‏نمایش پست‌ها با برچسب مردسالاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مردسالاری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۱۵, پنجشنبه

آزارجنسی، رفاقت مردان

چند شب پیش مستندی به نام  Det slutna sällskap پخش شد. درباره رسوایی‌ای که در جریان Me too در آکادمی سوئد پیش آمد بود که باعث شد بسیاری از اعضایش آکادمی را ترک کنند و امسال جایزه نوبل ادبیات نداشته باشیم. با اینکه سال گذشته همین موقع‌ها روزنامه‌های بسیاری ریز جزییات را می‌نوشتند اما دیدن مستند بسیار زیاد حالم را بد کرد. وقتی می‌بینی چطور مردان در قدرت سعی در تحقیر و تخطئه زنان دارند و آزارجنسی را حق خود می‌دانند. چطور به واسطه رفاقت با آزارگر صدای زنان را خفه می‌کنند. این اتفاق در سوئد و در بالاترین جمع روشنفکری رخ داده. مرد آزارگر برایم انقدر چندش آور نبود تا مردی که جلوی دوربین با لباسی شیک و ژستی روشنفکری از آن مرد آزارگر دفاع می‌کند و زنانی که سکوت را شکسته‌اند را تحقیر می‌کند. مردآزارگر به دوسال و نیم زندان محکوم شد، اما این مرد که حامی تمام قد مرد آزارگر بوده و هست هنوز بر صندلی آکادمی نشسته و با قدرتش و رفاقت‌بازی‌هایش زنان را از آکادمی حذف کرده. 

توضیحات: آکادمی سوئد بالاترین و پرپرستیژترین نهاد هنری و ادبی سوئد است که از قرن هجدهم فعالیت دارد. عضویتش مادام‌العمر است و کسی نمی‌تواند برکنار یا اخراج شود. بیشتر اعضایش مردانی سالمندند. مردانی که نگاهشان به زن هنوز نگاه شصت هفتاد سال پیش است هرچقدر کتابهایی که نوشته و شعرهایی که سروده‌اند بی‌نظیر باشد.   

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

قهرمان زندگی، مادر!



این روزها دارم از بودن با مادر و پدرم به اندازه تمام این سالهای دوری استفاده میبرم. برخلاف دفعه قبل که آمده بودند و من میخواستم همه کارها را خودم بکنم و نگذارم دست به سیاه و سفید بزنند و در نهایت به بحث و جدل با مادر میرسید، این بار قرار است بشوم همان بچه تهتغاری نازپروده. این چیزی است که مادرم را خوشحال میکند حتی اگر خلاف باور فمینیستی ام باشد. آنها را نمیتوانم تغییر بدهم هرچند در همین چند روز چند بار بر سر مادرم فریاد زدم که "نکن مادر من! نکن". قبلا هم همین بوده. همه از سر کار و مدرسه و دانشگاه میامدیم و مادرم میز میچید، غذایی که پخته بود را سر میز میاورد، نفر آخری بود که غذا برای خودش میکشید و وقتی همه غذا میخوردیم از جا بلند میشدیم و حتی بشقاب و لیوانمان را هم در ظرفشویی نمیگذاشتیم. او بود. مادر بود که جمع کند. هیچ وقت در ذهن هیچ کدام ما این سوال ایجاد نشد که مادر هم کار خارج از خانه دارد و چرا باید همه چیز را او انجام بدهد. بر همه ما امر مشتبه بود که پدرم حق استراحت دارد و مادر نه! مادر است دیگر، زن خانه! همین که پدرم صبحانه ها را آماده میکرد برای ما خیلی بود. همه جا هم پز میدادیم که بله پدرمان مرد همراهی است. همین که در برخی از مهمانی ها بابا بخشی از ظرفها را میشست دربوق و کرنا میکردیم که انگار شق القمر کرده. در حالیکه از خرید تا پخت و پز و جمع کردن ریخت و پاشها با مادرم بود. این ها همه برای ما عادی شده بود حتی برای منِ بعدها فمینیست شده. همه جا از پدرم به عنوان مردی نمونه یاد میکردم. برای من همان هر از گاهی ظرف شستن پدر خیلی مهم بود. نباید مردها را از خودم میراندم بلکه باید برای کوچکترین کارشان تشویقشان میکردم. اما بیچاره مادر دریغ از یک تشکر خشک و خالی. اگر گاهی از خستگی لب به گلایه هم میگذاشت با قیافه حق به جانب میگفتم: "تقصیر خودته! نکن!" اما نه این تقصیر مادرم نبود. او یادگرفته بود زن نمونه یعنی زنی که هم استقلال مالی داشته باشد، هم در خانه کدبانو باشد، هم همسر خوب باشد هم مادر فداکار. این نقشی بود که برای مادر من و زنان دیگر ساخته بودند و آن ها پذیرفته بودند. دفعه قبل انقدر غرق در دیدار پدر بعد از سالها بودم و انقدر نگران که مبادا دیگر نبینم که باز نمیدیدم مادرم نقشی که به او داده اند را بی چون وچرا اجرا میکند. من کماکان تعریف پدرم را میکردم و مادرم را سرزنش میکردم که چرا غر میزند، خب این همه کار را نکند! لازم نیست فداکاری کند، کسی از او نخواسته این کار ها را بکند. من نمیفهمیدم این نقش در او نهادینه شده، او داشته تلاش میکرده بهترین باشد. حداقل ده سال از همه این سالها فمینیست بوده ام. به نظرم مادرم نباید تن به کلیشه ها میداد اما سالهای زیادی از این ده سال، فدرت درک این را نداشتم که چه عاملی باعث شده تا مادرم همیشه این تفکر را داشته باشد. در همین یک هفته چشمهایم چیزهای دیگری دید. پدر مانند یک کودک میامد دور میز مینشست مادرم برایش غذا میکشید، آب میگذاشت و بعد از غذا ظرفش را برمیداشت. لباسهایش را آماده میکرد و نگرانش بود سردش نشود گرمش نشود، پاهایش درد نگیرد. بی شک نیمی از این ها از سر عشق است اما نیم دیگر تربیتی که بر او اعمال شده و در ذهنش نشسته. چیزی که هرچقدر هم به چالش میکشم نگاهم میکند، سری تکان میدهد و در نهایت میگوید: "آخه نمیشه دختر، حرفها میزنیا!" دیشب وقتی پدرم که کودک وار نشسته بوده و منتظر آب بود با اخمی گفتم: "بابا جان شما که علیل نیستی خودت بلند شو آب را بردار". همیشه همین بوده اما من حالا میبینم. حالا که فهمیده ام پدرم شاخ گاو نمیشکست اگر هر از گاهی ظرفی میشست. به مادرم این روزها مدام تذکر دادم. از اینکه حتی کارهای او باعث شده پدرم در هشتاد سالگی شبیه بچه دو ساله باشد منتظر غذا و لباس. اما فقط پدر من نیست. خیلی از مردان ما این شکلی هستند. مادرهایشان،خواهرهایشان و همسرهایشان ترو خشکشان میکنند و آنها عاجزند از یک غذا درست کردن، میز چیدن و ظرف شستن.
حالا بعد سالها که چشمهایم به دیدن خانوادههای نسبتا برابر عادت کرده چیزی را که بیست و هشت سال هرروز دیده ام را میبینم و خشمگین میشوم. چه راحت عادت کرده بودم به دیدن این همه تبعیض و صدایم هم در نیامده بود مگر به مقصر خواندن خود مادر به جای فرهنگ مردسالار و پدر و ما بچه ها.  اما حالا دیگر فکر نمیکنم پدرم کار خاصی میکرده که صبحانه هایمان راآماده میکرده و یا چند تا ظرف میشسته. چون صد ها برابر این کارها را مادرم میکرد. مادرم پا به پای پدرم مشارکت اقتصادی داشته و زندگی را با هم ساخته اند. شاید زمانی درآمد پدرم به مراتب بیشتر از مادرم بود اما مادرم هرچه داشته برای زندگی و بچه هایش خرج کرده. زنی نبوده که درآمدش را برای خودش نگه دارد. علاوه بر این او بار سنگین مسئولیت خانه و فرزندان را داشته. زمانی پدرم قهرمان زندگی ام بود. هنوز برایم ارزشمند است. پدری است که هرگز خشونت نکرده، هرگز بالاتر از گل به ما نگفته و همه زندگی اش برای ما بوده. اما هرجور نگاه میکنم قهرمان زندگی ام باید مادرم باشد. او همه فداکاری هایی که پدر کرده را کرده به علاوه دهها فداکاری دیگر.
این روزها چندین بار به مادرم گفتم: خوشحالم ایران نموندم. خوشحالم نگذاشتم تربیت مردسالار را به من انتقال بدهی. این روزها بارها تذکر دادم که تفکرش غلط است. سری تکان داد. در منطقش قبول دارد اما عادت ها  و کلیشه هایی که تا پوست و استخوان نشسته را چه باید کرد؟ مادرم را نمیتوانم تغییر بدهم. او در این نقش زن نمونه خوش نشسته. او با تعاریف خودش واقعا زن نمونه است. مادر نمونه است همسر نمونه است. خوشحالی او یعنی من از دست پختش تعریف کنم، اجازه بدهم سرش را با کار خانه گرم کند، به حرفهایش گوش بدهم و برای سادگی ها و دلخوشی های کوچکش ،حتی خلاف باورهایم، غش کنم.

۱۳۹۷ فروردین ۱۶, پنجشنبه

مردان ولو شده

توریست امریکایی با تعدادی توریست دیگر به خانه یک خانواده «واداده»* رفته و در اینستاگرام لایو گذاشته.  
حس اول من: آخی😍 دلم برا این فضا تنگ شده بود!
حس دوم: چه جالب که رفتن خونه یک خانواده مذهبی (زنان همه مانتو و روسری داشتند)!
حس سوم: خنده از ته دل ( زنهای در اشپزخانه تند تند چیزهایی میگویند در مایه اینکه ااز آشغالها فیلم نگیر - ظرفهای غذای شسته نشده- و مادر خانواده تند تند روی دیگهای خالی شسته نشده درپوش میگذارد و‌مرتب می‌کند!)
حس آخر: خشمگین و غمگین. وقتی است که مادر خانواده تند تند دارد سفره پهن شده بر زمین را پاک می‌کند. زنان دیگر در اشپزخانه ظرف می‌شورند و مردان جوان و پیر لم داده و حرف می‌زنند.
کل لایو پنج دقیقه است و در تمام این پنج دقیقه مردان خانواده نشسته اند ، ماتحت مبارک را تکان نمیدهند و زن‌ها کار می‌کنند.  بگو در راه خدا تعارف بزنند، یا از مادر پارچه را بگیرند و سفره جمع کنند.

*یک ناآدم با اتهامات دروغین، ایرانیانی که با توریست‌های غربی مراوده دارند و کمکشان می‌کنند را "واداده" خطاب کرده.

۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

پي پي جوراب بلنده

ه١٣٤٩ در دوران شاه، گلي امامي كتاب "پي پي جوراب بلنده" را ترجمه كرد! 
اما كتاب همان جا ماند تا سال ١٣٨٢ كه انتشارات هرمس ترجمه افسانه صفوي از اين كتاب را منتشر كرد. انگار آن هم در چاپ اول ماند( در ويكي پديا اطلاعات بيشتري نيست، اگر اطلاعات كاملتري داريد اضافه كنيد) 

فكر ميكنم "پي پي" چه خطر بزرگي براي جامعه ايران بود كه برخلاف ديگر كشورهاي جهان از اين اثر استقبال نشد؟

پي پي، يك كودكِ دختر مستقل، قوي، با اعتماد به نفس بود كه به تنهايي زندگي ميكرد و از پس زندگي اش خوب بر ميامد. او هركاري دوست داشت ميكرد، بي نياز از كسي و بي توجه به حرف و نظر ديگران. 

آستريد ليندگرين، نويسنده سوئدي مشهور كتاب كودكان، وقتي كتاب را منتشر كرد هم مورد انتقاد قرار گرفت هم تحسين. منتقدين باور داشتند چنين كتابي براي كودكان خوب نيست (احتمالا به همان دليل كه جامعه ايران پذيرايش نشد، اينكه كودك از سلطه و كنترل پدر و مادر بيرون باشد، دختر هم باشد و قوي و خودكفا) اما استقبال و تحسين بيشتر بود و كودكان، يعني مخاطبان اصلي كه اصولا ناديده گرفته ميشوند، بسيار اين شخصيت جسور و يكه تاز را دوست داشتند. 

پي پي، شخصيتي است كه جوامع مردسالار دوستش ندارند. اگر به جاي خواندن مدام شخصيت تكراري و مردانه "حسني" ما هم "پي پي" را ميخوانديم امروز نه من، نه هزار دختر و زن ديگر تعبير به "هنجار شكن" و "ياغي" نميشديم. 

پي پي، منم، پي پي تويي، پي پي همه مايي هستيم كه ميخواستيم خود باشيم، قوي، مستقل، جسور و خارج از سلطه و كنترل هركس جز خود! 

۱۳۹۴ مرداد ۸, پنجشنبه

حس مالکیت

دوست عراقی ام سه هفته پیش پیام داد که میخواهد سوئد را احتمالا برای همیشه ترک کند و میخواهد حتما با من خداحافظی کند چون تنها دوستش هستم. برای روز یکشنبه در میدان مرکزی شهر قرار گذاشتیم، از قبل بهش گفته بودم آن ساعت ساعت شامم هست و من حتما جایی میروم که غذایی بخورم. بیشتر تشنه ام بود رفتیم فست فود و داشتم با دستگاه سلف سرویس سفارش میدادم، کنارم ایستاد و هی شروع کرد حساب کتاب کردن. من اول رفتم رو منوی " مخلفات" گفت: "چرا میخوای این رو بخوری، اون یکی رو بگیر!!" نگاه کردم و هیچی نگفتم، بعد رفتم رو نوشیدنی ها! تا میامدم نوشابه انتخاب کنم هی دکمه رو میزد میرفت بالا میگفت:" نه نه اون رو برندار این رو بردار ارزونتره!!!" بعد گفت: "بیا بریم سوپر مارکت نصف قیمت میخری" . دوباره نگاهش کردم و گفتم: ولی من میخوام بشینم و چیزی الان بخورم! مشکلی با پرداختش ندارم.
اما دوست من دست بردار نبود و هی برای من نظر میداد. آخرش گفتم :
Listen, it’s my money and I can decide for myself!
خلاصه از لجش یک قهوه بستی سفارش دادم که تقریبا قیمت یک همبرگر بود. و اون هی سرتکان میداد که تو میتونستی بری خونه و همین را با نصف قیمت برای خودت درست کنی!
نشستیم تا من قهوه بستنی ام را بخورم که گفت : اون آقای ایرانی رو حاضری دوباره بهش فکر کنی؟ من همونطور که قهوه رو با نی بالا میکشیدم به سرفه افتادم! بله داستان از این قرار است دو سال پیش ایشون ناگهانی یک ایرانی را در برای دوستی در فیس بوک پیشنهاد داده بود. آن موقع فقط دوستان حقیقی را اضافه میکردم و از مردهای ایرانی ساکن اوپسالا هم تقریبا فراری بودم. درخواست را رد کردم و چند روز بعد در دانشگاه دوستم پرسید :" چرا اینکار رو کردی؟ اون یک مرد ایرانی خیلی خوبه، مثل خودت روشنفکره و مثل خودت سکولاره، دنبال ازدواج هم هست! " گفتم: مممون ولی من دنبال ازدواج نیستم. و مرد ایرانی هم نمیخوام!"
آن روز ما خیلی بحث کردیم و همانجا تمام شده بود. وقتی دوباره سوال کرد واقعا شوکه شدم. بعد دوباره حرفهای دوسال پیشش را تکرار کرد. تازه نمیدانست الان اون اقا کجاست و حدس میزد آمریکا باشد. خندیدم و گفتم: :"حتی اگر نظرم عوض شده باشه اون که اینجا نیست" گفت: "مسئله ای نیست ازدواج میکنید...!!!!!" من  نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم. بعد تعریف کرد که دوسال پیش وقتی این اقا را دیده بهش گفته:" من یک دختر خوب میشناسم ولی من فقط در صورتی بهت معرفی میکنم که قصد ازدواج داشته باشی! "
این را که تعریف کرد، سعی کردم عصبانیتم را کنترل کنم و پرسیدم: "کی به تو گفته بود همچین حرفی بزنی؟" گفت: "من میخواستم تو ازدواج کنی! تو در سن ازدواجی!!! "
گفتم : ولی من اهل ازدواح نیستم!
- چرا؟ تو باید خانواده تشکیل بدی
-        ولی من دوست ندارم خانواده تشکیل بدم
-        ولی تو باید بچه بیاری!
-        ولی من اصلا بچه دوست ندارم
-        اخه تو...
-        کی به تو اجاز داده برای من تصمیم بگیری؟ من از تو خواستم برای من شوهر معرفی کنی؟
-        نه، ولی من نمیتونستم به یه پسر یه دختر معرفی کنم اگر قرار به ازدواج نبود، اون جوری چیز دیگه ای میشم!!!
-        من به تو گفته بودم ازدواج میخوام بکنم؟
-        نه، ولی تو...
-        پس واسه چی این کار رو کردی ؟
-        اخه تو دختر خوبی هستی اونم مرد خیلی خوبیه!
-        این دلیل میشه که تو بری و برای من شوهر پیدا کنی؟!
-        نه ولی تو باید یه روزی ازدواج کنی، داره دیر میشه!
-        باشه هروقت تصمیم در مورد ازدواج عوض شد خبرت میدم
-        میدونی این حرفت خیلی زشته! مگه من پا اندازم؟!
-        نه ولی کسی هم به تو نگفته بود شرط ازدواح برای کسی بذاری!


بحث را از این موضوع عوض کردم و بردم رو جنگ ایران و عراق و این روزهای عراق!
اما از آن روز تا حالا فکرم درگیراست! این اولین نیست، آخرین هم نخواهد بود. مرد های زیادی همینطورهستند، و بین آنها بیشتر مردهای خاورمیانه ای میخواهند برای زن تصمیم بگیرند. مهم نیست زن دوستش است، خواهرش است، مادرش است، زنش است، دوست دخترش است. مهم این است که او به زعم خودش احساس مسئولیت میکند! مسئولیتی که نمیدانم چه کسی بر دوشش گذاشته! من از این دوستم بیزار نشدم، باهاش بیشتر بحث نکردم، حتی در آخر با صمیمیت از او خداحافظی کردم، دلم هم برایش سوخت چون خیلی با محبت و بی منظور این کارها را کرده، بهش نمیگویم ضد زن، یا ضد فمینیست! آن بیچاره هم در یه فرهنگ داغان مردسالار وقیم سالار تربیت شده و تغییر کردنش در این سن بسیار سخت است! اما باعث شد فکر کنم چرا این فرهنگ احساس مالکیت بر زن هنوز رایج است؟ چرا مردی به خودش اجازه میدهد برای زنی تصمیم بگیرد و جای او فکر کند؟ چرا فکر میکنند زن باید ازدواج کند و بچه بیاورد؟چرا فکر میکنند این که یک زن نمیخواهد بچه داشته باشد اشتباه است و او حتما باید به راه راست هدایت شود؟