‏نمایش پست‌ها با برچسب تفاوت های ایران و سوئد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تفاوت های ایران و سوئد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

Feminist.as.fuck

جدیدا در اینستاگرام یک پروفایل فمینیستی رو فالو میکنم. صاحبش سوئدی است اما مطالب انگلیسی است. امروز به مناسبت هزار نفره شدن قوانین صفحه رو نوشته بود: 
1- شما چیزی درباره کسانی که در این صفحه میبینید نمیدانید، بنابراین هرگز نسبت به آنها گستاخ ( بی ادب) نباشید حتی اگر انها نسبت به شما گستاخ بودند. به کامنتها با نفرت پاسخ ندهید بلکه با فکت جواب بدهید. نفرت شما را به جایی نمیبرد. اگر به کسی بگویید "برو خودت رو بکش" شما بلاک میشوید برای اینکه نمیدانید شاید آنها بروند و خودکشی کنند، مهربان باشید.
2- این صفحه اینجاست که اگر سوالی درباره فمینیسم دارید بپرسید ، بیشتر درباره اش بدانید و یاد بگیرید و بحث کنید. به کامنتهایی که جدی نیستند پاسخ داده نمی شود.
3- من به کامنتهایی که مثل " همه مردها اینطور نیستند" و " پس مردها چی؟" پاسخی نمیدهم. زیرا فمینیسم " محموعه ای از حنبشها و ایدئولوژی هاست با هدف تعریف، برقراری و دفاع از حقوق سیاسی ،اقتصادی،اجتماعی، فرهنگی برابر برای زنان.  فمینیست جستجو و تلاش برای برقراری فرصتهای برابر برای زنان در تحصیلات و اشتغال را در بردارد. بک فمینیست وکیل مدافع و حامی خقوق برابر برای زنان است" " و مردها باید بفهمند که این درباره مردها نیست. اشتباه برداشت نکنید، فمینیسم برای مردها هم هست اما درباره مردها نیست.
بحث کنید، یاد بگیرید و لذت ببرید. و آزاد باشید در تصحیح کردن من اگر نکته ای رو اشتباه گفتم، یا نقل قول اشتباهی نوشتم و یا نوشته ام ردبرابر گروههای دیگر است.

گزینه اول و سوم برای من خیلی جالب بود. یعنی اول کل قوانین برام حالب بود. کلا این صفحه دید من رو نسبت به وضعیت فعالیت فمینیستها در سوئد بازتر کرد. یعنی خیلی از چیزها هنوز که هنوز هست مشترکه با کشورهایی مثل ایران. یک بارکه از یک پستش تقریبا دچار شوک شده بودم نوشتم من همیشه فکر میکردم سوئد بهشت زنان هست و البته یه توضیح مفصل هم دادم براش که در مقایسه با تجربیات من اینجا کماکا برای من بهشت هست. و اون نوشت من خودم سوئدیم و قبول دارم که سوئد خیلی خوبه ولی هنوز کار داره. و بسیار نابرابری ها هست. 
به هر حال د مورد اول و سوم ذهنم و درگیر کرد. راستش مسئله نفرت بود. یا شاید انزجار. و اون جمله اگر به کسی بگویید برو خودت را بکش. وقتی این رو خوندم یاد تمام خبرهایی که در یکی دو سال اخیر درباره خشونت های کلامی و مجازی خوندم افتادم و مقایسه کردم با ایراداتی که از ایرانی ها در فضای مجازی میگیریم. دقیقا تقاوت سر همین هست. بیشترین خشونت ممکنه در لابلای کامنتها طبق اخباری که خوندم اینه که در مخالفت طرف میاد و میگه: تو با این عقیده ات بهتره بری خودت رو بکشی!
و خب شاید باورتون نشه ولی خیلی ها خودکشی کردن. بخصوص در رده های نوجوان که بخاطر پخش یک عکس ، یا وبلاگهای fake ،و ... ادمهای زیادی به نام ناشناس آمدند و بهش گفتن تو بهتره خودت رو بکشی و طرف هم رفت خودکشی کرد.

هی مقایسه میکردم با صفحاتی که ما در فیس بوک میسازیم و جز قوانینش همیشه هست از توهین بپرهیزید یا کامتهای توهین آمیز پاک میشوند. اما خیلی کم دیدم که نوشته بشه از کامنتهای نفرت آمیز بپرهیزید. راستش انقدر توهین در فرهنگ ما جا دارد که کسی به اون همه نفرت توجه نمیکند. گاهی از شدت خشونت کلامی علیه قومها و ملیتها حالم بد میشود. باور کنید تو این روزها با اینکه در سرتاسر اروپا اعتراضات گسترده به حمله های اسراییل نسبت به غزه هست اما کمتر کسی جملات هیتلر رو به اشتراک میذاره در دفاع از غزه!!!!!اینجا هم با اینکه زنان هنوز مورد ازار و اذیت هستند و بیشترین توهین ها رو شاید حتی متقبل بشن ولی به خواهر و مادر کسی فحش داده نمیشود. و خب از نوع تذکر و قانون این صفحه فمینیستی معلومه که قسمت نفرت پراکنی بیشتر بوده که براش قانون گذاشته شد.
و اما مورد سوم. یعنی زبان من مو در آورده بود یک زمانی تو هر صفحه ای که مربوط به زنان بود یه عده زن و مرد میامدند و مینوشتند " پس مردها چی؟" یا " همه مردها اینطور نیستند" . هنوز هم این مشکل هست. حتی بین یک عده که اتفاقا فکر میکنند خیلی سواد دارند و کل دنیا یه طرف آنها یه طرف این مسئله رو درک نمیکنند که وقتی صفحه ای برای حقوق زنان است قرار نیست از حقوق اضافی مردان دفاع کند! بلکه مربوط به زنان است. حالب بود برام که عینا در صفحه سوئدی بوده. این فقط یک چیز رو ثابت میکنه که فمینیسم هنوز تهدیدی برای جوامع محسوب میشه و هنوز مردان سیاست نمیخواهند زنان جایگاهی برابر داشته باشند. ای نشون میده حتی در کشوری که در شاخصهای برابری جزو برترینهاست چقدر نابرابری - در معیار خودش- بالاست و چقدر زنان خار چشم مردان هستند.
پی نوشت: پشیمان شدم متن رو انگلیسی نذاشتم. خیلی ترحمه قوانین صفحه بد شد ولی حال ندارم دوباره به انگلیسی بنویسم.
صفحه رو اگر دوست دارید میتونید فالو کنید : feminist.as.fuck 

۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه

استعدادهایی که می شکفند

اولین هفته ای که وارد سوئد شده بودم تا در جمعی ایرانی گفتم از کدوم شهر شمال هستم یکی گفت: اتفاقا دوست ما همشهری شماست. اسم پرسیدم و وقتی اسم برد گفتم: آهان! یادم بود یک شخصی با اون نام که زمانی در بازار روز شهرمان شغل دومی داشت بنا به دلایلی موفق شده بود به سوئد بیاید و بعد ها که مادر از کسبه سراغش را پرسیده بود گفته بودند: شانس آورد رفت سوئد و کی میشه الان فلانی. اما متاسفانه بیمار شده. 
من فقط حالش رو از دوستم پرسیدم و بس. چون نمیشناختم و در ضمن تمایلی نداشتم با همشهری آن هم از طبقه اچتماعی متفاوت آشنا بشم. مطمئن بدم مهربانتر هستند ولی تصور دیگری هم بود. 
همیشه هر بار اون خانوم رو میدیدم اسم این آقا رو میاورد و من هم هربار خیلی با احترام زیر سبیلی رد میکردم. دیروز که دومین روز از حضور مامان و بابا بود یکی از دوستان پدر در فیس بوک پیام داد که فلانی از بستکان من هست و قتی شنیده شما در این شهر هستید شمارش رو داده  گفته حتما با من تماس بگیرند. نگاهی به مادرم انداختم و اون هم گفت: آخی آره خوبه انقدر محبت داره باهاش حداقل صحبت کنیم. 
زنگ زدم و اول گوشی رو دادم به مامان چون فکر میکردم ایشون هم مامان رو میشناسه ولی خوب ایشون بابا رو میشناخت. به هر حال بعد از صحبت اولیه و خداحافظی دو سه ساعتی بعد زنگ زد و گفت  که فردا- یعنی امروز جمعه- خودش و همسرش بیکار هستند و میخوان بیان ما رو ببرن بگردونن. من تقریبا دچار شوک بودم و از یک طرف هم خوشحال که کسی هست مامان بابا رو ببره بیرون چن خودم باید میرفتم سرکار. ظهر قرار گذاشتیم و با میزبانها راهی مزرعه توت فرنگی شدیم و بعد ناهار و گشت و گذار، بعد من رفتم سرکار و بابا و مامان با این زوج دوست داشتنی موندن. 
تنها چیزی که تمام این مدت فکرم رو مشغول کرد این بود که این شخص با استعداد که در کشوری با امکانات تونسته به موقعیتهای خوبی برسه چه از نظر اجتماعی و چه از نظر افتصادی اگر در ایران میموند شاید هرگز نمیتونست از استعداد و توانایی هاش استفاده ببره. شاید هنوز داشته تو بازار روز کار میکرده. شاید هرگز اعتبار اجتماعی که الان داره رو به دست نمیاورد. و نمیتونست نشون بده چقدر فرهیخته است. 
من داشتم فکر میکردم چقدر بخاطر همن تفکرات احمقانه نسلی که به ما رسیده من خودم و از آشنایی زودتر با این عزیزان محروم کردم. 
و باز فکر کردم وطن آدمی جاییست که استعدادهایت شکوفا شوند، هویت پیدا میکنی، کرامت انسانیت حفظ میشود، طبقه اجتماعی لحاظ ملاک شخصیتت نمیشود  و .....
وطن آدمی جاییست که آدم بتواند خودش باشد!  

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

چشن والبوری

 جشن والبوری  ،جشنی که از صبح مردم تو خیابون هستند و در حال خوردن آبجو تا شب و در این وسط برنامه هایی هم به صورت رسم و رسوم قدیمی برگزار میشه. کل برنامه به این صورته:
8 صبح، صبحانه شامپاین و توت فرنگی
10 صبج: مسابقه قایقرانی ( از یک هفته قبل دانشکده های مختلف دانشگاه اوپسالا شروع میکنند به قایق ساختن با فویل، و باید خلاقیت هاشون رو نشون بدن، این قایقها یکی یکی در روز والبوری به آب انداخته میشن و مردم هم تشویق میکنن، معمولا قایقها در اولین شیب رودخونه میشکنند و قایق سوارها تمام طول رودخونه رو شنا کنن میرن، گاهی شدت جریان رودخونه زیاده و افراد رو با خودش میبره در واقع برنده ای هم نداره فقط برنامه ایه برای تفریح و خنده)




ساعت 12-1 ظهر: دانشجوها و مردم به سمت پارکهای شهر مخصوصا پارک اکونومیکوم میرن و در اونجا باربیکیو راه میاندازند، (امسال البته مثلا ممنوع بود، یک سری از ما تونستیم باربیکیو داشته باشیم اما سری دوم پلیس امد و خاموش کرد!)
 3 عصر: همه جلوی کتابخانه قدیمی دانشگاه جمع میشوند، سوئدی ها معمولا با کلاههای فارغ التحصیلی* در صفهای اول می ایستند، رییس دانشگاه با همراهی جند نفر دیگر از روی بالکن شعری با مضمون خوش امد گویی به بهار میخواند و در انتهای شهر همه با هم کلاه هاشون رو سه بار بالا و پایین میبرند. بعد از این مراسم موسیقی کلاسیک در سالن مرکزی دانشگاه اوپاسلا برگزار میشه
9 شب: در منطق قدیمی شهر- گاملا اوپسالا- هیمه ای بزرگ از وسایل کهنه و خار و خاشاک درست میکنند( البته در نقاط دیگری هم هست اما اصلی و سنتی اش در قسمت قدیمی هست) و بعد اتش میزنند که بدیها و کهنگیها در استانه بهار از بین برن! بعد که اتش به نیمه میرسد اتش بازی زیبایی هم انجام میدن و این انتهای مراسم های رسمی شهر است.

در لابلای این ساعتها نیشن های دانشجویی برنامه های متنوعی دارن که معروفترینش دوش شامپاین است. در دو سه نیشن دانشجو ها جمع میشن و روی سر هم شامپاین میریزن، در بعضی نیشن ها هم شامپاین با شلنگ رو سر مدعوین ریخته می شود! انتهای شب در مکانهای دانشجویی مهمانی های متعددی برپاست و بهترین برنامه ها در کلوب ها برگزار میشه. و اینطوری یک روز پر از مستی سپری میشه. 

پی نوشت :
1- فردای والبوری تا جایی که من خبر دار شدم 10 نفر آسیب دیده بودن که فقط دو نفر راهی بیمارستان شدند، یکی دو ماشین آتش زده شد، اما امار دقیقی از جرم و جنایتهای اون شب ندارم فقط اونطور که میشه حدس زد اتفاق جدی نیفتاد و تصور کنید که چیزی بالغ بر 20 هزار نفر در سطح شهر حضور دارند و البته مست!
2- بیشترین شرکت کننده مسابقه دختر ها بودند، یکی از بیشترین قایقهایی که تشویق شد قایقی که بود که دسته هاش به شکل آلت تناسلی مرد بود و با نوشته هاش مردها رو دعوت به استفاده از کاندوم میکرد. قایق دیگه ای که خیلی باعث خنده شد مربوط به بچه های بخش فاضلاب بود که روی قایق نوشته بودن: We Suck For You


۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

بالاخره آفتاب و جشن والبوری

سال گذشته هر وقت سوئدیها رو که یه سوسوی آفتاب میدیدن مثل مورو ملخ میریختن بیرون و لباسهای تابستونی میپوشیدن و دورتا دور رودخونه مینشستن انگار که گرمتریرین روز ساله در حالیکه من هنوز دو سه تا بلوز روی هم میپوشیدم و تحمل یک ثانیه نشستن تو اون هوا رو نداشتم ، میدیدم یه ریز بدو بیراه نثارشون میکردم و همش هم میگفتم: "ندید بدیهای آفتاب ندیده!" دیروز منم عین همون سوئدیهای ندید بدید دم آب نشسته بودم و با اینکه باد داشت من و میبرد به روی مبارک نمیاوردم! درست مثل سوئدیهای ندید بدید  با نوشین رفتیم یکی یه دونه بستی گرفتیم، خندون و بستی خوران راه افتادیم کنار رودخونه و در جهت مخالف باد قدم زدیم که حداقل باد آفتاب رو کوفت نکنه برامون که رسیدیم به "گاملا توریه- Gamla Torget" یعنی میدان قدیمی شهر! اگر فکر میکنید که این میدان قدیمی شهر مثلا یه چیز خاصیه سخت در اشتباهید! بنده تا همین چند ماه پیش نمیدونستم اونجا همچین اسمی داره چون برای من لب رودخونه محسوب میشد نه بیشتر! توریه اش هم (همون میدان) شاید مرز اسفالت خیابون و سنگفرش باشه! در هر صورت معمولا اونجا چهار تا نیمکت به سمت رودخونه گذاشته شده و معمولا افتاب که در میاد همه رو اون نیمکتها نشستن! ما هم درست مثل سوئدیها رفتیم رو نیمکتها نشستیم  خلاصه کلام اینکه درست مثل ندید بدیهای آفتاب ندیده، تا اخر شب دلمون نیومد بریم خونه! لازم به ذکره که  لباسی که پوشیده بودم لباسی بود که روزهای اخر تابستون میپوشیدم!!!!!
خب ازاین گزارش مفصل بگذریم میرسیم به تعطیلی چهار روزه این هفتمون! روز دوشنبه جشن آخر آپریله که معروفه به والبوری و بزرگترین جشن فقط در اوپسالا و رسما تعطیل نیست اما "رسما " تعطیله! سال قبل هم در موردش نوشتم اما خب اطلاعاتم ناقص بود و یه چیزهایی کلی از جشن میدونستم الان بخاطر یه کم سواد سوئدی که پیدا کردم از تو روزنامه محلی کلی اطلاعات نصیبم شد. مثلا یکی از چیزهایی که سال قبل نوشته بودم و حالا میدونم اشتباه بوده کلمه کوالبوری بود! من فکر میکردم kvalborg مینویسن، valborg (والبوری) میخونن! اما امسال فهمیدم که نِیشِن ها همیشه از دو روز قبل به استقبال جشن اخر آپریل میرن و برای همین مثلا مهمانی های دوروز قبل اسمش هست Skvalborg، یه شب قبل هست Kvalborg، و خود روز سی اپریل هست Valborg. اینجا تقریبا همه مخصوصا دانشجوها از یک ماه پیش منتظر والبوری هستن، یک ماه قبل روی ساختمان کتابخانه قدیمی دانشگاه - قدیمی ترین کتابخانه دانشگاهی اسکاندیناوی با قدمت بیش از 500 سال- یه تابلوی بزرگ زده بودن که روز شمار والبوری بود با دقیقه و ثانیه و صدم ثانیه! هر کس هم بهت میرسید اولین سوالش این بود" والبوری برنامه ات چیه؟ یکی از همکلاسیهام که کلا تقویمش با والبوری شروع میشه، مثلا میگفت: just one week befor Valborg, یا two days after valborg!
جالا چرا این والبوری انقدر اهمیت داره؟ برای اینکه این سوئدیها، کماکان ندید بدید، در این روز از سر صبح تا اخر شب میتونن در خیابون مشروب بخورن! البته ظاهرا قاعدتا و قانونا غیر قانونیه اما خب استثنا در اون روز کسی برای خوردن مشروب در مکان عمومی و خیابان جریمه نمیشه! البته با حساب اسکوالبوری و کوالبوری سوئدیها و دانشجوها سه روزو سه شب بی وقفه مشروب میخورن! 

جشنهای سوئدی ها و چیزهایی که براشون خیلی هیجان انگیز محسوب میشه و پیش بچه مهدکودکیهای ایران بذاری قهر میکننن، همیشه این رو به ذهنم میاره که" وقتی ملتی دغدغه سیاسی، اقتصادی و احتماعی نداشته باشد با حداقلها جداکثر لذت را میبرد" بله سوئدیهای بی دغدغه- نسبت به ما بی دغدغه- ساده ترین و بی مزه ترین اتفاقات هم براشون پر از هیجان وبی نظیر محسوب میشه و یحتمل بعد از تعطیلات دائم همه بهم میرسن ومیگن : دِ وار میکِت رولیگ. دِ وار فانتاستیک!!! (ترجمه: خیلی بامزه بود ، فوق العاده بود)

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

اعتماد به نفس کجایی؟

ن کورس جدیدی که دارم حسابی نفس گیره! یعنی من از صبح میرم دانشگاه و تا خود 8 شب مجبورم درس بخونم،  تازه بازم وقت کم میارم، میام خونه تقریبا با مرده بی شباهت نیستم! این هفته با اینکه تعطیلات هم بود نشستم و کلی رو تمرینی که باید حل میکردم و ریپورت مینوشتم کار کردم و مطمئن بودم " آی دید مای بِست" بعد که فرستادم امروز استاد نوشته " یو دید یور وُرست" البته عمرا بنویسن همچین چیزی ، اما خلاصه اینکه ما ریپورت رو دوباره باید بنویسیم! همچین اخمام رفته بود تو هم و یه بیماری دارم که وقتی یه چیزی من و ناراحت میکنه اصلا دیگه نمیتونم حواسم و جمع کنم و هی به اون فکر میکنم،و بماند که کلی هم در عرض یکساعت به کف سینوس رسیدم و گفتم " میگم که خنگم هیچکس باور نمیکنه" ، در نتیجه تمرین امروز رو هر چی نگاه میکردم احساس کردم بلد نیستم! بعد باید 45 دقیقه با یه نفر دیگه در موردش بحث میکردیم و حواب میاوردیم، من افتادم با یه پسر از لهستان، که معروفه به پیجوندن کلاسها، و البته اخر ریلکسیه، مثلا امروز دِد لاین ریپورت اولین تمرین بود، و اون اصلا ننوشته بود و اصلا نمیدونست چی هست، چون سر کلاس نیامده بود، اما در نهایت آرامش داشت به فیلم یه بازی نگاه میکرد بعد معلوم بود داره اهنگ گوش میده چون باهاش میخوند (مثلا اروم)، کلا همه کار سر کلاس میکرد الا تمرین حل کردن، در ضمن انگلیسیش هم به شدت خوبه، و من همیشه مثل خنگا نگاش میکنم ببینم چی میگه! خلاصه من با همچین آدمی افتاده بودم که گفت: "دونت وُوری ایت واز توو ایزی، آی کَلکیولِیت ایت اَند آی ثینک ایتز بِتِر تو تِیک 15 سَمپِل اِگِین" یه خنده هم تحویلم داد، من نگاش کردم گفتم: "دیجیو رآن اَپرِیاری تِست؟" حالا نوبت اون بود نگام کنه، خلاصه با زبان الکن بهش فهموندم که حاجی به این راحتی ها نیست، و خلاصه هر چی میدونستم میگفتم و اخرش اضافه میکردم،" بات آیم نات شُور  دَت آیم رایت!" اونم میخندید میگفت: نُ دَتز کول، یو نوء وِری وِل! 
خلاصه کلام رسیدیم به قسمتی که باید میرفتیم و نتایجمون رو پرزنت میکردیم، رنگ من پرید آروم بهش گفتم:شَل وی سیت این آدر رو؟ بیکاز آیم اِستِرسفول اَند کَنت پِرِزِنت ایت فِرست" خندید و گفت: دونت وُوری . خلاصه گروه اول یکی دیگه رفت و یهو بعد از اونها این اقا گفت بریم! یعنی نزدیک بود سنگکوب کنم، رفتیم و گفت شروع کن ! منم هرچی بلد بودم گفتم و بعدش هم اون گفت، و تمام شد! اخر کلاس فهمیدیم همه راه حلهای پیشنهادی درسته اما مال ما جزو درست ترینهاش بوده! تازه یه دو سه نفر که اومدن واسه پرزنت یه چرت و پرتهایی میگفتن با اعتماد به نفس  که مات میموندی! کلاس تموم شد اومد و گفت" یو سی؟ وی وِر دِ بِست! آی تولد یو دونت ووری

نتیجه اخلاقی: مرمر اگر اعتماد به نفس داشت مثل خر تو گل نمیموند اینجا
نتیجه اخلاقی دو: چیزی که این اروپایی ها تو این مدارس و تحصیلاتشون یاد میگیرن به معنای واقعی مصداق این ضرب المثل ایرانیه: "سوال کردن عیب نیست ندونستن عیبه"اگر بلد نباشن هم براشون مهم نیست مهم اینه که به قول معروف برین استورمینگ کنن! اینها دائم یاد میگیرن که کارهاشون با مشورت انجام بدن، بحث و تبادل نظر کنن، و انقدر به خودشون مطمئنا که حتی اگر غلط هم بگن مهم نیست میان و با اعتماد به نفس دلایلشون رو عتوان میکنن، اگر هم یه ریپورتی رو پاس نشن مثل من عزا نمیگیرن! این رو از همون ترم اول فهمیدم اما درست نمیشم که نمیشم!
در ضمن عمرا فکر کنید که بنده همین چهار کلمه انگلیسی رو به این روونی که نوشتم گفتم، برای همینها ده دقیقه من ومن کردم و گذشته و حال و اینده رو میکس کردمناراحت

آرمایش سالانه

وقتی تو اداره مالیات سوئد ثبت میشی تمام اطلاعاتت به یه سری اداره ها و مراکز مهم میره من جمله مراکز پزشکی بهداشتی! دو سه هفته بیشتر نبود آمده بودم که یه نامه از مرکز بهداشت اینجا اومد که تا یه تاریخ فرصت داشتم برم دکتر و نمونه برداری و تست بدم برای پیشگیری از سرطان رحم . این نامه برای تمام زنهای بالای 25 سال در سوئد ارسال میشه و معمولا سالی یکبار یه هفته رو اختصاص میدن به این تست . و البته بستگی به کومون هر منطقه میتونه پولی یا مجانی باشه! از اونجایی که در خانواده ما سرطان ارثیه و از قضا مادربزرگ خودم هم سرطان رحم داشته و کلا مشکل رحم در خانواده ما فراوانه و از اونجایی که در ایران بودم به واسطه پزشک بودن بابا هیچ آزمایش و دکتری نمیرفتم ، از اینکه فرصتی هست برای یک چک آب خوشحال شدم، فردای روزی که نامه رسید تو دانشگاه من و همکلاسیهای دختر ایرانیم نشسته بودیم که پرسیدم:  کی همون درمانگاهی که من باید برم باید بره که با هم بریم یهو نگاه متعجب و پر از سوال دوستان رو رو خودم حس کردم، یکصدا گفتن: ما که نمیتونیم چک آپ کنیم! بنده متعجب تر پرسیدم: چرا؟ یکی که متاهل هست آروم پرسید: دختر نیستی؟! و مونده بودم الان باید جوابشو چی بدم؟! گفتم: چه ربطی داره؟ خلاصه فهمیدم مشکل دوستان در اینه که چون با.کر.ه هستن نمیشه این تست رو داد! و یا به قول دوست متاهل: شماها که احتیاج ندارید! من یادمه که بهشون گفتم اتفاقا چه بهتر که بخاطر یک ازمایش پزشکی بلاخره از شر این افتخار شرم آور زنانگی خلاص بشیم! اما متوجه شدم به شدت دوستان دوست دارند حتما یک مرد ، ترجیحا همسر آینده این لطف رو در حقشون بکنه! 
وقتی این مطلب رو از وبلاگ ترنج خوندم یاد این خاطره افتادم و به این فکر کردم که دختران ما در ایران به هزار دلیل آزمایشهای پزشکی مربوط به زنانگی رو انجام نمیدن، یا با مشکل روبرو هستند اونوقت اینجا انقدر براشون سلامت اهمیت داره که خودشون ازت درخواست میکنن، وقت میذارن و یاد اوری میکنند که باید این آزمایش رو انجام بدی.
و البته درد داره وقتی میبینی حتی دانشجوهای ایرانی اینجا که مثلا قشر تحصیلکرده و رشد کرده عصر ارتباطات هستند، در ادا در آوردن پا به پای مد روز پیش میرن اما برای فکر کردن با مادربزرگهاشون خودشون رو تطبیق میدن. و حالبه بدونید اونقدری که بین دخترهای اینجا مسئله بکارت و رابطه نداشتن با یه پسر- البته به صورت مرگ خوبه واسه همسایه- مهمه برای پسرهامون نیست!.

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

این سوئدی های سرد، ما ایرانی های گرم

من نمیدونم این غربیها چرا تعطیلاتشون رو با ما هماهنگ نمیکنن! خب چی میشه این تعطیلات عید پاکشون رو بیارن همزمان کنن با عید نوروز؟ مثلا من و دوستم هفته عید خودمون رو رفته بودیم مسافرت که هفته کاری بود، و بعد هفته تعطیلیش مجبور بودیم بشینیم تو خونه سماق بمکیم، نه که کلا این سوئدی ها هم هیجان ندارن، هوا هم یادش افتاده بود که تو زمستون خیلی سرد نشده و نباریده، این چهار روز تعطیلی جبران کرد و به اندازه یک زمستون سرد شد! خلاصه اینکه این تعطیلات به معنای واقعی "بورینگ" امشب تموم میشه و خدارو شکر فردا میریم سر درس و مشقمون! تو عمرم انقدر ارزو نداشتم دانشگاه زودتر شروع بشه! 
شنبه به پیشنهاد یکی از دوستان رفته بودیم بولینگ. این دوست ما 8 سالی هست اینجا ساکنه با خانواده و دوست پسرش هم سوئدیه، اما ازوقتی با ما آشنا شده دوست داره یه کم با ایرانی ها بگرده، بهش میگم چرا؟ میگه راستش خسته میشم همش با دوست پسرم باشم، دیدی که چقدر ساکت و بی هیجانه؟ دلم یه کم شلوغی میخواد!! خلاصه ما رو دعوت کرد و بدون دوست پسرش هم آمد، خودش و خواهر و بردارش و یکی دیگه از دوستان بولینگ بلد بودن ، اما من و چهار تای دیگه هیچی بلد نبودیم، و البته ما هم هستیم که کلا شیطونیم! رفتیم تا نوبتمون بشه نشستیم به تماشای بازی سوئدی ها! یعنی "اویی - با حالت تهوع خوانده شود- انگار اومده بودن مسابقات المپیک، در سکوت مطلق با جدیت تمام! نوبت ما که شد، انقدر سوتی دادیم اولش- مثلا توپ رو زدیم در حالیکه هنوز نرده بالا نرفته بود و بومب خورد به نرده! یا مثلا میزدیم میرفت تو باند کناری و خلاصه آّبرو بری بود که نگو.. جیغ و داد و هیجان و شلوغ بازی.. مثلا دو تاش میفتاد انگار فتح المبین کردیم هورا و دست وکف و سوت میزدیم. خلاصه یه ساعتی که اونجا بودیم فکر کنم در تاریخ اون بولینگ دیده نشده بود، این سوئدی ها هم احتمالا میگفتن اینا از کجا اومدن؟ ولی خب ما بهمون خوش گذشت وبیش از پیش فهمیدیم که سوئدی خوبه برای اینکه تو کشورش زندگی کنی و از شعورشون در هم میهن بودن استفاده کنی، ولی به درد زندگی و همنشینی دائم نمیخورن چون یخ یخن ! و بی هیجان! اوج هیجانشون روز اخر اپریله که مثلا برن جلوی کتابخونه شهر بعد از کلی مشروب خوردن کلاههای فارغ التحصیلیشون و ببرن بالا بیارن پایین و یه سرود بخونن! 
دیدم این همه از فرهنگمون بد گفتم بذار یه کم خوبش و بگم. حقیقتا این خونگرمی و با حالیمون و پرهیجان بودنمون یکی از بهترین نکات فرهمگمونه، اینکه با تمام گرفتاریها میتونیم شاد باشیم و ذهن خلاقی برای طنز ساختن داریم.