‏نمایش پست‌ها با برچسب غربت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غربت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

بیماری در غربت

امروز بعد از ده روز در بستر بیماری بودن میتونم برگردم سر کار. در تمام دوران زندگیم سه چهار بار مریضی های طولانی و بد داشتم، یکبار در کودکی که اوریون گرفته بودم و چون همزمان پدرم رفته بود جبهه من تا سالیان مدید تصور میکردم هرکس پدرش دور شود اوریون میگیرد و به قولی اوریون را بیماری دوری از پدر میدانستم. اوریون من هم اوریون سختی بود. هم دوطرفه بود هم نزدیک یک ماه طول کشیده بود. درست از رفتن پدر تا امدنش به مرخصی. 
دومین بار آبله مرغان گرفتن در بیست و چهار سالگی بود. پسرخاله کوچکم از آلمان با آبله مرغان امده بود و من فکر میکردم در کودکی گرفتم- چون هر کس آبله مرغان داشت میشنستم پیشش که اگر نگرفتم بگیرم ولی نمیگرفتم در نتیجه مادرم با اینکه مطمئن بود من نگرفتم به اطمینانش شک کرده بود و احتمال میداد گرفتم و او به یاد ندارد. البته خیلی سخت نبود به جز بخش خارش هایش ولی حداقل من میتوانستم در خانه این ور و انور بروم و حال طبیعیم خوب بود. 

سومین بار 7 ماه پیش بود وقتی از سفر پاریس برگشتیم و من سرما خوردم و همزمان شد با برگشت مامان و بابا به ایران و یک هفته بعد از آن هم در بیماری بودم که چون اوایل که سخت ترین روزهاست مامان کنارم بود بقیه بیماری سخت اما قابل تحمل تر گذشت. 
و چهارمین بار این آنفلونزا که همزمان شد با آخرین روزی که خاله ام بود و وقتی که رفت من تنهای تنها بودم بدون سرسوزن انرژی برای تحرک. چهار روز اول به حدی وحشتناک بود که من تا توالت هم نمیتوانستم برم. تنها تلاش میکردم چای با عسل بخورم و از ضعف نمیرم. چهارشنبه گذشته بعد از اعلام عمومی در فیس بوک دوستان زیادی خواستند بیاید کمکم کنند اما حقیقتا جرات نداشتم از کسی بخواهم چون این ویروس بسیار وحشتناک است و خیلی سریع منتقل می شود. به هر حال ناهید از دوستان خانوادگی آمد و هم برایم خرید کرد هم یک سوپ جانانه گذاشت که دوروز ناهار و شام خوردم. همان هم کمک کرد کمی جان بگیرم. به هر حال بعد از گذشتن ویروس آنفلوآنزا سیوزیتم عود کرد که این مورد دوم ر حالت طبیعی من را فلج میکند وای به حال اینکه بدنم ضعیف هم شده باشد.

روزهای تلخی بود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری آزاردهنده بود. دلم فقط دو نفر را میخواست یکی مادرم و دیگری آقای آموروزوی سابق! بابا هر روز با مسیج مراقبتهای پزشکی را انجام میداد اما چه فایده، مشکل من قرص و دارو درمان نبود مشکل من نبودن عزیزانم کنارم بود. همزمان مامان در ایران مریض بود. اما هی مینوشت اینجا همه هستن و کمکم میکنند تو اونحا تنهایی. من حتی به کمک احتیاج نداشتم من به همان قربان صدقه ها احتیاج داشتم. یک شبهایی حس میکردم حالا اگر بمیرم کسی حتی نمیفهمد!
اما مریضی فقط به این بخش ختم نمیشد، از سوسول بودنم خوشم نمیاد. اینکه کوچکترین دردی اینطور از پا می اندازتم. دوران مریضی به بیمارانی که با سرطان، بیماری های سخت دیگر دست و پنجه نرم میکنند فکر میکردم. به قدرتی که دارند، به دردهای جانگاهی که تحمل میکنند. به هر حال این بیماری تجربه ای بود برای قدر دانستن سلامتی و باور کردن بیشتر تلخی های مهاجرت.  

بهترین نوع مهاجرت مهاحرت خانوادگی است، سعی کنید متاهل باشید و مهاجرت کنید یا با خانواده. تنهایی تمام سختی های مهاجرت ده ها برابر است. 

پی نوشت: قطعا این هایی که نوشتم متاثر از روزهای بیماری است. حالم بهتر شود جور دیگر هم میشود نوشت.

۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

بختک وطن!

حال خوشی ندارم. بغض همراه با خشم! خشمی که هرکار میکنم بعد از این همه سال نمیگذرد، تمام نمیشود. این پست ممکن است برای شما ساکنین در ایران آزاردهنده باشد، پس اگر با ادبیات و عقاید من آشنا نیستید نخوانیدش. 

این دفعه چندمی بود که برایم اتفاق افتاده، قراری میگذارم و با اینکه بارها به خودم میگم "کم صحبت کن، یادت نره از ایران بد نگی، خیلی ریلکس فقط بگو آمدی که درس بخوانی، و سوئد کشور خوبیست! " اما انگار سنسوری دارم بسی حساس که با سوال: چرا اومدی سوئد؟ فعال میشود. و با زبان الکن سوئدی تمام "چرا مهاجرت؟" رو بازگو میکنم. امشب هم این اتفاق افتاد. لابلای صحبت پرسید چرا وقتی درست رو دوست نداشتی این همه سال خوندی؟  و این سئوال دوم عموم غیر ایرانی هاست. برای ایرانی ها عجیب نیست، میگن چرا خوندی؟ با زبان خودت میگی: میدونی که! و طرف تا ته قضیه را میرود! اما برای یک غیر ایرانی باید توضیح بدهی.. خلاصه بگویی در حد مجبور شدم! حالشان نمیشود، باید بگویی علت این اجبار چیست؟ برمیگردم به عقب، به سوم ابتدایی به راهمایی به دبیرستان، به روزهایی که بحث میکردم میخوام برم علوم انسانی و داد و بیدادی بود در خانه.. به روز انتخاب رشته دانشگاه.. به تمام روزهای پر عذاب لیسانس، به تمام گریه های شب های امتحان، به تمام انصراف دادنها، به تمام عقب افتادنها... همه و همه برای یک فرهنگ احمقانه: بابات دکتره ، درس خوی باید دکتر بشی! برای یک باور غلط : بری دانشگاه انقدر درس شیرینه که عاشقش میشی!
میخوای نویسنده بشی؟ میخوای فعال باشی ؟ تو اینا که پول نیست رشته دیگه بخون در کنارش این کار ها رو هم بکن!
اما هیجکس نفهمید وقتی علاقه نیست هیچوقت آدم موفق نمیشود! هیچکس نفهمید من با دیگری فرق دارم. چه بسیار ادمها که رشته درسی رو فقط برای کار خوندند و به علایقشون هم ر موازات ادامه دادن. اما من نمیخواستم آنها در حد علاقه بمانند. من میخواستم کارم شود. مثل حالا که دوست دارم کارم شود فعالیت های اجتماعی!
توضیح دادن این هم برای آدم غیر ایرانی زمان زیادی برد. دوساعت گذشت و تنها من صحبت کرده بودم. مطمئن بودم دیگر نمیبینمش هرچند موقع خداحافظی گفت میبینم همدیگر رو! اما من میشناسم ادمها را، حرفها را! لبخند زدم خداحافظی کردم و بی اختیار بغضم گرفت! چرا باید از جایی باشم و شرایطی که ناچار به این همه توضیح باشم. به شیرین زنگ زدم، گفت تو نیاز نداری انقدر توضیح بدی. نگفتنش دروغ کفتن نیست. کمی راهنماییم کرد. اما از ذهنم پاک نمیشود. چطور در مقابل یک غیر ایرانی نا آشنا به فرهنگ ما وقتی متعجب نگاه میکند که درست را دوست نداشتی و 7 سال از زندگیت را برایش گذاشتی سکوت کنم؟ چه جوابی بدهم که نیاز به توضیح نداشته باشد؟ چطور از علاقه ام به سوئد بگویم و دلیلش این نباشد که " این جا به من زن هویت داد"
تمام راه لعنت فرستادم، به مملکت؛ به فرهنگ، به مادری که بهترین ها رو برام میخواست اما اون ها برای من بهترین نبودند.
رسیدم خانه هنوز بغض داشتم، استاتوسهای فمینیستها رو خوندم بغض و خشمم ده برابر شد. کجان آن افراد رادیویی که به من توهین میکنند بخاطر نقدهایم به ایران و ایرانی ها، بیان بخونند درد زنان جامعه رو! که بفهمند چه حقهایی گرفته میشه!
گروهی در فیس بوک درباره غربت در وطن نوشته بود. خشمم ده برابر شد. یاد رفتارهای برخی دوستان افتادم! به فاصله هایم.. به نفهمیدن حرفهای هم. به تفاوت دیدگاه و نگاه ها! سراسر وجودم خشم شده بود. خشم از جایی به اسم ایران. بغض هم بود. بغضی از سر نفرت. میگفتند نگذار عشق به نفرت برسد اما انگار رسید. من زخم خورده ام از اون کشور. از اون فرهنگ. از اون مردم. آنجا وطنم نیست اما سایه نحسش با من است. مثل بختک افتاده روی من هرجا میروم میاید و گند میزند به روزها و لحظه هایم.


۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

غریبِ قریب

یکی از دوستان در اینستاگرام عکسی از میدان شهرداری رشت گذاشته بود ، رفتم به دوران نوجوانی و کامنتی گذاشتم.  این دوست نازنین من را در تمام عکسهایی که از گیلان داشت مِنشِن کرد ، بعد هم یک صفحه معرفی کرد به اسم "دِ چِره". اصولا در مقابل این طور صفحات مقاومت میکنم اما بی اختیار دکمه فالو را زدم. روز بعدش وقتی اینستاگرام را باز کردم اولین عکسی که  از این صفحه در فید دیدم عکسی از لاهیجان بود! شبیه عکسهای صفحه لاهیجانیها نبود! متفاوت بود! شاید هم چشمهایم میخواست متفاوت ببیینند! عکسها را نگاه میکردم و لایک میزدم. با تمام قناس بودن شهر بخاطر ساختمانها اما زاویه دوربین خوب بود.. عکس خیابان کارگر از سر پایینش به سمت بالا، با تمام آن آپارتمانهای آینه دق. رنگ پاشی کرده بودند به عکس، طوری که سقف های رنگ شده پررنگ تر دیده میشدند و چشم نواز. یاد روزهایی افتادم که رنگ کردن سقف های شیروانی مد شده بود آن هم رنگ آبی! ار خانه ما که در بالاترین نقطه شهر و در زمان خودش بلند ترین ساختمان آن منطقه بود، تمام سقفهای رنگ شده دیده میشد. قسمتی از کارگر آبی شده بود. از نظر من رنگ مناسبی نبود این شهر باید سقفهایش آجری میبود. یکی از همسایه های کناری سقف خانه اش را سبز کرد. شده بود جواهری میان فیروزه ها! چند سال بعد، معماری های مدرن به سر شهر آمد و سقفها یکی یکی سفالی شدند. حالا رنگشان آجری بود و باید زیبا میبودند اما نمیدانم چرا به چشمم زیبا نمیامدند. شاید چون یکی بالا بود یکی پایین، نظم نداشت! یکی کج بود یکی راست! هر کی به هر کی بود!
به دیدن عکسها ادامه دادم، عکس از آبشار در پاییز! چند دقیقه ای میخکوب شدم! چرا پاییز اینجا انقدر به چشمم میاید و فکر میکنم یونیک هست؟ این عکسها که نشان میدهند عین همین ها در زادگاهم هست! بعد فکر میکنم شاید دلیلش این بود که آن وقتها دوربین نبود، اینستاگرام نبود که فقط با یک دکمه ترکیب رنگ ها را کم و زیاد کنی واسه همین نمیتوانستم ثبت کنم تمام پاییز های زیبای ایران را! اما خوب یادم هست چطور دیوانه میشدم وقتی میرسیدم به امام زاده هاشم و آن درختهای شش رنگ سد تاریک! و یا کوه فلاح خیر آن هم فقط یک نقطه در مسیر لنگرود به لاهیجان. نه حتی مسیر برعکسش. فقط از سمت لنگرود به لاهیجان، یک نقطه ای هست که با هر سرعتی باشی حس میکنی داری میروی در دل کوه. و این قسمت از کوه هر سال یک رنگ است. و من هر وقت که وقت داشتم به آن نقطه که میرسیدم ماشین را نگه میداشتم چند دقیقه ای مبهوت زیبایی اش میشدم و به مسیر ادامه میدادم و این منظره هر روزه من بود. هر روز غروب! یادم آمد بارها سعی کردم عکس بگیرم از این قسمت اما عکس خوب نمیشد! کاش اون موقع ها اسمارت فون بود و تمام این اَپهای طراحی!
روی هش تگ لاهیجان زدم! عکس های فراوانی بود نه از منظره از آدمها، از مکان ها! چرخیدم توش، چقدر کافی شاپ! چقدر اسم رستورانهایی که نمیشناسم! چقدر مدرنیته! سال آخر که لاهیجان بودم تازه یک سندباد باز شده بود که دوستش داشتم. دونات مدرن ترین و امروزی ترین کافه شهر بود که ایده کافه آمریکایی پشتش بود اما چون استقبال درست نشده بود تبدیل شد به یک کافه دنج، اما خوب. مث کافه های تهران! این که یک کافه مث تهران تو شهری که مهمترین کافه اش کافه شاپور طوسی بود با صندلی های فایبرگلاس درب و داغان یعنی یک اتفاق بزرگ! اما صفای کافه شاپور طوسی را هیچ جا نداشت. کافه ای که نوجوانی هایمان آنجا گذشت. هر از چند ماهی ، جمعه ظهری دخترا اجازه داشتیم با هم دسته جمعی برویم کافه! ظهر جمعه حال و هوای شهر خیلی متفاوت بود. کلی دختر و پسر میریختند توی شهر و این برای ما دوست پسر دارها غنیمتی بود که کمی آزادانه تر دلدادگی کنیم. مینشستیم روی میز های گرد، ته ته موجودی متفاوت کافه ، کافه گلاسه بود که اصلا هم خوشمزه نبود. ما دخترها همیشه آب پرتقال افشره سفارش میدادیم، آخه متفاوت بود! آن موقع ها هنوز رانی به بازار نیامده بود! الان هم فکر کنم رانی دِ مُده شده!  کمی آنور تر پسرها میشنستند، اکیپ کذایی لاهیجان! مالک مطلق میزهای کافه شاپور طوسی. کافه اسم داشت اما هنوز که هنوزه اسمش را نمیدانم! همه به همین اسم میشناسند. به اسم صاحبش! که میدانست کدام دختر به هوای کدام پسر و برعکس ، میاید آنجا و به روی خودش نمیاورد. یک جورهایی محرم اسرار همه ما بدون اینکه بگوییم و بگوید! حالا شهر پر شده از کافه های مدرن، یا انواع و اقسام کوکتیل ها البته بون الکل! چهار سال ونیم پیش ته ته کافه با کلاس امروزی "دونات" بود و آخرِ کافه نشینی، یک شکلات داغ برای من  و یک اسپرسو دابل برای هنگامه! توی کافه کوکتیل نمیدن اما خوب اونجا که بار اجازه کار نداره پس باید کوکتیل بی الکل را بست به ناف کافه نشین ها!..  عکسهای زیادی از انواع و اقسام کافه ها و رستوران ها توجهم را جلب کرد، یادش بخیر ما میرفتیم راه به راه قهوه خونه! قهوه خونه ها بی کلاس بودند اما آن سالهای آخر دو سه جایی باز شده بودند که شیک و پیک تر باشند. یکی اسمش آلونک بود،آن یکی هم که خیلی دوستش داشتم اسمش یادم نمیاید! در کمربندی حدید بود! کمربندی حتما الان دیگر قدیمی شده! در عکسها خبری از قهوه خونه ها نیست. هرچه هست کافه است و رستوران و فست فود! با دیدن عکس نمایندگی بیست تک تو لاهیجان شوکه شدم! آن موقع که ایران بودم تازه کشفش کرده بودیم تو یوسف آباد بعد از پاساژ! ایده جالبی بود، فکر نمیکردم به شهر کوچک من کشیده شود! شهری که الان در مقایسه با شهری که مقیمش هستم بزرگ هم هست! خیلی بزرگ!
هفته به هفته که رفتم پایین ،رسیدم به عکسهای محرم! دیگه تمام صفحه پر شده بود از محرم! میگشتم ببینم آشنا میبینم؟! این هم از آن دیوانگی هاست! فکر میکنیم همه چی برای ما فریز شده برای بقیه هم شده! میرم به شبهای محرم! شبهای با اصل مذهبی، بی کمترین بار مذهبی. ادا و اطوار! بدون باور قلبی.. برای جوانها باز جایی برای دلدادگی های بی سَر خَر! اولین صحبت طولانی من و عشق مقدس در سالهای اولیه دوستی در شب هفت- دسته چهارپادشاهان- بود. با چه ترفندی شب را زده بودم بیرون آن هم تنهایی، رفته بودم سر پُردِسَر. آنجا زمانی باکلاس ترین محله قدیمی بود و محله خانوادگی، برای همین احساس مالکیت و امنیت داشتم! حالا؟ شنیدم اوضاعش خراب تر شده، از بزرگان خبری نیست پر شده از معتاد! اما برای من هنوز پُردِسَر یعنی اصالتِ شهر! داشتم میگفتم، سر ورودی تکیه وایساده بودم که دیدمش، داشت با دختری صحبت میکرد. چشمهام گرد شده بود. کنارش خواهرهایش بودند، پشت سرش دو تا از دوستانش. من را دیدند، دستش را کشیدند و زیر گوشش چیزی گفتند! بدون اینکه نگاهی به من بیندازد نوع صجبت کردنش با دختر عوض شد. بعد رفت پشت سر همه تو پیاده رو وایساد و تکیه داد به کرکره فروشگاهی. منم رفتم آن سمت خیابان و کنارش ایستادم. بدون اینکه همدیگر را نگاه کنیم صحبت را شروع کردیم. دختر از بستگانشان بود. تا یکی برمیگشت طرف ما لبهایمان بسته میشد که کسی نفهمد داریم با هم حرف میزنیم. قلبم تند تند میزد، داییم نبینه! آقای حسنی همسایه نبینه! کمی که گذشت شجاع تر شدیم، کسی به کسی نبود توی اون تاریکی، سرهایمان را اندکی به سمت هم برگرداندیم و میتوانستیم موقع حرف زدن به هم نگاه کنیم! اما قلبم مثل گنجشک تند تند میزد. حتی بازگوییش بعد از هفده هجده سال همان حس ترس و اضطراب را میاورد!
حالا کارم شده هر روز دیدن عکسهای دِ چَره، عکسهای باغ چای، عکسهای جاده های پاییزی، کاش یکی عکس بگذارد از جاده عشق من! از آن تونل صنوبرها... از آن شالیزارهای بین جاده، کاش یکی برایم عکس بگذارد از سپید رود و پل 23 تیرآهن! شایدم 21! پل که ساخته شده بود تفریح ما بود شمردن تیر آهنهایی که رد میشدیم و زیر چرخ ماشین صدا میخوردند. اما همیشه شک بود هرکس یگ جور میشمرد! کاش یکی عکس بگذارد از میدان کمربندی کوچصفهان، جایی که من تمرین میکردم برای کَل انداختن که چطور با سرعت ازش بپیچم بدون خطر تصادف! کاش عکس بیندازند از پلیس راه لولمان! جایی که وقتی اتوبوسی که از تهران سوارش شدی برای اخرین ساعت زدن نگه میداشت و تا برسی لاهیجان که 40 دقیقه مانده بود به اندازه تمام 5 ساعت مسیر قبل از پاسگاه بود.
نمیدانم اگر این عکسها با این همه بار نوستالژی ادامه دار بشوند من باید روی آنفالو بزنم یا سعی کنم چشمهایم را عادت بدهم به جاهایی که دیگر نمیشناسم و حتی نمیتوانم موقعیت جغرافیاییشانو را ترسیم کنم و یادم بیفتد من روز به روز دارم غریب تر میشم!
اما باید مثبت نگاه کنم، من باید از این دوست خیلی تشکر کنم برای این بازگشت به گذشته در زمان حال! درسته عکسها هم شبیه شهری که من دیدم هست و نیست. درسته مثل همه شو آف بود و فقط از قشنگیهاش عکس گرفته شده و کسی زشتی هایش را نشان نمیدهد و فقط خود مردم ساکنش هستند که میدانند چقدر زشت شده با آن ساختمانهای بی قواره بی حساب. اما از یک سو چهره دیگری از شهر را میبینم.  هرچقدر هم غریب باشم با این عکسها حداقل میتوانم بفهمم شهرم چقدر عوض شده و شاید یاید خوشحال هم باشم منی که تغییر را همیشه دوست دارم. باید خوشحال باشم که نسل امروز زادگاهم در محدودیت امکانات روی علایقش پا نمیگذارد! و حسرت رفتن به شهر بزرگ را ندارد بس که همه چی هست توی آن شهر فِسقِلی! خوشحالم که میبینم این همه جا هست برای نشستن بی دغدغه و وقت سپری کردن! من هرچقدر غریب اما با این عکسها دارم قریب میشوم به شهرو استانی که چهار سال و نیم پیش ازشان بدرود کردم برای درودی که نمیدانستم و نمیدانم کی خواهد بود.

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

اورژانس

اورژانس
اورژانسِ بیمارستان تخصصی و آموزشی اوپسالا.
برای رجیستر شدن نمره برمیدارم. سه نفر قبل از من هستند. ۴۵ دقیقه بعد صدایم میکنند برای رجیستر شدن. پرستار شرح حال میپرسد. کمی بیشتر خودم را به بی حالی میزنم شاید زودتر بفرستنم برای آزمایش. اخرش میگویم: راستش من فردا عازم سفرم. خیلی سفر مهمیه. لطفا همه آزمایشهای لازم رو بکنید که خیالم جمع باشه. جوابی نداد.
باز ۴۵  دقیقه بعد؛ اسمم را صدا میزنند. به یک اتاق پر از برانکارد وارد شدم. برای اولین بار بود در چنین فضایی بودم. پیچِشِ معده بیشتر شد (آی ی ی ی). پرستار من را روی تخت خواباند.
- از الان اجازه نداری آب، یا چیزی بخوری. سیگار و اسنوس هم استفاده نمیتونی بکنی.
با دستگاه فوق پیشرفته ای که تا به حال ندیده بودم فشار خون گرفت.
-باید آزمایش خون بدی.
یاد ترسهایم افتادم.
- من میترسم!
لبخند پرستار.
سرم را برمیگردانم. سوزن را میزند و چهار لوله خون میگیرد.
- خوبی؟
- اوهوم
سوالات مرسوم را میپرسد! جواب نود درصدش "نمیدونم " بود. آخه مگه من بیکارم هر بار بعد از توالت نگاه کنم ببینم عادی است یا نه که اولین سوالشان این باشد: تو مدفوع یا ادرارت چیزی ندیدی؟!
فشار خوب بود. باید میرفتم برای ازمایش ادرار. همینطور که روی برانکارد بودم من را بردند در کریدور و  اتاقی که رویش نوشته بود جراحی!
- برو ازمایش ادرار بده
میرم و برمیگردم روی تخت ولو میشوم. اَنجِکتور هنوز روی دستم هست و درد میکند. دستم را نمیتوانم تکان دهم. دراز میکشم. به فواصل پیجش ها دقت میکنم. تقریبا هر ده دقیقه یک بار بیست سی ثانیه ای میگیرد. درِ اتاق باز است و رفت و آمد پرستارها را میبینم. چراغِ بالایِ سرم شبیه چراغ جراحی نیست. فکر کنم اسم اتاق را اشتباه خوانده بودم. ۴۰ دقیقه نگاهم به سقف میماند. دکتر میاید. خودش را معرفی میکند. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد دستهای خالکوبی شده اش هست. کتش را در میاورد ، جای دیگر دیده بودمش شک نمیکردم یک پانک تا شش کلاس خوانده است، اما یک دکتر بود. معاینه را شروع کرد.روی معده را فشار داد. سمت راست درد میگرفت.  توی ذهنم: آپاندیس سمت راسته، حتما آپاندیسیت هست!
معاینه های معدی ای تمام شد و دکتر انگشت را وارد ماتحت کرد برای معاینات مقعدی. بعدش گفت دوباره میاد.
- چی میتونه باشه
- الان نمیتونم بگم شاید ( یه چیزی گفت به سوئدی که نفهمیدم) باشه.
- چی هست میشه به انگلیسی بگی؟
فکر میکند اما یادش نمیاد. یه سری توضیح داد، به نظرم  کیسه صفرا را میگفت.
مبهوت به سقف نگاه میکنم. اگر بیاید و بگوید آپاندیس یا کیسه صفرا نیاز به جراحی داره و باید بلافاصله عمل بشم چه کار کنم؟ بی اختیار بهش گفتم: من اینجا تنهام.کسی و ندارم!
فکرا هجوم آوردند: بخوام عمل بشم به کی زنگ بزنم؟ اول به فاطی زنگ میزنم.. نه ، نه ناهید! اما اونا سرکار هستند. آموروزو !میگم بیاد. ولی نه اون که نمیتونه بیاد. همون ناهید از همه بهتره. فاطی هم خوبه بالاخره پرستاره. از بیهوشی بدم میاد. اگه به هوش نیام چی؟ لاپروسکوپی بهتره. اما یهو میروم به سالها پیش، وقتی در شرکت تجهیزات پزشکی کار میکردم. چقدر از اشتباه دکترها میگفتند، دکتر لاپروسکوپی کرده بود همه امحاء و اعشاء را بیرون کشیده بود! اگه اینها بلد نباشن چی؟ دکتراشون همه همسن خودمن. سابقه ندارن که! میرم ایران عمل کنم! اما هزینه عمل اینجا میشه ۲۰۰۰ کرون ایران میشه ۲۰ میلیون. اگه تشخیصشون غلط باشه چی؟ اگه بگم هیچی نیست ولی یه چی باشه چی؟مامان نباید بفهمه. بفهمد دق میکند. بعد عمل چی کار کنم؟ کی ازم نگهداری کنه؟ سیما که سر کار میره. شیرین که ایرانه. به خاله ام میگم بیاد.. اما نه خاله ام که تا بفهمه باید یکی بره از اون نگهداری کنه !چرا نگفتم مترجم میخوام، من اینچا چی گار میکنم؟
در باز میشود. این بار دو دکتر وارد می شوند. دکتر جدید خودش را معرفی میکند. معاینه را آغاز میکند. معاینه از پهلو با اولتراسوند. مدام میگوید : اینگنتینگ.. یعنی هیچی!
معاینه تمام میشود. دکتر اولی ژل روی بدنم را پاک میکند. قرار میشود یک مسکن قوی بزنند و بفرستنم خانه. دستگاه چیز خاصی نشون نداده.
- من میتونم سفر برم فردا؟
- کجا؟
- ایتالیا
- ایتالیا بیمارستان داره نداره؟
- بله خب
- برو اگر چیزی شد میری بیمارستان
خنده
پرستار میاید و از همان انجکتور مسکن تزریق میکند. پرستار دوم میاید و انجکتور را در میاورد. لباسهایم را به دستم میدهند و میایم خانه. قبل خروج کارت اهدای اعضا را برمیدارم!
امروز تجربه جدیدی در دوران مهاجرتم بود. امروز فهمیدم دیگه بچه ته تغاری لوس نمیتوانم باشم. اینجا خودمم و خودم. خودِ تنهام. اینجا نمیتوانم خیالم جمع باشد که بابایی هست که نسخه اش معجزه میکند. که بودنش قوت قلب است. مامانی هست که مثل پروانه دورت بچرخد و همه چیز برایت فراهم کند. امروز بخیر گذشت، اما اگر اورژانسی بود، اگر عملی در کار بود تو بودی و خودت و جمله ای که گفتی: "من اینجا تنهام. کسی و ندارم"
امروز مفهوم جدیدی از غربت برایم رو شد: من تنهام. "کسی" و ندارم.


۱۷ آذر ۱۳۹۳

۸ دسامبر ۲۰۱۴