مختلف مشاهدات مختلفه.
بارها از این بچه ها عکس گرفتم ولی اجازه انتشار ندارم. نمیدونید چقدر دلنشینه این بچه ها رو دیدن که با ارامش و نظم راهی مسیر مورد نظر میشن.
اما مشاهدات من درباره کودکها و پدر مادرها دیدنی تره. دلیل اینکه بترسم از بچه دار شدن این بود که اینجا میبینم پدر مادرها در بست در اختیار بچه هستن و دیگه برای خودشون وقتی ندارند. نوع صحبت کردن پدر مادرها با بچه ها دیدنیه. البته یمدونم در قشر تحصیلکرده جوان امروزی ایران هم اینطوری هست ولی به هرحال اینجا به صورت یک اصل هست. باید به بچه با حوصله و کاملا منطقی جواب داد. از کودکانه حرف زدن باید خودداری کرد. به بچه امرو نهی نباید کرد. ولی اینها طوری هستند که مثلا وقتی مادر میگه بشین ، میرن میشینند و مادر رو دیوانه نمیکنند که ناچار به درکونی زدن بشه!
بارها دیدم بچه افتاده زمین و مادر و پدر بیخیال بودند. و منتظر موندن خودش بلند بشه! در حالیکه معمولا تو ایران خاک بر سر گویان راهی کمک به بچه میشوند و زمین و رو دعوا میکنند، مورچه ها هم کشته شدند ، اخر سر هم شیریی و شکلات!
بارها دیدم بچه مثلا تو فروشگاه میشینه رو زمین غلت میزنه خاک و خلی میشه ولی مادر به روی مبارک نمیاره. بعد شما انقدر به این رفتار عادت میکنید که میشینه تو مغزتون و یه بار که میبینید مادری اونم از نوع سوئدی دست بچه اش رو گرفته و بلند میکنه هل میده جلو با عصبانیت نگاهش میکنید! و وقتی میبینی مادر غیر سوئدی تو اتوبوس به خاطر اینکه بچه اش زیاد وول میخوره یکی میزنه توسرش مرددید که بهش تذکر بدید یا نه؟!
امروز تو فست فود نشسته بودم و شنبه روز بچه هاست. گروه گروه خانواده میامد ، پدر مادرها اکثرا به سن من و بچه ها هم بین 4-10 سال. بعضی هاشون خوردنی بودند. اون حرف گوش کردنشون و یک ریز سوال کردنهاشون آدم رو به فکر فرو میبرد که تو مغز این بچه ها چی میگذره و چطور میتونن انقدر سوال بپرسند؟ و چقدر پدر ومادر با حوصله به تک تک سوالها جواب میدن. 
آهان مورد آخر خودکفایی این بچه هاست.از وقتی وارد مهدکودک میشن یاد میگیرن که همه کار رو خودشون بکنند. و برای همین کمی بزرگتر میشن اگر بخوای بهشون کمک کنی بهشون برمیخوره. - بعضی بچه های ما تا قد فیل شدن هم میخوان کاراشون و ددی و مامی انجام بده- من این استقلال وخودکفایی بچه های سوئدی - کلا چه از پدر مادر سوئدی چه غیر سوئدی- دوست دارم. اینجوریه که تو سن 18 سالگی میتونن تنهایی به راحتی زندگی کنند و سفرهای مختلف ماجراجویانه برن و کارهای تابستونی داشته باشند بدون ننه من غریبم بازی.

 

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

ما و مادلین (2)

صبح امروز سر میز صبحانه کمی با مادلین صحبت کردیم و مامان و بابا با سر و دست تکون دادن، فهموندن که میفهمند. مادِلین اصرار داره همه چی ترجمه بشه! و من بدبخت باید در لحظه به دو یا سه زبان صحبت کنم. شب سرکار بودم قبلش مادِلین زنگ زده بود و ایستگاه اتوبوس رو پرسیده بود. بعد که فهمید تا ٩ سر کارم گفت: چه بد. آدم یه جوریه که تنها باشه خونه! ولی گفتی مامان و بایات دارن میان خونه؟ گفتم : آره اونا تو راهن! ساعت ٩ رسیدم دیدم بابا با لپ تاپ کار میکنه و مامان و مادلین خنده به لب با هم حرف میزنند، به چه زبانی خدا میداند! معلوم شد در اون دو ساعت مادلین کتاب آشپزی ایرانی که به سوئدی نوشته شده رو برده و یکی یکی از مامان پرسیده. مامان هم اونایی که بلد بود به انگلیسی، بقیه رو با نقاشی و دست و پا و چشم و ابرو حالیش کرده. با هم قرار آشپزی گذاشتن و ... بعد که بابا فهمید مادلین فرانسوی هم صحبت میکنه خواسته از قافله عقب نمونه هرچی شعار و شعر فرانسوی از دوران دبیرستانش بلد بود- یعنی ۵۵ سال پیش- به مادلین میگفت و البته اون خوب متوجه نمیشد و اخرش گفت: پدر تو فرانسه در سطح بالا و لیترالی بلده! هرچه این دو کِیف کردن من دلم میخواست به روش سوئدی از دست این دوست سوئدی فرار کنم اما راه نداشت!

۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

ما و مادلین(1)

قرار شد مادِلین، دوست سوئدی ام، برای مدت کوتاهی همخانه ام شود. دیشب آمد. دیروقت، همانطور پرحرف و پر سروصدا! به قول نزدیکان حتی دوستان غیر ایرانیَم بی شباهت به خودم نیستند. از قضا این دوست سوئدی بی شباهت به ایرانی ها هم نیست. یعنی سوئدی طور نیست. بسیار اجتماعی است که گاهی مجبوری از دستش به روش سوئدی فرار کنی. بسیار into everything هست البته کاملا شیک که تو میذاری به حساب ماجراجو بودن، اجتماعی بودن و علاقه اش به مردم و فرهنگهای مختلف. اما بیش از حد دوست با ارزشی برای من هست بخصوص وقتی با حوصله ایرادات وحشتناک گرامری و تلفظی من رو میگیره و با حوصله ای دوچندان پیگیر مراحل تمدید ویزا و اقامت من و باقی ایرانی هایی که میشناسد هست. به هرحال، دیشب آمد و وقتی دید من بهش در آوردن وسایل کمک کردم و حتی اتاق رو براش آماده کرده بودم و تا برود ماشین پارک کند باروبندیلش را مرتب چیده بودم که جای رفت و آمد در اتاق داشته باشد آمد و یک بغل محکم من رو کرد و گفت: "نمیدونی چه کار بزرگی کردی و من خیلی از تو ممنونم" بعد پرسید به فارسی tack så mycket tusen gånger چی میشد؟ و بعد از ثانیه ای فکر کردن با لهجه سوىدیش گفت " هزاران بار متشکرم"! صبح بیدار شدیم، بابا طبق معمول میز صبحانه رو چیده بود. قرار بود امروز صبح مادِلین با ما صبحانه بخورد بعد خودش برود برای خرید. آمد با ربدوشامبرش، اول بابا رو ندید ولی وقتی هم دید انگار نه انگار که با ربدوشامبر هست. خیلی شیک رفت سمت بابا و دست دراز کرد و به انگلیسی "صبح بخیر" گفت. قبلش به بابا و مامان گفته بودم وقتی یکی میاد طرفتون "های" میگه و اسمش رو میگه فقط سر تکون ندید و "های" بگید و "تنک یو" . شما هم اسمتون رو بگید. اما درست مثل اون ناشنوایی که دیدن ابوریحان بیرونی رفته بود و از قبل جمله آماده کرده بود. به ازای "گود مُرنینگ، نایس تو میت یو"ی مادِلین؛ بابا همونطور که دست رو سینه گذاشته بود به حالت ارادتمندی گفت "گود مُرنینگ، بهمن" مادِلین هم به فارسی گفت: "خیلی خوشبختم". اونوقت تازه دوزاری بابا افتاده باشه البته با کمی مکث و در حالیکه دستها و انگشتانش رو در هوا تکون میداد گفت: " وِری گلاد تو میت یو". مامان هم آمد مثّ همیشه خیره شد به صورت مادِلین و احتمالا تو دلش برای هزارمین بار میگفت: "جاااان، خدا نگهداره. عروسکن اینا؟" و با لبخند نشاندهنده لال لالَکی، گودمُرنینگ گفت و در ازای دویست تا جمله بعدی مادلین فقط همان لبخند لال لالکی رو نثار کرد و سر رو تکون داد. من و مادلین صبحانه رو تمام کرده بودیم که مامان و بابا نشستن سر میز. قبلش بابا رو به مادلین گفته بود" آی ام ویتینگ فور سُهیل". مامان کماکان مادلین رو نگاه میکرد و من برای مادلین توضیح دادم مامان فکر میکنه زنهای سوئدی خیلی زیبا هستند. مادلین هم فورا گفت: اتفاقا ما فکر میکنیم زنهای ایرانی خیلی زیبا هستند. بعد براش توضیح دادم مامان وقتی زیبایی رو میبینه میخکوب میشه و نگاه میکنه و به سوئدی و انگلیسی بلد نبودم چطور بگم تازه قربان صدقه هم میره! و ادامه دادم که من هم بهش میگم تو اروپا درست نیست به کسی اینطوری زل بزنی! مامان هم اعتراض میکنه میگه مگه چی کار دارم؟ دارم لذت میبرم از زیبایی! و منم مجبور میشم برم به طرف بگم مامان من فکر میکنه تو خیلی زیبا هستی برای همین نگاهت میکنه. بعد گفتم : یعنی الان تو زیبا هستی که مامان بهت نگاه میکنه. جیغ خوشحالیش سه تا همسایه اونورتر رو هم پروند. دیگه وقت رفتن شده بود که مادلین گفت : یادم رفت. اورشکتا به فارسی چی میشه؟! گفتم: ببخشید. بعد رو کرد به مامان و بابا و گفت:ببخشید! دم در هم دید مامان مثل ناظمها وایساده! نگاهی به من کرد و گفتم: فرهنگ ایرانی که تا دم در میان! بعد دوباره از من پرسید" ها اِن برا داگ" چی میشه؟ من هم یادم میره کوتاه شده جملات رو بگم، به جای روز خوش گفتم:" روز خوبی داشته باشید" اون هم ترجیح داد فارسی چیزی نگه و مامانم هم بلافاصله گفت :" هَو اِ نایس دِی" مادِلین رو به من گفت : هربار میخوام چیزی به فارسی به ایرانی ها بگم فورا یه چیز انگلیسی میگن که بدونم بلدن، خیلی باحالین". منتظر داستانهای ما و مادِلین باشید