‏نمایش پست‌ها با برچسب کودک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کودک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

مهمان و توافق

مهمان داشتم. مهمان هایی بی آزار و خیلی میزبان تر از من. اینکه مهمان خودش غذا بپزد، میز آماده کند، خودش جمع کند، ظرفها را بشورد، خانه را تمیز کند، یخچال را تمیز کند، لباسهایت را تا کند و ... شاید خیلی خوب باشد. یعنی خیلی حس خوبی میدهد که میبینی همه چی سر جایش است اما از طرفی حس میکنی اختلال بدی در سیستم زندگیت افتاده انقدر که در آخرین باری که مهمان قصد در آوردن روکش پتو ها را داشت، با صدای کمی بلند و تحکم آلود گفتم: نمیخواد، خودم در میارم!

چند روز را با کودکی ده ساله سپری کردم و فهمیدم این روزها چقدر والدین بودن سخت است. مخصوصا اگر تک فرزند باشد. تقریبا هیچ لحظه ای از آنِ خود نداری. هیچ برنامه ای با میل تو نخواهد بود. شانس آوردم کودک بسیار حرف گوش کن بود و بسیار مهربان و باهوش وگرنه کلافه ام میکرد. دوباره فوبیای بچه داشتن به سراغم آمد. آیا روزی میرسد که من بتوانم از وقتهایم بزنم برای بچه ام؟

بیانیه ای خوانده شد، تفاهمات نسبی صورت گرفت و همین که مردم فکر کنند دیگه شرایط سخت تمام شد برای یک عده کافیست. اما همین دو روز تاثیر بی تفاوتی ها را دیدیم. وقتی پای اقتصاد به میان بیاید دیگر مسائل از اهمیت خارج می شوند. الان دور دور "ظریف ظریف" است، حق و حقوق زنان باشد برای وقتی دیگر. زندانی سیاسی؟ خب میخواست حرف نزند! کاش اقتصاد در دنیا وجود نداشت!

دوباره حس نه اینجا نه آنجا به سراغم آمده. من کجاییم؟


۱۳۹۳ دی ۱۵, دوشنبه

رویارویی با کودک

بعد از هفت سال باز یک بچه خیلی کوچیک رو در نزدیکی خودم دیدم. تو یه خونه. یه دختر موش خوردنی. نرم و نازک و مثل پر.. هرچی به حافظه ام فشار اوردم ببینم وقتی چیزبرگر رو بغل میکردم هم به همین نرمی بود یا نه یادم نمیاد. موشی جان زبان مشترکی نداشت. هنوز زبان باز نکرده و خب چند تا کلمه ای هم که میگه به ایتالیایی است. اما تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. به همین سادگی. با دو تا لبخند، دو تا دست رو به طرفش باز کردن و دوتا تند تند پلک زدن. اما بچه اشتباه کرده بود که فکر میکرد دوست خوبی هستم. چون من هنوز بیش از چند دقیقه نمیتونم با یه بچه بازی کنم. مخصوصا که همزبان هم نباشه. هرچند که به فارسی قربون صدقش میرفتم. امشب تونستم بغلش کنم و وقتی بغلش کردم بردمش بالا خوشش امد و شروع کرد به دویدن دور میز و پریدن به سمت من. فهمیدم باید هر بار میاد طرفم بغلش کنم دوبار ببرمش ر هوا و بذازمش زمین، بره یه دور دیگه بزنه و باید بپره تو بغلم. موشی جان میخواسته این کار رو تا لحظه ای که خسته میشه ادامه بده ولی من دیگه بیشتر از ده بار نتونستم و رفتم نشستم. هی میامد با خنده های هیجان انگیزش دستم و میگرفت و با سرش و چشماش میگفت بیا بیا! و من هم فقط میگفتم نه! درست مثل کودکی های چیز برگر که با عشق و ذوق میرفتم طرفش اما نه توانش رو داشتم نه حوصله اش رو که از یک حدی باهاش بازی کنم. درست تو اوج لذت بازی بچه رو ول میکردم و میگفتم: خاله دیگه انرژی اش تمام شد. 
این دوروز که مهمان داریم و بچه ها رو از نزدیک دوروبرم میبینم به دنیای زیباشون نگاه میکنم. به هوششون، خلاقیتشون، تقلید هاشون، کارهای خنده دارشون، ادا در آوردنهاشون . و البته به حوصله پدر و مادر هم توجه دارم. بچه داشتن مساوی است با بیست و چهار ساعت در خدمتش بودن. یعنی بای بای زندگی شخصی، بای بای خودم. مسافرت با بچه سخت تر هم هست. اینکه خسته و مونده بیای خونه و هنوز بچه بخواد بازی کنه. چیزی که این دوروز دیدم و پدر و مادرها با حوصله با این بچه ها بازی میکردن و من بیشتر از چند دقیقه اونم در حد بغل کردن بچه نتونستم باهاش کنار بیام. 
راستش تو ایران همیشه دوروبرم بچه بود و این فاصله زمانی رو هرگز تجربه نکرده بودم. برای همین یه جور هیجان زده بودم از دیدن یه بچه یه سال ونیمه فندقی. خوشبختانه جیغ جیغو نبود. لج باز هم نبود. نچسب هم نبود. به سرعت با آدم دوست میشد و مهربونی میکرد. اون لحظه که اومد و با لبای نیم خیسش لپم و بوسید یاد انرژی دادنهای چیز برگر افتادم. کاش بچه ها تو یک سالگیشون بمونن! کاش همیشه ساده و معصوم باشن و به همه بتونن عشق بدن و اعتماد کنند. کاش چیز برگرم الان اینجا بود و سفت بغلش میکردم حتی اگر توانایی و حوصله بازی کردن نداشته باشم. فقط بغلش کنم. 

۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

کودکان در سوئد

آرامش!
بله در یک کلام کودک در سوئد با چیزی به اسم آرامش رشد پیدا میکنه. شما بین کودکی که از پدر مادر غیر سوئدی هست با کودک سوئدی تفاوت رو حس میکنید.- به صورت کلی وگرنه اسثنائات وجود دارد- کودک از خاواده غیر سوئدی پر چنب و جوش تر و نا ارام تر هست. و کودک از پدر مادر سوئدی آرام تر و حرف گوش کن تر. به تبعش تخس بازی ها و شیطنتهای شیرین بچه های غیر سوئدی را ندارد. البته بین دخترها و پسرها هم فرق هست در کودکی، مثلا تا امروز مشاهدات من اینطور بود که دختربچه ها جسورتر،حراف تر و شیطون تر هستند و پسرها سر به زیر تر.
اینجا کودکان از دو سالگی به مهدکودک میرن ولی نمیدونماز چند سالگی حالت اجباری هست. مثلا در آلمان با اینکه خاله من خانه دار بود ولی باید از سه سالگی پسرش رو میفرستاد مهدکودک و اجباری بود. به هر حال معمولا هر محله یک مهدکودک با تمامی امکانات دارد. بچه ها هر روز باید ساعتهایی رو در حیاط و خارج از مهدکودک بگذرونند و روزهایی در هفته هم به موزه رفتن و طبیعت گردی میگذره. اون لحظه که بچه های مهدکودکی یا حتی ابتدایی قراره از مدرسه خارج بشن دیدنی هست. دو به دو دست هم رو میگیرن، همه کاور های رفلکس دارن که اسمشون روش نوشته شده، به صف وای میاستند و یک معلم چلو، یکی وسط و یکی آخر همراهشون میشه. بچه ها اصول و قواعد راهنمایی رانندگی رو نه فقط در شعر که با عبور و مرور از خیابان یاد میگیرن. احترام به صف و حقوق دیگران رو هم از همین کودکی و به درستی یاد میگیرند.وقتی وارد اتوبوس میشن لحظه هیجان انگیز منه. خودشون میگردن و صندلی های خالی رو پیدا میکنند و سعی میکنند روش بشینند. بعد بسته به سن و سال یا حرفمیزنند یا در سکوت کامل هستند. من تو این چهارسال دیدم که بچه های غیر سوئدی معمولا اروم و قرار ندارن و معلم دائم باید بهشون تذگر بده ولی کمتر این اتفاق برای بچه های سوئدی افتاده. البته در سنین مختلف مشاهدات مختلفه.
بارها از این بچه ها عکس گرفتم ولی اجازه انتشار ندارم. نمیدونید چقدر دلنشینه این بچه ها رو دیدن که با ارامش و نظم راهی مسیر مورد نظر میشن.
اما مشاهدات من درباره کودکها و پدر مادرها دیدنی تره. دلیل اینکه بترسم از بچه دار شدن این بود که اینجا میبینم پدر مادرها در بست در اختیار بچه هستن و دیگه برای خودشون وقتی ندارند. نوع صحبت کردن پدر مادرها با بچه ها دیدنیه. البته یمدونم در قشر تحصیلکرده جوان امروزی ایران هم اینطوری هست ولی به هرحال اینجا به صورت یک اصل هست. باید به بچه با حوصله و کاملا منطقی جواب داد. از کودکانه حرف زدن باید خودداری کرد. به بچه امرو نهی نباید کرد. ولی اینها طوری هستند که مثلا وقتی مادر میگه بشین ، میرن میشینند و مادر رو دیوانه نمیکنند که ناچار به درکونی زدن بشه!
بارها دیدم بچه افتاده زمین و مادر و پدر بیخیال بودند. و منتظر موندن خودش بلند بشه! در حالیکه معمولا تو ایران خاک بر سر گویان راهی کمک به بچه میشوند و زمین و رو دعوا میکنند، مورچه ها هم کشته شدند ، اخر سر هم شیریی و شکلات!
بارها دیدم بچه مثلا تو فروشگاه میشینه رو زمین غلت میزنه خاک و خلی میشه ولی مادر به روی مبارک نمیاره. بعد شما انقدر به این رفتار عادت میکنید که میشینه تو مغزتون و یه بار که میبینید مادری اونم از نوع سوئدی دست بچه اش رو گرفته و بلند میکنه هل میده جلو با عصبانیت نگاهش میکنید! و وقتی میبینی مادر غیر سوئدی تو اتوبوس به خاطر اینکه بچه اش زیاد وول میخوره یکی میزنه توسرش مرددید که بهش تذکر بدید یا نه؟!
امروز تو فست فود نشسته بودم و شنبه روز بچه هاست. گروه گروه خانواده میامد ، پدر مادرها اکثرا به سن من و بچه ها هم بین 4-10 سال. بعضی هاشون خوردنی بودند. اون حرف گوش کردنشون و یک ریز سوال کردنهاشون آدم رو به فکر فرو میبرد که تو مغز این بچه ها چی میگذره و چطور میتونن انقدر سوال بپرسند؟ و چقدر پدر ومادر با حوصله به تک تک سوالها جواب میدن. 
آهان مورد آخر خودکفایی این بچه هاست.از وقتی وارد مهدکودک میشن یاد میگیرن که همه کار رو خودشون بکنند. و برای همین کمی بزرگتر میشن اگر بخوای بهشون کمک کنی بهشون برمیخوره. - بعضی بچه های ما تا قد فیل شدن هم میخوان کاراشون و ددی و مامی انجام بده- من این استقلال وخودکفایی بچه های سوئدی - کلا چه از پدر مادر سوئدی چه غیر سوئدی- دوست دارم. اینجوریه که تو سن 18 سالگی میتونن تنهایی به راحتی زندگی کنند و سفرهای مختلف ماجراجویانه برن و کارهای تابستونی داشته باشند بدون ننه من غریبم بازی.