‏نمایش پست‌ها با برچسب زنانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

معشوقه خیالی واقعی شده


چهار سال پیش آخرهای ماه آپریل، وقتی در یک کرش عشقی آسیب بدی دیده بودم، در یکی از یادداشت‌های وبلاگم نوشتم:

«{...} اما همه این کتاب خوندن انقدر بد نبود، مثلا قانتزی هام گل کرد. فانتزی هایی که مدتها بود - شاید سالها- کنار
 گذاشته بودم که تو رویا زندگی نکنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم باید برای همیشه با رویاهام زندگی کنم و همه چیز خیالی داشته باشم که حداقل آسیب نبینم. به هر حال، از علایق من بلند خوندن کتاب و شعره. بهترین حالتی که همیشه در رویاهام بود اینه که نیم برهنه رو تخت دراز کشیده باشم و دستش- که قطعا عضلانی است- از پشت حائلم باشه و من همینطور که سر به سرش جسبوندم بلند بلند کتاب بخونم. بعد که زمان کتاب خونی تموم شد یه بوسه کوچولو از این تُک تُکی ها رو لبش بزنم شب بخیر بگم و بخزم زیر ملافه و با موهای روی سینه اش- به همون اندازه کافی که دوست سوریام داشت-  بازی کنم تا خوابم ببره. و این کار هر شب باشه تا کتاب تموم بشه».

 امشب، به تاریخ اول آپریل ۲۰۱۸، بامداد سیزده فروردین ۱۳۹۷، این فانتزیِ من، بدون هیچ پیش‌بینی و برنامه ریزی‌ای و کاملا دور از انتظار به حقیقت پیوست.
یکشنبه کسل و طولانی‌ای را گذرانده بودم. سر درد ناشی از سینوزیت کلافه ام کرده بود، خوابم هم نمیامد. نیم برهنه در رختخواب خزیدم. کتابی که تازه شروع کردم به خواندن را برداشتم و بلند بلند برای خودم خواندم. یار آمد کنارم دراز کشید و چشمهایش را بست. دو صفحه خواندم و مکث کردم که گفت: چه قشنگ می‌خونی! پرسیدم: ادامه بدم؟ گفت:آره. یک فصل را خواندم، درست همانطور که آرزو داشتم. فصل که تمام شد، کتاب را بستم. خم شدم روی صورتش وپرسیدم: جدی خوب میخونم؟ گفت: آره، خیلی خوب بود. پرسیدم: دوست داری تمام این کتاب و بلند بخونم؟ گفت: آره. بوسه تک تکی به لبهایش زدم و تشکر کردم که یکی از غیرممکن‌ترین رویاهایم را رنگ واقعیت بخشید و شب بخیر گفتم.

پ.ن: کتاب سوئدی است و تعریفش به دو دلیل مهم بود، دلیل اول را که نوشتم، دلیل دوم هم این بود که نشان میداد وضعیت زبان سویدیم بهتر و بهتر شده.


۱۳۹۶ بهمن ۲۶, پنجشنبه

و باز هم افسانه بکارت


بکارت که از ریشه بکر میآید به معنای دست نخوردگی است. به هر انسان بالغ، فارغ از جنسیت، که رابطه جنسی نداشته باشد میگویند باکره. رابطه جنسی هم لزوما دخول آلت جنسی مرد به آلت جنسی زن نیست چرا که روابط جنسی انسان‌ها صرفا هتروسکشوال یا به یک روش نیست. هر نوع نزدیکی که با شهوت و هوس و برانگیختگی همراه باشد رابطه جنسی محسوب شده و هر انسانی با انسان دیگر این حس‌ها را تجربه کند، رابطه جنسی دارد و باکره نیست. پس بحث باکرگی و بکارت نه تنها مختص زنان نیست که کمترین ارتباط را با آمیزش جنسی از راه دخول دارد. اما متاسفانه در فرهنگهای سنتی، محافظه کار و مردسالار هنوز مفهوم باکرگی را با رابطه جنسی از راه دخول یکی میدانند و البته تنها برای زنان. حتی برای محدود کردن و کنترل سکشوالیته و فعالیت جنسی زنان، مفهومی ساختگی به نام پرده بکارت را وارد فرهنگها کرده اند و قرنهاست به این واسطه بر بدن زن مالکیت دارند. در ابتدا لازم می‌دانم نکاتی درباره غشایی که به غلط پرده بکارت خوانده میشود بنویسم:
۱. ما چیزی به اسم پرده بکارت نداریم. آن چیزی که به این نام خوانده میشود غشای مخاطی الاستیکی چین خورده بازمانده از دوران جنینی است. از منظر علمی علت وجودش یا ماندگاری اش در پروسه تکامل شناخته شده نیست و تا امروز هیچ کارایی مشخصی هم برایشان تشخیص داده نشده. این غشا در ۱-۲ سانتیمتری ورودی مهبل قرار دارد و در زنان مختلف، شکل، رنگ، سایز و اندازه متفاوت دارد. در برخی غشای نازک تری است و در برخی ضخامت بیشتری دارد.رنگش صورتی شفاف است اما در برخی که چین خوردگی هایش فشرده تر و درنتیجه ضخیم تر است سفید یا رنگ پریده است.  اما یک غشای کلفت که پوشاننده چیزی باشد که برای گذر از آن به جسم سختی لازم باشد نیست. بدلیل خاصیت الاستیکی اش قدرت انقباض و انبساط دارد و به مرورممکن است از ضخامتش کاسته میشود.
۲.  اولین آمیزش جنسی از طریق دخول – چه آلت مردان چه اشیاء- همیشه خونریزی با خود به همراه ندارد. برخلاف تصورات غلط، بیش از نیمی از زنان در اولین رابطه خود خونریزی نداشته اند. علت بسیاری از خونریزی ها اضطراب ناشی از رابطه جنسی است که باعث خشکی واژن و حساس بودن مویرگها میشود.یا خراش ها در این غشا که خونریزی با خود به همراه دارد.
۳. این غشا بدلیل الاستیکی بودنش اصلا خاصیت "پاره شدن" ندارد. پس نه با انگشت، نه با آلت مرد، نه با پرش و سوارکاری و .... از بین نمیرود.
۴.  از نظر علمی امکان تشخیص رابطه داشتن از طریق بودن یا نبودن این غشا وجود ندارد و تمام روشهای تست بکارت از نظر علمی مردود هستند. در واقع اگر کسی با دیدن آلت جنسی مرد توانست حدس بزند که قبلا سکس داشته یا نه، می‌توان باور کرد که با دیدن مهبل زن می‌شود تشخیص داد رابطه جنسی داشته یا نه!
۵.    تست بکارت در سازمان ملل به عنوان شکنجه شناخته شده است.
۶.   ترمیم در واقع بخیه زدن این غشا است که با ریختن بخیه خونریزی رخ میدهد.ولی هیچ تضمینی نیست که این جراحی نتیجه دلخواه-- خونریزی در رابطه جنسی- را بدهد. 

متاسفانه آنچنان ریشه مردسالاری قوی است و زنان و مردان هم آموزش لازم را در این زمینه ندیده اند که افسانه های مربوط به پرده بکارت را باور کرده و به آن تن میدهند. زنان تحصیلکرده ای که دیگر زن کنج آشپزخانه و اندرونی نیستند و به نیاز جنسی خود آگاهند و به طوری طبیعی رابطه جنسی برقرار میکنند اما بعد به سراغ ترمیم میروند یا نگران از آینده زناشویی شان هستند. این زنان حتی اگر آگاه باشند و به چنین مفاهیمی باور نداشته باشند تحت فشار اجتماعی از سمت خانواده و مردان دچار وسواس فکری در این باره میشوند. مردانی که برای خود حق رابطه جنسی را قائلند اما به خود اجازه تصمیم گیری برای بدن و نیاز زن میدهند. مردانی که با هزاران زن رابطه دارند اما به وقت ازدواج دنبال زنی هستند که هرگز با کسی نبوده باشد. ما این مردان را نمیتوانیم عوض کنیم اما خود زنمان میتواند عوض شود. وقت آن رسیده که  پزشکان زنان به جای پدیرفتن انجام تست یا ترمیم، با این فرهنگ غلط مقابله کنند. تا وقتی ما در عین اینکه مدرن شده و بر حق نیاز جنسی خودمان آگاه هستیم و از آن بهره میریم اما در نهایت تن به فرهنگ غلط مردسالار و سنتی میدهیم تنها به محکم تر شدن ریشه های این تفکر غلط کمک میکنیم نه ریشه کن کردنش. پس بیایید  .
 زنان عزیز جوان مجرد، شما برای خوشبختی نیازی به ازدواج با مردی ندارید که برای شما حقی برابر با حق خودش را قائل نیست. شما به مردی نیاز ندارید که تمام شما را فدای افسانه های ساختگی کند. شما به مردی نیاز ندارید که گذشته شما یا روابط جنسی شما برایش مهمتر از وجود شما، تفکر شما، توانایی های شما باشد. در یک کلام شما به مردی احتیاج ندارید که برای ازدواج با او نگران باشید که چرا قبل از ازدواج با فرد دیگری رابطه داشته اید. شما باید به حق خود برای لذت جویی جنسی آگاه باشید و برایش ارزش قائل باشید. هرگز خود را بخاطر رابطه جنسی که دوست داشتید بخاطر دیگری سرزنش نکنید. هرگز خود را سرزنش نکنید که چرا با کسی که رابطه داشتید به سرانجام برای زندگی مشترک نرسیده اید. این حق شماست که بدن خودتان، نیازهایتان را بشناسید و از آن لذت ببرید با هر کس که دوست دارید، در هر زمان که میخواهید. 

زنان عزیز، برای خودتان ارزش قائل باشید و از حق خود دفاع کنید و تن به گفتمان مردسالار ندهید. من شما را دعوت نمیکنم به برقراری رابطه جنسی وقتی آمادگی اش را ندارید اما اگر این کار را کرده اید خود را سرزنش نکنید، دنبال تست بکارت نروید، دنبال ترمیم نروید. هرچقدر شما به حقوق جنسی خود آگاه‌تر باشید و بر آن پایبند باشید مردان بیشتری هم یاد میگیرند که مالک بدن انسانی دیگر نیستند و این حق شما را به رسمیت میشناسند. 

۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

زيبايي، سكس و شرم!

همخانه سابقم آمده ديدار دوستانش و چند روزي خانه من هست. با خانواده برادرش مكالمه اسكايپي ميكند.ميشناسمشان، چند روزي مهمان ما بودند و بينهايت دوست داشتني. همانطور تازه از خواب پاشده جلوي دوربين ظاهر ميشم و سلام و احوالپرسي كه همسر برادرش با خطاب كردن اسمم و هيجان زده ميگويد: خيلي خوشگل شدي! چي كار كردي؟
خنديدم، همخانه گفت: هميشه خوشگله! 
همسر برادر علامت "خر خودتي" نشانم داد و گفت:خوشگل بودي اما يه كاري كردي خوشگلتر شدي. 
همخانه مجددا گفت: عينكش عوض شده سكسي تره! 
منم ادامه ميدم: موهام بلندتر شده و فر! 
اما همسر برادر كماكان منتظر چيز ديگري بود!
ازشان خداحافظي كردم. ده دقيقه بعد دوستم آمد و گفت: فلاني از من ميپرسه، رها عاشقه؟ منم گفتم نميدونم. بعد پرسيد: سكس داشته ديشب؟ گفتم فكر نميكنم! 
بهش گفتم: تو نميدوني؟ من هميشه عاشقم و پر از فانتزي هاي عاشقانه، و البته ديشب تو نديدي مثل هميشه در تخت دو نفره ام تك نفره خوابيدم؟ 
و هر زديم زير خنده! 
همسر برادرش اصرار داشت اين زيبايي مرتبط با حس عاطفي و سكسي است، اما در اين روزها شايد فقط پاييز و حضور همخانه و فعاليتهاي اجتماعيم هست كه ارضايم ميكنند و برحال روحي، انرژي و چهره ام تاثير ميگذارند! 
اما از آن لحظه به فكر فرو رفتم. ياد سالها پيش، سالهاي ناداني و خرفتي افتادم! اينكه در بسياري از جمعهاي زنانه ميشنيدم " فلاني بعد ازدواج آب زير پوستش افتاده" ، "زنها بعد از ازدواج خوشگلتر ميشن" زنا بعد از ازدواج پوست ميندازن" 
همه چيز ربط داده ميشد به ازدواج! در حاليكه اين ازدواج نبود كه زن را زيباتر ميكرد يا پوست مي انداخت! اين سكس بود كه باعث اين اتفاقها ميشد، اما مادران ما احتمالا نميخواستند چشم و گوش دخترانشان باز شود، يا شايد واقعا درك درستي نداشتند و همان چيزها كه به خوردشان داده شده بود را نسل به نسل ميچرخاندند. 
هفت سال پيش بود، درسم تمام شده بود، بيكار بودم، برگشته بودم شهر كوچكمان و با خانواده ام زندگي ميكردم و استقلالم را تا حدي از دست داده بودم. همه اينها دست به دست هم داده بود پرخاشگر باشم و بي حوصله و به قول همه" اصغر ترقه" 
ماهي يكبار ميرفتم تهران و گاهي در اين سفرها كسي را ميديدم كه آن زمان crash داشتم. يكبار كه برگشتم برادرم آمد سراغم و گفت: تهران خوش گذشت؟ گفتم: آره! پرسيد : سكس داشتي؟ 
و من هول شده گفتم: نه! تو كه ميدوني من اهلش نيستم! اين چه حرفيه؟
گفت: خب اشتباه ميكني، حالا راستش و بگو هيچيِ هيچي؟ حتي يه بوس؟ يه بغل؟ 
و من به تصور تمام دختران كه برادرشان غيرتي ميشود و اصلا نبايد اين حرفها را زد گفتم : نههههه! ديوانه! 
برادرم خنديد و گفت: ديوانه تويي كه سكس نداري. ديوانه تويي كه داري به من دروغ ميگي! البته مهم نيست خواستم بهت بگم هركاري كردي ادامه بده چون خيلي آرومتر شدي! بابا هم معتقده كه اين تهران رفتنها كمكت ميكنه. 
چشمك زد و رفت و در را بست! من ماندم و خودم و يادآوري سفر اخيرم! من هم مثل خيليها سكس را فقط اينتركورس ميدانستم،  اما راست ميگفت برادرم حتي يك بغل، يك بوسه، يك لمس! همه اينها تاثير داشتند. آن زمان از ترس، از شرم و يا هرچيز ديگر به برادرم دروغ گفتم، ولي حالا كه يادش ميفتم ميبينم چقدر آن يواشكي لمس كردنها، در آغوش كشيده شدن ها، نوازش موها، همان چند دقيقه با ترس و لرز سر بر شانه گذاشتن ها و بوسه هاي دزدكي و ناگهاني شبانه در هرجاي شهر كه گيرمان ميامد،  لذت بخش بودند و اتفاقا لذتشان در سنين پايينتر بيشتر بود. و از آن سو حسرت ميخورم همه اينها حق طبيعي من بود كه با ترس همراه بود، با وحشت ، با شرم و گناه! به اين ميانديشم كه چقدر غربي ها اين مسائل برايشان حل شده است و راحت و طبيعي ازش صحبت ميكنند، اما هنوز حتي در جمعهاي خودماني ايراني اينجا، يا صحبت نميشود يا بشود باهزار ايما و اشاره! اينكه "سكس" از مهمترين موضوعات ذهني و زندگي است اما در فرهنگ شرقي هنوز مورد "شرم"!  خودم خوب ميدانم در بسياري جمعها اگر حرفي در اين باره زده باشم ( با همان ايما و اشاره) در ذهن مخاطبين هزاران چيز شكل گرفته جز واقعيت طبيعي بودن اين مسائل! اگر با يك ايراني راهت به سكس برسد روز بعدش طرف شرم دارد يا وانمود ميكند اتفاقي نيفتاده! آه اين شرم، اين شرم شرقي! 
راستي حالا به برادرم دروغ نميگويم اما هنوز ميگويد: تو ديوانه اي! 

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

باد پریشان دل آشفته صفت

سومین روز تابستان سوئدی هم آغاز شده اما اینجا هنوز باد و باران است. بارانش را دوست دارم، مخصوصا دیشب که با صدایش خوابم برد. اما ، بادش را نه! آن زمانها که ایران بودم همیشه فکر میکردم چه جای امنی هستم. از طوفانهای پی در پی آمریکا، اتش سوزی های جنگل های استرالیا، و اتشفشان ها خبری نبود. با اینکه کودکی ام با خاطره تلخ زلزله گذشت، با اینکه زلزله ترسناک بود، و هر لرزشی وحشت زده ام میکرد اما باز خوشحال بودم در کشوری هستم که حوادث طبیعی اش محدود به زلزله و گاهی سیل است!
از سیل میترسیدم، هنوز هم میترسم. از آتشفشان که وحشت زده ام. تصور جزغاله شدن در مذاب ها ... وقتی امدم سوئد خوشحال بودم زلزله خیز نیست، آتشفشان هم ندارد سیل هم ندارد. اما کم کم دارم وحشت زده میشوم. یخهای قطب رو به آب شدن و فروریختن هستند و ما تا قطب راهی نداریم. اگر زیر آب رفتنها شروع شود جزو اولین کشورهای زیر آب رفته  خواهیم بود. اما هنوز خطر زیر آب رفتن در نزدیکی نیست. چیزی که اینجا ترسناک است باد است! صدای باد به اندازه وحشت اتشفشان و زیر آب رفتن هولناک است. هر بار که محکم به شیشه میخورد قلبم میلرزد. شب ها وقتی خوابیدم و از صدای باد از خواب میپرم ، به یادکودکیهایم دست برمیدارم به سمت بالش و پتو و تا میایم از جایم بلند شوم و بروم بین پدر ومادر جا خوش کنم و آغوش گرم مادرم که انگار امن ترین جای دنیا بود، یادم میفتد نه تنها بزرگ شده ام، که حالا تنها هم هستم، و با تشویش به رختخوابم باز میگردم و از خدایی که نمیدانم کجاست ولی جایی هست تشکر میکنم برای اینکه هنوز زنده ام!
اینجا بادهایش در حالت عادی 5-6 متر در ثانیه هستند، اما به گمانم امروز بالای 20 متر در ثانیه است. فکر کنم ترس من از باد برمیگردد به یک کارتون در کودکی که اسمش یادم نیست. همان که گردبادی میامد و خانه ای رااز جا بلند میکرد. هر وقت آن کارتون تکرار میشد آن سیاهی گردباد و آن از جا کنده شدن خانه وحشت زده ام میکرد. درست مثل فیلمهای ترسناک اهریمنی! یک کتاب داستان با نواری هم بود که شخصیت هایش یک درخت بود، یک شیطان و باد و آتش. یادم نمیاید باد نماد شیطان بود یا دشمنش؟ ولی میدانم حس خوبی به بادِ داستان نداشتم. و در نهایت در نوجوانی و جوانی وقتی از بر میخواندم " کولی بادِ پریشان دلِ آشفته صفت..." و صدایم میلرزید و وحشت از باد باز بر من چیره میشد. همه اینها نشان میدهد من با باد هیچوقت رفیق نبوده ام و بعد آمده ام در کشوری بادخیز!
حالا یک نفر در زندگیم تبدیل به باد شده، از همین بادهای پریشان دل آشفته صفت. میوزد، میزند و ویران میکند. بعد آرام میشود و میخواهد با وزیدن آرام ، ویرانی هایش را فراموش کنم. شاید نمیدانست من چقدر از باد وحشت دارم، و چثدر از باد بیزارم، شاید اگر میدانست باد بی رحم نمیشد.

"باد کولی ای باد!
تو چه بیرحمانه
شاخ پربرگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فروکوبان برخاک گذشتی همه جا
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون میکرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی

بوی خون داشت ، افق خونین بود"

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

لباس خواب و ربدوشامبر

ربدوشامبر جدیدم را دوست دارم. یک ربدوشامبر ساتن صورتی. صبحها میپوشمش روی لباس خواب نخی چهارخانه ام و به کارهایم میرسم. یک حس خوشایند خاصی است. نمیدانم چرا؟ ولی پوشیدن ربدوشامبر را دوست دارم، اینکه سر صبح مجبور نیستی از اول لباس بیرونت را بپوشی، دلت هم نمیخواهد لباس خانه بپوشی، دوست داری همانطور یلخی باقیمانده از خواب شب باهات بماند. زمستان، ربدوشامبرم حوله ای بود که گرم باشد، آن هم سرخابی بود. کی فکر میکرد یک روز من به رنگهای صورتی و سرخابی توحه نشان بدهم؟ چقدر این حق انتخاب را دوست دارم، این که هیچ رنگی منتسب به هیچ خصوصیت و جنسیتی نیست و میشوذ هر وقت دلت خواست صورتی بپوشی و هر وقت دلت خواست آبی و هر دویش هم رنگ تو هستند. 
سن که بالا میرود تغییرات زیادی در عادات زندگی هم اتفاق میفتد. مامانم از بچگی برایم لباس خواب میخرید، رنگ و وارنگ! اما نمیتوانست من را راضی کند به پوشیدن لباس خواب. من تمام کودکی و نوجوانی و جوانیم با شلوار جین خوابیدم والبته با جوراب! خیلی مواقع حتی باهمان لباسهای بیرون. از مدرسه و دانشگاه برمیگشتم لباسم را عوض نمیکردم. هرچه مامانم میگفت: دختر جان لباس خونه راحته ادم که میاد خونه باید لباسش رو عوض کنه . لباس های بیرون کثیفند ولی لباس خونه تمیز و راحته به گوشم نمیرفت. لباس خانه فقط مال زمانی بود که از صبح خانه بودم یعنی روزهای تعطیل و تابستانها. هنوز هم با پوشیدن لباس خانه مشکل دارم. شب که از سرکار برمیگردم باهمان لباس مینشینم تا موقع خواب بشود و بعد لباس خواب بپوشم. فکر کنم سال 83 بود، مامانم رفته بود سفر و برایم لباس خواب اورده بود. همه هم خندیده بودند که چرا با اینکه میداند من لباس خواب نمیپوشم برایم لباس خواب آورده. آن هم یک لباس خواب ساتن صورتی! اخم و ناراحتی من برای رنگ و هدیه ( که هیچکدام باب میلم نبود) باعث شد توضیح دهد که : واسه الانش نیاوردم بعدا که ازدواج کرد! ( احتمالا مطمئن بود به زودی ازدواج میکنم) من هم که از این توضیح بیشتر از رنگ و سوغات عصبانی شدم همان لحظه لباس خواب را برداشتم و از همان شب پوشیدم. از اینکه به قول آنها از وقتی دم بخت محسوب میشوی نصف چیزهای خوب برای جهازیه ات هست و انگار تو به تنهایی سهمی از زندگی نداری و همه چیز با یک ازدواج مفهوم دارد بیزار بودم. این لج بازی باعث شد عاشق لباس خواب بشوم. انقدری که همیشه با من هست. لباس خواب خوب است، راحت هست، به بدن حس آرامش میدهد و یک رهایی خاص. لباس خواب باید جنسش خوب باشد که آدم توی خواب و بعدش حس خوب داشته باشد. یک دبدوشامبر خوب هم داشته باشی دیگر این حس خوب ده برابر میشود. انقدر که حتی وبلاگت را در حالیکه ربدوشامبر به تن داری مینویسی. لباس خواب بپوشید حتی شما اقایان که میدانم علاقه به لخت خوابیدن دارید. اما لباس خواب خوب لذتش از لخت خوابیدن بیشتر است. 


۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

شمای کلی سفر

نمیدونم از کجا شروع کنم. سفر به رُم اصلا شبیه چیزی نشد که پیش بینی کرده بودم. چیزی فراتر بود. یک سفر پر از عشق و حال، پر از هیجان و پر از سورپرایز.
اصلا ذهنم برای نوشتن متمرکز نمی شود. باید ببینم از کجا بنویسم و از چه؟ آیا هر روز را بنویسم یا فقط بعضی نکات؟ اما نه بهتر است تیتر درست کنم به عنوان دستاور کلی این سفر:

1-     در عقاید فمینیستی ام باید تجدید نظر کنم
2-     در نظریاتم نسبت به ایتالیا و مردمان ایتالیا باید تجدید نظر کنم
3-     به شکاف عظیم خودم و شرابط ایران پی بردم
4-     مهاجرت بزرگترین و بهترین تصمیم زندگیم بود
5-     متفاوتم!
6-     یکی را دوست میدارم اما ...

از 1 شروع میکنم. بله در این سفر من فهمیدم " نه همیشه نه نیست" . فهمیدم دلم برای توجه مردان و تعریفشان تنگ شده بود. فهمیدم گاهی اوقات میشود مسئولیتها را انداخت روی دوش یک مرد و مطمئن بود از بودنش و حمایتش و برای چندی لذت برد از ملکه بودن، بی مسئولیت بودن و در عین حال فرمانده بودن

2- تو این سفر کمتر متلک شنیدم! - تقریبا نشنیدم- کمتر مردی حس نگاه جنسیت زده بهم اد، کمتر تبلیغات سراسر جنسیتی دیدم. تو این سفر فهمیدم اینکه آدمها بهم توجه کنند، کاهی اوقات تیکه بیندازند و حرف هم رو بفهمن نوعی زندگی اجتماعی است که لازم هست. فهمیدم اینکه سر صحبت رو بی هیچ دلیلی باهات باز میکنند و از زمین و زمان حرف میزنند همیشه هم چیز بدی نیست که هیچ لازمه زندگی احتماعی است. این بار ذوق میکردم وقتی به هر زبانی میخواستن باهات ارتباط برقرار کنند و صمیمیت داشته باشند. دقیقا چیزی که دفعات اول تو ذوفم میزدم و دلیلش هم این بود که این رفتار شبیه ایرانی هاست و من فرار کرده بودم چون بیش از حد بود. برای همین رفتار سرد و خالی از عاطفه سوئدی ها جذاب بود اولش. اما حالا که اوردوز کردم متوجه شدم در اندازه کافی رفتار ایرانی یا ایتالیایی لازم هست. - نه بیش از حد

4،3و 5- این ها را باید درباره اش یک پست مفصل بنویسم.


6-رم... میدونستم رم یعنی زنگ خطر. نیازی به توضیح نیست.


23 اذر 1393
14 دسامبر 2014

۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

پی ام اس

هیچ چیزم شبیه زنها نیست حتی زنانه ترین چیز! از داستانهای احمقانه اولین پریود شدن ها بگذریم که یاداوریشم حالم رو بد میکنه، مشکل اساسی نود درصد خانمها افسردگی این دوران هست که من ندارم. به عوضش دردهای مرگ اور دارم که به واسطه اون دردها بود که از پدر و بردار و شوهر خواهر تا همسایه ها میفهمیدن من پریودم! باور کنید راست میگم چون از درد زمین رو به معنای واقعی کلمه چنگ میزدم و انقدر جیع میکشیدم و گریه میکردم که خب همه میفهمیدن. حالا اینکه اصلا همه بفهمند یا نفهمند هیچوقت برام مهم نبود که اگه بود اینجا هم نمینوشتم. هیچوقت هم نفهمیدم چرا بد میدونستن کسی بفهمه! خب مثلا که چی؟ حالا بفهمند مگه چه اتفاقی میفته!؟! بگذریم از این سوالهای فلسفی!! بله دردهای من بدتر از بقیه آدمها بود اما از اون بدتر اینه که اکثرا درد در کمر دارند و من در زانو! یعنی کلا هرچی درد هست زیر شکم هست و زانوی سمت راست. از اونور اینکه از اونجایی که سی و دوسالم شده و نمیدونم چند ساله ولی قاعدتا باید حدود 15-16 سال باشه که این زنانه ترین اتفاق زندگی رو دارم تجربه میکنم هنوز نتونستم پذیراش باشم. یعنی هنوز نمیتونم بهش عادت کنم. اصلا کارهایی که دیگران میکنند رو من نمیکنم. مثلا میدونم  بیشتر زنها تاریخ دقیق رو میدونن و هنوز که هنوزه هر ماه مینویسن. یا دقیقا چقدر طول میکشه، یا حتی از اون دقیقتر اصلا کی شروع میشه حتی جدود ساعت! من؟ وقتی دکتر هم میرم ازم میپرسه اخرین بار کی بود یادم نمیاد! یعنی دقیق یادم نمیاد همیشه یه خاطره ای دارم که اون میشه نقطه حساب.. مثلا یه سفر، یه مهمانی و خب این تو اون مدت بود تازه شروع شده بود یا تازه تمام شده بود. هیچوقت نمیدونم دقیقا کی پریود میشم و برای همین هم همیشه به قول دوستان سورپرایز میشم. تنها چیزی که میدونم اینه که مدت زمانش بیست و هشت روز نیست و همیشه خیلی خیلی طولانی تره. ولی دقیق نمیدونم. حالا در ماههای اخیر کمی سورپرایز میشم که زمانش داره به بیست و هشت روز نزدیک میشه و این انگار دلیلش همخونه های دخترم هستند. اینکه هم از نظر علمی نمیدونم چه تاثیری میذارن ولی  میدونم دوستها، زنهای یک خانواده و همخونه ها پریودهای همزمان دارن بعد از مدتی. اصلا هم برام مهم نیست که برم سراغش. یعنی من در این حد از این زنانه ترین زنانگی بدم میاد. به هر حال در سورپرایز این دفعه با اینکه میدونم درد زانو نفسم رو میبره دیشب از تنبلی قرص نخوردم و چمشتون روز بد نبینه از ساعت 3 صبح من دور خودم چرخیدم و دلم میخواست پام رو از زانو قطع کنم! و باز از تنبلی یا شایدم شدت خواب حاضر نبودم بلند بشم قرص بخورم. تا بالاخره درد امانم رو برید و ساعت 5 صبح رفتم دو تابروفن 400 خوردم. همچین خواب عمیق بودم که باید بیدار میشدم میرفتم برای ماساژ. از ماساژ که برگشتم دیگه بدنم هم کمی ریلیز شده بود بروفنها هم اثر کرده بود خوابم میامد که نگو. خوابیدم اما نه طولانی چون باید امروز دیگه این تز کوفتی رو جمع و جور میکردم نمیدونم این سوپروایزرها چرا من رو انقدر اذیت میکنند حتی بعد از دفاع!!! برای پراندن خواب یه قهوه سنگین خوردم و 5 ساعت دارم تو سرو کله اش میزنم اما بدبختی ماجرا اینه که فردا ساعت 5 صبح باید بیدار بشم و آماده بشم برای رفتن به استکهلم برای یک کورس مرتبط با کارمون. کورس 8.30 شروع میشه و رییسم گفته حداکثر 8 باید اونجا باشم. یک ساعت و نیم هم راهه یعنی من باید 6 به بعد بزنم بیرون و خب الان خوابم نمیاد هیچ از بس نشستم پشت میز بی حرکت و حرص خوردم کمر درد گرفتم  که تواین دوران دردش بیشتر هم میشه یعنی حساس ترم. دوباره درد زانو هم شروع شده، دوش هم باید بگیرم چون سر صبح وقت نمیشه! نه واقعا چرا ما زنها انقدر باید عذاب بکشیم؟! آهان از دیگر بدیهای این دوران تمایل صد برابر به هله و هوله است. ویار میگیرم بدون بارداری! 
چند وقت پیش یکی از دخترها میگفت میخواد بره و یه روشی هست که دیگه پریود نمیشه آدم- اسمشم نمیدونم-  امتحان کنه و من دعواش کردم گفتم طبیعتت رو بهم نزن . اما امروز به این نتیجه رسیدم وقتی انقدر بدم میاد، انقدر مزخرفه چرا هر ماه حرص بخورم؟ برم منم دنبال اون روش و خلاص!

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

جوراب شلواری

برای خرید جوراب شلواری مامان رو کشیدم بیرون. تنها موردی که در خرید وسواس دارم جوراب شلواریست. بسته به لباسم باید کلفتی و نازکی، رنگش، درجه درخشندگیش و ... رو در نظر داشته باشم. گاهی انقدر جورابها رو مقایسه میکنم که سرگیجه میگیرم و نخویده برمیگردم خونه. فروشگاه اول در یک باساژی جوراب مورد نظرم پیدا کردم اما سر قبمتش شک داشتم و گفتم بریم اون سر شهر که همه فروشگاهها هستند و اونجا هم قیمتها و هم جنسها رو مقایسه کنم. فروشگاه دوم رفتم و دیدم جوراب شلواری فروشگاه اول بهتره. پس راهی فروشگاه اول شدم البته در پاساژی دیگه. وسط کار به سه چهار فروشگاه دیگه سر زدیم و خرید کردیم و یه کیکی هم خوردیم و له و لورده سوار اتوبوس شدیم که مامان گفت: جوراب شلواری خریدی؟! گفتم: ای وای نه! گفت پیاده بشیم ؟ گفتم اصلا حرفشو نزن حالت تهوع گرفتم از فروشگاه! بله جوراب شلواری نخریدم! ساعت ۵ صبح هم عازم فرودگاهیم! دوروز دیگه هم جشن شصت سالگی مامان و چهارسالگی ورودم به سوئد است. و من جوراب شلواری واسه لباس خوشگلم ندارم! پی نوشت: یک هفته سفر هستم و نمینویسم اما قطعا برگشتم دست پر خواهد بود، منتظر باشید.

۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

فانتزی سکس مردان متاهل

تازگی‌ها آقایون متاهلِ مثلا متعهد، بعد چند سال یادشون میفته که یه روزی عاشقم بودن. بعد یهویی و بدون مقدمه به من میگن. وقتی میپرسی: چرا قبلا نگفتی؟ دلیل میارن که نشد و نمیشد و ... و یا میگن الان دلم خواست بگم. حالا اینکه چرا بعد از تعهد یا تاهل یادشون میفته بگن نمیدونم! بعد خب وسوسه میشم بدونم چرا به من علاقه داشتن- یا به زعم خودشون کماکان عاشقند- 
نکته اول : تو متفاوت بودی! 

خب خوشم میاد، یه تشکر میکنم و بعد توصیه میکنم که "به زندگیتان بچسبید بنده چنین حسی رو نه اون زمان نه الان به شما ندارم". اما انگار نه انگار، و یهو شروع میکنند ارتباط برقرار کردن. صبح و شب، وقت وبی وقت پیام میدن اون هم با خطاب کردنهای عاشقانه! اصلا هم براشون مهم نیست که تو هی میگی: " لطفا اینطوری صحبت نکن".  اونها کار خودشون رو میکنند و مهم "اونها" هستند که احساس دارند و نیاز! 
بعد از یه مدت یهو میبینی ای بابا کل اون متفاوت بودن دیگه جایی نداره و طرف فقط میزنه به فانتزی هایش که چقدر دلش میخواسته من رو بغل کنه. بعد تازه پشتش میپرسه: یعنی میشه یه روزی بغلت کنم؟ پیشتر هم میرن و میگن:"میشه یه روزی باهات سکس داشته باشم؟" 
یعنی رسما تو و نظر و احساست مهم نیستی- حالا کاری به مسئله تاهل و تعهدشون ندارم- وقتی عکس العمل نشون میدم قطعا این منم که بد فهمیدم، منم که پس حرفم با عملم یکی نیست و منم که درک نمیکنم هیچ ربطی نداره آدم متاهل باشه- یا پارتنر داشته باشه- و عاشق اون هم باشه و در عین حال عاشق من هم باشه! 
جالب ترین نکته اینه که به ادعای این آقایون همسرشون یا پارتنرشون این احساسشون رو میدونه و میدونه که اونها هنوز من رو دوست دارن و ....!
( البته واقعیت نداره و این و از واکنش همسرانشون میشه دید)
میدونید تهش من چه حسی بهم دست میده؟ " شدم فانتزی سکسی مردهای متاهل که زمانی دوستم بودند" 
نمیدونید چه حس تلخیه اونم وقتی خودت نمیخوای و بدت میاد! 
نتیجه: ناچاری همه این مردها رو از لیست زندگی و دوستانت حذف کنی! 
نتیجه دوم: زن بودن در فرهنگ ایرانی سخت و تلخ است.
نتیجه نهایی: به داد فاجعه جنسی در ایران برسید.

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

طنز روزگار

یهو دقیقه نود میری استکهلم. قرار شام با کسی داری که چند ماه داری سعی میکنی تمام حسهات رو نسبت بهش کنترل و فراموش کنی. برای رسیدن به محل شام از خیابانی رد میشی که دو سال پیش، سه روز تمام هر روزبا یارت از اون خیابان بالا و پایین رفتی، حرف زدی، خندیدی، دعوا کردی، در آغوش کشیده شدی، بوسیدی و سه روز خاص رو دراستهلکم زیبا ساختی! 
همینطور که خیابون رو بالا میری از جلو هتل اسرار آمیز رد میشی و تمام خاطرات جلو چشمت رژه میره و به طنز روزگار هم میخندی!  

۱۳۹۳ خرداد ۲۹, پنجشنبه

زن جنگنده

این پست طولانی است ولی میدونم میخونید، میدونم تا تهش میخونید:) 

صبح زود بیدار شدم که یک نگاهی به اسلاید ها بیندازم، و ببینم اصلا چه چیزی باید بگم. طبق معمول عادت به نوشتن ندارم. برای خودم پرزنت کردم و به نظرم مسلط بودم. دقایق آخر راهی دانشگاه شدم. بارون بود و چون باید کیک هم می‌خریدم مجبور شدم با اتوبوس برم. تمام مسیر داشتم متنهایی که میخوام تو فیس بوک بنویسم رو مرور می‌کردم، پر از انزجار و منفی. رسیدم دانشگاه، نیمساعت مونده بود به دفاع. لپ تاپ رو وصل کردم و منتظر نشستم. سوپروایزرها و همکارها آمدن ودفاع شروع شد. لرزش صدا یهو آمد، سعی کردم مسلط باشم. وسط چهارمین اسلاید به سرم زد جمله ای که از قبل تمرین کردم رو با یه لغت بهتر قشنگتر کنم که ناگهان کل جمله یادم رفت. همون باعث شد کمی استرس بگیرم و کمتر از زمانی که برای خودم پرزنت می‌کردم به مخاطبین نگاه کنم. دو سه اسلایدی گذشت و یه جا به سوپروایزرم نگاه کردم، دیدم لبخند رو لبشه و سرش رو به نشانه تایید تکون میده. یهو نفس گرفتم و صدام قوی تر شد. اسلاید به آخر رسید و اول opponent که ماتیاس بود شروع کرد به نظر دادن. تقریبا همش تعریف بود و سوالاتش هم خوب بود و جوابهای من بهتر. بدون تپق! بعد رسید به Examiner. اول گفت: "اینی که میگم فقط یک پیشنهاد برای آیندت هست. و البته یک ایراد متداول که همه دارن. حیف بود که پرزنتیشن به این خوبی به مخاطبت نگاه نمیکردی". بعد در ادامه گفت: "اولش عصبی بودی و مظرب ولی یک چیزی داشتی که برای من بسیار خاص بود و اینکهوقتی رسیدی به نتیجه هات و بحث انقدر به خودت مطمئن بودی که یهو یک شخصیت دیگه ای از تو دیدم، هم در صدا، هم در چهره، هم در ایستادن، هم در ارائه، و انقدر این قوی و تاثیر گذار بود که دلم میخواست ده دقیقه اول هم مثل همین بودی." 
بعد یک سوال کرد که واقعا جوابش رو نمیدونستم یعنی اصلا ربطی به تزم نداشت و بیشتر به بخش باغبانی ربط داشت ولی بدون اینکه حتی نگاهی به سوپروایزر بندازم توضیح دادم و بعدش از لبخند سوپروایزرم متوجه شدم استدلال درستی آوردم. 
پشتش پروفسور اصلی گروه، یعنی سوپروایزر سوپروایزرهام که یک آدم حسابی کله گنده ای هست شروع کرد تعریف کردن و یه سری سوالهای اجتماعی و فلسفی!

بعد با یک حس خیلی خوبی گفت: " تو کارت خیلی عالی بود، نتایجت بسیار تاثیر گذارند و میدونی که کاری که تو کردی هنوز کسی انجام نداده و این یک تز یونیک بوده. آیا دوست داری که مقاله کنی؟" 
تقریبا شوک شدم! خندیدم گفتم: "میدونی من رشته ام رو دوست نداشتم ولی تزم خیلی برام بهتر بود. و خب شرایط من طوریه که نمیتونم هم به درس برسم هم به کار. ولی اگر عجله نباشه و زمانی که به ثبات برسم حتما دوست دارم که مقاله بشه. بعدگفتم: البته بهتره از سوپروایزرهام بپرسی که دوست دارن با من کار کنن یا نه؟" که همه زدن زیر خنده! 
وقتی جلسه تمام شد اول از همه کارین - پروفسور- یه بغل حانانه کرد و به سوئدی گفت: "تو خیلی زحمت کشیدی و نشون دادی یک جنگنده واقعی هستی من به تو افتخار میکنم." 
بعد سارا سوپروایزر اصلیم که میگفتم گیر زیاد میده بغل محکمی کرد و باز به سوئدی گفت: "کارت فوق العاده بود بهت افتخار میکنم یکی از بهترین پرزنتیشن ها بود. و خوشحالم که تمامش کردی"
بعد لوتز سوپروایزر دومم و البته غول گروه رو خودم بغل کردم و اون هم گفت خیلی خوب بود و حتی نمونه پرزنتیشن من رو کپی گرفت.

بعد رفتیم برای کیک خوردن. اونجا هم همه دانشجوهای دکترا و یک پست دکترای جدید شروع کردن تعریف از تسلط من بر موضوع و اینکه چقدر کارم سنگین تر از یک پایان نامه ارشد بوده که این همه دیتا رو جمع کردم. بعد یه سری سوالهای خارج از تز پرسیدند که البته نمیدونم یهو این همه دانش از کجای مغزم زده بود بیرون که مثل بلبل براشون توضیح می‌دادم. بعد از کیک دوباره موقع خداحافظی فکر کنم برای سومین بار کارین بغلم کرد و گفت: تماست رو با ما حفظ کن. امیدوارم تو کارت موفق باشی. و باز سارا بغلم کرد. بهش گفتم: برای تمام صبوریت ممنونم، ببخش اگر یه موقعهایی خسته ات کردم و اگر کامنتهای تو نبود تز من به این خوبی در نمیامد. اون هم در جواب گفت من دانشجوی خوبی بودم و تلاش زیادی کردم و همه میدونن کار راحتی نیست همزمان درس و کار. 
خلاصه همه یه جور مثل قهرمان به من نگاه میکردن، منم که ذوق مرگ میشم از تعریف. آخرش رو به تنها دوست ایرانی که امده بود کردم و گفتم: راست میگن یا فیلمه؟ اگر فیلمه خیلی خوب بازی میکندند. که گفت : مگه مرض دارن؟ 

و اینطوری دفاع تمام شد، دفاعی که نه تنها خودم سورپرایز شدم که قطعا سوپروایزرهام هم سوپرایز شدن. اینکه در یک جلسه دفاع نه اپوننت و نه اکزمینر سوال نکنه فقط یک دلیل داره، همه چیز خیلی خوب بوده! 
بعدش همینطور سیل تبریکات بود و خوشحالی خودم. بی اختیار میخندیدم، هنوز خیلی کار مونده، ادیت اصلی، فرستادن برای چاپ و ... بعد شروع نوشتن مقاله.. در کنارش باید برای تکمیل مستر و گرفتن مدرک 15 واحد که از سال اول مونده رو یه جوری پاس کنم یا جایگزین ولی همه اینه رو میشه به مرورو انجام داد. این اصلی ترین قدم بود که درست دقیقه آخر با بهترین حالت ممکن انجام شد. 
و اما بعدش اومدم در فیس بوک بنویسم دیدم هیچکدوم حسهای قبل نیست. اون همه انزجار نیست و تنها قسمت ثابتش اینه: "قطعا ادم اکادمیک و دکترا نیستم." ولی وقتی سوپروایزرم پرسید قدم بعدیت چیه! گفتم اگر تصمیم بگیرم روزی در ساینس ادامه بدم قطعا فقط در شیمی محیط زیست خواهد بود.  

به پدر مادرم خبر دادم، صداشون از خوشحالی میلرزید. شب که صحبت کردم هردو میگفتن: تو بهترین هدیه رو به ما دادی. تا مامانم گفت: ایشالله دکترا! یک "مامان" گفتم که خودش جا زد! 



و اماباید تشکر کنم از چندین و چند نفر
از آموروزو، برای بودنش، برای حمایت بیدریغش، برای تمام تشویق ها و تنبیه هایش. برای تمام شبها و روزهایی که وقتی خسته و ناتوان میشدم تنها پناه بود برای ریختن اشکهایم، برای تمام لحظه های فروریختنم که جمعمم میکرد، بلند میکرد و دوباره میساخت. 
از شیرین و سوده برای همراهیهاشون در ماههای اخیر با تمام غرغرهایم، خستگی هایم و اشکهایم
از صاحب کارم بخاطر مرخصی هایی که داد و کمک کرد تا بتونم به سرانجام برسونم این تز رو. 
رفیق،.. بله اگر رفیق نبود حالا حالا من باید حرص میخوردم برای ادیت تز. دو شب تعطیل رو در اختیار من گذاشت و اسکایپی تمام تغییرات و تنظیم های چیدمان رو برام انجام داد و من رو خلاص کرد. 
 و در نهایت، به قول انگلیسی ها، دِ لَست بات نات لیست، 
شما... شما خواننده های بی نظیر، دوستان دیده و ندیده، همراهان لحظه به لحظه هایم. شما که با تمام فرودها و فرازهام همراه شدید، بداخلاقی هایم رو دیدید، دردهام رو خوندید، خستگی هام رو تحمل کردید، و بهتری ها رو همیشه برام خواستید. 
بدون شما کاری پیش نمیرفت. کامنتهای شما حتی باب میل من هم نبود دریچه جدیدی بود برای من. برای اینکه میدونم خیلی از شما من رو بهتر از خودم میشناسید. 
میبینم ک وقتی از زندگی شخصی، مشکلاتم، تلخی ها و خوشیها مینویسم همه کامنت میذارید از خوشحالیم خوشحال میشید و از ناراحتیم ناراحت.. و این یعنی سعادت من، یعنی خوشبختی من برای داشتن خواننده هایی مثل شما.
مرسی که هستید.

امروز به معنای واقعی کلمه فهمیدم خوشبختم. خوشبختی یعنی داشتن دوستانی که امروز ده برابر من شاد شدند. و البته یک جمله در تبریکات همگی بود: خودت راحت شدی و ما هم... و این یک حقیقت محض است. ببخشید از این همه آزار.


و اما یک جیز دیگه در بسیاری از تبریکات مشترک بود که حس خودشیفتگی رو به من داد مجددا، بسیاری بخصوص دوستان ایرانی خارج از کشور و دوستان خارجی از توانایی من یاد کردن. الان دوباره رسیدم به اون نقطه خودشیفتگی،من باز تونستم کاری کنم که نشون بدم هیچ چیز غیر ممکن نیست. هنوز هم به روزهای گذشته فکر میکنم میبینم راحت نبود کار، زبان سوئدی، نوشتن تز به انگلیسی، بهم ریختگی روابط شخصی و دوری از خانواده و انتظار این رو داشتن که همه چی درست پیش بره. 
هنوز یاد شبهایی میفتم که در منفی ۲۵  درجه برای یست دقیقه کار میرفتم و روز بعدش از هفت صبح تا هشت شب یک لنگی در آزمایشگاه وای میستادم. یادم نرفته  تمام دورانی که باید محاسبات رو انجام میدادم محبور بودم صبح تا ظهر سه بار به مدت یک ربع به خونه یک مریض برم که فقط یه چیز میگفت: هوا بده/ خوبه؟ ، تو از زندگی تو اوپسالا لذت میبری؟ خواهرم کجاست؟ و من هر بار باید با لبخند همه اینها رو بهش جواب میدادم. 
یادم نمیره هر روز یک ساعت قبل ار رفتن به دانشگاه خونه مریضی بودم که تمام یک ساعت در هشت ماه اخیرپنج داستان جنایی بیشتر بلد نیست تعریف کنه و هر روز حداقل دوتاشون رو میگه. بله هشت ماه هر روز فقط  پنج داستان! 
یادم نمیره تمام روزهایی که از خستگی میبریدم و میزدم زیر گریه و اموروزو بود که می‌گفت: بزن تو گوش روزگار.. 

جالبه بدونید همین هفته آخر بخاطر تغییرات در خانه، کاغذ دیواری و تعویض یحچال و ... مجبور شدم تمام وسایل خونه رو تنهایی جابجا کنم، باید یک مبل ال رو کامل باز میکردم و انتقال میدادم به بالکن. اولش فکر کردم نمیشه و کار من نیست، گفتم کاش یه مردی بود کمکم کنه، خواستم زنگ بزنم به پایا یعنی زنگ هم زدم ولی بعد همه کار رو خودم کردم. کمرم درد گرفت، عرق ریختم اما تمومش کردم. خودم، به تنهایی.. 
راستش تمام هفته اخیر فهمیدم که من کماکان قوی هستم. با تمام ضعفهایم و افتادنهایم. در نهایت روی پام می ایستم و میجنگم

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

معشوقه خیالی

درد زانو به حدی رسید که بی خیال شدن ممکن نبود و باید دوچرخه رو میذاشتم کنار و با اتوبوس میرفتم، مسیر ۳۰ دقیقه رفت و ۳۰ دقیقه برگشت بود. یکی از کتابهای فارسی رو برداشتم که تو مسیر بخونم، یکی از مجموعه داستانهای کوتاه که از دوستام خواسته بودم برام بفرستن. من دور از فضای ادبیات این سالها و نقد و نظر همیشه خوندن یکی دو داستان اول برام سخته. فکر میکردم دارم پست های یک وبلاگ رو میخوندم. در حالیه برای من سبک وبلاگ نویسی با سبک داستان نویسی فرق داره. دو داستان اول رو خوندم تو دلم گفتم پس من یه ده دوازده تا کتاب میتونم بدم بیرون با یه ادیت رو نوشته های وبلاگم
کتاب رو ادامه دادم، داستان پشت داستان. مسیر برگشت همراه بود با غروب. آخرین داستان رو که خوندم دلم میخواست سر بکوبم به دیوار! یه غم احمقانه بی دلیل نشست رو دلم، راه گلوم رو بسته بود. یه غم عجیب! دلیل؟ فکر کنید که تمام داستانها یا با مرگ تمام میشه یا با خودکشی یا با شکست عشقی! همه به طرز وحشتناکی پایان غمگین دارن. یاد نوشته سه سال پیشم افتادم . واقعا دیدم من حالم عادی بود امروز،  ولی با خوندن این داستانهای کوتاه- تازه شانس اوردم کوتاه بودن- هرچی غم و دلتنگی بود به سراغم اومد. دارم فکر میکنم روزی اگر جرات کنم و داستانی بنویسم یا حتی بخوام داستانهای زندگیم رو بنویسم حتی تلخ ترین هاش رو جوری بنویسم که خواننده غمباد نگیره، ولی احتمالا استقبال نمیشه ازش

اما همه این کتاب خوندن انقدر بد نبود، مثلا قانتزی هام گل کرد. فانتزی هایی که مدتها بود - شاید سالها- کنار گذاشته بودم که تو رویا زندگی نکنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم باید برای همیشه با رویاهام زندگی کنم و همه چیز خیالی داشته باشم که حداقل آسیب نبینم. به هر حال، از علایق من بلند خوندن کتاب و شعره. بهترین حالتی که همیشه در رویاهام بود اینه که نیم برهنه رو تخت دراز کشیده باشم و دستش- که قطعا عضلانی است- از پشت حائلم باشه و من همینطور که سر به سرش جسبوندم بلند بلند کتاب بخونم. بعد که زمان کتاب خونی تموم شد یه بوسه کوچولو از این تُک تُکی ها رو لیش بزنم شب بخیر بگم و بخزم زیر ملافه و با موهای روی سینه اش- به همون اندازه کافی که دوست سوریم داشت-  بازی کنم تا خوابم ببره. و این کار هر شب باشه تا کتاب تموم بشه
حالا فکر کنید من نشستم این کتاب سراسر فضای سنگین رو تو ایستگاه اتوبوس دم غروب با صدای بلند میخونم و به آدم خیالی کنارم میگم: واقعا این روزها هر کسی نویسنده شده جایزه بگیر هم هست! ادم خیالی هم سرش رو تکون میده

میخوام برای آدم خیالی یه اسم درست کنم و یه صدا تصور کنم که حداقل بتونه حرف بزنه! یه صدای قشنگ! وقتی داری آدم خیالی میسازی باید بهترین هر چیزی باشه، قد بلند، چهار شونه، شش پک، با موهای سینه کافی، تن کمی برنزه، سر مو هنوز به توافق نرسیدم، هم دلم میخواد کچل باشه هم دلم میخواد مو جو گندمی باشه! کت شلوار پوش، البته امروز کنارم نشسته بود چون هوا گرم بود یه تیشرت سفید داشت با یه شلوار کرم. ولی خوب کمی تریپ دماغ سر بالایی
فعلا آدم خیالی ظاهرش تهیه دیده شده، خصوصیاتش رو هنوز نمیدونم. شغل هم نداره فعلا بیکارو آس و پاسه! صدا هم چون نداره فعلا فقط گوش شنواست




 پی نوشت: امروز این اهنگ ستار همینطور میرفت و میام تو مغز! دمخصوصا این تیکه: گل پری جون پرپری کجایی،
اینجای جون آخری کجایی،
که بیایی تو قضه هام دوباره،
قاطی بشی با غضه هام دوباره.. 

حتی این آهنگ هم با ریتم شادش غم داره توش!  


۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

توازن دوستی



 بارها نوشتم که از بچگی با پسرها بُر خوردم، صمیمی ترین دوستان دوران بچگیم پسرها بودند، به اجبار دوران مدرسه که فقط باید با دخترها میبودی دوستانم دختر شده بودند اما عصر ها در کوچه و جمعه ها در جمع فامیلی آن حذف اجباری پسرها جبران می شد و تعادل و توازنی در رابطه هایم به وجود میامد. هرچه سنم بیشتر می شد فاصله ام از دخترها بیشتر می شد، دوست دختر داشتن در دوران دانشگاه واقعا برام سخت شده بود و به وفور دوستان پسر داشتم. برای همین خیلی موقع ها که پیش میامد " دوست پسر" نداشته باشم، بخاطر حضور فراوان جنس مذکر در اطرافم چه به عنوان همکلاسی و دوست چه به عنوان پسرخاله و فامیل نیاز به داشتن دوست پسر از بسیاری جهات کمرنگ میشد. اینجا آمدم ورق برگشت، سال اول البته بیشتر دوستانم پسر بودند ولی کم کم دایره دوستان دختر باز تر شد و پسرها یکی یکی حذف شدند، با دختر ها هم دنیای جالبی رو داشتم تجربه میکردم، دنیایی که خیلی اهلش نبودم، فضای متفاوتی داشت و در عین حال جالب بود. اما این روزها احساس میکنم من با دنیای زنانه میانه ندارم. من باید این تعادل و توازن رو در زندگیم داشته باشم و این روزها دوستِ پسر کم میارم. ( منظورم دوست اجتماعی است) کاملا مثل اندازه یک ویتامین در بدن شده، یا بهم ریختن هورمون! این روزها به دلیل کمبود دوستهای پسر در دوروبرم توازن زندگیم بهم خورده. قبلا بیرون رفتنهامون حتما دسته جمعی و با دختر ها و پسرها بود، انقدر مسائل مختلف به چشممان خورد که ترجیح دادیم فضامون رو دخترونه کنیم، حالا چهار تا دختریم که معمولا بیشتر آخر هفته ها با هم هستیم. دل تنگ میشیم، با هم درد دل میکنیم و خلاصه همونطور که قبلا نوشته بودم یک " سکس اند د سیتی " هستیم. مثل تمامی زنها و جمعهای دخترونه نیمی از صحبت ما هم پیرامون مردها میگذرد و البته بسته به شرایط و صمیمیت، دو به دو درباره چیزهایی که میشود در حیطه " س.ک.س " داستان قرار بگیرد هم جرف میزنیم. چند هفته اخیر با دخترها بیرون میرفتم، میرفتیم بار، نوشیدنی میخوردیم، کمی چشم میچراندیم، آخر سر هم همانطور که رفته بودیم برمیگشتیم و حرص میخوردیم و بدو بیاره نثار سوئدی های بی خاصیت خجالتی میکردیم! تقریبا تمام هفته اخیر با هر احد الناسی صحبت کردم داشتم غر میزدم، غر از بی خاصیتی و بی هیجانی این شهر، غر از تنهایی، غر از بی پایگی! باور کنید نداشتن پایه خیلی چیز دردناکیه، هرچقدر دوستهات خوب و باحال باشند وقتی نتونند لیوان دوم نوشیدنی رو باهات ببرن بالا یعنی پایه نداری، وقتی دلت میخواد یه شب از قالب همیشگی دربیای و بشی یه آدم دیگه اما همراه نداشته باشی یعنی پایه نداری. یادمه تو ایران بودم هروقت دلم میخواست از اون خانم مهندس سنگین رنگین فاصله بگیرم و کاری بکنم که معمولا متناسب با شخصیتم نبود یا جامعه از من انتظار نداشت دوستانی رو داشتم که باهاشون تماس بگیرم و برای یک روز بشم یه آدم دیگه و کلی حالش رو ببرم، اما اینجا نیست! جمعه شب هم به عادت چندین هفته اخیر با دخترها رفتیم بار، و طبق معمول یکی از دختر ها شروع کرد از داستانهایی که برایش در سایتهای دوست یابی اتفاق میفتد یا در خیابان و کتابخانه و کافه، تعریف کردن و البته از بد شانسی هم همیشه مردهای ایرانی به تورش میخورند که از آنها بیزار است، و شروع میکند غر زدن و جمع بستن که اصلا این مردهای ایرانی فلانند و بسانند! سوئدی هایی هم که به تورش میخورند معمولا "looser " هستند. یک جای کارشان میلنگد شدید. در هر صورت هر هفته داستان جدیدی دارد که با آب و تاب تعریف میکند و باعث خنده می شود اما گاهی آزار دهنده است و خب چون تمام مدت دور یه میز داریم سه یا چهار تایی حرف میزنیم فرصت سر صجبت باز کردن با آدمهای دیگر در بار نمی شود ( البته اگر آدمی هم باشد!)
این جمعه هم که این طور گذشت من به شدت احساس افسردگی کردم، تصور کنید که نصف شیشه "و" خورده باشی و باز مثل یک آدم عادی باشی و بعد بری بار و با دو تا دختر متشخص سنگین رنگین نشسته باشی و تجزیه و تحلیل و رفتار شناسی مردهای ایرانی را کنی، و بعد هم بیای خونه و پر از انرژی باشی که مثل همه هفته های دیگر تخلیه نشده! دلت شیطنت بخواد، دلت درامدن از قالبت رو بخواد ولی همراه نداشته باشی. واقعا دردناکه! به شدت احساس افسردگی میکردم و از این شهر حالم بهم میخورد.خلاصه شب شنبه در اوج افسردگی و عصبانی بودن از دست دوستانی که پایه " لات بازی" نیستند شال و کلاه کردم یه نوشیدنی خوردم و رفتم سر کار که بعدش تک و تنها برم ببینم در کدام بار شهر میشود از قالب "خود" در اومد. دیشب ورودی کلاب هم گرون تر بود ولی گفتم جهنم و ضرر باید رفت! رفتم تو و کاپشنم رو که تحویل دادم دوست پسر یکی از دوستانم رو دیدم( شما ببینید چقدر اینجا کوچیک و بارها و کلابهاش خلوت است که تو دوستات رو سریع پیدا میکنی) . سلام و احوال پرسی کردیم و "و.ردبولی" با هم خوردیم و با   P و B شروع کردیم به حرف زدن. اجرا قرار بود ساعت 10:30 شروع بشه اما تا 11:30 حبری نشدو تمام این مدت ما سه تا با هم حرف میزدیم و میخندیدم، اونها من و راهنمایی میکردند که چطور باید با پسرهای سوئدی سر صحبت رو باز کرد و البته وقتی تجربیاتم رو میگفتم که همش با هرکی صجبت میکنی شماره هم ردو بدل میکنی فرداش معلوم میشه یا زن داره یا دوست دختر ،میگفتن آه این مردهای متاهل! میخوان مطمئن بشن هنوز جذابند برای زنها یا نه؟! و یه فحش* هم میدادن .من با دوستم تماس گرفتم و خلاصه بعد از کلی اصرار دوستم هم حاضر شد بیاد. همزمان با رسیدن "ن" اجرا شروع شد، که البته من خیلی از متن ترانه ها رو نمیفهمیدم ولی اجراش عالی بود و  پُر هیجان. غیر از من و "ن" هم هیچ غیر سوئدی در جمع نبود برای همین میتونستی دیشب رفتاری از سوئدی ها ببینی که مال خودشونه و خالص! خلاصه فهمیدم که نود درصد ترانه های این خواننده مربوط به روابط جنسی و پایین تنه است. بعد از اجرا هم شروع کردیم به رقصیدن، با یکی دو نفری رقصیدم و از اون قالب خودم درآمدم. میشد با این سوئدی ها چیک تو چیک رقصید ، دست تو کمر و گردن انداخت بدون اینکه طرف دستش جاهای دیگه بره یا دچار تبرج بشه و یا فکر کنه تو پا بده هستی! بعد از تمام شدن ساعت رقص سه تایی زدیم بیرون و کلی تا اتوبوس بیاد گفتیم خندیدم و بعد خداحافظی کردیم. البته لازم به ذکره که تمام این مکالمات که میگم به سوئدی بوده و این برای من یعنی اوج خوشجالی! 
وقتی امدم خونه فهمیدم من توازن دوست های پسرم بهم خورده بود. دو شب قبل و جمعه های قبل از اینکه هیچ مردی نیست که آدم بتونه باهاش سر صحبت باز کنه و دوست بشه غر میزدم، و از اینکه ساعتها نشستیم سه چهار تایی حرفهای تکراری زدیم و به قول یکی از دوستان فرصت نکردیم چشم بچرخونیم کسی رو پیدا کنیم حرص میخوردم، فکر میکردم دلیل افسردگیم اینه که پارتنر فابریک متناسب خودم ندارم. ولی دیشب فهمیدم مشکلم پارتنر نیست. البته خوبه یکی همیشه کنارت باشه ، و نیاز احساسی و جنسی خیلی مهمه، ولی وقتی دیشب فقط با کسانی که وقت گذروندم هم ادمهایی نبودند که مثلا آدم بخواد دوست بشه و بخاطر اینکه حسابی گرم صحبت بودم اصلا توجهی به اطراف نداشتم و برام مهم نبود که برم مثلا با یه پسر خوشتیپ سر صحبت رو باز کنم، ولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. در واقع چون دوستانی مرد بودند و توازن زندگی اجتماعیم داشت برفرار میشد خوش گذشت. یاد عروسی های ایران افتادم که تا ساعت 12 شب بی خاصیت بود، با اینکه زنها میرقصیدن ولی مجلس رقص گرم نبود ، 12 شب که میشد و مردها میامدن در قسمت زنانه، یهو فضای مجلس عوض می شد، حتی اگر هیچ دختر مجردی با پسری نمیرقصید و کسی به کسی پیشنهاد دوستی نمیداد همین که دو جنس مخالف با هم در یک فضا بودند جنس فضا رو متفاوت میکرد. الان فهمیدم من دنبال این نیستم که حتما دوست پسر داشته باشم- البته بدم نمیاد - ولی اصل فضیه اینه که من دلم میخواد هم صحبت از جنس مخالف داشته باشم. دلم میخواد بعضی روزها و لحظات رو با جمعی مشترک و متخلط سپری کنم و از تک جنسی در بیام. جمع دخترانه خیلی خوبه، ولی نه انقدر که همیشه باشی. برای مردها هم همینطوره، اونها هم همیشه با همند و برای همین اولین زنی که تو جمعشون میاد نه به سنش کار دارند نه به وضعیت تاهل، چون قرار نیست که هر زن و مردی با هم رابطه عاطفی داشته باشند، درواقع فقط به یک تلطیف فضا نیاز است و این تلطیف فضا در صورتی شکل میگیره که دو جنس کنار هم باشند. نه یک جنس! 

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

آرمایش سالانه

وقتی تو اداره مالیات سوئد ثبت میشی تمام اطلاعاتت به یه سری اداره ها و مراکز مهم میره من جمله مراکز پزشکی بهداشتی! دو سه هفته بیشتر نبود آمده بودم که یه نامه از مرکز بهداشت اینجا اومد که تا یه تاریخ فرصت داشتم برم دکتر و نمونه برداری و تست بدم برای پیشگیری از سرطان رحم . این نامه برای تمام زنهای بالای 25 سال در سوئد ارسال میشه و معمولا سالی یکبار یه هفته رو اختصاص میدن به این تست . و البته بستگی به کومون هر منطقه میتونه پولی یا مجانی باشه! از اونجایی که در خانواده ما سرطان ارثیه و از قضا مادربزرگ خودم هم سرطان رحم داشته و کلا مشکل رحم در خانواده ما فراوانه و از اونجایی که در ایران بودم به واسطه پزشک بودن بابا هیچ آزمایش و دکتری نمیرفتم ، از اینکه فرصتی هست برای یک چک آب خوشحال شدم، فردای روزی که نامه رسید تو دانشگاه من و همکلاسیهای دختر ایرانیم نشسته بودیم که پرسیدم:  کی همون درمانگاهی که من باید برم باید بره که با هم بریم یهو نگاه متعجب و پر از سوال دوستان رو رو خودم حس کردم، یکصدا گفتن: ما که نمیتونیم چک آپ کنیم! بنده متعجب تر پرسیدم: چرا؟ یکی که متاهل هست آروم پرسید: دختر نیستی؟! و مونده بودم الان باید جوابشو چی بدم؟! گفتم: چه ربطی داره؟ خلاصه فهمیدم مشکل دوستان در اینه که چون با.کر.ه هستن نمیشه این تست رو داد! و یا به قول دوست متاهل: شماها که احتیاج ندارید! من یادمه که بهشون گفتم اتفاقا چه بهتر که بخاطر یک ازمایش پزشکی بلاخره از شر این افتخار شرم آور زنانگی خلاص بشیم! اما متوجه شدم به شدت دوستان دوست دارند حتما یک مرد ، ترجیحا همسر آینده این لطف رو در حقشون بکنه! 
وقتی این مطلب رو از وبلاگ ترنج خوندم یاد این خاطره افتادم و به این فکر کردم که دختران ما در ایران به هزار دلیل آزمایشهای پزشکی مربوط به زنانگی رو انجام نمیدن، یا با مشکل روبرو هستند اونوقت اینجا انقدر براشون سلامت اهمیت داره که خودشون ازت درخواست میکنن، وقت میذارن و یاد اوری میکنند که باید این آزمایش رو انجام بدی.
و البته درد داره وقتی میبینی حتی دانشجوهای ایرانی اینجا که مثلا قشر تحصیلکرده و رشد کرده عصر ارتباطات هستند، در ادا در آوردن پا به پای مد روز پیش میرن اما برای فکر کردن با مادربزرگهاشون خودشون رو تطبیق میدن. و حالبه بدونید اونقدری که بین دخترهای اینجا مسئله بکارت و رابطه نداشتن با یه پسر- البته به صورت مرگ خوبه واسه همسایه- مهمه برای پسرهامون نیست!.