‏نمایش پست‌ها با برچسب انتقادی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انتقادی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

تحقیر و ترحم


دیروز بعد سه ماه چند قطره‌ای باران آمد. هوای صبح شده بود مثل صبح‌های شمال، یک باد خنک، یک بوی خاک باران خورده! من که اصولا آدم شادی سر صبح هستم با این باران کوتاه و هوای لطیف شادتر شدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید ترانه بارون بارونه، از ویگن بود. آهنگ را در یوتیوب پیدا کردم و پخش کردم و بشکن زنان و رقص کنان صبحانه آماده کردم. پشت این ترانه، ترانه ای از دلکش آمد که من از بچگی خیلی دوست داشتم. با آن صدای جادویی‌اش خواند، و با صدای نکره‌ام همراهی اش کردم. ترانه را حداقل پانزده سالی بود نشنیده بودم. ترانه به وسطهایش که رسید قلبم سنگین شد. احساس کردم دیگر همخوانی نمیتوانم بکنم.  آنجایی که میخواند: «کن نگاهی به خاک راهی ای سایه لطفت به سرم!» یا « آزارم کن با چو چشم خود بیمارم کن»! مادرم ازم خواست برای نیکلاس ترجمه کنم، گفتم: نه، از این همه خودزنی و خودتحقیری معشوق در اشعار ایرانی خوشش نمیاد.
بعد از صبحانه ویدیوی کوتاه از آن مادر و دختر را دیدم که زن جوان لباس مردانه می‌پوشید و کار می‌کرد تا خرج خانه را در بیاورد. زمینه ویدیو یک آهنگ محزون و مرگبار گذاشته بودند که انگار هدف این است مخاطب به جای تحسین آن زن جوان  و قدرت، انگیزه و توانایی اش، بگوید برای بدبختیاش گریه کند. به این فکر کردم چه راحت میشد چنین ویدیویی را با یک موسیقی درست به یک فیلم انگیزه بخش تبدیل کرد.
این داستان غم ایرانی همیشه آزارم می
داد. بی شک یکی از دلایلی که بعد از مهاجرت و نبودن در محیط کمترین ارتباط رو با فیلم و موسیقی ایرانی برقرار کردم وجود همین غم اضافه بی معنا بود.
چرا در فرهنگمان همیشه گدایی محبت می
کنیم؟ چرا حقیر کردن آدمها از معشوق تا یک انسان توانمند انقدر برای ما جذاب است؟ چرا فکر میکنیم باید نسبت به همه انسانها احساس ترحم داشته باشیم به جای تحسین؟ این همه خودزنی و دیگر زنی از کجا میآید؟
( نوشته ای قدیمی در وبلاگ قدیمی با عنوان غم به سبک ایرانی)



۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

سوزن به خود جوالدوز به دیگران

ايرانياني از ديروز شروع کردند به خرده گرفتن حضور نتانیاهو، و زیر سوال بردن کل حضور مردم و راهپیمایی بزرگ و یکدست پاریس که برای یک هدف بود: حمایت از آزادی بیان.
کامنتها را میخوانی نمیدانی سرت را به کدام دیوار بزنی. تصور کنید ابلهانی هستند که راهپیمایی دیروز را با راهپیمایی 9 دی مقایسه میکنند و ادعایشان هم این بود که هر دو حکومتی بودند نه مردمی!!!!!!!!! یک نفر نیست به این ها بگوید- البته میگویند ولی این افراد نمیخواهند بشنوند- دولت کشورهای دموکراتیک با رای مردم، بر اساس یک مبارزه انتخاباتی درست و در آزادی کامل رسانه و مطبوعات با دهها مناظره و بحث و جدل وسخنرانی های انتخاباتی بی نیاز از خطوط قرمز تشکیل میشود و مردم این کشورها به دولت هایشان اعتماد دارند و دولت یک کشور دموکرات یعنی نماینده مردم با تفکرات مختلف. مقایسه دعوت دولت فرانسه از مردم کشورش برای راهپیمایی با دعوت حکومتی که اساسش دیکتاتوری است و ذره ای از آزادی انتخاب در آن نیست واز قضا همان دوره دولت وقت یک دولت برآمده از کودتای انتخاباتی بود و کلا رسانه آزاد هم وجود ندارد که صدای مخالفین بیاید و از آن بدتر اینکه خیلی از افراد شرکت کننده در راهپیمایی ها با زور و اجبار کارمند دولت بودن و یا گرفتن پول و ساندیس، هستند، یک مقایسه مضحک و احمقانه است.
و اما حضور نتانیاهو و چند نفر دیگر که از قضا چشم ایرانیان تیز بین فقط نتانیاهو را دیده نه بقیه را (ولی اروپایی ها به حضور همه آنها اعتراض داشتند) فقط یک سوی قضیه است و اصل قضیه این بود که هیچ چیزی نباید مانع فرد و افراد از بیان دیدگاهش شود. – دیدگاهی که به هیچ فردی آسیب نمیرساند، نه که به باورهایش توهین میشود- دیروز همه جمع شدند تا بگویند در برابر تروریسمی که بر علیه بیان عقیده و آزادی بیان به وجود آمده تمام دنیا متحد است. اینکه یک نفر را صرفا بخاطر عقیده اش بکشیم با اینکه یک نفر را در جنگ بکشیم کمی فرق دارد! از نظر من خیلی فرق دارد ولی با ارفاق میگویم کمی فرق دارد! حداقل این که در اسراییل در ماه آگوست در روزنامه هاآرتص- مهمترین روزنامه اسراییلی- دو روزنامه نگار یادداشتی نوشتند علیه نتانیاهو و کارهایش و کشتار آن روزها که صد تا عرب ننوشتند! آن دو روزنامه نگار زندانی نشدند، شکنجه هم نشدند، روزنامه هم تعطیل نشد! حتی امروز همین روزنامه ریز جزییات اینکه نخست وزیرشان دعوت نبود ولی خودش را رساند نوشته بود و از ریز رفتار عصبانی هولاند هم نوشته بود. به جای پس و پیش کردن ماجرا به نفع نخست وزیرش!
حالا جالب این است که این ایرانیان عزیز دل بند حقوق بشر شناس! چند تاییشان در روزنامه های داخل ایران قلم میزدند که وضعیتش مشخص است! بیشتر آنها که من کامنتهایشان را مستقیم وغیر مستقیم خواندم مشوق رای دادن مجدد در سیستم ناسالم انتخاباتی بودند و خب باید به عرضشان برسانم که انقدر از نتانیاهو بیزارند بخاطر کشتار جنگی اش، در کشورشان همین روزها قرار است یک انسان، یک جوان را بخاطر عقیده اش اعدام کنند، و همین آقایان و خانمها نمیگویند ما فردا در هیچ چیز کشور مشارکت نمیکنیم چون این اتفاق افتاده! – بعضی از این عزیزان ساکن فرانسه بودند و گفته اند به دلیل حضور نتانیاهو در راهپیمایی شرکت نمیکنند- اینها نمیگویند که خیلی مواقع به کسانی بدتر از نتانیاهو اقتدا کرده و میکنند! و با جمله" مصلحت اینه..." یا " حالا وقتش نیست..." قضیه را توجیه میکنند.
این ایرانیان عزیزی که انقدر براشون حقوق بشر اهمیت دارد و حقوق انسانی اولویت است دیروز قهرمان جدیدشان علی مطهری را بخاطر اینکه درباره حصر صحبت کرده وبهش حمله شده تا عرش اعلا بردند و نفهمیدند که همین فرد در همان صحبتها علیه زنان چقدر سخنوری کرده! این دسته افراد سخنان هادی غفاری را استاتوس میکنند و یادشان میرود ایشان اوایل انقلاب چه سمتی داشته!
چرا راه دور برویم همین انسان دوستان امروزی که به بودن کسی که در دفاع از کشورش در برابر تروریستهای حماس دیوانه وار دست به حمله زده-  بگذریم از شیطنتهای حماس برای  بالا بردن آمار کشته ها با پناه بردن در مدارس و مناطق مسکونی- اعتراض دارند یک سال ونیم پیش روزی که فرمان دهنده قتل دهها نویسنده و فعال سیاسی و مدنی، درون و برون مرزی رد صلاحیت شد ماتم زده شده بودند که حالا به چه کسی رای بدهند!

روز به روز نه از مردم ایران، اما از قشر پر مدعای شبه روشنفکر و فعال سیاسی داخل و خارج ایران بیزار میشوم. یک نفر نیست به اینها بگوید تحلیلهای تخیلی تان از اوضاع اروپا را بگذارید برای خودتان و بچسبید به رساندن ایران به یک دهم دموکراسی اروپا!

حضور تمام رهبران کشورهایی که در آن ازادی بیان و رسانه وجود ندارد در راهپیمایی دفاع از ازادی بیان محکوم است، شرکت کسانی که دستشان به خون مردم هم الوده است محکوم است. اما اصل این تظاهرات اتحاد در برابر تحجر و توحش بود. و یا زیباترین جمله که تیتر روزنامه ایندیپندنت بود: "میخواستند فرانسه را به زانو در آورند، اروپا به پاخاست!"
باور کنید فهمیدن این تفاوتها سخت نیست. دیروز در راهپیمایی پاریس، یک میلیون از هر نژاد و رنگ با هر مذهبی جمع شدند که بگویند از ازادی بیان، این اساسی ترین اصل دموکراسی حمایت میکنند و هیچ کس حق ندارد کسی را برای ابراز عقیده اش بکشد!
مجله شارلی ابدو یک مجله بینهایت چپ بود که خیلی هم مخالف داشت اما دیروز یک میلیون نفر به تنها چیزی که فکر میکردند نه شارلی ابدو برای شارلی ابدو، که به شارلی ابدو برای حق آزادی بیان و امنیت داشتن بود. حداقل در این مورد نتانیاهو کسی را نکشته * اما حماس نازنین این دوستان برای هر کس که منتقدش باشد مجازاتهای سنگینی در نظر میگیرد!
خواهش میکنم اروپا را بسپارید دست خودشان که این همه سال دموکراسی و حقوق بشر را تمرین میکنند و هر روز قدم های بزرگتری برای رسید به آن بر میدارند. و شما لطفا بی استفاده از تئوری های این قاتلین و جنایتکاران وبدون الگو برداری از اینها، کشور خودتان را به دموکراسی برسانید- انها هم که در دل این غرب جنایتکار هستند بهشان توصیه میکنم از این کشورهایی که حقوق بشر در آنها رعایت نمیشود و دستشان به هزاران خون الوده است کوچ کرده و جایی در این کره خاکی پیدا کنند و حقوق بشر خودشان را بسازند و البته یادشان باشد که اگر مذهبی هستند اساس دینشان و گسترشش با کشتار بود، اگر چپی هستند سردمدار تفکرشان یکی از ده جنایتکار تاریخ جهان بود – البته باقیشان هم در رده های پایینتر- و اگر اصلاح طلب هستند یادشان باشد از گنجی و حجاریان، جلایی پور و عبدی تا خاتمی و موسوی و کروبی مستقیم و غیر مستقیم  دستهایشان آلوده است. یا سکوتشان منج به امتداد الودگی شده.

·       اعلام شده نتانیاهو در غزه 7 روزنامه نگار را کشته، من اسم این رو ترور روزنامه نگار برای آزادی بیان نمیذارم! در آن روزها جنگ بوده، و در این جنگ روزنامه نگارها کشته شدند، مثل بسیاری خبرنگار و روزنامه نگار که در مناطق جنگی کشته شدند. اما محمود عباس در سال 2013 سه تن را فقط به جرم توهین به شخص خودش به زندان انداخته! تازه محمود عباس یکی از محترم ترین و محبوب ترین رهبران سیاسی جهان هست که نقش تاثیر گذاری در بحث های پذیرش فلسطین به عنوان کشور مستقل در کشورهای اروپا- متحدان دیرینه اسراییل - داشته است.

مواضع من:
تانياهو يك يهودي خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه اسراييلي ها دو بار اين فرد رو انتخاب كردند به عنوان گرداننده كشورشون! 
حماس يك گروه مسلمان خاورميانه اي فناتيك هست! پس در اينكه ديوانه و قاتل براي عقايدش هم باشد شكي نيست و تاسف بار است كه مردم غزه بارها اين گروه را به عنوان گرداننده منطقه شان انتخاب كردند! اين دو وقتي رو به روي هم قرار ميگيرند فقط به فكر ارضاي ديوانگيشان هستند و با تمام قوا به كشتار ميپردازند. حرف هيچ كس هم در لحظه اوج ديوانگي و نياز به خون ريزي به گوششان نميرود! يك سمت شروع ميكند و سمت ديگر جواب ميدهد اين وسط قدرت بيشتر و تجهيزات بيشتر كشتار بيشتر راه ميندازد! علت شروع كردن هم معمولا بهانه هاي بيخود يا شیطنت هست براي همان نياز سالانه به خون و خونريزي و يا "جلب توجه"! آدمهاي متعصب به عقيده- از عقيده مذهبي تا سياسي و فلسفي- دلشان جلب توجه ميخواهد، حالا اين جلب توجه ميتواند با عريان شدن باشد - گروه فمن- يا حمله هاي توهين آميز به باور عده اي ديگر- "برخي" نوشته هاي "برخي" آتئيست ها- يا قتل و ترور باشد- ترورهاي اخير، يا تيراندازيهاي مدارس در امريكا- و يا حضور در يك راهپيمايي در دفاع از آزادی بیان ومقاومت دربرابر تروریسم!

نتانياهو اين بار روش آخر را انتخاب كرد، هرچه با عزت و احترام گفتند "نيا" حرف گوش نكرد، و خودش را چپاند آن وسط! رديف اول راهش ندادند، باز خودش را چباند، اتوبوس سوارش نكرد باز ادامه داد چون هرچه تلاشش را نشان بدهد در برابر طرفدارانش بيشتر وجهه قرباني و مظلوم را پيدا ميكند حتي اگر در باقي دنيا تمسخرش كنند! اما همه اينها رو نوشتم تا موضعم در قبال نتانياهو روشن باشد. نتانياهو يك مذهبي متعصب ابله است كه متاسفانه دارد كشوري پر حساسيت را ميگرداند و تصميمات احمقانه اش باعث مرگ هزاران كودك و پير و جوان ميشود و افزايش تنش و نفرت بين دو ملت! اما قطعا همه يهوديها و اسراييليها نتانياهو نيستند همانطور كه همه ما احمدي نژاد نبوديم! 



-         من خودم تا سال 88 در ایران رای دادم، خاتمی رو هنوز دوست دارم، موسوی و کروبی برایم شخصیتهای فوق العاده ای هستند و مردان بزرگ تاریخ این روزها ایران، اما این سوی قضیه به دیگران خرده نمیگیرم چون آنوقت این ارادت من به موسوی و کروبی زیر سوال میرود. امیدوارم واضح بوده باشد! 

۱۳۹۳ آذر ۲۶, چهارشنبه

ایرانی در سفر

در سفر اخیر خانمی همراهمان بود که میتوانستم اکثریت زنان ایران را در وجودش ببینم. دنیای زنان ایرانی، دنیایی که وقتی من بودم هم وجود داشت ولی نه به این شدت. دنیایی که من با آن صد در صد بیگانه ام.  این همراهی باعث شد به تفاوتها و تغییراتم پی ببرم.
انگلیسی:
خانم همراه لابه لای صحبتش مدام کلمات انگلیسی می انداخت. حدس زدم انگلیسی انداختن لابه لای فارسی از مدهای جدید و رایج ایران شده. بعد ما که هر روز داریم به زبانهای دیگر زندگی میکنیم و تقریبا عَدَم در آمیختن فارسی و انگلیسی یا سوئدی اجتناب ناپذیراست، مورد تمسخر و تخطئه برخی ایرانی‌های داخل قرار می‌گیریم، برایم سوال شده بود این افراد در ایران و در روز چقدر مکالمه انگلیسی دارند؟ چندکانال تلویزیونی دائم برنامه انگلیسی پخش میکند؟! درکدام دانشگاه به انگلیسی تدریس می‌شود؟ که بخواهد تاثیر بر زبان اصلی یعنی زبان فارسی بگذارد؟

شوآف:
اما از دیگر چیزهایی که در همراهی چند روزه با ایرانی‌های از ایران رسیده داشتم فهمیدم  زندگی در ایران خیلی بییشتر از قبل بر اساس چشم و هم‌چشمی و شوآف شده! همه ما شوآف داریم. اصلا نمی‌شود نداشته باشیم. من هم عکس میگذارم که نشان بدهم ببینید کجا هستم و کجاها میروم. اما بعضی ها زیادی شوآف دارند! مثلا من عکس میگرفتم از خودم بدون ژست خاصی، فقط نگاه میکردم ببینم زاویه خوب است یا سر و کله ام مرتب است؟! ولی دوستان ایرانی نه تنها از هر عکس ده تا می‌گرفتند که در یک نقطه مدلهای مختلف هم می‌گرفتند! حالا مو اینور، رو اونور، دست بالا، دست زیر چانه و ... کلا برای خودش آتلیه‌ای بود! به همین دلیل ساعتهای زیادی برای این نوع عکس گرفتن هدر رفت! یک جا که آنقدر عصبانی شدم، طاقت نیاوردم و داد زدم: شماها مثل اینکه نفهمیدید کجا هستید و برای چی اومدید؟! درکی از صف های طولانی که قراره بمونیم و اینکه چقدر میخوایم تو موزه باشیم ندارید که وایسادید و عکس میگیرید! 

اما از یک سو سعی میکردم درک کنم. مطمئنم خودم هم از ایران میامدم شاید دائم در حال عکس گرفتن بودم. درک میکردم که چون همیشه فرصت اروپا آمدن نیست تا می‌شود استفاده کنند و عکس بگیرند و خوش باشند. اما خُب اینکه کلا شهر را از دوربین ببینم دوست ندارم. دلم میخواهد اول ببینم بعد عکس بگیرم. اما خیلی ایرانی‌ها ، مثل چینی‌ها، تا به جایی میرسند فقط عکس می‌گیرند. 

تعریف زنانگی:
فیلم یکی از رقصهایم را به خانم همراه نشان دادم، نگاه کرد و گفت: اِی جان چه قرتی! بعد گفت: این اون روی زنانه ات هست که در حالت عادی دیده نمیشه. من فقط یه لبخند زدم! روی زنانه؟! روی غیر زنانه ام چیه؟!


چمدان :
همراهان یکی یک عدد چمدانی آورده بودند که من روزِ خروج از ایران با خودم آوردم! چهار تا کفش را که من دیدم. برای صبح یک کفش، برای ظهر یک کفش، برای شب یک کفش. همینطور لباس! لباس توی عکسهای صبج با شب "باید" فرق میکرد! نمیدانم همراهمان چند تا کاپشن و پالتو اورده بود، شمارِشَش از دستم در رفت! اینجور ایرانی ها حتی سفر رفتن هم بلد نیستند. اما باز سعی میکردم درک کنم! تو ایران بخاطر مانتو شاید خیلی از لباسهایی که خریداری می‌شود قابل پوشیدن نباشند، پس وقتی سفری پیش میاید و امکان استفاده هست چرا که نه؟


همه این ها باعث شد بفهمم من برای آنجا و آن فرهنگ نبودم. همه اینها باعث شد یادم بیاید از چه چیزهایی فرار کردم و چقدر خوب شد آمدم. چون اگر نیامده بودم من هم تحت تاثیر محیط قرار میگرفتم و حالا اگر به شدت و حدت خیلی ها نمیبودم ولی باز متاثر بودم. 



26 آذر 1393

17 دسامبر 2014


۱۳۹۳ مهر ۲۶, شنبه

ریچ کیدز

اولین خبر درباره "ریچ کیدز آو تهران" که در آمد رفتم سراغشان. دوست داشتم ببینم چه به دنیا میخواهند نشان بدهند! در وهله اول دیدن عکس‌ها چیز غریب و عجیبی نبود، همه جای دنیا آدم‌ها دنبال شو آف هستند، حتی ما آدمهای معمولی. من  شخصا با صفحه مشکلی نداشتم، با ماشینهای آنچنانی، خانه های آنچنانی و ... هم مشکلی نداشتم. اصلا فرض ثروت یک شبه را میذاریم کنار و من میگم اینها بچه های پدر و مادرهایی هستند که کار می‌کنند و سرمایه روی سرمایه دارند. مثل خیلی جراحان، کارخانه دارها، صاحبان صنایع و ... . اصلا فرض بگیریم کشور از لحاظ اقتصادی سالم هست  و پولدارهای ایران با خلاقیت و سرمایه خودشان توانسته‌اند کاری راه بیندازند و ثروت اندوزی کنند. پس من مشکلی با این مسئله نداشتم. اصلا به نظرم این نقد ها که:" آی چرا اینها پولدارند و فلان کس فقیره" استدلال درستی پشتش نیست.
اما مشکل من با چیزهای دیگر بود، در واقع با یک چیز بود. تقلید کورکورانه بدون هیچ شناخت و آگاهی. پاریس هیلتون، یکی از پر ریخت و پاش ترین سلبریتی های جوان هست. از صبح تا شب هم بخورد و بخوابد ثروت هیلتون‌ها برای ریخت و پاش هایش جواب میدهد. اما همین پاریس هیلتون یک بار مدل شد، یک مدت خواننده بود، مدتی هنرپیشگی را انتخاب کرد و البته در هم آنها جزء ضعیف‌ترین‌ها بود ولی بالاخره سعی در این داشت که کاری هم بکند. اما بچه پولدارهای این صفحه- که البته بعدا معلوم شد هیچکدام بچه پولدار نیستند- خودشان کار نمیکنند و فقط با پول پدر و مادر پز میدهند.  البته این مختص این بچه ها نیست، سریالهای تلویزیونیِ زنانِ خانه دار که از ایالتهای مختلف امریکا هست هم همینطوره. یک عده که پول را دیگری در میاورد و آنها فقط خرج می‌کنند. این‌گونه برنامه ها اصولا به قصد وقت پرکردن و سرگرمی است، بسیاری نگاه میکنند، از اینکه میتوانند ساعتی با فردی پولدار در خانه های رویایی بچرخند لذت میبرند و بعد از تمام شدن برنامه فراموش می‌کنند چون اینها همه یک شو هست و این را هر آدم عاقلی میداند.

در ایران نود درصد تصورات ما از خارج بر اساس فیلمها و کلیپهایی هست که از ماهواره میبینیم. مثلا عده زیادی فکر می‌کنند تو امریکا همیشه اخر هفته ها ملت استخر پارتی Pool Party دارند، آبجو خوری به راهه و مهمانی های صد نفره دارند. تازه هر مردی چهار تا زن از سرو کولش بالا میرود .... اما واقعیت این نیست. حداقل در اروپا که اینطور نیست. دوستان من در آمریکا هم می‌گویند زندگی در آنجا با چیزی که ایرانی ها تصور دارند و شبیه سازی می‌کنند تفاوت اساسی دارد.
یکی از این تقلید های کورکورانه مسئله نوع لباس است. متاسفانه دخترهای ایران فرق بین فشن تی وی و لباسهایی که درآن نشان داده می‌شود را با لباس عادی نمیدانند. صنعت مد و فشن یک حرفه است. هیچوقت لباسهای عجیب غریب و ارایشهای عجیب غریب تر که در شوی فشن  به نمایش گذاشته میشود به این معنی نیست که این لباس مد است و می‌شود در مهمانی پوشید. بلکه یک کار و هنر یک فرد است که به نمایش گذاشته می‌شود . اما کاش لباس این بچه ها فقط عجیب غریب بود، خیلی از لباسها لباسهای پورن هستند که این عزیزان به عنوان اینکه نشان بدهند خیلی اوپن مایند و آزادند و کلی "خارجی" هستند آن لباسها را برتن می‌کنند. چراکه فکر می‌کنند زنان خارجی این لباسها را می‌پوشند.  خب وقتی هم رفرنسشان کلیپهای خواننده ها باشد حتما حق دارند دیگر!
دلم میخواست به تک تک بچه پولدارها و غیر پولدارها، به تک تک آن دسته از جوانهای ایرانی که تقلید بدون کمترین شناختی از غرب و زندگی غربی اصل واساس زندگی‌شان شده، بگویم: خودتان باشید. منبعتان را برای تقلید از کلیپ ویدیویی ببرید بالاتر، وقتی سفر اروپایی میروید به دنبال کشف سبک زندگیشان باشید نه خودنمایی.

وقتی این صفحه رو بالا پایین میکردم و به کوته اندیشی آدمهای آن طبقه تاسف می‌خوردم. یاد یک گزارش در ایران جوان افتادم. داستان دو پسری بود که در کارواش کار می‌کردند. ظاهرشان با بقیه کارگرها فرق داشت و دلیلش این بود که آنها نه تنها کارگر نبودند که بچه پولدار بودند. اما چطور سر از کارواش درآورده بودند؟ بله، پدرشان خیلی زحمتکش بود، از آن‍‌ها که در بچگی فقیر بود و کار می‌کرد. کم‌کم راه و چاه کسب و کار را یاد گرفت و سری تو سرها در آورد و کم‌کم سرمایه دار شد و کارآفرینی کرد. مثل همه پدرها و مادرهای سختی کشیده همه این کارها را می‌کرد که بچه هایش تلخی ها و سختی های کودکی هایش را نکشند. پسرها دوقلو بودند و بزرگ شده بودند و خب فقط با پول پدر از لحظه لحظه زندگی استفاده می‌بردند. یک بار برای عروسی یکی از بستگان این دو بردار یه سبد گل بزرگ سفارش میدهند که روی هرشاخه گل یک سکه طلا بود. اگر اشتباه نکنم سرجمع پنجاه سکه طلا. وقتی آن سبد وارد محلس شده و  چشمها را متحیر می‌کند، دو بردار هم با فخر فروشی اعلام می‌کنند که این ابتکار آنهاست. روز بعد پدر میاید و سوییچ ماشینها، دفترچه حسابها و کلا همه چیز را از آنها میگیرد و می‌گوید از امروز خودشان باید بروند دنبال کار و دیگر از پول خبری نیست.
به نظر من اون پدر یک سرمایه دار واقعی بود که نگذاشت بچه هایش بیشتر از این در منجلاب پزهای تو خالی باشند و وادارشان کرد که از بازوی خودشان پول در بیاورند و آنوقت هرکاری خواستند باهاش بکنند و البته قدر زندگی در رفاه را بدانند.

  پولدار بودن چیز بدی نیست، عقاید آرمانی هم جایی در دنیای واقعی ندارند. به هیچ عنوان دنیا برابر نمیشود چون اصلا معنا هم ندارد. کسی که باهوش تراست اگر درامد برابر با یک کم هوش‌تر را داشته باشه هم نوعی بی عدالتی است. همه  این خلاقیت  که مبدع و کارآفرین باشند را ندارند، پس حق آن آدم خلاق است که زندگی بهتری هم داشته باشد.یعنی به بهانه عدالت بیاییم از این آدم خلاق بگیریم و بریزیم به پای کسی که حساب دو دو تا چهار تا را هم بلد نیست که خودش عین بی عدالتی است. پس دنیا همیشه بی عدالت است. بهتره حداقل در این بی عدالتی سعی کنیم استفاده های بهتری ببریم. خیلی از کسانی که علیه این صفحه با مضمون بی عدالتی نوشتند و بد و بیراه نثارشون کردند ته دلشون دوست داشتند جای اون افراد باشند. البته تو ایران فاصله طبقاتی ناشی از سیاستهای نادرست اقتصادی و فرهنگ سو استفاده کردن هست. برای همین این عقده نسبت به اقشار پردرآمد طبیعی است. به علاوه اینکه  بسیاری از ثروتهای افسانه ای در ایران بدلیل رانت خواری ها و دزدیها و فساد دولتی است و این را همه میدانی. تقریبا اکثریت نظرشان این بود که این صفحه مال بچه های همانهایی است که با فساد مالی یک شبه به پول رسیدند. اما مثلا خانوده ایکس که سرمایه گذاشته و کارخونه ای راه انداخته و خب درآمد بالایی دارد هم مورد لطف و عنایت عده ای قرار می‌گیرند. جالب اینجاست همین عده منتقد سیستم سرمایه‌داری اگر خودشون به قدرت برسند بدتر هستند.
بچه پولدارهای تهران قصدشون فخر فروشی نبود، به قول خودشان که نوشته بودند "میخوایم دور هم شاد باشیم". قصدشان این نبود که نشان بدهند فقیر داریم یا نشان بدهند برایشان فقر دیگران مهم نیست. فقط میخواستند عقده هایشان را خالی کنند ، عقده هایی که باعث سرباز شدن عقده های آدمهای دیگر شد.
پی نوشت: بعدا معلوم شد یکی از دخترها که بیشترین عکس را در صفجه دارد مدل هست و خب خیلی از اون لباسها و عکسها اصلا مربوط به کارش بود. عکس با ماشین هم فردی گرفته که عاشق ماشین هست و میرفت وبا آن ماشین‌ها عکس میگرفت و خودش صاحب ماشین نیست. 

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

جور دیگر باید دید

امروز بی وقفه، بدون حتی لحظه‌ای استراحت، کار کردم. ساعت ده دقیقه به هشتِ شب هم کلاس شنا داشتم. استخری که اموزش بزرگسالان دارد در قسمت جنوبی شهر که معروف به محله #عرب‌نشینها و #مهاجرها ست واقع شده. از روزی که وارد این شهر شدم از ایرانی‌ها شنیده بودم "اَه اَه این عرب‌ها تو استخر فقط دارن نگاهت می‌کنند" یا " خیلی استخر کثیفیه بس که این مهاجرها همش اونجان". البته فضای محله یک جورهایی متفاوت است و من به شخصه خیلی خوشم نمیاد، چون هم خیلی از آخر هفته ها ماشین اتش میزنند و هم عده ای رفتارهای پرخاشگر دارند اما خب به آن شدت و حدتی که می‌شنیدم نبود. به هر حال تقریبا برای استخررفتن در آن محله نگران بودم. جلسه اول از قضا در قسمت شنا همه سوئدی بودند، در قسمت آموزش همه مهاجر و اکثرا عرب یا کرد. بیشتر زن و دو تا مرد یکی هم سن و سال خودم و دیگری میانسال. تا امروز این بنده خداها حتی به ما زنان سلام هم نگفتند چه برسد که حس کنی دارند بد نگاه می‌کنند. البته من طبق تجربه هایی که دارم شخصا بهشان نگاه نمی‌کنم که رو هم ندم ولی امروز، همینطور وسط دست و پا زدن و زیر آب رفتن و بالا آمدن، مدام به این فکر می‌کردم که چرا پیش‌داوری داریم و چرا شاخ و برگ می‌دهیم؟ مثلا وقتی از اتوبوس پیاده شدم هوا تاریک بود و مسیر را باید تنها میرفتم. فروشگاهها تعطیل بود و تقریبا هر چند قدم دو سه تا مرد عرب وایساده بودند و داشتند با هم حرف می‌زدند. کلا در آن منطقه شما به ندرت زبانی غیر عربی می‌شنوید. بی هوا واسه خودم می‌رفتم و میدیدم فرقی بین این منطقه و منطقه خونه من حداقل در این چند باری که این وقت شب آمدم وجود ندارد. فقط صدا زیادتر و عربی صحبت می‌شود. وارد استخر شدم، آن آقای میانسال تنها بود چون حتی مربی مردمان هم نیامده بود. یعنی کلا یه مرد بود و شش تا زن. خودش رفته بود یک گوشه برای خودش دست و پا میزد. و سه بار هم بنده خوردم بهش و با یه عذر خواهی راهمو گرفتم. بعد هی فکر کردم این بنده خدا حتی نگاه هم نمیندازه به ما. چرا از این آدمها کسی نمیگه؟ وقتی هم تو رختکن بودم به این فکر کردم که تو این چند هفته من هیچ کثیفی ندیدم با اینکه ساعت آخر هم میریم. فقط یک بار توالت کلی خیس شده بود. دلیل آن هم این بود که قبل ما بچه ها اموزش دارند و توالت میرند و هرچی آب هست با خودشان می‌برند و میاورند.

به هر حال در عین اینکه اون منطقه با منطقه سوئدی نشین فرق دارد و خودم هم میدونم خیلی از رفتارهای مهاجرها بالخصوص عربها و کردهای این کشور غیر قابل تحمل است و هزار و یک چیز دیگر ، اما در این یک مورد میتونم بگم ما ایرانی ها اگزجره هم می‌کنیم!خداییش من بین این استخر و استخر مرکزی شهر که پر سوئدیست فرقی ندیدم. 

۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

نوستالژیهای دروغین

چند وقتیه تصمیم گرفتم موسیقی گوش کردن رو شروع کنم و ادامه بدم. بارها نوشتم که در بیشتر موارد چیزهایی باید برام مهیا باشه یا در معرض دیدم باشه که دنبال کنم و یکیش هم موزیک بود. ایران  بودم به لطف پی ام سی و جم تی وی و ... با موزیک پاپ و هیپ هاپ و رپ و ... چه ایرانی چه خارجی آشنا بودم و تقریبا به روز. هرچی هم میخواستم میرفتم فروشگاه سی دی و موسیقی و ازشون میخواستم مثلا آلبومهای جدید 2008 رو برام بزنن یا 1387!  تو ماشین هر کس مینشستی در نهایت یه صدایی پخش می شد که اگه خوشت بیاد بپرسی کی هست؟! معمولا تا جایی که پولم میرسید آثار خواننده های وطنی رو هم میخریدم. عصار، رضا یزدانی و محمد اصفهانی ، آریان، مانی رهنما و ... میدونم اینها که میگم مال عهد بوق هست. فقط میخوام در جریان روند تغییر و تحولات باشید. اینجا آمدم تقریبا چون در معرض موسیقی به طور مستمر قرار نداشتم و اهل رادیو گوش کردن هم نبودم از دنیای موسیقی به اندازه سالیان سال نوری فاصله گرفتم. تصور کنید من که عاشق سیاوش قمیشی بودم دو آلبوم آخرش رو گوش ندادم یعنی تگ اهنگ شنیدم اونم چون تو ف.ب گذاشته میشد. یا ابی، یا داریوش که اهنگهای جدیدش رو اصلا نمیدونم چی هست. در کنار اینها از دنیای موسیقی غربی هم فاصله داشتم. فقط یه سری تِرَکهای خارجی رو اونم چون اینجا هر فروشگاهی بری داره پخش میکنه باهاش اشنا بودم بدون اینکه بدونم خواننده اش کی هست. مثلا اینکه یه اهنگی رو دوست داشتم و دوسال بعد فهمیدم خواننده اش لاله خواننده سوئدی – ایرانی هست و ....
به هر حال در یک دوره کوتاه من هر روز به رادیو جوان گوش دادم و مثلا  ته هنرم این شد – اون هم با معرفی- که چارتار گوش بدم و علی عظیمی. بعد بخاطر حال بدی که بهم دست میداد موسیقی ایرانی رو گذاشتم کنار. حوصله جفنگیات تکراری رادیوی سوئدی رو هم نداشتم. شبها برای یکی از مامان بزرگها موسیقی های قدیمی ، کلاسیک و یا گروه کر سوئدی رو میذاشتم و خب بسیار لذت میبردم. اما حوصله پیگیری نداشتم. تا اینکه بعد از رفتن مامان اینا به این نتیجه رسیدم باید دوباره موسیقی گوش بدم. موسیقی "حالم رو خوب میکنه". اسپاتیفای رو راه انداختم و مسلما اول رفتم سراغ موسیقی های غربی و بعد چون سالهاست دیگه روزی یک ساعت رقص نمیکنم- چون گلچین ندارم- از اسپاتیفای برای این منظور هم استفاده کردم. همون دو سه بار اول انقدر به صورت رندوم آهنگهای خارجی خاطره انگیز پخش شد که گفتم ای بابا واسه همین بود اصلا سراغ این چیزها نمیرفتم. با رفیق صاحب نظر درموسیقی در میون گذاشتم و پیشنهاد داد که باید موسیقی های بیشتری گوش بدم که دیگه با یه اهنگ دچار شوک نشم. منم کمر همت بستم به گوش دادن موسیقی بیشتر. اول از البوم لئونارد کوهن عزیزم شروع کردم. دوستش داشتم هرچند خیلی موسیقیایی نبود، بعد تک اهنگهای خارجی. امروز در حین اتو زدن گفتم بیام ایرانی گوش بدم. زدم مرجان فرساد که چند تا تک اهنگ ازش شنیده بودم و گفتم باید آلبوم کامل رو گوش بدم و ببینم چی داره انقدر دوستان ما تعریفش رو میکنند. نهایت کار من داشتم گریه میکردم و به تنهایی خودم میخندیدم! بعد زدم رو یه رادیو که نمیدونم چی بود. هرچی بود ترانه های عاشقانه خواننده های مرد خارجی بود. غمگین بود اما اشکم رو در نمیاورد. نمیدونم مسئله زبان هست یا حسهای متفاوتی داره. به هرحال من میخوام ار مرجان فرساد بنویسم. آلبومی سرشار از نوستالژی های دروغین! خانه ما پر از دروغه.. خونه ما هیچوقت این شکلی نبود.من این رو اولین بار هم که این اهنگ هی پخش شد تو ف.ب نوشتم. یه تصویر دروغین زیبا برای خودمون ساختیم و فکر میکنیم خونه این بوده و هست و ماییم که ازش دور شدیم. یه روزهایی که دلتنگ میشم میگم یه بار باید برگردی تا بفهمی هیچی از دست ندادی. در اینکه مهاجرت یعنی فریز شدن خاطرات و یادها شکی نیست. من هنوز لاهیجان رو به شکلی که اخرین بار دیدم میشناسم برای همین وقتی اس ام اسها از ایران میاد در وصف شبهای لاهیجان و هشتاد تا اسم کافی شاپ داره که من نمیدونم چی هستن و کجا هستند وبرای چی معروفند دچار حس این میشم که آی دیدی چه چیزها از دست دادم؟! یا هنوز تهران برای من یعنی خیابان ولیعصر پر چنار، سنگفرشهای چهار پر گلبه ای و کرم. میدان ولیعصر و سینما قدس. کردستان با ساختمانهای آ اس پ. فرمانیه و دو برجش! الهیه و برج ژاپنی. نیاوران با نارون! شهرک غرب و میلاد نور. برفراز کوی فراز و پاسداران همیشه دوست داشتنی. اما شک ندارم هیچ چی شبیه قبل نیست. همونطور که حتی الان تو این شهری که هستم در عرض چهار سال  دهها تغییری کرده که دلت میگیره مثلا فلان ساختمونی که نمادی بوده برای خودش حالا داره تغییر نما میده و میخواد بشه یه چیزی صد در صد متفاوت. یا خیابونهایی که تغییر کردند و همیشه هم فکر میکنی قبلا بهتر بود. ما فکر میکنیم آدمهای نازنینی رو گذاشتیم و آمدیم اما واقعیت اینه که میبینی این روزها آدم نازنین ابدیت نداره.
خداییش چند ساله البالو های درخت حیاط نداریم؟ یا حوض آبی؟ من فکر میکنم خیلی سال.. خونه ما یه حیاط بزرگ داشت ولی این برای دوازده سال پیشه. الان خونه ما حیاط هم نداره. خونه شما داره؟! خونه مادربزرگم هم که برای 48 سال پیش بود حوض نداشت. اخرین خونه حوض داری که دیدم برای عمه ام بود. دوستش داشتم ولی اخرین بار وقتی ده دوازه ساله بودم دیدمش. خونه مامان بزرگهای شما هنوز حوض داره؟
من نمیدونم مرجان فرساد این همه نوستالژی رو چطور با هم تو ترانه هاش میاره. نه که بگم بد باشه اتفاقا دوست داشتم، ولی این نه فقط برای مرجان فرساد که برای تمام ماهاست. ماهایی که کودکی رو با جنگ و اثراتش سپری کردیم و کلا در فضایی سیاه زندگی میکنیم و فکر میکنیم از سیاهیش خبر داریم اما تا تو یه سفیدی قرار نگیریم متوجه عمق فاجعه نمیشیم. همه این ها باعث میشه هرچه غم هست بریزیم تو ترانه. تو شعر، تو ادبیات. هرچی سوزناکتر بهتر. هرچه دروغ تر بهتر فقط حتما با چاشنی نوستالژی های نداشته .
 من این رو بارها گفتم و باز هم میگم چرا من از غمگین ترین اهنگ غربی انقدر متاثر نمیشم که از ترانه های این روزهای ایرانی؟ چرا من به جای اینکه همراه با بقیه دوستان بگم " آه خونه ما" و دلتنگ بشم عصبانی میشم هربار این ترانه رو میشنوم؟ چرا هنوز وقتی صدای داریوش میپیچه " دوباره میسازمت وطن" تمام موهای تنم سیخ میشه.هنوز با " ای ایران" سرم و بالا میگیرم و یه بغض خاصی میگیره و ول نمیکنه. هنوز "روزهای روشن" من و یاد خداحافظی با روزهای تاریک میندازه که فکر میکردیم روشنه! از ترانه های نسل جدید حتی این حسها نمیاد، حس ترانه های جدید اصلا خوب نیست، موندگار هم نیستند، کدوم خواننده جدیدی که گل کرده هنوز بعد چهار سال یا پنج سال بهش گوش میدیدم؟ شاید فقط نامجو باشه. یادمه یه زمانی خال پانک خیلی خوب بود اما یادم نمیاد این روزها کسی بیاد ترانه هاشون رو گوش بده. اخه تاریخ مصرف دارند، آخه شعراشون پر از دروغه و پر از چیزهای ساختگی. یادمه اونموقع ها که ایران بودم، فیلم کنسرتها میامد و دلخوشی ما این بود کنسرت ابی رو داریم میبینیم یا داریوش و معین و .... وقتی ترانه ای که حتما در همه کنسرتها بود و مربوط به ایران بود خونده میشد و وقتی حس متفاوت رو در اجرا و هیجان جمعیت میدیدم دلم میگرفت برای اونها که نیستن. که دور از وطنند. هیچوقت فکر نمیکردم یک روزی خودم هم جای اونها قرار بگیرم. اما حالا که هستم جای اونها ، با اینکه با بعضی ترانه ها که نوشتم بغض هم میکنم اما یهو یادم میفته اینها یک خاطرات فریز شده هست. من در چهارسال پیش ماندم و هر سال هم بیشتر میشه همونطور که عمویم در چهل سال پیش مانده و خاله ام در بیست سال پیش. هیچوقت اون خونه خونه ما نبوده که اگه بود دل نمیکندیم ازش حتی بالاجبار. هیچوقت خونه ما انقدر قشنگ نبوده و اینها فقط خواب و خیال و رویا سازی برای دلخوش کردن خودمون و دل نبستن به کشور میزبانه. هیجوقت ایران، ایرانِ ما، نسل ما، نبوده.
حتی فکر میکنم روزی که رفتیم دیگه ادعای " اگر چه با خشت جان خویش" مخدوشه. چرا باید جان رو فدای چیزی کنی که مال تو نیست و تو مال اون نیستی؟ نمیدونم شاید باید یک بار بیام و بفهمم همه چی تغییر کرده و از نوستالژی های من چیزی باقی نمونده اونوقت همین مقدار کم بغض هم دیگه نمیامد که بمونه و نره.. من هیچوقت نمیتونم به دخترم نشون بدم کدوم مدرسه رفتم چون وجود ندارند، کدوم خونه بزرگ شدم چون وجود ندارد، کدوم خیابون و کوچه دل دادگی کردم چون وجود ندارد. نوستالژی های من نابود شده اند و فقط موندن تو خاطره. خاطره های محو و مبهم که فقط وقتی به در ودیوار میکوبند که اینجا کم میاری!
پیشنهاد دوستم خوب نبود، چون من حالم خیلی بدتر میشه با شنیدن آهنگهای جدید!! باید بذارم دامنه ترانه های ذهنم محدود باشند چون حتی خاطراتی که هجوم میارند لبخند میاره رو لبم با یه بغض شیرین اما ترانه های جدید غم سنگین! و من از غم بیزارم! بیزارم بیزارم بیزار!

۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه

روابط دیچیتالی

یه موقع هایی هم هست که آدم خسته میشه از روابط دیجیتالی. هرچند باز هم از وسایل ارتباطی استفاده میکنه اما میاد ساده تر میشه خصوصی تر میشه! الان چند وقتیه دلم نمیخواد به کسانی که بیشتر میشناسم تو فیس بوک تبریک تولد بگم. نامه، کارت و تلفن نزدیکتر و صمیمیتر به تظر میرسه! امتحان کنید!

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

شوک اجتماعی

خب نوشتم من شبیه همسر خیانت کار می‌مونم؟ معشوق چهره واقعیش را نشان داد و من با رویی خجل برگشتم به دامان همسر اول فداکارم! 


اینستا رادیو خیلی باحاله که میتونی حرف بزنی ولی آدمهای توش رو انتخاب نمیکنی. بیشتر افرادی که فعالند دغده هاشون متفاوته. براشون یه جور فان هست. البته با اندکی بحث های انتقادی. 
درباره جوکها اونجا هم گفته بودم، وسطش اشاره کردم فکر نمیکنم هیچ زبانی به اندازه زبان فارسی حرف زشت داشته باشه.  بعد هم گفتم البته من نمیدونم همه زبانها رو بلد نیستم. یکی از کسانی که همه کارهاش رو فالو میکردم و کاملا نقطه مقابل من بود و واسه همین سوژه زیاد داده میشد برای حرف، یهو اومد و به درستی البته از زبان ایتالیایی گفت که توش فحش زیاده ولی بعدش گفت:«اصلا این حرف و نزن، زبان فارسی کجا چنین حرفهای زشتی داره »- اشاره به فحشهای ایتالیایی- 
من هم شب برادکست گذاشتم  و باز یادم رفت جامعه ایران جامعه جانماز آب کشی و تظاهر و پنهان کاریست، گفتم دوست عزیز نشنیدی؟ نداریم؟ این فحشها که تو خیابون روزی بیست سی بار می‌شنیدیم پس چین؟ و بدون هرگونه سانسوری فحشهای جنسی مرسوم در خیابانهای ایران رو گفتم. 
طرف وسط برداکست من میره برادکست میده که اصلا ایران بد اروپا خوب! یعنی شما فکر کنید چه ربطی داشت؟ چون مثلا قبلا گفته تو دو تا برادکست گفته بودم اینجا اینطوری نیست. طرف در برادکستی که مقایسه نداشته رفته زده به صحرای کربلا. بعد چون فالوئر زیاد داره و خیلی ها مشترک بودن و کلا دیدید یکی خیلی مطرح میشه همه مثل گوسفند هرچی اون بگه عمل میکنند؟ یهو همه ریختن تو صفحه من که مگه اروپایی ها چین و کین؟ کجا چنین حرفهایی تو ایران زده میشه؟!!! یک دختری که اومده نوشته منم تو ایران زندگی میکنم یک بار هم این ها رو نشنیدم نمیدونم کجا زندگی میکردی یا چه رفتاری داشتی که این ها رو شنیدی!!!! 
یه پسره هم که کلا کامنتهاش پر از خشونت های جنسی بود ولی من سعی میکردم به خودم بقبولونم که تذکر دادن بهش فایده نداره چون اصلا با این تعاریف آشنا نیست و منظور نداره. اومده بود یهو زده بود به صحرای کربلا که آره کشورتون سلاح میفروشه به عربستان. بیا بگو چرا این کار رو میکنه؟!!! 
اون اولی که حرف هم اضافه میکرد به حرفهای من بعد هم میگفت تو معلومه از این خود فروخته هایی!! صد تا مثل تو رو دیدم!

خلاصه همینطور سه ساعتی بحث و حمله از سمت اونها بود. و من فقط به شوک وارده نگاه میکردم. ملت دورو، ملت هوچی، ملت ظاهرساز، ملتی که له له میزنن برای خارج رفتن ولی خارج بو میده!

طرف میگه یه موی گندیده ایرانی ها رو به صد تا خارجی نمیدم، ولی داره تو خارج درس میخونه و به ادعای خودش با هیچ ایرانی هم در تماس نیست. فقط ازدواج با ایرانی درسته ولی دوست دختر خارجی داشته البته فکر نکنید دلیلش چیزی جز آشنایی با فرهنگ و زبان بوده ها وگرنه هیچکس دختر ایرونی نمیشه! - سو استفاده ابزاری از زنی دیگر برای رسیدن به مقاصد عالیه-
بعد میگی چرا با ایرانی ها نمیگردی میگه برای انکه خود فروخته اند! بعد تهمت میزنه که من کلی گویی کردم- با اینکه گفتم بعضی ها-
حالا این چیزهای شخصیش به کنار، من از اون تکه پاره کردن ملت برای شنیدن چهار تا فحش مبهوتم! از انکار وجود چنین فحشهایی. از ادعای با حیا بودن ایرانی ها.. استناد:" تلویزیون ما هرگز توش فحش داده نمیشه اما تو تلویزیوهای خارج فحش داده میشه!"

یعنی فرق بین فحش برای طنز و فحشهای ناموسی رایج در خیابانهای تهران رو نمیدونستن. بله تو تلویزینهای اینجا بدترین حرفها زده میشه ولی تعداد محدودی دیدم تو خیابون برای تحقیر یکی دیگه به خواهر و مادر طرف گیر بدن.
من چهار ساله اینجا هستم و بدترین فحشی که شنیدم javla hora بود اونم نه به من، تو یه کامنت وبلاگ دیده بودم. معنیش هم میشه فاحشه لعنتی!
امروز هم تو یه صفحه که مخالفین یک حزبی داشتن بحث میکردن بدترین فحش این بود: "تهوع آوره" "همتون برید به جهنم"
من تا بحال نشنیدم کسی تو خیابون به زنی بگه ج... یا مردا بگن مادرتو... خواهرتو...

به هر حال اتفاق دیشب نشون داد جامعه ایران هنوز همان جامعه است بی هیچ تغییری. جامعه ای که دلش میخواد بوی گند و کثافتش رو با پاشیدن عطر از بین ببره و یکی میاد این قوطی عطر رو میگیره و دور میکنه و بوی کثافت همه جا رو میگیره مورد حمله قرار میگیره. دلم میخواست فقط ببینید این دخترها برای اون پسره چطور ادای ارادت میکردن. ادبیات مردسالارانه زن خوار کن که اصلا تو مغز من دیگه نمیگنجه و برای این زنها عادی بود.

چند شب پیش، رفیق تو یه اس ام اسی که داده بودم جوب داد" تو کی میخوای از ایران بیای بیرون؟" من شوکه شده بودم، به نظر خودم خیلی بیرون بودم از ایران، من نه اخبارش رو دنبال میکنم، نه رادیوهاشو گوش میدم نه اهنگهاشو گوش میدم ... اما گفت: تو همش تو ایرانی، یه سفر برو میبینی اون چیزی نیست که فکر میکنی.
اون شب ذهنم خیلی مشغول شده بود که چرا چنین برداشتی کرده. اما حالا میفهمم راست میگفت. و البته نیازی به سفر نداشتم. من با همین اینستا رادیو سفر کردم و دیدم ایران اونطوری که فکر میکردم نیست.  ایران بچه های وبلاگ نیست. ایران تغییری نکرده اما من تغییر کردم. کلماتی که زمانی برای من عادی بود اینجا انقدر حساسیت رروش هست که ناخوداگاه حساسیت به خرج میدم. یه سری بحثها انقدر اینجا دربارش گفته میشه که ناخوداگاه تو مغز میشینه. و خب چنین چیزهایی رو نمیتونم به جامعه ای انتقال بدم که اصلا نمیدونن اون بحثها چی هست و از نظرشون اهمیتی نداره و زیادی گنده کردن فضیه است!

به هر حال میدونم خیلی پراکنده نوشتم ولی بدونید دچار شوک عظیمی شدم. امروز هم رفتم اون برداکست رو پاک کردم یه عذر خواهی هم کردم که اگه کسی از شنیدن اون فحشها ناراحت شده. و یاد حرف نیما .ر  افتادم که یه بار گفت: خانوم مردم تو سوشیال مدیا نمیان که نقد بشن میان که فقط تعریف بشنون! خودشون نیستن، ظاهر سازی میکنند تو ذوقشون نزن!
آره و این تو مغز خر من نمیره! من یادم میره همه مثل من خودشون نیستن. یادم میره تظاهر حرف اول و اخر رو تو ایران میزنه. یادم میره همه همه کار میکنند اما عقلشون حکم میکنه که منکر بشن!
یادم میره من برای همین چیزها از ایران اومدم بیرون و خیلی احمقم که هی میرم تو فضاهای ایرانی!
 

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

آنسوی مرزها


 پیش نوشت: این پست یک نظر صد در صد شخصی است، ممکن است بسیاری با من هم عقیده باشند و بسیاری مخالف، تا جایی که میتونستم سعی کردم از واژه های کلی پرهیز کنم و لطفا "بسیاری" و "برخی" و "استثنائات" را خودتان در این متن در نظر بگیرید. من درباره اکثر دیده های خودم نوشتم، ممکن است در کشوری دیگر و جمعی دیگر تجربه آدمها متفاوت باشد. 
امروز مستند " آن سوی مرزها " رو دیدم، مستندی که از سه اپیزود تشکیل شده و روایت زندگی دانشجویان خارج از کشور است. دانشجویانی که شاید نه به خواست قلبی بلکه به جبر ناچار به ترک وطن شدند. دانشجویانی که در کشور و وطن خودشان حق تحصیل را از آنها گرفتند و حالا دارند با سختی هایی از جنس دیگر دانشجویی را در سرزمینی که از "آنِ خود" نمیدانند میگذرانند. راوی اپیزود اول پسر دانشجویی است با دست بند های سبز،برای مادرش ایمیل میزند و ریز به ریز کارهایش را نقل میکند، اپیزود دوم دور هم جمع شدن چند دانشجوی ایرانی در خانه یکیشان است برای جشن عید و لبی تر کردن، اپیزود سوم دختر دانشجویی را نشان میدهد که بسته ای از ایران دریافت کرده و نامه پدرش را میخواند. 
اپیزود اول و دوم روایت آن سویمرز است ( البته برای خارج از وطن ها می شود  این سوی مرز) و اپیزود سوم روایت این سوی مرز ( آن سو) . از اپیزود سوم شروع میکنم، اپیزودی که فکر میکنم کمتر کسی میتواند ادعا کند که این تجربه را نداشته، اپیزودی که عین عین حقیقت است، اپیزودی که بی هیچ کم و کاستی نوستالژیهایش ادا و پز نیست! حرفهای این اپیزود آشناست، انقدر آشنا که شک میکنی شاید آن نامه را مادر تو نوشته باشد، یا پدر آن دیگری، فقط شاید مکانها و نشانه ها متفاوت باشد ولی اصل روایت یکی است. پدری که از دلتنگیهایش برای دخترش میگوید و از محسوس بودن جای خالی دختر. این اپیزود را نباید دید، راستش اشک نریختن سخت است و دلتنگ شدن برای خانه و مادر و پدر اجتناب ناپذیر!  فکر کنم تقریبا بیشتر دانشجوهای نسل ما یک روز آمده اند خانه و بسته ای پشت در دیدن، با ادرس فرستنده از ایران، بازش کرده اند و چیزهایی در آن پیدا کردند که با دراوردن هر کدامشان انبوهی از خاطره هجوم میاورد. و البته لابلای هر کدام چیز دیگریست و همیشه همراه این بسته کاغذی هست، با خط مادر، یا پدر با توضیحات که چرا این ها فرستاده شده و کجا ها را نمیروند چون بدون تو معنایی ندارد یا کجاها میروند تا جای خالیت را پر کنند و جمله ای که برای همه ما اشناست، "اتاقت همان طور باقیست، دست نخورده، فقط دیگه همیشه مرتبه". در هر صورت اگر خارج از ایران هستید، اگر دانشجویید، اگر امکان رفتن مداوم یا کلا رفتن به ایران را ندارید این قسمت را نبینید. قطعا تمام دلتنگیهای پنهان کرده تان بیرون میزند. 
اما درباره اپیزود اول و دوم که روایت این ور آب است، راستش میدانم بسیاری این ها را عینا تجربه میکنند ولی بسیاری هم شرایط متفاوتی دارند. من جرو دسته دوم هستم و برای همین اپیزود اول به مذاقم خوش نیامد، داستان تکراری نوستالژیک ایرانیان خارج از وطن! نیمرو خوردن دانشجوی پسر و اتاق بهم ریخته اش، اینکه مجبور است از سر صبح بزند بیرون و شب برگردد و البته زندگی که خیلی بدجور نظم دارد!  همانطور دو دره است که در ایران بود، ساعت درس کار میکند، ساعت کار چت میکند، ساعت استراحت کار میکند، ساخت خواب کتاب میخواند، ساعت کتاب خواب میرود! داستان تکراری دلتنگی برای دست پخت مادر در دل، ولی نوشتن چیز دیگر در نامه برای ناراحت نکردن مادر! یک پسر تیپیک ایرانی که اگر کم نیاورد در سختی های غربت قطعا همیشه دلش هوای ایران دارد جون در ایران بیشتر خوش میگذشت و در ضمن کارهایش را مادرش میکرد! نمیدانم چند درصد دانشجوهای ایرانی واقعا این طوری هستند ولی در صد بالایی حداقل این را در ظاهر نشان میدهند، مخصوصا پسرها، خیلی تعداد کمی پسر ایرانی دیدم که سعی کند غذایی خاص برای خودش درست کند یا دلش بخواهد غذایی متفات از غذای ایرانی بخورد، خیلی کم دیدم دم به دقیقه نگوید ایران خیلی بهتر بود و دلش هوای ایران نکند، شاید دلیل اصلیش این است که خب در ایران یک جورایی همه چیز راحت تر است، قطعا همه هزار بار این را شنیدیم که "تو ایران پول داشته باشی بهترین جای زندگیست". چرا که نه؟ مخصوصا برای اقایان! اگر مجرد باشند که همه کار رو مادر جان انجام میدن با هزار قربان صدقه، نه نیازی دارند که اشپزی بلد باشند نه نیازی دارند ظرف شستن درست بلد باشند نه نیاز دارند لباس شستن و خونه تمیز کردن بلد باشند، کمی بد شانس باشند با زنی ازدواج کنند که کمی از حقوق برابر بداند محبورند گهگاهی دربرخی امور خانه کمک کنند اما جزء همان " دودره بودن" شان یک ترفندی بلدند معروف است به ترفند رنده کردن سیب زمینی که به واسطه اش این دسته از آقایان از کارهای خانه در میروند! البته نسل ما یه تفاوتهایی هم داشت و بسیاری دخترها هم کاری بلد نیستند  مادرها و پدر هایی که نسل ما رو تربیت کردند انقدر بچه ها رو لوس بار آوردند، انقدر در خدمتشون بودند و انقدر نمیذاشتند دست به سیاه و سفید بزنند که دختر و پسر  ،من جمله خود من ،اشپزی کردن بلد نیستند و خیلی کارها رو نکردند چون همیشه این مادر بود که انجام میداد، این نسل  وقتی میاد این ور یهو جا میخورد، ای وای همه کار را باید خودشان بکنند. حالا که جز نیمرو چیزی بلد نیستند! البته برنج هم بلدند درست کنن، با کمک پلو پز ( بی اغراق میگم نود و نه درصد دانشجویان پسر یکی از اصلی ترین چیزهایی که در چمدانشان دارند و اضافه بار هم بخورد ان را حذف نمیکنند " پلوپز" است). هیچ غذایی به مذاقشان خوش نمیاید مگر یک بشقاب برنج پر و خورشت ایرانی!  خورشت هم که به این سادگی ها نیست پس همیشه باید دلشان لک بزند برای غذای مادر پخت! ( کلا در ایران به جز کباب دست پخت پدر معنا ندارد!) البته این سالهای اول زندگیست بعد کم کم مجبورند غذا درست کردن یاد بگیرند و انوقت بسیاری میشوند آشپز ماهر! ولی تا به ان مرحله برسند طول میکشد، این که سال اول بسیاری از پسرهای دانشجو هی روز به روز وزن کم میکنند دلیلش بی اغراق همین است و با اولین سفر یه ماهه به ایران گرد و تپلی برمیگردند! ( دختر ها کمی بیشتر به خودشون میرسند حتی بیشتر چاق میشن) 
اپیزود دوم زیاد چیز خاصی نبود، شبیه همان کارهایی بود که در ایران هم هست، مهمانی رفتن و بعد به مادر گفتن داریم میریم درس بخونیم و داستان پاک و منزه بودن در ایران و عوض شدن در اینجا با این جمله "من ایران بودم سیگار نمیکشیدم و مشروب نمیخوردم" و برعکس! یک جمع ایرانی دل خوش به گهگاهی دور هم بودن و خاطره مشترک تعریف کردن! بسته به کشور و شهری  که زندگی میکنی این داستان میتواند متفاوت باشد، راستش در شهری که من هستم باید اعتراف کنم از بابت مهمانی رفتن در ایران بیشتر خوش میگذشت و هنوز مهمانی های ایرانی بیشتر خوش میگذرد تا خارجی، ولی خب برخی کشورها هستند که فضای متفاوتی دارند و به دانشجو های ایرانی در مهمانی های غیر ایرانی صد برابر خوش میگذرد مخصوصا اگر داستان قضاوت شدنها نباشد. ولی روایت اپیزود سوم هم نوستالژی ایرانی است. عرق خوردن به سبک ایرانی. - راستش این فقط ایرانی ها هستند که برای هر پیکی که میزنند باید یک ساعت سلامتی بدن  و هی لیوان بهم بزنن، در مهمانی های اینوریها تا جایی که من دیدم فقط یه بار اولش یه سلامتی میگن و تمام! اونم نه همیشه. 
هیچوقت درک نکردم چرا فضای نوستالژیک از ذهن دانشجویان ایرانی بیرون نمیرود و به جای اینکه ساعتها بنشینند و به گذشته فکر کنند و دلتنگ لحظه لحظه کارهایشان در ایران بشوند بروند و قاطی فرهنگ جدید شوند. اصلا یک گارد شدیدی سر این جمله هست، فکر میکنند گفتن این که باید قاطی فرهنگ جدید شد یعنی فراموش کردن و کنار گذاشتن فرهنگ خودت! اما این طور نیست، منظور یاد گرفتن فرهنگ جدیدی است که خواسته و ناخواسته قرار است در آن زندگی کنیم به مدت نا معلوم! یکی از این فرهنگ ها تغییر اداب و عادات غذایی است. که خب در بین دانشجویان شرقی مخصوصا پسرها سخت تغییر میکند. ( گفتم دانشجویان شرقی برای اینکه صد رحمت به ایرانی ها، چینی ها ککه اصلا غذایی غیر از غذاهای خودشون نمیخورند) .
مسئله هوم سیک شدن همگانیه، ربطی به ملیت نداره، ولی یه چیزی رو هم میدونم، دانشجو های خارجی دیگه ای که از کشورهای دیگه میان، بخصوص غربی ها، عاشق تجربه کردن هستند، میخوان در مدتی که در کشور جدید هستند هرچیزی که مربوط به اون جا هست رو یاد بگیرن، میخوان تجربه داشته باشند و ماجراجویی کنند، البته شرایط اونها با ما قطعا خیلی فرق داره، نداشتن دغدغه اقامت مهمترین مسئله است، ولی باز فکر میکنم ما برای تجربه کردن خیلی سخت راه میفتیم. تغییر رو دوست نداریم، میخوایم همه چی عین سابق باشه، تغییرهای بالاجبار رو میپذیریم ولی هرگز رضایت نداریم.  و برای همین حس نوستالژی همیشه با ماست. 
 یه چیز ازاردهنده دیگه این فیلم هم که  البته نشات گرفته از فرهنگ همگانی نسل ماست نشان دادن کتابهای روشنفکرانه بود، نسلی که تراز  ومعیارش همیشه اسم های کت و کلفت بود، اگر بلد بودی یعنی روشنفکر بودی اگر نه یعنی بی سواد، اینطوری می شد که حتی دلت هم نمیخواست میرفتی سراغش، و البته این وسط اونها هم که واقعا اهلش بودند بدنام این بازی میشدند و باید چپ و راست میشنیدند" طرف ژست روشنفکری میگیره" . هر دو راوی فیلم در جای جای اتاقشون پر بود از کتابهای خاص و نویسنده های و شاعر های معروف، هدایت و شاملو، فروغ و سهراب، کتابهای جایزه برده و ... ، هر دو راوی هم عاشق شجریان بودند و با آهنگهاش کلی خاطره داشتند. از اونجایی که سنتی گوش دادن یک مد خاصیه در ایران و نشان از فهم و درک بالاتر موسیقیایی بین ایرانی ها داره در نتیجه همه دانشجوهای ایرانی اصلا از مادر زاده شده عاشق شجریان  و موسیقی سنتی بودند و هیچ کنسرتی از این ها رو در خارج از کشور از دست نمیدن و یک لحظه بدون شجریان نیستند! اصلا هیچ کدومشون تا بحال اهنگهای درپیت پاپ رو گوش نکردند، شهرام شب پره و اندی و لیلا فروهر که خزند و خب هیچ کدوم با ژست روشنفکری جور در نمیاد! من نمیخوام بگم راوی ها واقعا اهل این کتابها نیستند ، یا نداریم دانشجوهای اینطوری اصلا چرا راه دور برم  من خودم روایت سوم رو با تمام وجود حس کردم و وقتی کتابهاش رو نشون میداد شوکه شدم چون دقیقا سه کتابی بودند که برای من خیلی خاص بودند،،اما خیلی خوب می شد که قشر دیگری از دانشجو ها رو هم نشون میداد، دانشجوهایی که دنبال سیاست نیستند، دانشجوهایی که آخر کتابی که خوندن فهیمه رحیمی بود، چه ایرادی دارد فقط یک بعدمان را نشان ندهیم؟ چه ایرادی دارد این همه روشنفکر نباشیم؟! دوست داشتم در این مستند دانشجوهایی رو هم نشون میداد که جواد یساری گوش میدن تو غربت! دوست داشتم اهنگ سوسن خانوم هم پخش میشد و فقط نامجو و کیوسک و ... نبود.
البته قصد فیلم نشان دادن همان نوستالژی بود و تبعید ناخواسته و قطعا برای این قصد مستند خوبی بود و البته جگر سوز! مخصوصا انتهایش که فیلم رو به مادر سینا مسیح آبادی دانشجوی ایرانی دانشگاه تگزاس تقدیم کردند . من میدونستم این دانشجو در تصادف فوت کرده ولی تو این فیلم فهمیدم وقتی برای استقبال مادرش میرفت بعد از دوسال تصادف کرده و این واقعا دردناک بود. 
در هر صورت، ما این ور ابیم، این سوی مرزها، با هزار مشکل از نوع خودش، اما فکر میکنم همه ما خیلی خوب تر از زمانی هستیم که در ایران بودیم!  ولی نمیخواهیم باور کنیم،نمیخواهیم قبول کنیم. حالا من سعی میکنم سر فرصت بیشتر از این سوی مرزها بنویسم. 


 *همین پست در اینجا

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

غم به سبک ایرانی

اینها رو که مینویسم نه برای اینه که اینجا اومدم تغییر کردم، من تو خود ایران هم که بودم همین چیزها عذابم میداد! و به نوعی ازشون فرار کردم، اما   خب اونجا چون تو محیط هستی شاید کمتر متوجه بشی!
داستان غم مخصوص ایرانیه! اینکه میگم مخصوص ایرانی واقعا فقط مخصوص ایرانی هاست! وبلاگی بیشترین خواننده رو داره که سوز و گدار تر بنویسه، خواننده ای بیشترین محبوبیت رو داره که غمگین ترین اهنگها رو بخونه، فیلمی و سریالی بیشترین بیننده رو داره که اشک بیشتری در بیاره و استاتوسی بیشترین لایک رو در فیس بوک میخوره که غمگین ترین حالتت رو نوشته باشی!! نه که غم بد باشه، نه که درد دل بد باشه، نه که اینو ریها اینطور نباشن اما هر چیزی حد و اندازه ای داره که انگار در این مورد ما حد نداریم
چند وقتیه ناچارم بعضی دوستان ساکن در ایران رو یا از صفحه فیس بوک پاک کنم، یا هیدن کنم که پستهاشون نیاد چون جز غم و بدبختی و درد و آه چیزی ندارن که ارائه بدن! و البته جالب اینه که میدونی سرحالن! میدونی دیشب پارتی بودن، صداشون پر از خنده است، صولا آدم شادی هستن در حالیکه اگر نشناسی و بخوای از روی نوشته هاشون نظر بدی فکر میکنی بدبختر ترین آدم روی زمین هستند! حالا نمیدونم چه اصراریه که یه غم دروغکی یا شاید هم راستکی رو به دیگران انتقال بدن. باور کنید نوشته های شما عزیزان به خواننده منتقل میشه و وقتی از حد یکی دو تا میگذره به ادم غم منتقل میکنه!
سه روز پیش یکی از دوستان عزیز شاعر ،من رو عضو گروهی به نام" انجمن شاعران ایران" کرد! یک روز در عرض یکی دو ساعت ۵۰ پست وارد این گروه شد و من عین ۵۰ تا رو خوندم و در به در میگشتم که ببینم این همه زحمت، این همه نبوغ و استعداد، این همه استفاده از کنایه و استعاره و واژه های ناب برای نشان دادن چیزی غیر از غم هست یا نه؟! ولی دریغ.. دریغ از یک شعر که از غم به دور باشه.. سه روز این گروه رو تحمل کردم اما دیدم داره رو من اثر منفی میذاره به طوریکه حاضر نیستم هیچ شعری رو بخونم.. و اومدم بیرون!
من در ادبیات حرفه ای نیستم، شعر رو خیلی نمیفهمم فقط میخوام لذت ببرم، ادبیات انگلیسی هم نخوندم و شعرهای اینهار و هم بلد نیستم اما فکر میکنم که در اشعارشون باید اینطور باشه که در عین غمگینی یه حال خوبی بهت بده! و این رو هم میدونم که حتما شعری سرشار از زندگی و شادی دارند. مثل اشعار شاملو که وقتی از عشق میگه تو غمبرک نمیزنی بلکه لذت میبری، پرواز میکنی و به اوج میری!
همینطور ترانه ها و اهنگهامون.. نمونه بارزش ترانه "سوغاتی" هایده! شاعر داره از امدن یار میگه، لذت زیبای اومدنش، سوغاتی و ... اما هایده عزیز(که خواننده محبوب خودمه) با صدای زیباش این رو انقدر با غم میخونه که تو به جای اینکه وقتی منتظر یاری لبخند بزنی میشینی گریه میکنی و احتمالا یاد بدهکاریهات میفتی! یا باز اهنگ "امشب میخوام مست بشم" امید. که تازه یه کم ریتم داره!
وقتی ترانه های عاشقانه خواننده های معروف جهانی رو گوش میدم حتی اونی که داره از شکست عشقی میگه انقدر لطیف و پر معناست و انقدر اهنگش زیباست که به تو احساس غم خالص نمیده و در ضمن یه خواننده نمیگه چون همیشه غمگین خوندم وظیفه ام هست که همینطور ادامه بدم شما همه جور ترانه با معنای غم و شادی ، سیاسی، احتماعی، عاشقانه،.... در کارهای خواننده های اینور میبینید!
من واقعا خیلی مواقع  ناراحتیها و دلتنگیهام ناشی از خوندن استاتوسها و دیدن لینکهای کسانی هست که ایرانی هستند و یا در ایران ساکنند! شرایط محیطی هم درک میکنم اما میدونم که همین افراد که دائم غم به دیگران انتقال میدن خودشون در همون لحظه دارن کلی شادی میکنن و این نمای بیرونیشونه! چون طرفدار داره، چون مده! چون زندگی به سبک ایرانی یعنی غم و انتقال غم!

پی نوشت: اینکه نوشتم نه که خودم رو جدا کرده باشم این خصلت غم نویسی در من هم هست برای همینه که میگم خصلت ایرانی و من هم یک ایرانی هستم!اما  ایران که بودم وبلاگم وقتی میرفت رو غم نویسی و اتفاقا خواننده اش بیشتر میشد بعد از چند روز میومدم عذر خواهی میکردم و شروع میکردم یه چیز شاد نوشتن چون به نظرم مردم چه گناهی کردن که هی از غم من بخونن!! استاتوسهای فیس بوکم گاهی غمگین میشد اما به ازای هر روز غمگینی که داشتم سعی میکردم وقتی حالم خوب شد اون رو هم نشون بدم! و یا اهنگ شاد، یا استاتوس خنده دار و یا جمله ای که نشون بده حالم خوبه رو میذاشتم!اینجا هم اومدم این روند رو دارم و میدونم خیلی مواقع خیلی دلتنگی و بیتابی میکنم اما حتما وقتی حالم خوب بشه انتقالش میدم
انقدر ادم موقع نوشتن این انتقادات حرف میخوره که مجبوره هی پی نوشت هم بذاره!
x