‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عشق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۲۹, پنجشنبه

آرشیوخوانی و یادآوری خاطرات

میدونم چقدر از بچه‌های وبلاگی هنوز اینجا را می‌خوانند. اصلا نمی‌دونم بچه‌هایی که وبلاگم را در بازه زمانی ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۵ می‌خواندند اینجا هستند یا نه. ولی کاش باشند ( یک نفر هست❤️) 
امشب در لایوم از وبلاگ و‌روزهای مجردیم‌ گفتم. بعد از لایو رفتم سراغ وبلاگ پرشین بلاگ که از مسدودی درآمده، ولی نام کاربری‌اش مسدود است‌. شروع کردم به خواندن آرشیو. هی خواندم و هی به خودم گفتم: اینا تو بودی؟ 
چقدراز تنهایی می‌نوشتم، چقدر از نداشتن یک رابطه و‌یار... 
بعد پستهای آن زمستان کذایی. بعد تاریخ را نگاه کردم! خدای من پنج سال گذشت. پنج سال که با او دوست شدم. کرش داشتیم یا من فکر می‌کنم اسمش کرش هست چون نوشته های وبلاگم و خاطراتی که برام تداعی شد از آن به شکل «عشق گونه» کوتاه جگرسوز خبر می‌دهد. درست بعد آن شد که دیگر عاشقی به سبک ایرانی تجربه نکردم. پنج سال پیش سوختم و تمام شد و خاکستر شد و مرمر جدیدی متولد شد. 
چه خوشحالم یارامروزم همانی است که می‌خواستم و فراموش کردم تمام آن تنهایی ها و بی‌یار همراهی ها رو. 
همه اتفاقات زندگی حتی تلخ ترینش لازمند، لازمند برای یک روز خوب

۱۳۹۷ تیر ۲۹, جمعه

این فقط یک لیوان آب نیست، این مظهر عشق است


اوایل که همخانه شدیم او کسی بود که چراغها را خاموش می‌کرد. من هم در حالیکه در تخت لم داده بودم سفارش آب خوردن می‌دادم. آب خوردنی که ممکن بود تا خود صبح دست نخورد. حالا بعد دوسال این شده سنت خانه ما. هرچند کسی که چراغها را خاموش می‌کند منم، اما لیوان آبم را او باید بیاورد. بارها شده حتی دراز کشیده و آماده خوابیدن که من با کمی لوس کردن به او یادآور میشم وظیفه سقایی اش را عمل کند. این موضوع فقط درباره لیوان آب شب صادق است،  در موارد دیگر نه من دنبالش هستم نه او می‌پذیرد که کارهایم را انجام دهد. 
از دیروز تعطیلاتش تمام شده و رفت سرکار. برای همین شبها زود می‌خوابد. من هم که کارم تمام شد لایو گذاشتم و تا بیایم داخل خانه نزدیک یازده شب بود و او خوابیده بود. وقتی سرم را روی بالش گذاشتم و چرخیدم به سمت پنجره دیدم یک لیوان آب پر آنجاست. دست زدم و دیدم هنوز خنک است و فهمیدم چون نبوده ام و او‌میخواست زود بخوابد، آب شبانه‌ام را برایم گذاشت. با اینکه تشنه نبودم اما چنان به دلم نشست که چند قلپی آب خوردم. به همین سادگی می‌شود عشق را نشان داد، بی‌نیاز از کارهای عجیب غریب، بی‌نیاز از کادوهای گران‌قیمت. به همین سادگی می‌شود عشق را طلب کرد بی‌نیاز از خود را به خنگی زدن و دست و پاچلفتی بودن و ضعیف‌تر نشان دادن خود. در رابطه برابر این نقشها خودشان جا پیدا می‌کنند، بی نیاز از معامله و معادله. 

۱۳۹۶ اسفند ۲۱, دوشنبه

دوسالگی دلداده‌گی

بعد از ساعتها گفتگو حول و حوش موضوعات مختلف، از باور به وجود  یا عدم وجود خدا گرفته، تا چه چیز آزارجنسی محسوب می‌شود، از بحث دانشگاهی تا بحث چطور در جامعه میزبان وارد شویم و ... موقع خداحافظی ناگهان بوسه ای بر روی لبانم گذاشت و یک خداحافظ گفت و به سرعت رفت. من سر چهارراه با لبخندی از شوق، لبانم را محکم به هم میماسیدم تا باورم بشود بوسه واقعی بود. لبخند زنان سوار اتوبوس شدم. تا رسیدم خانه پیامی بلند بالا دریافت کردم. نوشته بود کارش زشت بوده و عذرخواهی کرده. نوشته بود می‌فهمد که نخواهم دیگر ببینمش. کلماتش را می‌خواندم و بلند بلند برای خودم می‌خندیدم*. برایش خیلی کوتاه نوشتم اینطور که فکر میکنی نیست. نوشت یعنی میتونم باز ببینمت نوشتم با کمال میل. و اینطور قصه عشق ما آغاز و امروز دوساله شد. هنوز یادآوری این خاطره همان لبخند را برلبم می‌نشاند. 
دوسال گذشته و من به جرات هر روز عاشق‌تر شدم. دوسال عاشقانه دوست داشتم و دوست داشته شدم. بدون بده بستان، بی نیاز به ترفند و نقش بازی کردن، بی نیاز به اینکه فقط باشم برای شکم و زیر شکم مرد! بی نیاز از زنانگی افراطی و سطحی، بی نیاز از تغییر رفتار و گفتار و اندام و صورتم برای نگه داشتن همسر. بی نیاز از گذشتن از خودم و علایقم. رابطه ما در عین یک رابطه عاشقانه و شریک زندگی کاملا استقلال فردی را در خودش دارد. 
دوسال که هر روزش احساس امنیت دارم. امنیت از بودن مردی کنارم که برای پیشرفتم از هیچ حمایتی دریغ نمی‌کند. دوسال ما خندیدیم، بغض کردیم، دعوا کردیم، خل بازی های مخصوص خودمان را درآوردیم، دلخور شدیم، عذرخواهی کردیم، بخشیدیم، به هم کمک فکری کردیم، پشت هم ایستادیم، دلبری کردیم و در یک کلام زندگی را با هم ساختیم. 
این روزها بیش از هر زمان دیگری بودنش نعمتی است برایم. روزهایی که نهایت تصمیم گرفتم از کاری که دیگر جای پیشرفت نداشت بیایم بیرون و برای مدتی استراحت کنم تا بتوانم یک مسیر درست برای زندگی انتخاب کنم. بدون حمایت او چنین تصمیمی عملی نبود. 

* اینکه من از این کار او ناراحت نشده بودم و خوشحال هم شده بودم دلیل بر این نیست که چنین رفتاری برای همه خوشایند باشد. اولا ما قبل از این بوسه چند بار همدیگر را دیده بودیم و صحبت کرده بودیم. در طی صحبتها به نوعی تمایلم به دیدار بیشتر را نشان داده بودم و مشخص بود چقدر از همصحبتی با او لذت میبرم. یعنی به قول سوئدی ها شیمی ما بهم می‌خورد. تجربه مشابه برعکسی دارم که بعد از یک بار همصحبتی با یک آقایی موقع خداحافظی سعی کرد مرا ببوسد و من پسش زدم. البته او بهش برخورد. اما مسئله این است که ادم هر همصبحتی را دلیلی بر مجوز بوسیدن نداند. اگر در موقعیت مشابهی قرار گرفتید و شک دارید بهتراست پیش از بوسیدن بپرسید.

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

نوع نقد "تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق" در جامعه جنسیت زده

"تصرف عُدواني، داستاني درباره عشق" را دوروز و نيمه خواندمش آن هم به زبان سوئدي. گفتني زياد دارم. بي شك تمام آن تجربه هاي استر را بارها و بارها داشتم. تمام بي منطقي هايش، توجهش به كلمات به جاي عملكرد ها و آن ويراني از عشق يك طرفه و شكنجه شدنهايش. كتاب خواندنيست، عميق است، راحت است و از بس واقعيست كه نميشود اسمش را داستان گذاشت. كتابی مدرن درباره حقيقت عشق كور ويرانگر!
اما آنچه برايم جالب بود تفائت نقد و معرفي كتاب به فارسي و سوئدی بود.
بجز ایلنا، در بیشتر نقد و معرفي هاي فارسي نوشته شده:  "يك عشق فلج كننده و مخرب را روايت مي كند. عشقي كه تمام روح و روان شخصيت "زن" داستان را دچار اضمحلال كرده ...." ( روزنامه اعتماد، علي مطلب زاده، ٢٤ تير ١٣٩٥)
یا:
« داستان روايت استثمار احساسيِ "زني" است.....
"زني" كه حقير و مايوس، خودش را و احساس و هويتش را به "مردي" تفيض ميكند ....» (مد و مه/ پرتو مهدي فر ( همچنين روزنامه آرمان) )
یا« روايت يك عشق مخرب كه تمام روح و هويت يك "زن" را خراش ميدهد و...» ( معرفي كتاب در بيشتر سايتهاي فروش كتاب)
حتي در مصاحبه ایلنا (منتشر شده در سایت ۱۳۹۵/۰۵/۰۲) با مترجم پرسيده ميشود: « كتاب درباره عشق مخربي ايست كه تمام روح و هويت يك "زن" را مي مكد[...] فكر ميكتيد با توجه به اينكه داستان درباره ي سقوط تمام و كمال يك "زن" در ورطه اغفال و توهم عشق دو طرفه است بيشتر خوانندگان رمان "خانم" هستند يا "آقايان" هم از چنين داستانهايي لذت مي برند؟» و با اينكه مترجم به ضرس قاطع ميگويد ربطي به جنسيت ندارد و اشاره ميكند كه آغاز كتاب استر به عنوان "آدمي بود به نام استر نيلسون... نه زني بود به نام..." باز مصاحبه گر در سوال بعدي از مترجم به عنوان يك "مرد" نظر درباره شخصيت استر ميخواهد!
حال اینکه در پنج روزنامه معتبر، سه برنامه تلویزیونی، و دو سه وبلاگ نقد کتاب، و همچنین در سایتهای فروش کتاب سوئدی به "زن" بودن اشاره ای نشده. هیچ جای نقد سوئدی ها ننوشتند عشق مخرب بر یک زن، سقوط عاطفی و شخصیتی یک "زن" برای عشق. اين تفاوت به ظاهر ساده اما حقيقت فاصله عميق و گسترده جامعه مرد سالار و جنسيت زده را با جامعه نسبتا برابر نشان ميدهد. حتي در قشر روشنفكر، حتي در بحث كتاب و معرفي و نقد كتاب.  

نه عزيزان! تصرف عدواني روايت عشق مخرب بر يك "زن" نيست. زن بودن شخصيت اصلي در اين كتاب تاثيري بر فروپاشي عاطفي اش ندارد. مرد بودن شخصيت ديگر داستان در مخرب بودن تاثيري ندارد. اين كتاب و شخصيتهايش وراي جنسيتند. يك آدمي بود كه عاشق آدم ديگري شد. نويسنده دقيقا از "آدم" استفاده كرده. اين كتاب روايت عشق مخرب است عشقي كه براي هر انساني در هر سني با هر نوع جنسيتي ممكن است رخ بدهد.


وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar

۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

Take this waltz






waltz Take this درباره مارگوت 28 ساله است که زندگی شیرین و عاشقانه ای با همسرش (لو) دارد. اما در یک سفر همسفر مرد 30 ساله ای ( دانیل) می شود که از همان ابتدا کشش عجیبی به او پیدا میکند. از قضای روزگار دانیل همسایه روبرویی مارگوت در میاید. مارگوت به دلیل علاقه ای که به همسرش دارد سعی میکند رابطه با همسرش را بهتر کند اما موفق نمی شود. فانتزی های ذهنی او دریک رابطه دائمی دیگر جواب نمیدهد.  او فانتزی هایش درست در زمان کارِ لو سر میزند که باعث میشود لو او را برای دقایقی پس بزند. اما آنسوی قضیه دانیل که یک هنرمند هم هست به تصویر سازی های ذهنی مارگوت کمک میکند و او را وسوسه میکند. در نهایت مارگوت، لو را به عشق دانیل ترک میکند و زندگی سرشار از فانتزی های سکسی و عاشقانه را آغاز میکند اما در انتهای فیلم این بیننده هست که باید برداشت کند آیا ان رابطه دوم دوام دارد یا نه؟
در این فیلم برخلاف همیشه که نشان داده میشود رابطه زن و شوهری رابطه ای سرد است که باعث خیانت میشود، نشان میدهد رابطه ایراد چندانی ندارد. لو و مارگوت فانتزی های خودشان را دارند، کودکانه صحبت میکنند، دیرتی تالک دارند، فانتزی های خشن دارند ( جایی لو میگوید: من دلم میخواد با تبر تیکه تیکه ات کنم، و در جواب مارگوت میگوید :میخوام پوستت رو با potato peeler بکنم) زندگی خوبی دارند، عاشق هم هستند. اما کجای این رابطه کم دارد؟ فانتزی های بیشتر؟ یا اماده بودن همیشگی پارتنر برای داشتن یک هیجان؟ معلوم نیست، اما حتما برای مارگوت چیزی کم دارد. همین که بعد از 5 سال ازدواج در رستوران فقط غذا میخورند بدون اینکه حرفی بزنند و نوع نگاهشان به این قضیه متفاوت است، لو لذت میبرد و همین که با کسی که دوستش دارد غذای خوب میخورد کافیست و مارگوت دوست دارد حرفی برای گفتن باشد!
رابطه موازی این فیلم اتفاقات عجیبی نیست. حتی فانتزی های رابطه موازی خیلی معمولی است. مثلا یک روز دانیل و مارگوت برای درینک رفته اند و آنجا دانیل از تصویر سکسی که با مارگوت داشته برایش میگوید، کاملا اروتیک و تاثیر گذار. اما وقتی این دوبرای اولین بار با هم هستند انطور که فانتزی دانیل بود شروع نمی شود.


فیلم به خوبی روابط طولانی مدت و یواشکی هایش را نشان میدهد. اینکه در روابط طولانی مدت حرفی برای گفتن نیست و در رابطه موازی حرفها جنس دیگر دارند. با اینکه در رابطه عاشقانه مارگوت و لو خیلی چیزها هست، رابطه مارگوت با دانیل ازجنس دیگری میشود. در این فیلم به خوبی داستان همیشگی یک زندگی معمولی، سکس معمولی، رابطه معمولی با پارتنر دائمی و در عین حال زندگی پرهیجان، سکس پر از فانتزی و تجربه های جدید و روابط عجیب غریب و حرفهای متفاوت با پارتنر موازی نشان داده میشود. اگر زندگی مارگوت با لو در کار و آشپزی و مهمانی های خانوادگی و سکس معمول میگذشت، زندگی با دانیل در تصویر سازی ها، رقص، تنهایی دونفره ، فانتزی های سکسی متداول، دوزن و یک مرد و دو مرد و یک زن میگذرد. چیزهایی که در جوامعی که هنوز پایبندی های خانوادگی دارند هرگز با پارتنر اصلی شکل نمیگیرد. در انتهای فیلم میبینیم دانیل سرد شده است، زندگیشان دارد شبیه زندگی قبلی مارگوت میشود، بنشینند کنار هم تلویزیون نگاه کنند بدون کلمه ای اضافه! دانیل تمام رفتارهایی را نشان میدهد که اواخر مارگوت به لو نشان میداد. فیلم نه میگوید زندگی دوم به شکست رسیده نه میگوید به خوشبختی رسیده. فیلم طوری تمام میشود که بستگی به ذهن بیننده دارد، میتواند بگوید مارگوت پشیمان است یا برعکس.
راستش در وهله اول فیلم به نظرم بسیار معمولی بود. و موضوع  فیلم هم زیادی واقعی بود واز بس در دوروبرم و حتی زندگی خودم دیدم چیز جدید انگار برایم نداشت. ولی وقتی نقدهای فیلم را خوندم متوجه شدم شاید انقدر که من در بحر زیادی واقعی بودن فیلم رفته بودم و مدام به آدمها و زندگی های مشابهی که دیده بودم و شنیده بودم، فکر میکردم که یک فیلم را از منظر "فیلم" بودن از دست دادم. به هر حال طبق نقدهای نوشته شده، این فیلم یک فیلم خوب بود (یعنی بیشتر از معمولی) . البته بازیگری اش بسیار عالی بود و این را متوجه شده بودم و همین به خیلی واقعی بودن فیلم کمک میکرد. اینکه فیلم در فصل تابستان و تنهای عرق کرده بود هم جالب بود. گرما و تابستان در افزایش میل جنسی و فانتزی ها کمک میکند و این در تصویر سازی و نورپردازی خیلی خوب و طبیعی به بیننده منتقل میشد.
اما بحثی که این فیلم باعث شد باز بهش فکر کنم:
این فیلم یک فیلم واقعی از روابط امروزی بود. رابطه های طولانی مدت عاشقانه که در اوج عشق بدون مشکل، اما به یکنواختی میرسد و انسان امروزی وسوسه میشود که تنوع وهیجان را به داشتن آن یکنواختی مطمئن ترجیح دهد یا حداقل امتحان کند. اما همانطور که در یک دیالوگ فیلم گفته میشود "چیزهای نو هم یه روزی کهنه میشن" و تمام فیلم همین هست. دنیای امروز دنیای فانتزی هاست. هرچقدر با پارتنر دائمی ات نزدیک و بی رو دربایستی باشی همیشه یکی دو فانتزی میماند برای دیگری. حالا یا شانسش میاید که آن دیگری حقیقی شود یا تو فقط در خواب و تصویر سازی ها داری اش. هرچه هست آن فانتزی با پارتنرت نیست. حتما هم نباید چیز عجیبی باشد، میتواند حتی یک رابطه کاملا معمولی باشد اما میخواهی همان را با دیگری داشته باشی. همان بوسیدن اما از دیگری. لب همان لب نیست، اغوش همان اغوش نیست و اندام جنسی هم. داستان همان هرگل یک بویی دارد است. جایی در فیلم مارگوت به دانیل میگوید که پرستار یک نوزاد بود ،وقتی گریه میکرد در نود درصد مواقع میفهمید حالا گرسنه اش هست یا نیاز به عوض شدن دارد یا خواب یا اغوش، اما یک زمانهایی نمیفهمید گریه اش برای چیست، انگار آن کودک در آن زمان چیزی میخواست که نمیدانست چیست؟  کسی هم نمیتوانست کاری بکند که وضعیت بهتر شود. این فقط نوزاد بود و حقیقت اینکه راهی است برای زنده ماندن.
در رابطه موازی انگار فرد آن نوزادی است که گریه میکند و کسی جز خودش نمیفهمد گریه برای چیست؟ فرد یکیِ دیگر است، آن خود پنهان است. آن خودی که برای خودش دارد و بس! و ناگهان کسی پیدا میشود که میتواند آن خود را به او نشان داد، اما در کنارش خودِ همیشه آشکار، پنهان می شود. برای همین هیجان دارد، تازگی دارد.
 اخلاقی است؟ غیر اخلاقی است؟ بسته به حس خود آدمی دارد. به طرز عجیبی هم این رابطه موازی امروزی تاثیر منفی بر رابطه اصلی ندارد، یعنی تو عاشق میمانی اما دلت کمی گاهی شیطنت میخواهد. درست است؟ نادرست است؟ نمیدانم!


مشخصات فیلم 
نام: Take this waltz
نویسنده و کارگردان: Sarah Polley
بازیگران: Michelle williams, Seth Rogen, Luke Kirby
محصول: 2011/ کانادا


پی نوشت: از این فیلم دو پست دیگر هم نوشته ام که بعدا منتشر میکنم. 

۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

روی ابرها قدم بزن

در برنامه امشب آپارات دو فیلم "روی ابرها قدم بزن" و 11 سپتامبر" پخش شد که وادارم کرد به نوشتن از چیزی غیر از روزنگاری!
بخصوص فیلم اول که واقعا عاشقانه ای زیبا بود. عاشقانه ای که در آن امید، تلاش و صبوری به نمایش گذاشته شد.
موضوع فیلم در مورد زندگی زوجی معلول بود. راوی شیرین، زن خانواده بود کسی که در دو سالگی بخاطر عدم امکانات آن زمان دچار تب و فلج اطفال شد. همسرش حسین هم در یکسالگی تب و مننژیت کرده و دچار آسیب بیشتری می‌شود به طوریکه پاهایش را از دست میدهد. شیرین دف میزد و حسین میخواند،عارفانه و عاشقانه .. و بیننده عشق را حتی از این همراهی موسیقیایی دریافت میکرد.شیرین چنان با عشق از حسین، زندگی، و امید حرف میزد که مخاطب متحیر میماند و حسرت میخورد که چرا با اینکه در سلامت کامل است اما یک هزارم این دو نفر امید ندارد. و همیشه ناراضی و ناشکر است.. فیلم در عین زیبایی اش دردناک  هم بود. هرچند که واقعا این دو نفر مانند دهها آسیب مند با اراده ای که در برابر نارسایی که خدا نصیبشان کرد تسلیم نشدند و نقطه قوت و قدرتشان را طور دیگری به رخ کشیدند و استعدادشان را در مسیر درستی پیدا کردند برای آدم تحسین برانگیز هستند.
بگذارید یک اعتراف کنم ،اولین باری که یکی از دوستان قبل از دیدار خودش را به من معرفی کرد و گفت که معلول است برایم قابل باور نبود چون من چیزی در وجود آن شخص میدیدم که هزاران انسان بی نقص ندارند. و آنجا بود که فهمیدم اراده و خواست آدمی بالاتر از هر چیز دیگری موثر است. و از آن بالاتر اینکه من در شخصیت این دوست عزیز و نازننیم چیزی دیدم که در کمتر انسانی میشود دید و آن همان قلب صاف و پاک و خالص بود.. و هنر و استعدادهایی که هر کس ندارد، هنرانسانی زیستن ، درست اندیشیدن و محبتی که هر کس نمیتواند بروز دهد. امشب هم در این فیلم شیرین در جایی در مورد حسین میگوید: "درسته خدا توانایی جسمانی رو ازش گرفته اما قلب پاکی بهش داده واسه همین هرچی از خدا بخواد چون با خلوصه خدا جوابش رو میده.."(نقل به مضمون نیست)
و من فقط بخاطر تجریه ای که از دوستی با چنین انسانی دارم این حرف را با تمام وجود تایید میکنم. 
تنها جایی که شیرین در نهایت اشک میریزد و آن همه دلبری و شیرین بیانی و قدرت و قوت و توانایی ناگهان تبدیل به اشکهایی میشود نه از سر ناتوانی ،بلکه از شکرگذاری به درگاه خدا و کمی گله مندی زیبا ، اشکهای بیننده هم همراهش سرازیر میشود و در نهایت نامه ای به خالق و هر انچه که نه برای خود بلکه برای حسین اش میخواد. با زیباترین جملات و ادبیات.. حتی هر چه برای فرزندش میخواست بخاطر ارامش حسین بود! و من کمتر این عشق را در انسانها دیدم!