‏نمایش پست‌ها با برچسب کلیشه‌های جنسیتی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کلیشه‌های جنسیتی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ اردیبهشت ۹, دوشنبه

در رد باور مقدس ماب به "طبیعت" بشر

«آنچه را امروز طبیعت زنانه می‌نامند، چیزی یکسره تصنعی (ساختگی) است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات وتشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است».
این جمله معروفی از رساله انقیاد زنان ( (The subjection of womenاثرجان استورات میل، تحت تاثیر هریت تیلور، است. این جمله در اواسط قرن نوزدهم (1869) و پیش از رسیدن زنان به حق مشارکت در امور سیاسی نظیر رای دادن گفته شد. حالا چرا هنوز بعد از 240 سال ما افرادی را داریم که کماکان به "ذات" و "طبیعت" زنانه و مردانه اشاره می‌کنند را باز خود جان استورات میل در دو قرن پیش به خوبی پاسخ داده. او اعتقاد داشت که گرایشی نادرست در میان هم نسلانش رواج داشته که بر اساس آن کوشش می‌شده «به عناصر نامعقولِ سرشتِ آدمی، خطاناپذیری‌ای نسبت دهند». میل در کتابش می‌نویسد: «ما اکنون {...} هرچه را دردرون خود می‌یابیم و نمی‌توانیم برای آن بنیادی عقلانی پیدا کنیم به غریزه نسبت می‌دهیم». به عقیده میل چنین باوری زمانی برطرف می‎شود که جای خود را « به یک روان‌شناسی معقول و منطقی، روانشناسی‌ ای که خاستگاه واقعی بسیاری ازتمایلات که امروزه خواست خداوند و اراده طبیعت می‌دانیم را مشخص نماید»، بدهد. او در جایی دیگر بزرگترین مشکل و سد برای پیشرفت فکری بشر را "جهل وصف ناپذیر" او نسبت به  عوامل مختلف و تاثیرگذاربرشکل‌گیری شخصیت انسان است.  او در ادامه می‌نویسد در حالیکه « تاریخ درس دیگری به ما میدهد و آن این است که طبیعت انسان به طرز خارق‌العاده‌ای از عوامل بیرونی تاثیر می‌پذیرد و حتی آن دسته از ویژگیهای بشرکه بیش از همه جهانشمول و یکپارچه می‌نمایند، سخت در معرض تغییر و تحول قرار دارند.»
به عقیده میل مردم از تاریخ فقط آنچه را برمی‌دارند که با آنچه که در ذهن داشته اند تطبیق دارد. او معتقد است که تنها کسانی از تاریخ می‌آموزند که "بدون پیشداوری" به مطالعه آن می‌پردازند. 
همانطور که از یک لیبرال انتظار می‌رود، راه حل جان استوارت میل برای مقابله با این سطحی نگری و احساساتی برخورد کردن مردم البته که "پرورش" و "فرهیختن" درک وفهم اکثریت بشریت است. از این طریق است که مردم ارجحیت را به عقل وخرد خواهند داد نه احساسات و اصول عملی که با آن پرورش یافته اند. 
حالا برمی‌گردیم به پست ساده و واضحی که دیشب در اینستاگرام گذاشتم و. دیشب پستی از نیکلاس گذاشتم که اشاره داشت که سه جفت کفش دوندگی که اخیرا داشته به علاوه دو جفت جدیدی که خریده همگی مثلا مدل زنانه اند و از اینکه حتی در چنین موردی کلیشه‌های جنسیتی مردانه و زنانه است شاکی بود و نوشته بود: تا وقتی من با بیضه هایم نمی‌ذوم نیازی به مدل مردانه ندارم. 
در حالیکه تعدادبسیاری زن اشاره داشتند که چطور وسایل منتسب به مردان را استفاده می‌کنند و دوست دونده زن برعکس نیکلاس با کفشهای مثلا مردانه راحتتر بود، برخی هم به ذات و طبیعت و اندام و ظرافت و فرم و شکل نسبت دادند.
عزیزان! البته که افراد با جنسیت‌های مختلف شامل یکسری خصوصیات و ویژگیهای فیزیولوژیکی هستند که آنها را در یک دسته قرار می‌دهد اما این خصوصیات در همه موارد قابل ارجاع نیست. یک کفش ورزشی یا یک عینک، یک پیراهن ساده بدون فرم خاص یا کت، صرفا باید متناسب با سایز باشد نه مثلا از تفاوت پیراهن کلاسیک مردان و زنان "جهت دکمه" باشد یا از تفاوت عینک کلاسیک -عینکی چهارگوش یا دایره ای- قرار گرفتن در بخش مردان یا زنان. جالب اینجاست که آنجایی که باید به تفاوتهای فیزیولوژیکی جنسیت‌های مختلف توجه شود چنین اتفاقی نمیفتد و معیار، مرد است. مانند داروهای پزشکی که عوارض آن فقط بر اساس مردان است درحالیکه میتوانند عوارض متفاوتی بر روی زنان داشته باشند. حالا چرا درک چنین مساله ساده‌ای برای بسیاری سخت است و فورا ربطش میدهند به اینکه فمینیست‌ها الکی حساسند، یا نگران ذات و طبیعت زنانه می‌شوند همانی است که جان استوارت میل دوقرن پیش تلاش داشته برای مردمان هم نسلش توضیح بدهد.

پ.ن: جان استورات میل از پایه‌گذاران مکتب لیبرالیسم است و در کنار مری ولستون کرافت و هریت تیلور متفکرینی هستند که فمینیسم لیبرال به آنها مرتبط است. اگر می‌خواهید – با هر ایدئولوژی فمینیستی‌ای- در برابر افرادی با تصورات سنتی و کلیشه‌ای نسبت به طبیعت زنان به بحث بنشینید خواندن این کتاب و همراه داشتنش مانند یک کتاب مقدس توصیه می‌شود. 

منبع: انقیاد زنان/ جان استورات میل، ترجمهء علاءالدین طباطبایی.- تهران: هرمس، 1379.

x

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

قهرمان زندگی، مادر!



این روزها دارم از بودن با مادر و پدرم به اندازه تمام این سالهای دوری استفاده میبرم. برخلاف دفعه قبل که آمده بودند و من میخواستم همه کارها را خودم بکنم و نگذارم دست به سیاه و سفید بزنند و در نهایت به بحث و جدل با مادر میرسید، این بار قرار است بشوم همان بچه تهتغاری نازپروده. این چیزی است که مادرم را خوشحال میکند حتی اگر خلاف باور فمینیستی ام باشد. آنها را نمیتوانم تغییر بدهم هرچند در همین چند روز چند بار بر سر مادرم فریاد زدم که "نکن مادر من! نکن". قبلا هم همین بوده. همه از سر کار و مدرسه و دانشگاه میامدیم و مادرم میز میچید، غذایی که پخته بود را سر میز میاورد، نفر آخری بود که غذا برای خودش میکشید و وقتی همه غذا میخوردیم از جا بلند میشدیم و حتی بشقاب و لیوانمان را هم در ظرفشویی نمیگذاشتیم. او بود. مادر بود که جمع کند. هیچ وقت در ذهن هیچ کدام ما این سوال ایجاد نشد که مادر هم کار خارج از خانه دارد و چرا باید همه چیز را او انجام بدهد. بر همه ما امر مشتبه بود که پدرم حق استراحت دارد و مادر نه! مادر است دیگر، زن خانه! همین که پدرم صبحانه ها را آماده میکرد برای ما خیلی بود. همه جا هم پز میدادیم که بله پدرمان مرد همراهی است. همین که در برخی از مهمانی ها بابا بخشی از ظرفها را میشست دربوق و کرنا میکردیم که انگار شق القمر کرده. در حالیکه از خرید تا پخت و پز و جمع کردن ریخت و پاشها با مادرم بود. این ها همه برای ما عادی شده بود حتی برای منِ بعدها فمینیست شده. همه جا از پدرم به عنوان مردی نمونه یاد میکردم. برای من همان هر از گاهی ظرف شستن پدر خیلی مهم بود. نباید مردها را از خودم میراندم بلکه باید برای کوچکترین کارشان تشویقشان میکردم. اما بیچاره مادر دریغ از یک تشکر خشک و خالی. اگر گاهی از خستگی لب به گلایه هم میگذاشت با قیافه حق به جانب میگفتم: "تقصیر خودته! نکن!" اما نه این تقصیر مادرم نبود. او یادگرفته بود زن نمونه یعنی زنی که هم استقلال مالی داشته باشد، هم در خانه کدبانو باشد، هم همسر خوب باشد هم مادر فداکار. این نقشی بود که برای مادر من و زنان دیگر ساخته بودند و آن ها پذیرفته بودند. دفعه قبل انقدر غرق در دیدار پدر بعد از سالها بودم و انقدر نگران که مبادا دیگر نبینم که باز نمیدیدم مادرم نقشی که به او داده اند را بی چون وچرا اجرا میکند. من کماکان تعریف پدرم را میکردم و مادرم را سرزنش میکردم که چرا غر میزند، خب این همه کار را نکند! لازم نیست فداکاری کند، کسی از او نخواسته این کار ها را بکند. من نمیفهمیدم این نقش در او نهادینه شده، او داشته تلاش میکرده بهترین باشد. حداقل ده سال از همه این سالها فمینیست بوده ام. به نظرم مادرم نباید تن به کلیشه ها میداد اما سالهای زیادی از این ده سال، فدرت درک این را نداشتم که چه عاملی باعث شده تا مادرم همیشه این تفکر را داشته باشد. در همین یک هفته چشمهایم چیزهای دیگری دید. پدر مانند یک کودک میامد دور میز مینشست مادرم برایش غذا میکشید، آب میگذاشت و بعد از غذا ظرفش را برمیداشت. لباسهایش را آماده میکرد و نگرانش بود سردش نشود گرمش نشود، پاهایش درد نگیرد. بی شک نیمی از این ها از سر عشق است اما نیم دیگر تربیتی که بر او اعمال شده و در ذهنش نشسته. چیزی که هرچقدر هم به چالش میکشم نگاهم میکند، سری تکان میدهد و در نهایت میگوید: "آخه نمیشه دختر، حرفها میزنیا!" دیشب وقتی پدرم که کودک وار نشسته بوده و منتظر آب بود با اخمی گفتم: "بابا جان شما که علیل نیستی خودت بلند شو آب را بردار". همیشه همین بوده اما من حالا میبینم. حالا که فهمیده ام پدرم شاخ گاو نمیشکست اگر هر از گاهی ظرفی میشست. به مادرم این روزها مدام تذکر دادم. از اینکه حتی کارهای او باعث شده پدرم در هشتاد سالگی شبیه بچه دو ساله باشد منتظر غذا و لباس. اما فقط پدر من نیست. خیلی از مردان ما این شکلی هستند. مادرهایشان،خواهرهایشان و همسرهایشان ترو خشکشان میکنند و آنها عاجزند از یک غذا درست کردن، میز چیدن و ظرف شستن.
حالا بعد سالها که چشمهایم به دیدن خانوادههای نسبتا برابر عادت کرده چیزی را که بیست و هشت سال هرروز دیده ام را میبینم و خشمگین میشوم. چه راحت عادت کرده بودم به دیدن این همه تبعیض و صدایم هم در نیامده بود مگر به مقصر خواندن خود مادر به جای فرهنگ مردسالار و پدر و ما بچه ها.  اما حالا دیگر فکر نمیکنم پدرم کار خاصی میکرده که صبحانه هایمان راآماده میکرده و یا چند تا ظرف میشسته. چون صد ها برابر این کارها را مادرم میکرد. مادرم پا به پای پدرم مشارکت اقتصادی داشته و زندگی را با هم ساخته اند. شاید زمانی درآمد پدرم به مراتب بیشتر از مادرم بود اما مادرم هرچه داشته برای زندگی و بچه هایش خرج کرده. زنی نبوده که درآمدش را برای خودش نگه دارد. علاوه بر این او بار سنگین مسئولیت خانه و فرزندان را داشته. زمانی پدرم قهرمان زندگی ام بود. هنوز برایم ارزشمند است. پدری است که هرگز خشونت نکرده، هرگز بالاتر از گل به ما نگفته و همه زندگی اش برای ما بوده. اما هرجور نگاه میکنم قهرمان زندگی ام باید مادرم باشد. او همه فداکاری هایی که پدر کرده را کرده به علاوه دهها فداکاری دیگر.
این روزها چندین بار به مادرم گفتم: خوشحالم ایران نموندم. خوشحالم نگذاشتم تربیت مردسالار را به من انتقال بدهی. این روزها بارها تذکر دادم که تفکرش غلط است. سری تکان داد. در منطقش قبول دارد اما عادت ها  و کلیشه هایی که تا پوست و استخوان نشسته را چه باید کرد؟ مادرم را نمیتوانم تغییر بدهم. او در این نقش زن نمونه خوش نشسته. او با تعاریف خودش واقعا زن نمونه است. مادر نمونه است همسر نمونه است. خوشحالی او یعنی من از دست پختش تعریف کنم، اجازه بدهم سرش را با کار خانه گرم کند، به حرفهایش گوش بدهم و برای سادگی ها و دلخوشی های کوچکش ،حتی خلاف باورهایم، غش کنم.

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

کلیشه جنسیتی در برنامه خندوانه

اينكه اكثريت ايرانيان ساكن فيس بوك متوجه نمي‌شوند چرا از زن شاغل درباره آشپزي پرسيدن با همين سوال از يك مرد فرق داره، واقعا جاي تاسف است! 
اينكه همه از برنامه پر از جنسيت زدگي خندوانه دفاع ميكنند و فورا اشاره ميكنند: "از مردها هم ميپرسه"، خودش يك طنز واقعيست! 
حالا مجبورم اين تفاوت را تشريح كنم: 

كليشه جنسيتي به چيزی اطلاق می‎شود كه در ساليان متمادی( حتي قرن ها) منتسب به جنسيت خاصی بوده و نقشهايی را بر اساس جنسيت برايش تعريف كرده. آشپزی ، خانه داری و بچه داری نقشهايي بود كه جامعه مردسالار براي جنس زن تعريف كرد. 
هيچوقت در فرهنگ ايران آشپزی، خانه داری و بچه داری "وظيفه" يا "نقش" مردان محسوب نشد. 
حتي اين روزها كه كمی مردان اين نقشها را می‌پذيرند باز از سوي جامعه به صورت يك "لطف" يك " خاص بودن" و "تفاوت" هست! 

وقتي از يك زن شاغل، هنرمند، عالی مقام و ... سوال می‌شود: «آشپزی می‌كنيد؟»، «چطور با شاغل بودن به كار خانه هم مي‌رسيد؟»، « چرا كارت را رها نميكنی به بچه ات برسی؟» يعني اينكه آشپزی، خانه داری و بچه داری نقش اصليست كه با شاغل بودن ممكن است تداخل پيدا كند و چطور يك آدم شاغل به اين نقشهای اصلي ميرسد. 
حال اينكه رامبد جوان در سوالهايش از مردان درباره آشپزی كه اكثرا هم يك نه گفتند و خلاص، يك نقش جديد از مردان ميخواهد كه فرعی هم هست و مشكلی هم با جواب نه پيدا نمی‎شود. 
هيچ مهمان مردی هم ازش پرسيده نشد: «وقتي اين همه كار ميكنی چطور به كارهای خانه ميرسی؟ »
و به هيچكدام هم گفته نشده كارت را ول كن و به بچه برس!

اميدوارم تفاوت را متوجه شده باشيد و اين همه به سطح " همين سوال رو ميپرسه" نچسبيد!