‏نمایش پست‌ها با برچسب تفکر فمینیستی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تفکر فمینیستی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

Cash is Queen

Cash is king, اصطلاحی است در فضای اقتصادی و تجارت که به اهمیت «پول» و «گردش پول» اشاره دارد. اما اصطلاح مورد علاقه فمینیست‌های لیبرال سوئد (cash is queen) است و اشاره به اهمیت استقلال مالی زنان دارد. بدون شک و شبهه‌ای یکی از مهمترین عوامل انقیاد زنان، وابستگی مالی آن‌هاست. شما هرچقدر همسر دست و‌دلبازی داشته باشید که نگذارد آب در دلتان تکان بخورد، هرچه بخواهید را بخرد، باز وابسته‌اید. همیشه باید منتظر باشید یک نفر پول در دستتان بگذارد. اما وقتی شاغلید، حتی اگر کمتر از پول‌توجیبی که از والدین می‌گرفتید یا سهمی که همسر در اختیارتان می‌گذارد باشد، پول خودتان است. شما مالک صد در صد آن هستید، دسترنج خود شماست. 

ملکه در صفحه شطرنج تنها مهره‌ای است که آزادی حرکت فراوانی دارد برای همین استقلال اقتصادی زنان یا همان پول در بین فمینیستها به ملکه تعبیر میشود، برای آزادی عملی که به آدمی می‌دهد. وقتی از نظر اقتصادی مستقل هستید کمتر کسی می‌تواند شما را وادار به کاری کند یا از کاری برحذر دارد. با مستقل شدن از نظر مالی کمتر کسی می‌تواند برای شما تعیین تکلیف کند یا تحقیرتان کند. استقلال مالی یعنی قدرت داشتن، یعنی آزادی.  پس تا جایی که امکان دارد سعی کنید از نظر مالی مستقل شوید. استقلال مالی زنان تنها بحث آزادی عمل و قدرت نیست، استقلال مالی که به سبب اشتغال ایجاد می‌شود باعث در اجتماع بودن، بالارفتن اعتماد به نفس، انگیزه بخشیدن برای بهتر شدن هم به دنبال دارد. 

به خوبی می‎دانم در ایران استقلال مالی داشتن به همین راحتی نیست. برای همین نباید از اهمیت خانه‌داری کاست. آن خرجی که همسر می‌دهد در برابر زحمتی که زن خانه‌دار می‌کشد هیچ‌است. خانه‌داری کاری فراتر از تمام وقت، پر از فشار و بدون مرخصی است. زنان خانه دار باید بدانند همان سهم و حق در زندگی را دارند که همسر شاغلشان دارد. قرار نیست بخاطر اینکه خرجی از همسر می‌گیرند تحت کنترل باشند یا قدرت و اختیار و حق انتخاب نداشته باشند. 

۱۳۹۷ آذر ۲۱, چهارشنبه

گرگ و بره

این یادداشت بازنویس شده یادداشتی در آذر سال ۹۰ است.

یادداشتی در سایت زمانه با عنوان "نخستین بوسه" خواندم. موضوع، دغدغه دختری است که درباره نخستین بوسه عاشقانه بارها شنیده و خوانده و منتظر رسیدن به چنین لحظه ای است اما وقتی تجربه‌اش می‌کند لذتی درکار نیست، بیشتر اضطراب و تلخی است، نگرانی از بی آبرو شدن ، ناپاک و نا نجیب بودن است. این داستان ادامه دار می‌شود و نویسنده به خوبی دلیلش را بیان می‌دارد نجواهای مدام مادر در گوشش: «مرد‌ها گرگ‌های گرسنه‌ای هستند که رحم به هیچ بره‌ای نمی‌کنند؛ گرگ‌هایی که با زبان چرب و نرم‌شان، سرِ دخترهای معصومی مثل تو را شیره می‌مالند و یک لقمه چپ‌شون می‌کنند.»
بارها نوشتم و باز مینویسم، درست است که درحال حاضر شاید بسیاری از مردها واقعا شبیه یک گرگ رفتار کنند اما دلیلش این نیست که آنها ذاتا گرگ هستند. شاید زنان ما زمانی به شکل بره و بعد به شکل برده بودن خود اجازه گرگ بودن و ارباب بودن را به مردها می‌دهند اما حقیقت این است که زنها هم ذاتا بره و برده نیستند. مسئله فرهنگ و اجتماعی است که در آن پرورش یافتیم. 

آری دلیل اینکه بسیاری از ما زنها تا سالیان سال از سکس بیزاریم، یا بوسه اول تا آخر برایمان جذابیت و لذتی ندارد برعکس، همیشه برایمان زهر می‌شود، اگر برای ما زنها داشتن رابطه جنسی برابر با گناه و بی آبرویی است یا بعد از رابطه فکر میکنیم از ما سو استفاده شده، تجاوز شده و یا هوس بوده، فقط و فقط بدلیل فرهنگ و تربیت غلط جامعه است .اگر در برخی کشورهای افریقایی دختران را ختنه می‌کنند یا سینه‌هایشان را اتو می‌کشند تا لذت جنسی را در آنها سرکوب نمایند، در کشور و فرهنگ ما با نقل قصه های گرگ و بره، و نصیحت های دلسوزانه مادرانه، لذت جنسی را در دختران سرکوب می‌کنند. نوجوانان مونث خود را وادار می‌کنند تا باور کنند که چنین نیازی در زن وجود ندارد. اگر نیاز جنسی خودش را نشان بدهد و بخواهند با شخصی در رابطه باشند، مدام داستانها و افسانه ها و نصیحتهای مادرها و معلمهای پرورشی و خاله و عمه در نظرشان می‌آید و ترس از غیرتِ برادر،پدر، دایی و عمو لذت را از آنها دریغ می‌کند. همه این‌ها باعث می‌شود که فکر کنند گناهکارند، مورد سوءاستفاده قرار گرفته اند و یا چیزی را از دست داده اند. وقتی دختران ما از کودکی در گوششان خوانده می‌شود وسیله و ابزاری برای ارضای جنسی مرد هستند. وقتی هر آنچه در قانون خانواده هست چیزی نیست جز برده‌گی زن ،چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ  جنسی، بیشتر از پیش با این تفکر بار میایند که قرار است مورد سو استفاده قرار بگیرند. وقتی تربیت اجتماع و مذهب برای سرکوب لذت جنسی در زن از راه دیگری وارد می  شود و با به اصطلاح ارج نهادن به زن با توضیفاتی این چنین "زن گوهری است در صدف اگر صدف بشکند گوهر بی ارزش است"،  "زن  ناز است و مرد نیاز"،  "زن عفیف زنی است که میتواند خودش را کنترل کند و در برابر تحریک مردها بایستد"، "دختر نجیب دختری است که تا ازدواج مردی او را لمس نکرده باشد"، معلوم است که زن باور می‌کند شئی خاصی است که همه به دنبال او هستند و او ناز است و بی نیاز از مرد. آنقدر خود را مانند کرم ابریشم در پیله هزار تو میپیچد که ناخواسته طرف مقابلش که در بیشتر مواقع یک مرد هست بیشتر تحریک می‌شود برای برداشتن این هزارلای ابریشمی و رسیدن به کرمی که معلوم نیست زنده است یا مرده! 


حالا ببینیم مرد ها چطوربار امده اند؟ آنها بر خلاف دخترها از کودکی به اهمیت خودشان در رابطه جنسی پی برده اند. زمانی که مادرها برای ناز دادن پسرها به آلت جنسی آنها مینازند و قیمت گذاری هم می‌کنند، به کمتر از طلا هم راضی نمی‌شوند. یک کودک پسر در میابد که آن نقطه از بدن ارزشی به اندازه طلا دارد. بزرگتر که میشود از بس «شیرم شیرم مثل شمشیرم» را خوانده که باورش می‌شود شیری است برای شکار خرگوش. بزرگتر که شد، صدایش که کلفت شد به هر جا پا می‌گذارد می‌آموزد که پسرها زود تحریک می‌شوند و نمیتوانند خودشان را کنترل کنند. دخترهای همبازی دوران کودکیش جلویش رو میگیرند. حالا این مرد تازه بالغ، حریصِ دیدن دوباره دستهای  لخت دختر همسایه است که تا دیروز نسبت به آن بی تفاوت بود. کم کم از این ور و آن‌ور هم می‌شنود که "از پسر چیزی کم نمی‌شود، دختر باید عاقل باشد و گول نخورد" پس یاد می‌گیرد که اگر بتواند دختری را تحریک کند و لذتی ببرد، "زرنگی" دارد و آن دختر هم “گول خورده” است. پس ناخواسته می‌پذیرد که موجودی است برای گول زدن. اولین باری که خانه اش خالی شد، دختر را صدا میزند و از انجا که هر دو اولین تجربه احساسی را دارند با دو ناز و نوازش کار به جای زیبا اما در تصور ما ایرانیها به جاهای باریک می‌کشد. حالا دیگر پسر فکر می‌کند که نقش گرگ بودنش را انجام داده، بره در دستش هست. باز به باور غلط که از کودکی اموخته شده فکر می‌کند چیزی که راحت به دست میاید راحت هم از دست می‌رود. اینطور می‌شود که گرگی‌اش را با رها کردن آن دختر یا فقط استفاده جنسی از او کردن به حد نهایی میرساند . حالا اگر پسری بود که نخواست که تابع نظر جامعه باشد و نخواست که گرگ باشد، اگر عاشقی هم کرد طبیعی بود، اگر دختر همسایه را بوسید عاشقانه بود، وارد محیط دانشگاه و کار می‌شود. در کنار مردانی از گروههای سنی مختلف با شخصیتها و تربیتهای مختلف قرار می‌گیرد. در ازای پرسش "تا بحال چند نفر رو کردی؟"* سکوت می‌کند و قرمز می‌شود، به دنبالش مورد تمسخر قرار می‌گیرد.  یا برای حفظ آبروی مردانگی‌اش، مجبور می‌شود دروغ بگوید یا سعی می‌کند از آن آدم زرنگها یاد بگیرد که چطور به این مهم دست پیدا کند. میبینید! باز هم این محیط است که انسانی را به سوی گرگ بودن 
می‌کشاند.


حالا بیاییم بپرسیم اصلا آیا رابطه جنسی با زن یا زنهای متعدد داشتن نشانه گرگ بودن است؟ 
در جوامع آزاد که مسئله رابطه جنسی نسبتا حل شده، این مسئله چندان معنایی ندارد. دخترها وپسرها از آغاز دوران بلوغ هشیار و ناهشیار روابط متعدد جنسی دارند. گاهی آسیب روحی و احساسی می‌خورند، برخی شدید برخی کمتر. اما به دلیل اینکه کمتر یکدیگررا وسیله می‌بینند از آن رابطه به منظور لذت، آن هم برای هر دو، استفاده می‌کنند. برای همین با اینکه در این جوامع هم در برخی سنین و اقشار، هر چه تعداد همخوابگی مردان بیشتر باشد باعث افتخار و پز دادن است و برای زنان تحقیر، اما به صورت کلی شرم و‌گناه دانستنش برای زنان کمرنگ شده. یکی از مهمترین دلایلش این است که در جوامع آزاد مسئله بکارت حل شده است. آن پیله به دور کرم ابریشم دیگر وجود ندارد که جنس مخالف را تحریک کند برای کشفش. تا وقتی مسئله بکارت در فرهنگ ما مطرح است، تا وقتی ارزش و نجابت یک زن به شکل و فرم یک غشا است، مسئله رابطه جنسی با زن داشتن معنای دیگری برای مردان پیدا می‌کند.


لازم است باز تاکید کنم ربطی به ذات مرد ندارد بلکه این تفکرات است که باعث می‌شود خیلی از پسرهای ما فکر کنند اگر با دختری رابطه جنسی برقرار کردند و پرده اش را زدند* یعنی خیلی کار درستند، زرنگند و خوب توانستند شکار کنند، و خیلی از دخترهای ما هم فکر کنند اگر در رابطه ای این به اصطلاح پرده را از دست دادند( که از دست دادنی نیست فقط کش میاید) یعنی خود را ارزان فروخته اند، سبک کرده اند و بی آبرو شده اند. در ادامه برخی مردان فکر می‌کنند دختری که راحت در آغوش آنها میاید ارزش ادامه دادن ندارد و باید دختر آفتاب مهتاب ندیده را به همسری انتخاب کنند. اینطور می‌شود که اگر دختری حتی میل به رابطه جنسی داشته باشد یا سرکوب می‌کند که نشان دهد آفتاب مهتاب ندیده است یا اگر نتوانست سرکوب کند بعد از رابطه دچار خودخوری می‌شود یا تن به ترمیم می‌دهد. 
آنقدر تابوی مسئله جنسی و بکارت در فرهنگ ما ریشه دار است که کلماتی مانند "ارزان فروختند، سبک شدند، راحت در اختیار قرار گرفتند، سواستفاده کردن" و.... بار معنایی پیدا می‌کنند!  در حالیکه میدانیم رابطه جنسی، عطشش، شهوتش ، عشق و لذتش همه و همه با هم است و در واقع " راحت در اختیار بودن" معنا ندارد چرا که قاعدتا وقتی بوسه ای با رضایت آغاز شود معمولا رابطه جنسی به طور طبیعی و لذت بخش رو به جلو ‌می‌رود. رابطه و لذت جنسی نیاز است و تجربه کردنش به معنای فروختن، سبک شدن، بی آبرویی و گناه نیست. 

تا وقتی بسیاری زنان و مردان ما باور دارند که نجابت یک زن به این است که هم آغوش مردی نشود، و تا وقتی مردانی داریم که باور دارند که در رابطه جنسی برتری دارند و زنی که با آنها هم آغوش شده زنی راحت الوصول است، این چرخه ناسالم تفکر گرگ و بره، نجیب ونانجیب، سو استفاده گر و سو استفاده شده ادامه دارد.

* اصلاح پرده زدن هم ساخته نظام مردسالار است و افسانه‌های پیرامون تاج واژن ( به اصطلاح غلط پرده بکارت).

۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

آمریکا من را فمینیست کرد

برگردان: مرمر مشفقی

عادت داشتم فکر کنم که واژه فمینیست از خودش بوی تعفن و حس ناامنی صادر می‌کند. یک زنی که نیاز داشت اعلام کند با یک مرد برابر است احتمالا باید فریاد می‌زد که شجاع و باهوش هم است. اگر شجاع و باهوش هستی نیاز نداری فریادش بزنی. من اینطور فکر می‌کردم چرا که در آن زمان یک زن سوئدی بودم.

نه ساله بودم که قدم در مدرسه سوئدی گذاشتم. تازه از راه رسیده از چکسلواکی، توسط یک پسر در مدرسه بخاطر مهاجر بودنم مورد قلدری قرار گرفتم. تنها دوستم، یک دختر کوچولوی ریزه میزه، مشتی به صورتش زد. من تحت تاثیر قرار گرفتم. در کشور قبلی من، دختر مورد قلدری قرار گرفته
یا چغلی می‌کرد یا گریه. به اطرافم نگاه کردم تا ببینم همکلاسی های جدیدم درباره دوستم چه فکری می‌کنند، اما هیچکس توجهی نداشت. زمان زیادی نبرد تا بفهمم در سوئد، قدرت من با پسرها برابر است.

در چکسلواکی زنان از یک روز طولانی کاری به خانه می‌آمدند تا غذا بپزند، تمیزکنند و در خدمت همسرشان باشند. به ازایش این زنان تمسخر می‌شدند، نادیده گرفته می‌شدند و هرازگاهی مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند. درست مانند حیوانات خانگی. اما آنها از نظر روانی حیوانات خانگی نامتعادلی بودند. مانند گاو شیرده که اگر ندانی چطور شیر بدوشی و مراقبت کنی از خود بیخود می‌شود.
در سوئد، کارهای خانه به طور برابر تقسیم شده بود. پدر خودم خیلی زود به نظافت و آشپزی پرداخت. چرا؟ چون از مادرم جدا شد و با زنی سوئدی ازدواج کرد.

زمان دبیرستان شد. پسرها می‌خواستند ما را ببوسند، لمسمان کنند و دخترها به گروههایی از ملکه های سخاوتمند تبدیل شدند که لطف می‌کردند. هرچه پسرها بیشتر ما را می‌خواستند ما دختر ها قدرتمند تر می‌شدیم. وقتی دختری تصمیم می‌گرفت که لطفهایش را ارزانی بدارد، آن پسر خوشبخت مورد غبطه قرار می‌گرفت و نامش بر سر زبان‌ها می‌افتاد. برچسب هرزه زنی؟ هرزه چه بود؟
کاندوم توسط پرستارهای مدرسه بدون هیچ سوال و جوابی در اختیار ما قرار می‌گرفت. آموزش سکس به ما خطرات بیماری های مقاربتی  و بارداری ناخواسته را آموخت، اما روی مسائل باحال دیگری مثل خودارضایی هم تاکید داشت. برای یک دختر تملک بر گرایش و خواسته های جنسی اش یعنی تملک بر بدن خود، او مالک بدنش بود. زنان می‌توانستند هرکاری بکنند که مردان می‌کردند، اما آنها می‌توانستند، اگر می‌خواستند، بچه را هم حمل کنند. این دلیلی است که ما از مردان قدرتمند تر باشیم. واژه فمینیست به نظر آنتیک می‌آمد، دیگر نیازی به استفاده از آن نبود.

وقتی در سن 15 سالگی برای کار به عنوان مدل به فرانسه رفتم، اولین چیزی که من را میخکوب کرد رفتار متفاوت مردان بود. آنها در را برای من باز می‌کردند، آنها می‌خواستند پول شام مرا بدهند. به نظر می‌رسید آنها فکر می‌کنند من خیلی ظریف یا خیلی احمق هستم که بتوانم از خودم مراقبت کنم.
به جای اینکه احساس مشهور بودن بکنم، احساس تحقیر و بندگی می‌کردم. من قدرتم را آنطور که در سوئد آموخته بودم نشان دادم: از نظر سکشوالیتی جسور بودن. اما مردهای فرانسوی این روش را درک نمی‌کردند. در دیسکوها، چشمهایم را روی مرد غریبه جذابی متمرکز می‌کردم، و بعد با رقص به سمتش می‌رفتم تا بفهمد که انتخابش کرده ام. بیشتر مواقع او فرار می‌کرد. اگر فرار نمیکرد، از من می‌پرسید چقدر پول می‌گیرم.

در فرانسه، زنان هم قدرت داشتند، اما قدرت پنهانی درست مانند خنجر پنهان. همه چیز دغل کاری بود: روباه ماده سکسی که مردی را اغوا میکند تا به خواسته هایش برسد.

در سن 18 سالگی رسیدم به آمریکا و عاشق مردی آمریکایی شدم اینجا بود که ناچار شدم باورهای فرهنگی ام را دوباره تغییر بدهم.
در بیشتر جاهای آمریکا مردم به سکس به شکل یک عادت سالم یا روش چانه زنی نمی‎نگرند. به ازایش رابطه جنسی و سکس مانند رمزو راز است. اگر من به خودارضایی اشاره می‌کردم، گوشها سرخ می‌شدند. ارگاسم؟ مردها به شکلی مستهجن از آن یاد می‌کردند و زنان سکوت می‌کردند. یک مرز واضح و ظریفی بود بین خصوصی بودن و شرم آور بودن سکس. پزشک زنان من هنگام معاینه ام درباره هوا صحبت می‌کرد، انگار من زن زمان ویکتوریا بودم که چیزی درباره جزییات بدن و اندام جنسی ام نمی‌دانستم.

در آمریکا، به نظر می‌رسد بدن زنان متعلق به همه به جز خودش است. نیاز و حس جنسی اش متعلق به همسرش است، نظراتش درباره خودش متعلق به دایره اجتماعی اش و رحمش متعلق به دولت. او قراراست یک مادر، یک معشوقه و یک زن شاغل باشد( در ازای پرداخت اندکی) در حالیکه مادام العمر جوان و لاغر باشد. در آمریکا، مردان مهم خواستنی بودند. زنان مهم باید خواستنی می‌شدند.

در جمهوری چک، نامهای مستعار برای زنان، چه شیرین چه تلخ، در رده حیوانات قرار می‌گیرد: سوسک کوچولو، پیشی، گاو پیر، گراز. در سوئد، زنان اداره کننده جهان هستند. در فرانسه، زنان موجودات خطرناکی برای نگهداری یا ترس هستند. بد یا خوب در این کشورها، زنان جایگاه خودشان را می‌دانند.
اما در آمریکا به زنان گفته می‌شود تو می‌توانی هرکاری بکنی و وقتی او به نقطه ای رسید که خود را نشان بدهد به زمینش می‌زنند. در انطباق دادن خودم با کشور جدیدم، قدرت زن سوئدی ام پژمرده شد. من به گروهی از زنان اطرافم پیوستم، همانها که تقلای بسیار می‌کردند و مفلوکانه شکست می‌خوردند. حالا هیچ انتخابی جز این ندارم که واژه فمنیست را از کشوی خاک گرفته دربیاورم، برقش بیندازم و استفاده اش کنم.

نام من پائولینا پوریزکووا است و من یک فمینیستم.  

پائولینا پوریزکووا سوپر مدل پیشین و نویسنده رمان "تابستان یک مدل" است. 

۱۳۹۴ آذر ۲, دوشنبه

مردک رمان نویس

موضع فمینیستی من در قبال ادبیات مشخص است، من برای ادبیات استئنائات زیادی قائلم. و اینکه یک شخصیت داستان از یک نویسنده زنی باشد که سرتاپا کلیشه جنیستی است نقد میکنم اما حق ادبیات و نویسنده میدانم که شخصیت هایش را هرجور میخواهد بپردازد فارع از هر ایسم و حزب و تفکری!
اما یک جایی دیگر به ادبیات ربط ندارد. مثل اینکه بی بی سی مثل هر سال ویژه نامه مخصوص زنان میزن و بعد یک نفر که خودش را نویسنده و ناشر میداند اراجیفی سر هم می کند. اگر داستان بود برایم قابل قبول تر بود اما این ورای داستان است. این دست پروره یک ذهن زن ستیز است. 
خوشحالم هیجوقت اسیر بت سازی ملت غیور ایران نشدم و نسبت به این مردک، دقیقا مردک، حس خوب نداشتم و همان یک کتابی هم که ازش خواندم انگار کافی بود بدانم از چه قماشی است و انگار اشتباه هم نمیکردم. 
رمان نویس؟ آره شاید رمان نویس برازنده تر باشد برایش تا نویسنده. رمان نویس میتواند دنیایی را تکان بدهد یا در سطح عامه ترین عامه باشد. قطعا او از این دسته است. چیزی در ردیف فهمیه رحیمی ! باز رحمت به رحیمه فهیمی؛ بی ادعا بود! این خدای ادعا در غرب هم نتوانسته ذهن زن ستیزش را درمان کند!


۱۳۹۴ آبان ۸, جمعه

سکسیسم روزمره

١- الان ساليان سال هست كه #زنان پا به پاي مردان در #باشگاه_بدنسازي حضور دارند. اينجايي كه الان نشستم حتي تعداد زنها در اين ساعت بيشتره و همه هم سنگين كار ميكنند. اما هنوز دستور هاي نصب شده رو دستگاهها با #بدن #مرد تطبيق دارد! 

٢- ديدن اين همه زن و مرد كه همزمان زير يه سقف هر كس براي خودش ورزش ميكنه با هر لباسي، رنگ پوستي، مليت و سني و حتي اختلالت جسمي يا رواني در عين اينكه آدم رو به تحسين وا نيداره اما به حسرت هم دچار ميكنه كه چرا همين ها در بسياري كشورها نيست. 
خواهر و برادر، مادر و دختر، پدر و پسر، پارتنر ها با هم ميان، پير و جوان، سندروم دار و غير سندروم دار، سوئدي ،افغان و ايراني، عرب، تايلندي، چيني و... 

فكر كنم الان هم فقط من تو ذهنم اين سوالها داره ميگذره بقيه به ورزش مشغولند، دغدغه كيلو چند؟!

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

زنان باهوش خطری برای مردان

اين مقاله رو واقعا تو زندگيم تجربه كردم. 
اصولا علاقه به انتخاب مرد روشنفكر، اوپن مايند و موفق دارم! جالب اينجاست ظاهرا اون فرد هم به زن مستقل، باهوش و روشنفكر علاقه دارد. اما وقتي وارد آشنايي شدم طرف مقابل رسما فرار كرد! 
سالها پيش وقتي اين اتفاق تكرار ميشد احساس ميكردم مشكل از منه! اما به مرور فهميدم نخير! مشكل از آقايون هست! 
يه مورد درست ديگه اين مطلب هم اينه كه مردها تا وقتي از زن باهوش ( من مستقل رو هم اضافه ميكنم) خوششون مياد كه دور و با فاصله است وقتي نزديك هست( يعني در رابطه) آن زن را خطر ميبينند! 

اين هم شخصا زياد تجربه كردم. بسياري از خواننده ها و دوستان فيس بوكي مذكر در طي اين سالها پيام خصوصي دادند و ادعا دارند كه شيفته عقايد، استقلال و قوي بودنم هستند. خيلي ها نوشتند كه كاش من را زودتر ميشناختند، باور نميكنند زني اينطور هم فكر و عقيده شان باشد، و اصلا نميداني چقدر احساس نزديكي دارند! 
اما من به خوبي آگاه هستم اينها بيشتراش بخاطر عدم دسترسيست، همين ها وقتي كنار زني مثل من باشند او را براي دوست دختر يا شريك عاطفي انتخاب نميكنند! 

در اينكه تنهايي قشنگ نيست، اما گاهي تنهاييم رو دوست دارم، چون حاضر نبودم و نيستم بخاطر همراه داشتن مردي كنارم فردي متكي و كم هوش جلوه كنم! 

و اما پيشنهاد من به پسرها: 
بزرگ بشيد! يك پارتنر باهوش، مستقل، خوش فكر نه تنها تهديدي براي شما نيست كه مشوق خوبي براي پيشرفتهاي شماست. موفقيت پارتنر شما دليل شكست شما يا ضعف شما نيست تنها انگيزه بهتر براي اين است كه شما هم تلاش كنيد و موفقيتهاي بيشتر بسازيد! 

اين را قطعا آن اندك مرداني كه پارتنر باهوش و موفق و مستقل انتخاب كرده اند تاييد ميكنند:)

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

کلیشه جنسیتی در برنامه خندوانه

اينكه اكثريت ايرانيان ساكن فيس بوك متوجه نمي‌شوند چرا از زن شاغل درباره آشپزي پرسيدن با همين سوال از يك مرد فرق داره، واقعا جاي تاسف است! 
اينكه همه از برنامه پر از جنسيت زدگي خندوانه دفاع ميكنند و فورا اشاره ميكنند: "از مردها هم ميپرسه"، خودش يك طنز واقعيست! 
حالا مجبورم اين تفاوت را تشريح كنم: 

كليشه جنسيتي به چيزی اطلاق می‎شود كه در ساليان متمادی( حتي قرن ها) منتسب به جنسيت خاصی بوده و نقشهايی را بر اساس جنسيت برايش تعريف كرده. آشپزی ، خانه داری و بچه داری نقشهايي بود كه جامعه مردسالار براي جنس زن تعريف كرد. 
هيچوقت در فرهنگ ايران آشپزی، خانه داری و بچه داری "وظيفه" يا "نقش" مردان محسوب نشد. 
حتي اين روزها كه كمی مردان اين نقشها را می‌پذيرند باز از سوي جامعه به صورت يك "لطف" يك " خاص بودن" و "تفاوت" هست! 

وقتي از يك زن شاغل، هنرمند، عالی مقام و ... سوال می‌شود: «آشپزی می‌كنيد؟»، «چطور با شاغل بودن به كار خانه هم مي‌رسيد؟»، « چرا كارت را رها نميكنی به بچه ات برسی؟» يعني اينكه آشپزی، خانه داری و بچه داری نقش اصليست كه با شاغل بودن ممكن است تداخل پيدا كند و چطور يك آدم شاغل به اين نقشهای اصلي ميرسد. 
حال اينكه رامبد جوان در سوالهايش از مردان درباره آشپزی كه اكثرا هم يك نه گفتند و خلاص، يك نقش جديد از مردان ميخواهد كه فرعی هم هست و مشكلی هم با جواب نه پيدا نمی‎شود. 
هيچ مهمان مردی هم ازش پرسيده نشد: «وقتي اين همه كار ميكنی چطور به كارهای خانه ميرسی؟ »
و به هيچكدام هم گفته نشده كارت را ول كن و به بچه برس!

اميدوارم تفاوت را متوجه شده باشيد و اين همه به سطح " همين سوال رو ميپرسه" نچسبيد!

۱۳۹۴ مرداد ۸, پنجشنبه

حس مالکیت

دوست عراقی ام سه هفته پیش پیام داد که میخواهد سوئد را احتمالا برای همیشه ترک کند و میخواهد حتما با من خداحافظی کند چون تنها دوستش هستم. برای روز یکشنبه در میدان مرکزی شهر قرار گذاشتیم، از قبل بهش گفته بودم آن ساعت ساعت شامم هست و من حتما جایی میروم که غذایی بخورم. بیشتر تشنه ام بود رفتیم فست فود و داشتم با دستگاه سلف سرویس سفارش میدادم، کنارم ایستاد و هی شروع کرد حساب کتاب کردن. من اول رفتم رو منوی " مخلفات" گفت: "چرا میخوای این رو بخوری، اون یکی رو بگیر!!" نگاه کردم و هیچی نگفتم، بعد رفتم رو نوشیدنی ها! تا میامدم نوشابه انتخاب کنم هی دکمه رو میزد میرفت بالا میگفت:" نه نه اون رو برندار این رو بردار ارزونتره!!!" بعد گفت: "بیا بریم سوپر مارکت نصف قیمت میخری" . دوباره نگاهش کردم و گفتم: ولی من میخوام بشینم و چیزی الان بخورم! مشکلی با پرداختش ندارم.
اما دوست من دست بردار نبود و هی برای من نظر میداد. آخرش گفتم :
Listen, it’s my money and I can decide for myself!
خلاصه از لجش یک قهوه بستی سفارش دادم که تقریبا قیمت یک همبرگر بود. و اون هی سرتکان میداد که تو میتونستی بری خونه و همین را با نصف قیمت برای خودت درست کنی!
نشستیم تا من قهوه بستنی ام را بخورم که گفت : اون آقای ایرانی رو حاضری دوباره بهش فکر کنی؟ من همونطور که قهوه رو با نی بالا میکشیدم به سرفه افتادم! بله داستان از این قرار است دو سال پیش ایشون ناگهانی یک ایرانی را در برای دوستی در فیس بوک پیشنهاد داده بود. آن موقع فقط دوستان حقیقی را اضافه میکردم و از مردهای ایرانی ساکن اوپسالا هم تقریبا فراری بودم. درخواست را رد کردم و چند روز بعد در دانشگاه دوستم پرسید :" چرا اینکار رو کردی؟ اون یک مرد ایرانی خیلی خوبه، مثل خودت روشنفکره و مثل خودت سکولاره، دنبال ازدواج هم هست! " گفتم: مممون ولی من دنبال ازدواج نیستم. و مرد ایرانی هم نمیخوام!"
آن روز ما خیلی بحث کردیم و همانجا تمام شده بود. وقتی دوباره سوال کرد واقعا شوکه شدم. بعد دوباره حرفهای دوسال پیشش را تکرار کرد. تازه نمیدانست الان اون اقا کجاست و حدس میزد آمریکا باشد. خندیدم و گفتم: :"حتی اگر نظرم عوض شده باشه اون که اینجا نیست" گفت: "مسئله ای نیست ازدواج میکنید...!!!!!" من  نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم. بعد تعریف کرد که دوسال پیش وقتی این اقا را دیده بهش گفته:" من یک دختر خوب میشناسم ولی من فقط در صورتی بهت معرفی میکنم که قصد ازدواج داشته باشی! "
این را که تعریف کرد، سعی کردم عصبانیتم را کنترل کنم و پرسیدم: "کی به تو گفته بود همچین حرفی بزنی؟" گفت: "من میخواستم تو ازدواج کنی! تو در سن ازدواجی!!! "
گفتم : ولی من اهل ازدواح نیستم!
- چرا؟ تو باید خانواده تشکیل بدی
-        ولی من دوست ندارم خانواده تشکیل بدم
-        ولی تو باید بچه بیاری!
-        ولی من اصلا بچه دوست ندارم
-        اخه تو...
-        کی به تو اجاز داده برای من تصمیم بگیری؟ من از تو خواستم برای من شوهر معرفی کنی؟
-        نه، ولی من نمیتونستم به یه پسر یه دختر معرفی کنم اگر قرار به ازدواج نبود، اون جوری چیز دیگه ای میشم!!!
-        من به تو گفته بودم ازدواج میخوام بکنم؟
-        نه، ولی تو...
-        پس واسه چی این کار رو کردی ؟
-        اخه تو دختر خوبی هستی اونم مرد خیلی خوبیه!
-        این دلیل میشه که تو بری و برای من شوهر پیدا کنی؟!
-        نه ولی تو باید یه روزی ازدواج کنی، داره دیر میشه!
-        باشه هروقت تصمیم در مورد ازدواج عوض شد خبرت میدم
-        میدونی این حرفت خیلی زشته! مگه من پا اندازم؟!
-        نه ولی کسی هم به تو نگفته بود شرط ازدواح برای کسی بذاری!


بحث را از این موضوع عوض کردم و بردم رو جنگ ایران و عراق و این روزهای عراق!
اما از آن روز تا حالا فکرم درگیراست! این اولین نیست، آخرین هم نخواهد بود. مرد های زیادی همینطورهستند، و بین آنها بیشتر مردهای خاورمیانه ای میخواهند برای زن تصمیم بگیرند. مهم نیست زن دوستش است، خواهرش است، مادرش است، زنش است، دوست دخترش است. مهم این است که او به زعم خودش احساس مسئولیت میکند! مسئولیتی که نمیدانم چه کسی بر دوشش گذاشته! من از این دوستم بیزار نشدم، باهاش بیشتر بحث نکردم، حتی در آخر با صمیمیت از او خداحافظی کردم، دلم هم برایش سوخت چون خیلی با محبت و بی منظور این کارها را کرده، بهش نمیگویم ضد زن، یا ضد فمینیست! آن بیچاره هم در یه فرهنگ داغان مردسالار وقیم سالار تربیت شده و تغییر کردنش در این سن بسیار سخت است! اما باعث شد فکر کنم چرا این فرهنگ احساس مالکیت بر زن هنوز رایج است؟ چرا مردی به خودش اجازه میدهد برای زنی تصمیم بگیرد و جای او فکر کند؟ چرا فکر میکنند زن باید ازدواج کند و بچه بیاورد؟چرا فکر میکنند این که یک زن نمیخواهد بچه داشته باشد اشتباه است و او حتما باید به راه راست هدایت شود؟




۱۳۹۴ مرداد ۱, پنجشنبه

به دور از جمعیت آشفته*




 فیلم از کتابی با همین نام اثر توماس هاردی نویسنده بریتانیایی اقتباس شده، از همین کتاب قبلا فیلم دیگری در سال 1967 به کارگردانی جان اشلسینگر ساخته شده است.
باتشِبا اِوِردین دختر یتیم، مستقل و یک دنده ای است که با عمه اش زندگی میکند. او بسیار سرزنده، مستقل و پرکار است. دامداری به نام گابریل اوک عاشقش می شود و به او پیشنهاد ازدواج میدهد، اما جواب باتشِبا نه است. باتشبا ناگهان مزرعه بزرگی را از عمویش به ارث میبرد و راهی مزرعه میشود تا سرپرستی آن را به عهده بگیرد، گابریل هم در یک اتفاق تمام گوسفندانش را از دست میدهد و باز اتفاقی درحادئه اتش سوزی در مزرعه ای به کمک کارگران مزرعه میرود که معلوم میشود مزرعه باتشبا است. از همان روز گابریل به عنوان مباشر به کار در مزرعه باتشبا میپردازد. همسایه باتشبا، آقای بدلوود مزرعه دار میانسال جذابی است. بدلوود هم بعد از مدتی به باتشبا پیشنهاد ازدواج میدهد و جواب نه میگیرد. نفر سوم که باز هم به صورت ناگهانی سر راه باتشبا ظاهر میشود سربازی جذاب به نام فرانک تروی است. فرانک اما موفق میشود دل باتشبای یک دنده را ببرد و با او ازدواج کند. اما این ازدواج آنطور که باید پیش نرفت، و فرانک بعد از مرگ معشوقه سابقش، باتشبا را ترک میکند. پلیس شهر خبر از مرگ فرانک آورد و باتشبا عزادار همسر بود که آقای بدلوود به او مجددا پیشنهاد ازدواج میدهد و با شرط اینکه قرضهایی که فرانک برای همسرش گذاشته بود را هم بپردازد. باتشبا زمان برای فکر کردن میخواهد اما فرانک دوباره پیدایش میشود و....  



فیلم تم فمینیستی دارد. اینکه در دوران ویکتوریایی که جامعه مردسالارانه صرف بود دختری به تنهایی از پس همه کارهایش بر بیاید و بتواند به خواستگارانش جواب نه بدهد یعنی فمینیستی! یعنی زنی که خودش و هویتش را میشناسد.دو خواستگار اول همان استریوتایپ مردان هستند، هر دو وقتی خواستگاری میکنند میگویند چه امکاناتی دارند، قصدشان مراقبت! از اوست و برایش پیانو میخرند. در عین حال انها به جواب نه زن احترام میگذارند. اما قانع نمیشوند. وقتی گابریل درخواست ازدواج میدهد باتشبا میگوید نه ! وقتی گابریل دلسرد از جواب میشود و میرود باتشبا دنبالش میدود و میگوید منظورش از نه این است که اهل ازدواج نیست. و یک جمله فوق العاده دارد، چمله ای که شخصا با تمام وجودم بارها به آن رسیده ام ، شاید مردان دور باتشبا مردان زمان ویکتوریایی بودند اما این مردان هنوز در جامعه ما هستند، همین دوربرهایمان! من که نود درصد مردانی که روبرو شدم همینطور بودند و جواب باتشبا دقیقا نتیجه ای بود که من بعدها برای خودم گرفتم: I'm too independent for you!
 وقتی بدلوود هم از باتشبا با همان معیارها خواستگاری میکند  باز جواب باتشبا زیبا بود: I have my piano, and my field and I don't need a husband.
 اما نفر سوم جه داشت که زنی با چنین اراده و بی نیازی رام میشود؟ او هیچکدام این حرفها را نمیزند، او قصدش مراقبت نیست او شهوت را در زن بیدار میکند. البته اینجای داستان رادوست نداشتم، اما متاسفانه واقعیتی است که بسیاری از ما زنها با ان درگیریم، هرچه طرف جرک تر ما بیشتر سمت او کشیده میشویم. تمامش هم میل به کشمکش و رقابت هست. یک جور کل کل که عاقبت خوبی هم ممکن است نداشته باشد. البته باتشبا فقط برای ازدواج اشتباه از یک دندگی در آمد، در باقی موارد با تمام عشقی که به فرانک داشت اما در مقابل خواسته هایش کوتاه نمیامد وسعی میکرد قدرتش را حفظ کند. همین کل کل ها را هم با گابریل داشت، وقتی گابریل مغرور میشد باتشبا کوتاه میامد و این کل کل و رقابت فکر میکنم فارغ از جنسیت در تمام انسانها هست.


فیلم سرشار از دیالوگها و نقشهای فمینیستی است. در یکی از نقدهایی که خواندم وقتی مقایسه با فیلم قبلی مقایسه میکرد، اشاره داشت که نقش زن فیلم قبلی از "زنانگی" هایش برای جا افتادن در جامعه مردسالار استفاده میکرد اما در این فیلم زن از قدرت و مهارت و استعدادش برای جا باز کردن در فضای صرفا مردانه استفاده میکند. نمونه بارزش در صحنه ایست که باتشبا همراه دستیارش لیدی، دختری جوان- راهی بازار میشود برای فروش گندمهایش. اینجا هم یکی از دیالوگهای درخشان فیلم ردو بدل میشود، وقتی لیدی مردد است چون هرگز زنی آنجا نبوده، باتشبا به او میگوید :"ما به اندازه انها سهم داریم که اینجا باشیم". تمام تجار و مزرعه داران مرد هستند و در ابتدا کسی به او نگاه نمیکند و کاملا میز او را نادیده میگیرند(بدلیل زن بودن). اما او با زیرکی خاص یکی از تجار را به میزش فرا میخواند و در نهایت موفق به فروش گندمش میشود و کم کم دور میزش شلوغ میشود. 
یکی از نقاط قوت فیلم بازی خوب هنرپیشه زن بود با خنده های به موقع و حسهای خوبش. و البته تصویر برداری که آدم را مست میکرد با آن منظره های بی نظیر انگلستان و تصاویر غروب و طلوع خورشید که نفشهای سمبلیک خوبی داشتند. روی هم رفته فیلم بسیار خوبی بود که در آن غرور، عشق، تغییرات زندگی، سختی ها و شکست ها و پیروزی ها را نشان میداد. فقط یک جاهایی سکته دارد. و برخی شخصیت پردازی ها خوب انجام نشده یا ناگهان کسی وارد و خارج میشود. البته اینکه یک رمان کلاسیک با تعدد شخصیتهای اصلی را بخواهی با تمام جوانبش در کمتر از دوساعت خلاصه کنی بهتر از این نمیشود. دیشب کتابش را پیدا کردم و قسمتهایی که حس میکردم سکنه دارد را نگاهی انداختم و کاملا به حسم ایمان آوردم.  
مشخصات فیلم:

Far from the madding crowd
Director: Tomas Vinterberg
Screen writer: David Nichollas from a novell by Thomas Hardy
Cast: Carry Mulligan (Batsheba Everden), Matthias Schoenaerts (Gabriel Oak), Tom Storridge (sergeant Troy), Michael Sheen (Mr Boldwood)
Cinematography: Charlotte Bruus Christensen
Music: Craig Armestrong



* این کتاب در ایران به نام دور از اجتماع خشمگین ترجمه شده، یکی از سکته های فیلم هم این بود که نمیتوانست مفهوم اسم را در فیلم نشان بدهد، انطور که از کتاب فهمیدم شخصیتهای اصلی کتاب از فضای جامعه شان دوری میکردند و ایزوله بودند. و خب چنین چیزی بانام کتاب همخوانی دارد. برای من بیشتر از اجتماع خشمگین- که چنین چیزی حداقل در فیلم مشاهده نمیشد- معنای "ازدحام دیوانه کننده" یا "جمعیت آشفته" میداد. برای همین ترجمه اش کردم " به دور از جمعیت آشفته" 


۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

نوع روابط عاطفی و جنسی را چه کسی تعیین میکند؟

در ادامه دو پست قبلی، بحث فمینیستی و نظر شخصی:

وودی آلن از کسانی است که فیلمهایش همیشه یک خیانت را دارد، همیشه هم آن خیانت یا با مرگ همراه است یا شکست یا بازگشت به شریک زندگی اول. قدیم تر ها اگر بحث خیانت زن مطرح می شد یا مثل آناکارنینا بود که زن بدون عشق ازدواج کرده، و وقتی پی عشقش میرود دچار عذاب وجدان هم میشود و شخصیت داستان طوری است که در نهایت دلت برایش نمیسوزد و حتی مقصر میدانی اش! یا فیلمی مثل پیانو که تا جایی که یادم هست( خیلی سال پیش دیده ام)  زن از مردی خشن و بی احساس به مردی با احساس و اهل موسیقی پناه میبرد، که در این نوع فیلمها بیننده به زن حق میدهد. اما بیشتر فیلمها برپایه خیانتهای مردان بود که ثابت کند مردها ذاتا خیانتکارند و کنترل خود را ندارند. کم کم فیلمهایی آمد که زن خیانتکار را از نوعی دیگر نشان میداد. زنی که به جای اینکه بنشیند گوشه آشپزخانه و به خیانت شوهرش فکر کند و غصه بخورد یا فکر کند تمام عمرش را به پایش هدر کرده ،حالا خودش راه خیانت را برمیگزیند. در اکثر فیلمهایی که زن امروزی به سوی خیانت میرود، به طور اتفاقی مردی را میبیند، آن مرد متفاوت از همسرش است و فانتزی های خاصی دارد و زن را جور دیگری تحسین میکند و به اوج میرساند. برای خودم اولین فیلم تکان دهنده ای که با این مضمون دیده بودم Unfaithful  بود. (حداقل در دوره سنی من). زنی که خیانت میکند در حالیکه همسرش عاشقانه دوستش دارد. خیانتش صرفا بُعدِ شهوت دارد. از یک سکس روتین ناگهان تجربه سکس پرهیجان و نو را میکند و تمام فکر و ذکرش میشود دیدن مردی که قرار است با او سکس داشته باشد. قبلا ایران بودم و این فیلمها اول برایم غیر قابل فهم و حتی نشاندهنده انحطاط اخلاق در غرب بود. اما باعث میشد در ذهنم دچار کلنجارهای متعدد بشوم. در کشوری که از قانون و مذهب تا فرهنگش میگوید "زن ناز است و مرد نیاز" و همیشه زن را تنها یک وسیله میداند برای رفع نیاز مرد، دیدن فیلمهایی که نشان میدهد چقدر برای یک زن سکس و تنوعش و فانتزی هایش هیجان انگیز است جالب بود. این فیلمها نشان میداد اینکه فقط مرد نیاز دارد حرفی مفت است، و اینکه آنقدری که مرد به سکس نیاز دارد و زن ندارد هم حرف اشتباهی است. اما حالا بعد از سالها، بعد از اینکه درکشوری هستم که رابطه و ازادی بی حد و مرز است، حالا که حتی در کشور خودم دختران فهمیده اند حس دارند، نیاز دارند و بی پروا خط قرمزها را کنار میزنند دیدن این فیلمها وجهه دیگری به خود گرفته اند. حالا میپرسم چرا در فیلمهایی که رابطه های موازی مطرح میشود بیشتر این زن است که از یکنواختی رابطه جنسی ویا رابطه طولانی خسته شده؟  نمیگویم فیلمی که مردان این حس را داشته باشند نیست، متاسفانه این سالها فیلم زیاد نمیبینم که بتوانم نظر دقیقی بدهم و حضور ذهن ندارم که تعدادشان را بشمارم و تحلیل کنم. اما، فیلمهای که در طی این سالها دیدم بیشتر حول محور زن بود. زنی که خسته شده از یکنواختی، از رابطه طولانی و در عین اینکه عاشق شریک زندگیش هست اما به یک رابطه پر از هیجان متفاوت تن میدهد. در حالیکه همانطور که در پستهای قبل نوشته ام این داستان رابطه های امروزی است و مرد و زن ندارد. کم نیستند مردانی که دنبال هیجان اند در کنار داشتن شریک زندگی اصلی. کم نیستند مردانی که همه چیز شریک زندگیشان را دوست دارند و مشکلی هم ندارند اما گاهی ذهنی یا جسمی دلشان یک تنوع میخواهد. احساسم این است حالا دنیای رسانه میخواهد نشان بدهد بفرمایید این زنها هستند که ذاتا خیانتکارند!!! زنها هستند که سیری ناپذیرند از سکس، که هنوز در دنیای فانتزی به سر میبرند! و این مردها هستند که نمیتوانند شریک زندگیشان را راضی نگه دارند.
 با این حال در جایی دیگر مانند صنعت پورن، باز این مردان هستند که نیاز دارند، که بیشترین تصویر سازی ها برای تحریک مردان است، که وقتی در سایتهای سکس میروی میبینی تعداد مردان در جستجوی زن بیش از زنان است. وقتی صفحه های تلیغاتی باز میشوند فقط برای مردان است: میخواهی امشب یه دختر هات داشته باشی؟، کلیک بزن و دختری که میخواد امشب سکس داشته باشه و در نزدیکی ات هست رو پیدا کن! حالا اکر زن باشی تقریبا یک میلیونیم این فرصتها برای پیدا کردن کسی برای یک لحظه یا در نزدیکی ات داری. زن باشی و نیاز به سکس داشته باشی در لحظه هیچ مردی برایت نیست که کلیک بزنی و پیدایش کنی! و در جایی دیگر مانند دنیای واقعی زن و مرد ندارد، این شخصیتهای متفاوت و خواسته ها و تفسیرهای شخصی هر کس از مفاهیم است که تفاوت ها راایجاد میکند. 


هرجور نگاه میکنم میبینم یک ساختاری هست که برای ما تصمیم میگیرد چطور فکر کنیم، چطور سکس کنیم، چطور رابطه داشته باشیم. یک زمانی تصمیم میگیرد رابطه ها درچهارچوب باشد، وقتی دیگر تصمیم میگرد رابطه ها خارج از چهارچوب باشد. و ما ناخواسته اسیر این تصمیم گیری هستیم. اگر بخواهی زیاد به آن فکر کنی نابود میشوی. کاری بکن که احساس رضایت داری، رضایتت در تک شریک زندگی است؟ حفظش کن، رضایتت در هیجان داشتن و نو به نو کردن است؟ همین کار را بکن، رضایتت در داشتن یک شریک زندگی قطعی و امن هست اما گاهی دلت احساسی یا صرفا جنسی برای دیگری میلرزد؟ امتحانش کن! فقط  تا وقتی خودت آسیب نبینی، خود خودت!


۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

شمای کلی سفر

نمیدونم از کجا شروع کنم. سفر به رُم اصلا شبیه چیزی نشد که پیش بینی کرده بودم. چیزی فراتر بود. یک سفر پر از عشق و حال، پر از هیجان و پر از سورپرایز.
اصلا ذهنم برای نوشتن متمرکز نمی شود. باید ببینم از کجا بنویسم و از چه؟ آیا هر روز را بنویسم یا فقط بعضی نکات؟ اما نه بهتر است تیتر درست کنم به عنوان دستاور کلی این سفر:

1-     در عقاید فمینیستی ام باید تجدید نظر کنم
2-     در نظریاتم نسبت به ایتالیا و مردمان ایتالیا باید تجدید نظر کنم
3-     به شکاف عظیم خودم و شرابط ایران پی بردم
4-     مهاجرت بزرگترین و بهترین تصمیم زندگیم بود
5-     متفاوتم!
6-     یکی را دوست میدارم اما ...

از 1 شروع میکنم. بله در این سفر من فهمیدم " نه همیشه نه نیست" . فهمیدم دلم برای توجه مردان و تعریفشان تنگ شده بود. فهمیدم گاهی اوقات میشود مسئولیتها را انداخت روی دوش یک مرد و مطمئن بود از بودنش و حمایتش و برای چندی لذت برد از ملکه بودن، بی مسئولیت بودن و در عین حال فرمانده بودن

2- تو این سفر کمتر متلک شنیدم! - تقریبا نشنیدم- کمتر مردی حس نگاه جنسیت زده بهم اد، کمتر تبلیغات سراسر جنسیتی دیدم. تو این سفر فهمیدم اینکه آدمها بهم توجه کنند، کاهی اوقات تیکه بیندازند و حرف هم رو بفهمن نوعی زندگی اجتماعی است که لازم هست. فهمیدم اینکه سر صحبت رو بی هیچ دلیلی باهات باز میکنند و از زمین و زمان حرف میزنند همیشه هم چیز بدی نیست که هیچ لازمه زندگی احتماعی است. این بار ذوق میکردم وقتی به هر زبانی میخواستن باهات ارتباط برقرار کنند و صمیمیت داشته باشند. دقیقا چیزی که دفعات اول تو ذوفم میزدم و دلیلش هم این بود که این رفتار شبیه ایرانی هاست و من فرار کرده بودم چون بیش از حد بود. برای همین رفتار سرد و خالی از عاطفه سوئدی ها جذاب بود اولش. اما حالا که اوردوز کردم متوجه شدم در اندازه کافی رفتار ایرانی یا ایتالیایی لازم هست. - نه بیش از حد

4،3و 5- این ها را باید درباره اش یک پست مفصل بنویسم.


6-رم... میدونستم رم یعنی زنگ خطر. نیازی به توضیح نیست.


23 اذر 1393
14 دسامبر 2014