‏نمایش پست‌ها با برچسب دل گویه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دل گویه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

از زادگاه به پناهگاه

5 سال پیش در همین ساعت وارد فرودگاه امام شدم تا پرواز کنم به سمت سرنوشت جدیدی که نمیدانستم چگونه خواهد بود. دوستانم پیش از من در فرودگاه بودند، تمام مسیر تا فرودگاه خودم رانندگی کردم و سعی میکردم عادی جلوه کنم.  آخرین خاطره من از ایران خاطره خوبی نیست، برخوردهای زننده ماموران زن بازرسی کننده، مسئول کشیدن بار،  مامور مهر خروج زننده همه و همه باعث شد با نفرتی بی بدیل از کشور خارج شوم. میدانستم حداقل تا پایان دوره تحصیل به ایران سفر نخواهم کرد اما فکر نمیکردم این سفر نکردن به 5 سال بکشد. هنوز تصویر بلند شدن هواپیما و فاصله گرفتنش از شهر دوست داشتنی ام واضح است. بغضی که شکست و ترانه هایده که زیر لب میخوندم:
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ، خداحافظ
 روزهای خوبت بگو کجا رفت
 توقصه ها رفت یا از اینجا رفت.
انگار که اینجا هیشگی زنده نیست
گریه فراون جای خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر دلا از هم دور
روزا مث شب شبا سوت و کور
همه عزادار سربه گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ خداحافظ

هواپیما دور و دورتر شد و تهران ریز و ریز تر و ایران هم. سه ساعت بعد استانبول بودم و چندین ساعت بعد حوالی ظهر 18 آگوست وارد فرودگاه آرلاندا شدم. همان لحظه اول باد سرد استکهلم سیلی جانانه ای زد که یادم باشد اینجا زندگی آسان نخواهد بود.
5 سال از آن روز گذشته، 5 سال از آن هواپیما که دور و دورتر میشد و تهران ریز و ریزتر و ایران هم. هرچه میگذرد فاصله بیشتر میشود و ایران محوتر و محوتر. خاطرات ته کشیده اند، خیابانها و کوچه های پرخاطره ام یا نیستن، یا خراب شده اند یا تغییر کرده اند و خودم هم و آدمها هم. 5 سال اینجا هم تغییر کرده، اوپسالا شباهتی به روزهای اولی که امدم ندارد، ساختمانهای بسیاری را تغییر داده اند، مدرن سازی ساختمانها به اینجا هم رسیده و حالا هر نقطه شهر یک ساختمان تمام مدرن هست که به مذاقِ منِ قدیمی پسند خوش نمیاید.
 5 سال از آمدنم به سرزمین جدید میگذرد. حالا دیگر جدید نیست، حالا برایم حس وطن دارد هرچند وطنم نیست. هر روز بیشتر از قبل بهش عادت میکنم و هر روز بیشتر از قبل به بدیهای اندکش پی میبرم. با آداب و رسومش به سختی اما خو گرفته ام.با فرهنگش کم کم اخت شده ام، زبان سختش که اول برایم زشت و زننده بود حالا دوست دارم. رفتار اجتماعی مردمانش را دوست ندارم اما کم کم دارم شبیهشان میشوم.  5 سال گذشت و من در کنار سختی هایی که در زندگی میکشم اما چیزهایی دارم که هرگز در ایران نداشتم، کرامت انسانی، حق شهروندی، هویت زن بودن، امنیت و آرامش. هرجور فکر میکنم برای همین چند چیز من باید مدام ممنون سوئد باشم، کشوری که کشورم نیست، زادگاهم نیست، اما پناهگاهم شد و بیشتر از کشور خودم به من اعتبار و حق داد.
امشب حوالی ده شب، با لباس تابستانی، سوار بر دوچرخه بودم. دامن بخاطر وزش باد بالا رفته بود، مسیر خلوت و از دل جنگل بود و من بی هیچ هراسی، بی هیچ نگرانی ، آواز خوان و آرام پا میزدم و از وزش باد لای مو و گردن و دست ها و پاها، از حس امنیت و سکوت حاکم لذت میبردم. خیلی هم اتفاقی میخواندم:
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی اسم و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله

۱۳۹۴ مرداد ۱۰, شنبه

دوپاره گی های مهاجر

مهاجر یعنی دوپاره، یعنی دوگانه. مخصوصا اگر یک سری ارتباطاتش را با مبدا قطع نکرده باشد. حالا به هر نوعی، خود کشور، اخبارش، خانواده و یا زبان.
امروز که تصمیم گرفتم بنشینم خانه و بالاخره به مطالب وبلاگم سرو سامان داده و همه را به بلاگر انتقال بدهم به مشکل بزرگی برخوردم، تاریخ ها و ساعتهای وبلاگها را براساس ایران گذاشته بودم. نمیدانم چرا؟ هرچه هست تنظیم چند سال پیش است. در پرشین بلاگ مشکلی نبود چون همه چیز فارسی بود. در بلاگر هم برای انتشار تاریخ ایرانی و ساعت ایرانی فعال بود. اما امروز که انتقال مطلب میدادم، و تقویم آی پرشین باز بود و دائم در حال convert. و در عین حال داشتم همه را همزمان به Word انتقال میدادم که جایی ذخیره باشند برای روز مبادا، مانده بودم چطور تاریخ بزنم؟ یه سری را به تاریخ میلادی زدم، اما امروز فکر کردم چون مطالبم به تاریخ ایران منتشر شده بهتر اشت تاریخ ایرانی داشته باشند و در فولدر ماهانه نام ماههای ایرانی باشد. اما بعد از مدتی متوجه شدم با اینکه مطالب در وبلاگ به تاریخ ایرانی منتشر شده اما در قسمت آرشیو ماهانه، ماه و سال میلادی است. به نظر چیز ساده ای میاید میدانم، به نظر مهم نیست تاریخ چه باشد. من میتوانم همه را به تاریخ میلادی بزنم. اما یک لحظه، این تلاش تغییر تاریخ، این تنظیم کردنها بر مبنای ماه و سال ایرانی برایم شد یک تکان که یادم بیاید مهاجر همیشه دوپاره است. هر مهاجری چیزی برای وابستگی دارد. من ازبیشتر وابستگی ها دل کندم، بند ها یکی یکی پاره شدند اما زبان فارسی، نوشتن، خواندن و مخاطب هایم... نه شدنی نیست. مهم نیست مطالبم به چه تاریخی باشند، اما حس خوشایندی نیست. این که ماههایم، روزهایم، سالهایم فرق دارد، اینکه نمیدانم ماه شمسی کی شروع می شود و کی تمام اما هنوز یک حاهایی خاطره هایم با معیار تاریخ ایران است.
مهاجر بلاخره چیزی برای دوپاره بودن دارد. 

۱۰ مرداد ۱۳۹۳

۱ اگوست ۲۰۱۵

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

باد پریشان دل آشفته صفت

سومین روز تابستان سوئدی هم آغاز شده اما اینجا هنوز باد و باران است. بارانش را دوست دارم، مخصوصا دیشب که با صدایش خوابم برد. اما ، بادش را نه! آن زمانها که ایران بودم همیشه فکر میکردم چه جای امنی هستم. از طوفانهای پی در پی آمریکا، اتش سوزی های جنگل های استرالیا، و اتشفشان ها خبری نبود. با اینکه کودکی ام با خاطره تلخ زلزله گذشت، با اینکه زلزله ترسناک بود، و هر لرزشی وحشت زده ام میکرد اما باز خوشحال بودم در کشوری هستم که حوادث طبیعی اش محدود به زلزله و گاهی سیل است!
از سیل میترسیدم، هنوز هم میترسم. از آتشفشان که وحشت زده ام. تصور جزغاله شدن در مذاب ها ... وقتی امدم سوئد خوشحال بودم زلزله خیز نیست، آتشفشان هم ندارد سیل هم ندارد. اما کم کم دارم وحشت زده میشوم. یخهای قطب رو به آب شدن و فروریختن هستند و ما تا قطب راهی نداریم. اگر زیر آب رفتنها شروع شود جزو اولین کشورهای زیر آب رفته  خواهیم بود. اما هنوز خطر زیر آب رفتن در نزدیکی نیست. چیزی که اینجا ترسناک است باد است! صدای باد به اندازه وحشت اتشفشان و زیر آب رفتن هولناک است. هر بار که محکم به شیشه میخورد قلبم میلرزد. شب ها وقتی خوابیدم و از صدای باد از خواب میپرم ، به یادکودکیهایم دست برمیدارم به سمت بالش و پتو و تا میایم از جایم بلند شوم و بروم بین پدر ومادر جا خوش کنم و آغوش گرم مادرم که انگار امن ترین جای دنیا بود، یادم میفتد نه تنها بزرگ شده ام، که حالا تنها هم هستم، و با تشویش به رختخوابم باز میگردم و از خدایی که نمیدانم کجاست ولی جایی هست تشکر میکنم برای اینکه هنوز زنده ام!
اینجا بادهایش در حالت عادی 5-6 متر در ثانیه هستند، اما به گمانم امروز بالای 20 متر در ثانیه است. فکر کنم ترس من از باد برمیگردد به یک کارتون در کودکی که اسمش یادم نیست. همان که گردبادی میامد و خانه ای رااز جا بلند میکرد. هر وقت آن کارتون تکرار میشد آن سیاهی گردباد و آن از جا کنده شدن خانه وحشت زده ام میکرد. درست مثل فیلمهای ترسناک اهریمنی! یک کتاب داستان با نواری هم بود که شخصیت هایش یک درخت بود، یک شیطان و باد و آتش. یادم نمیاید باد نماد شیطان بود یا دشمنش؟ ولی میدانم حس خوبی به بادِ داستان نداشتم. و در نهایت در نوجوانی و جوانی وقتی از بر میخواندم " کولی بادِ پریشان دلِ آشفته صفت..." و صدایم میلرزید و وحشت از باد باز بر من چیره میشد. همه اینها نشان میدهد من با باد هیچوقت رفیق نبوده ام و بعد آمده ام در کشوری بادخیز!
حالا یک نفر در زندگیم تبدیل به باد شده، از همین بادهای پریشان دل آشفته صفت. میوزد، میزند و ویران میکند. بعد آرام میشود و میخواهد با وزیدن آرام ، ویرانی هایش را فراموش کنم. شاید نمیدانست من چقدر از باد وحشت دارم، و چثدر از باد بیزارم، شاید اگر میدانست باد بی رحم نمیشد.

"باد کولی ای باد!
تو چه بیرحمانه
شاخ پربرگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فروکوبان برخاک گذشتی همه جا
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون میکرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی

بوی خون داشت ، افق خونین بود"

۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

میگذرد

دراز کشیده ام روی تخت کینگ سایزم. خودم کمتر از یک تخت یک نفره فضای این تخت را پرکرده ام و باقی اش پر شده با لباسهای روی هم افتاده، کاغذ ها و نامه ها و پاکتها، روزنامه. بیرون باران میبارد. از آن بارانهای بهاری که هوای شمال را برایت تداعی میکند. روزهای جمعه پرباران و دلگیر. چه فرقی میکند یکشنبه باشد یا جمعه، روز تعطیل همه چا یک چیز است! اما من دلم نه گرفته، نه بی حوصله ام. اتفاقا یکشنبه روز خوبی است. از این باران دارم لذت میبرم و همینطور که روی تخت دراز کشیده ام و این را مینویسم به صدای باران گوش میدهم و میروم به جاده شیخ زاهد. 
فیس بوک دوباره  " در چنین روزی سال های پیش" را راه انداخته، نوتیفیکیشن میاید، نگاه میندازم، حال امروزم را مقایسه میکنم با حال سال قبل و سالهای قبل تر. حالا بهش میخندم. به تمام حماقتهام. به تمام سادگی هام. به تمام باور کردنهام. میخندم به خودم و دلتنگی های سال قبل . میخندم به خودم و احساساتی شدنهای بی دلیلم. و بیشتر میخندم وقتی میبینم حتی برای یک لحظه هم دوست ندارم زمان به عقب برگردد و چه عادی میگذرد همه چی! فکر نمیکنی بگذرد، اما همیشه رسم همین است. میگذرد! همه چیز تنها میگذرد.  و ما آدمها چه خنده دار عادت میکنیم به هر چه که بود و هرچه که هست.

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

Ctrl+Alt+Delete

یک هفته مریض هستم و بجز شنبه بقیه اش را خانه افتاده ام! از بس خوابیدم و دراز کشیدم وزل زدم به مانیتور حالم بد شده. در چند روز اخیر به صرافت افتادم برای سامان دادن به مطالب وبلاگ. بی دلیل هم نبود البته، داشتم فکر میکردم در گذشته اگر از دوستی ها ورابطه هایم مینوشتم یا تمام شده بودند یا در یک دوره طولانی. حداقل چیزی بود! اما این جا همیشه از "هیچی" نوشتم.

به هر حال، امروز چندین پست رو موفق شدم- در طی 4 ساعت!!!_ حذف کنم.راستش از من این حذفها بعید است. اگر قبلا با خوندن نوشته های قدیمی لبخند میزدم یا به فکر فرو میرفتم بعضی نوشته های یک سال اخیر تنها حرصم را در میاورد. دیلیت دیلیت دیلیلت! و اینها بی دلیل نیست. به نقطه ای رسیدم که باید یکسال پیش میرسیدم. اما گوش ندادم، همه را متهم کردم به بد بینی! همه را متهم کردم به نشناختن! اما چه بخواهیم چه نخواهیم یک سری رفتارها معنی اش همان است که هست! و من انگار هر بار قرار است خودم را گول بزنم که " این فرق دارد" یا مخالفت کنم با " نه لطفا جنرالایز نکنید" 
به هر حال پستها دیلیت میشوند، و تمام باورهای مثبت منفی، و تمام حسهای خوب ، بد! و آدمهایی که روزی برای من عزیز بودند تبدیل میشوند به هستنهای همان گوشه ای! به روش خودشان "محترمانه" کنار میگذارم! 
 باشد که آدم شوم!

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

اورژانس

اورژانس
اورژانسِ بیمارستان تخصصی و آموزشی اوپسالا.
برای رجیستر شدن نمره برمیدارم. سه نفر قبل از من هستند. ۴۵ دقیقه بعد صدایم میکنند برای رجیستر شدن. پرستار شرح حال میپرسد. کمی بیشتر خودم را به بی حالی میزنم شاید زودتر بفرستنم برای آزمایش. اخرش میگویم: راستش من فردا عازم سفرم. خیلی سفر مهمیه. لطفا همه آزمایشهای لازم رو بکنید که خیالم جمع باشه. جوابی نداد.
باز ۴۵  دقیقه بعد؛ اسمم را صدا میزنند. به یک اتاق پر از برانکارد وارد شدم. برای اولین بار بود در چنین فضایی بودم. پیچِشِ معده بیشتر شد (آی ی ی ی). پرستار من را روی تخت خواباند.
- از الان اجازه نداری آب، یا چیزی بخوری. سیگار و اسنوس هم استفاده نمیتونی بکنی.
با دستگاه فوق پیشرفته ای که تا به حال ندیده بودم فشار خون گرفت.
-باید آزمایش خون بدی.
یاد ترسهایم افتادم.
- من میترسم!
لبخند پرستار.
سرم را برمیگردانم. سوزن را میزند و چهار لوله خون میگیرد.
- خوبی؟
- اوهوم
سوالات مرسوم را میپرسد! جواب نود درصدش "نمیدونم " بود. آخه مگه من بیکارم هر بار بعد از توالت نگاه کنم ببینم عادی است یا نه که اولین سوالشان این باشد: تو مدفوع یا ادرارت چیزی ندیدی؟!
فشار خوب بود. باید میرفتم برای ازمایش ادرار. همینطور که روی برانکارد بودم من را بردند در کریدور و  اتاقی که رویش نوشته بود جراحی!
- برو ازمایش ادرار بده
میرم و برمیگردم روی تخت ولو میشوم. اَنجِکتور هنوز روی دستم هست و درد میکند. دستم را نمیتوانم تکان دهم. دراز میکشم. به فواصل پیجش ها دقت میکنم. تقریبا هر ده دقیقه یک بار بیست سی ثانیه ای میگیرد. درِ اتاق باز است و رفت و آمد پرستارها را میبینم. چراغِ بالایِ سرم شبیه چراغ جراحی نیست. فکر کنم اسم اتاق را اشتباه خوانده بودم. ۴۰ دقیقه نگاهم به سقف میماند. دکتر میاید. خودش را معرفی میکند. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد دستهای خالکوبی شده اش هست. کتش را در میاورد ، جای دیگر دیده بودمش شک نمیکردم یک پانک تا شش کلاس خوانده است، اما یک دکتر بود. معاینه را شروع کرد.روی معده را فشار داد. سمت راست درد میگرفت.  توی ذهنم: آپاندیس سمت راسته، حتما آپاندیسیت هست!
معاینه های معدی ای تمام شد و دکتر انگشت را وارد ماتحت کرد برای معاینات مقعدی. بعدش گفت دوباره میاد.
- چی میتونه باشه
- الان نمیتونم بگم شاید ( یه چیزی گفت به سوئدی که نفهمیدم) باشه.
- چی هست میشه به انگلیسی بگی؟
فکر میکند اما یادش نمیاد. یه سری توضیح داد، به نظرم  کیسه صفرا را میگفت.
مبهوت به سقف نگاه میکنم. اگر بیاید و بگوید آپاندیس یا کیسه صفرا نیاز به جراحی داره و باید بلافاصله عمل بشم چه کار کنم؟ بی اختیار بهش گفتم: من اینجا تنهام.کسی و ندارم!
فکرا هجوم آوردند: بخوام عمل بشم به کی زنگ بزنم؟ اول به فاطی زنگ میزنم.. نه ، نه ناهید! اما اونا سرکار هستند. آموروزو !میگم بیاد. ولی نه اون که نمیتونه بیاد. همون ناهید از همه بهتره. فاطی هم خوبه بالاخره پرستاره. از بیهوشی بدم میاد. اگه به هوش نیام چی؟ لاپروسکوپی بهتره. اما یهو میروم به سالها پیش، وقتی در شرکت تجهیزات پزشکی کار میکردم. چقدر از اشتباه دکترها میگفتند، دکتر لاپروسکوپی کرده بود همه امحاء و اعشاء را بیرون کشیده بود! اگه اینها بلد نباشن چی؟ دکتراشون همه همسن خودمن. سابقه ندارن که! میرم ایران عمل کنم! اما هزینه عمل اینجا میشه ۲۰۰۰ کرون ایران میشه ۲۰ میلیون. اگه تشخیصشون غلط باشه چی؟ اگه بگم هیچی نیست ولی یه چی باشه چی؟مامان نباید بفهمه. بفهمد دق میکند. بعد عمل چی کار کنم؟ کی ازم نگهداری کنه؟ سیما که سر کار میره. شیرین که ایرانه. به خاله ام میگم بیاد.. اما نه خاله ام که تا بفهمه باید یکی بره از اون نگهداری کنه !چرا نگفتم مترجم میخوام، من اینچا چی گار میکنم؟
در باز میشود. این بار دو دکتر وارد می شوند. دکتر جدید خودش را معرفی میکند. معاینه را آغاز میکند. معاینه از پهلو با اولتراسوند. مدام میگوید : اینگنتینگ.. یعنی هیچی!
معاینه تمام میشود. دکتر اولی ژل روی بدنم را پاک میکند. قرار میشود یک مسکن قوی بزنند و بفرستنم خانه. دستگاه چیز خاصی نشون نداده.
- من میتونم سفر برم فردا؟
- کجا؟
- ایتالیا
- ایتالیا بیمارستان داره نداره؟
- بله خب
- برو اگر چیزی شد میری بیمارستان
خنده
پرستار میاید و از همان انجکتور مسکن تزریق میکند. پرستار دوم میاید و انجکتور را در میاورد. لباسهایم را به دستم میدهند و میایم خانه. قبل خروج کارت اهدای اعضا را برمیدارم!
امروز تجربه جدیدی در دوران مهاجرتم بود. امروز فهمیدم دیگه بچه ته تغاری لوس نمیتوانم باشم. اینجا خودمم و خودم. خودِ تنهام. اینجا نمیتوانم خیالم جمع باشد که بابایی هست که نسخه اش معجزه میکند. که بودنش قوت قلب است. مامانی هست که مثل پروانه دورت بچرخد و همه چیز برایت فراهم کند. امروز بخیر گذشت، اما اگر اورژانسی بود، اگر عملی در کار بود تو بودی و خودت و جمله ای که گفتی: "من اینجا تنهام. کسی و ندارم"
امروز مفهوم جدیدی از غربت برایم رو شد: من تنهام. "کسی" و ندارم.


۱۷ آذر ۱۳۹۳

۸ دسامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

قرارهای هزارباره و لذت تنهایی

عادت کردم به کولی بازی و شلوغ کرن. هرچیز کوچیکی رو برای خودم بزرگ میکنم از مریضی و دلتنگی تا چیزهای واضح  و ناواضح! بارها به خودم قول دادم بلند بلند حرف نزنم و فکر نکنم، بارها به خودم گفتم یه دفتر بردار همه چی رو اول تو اون بنویس. بعد دو روز بعدش بیا ببین چقدر سر اون غرغرها  و ناله هات هستی؟ اما انگار یادم میره هر بار. به هر حال این چند روز مریضی و رفتن پدر و مادر باعث شده بود دوباره بشم " معلول ذهنی" و الکی برای خودم زار بزنم و احساس ضعیف بودن و عقب بودن و تنبل بودن بکنم. اما از غروب دیروز که خودم از زر زدنهام خسته شدم ، رفتم خوابیدم تا امروز صبح بدون ذره ای تشویش و درگیری الکی ذهنی! امروز که  روز نقاهت رو سپری میکنم برای هزارمین بار با خودم عهد بستم دست از کولی بازی بیخود بردارم. امید که رستگار شوم!!!!

به هر حال، شنبه مامباببینا با اعمال شاقه به ایران برگشتند. سوغاتی این اعمال شاقه و استرسهایش ادامه مریضی بود و به مراتب بدتر از سرماخوردگی هفته قبل چون با دل و روده سرو کار داشت. کلا بیشتر از اینکه سردی معده از غذاهای نامتناسب پشت هم باشد بار عصبی داشت چه برای رفتن مامانینا چه برای خودم. به هر حال از ساعت 4 روز شنبه تا 9 شب با اینکه مهمان بودم در حایی یا روی مبل افتاده بودم یا در توالت به سر میبردم! اصلا از این اتفاق خوشم نمیاد. یعنی یک میلیونیم اگر فکر میکردم با رسیدن به منزل دوستم مریض تر میشم هرگز نمیرفتم. به هرحال اتفاقی است که افتاده و من به شدت ناراحتم- دقت کردید من هنوز یک پاراگراف نگذشته از اینکه قول دادم کولی بازی در نیارم و گنده نکنم!-

راستش از رفتن مامان و بابا دلتنگ نیستم هنوز. به تنهاییم نیاز داشتم. دلم میخواست حتی الان مادلین هم نباشد. خودم باشم و خودم. کمی بیشتر دستم بود موبایل و فیس بوک و اینستاها و ... رو هم برای یکی دو روز میبستم. به یک ریکاوری جدی احتیاج دارم. زمان بالاخره زمان غار تنهایی است. شنبه دوستم داشت از اتفاقی که تو زندگیش افتاد و باعث شد دیگه از تنهایی افسردگی نگیره میگفت و اینکه حالا از تنهایی گاهی  راضیم هست. و من داشتم فکر میکردم من سالهاست این حس رو دارم و درسته گاهی خسته میشم ولی وقتی دوباره برام پیش میاد راضیم. سن که بالا میره اگر تجربه زندگی جمعی کم باشه تنهایی غنیمت میشه که هم دوست داری ازدستش بدی و هم وقتی بعد از مدتی بهش برمیگردی میبینی حاضر نیستی با دنیا عوضش کنی.  تناقض جالبیه. البته تنها بودن دائمی اصلا خوب نیست اما به قول سوئدی ها هرچیزی به اندازه.. من الان تنهایی لازمم! 

پی نوشت: 
- لپتاپم درمان شده. بعله؛ بالاخره من این لپ تاپ رو سپردم به اهلش و یک ویندوز جدید برایش ریخته شد، همه چی نو شده و تنها مشکل اینه که نور صفحه خیلی خیلی خیلی خیلی پایینه! حالا باید باهاش کنار بیام و عادت کنم تا پول جمع کنم و یه لپ تاپ بخرم. 
- به زودی ادامه سفرنامه را مینویسم. هنوز اصل پاریس مانده. 

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

یار مهربان!



این روزها یک کودک یک- دو ساله حال من را دگرگون میکند. وقتی پدرش از او مینویسد، و یا از او عکس میگذارد. نمیدانم حسادت میکنم ، غبطه میخورم یا حسرت ؟! هرچه هست او به شدت من را یاد کودکی هایم میندازد. 
هر از گاهی "مهدی خلجی" عکس کودکش "مهراز" که در حال ور رفتن با کتابهاست را در فیس بوکش میگذارد و توضیحات کامل از علاقه این کودک و جستجو گریش درباره کتاب میدهد. اولین باری که نوشت بی اختیار یاد خودم ، پدرم و کتابخانه عظیمش افتادم ، دو سالگیم یادم نیست ولی از 4-5 سالگی به خوبی یادم هست که لابلای کتابها وول میخوردم. در حال ساخت خانه بودیم و برای مدتی مستاجر نشین و طبق معمول تنها آواره های خانه کتابهای پدر بودند که در اتاقی روی هم انباشته شده و تنها فردی که قابلیت رفت و امد بین آن همه کتاب را داشت کوچکترین و ریز ترین عضو خانواده که من باشم بود. بخاطر شغل پدرو مادر ، تفاوت سنی زیاد با خواهر و برادر بزگترم، اغلب ساعتها در خانه با "شهربانو خانوم" کمک دست مادرم سپری میکردم. برخلاف دختر بچه های دیگر علاقه ای به عروسک نداشتم و برادرم هم ماشینهایش را قایم میکرد تا من دست نزنم! اهل تلویزیون و کارتون هم نبودم پس تنها راه فرار از تنهایی و سرگرمی بالا رفتن از کتابها بود، کتابها را برمیداشتم و دنبال عکسهای توش میگشتم( این عادت هنوز برای من مانده) ،  با تمام کوچکیم خیلی حواسم بود که لطمه ای به کتاب وارد نشود. میدیدم پدرم چطور کتاب ها را دستش میگیرد و میخواند و همیشه ادایش را در میاوردم. البته این فقط در ساعتهای تنهایی نبود، ساعتهایی که پدر خانه هم بود و کتاب از دستش نمیفتاد من کنار دستش مینشستم و فقط نگاه میکردم به چیزهای سیاه منظم در صفحه. کتابهای کودکان هم توسط مادرم برایم خوانده میشد و من به سرعت حفظ میکردم و درست مثل بسیاری کودکان دیگر از دفعه بعد از حفظ خودم میخواندم ولی ورق هم میزدم انگار که سواد دارم. سواد دار که شدم، و واقعا به عشق کتاب خواندن مدرسه را آغاز کردم کتاب خواندنم مستمر شد. پدر کتاب پشت کتاب میخرید برایم و همیشه میگفت " کتاب بخوان" این روند تا سالها ادامه داشت. من خوره کتاب بودم و خیلی سریع کتابها را تمام میکردم. هنوز به رده سنی ج نرسیده تمام کتابهای آن رده را تمام کرده بودم. دیگر کتابهای کودکان برایم مفهوم نداشت و در سن بسیار کم رو آوردم به خواندن کتابهایی که پدر میخواند، یواشکی و در کنارش. پدر ارام کتاب میخواند برخلاف مادر که خیلی سریع میخواند. پس لذت بخش بود که کنار پدر بنشینی و یواشکی بخوانی بی آنکه بفهمد! با پدر دو کتاب را خواندم، یکی " سالهای ابری" و دیگری نیمی از " خانواده تیبو" بعد کتاب این طور دست به دست می شد، اول مادرم، بعد پدرم و بعد من ، البته یواشکی چون پدر دائم میگفت اینها مناسب سن تو نیست بعدا باید بخوانی ولی من گوش نمیکردم، میخواستم زود بزرگ شوم، حتی بارها کتابهای ژول ورن را میخواندم که مثل در سن خودم باشم اما عطش خوانش کتابهای بیشتر باز من را سوق میداد به کتابهای بزرگسالان. آن سالها کتابهای تاریخی درباره زمان شاه یکی یکی بیرون میامد و من هم میخواندم از بس که علاقه داشتم به تاریخ! در دوران راهنمایی همکلاسی ها و دوستان صمیمی ام هم مثل خودم خوره کتاب بودند با این تفاوت که آنها در سن خودشان کتاب میخواندند، "مریم" علاقه زیادی به کتابهای کارآگاهی داشت و تمام کتابهای آگاتا کریستی را میخواند و پشتش یکی یکی بقیه بچه ها میخواندیم، اینطور من کمی فاصله گرفتم از کتاب خوانی بزرگسالان اما هنوز دنبالش بودم، یادم بود "چکامه" دوست خانوادگیمان که حکم خواهری داشت و بسیار کتاب خوان در یکی از شب نشینیها که با خواهر و برادرم داشت کتاب کوچکی در دستش بود و چیزهای میخواند و همگی بلند بلند میخندیدند و البته بعدش تفسیر هم میکردند ، نام کتاب "نیرنگستان" بود و نویسنده اش صادق هدایت، روز بعد رفتم و تمام کتاب را خواندم و بعد " بوف کور" را برداشتم، راستش چیزی نفهمیدم، و خیلی در ذوقم خورده بود که این همه از صادق هدایت تعریف میکنند پس چرا من از کتابش خوشم نیامد؟ این مسئله هم مزید بر علت برای فاصله گرفتن از کتابهای خاص تر شد که برای سن من نبود. عاشق شدن فصل جدید زندگی بود، برای عاشقی باید کتاب های عاشقانه خواند! 16 سالگی فصل رو آوردن به رمان بود. کم کم زور عشق و  درس و کنکور بر خواندن های مداوم چربید و من برای اینکه بسیار درگیر کتاب میشدم سعی میکردم کتابهای سنگین نخوانم. با همان رمان و در نهایت مقالات روزنامه ها روند خواندن را ادامه دادم، اما دانشگاه فصل ننگین زندگی من بود، با قبولی در دانشگاه ، قول دادنهای بسیار به خانواده که دنبال هیچ گونه فعالیت سیاسی اجتماعی نروم ، فضای سخیف دانشکده کشاورزی و کله شقی خودم که "یا همه یا هیچ" فاصله زیادی بین من و خواندن انداخت انقدر که دوسال حتی یک صفحه کتاب نخواندم. نمیشد کتاب خواند و فکر کرد اما بیان نکرد؟ عادت داشتم کتابی میخواندم اگر تاثیر گذار بود درباره اش بنویسم یا حتما جایی درباره اش بحث کنم، اصلا من اگر دائم ایده هایی که مثل کرم در ذهنم وول میخورند - غلط یا درست، قوی یا ضعیف- بیرون نریزم دچار مشکلات بسیار مثل افسردگی میشوم،آنوقت پدر از من میخواست که بخوانم و  بنویسم ولی برای خودم! مگر می شد خواند و نوشت اما برای خود؟! من همیشه میخواستم" انچه خود تجربه میکنم را با دیگران سهیم شوم" پس تنها راه ،دوری از خواندن بود. من آدمش نبودم که بخوانم و ابراز نکنم! 
در سال سوم دانشگاه به لطف دو دوست نازنین، شکوفه و مهدی، من دوباره کتاب خوان شدم، این بار داستانهای کوتاه، و چقدر دوران لذت بخشی بود. هر هفته در چلچراغ کتاب هایی معرفی می شد و من در اولین فرصت راهی انقلاب می شدم و میخریدم و میخواندم. اما کتاب خوانی باعث شد به وبلاگ نویسی رو بیاورم، همان قضیه که نمیشد خواند و ننوشت. درباره کتابها نمینوشتم اما دستم میرفت به نوشتن. هربار زیاد مینویسم دلیلش قطعا این است که کتابی خوانده یا میخوانم. اما همان سالها فهمیدم که همان دو سال و کم کاریهای سالهای دبیرستان به بهانه کنکور ضربه هایش را زده، من از هم نسلانم عقب بودم، بسیاری از دوستانم خیلی کتابها خوانده بودند درباره تاریخ اروپا و جهان، تاریخ معاصر ایران، ادیان مختلف ، فلسفه و ... و من جا مانده بودم. میخواستم یک شبه این جا ماندگی را جبران کنم اما  نمیدانستم با کدام موضع شروع کنم؟ انبوهی از کتاب در خانه ام بود و من هر روز یکی را بر میداشتم و نصفه میگذاشتم و میرفتم سراغ دیگری، میخواستم با یک دست چندین هندوانه بلند کنم، میخواستم همزمان هم فلسفه بخوانم، هم درباره رنسانس بیشتر بدانم، هم درباره علوم سیاسی اطلاعات بیشتری کسب کنم، هم رمان های بزرگ بخوانم و هم داستانهای کوتاه! وقتی دیدم نمیشود که همه سالهای از دست رفته را یک شبه جبران کرد  احساس ناتوانی کردم، این یک یاس بزرگی در من ایجاد کرد ودوباره کتاب را رها کردم. دائم میگفتم "این کتابها در نمیروند!" چندین هزار جلد کتاب که حالا در اتاقی مخصوص خودشان در قفسه ها چیده شده بودند وهمه میرفتند و میامدند و از این کتابها استفاده میکردند و من دلم خوش بود صاحبش هستم و در خانه ام هست و پدری دارم که هر روز دارد به این گنج اضافه میکند. درست میگفتم کتابها در نمیرفتند اما من در رفتم! حالا اینجا هستم، یک سری کتاب را با خودم آورده بودم ، راستش بیماری است بدون بوی کتاب نمیتوانم زندگی کنم، باید کتاب جلوی چشمم باشد حتی اگرنخوانم، حتما همیشه در کیفم یک کتاب هست یک جور احساس امنیت، یا شاید شبیه دوران مدرسه که تمام سیزده روز کیف و کتاب و پیک نوروزی را این ور و آنور میبردیم فقط برای عذاب وجدان نگرفتن، اما دست بهش نمیزدیم . پدر هنوز از کتاب برایم حرف میزند، سال گذشته برایم یک کتاب ارسال کرده، رفته تا تهران که برایم بخرد و بفرستد، هر مسافری که میاید مادر یک جلد کتاب از بین کتابهای کتابخانه خودم که عمدتا مربوط به زنان است برایم میفرستد، و دوست خوبم در هر سفر به ایتالیا کتابی را به امانت یا هدیه به من داده. حالا کتابهایم روز به روز زیادتر می شوند، این غیر از ایمیلهای دوستان برای معرفی کتابهای الکترونیکی است که همه ذخیره می شوند تا سر فرصت خوانده شوند! حالا یکسالی است دوباره میخوانم، نه با سرعت و نه زیاد، ولی حتما روزی یک یا دو صفحه میخوانم، گاهی به انگلیسی گاهی به فارسی، هنوز ذهنم آمادگی خواندن کتابهای سنگین را ندارد، بخاطر زبان ترجیح میدهم کمتر فارسی بخوانم، اما حالا حتی از زمان دانشجویی هم از دوستانم عقب ترم.. خیلی عقب تر. 
حالا چرا مهراز خلجی اینقدر ذهنم را درگیر میکند؟ چون میدانم او مثل من سکته نخواهد زد! او نیازی به ترس از خواندن نخواهد داشت، او در کشوری آزاد میتواند با امنیت فکری بخواند و تحقیق کند اگر علاقه کودکیش مدام بماند. اگر مثل من زودتر از سن سراغ کتابهای بزرگسالان نرود و بعد کمی خسته شود، او نیاز ندارد پدرش از سویی تشویق به خواندن کند و از سوی دیگر برای امنیتش بگوید حواست باشد جایی نگویی فلان کتاب را خواندی، یا بنشیند با تو بحث کند درباره کتاب و قسمتهایی که نفهمیدی یا سوال درذهنت پیش آمده را پاسخ دهد و بعد بگوید" اما بین خودمان باشد" نه "مهراز " نیازی به این نا امنی ها ندارد و اینجاست که من حسرت میخورم، کاش مهراز بودم، کاش دوباره کودک بودم و با همان شور و شوق لابلای کتابها میچرخیدم ولی در کشوری آزاد! 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

آفتاب بهاری و بی احساسی

امروز اولین روز به معنای واقعی بهاری در این شهر بود، خوشبختانه یکشنبه های سوئد مثل بعضی کشورهای دیگه اروپایی نیست که همه جا تعطیل باشه، بلکه چندین ساعتی در روز تمام فروشگاه ها بازند و شهر زنده تر از همیشه است مخصوصا اگر آفتاب هم داشته باشه. شنبه ها و یکشنبه ها روکلا دوست دارم نه فقط چون تعطیلی آخر هفته است ، بلکه بخاطر برنامه های جالب تو شهره که اگر فرصت کنم و هر بار برم یه چیز جدیدی هست، امروز یک چادر زده بودن تو میدون اصلی شهر و اسمش بود soppkök ، نمیدونم ترجمه دقیقش چی میشه ولی جدا جدا معنیش میشه آشپزخانه زباله! اولش فکر کردم اون گروهی* هستند که راه میفتند تو زباله ها و هرچه که قابل خوردن باشه رو برمیدارن و میخورن و حالا اومدن همه اونها رو میخوان بذارن که مردم بفهمند میشه هنوز استفاده کرد و لازم نیست همه چی رو دور انداخت، اما جلوتر که رفتم دیدم نوشته امروز در این مکان به بی خانمان ها غذا و لباس مجانی داده می شود. بله یک گروه خیریه بودند که لباس و غذا آورده بودند. حتما الان از خودتون میپرسید مگه سوئد هم بی خانمان داره؟ باید بگم بله، داره ولی تعدادش شاید اونقدر به چشم نمیاد و در ضمن بیشتر مهاجرهای غیر قانونی هستند، البته سوئدی های الکلی هم جزوشون هستند!**
وقتی آفتاب در میاد و مردم مثل مورو ملخ میریزند بیرون، کاملا چهره شهر و مردمش عوض میشه، دیگه از سوئدی های عبوس، تو خود خبری نیست، همه سر حالند، همه بلند بلند صحبت میکنند و همه یه لبخندی رو لبشونه، خیلی خیلی دیگه آفتاب حال داده بشه بهت سلام هم میکنند. خیلی خوب یادمه سال اول اولین افتاب که زده بود من هنوز میلرزیدم و حاضر نبودم برم بیرون، بعد که دیده بودم این سوئدیها همه ریختن بیرون با لباسهای بهاری نشستن پشت میزهایی که رستورانها بیرون گذاشتند و دارن مثلا یه ابجو میخورن آی بدو بیراه نثارشون میکردم، میگفتن ندید بدید های بدبخت! اینم آقتاب شد بخاطرش اینطور زدید بیرون؟ حالا بعد سومین بهاری که دارم اینجا تجربه میکنم کاملا حس اونها رو میفهمم، هرچند باز نسبت به خود سوئدی ها من دیر لباس بهاری پوشیدم، ولی از اینکه امروز یه آستین کوتاه و ژاکت داشتم وروش یه کاپشن بهاره ذوق کرده بودم، تازه برای دقایقی بدون کاپش نشستم پشت یکی از همون میزهای رستورانها و البته یه آبجو هم خوردم!

البته درست همون موقع که من داشتم از افتاب لذت میبردم و آبجو تگری میزدم بالا و البته از خریدهایی که کرده بودم مشعوف بودم، خانواده مادری من در حال عزاداری بودند. و من هر از گاهی میرفتم تو هوای ایران و اینکه آخ ای کاش منم بودم کنارشون و برای عزیزی که از دست رفته سوگواری بیشتری میکردم ولی بعد از جند دقیقه میرسیدم به همین دنیای خودم! یه روزهایی به خودم میگم شاید خیلی سنگدل شدم؟ شاید اصلا احساس و دلی نداشتم هیچوقت؟ البته من اشکم رو ریختم غصه ام خوردم زیر بارون هم راه رفتم و با شعری که این عزیز دوست داشت خوندم وگریه کردم ولی همه اینها برای همون روز اولی بود که خبرش رو شنیدم ، فرداش عادی عادی بودم. شاید چون تو فضای متفاوتیم؟ در هر صورت کمی ترسیدم، حس میکنم نکنه از این نزدیکتر هام رو از دست بدم و باز همینطور سریع از غم در بیام. راستش هربار خبر مرگ یکی از ایران رو میشنوم دلم میلرزه، فکر های وشحتانکی میاد تو ذهنم، و اونموقع است که قلبم تند تند میزنه و یه لحظه میگم پاشو برو ایران پیش کسانی که عزیزتند که همیشه کنارشون باشی و حسرت نخوری ! ولی بعد دوباره یادم میره، تو این سه روز با مادرم دو بار صحبت کردم، خیلی داغون شده و صداش تقریبا به زور در میاد، اما امروز برای اینکه حال و هواشو عوض کنم گزارش کاملی از تمام چک آپ های پزشکیم دادم و اینکه چی خریدم و چی نخریدم و اینها رو هم گفتم و به قول خودش همین که فهمید خوب و خوش وسلامتم براش یک دنیا بود. وقتی تلفن قطع شد احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده، برای مامان و بابا. برای دوستام ، برای خیلی ها اما نه برای ایران! کی فکر میکردم یه روزی من دلم برای تهران تنگ نشه، یا برای شهر خودم، یا برای ایران؟! نمیدونم واقعا اما انگار بدجور بی احساس شدم! 


* نه اونها که فقیرند و از سر ناچاری تو زباله ها رو میگردند، یه عده ای هستند که میخوان به مردم یاد بدن که چقدر اسراف میکنند ، مثلا دانشجو هستند، استاد هستند و یا خیلی شغلهای دیگه حالا اسم دقیق گروهشون رو نمیدونم اطلاعات بیشتر پیدا کردم مینویسم

/88به زودی در باره دروغهای شایع درباره سوئد خواهم نوشت!

۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

آمد نوبهار


بلاخره بهار هم به سوئد رسید، با یک ماه تاخیر نسبت به بهار ایران. توی تقویم سوئدی همون 21 مارچ رو نوشته آغاز بهار، ولی تا امروز که سومین بهار رو در اینجا میگذرونم زودتر از 20 مارچ به بهار نرسیدیم. البته میگم بهار فکر نکنید که شکوفه زده و هوا معرکه است! نخییییر! بهار در هواشناسی اینجا یعنی وقتی که حداقل 5 شب متوالی دمای بالای صفر درجه داشته باشند. و خب الان شش شبه که دما بالای صفر درجه است. لباسها کمی نازکتر شدند، مثلا اگر قبلا دو تا بلوز پوشیده می شد با یه کاپشن مخصوص زمستان این جا، الان میشه یه بلوز پوشید و روش یه ژاکت نازک و یه کاپشن که به درد زمستون های ایران میخوره. البته میشه دیگه چکمه هم نپوشید و با کتونی رفت و امد کرد. خلاصه تا چند روز دیگه احتمالا شاید شکوفه زدن درختها هم گل ها هم هستیم. حالا هر چی بهار دیر میاد این روزهای طولانیش زود از راه رسیده. الان تو آپریله و ساعت حوالی 9:15 شب تاریک میشه. یک ماه و نیم دیگه تقریبا ابدا شب نداریم. و من از الان غمم گرفته.
از خوبیهای اینجا اینه که تو هرچی بپوشی و هر شکلی باشی کسی توجهی بهت نداره، این بیتوجهیشون یه موقعی عقده ایت میکنه، مثلا یه موقعهایی میخوای بری بیرون و بعد میفهمی فرقی نمیکنه لباس شیک مهمانیت رو بپوشی یا با لباس کار بری عملا کسی توجهی نداره! تازه گاهی لباسهایی که ما میگیم شیک در نظر این سوئدی ها اوردوز شده است! البته در این یه مورد رسما باید بگن همون بهتر نظر ندن سلیقه ندارند. این جور مواقع آدم میخواد حس شیک بودنش رو درک کنه باید بره ایتالیا و فرانسه و حتی آلمان. با همه اینها ، این بی توجهیشون خوبی هم داره، خوبیش هم اینه که وقتی وقت نداری، ارایشگرت هم نیست، حوصله هم نداری با ابروهای درآمده و موی پشت لب و صورت راست راست راه میری و هیچ احساس بدی هم نمیکنی مگر در آینه های اتاق پرو که موها سه برابر دیده میشن. این که هیچ کس به خودش اجازه نمیده بیاد و بهت درباره موهای صورت یا ابروی درامده ات حرفی بزن( زن و مرد) خودش بزگترین موهبته. خیلی خوب یادمه دوران دانشجویی در ایران، یه روز با یکی از پسرهای دانشگاه از کرج سوار تاکسی شدیم تا تهران، وسط راه بهم گفت: اه تو چه جور دختری هستی این چیه؟ و اشاره کرد به دست من که کمی از موهاش در آمده بود! تعجب کردم، گفتم به تو چه؟ گفت ببین همینه دیگه همه بهت میگن مردی، آخه این موها رو چرا نمیزنی ، یه کم تمیز باش!!
خیلی عصبانی شده بودم ، از اینکه یکی به خودش اجازه چنین دخالتی رو داده بود عصبانی بودم، خودم از مو داشتن بدم میادو به نظرم باید آدم مرتب باشه، همونطور که انتظار دارم مردها همه ریششون رو اصلاح کنند خب خودمم باید مرتب و اصلاح شده باشم، ولی یه موقع هایی واقها وقت نمیشه و خب منم اهمیت نمیدم، ولی تو ایران نمیتونستم، باید یا برمیداشتم این موهای اضافه رو یا از در خونه بیرون نمیرفتم ، ولی اینجا به معنای واقعی کلمه
Who cares?

۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

شاخه بزن، ریشه دارم!





سلام!
انگار قرار نیست هیچ جوری با ما راه بیایند وقتی ما این همه با |"آن ها "راه میاییم. تمام سعیم بود که آخرین وبلاگم در سرویس دهنده فارسی رو از دست ندم اما انگار حتی انتقال تجربیات یک دانشجو هم برایشان گران تمام میشود، در هر صورت وبلاگ من به صلاح دید مقامات برای بار چهارم بسته شد. راهی نبود جز دوباره پناه آوردن به بیگانگان! حداقل این بیگانگان راه گلویت را نمیبنندند و میگذارند تو بنویسی! و امیدوارم شما هم بتوانید بخوانید به کمک همین بیگانگان و انتی فیلتر هایشان! 

چند خواهش در اولین پست وبلاگ جدید،
لطفا کامنت بگذارید بی بهانه! پرس و جو کردم در وبلاگهای با میزبان خارجی ، هم میشود کامنت گذاشت، پس لطفا بهانه نیاورید که فیلتر شکن ندارید ( که تقریبا بعید است) و یا نمیشود کامنت گذاشت، وبلاگ نویس یکی از نیازهایش خواندن کامنتها و 
نقطه نظرات خواننده هایش است. 

 لطفا خوانندگان عزیزی که وبلاگ ندارند برای من ایمیلشان را بفرستند که بتونم 
تماسم را حفظ کنم، کارست دیگر شاید دست از ما  بهتران به اینجا هم رسید و خفه اش کرد


خب اولین مشکلات پست گذاری در وبلاگهای با دومین خارجی بروز کرد، نقطه آخر خط اول خط میرود! 
خلاصه هرچیزی میخواهید اول بگذارید آخر میرود هرچی بخواهید آخر بگذارید اول میرود. خنگ است هنوز چپ به راست کار میکند! 

اینجا راحت تر مینویسم، لطفا دقت کنید که اسم اصلی بنده را یادتان برود:))
 من "رها" هستم! میخوام رها بنویسم و نگران این نباشم که چه چیزی را چه کسی 
میخواند، البته اگر بگذارند. 

تا جایی که بتونم سعی میکنم از آدرس دادن و مشخص کردن اسمهای دوستان و جاهایی که میرم و میام خود داری کنم، اگر موفق بشم قدم بزرگی در نوشتن وبلاگ به صورت مستعار برداشتم، می شود آیا؟!

پستهای وبلاگ قبلی رو سعی میکنم انتقال بدم نشد از صفر شروع میکنم!

و در نهایت خطاب به آقایان:

تبر به دست گرفته ای برگ میزنی و شاخه، ولی درخت ریشه اش با هیچ تبری قطع نمی شود. 

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

سیپار بین دو هم آغوشی

بوسه ها که ردو بدل میشد ، میپرسید: سیگار؟! سیگاری نبودم اما لذت بوسه اش انقدر بود که سیگار هم امتحان کنم! همان که اولین بار زنانگی ام را کشف کرد اولین لذت سیگار بین دو هم آغوشی را هم نصیبم کرد! 
دیشب انلاین دیدمش، سلامی کردم و گفتم " ازت ممنونم" پرسید :"برای چی؟" گفتم:" برای اینکه کشفم کردی!" آیکون خنده فرستاد و نوشت: "لعنتی این وقت شب من و بردی به خاطرات خوب. "
اما من نرفتم به خاطرات. من فقط میدونم بعد از هر هم آغوشی ،خوب یا بد، توی دلم ازش تشکر میکنم که من رو با خودم، وجودم و حسم اشنا کرد!
24 ساله بودم، اوج لذات جنسی اما من هیچ حسی نداشتم، دوست پسرم باید با فاصله از من مینشست، از سکس متنفر بودم، تجربه نداشتم اما متنفر بودم، فیلمهای سینمایی هم به سکس میرسید رد میکردم، تنها یکبار عشق اول زندگیم رو بوسیده بودم و خوشم نیامده بود. اگر عشق نبود امکان نداشت ببوسم! مدتی تنها بودم که اتفاقی و اشتباهی سر راهم قرار گرفت. اشتباه از اینکه جز دوستهای چتی بود و من به حساب اینکه با ایکس قرار دارم رفتم و سر از ایگرگ در آوردم. اولین بار که دیدمش چشمهاش به دلم نشست. چشمهای خمار عسلی! دوستی از همون شب شروع شد، مثل همه دوستیها اولش خوب و صمیمی، همون اول خط و نشون های همیشگی رو کشیدم، "من اهل سکس نیستم" گفت : "منم دنبالش نیستم" میدونستم دروغه، مگه میشه پسر ها دنبالش نباشن اما باور کردم. دوستی پیش رفت سر هفته اول هیچ نمیدونم چرا اما بهش اجازه دادم دستم رو بگیره! نه بهتره بگم بدون اجازه دستم رو گرفت اما من عکس العمل نشون ندادم، برخلاف سابق! سه هفته از دوستی گذشت، دعوتش کردم برای عصرانه و نشستیم به اهنگ گوش دادن، رسیدیم به ترانه "هلو -لیونل ریچی"هیچ نمیدونم چطور شد که دیدم داریم میرقصیم، از من سرسخت، خشن ، سرد خبری نبود، رقصیدیم آروم آروم من رو به خودش نزدیکتر کرد و بعد گوشه گردنم رو بوسید! و من هنوز ساکت بودم! تو دلم گفتم چرا نمیزنیش؟ چرا پسش نمیزنی؟ چرا سرش داد نمیزنی؟ تو بدت میاد از این چیزها.. اما بوسه ها ادامه پیدا کرد. امد روی صورتم، گوشه لبم و تا خواست لبم رو ببوسه گفتم: "بدم میاد!"
نگاهی کرد، از همون نگاههای شیطنت بار خودش با اون چشمهای خمار عسلی! گفت " چشمت رو ببند بدت نمیاد" نبستم اما اجازه دادم ببوسه. راست میگفت بدم نیامد!

دوستی ما سه ماهه بود، که یک ماه اخر به جنگ و دعوا بود. اما یک ماه و نیم تجربه بود. کشف اینکه زنم، احساس دارم، خشک نیستم، سرد نیستم، بوسه رو نه تنها دوست دارم که میپرستم، هم آغوشی ما یخاطر تمام سدهای پیش رو مثل خیلی های دیگه محدود بود ، محدود به بوسه و نوازش.. هم اون اسیب میدید هم من اما به همین راضی بودیم. فهمیدم اگر محدودیت نبود سکس رو دوست خواهم داشت! و ...
دوستی ما سر سه ماه تمام شد.. اما تاثیر این دوستی ماندگار.. انقدر که هر بار همدیگر رو میدیدم ناخوداگاه یاد تمام هم آغوشی ها میفتادیم. دوستم ماند، اما سعی میکردیم هیچ جا تنها نباشیم ، میگفت در مقابل تو مقاومت ندارم! میگفت دوستی سه ماهه بود و عشق هم نبود ، با دخترهای دیگه دوست شدم سکس کامل داشتم اما هنوز تو و همون بوسه ها و نوازشهای محدود تو ذهنم موندی! من هم میدونستم در برابرش مقاومت ندارم، میدونستم نباید ببینمش تنها، میدونستم اگر ببینمش میبوسمش همونطور که بارها یهو تو ماشین بوسیدمش! حتی وقتی دیگه دوست پسرم نبود! اما هیچوقت بهش نگفتم چقدرازش ممنونم!

 دیشب باید میگفتم، باید میگفتم ازش ممنونم که من زن رو به من شناسوند.. که لدت بوسه رو به من نشون داد و حالا من وقتی تعریف مردهای دورو برم را میشنوم، وقتی میدیدم مرد رویایی من چطور ستایش میکرد و چطور از بوسه من لذت میبرد فقط در دلم میگفتم " مرسی تایگر"
و حالا امشب بعد از خواندن بوسه ها ونوازشهای ابداعی باز به یادم امد، با همان چشمهای خمار عسلی، وقتی نوازشم میکرد از نوک سر تا نوک پا را میبوسید و پیجی و تابی میخوردیم و بعد که به نفس نفس میفتادیم میگفت: سیگار؟! و من با تمام تنفرم از سیگار، مست از لذت هم اغوشی، میگفتم" اوهوم" و سیگار روشن میکرد، سرم رو روی سینه اش میگذاشت و همینطور که به سیگار پک میزد با تمام وجود ،با دست چپش بازوی چپم رو نوازش میداد و من پک میزدم به سیگار... 

پی نوشت: یک سال بعد یک روزی به من زنگ زد و حرف زدیم از این ور و آنور ، گفت راستی میدونی فروغ یه شعر داره در مورد تجربه ما؟! گفتم ما؟ گفت آره، و بعد خوند: "زندگی لذت کشیدن سیگاریست بین دو هم اغوشی"

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

ناهمزمانی ،مسافر

اوضاع احوالم به حالت عادی برگشته، کورسی که دوست داشتم بلاخره تمام شد، و حالا از هفته دیگه کورس جدیدی شروع میشه که هیچ ایده ای در موردش ندارم، در کنارش باید دو تا از کورسهایی رو که از ترس امتحان نمیدادم رو هم بخونم تا نهایتا ژانویه همه رو با هم امتحان بدم که تقریبا امری محاله! ولی من سعیم رو میکنم! کورس سوئدی هم داره کارهاش بیشتر میشه و من متاسفانه وقت کمتری براش میذارم اما برای اون هم برنامه ریزی کردم، نه از امروز که اصلا راه نداره ولی از هفته دیگه فقط امیدوارم بتونم مثل یه ماه پیش که محک خوبی برام بود به این کارها و برنامه ها برسم!
این مدت ننوشتم اینجا و این به من ثابت کرد دقیقا فیس بوک مانع اصلی نوشتن در وبلاگه. نمیدونم باید چه بلایی سر فیس بوک بیارم، بستنش راه حل نیست تنظیم وقتش هم تا حالا موفق نشدم!
بگذریم، این روزها زندگیم معجونی بود از غم؛ گیجی و شادی! از غم که خبر دارید، گیجی میرسه به جایی که سر نه دوراهی که سه راهی میمونی، میان آسمان و زمین و اتفاق نرمال! 
به قولش "ناهمزمانی" ها... آره ! من همیشه تو زندگیم "نا همزمانی " داشتم. وقتی  عاشق شدم در 16 سالگی، وقتی دل بستم در 24 سالگی و وقتی مجنون شدم در 27 سالگی! ناهمزمانی اما بیشتر شد وقتی رسیدم این ور آب! رهایی های من مصادف شد با روبرو شدن با نا همزمانی های بیشتر. شیرجه میزدم تو چیزی که حق من بود و بعد مثل خر توش میموندم که حالا باید چه کرد؟ شاید از همه اینها تجربیات خوبی نصیبم شد اما آسیب هایی هم دیدم و میبینم! من همیشه 20 سال دیر بودم.

این زبون رو نمیتونم نگه دارم، شما که غریبه نیستید در عین حال اتفاقات قشنگ مطابق میل همه داره برام میفته، بعدا بیشتر مینویسم!

و اما امروز.. کمتر از 7 ساعت دیگه من یکی رو در آغوش میگیرم که نه فقط خودش رو بغل میگیرم برای خودش که جای تک تکتون بغلش میکنم، میدونم بوی همتون رو میده، میدونم از همتون برام کلی عشق آورده، میدونم هوای صمیمیتها رو آورده حتی اگه از راه دور میفهمم که صمیمیت ها و یک رنگی ها داره روز به روز رنگش رو میبازه و صدام در نمیاد!
 آره امروز آرلاندا* شاید از صدای جیغ من منفجر بشه، امروز یه نفر داره میاد پیشم که در واقع 10 -12 نفره.. امروز....
چند روزی برای بودن این عزیز مهربون نمیتونم زیاد بنویسم.. اما بعدش انرژِی دارم (یعنی امیدوارم)

* آرلاندا اسم فرودگاه استکهلمه

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی



هنوز مست سفر رویایی ام هستم، سفری با همه عواقب خوب و بد! سفری به معنای واقعی سفر! که باعث پخته شدن یک خام میشه! سفری که دعوت کننده اش باعث میشه من از عشق آسمانی به زمین برسم! چشمهام رو باز کنم و حقیقت رو بپذیرم!
جقیقت اینه مستر کامپلیکیت رویای منه! رویای دست نیافتنی، همان شاهزاده سوار بر اسب سفید که هر ازگاهی تو مسیرش به من هم سری میزنه... حقیقت اینه! مستر کامپلیکیت خیلی هم ساده است، ساده تر از اون چیزی که فکرش رو میشه کرد عاشق اما منطقی ! حسود وقتی حس میکنه پای کسی در میانه، و در عین حال خودش رو میکشه کنار اگر فکر کنه باید تنهام بذاره! هرچند در سفر ایتالیا من رو یک لحظه تنها نذاشت، از صبح برای ایمیل میداد تا شب.. پر از ابراز احساسات اما حقیقت اینه مستر کامپلیکیت مرد من هست اما نه در واقعیت! میدونم ،شک ندارم همین حالا اگه برام ایمیل بزنه، عکسی بذاره باز دلم قیلی ویلی میره.. باز دلم میخواد در اغوشش بگیرم ، صداش رو بشنوم لمسش کنم حسش کنم و ....! میدونم اگه باز صداش رو بشنوم وا میرم، باز نگاه نافذ پر حرارت عاشقش رو ببینم سست می شم و باز وقتی بگه: "دلم برات تنگ شده بود" صورتم سرخ بشه ..اما واقعیت چیز دیگه ایه. واقعیت اینه که همه اینها از دور است و گاهی... و من باید زندگیم را بدون اون داشته باشم.. 
اینها همه ماجراها نیست... اما برای بعضی فقط باید سکوت کرد. شاید سربسته بمونند بهتره.

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

رقیب و حسادت

حس وجود رقیب که به میان میاد همه عوض میشن حتی مستر کامپلیکیت با تمام شلوغ بودن سرش! سه روزه امدم سفر و عین سه روز به من ایمیل داده ، یک سوالی کرد که فهمیدم بهتره براش از وقایع اتفاقیه اینجا بنویسم! از جاهایی که رفتم ، چیزهایی که خوردم، حتی این آدم هم نمیتونه حسادت خودش رو پنهان کنه! ظاهرا حسادتی در کار نیست اما اگر من میشناسمش میفهمم تمام کارهاش از سر حس رقابت و حسادته! امروز عکس پروفایلش رو تغییر داده به عکسی که من دیوانه وار دوست دارم و به من ایمیل زده که بخاطر تو عوض کردم! بعد یه نقاشی کشیده که بنا به دلایلی میدونم تصویر من رو تو ذهنش داشته- توضیحات زیر عکس چیزهایی رو تداعی میکنه که ما بارها در باره اش حرف زدیم- و ...... 
رقابت شاید چیز خوبی باشه.. اما نه وقتی ذهن رو درگیر کنه! کارهاش و دوست داشتم اما ................................ ای لعنت به این اما و ای کاش و اگر ها که تمامی ندارند!


پی نوشت: دل گویه ها که تمامی ندارند، اما این مدت سفر هستم، سفر به سرزمین هنر، معماری، تاریخ ، علم ، شراب و زیبایی! شما باشید فرصت میکنید چیزی هم بنویسید؟ 

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

سینما و نوستالژی

بلاخره رفتم فیلم جدایی نادر از سیمین یا به قول سوئدیها "نادر اوک سیمین اِن سپراخون!" با اینکه در اطلاعات سایت گفته بود روز تعطیل تخفیف دانشجویی نداره اما داشت و من کلی ذوق کردم. البته این سینما یک سینمای معمولی و قدیمی بود و نسبت به سینماهای درست و حسابیش خوب قاعدتا ارزونتره. اما رنج کلی بلیط سینما اینجا از 95 کرون تا 120 کرون میره و اون اخری برای فیلمهای 3دی هست! قدم به قدم شهر هم یه سینماست. طبق معمول تصور ما اینه که همه سینماها مدرن و عالی هستند و کلی زرق و برق دارند .ولی خب در واقع از این خبرا هم نیست. دو سه تا سینمای اصلی شهر مطمئنا پیشرفته هستند اما بقیه چیزی از سینما مرکزی تهران کم ندارند. یا سینما بلوار! 
من که وارد این سالن شدم هر چه حس نوستالژِی بود به سرم ریخت! وقتی بلیط رو گرفتم و پرسیدم کدوم سالن؟ گفتند سالن بزرگ! و من هم بادی به غبغب انداختم که به به فیلم ایرانی سالن بزرگ نمایش داده میشه و پا گذاشتم به سالن بزرگ و نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم. سالن بزرگ از سالن کوچیکه عصر جدید هم کوچتر بود. با صندلی های خیلی قدیمی البته راحت. تا فیلم شروع بشه خودم و تو سینما عصر جدید و سالن سه حس میکردم. عجیب خیابون وصال اومد جلو چشمم. بعد میدون انقلاب همیشه شلوغ با سینما مرکزی که هرگز پا توش نذاشتم و سینما بهمن که سینمای خوبی بود اما جای رفتن نبود! بعد رسیدم به سینما سپیده ، با کافه سفید و سیاه کنارش! از فلسطین اومدم بالا و رسیدم به محبوبترین خیابونم و سنیماهاش.. قدس، استقلال و آفریقا. تک تک خاطرات جلو چشمم زنده شد، و این فیلم لعنتی خیال شروع شدن نداشت! سالن داشت کم کم پر میشد از سوئدیها. اکثرا مسن. ولی دو سه تا جوون هم اومده بودن. فیلم شروع شد با "به نام خدا"! 
اسمهای آشنا بعد از سالها قهر با سینما! و حس غریبی که بهت دست میده حتی اگه تمام زندگیت هنوز تو محیط ایرانی باشه و با ایرانیها، اما باز حس غریبی میاد سراغت وفتی میدونی تو یه کشور دیگه فیلم ایرانی داری میبینی! 
فیلم میرفت و من هم میرفتم. با دیدن "آقا جون" تمام روزهای بیماری پدر بزرگم به یادم اومد و اشکهام سرازیر شد،بی اختیار! تمامی هم نداشت. هرچند که فرهادی فیلمش خیابانی نبود اما همان اندک دیدن مانتو مقنعه، صدای بوقها، ایستگاه اتوبوس ، بانک، تنش ، تنش ، تنش ، کشمکش و درگیری و ..... به من فهموند که چقدر دلم برای تمام بدیهای ایران تنگ شده! 
فیلم تمام شد من دو سه جای دیگه هم اشک ریخته بودم، یه نگاهی به سینما و صندلیهاش - که هنوز سوئدی ها نشسته بودن و من بتنها کسی بودم که تیتراژ پایانی تمام نشده بلند شده بودم-  کردم و دوباره رفتم چهار راه وصال، سینما عصر جدید و ژست روشنفکری دانشجوها و سالن سه!

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

درد مشترک

گاهی اوقات یه چیزهایی میخونی یا میبینی که شوک بزرگی بهت وارد میکنه، ولی باعث میشه خیلی فکر کنی، فکر کنی که ببینی کجای کار اشتباه بوده و چرا این طور شده؟ اما در کنارش زندگی روزمره ات رو هم داری. روزمره ای که خودش گرفتاریهای خودش رو داره. دیروز شیرین عبادی در دانشگاه اوپسالا سخنرانی داشت. از خونه من تا دانشگاه فقط 7 دقیقه با اتوبوس و 25 دقیقه پیاده راهه و من به همین سادگی نرفتم! انگیزه برای رفتن کافی نبود. شاید زمانی که ایران بودم ارزو میکردم بتونم پای صحبتش بشینم(البته واقعا آرزو نمیکردم چون برام خیلی جذبه یک وکیل رو نداشت) اما حالا در دو قدمی من هزاران اتفاق میفته و بی تفاوت و بیخیال از کنارش میگذرم. خسته بودم و کار داشتم ترجیح دادم بشینم تو خونه و بعد دو تا از دوستانم رو دعوت کردم به یک بزم دوستانه. نشستیم و نوشیدیدم و پا به پای این نوشیدن ها حرف زدیم. وای چقدر درد مشترک، چقدر حس مشترک، چقدر شرایط مشترک، سه نفر بودم در سه مقطع سنی متفاوت با سه کاراکتر متفاوت، از دو شهر متفاوت! یکی 40 ساله که ایران مهندسی شیمی گرفت و کار کرد و برای خارج شدن ازایران ناچار شد دنبال ادامه تخصیل در رشته آی تی باشه! یکی 31 ساله لیسانس برقش رو ایران گرفته بوده 6 سال پیش در سوئد فوق لیسانس گرفته بلافاصله سر کار رفته اما برادرش(همان 40 ساله) از تو عکسهاش متوجه میشه این آدم در صورتش رضایت نیست و در نهایت برمیگرده ایران اما با کمک همین برادر رشته دیگه ای رو انتخاب میکنه که شاید صد در صد به علایقش ربط نداشته اما بهتر از هیچ بوده و دوباره این دوست من فوق لیسانس در رشته مرتبط با کشاورزی و محیط زیست میگیره و حالا هم قرار دادهای موقت کاری میبنده هنوز برای رشته قبلیش آفرهای کاری بهتری داره اما میگه دیگه نمیخوام برم سراغش هفت سال از زندگیم رو براش گذاشتم! و من که دیگه داستانم مشخصه! دلیل این انتخاب رشته ها یکی بوده! من تعریف میکردم اونها میخندیدن میگفتن انگار داری از خونه ما میگی! اونا تعریف میکردن من میخندیدم میگفتم انگار زندگی منه! 
بعد از مبحث درس رسیدیم به ایرانیهای اینجا،و بعد ایرانیهای آنجا و بعد نقطه حساس : زن!
خلاصه شبی بود دیشب. پر از صحبتهای مورد علاقه من و نکته هایی که نمیدیدم! یا سعی میکردم نبینم. شب موقع خواب داشتم دوباره بحثهامون رو برای خودم تجزیه تحلیل میکردم و دیدم چقدر انرژی میگیر وقتی با افرادی صحبت میکنم که دغدغه های مشترک دارند هرچند همه اول دغدغه دارن بعد یه شکل دیگه میشن اما تو این مدت این یکی از بهترین گفتگوهایی بود که داشتم. 
صبح سرحال و سرمست از یک روز سرد پاییزی اما به غایت زیبا، در فیس بوک چرخ میزدم که یکی از دانشجویان اینجا چت رو باز کرد و شروع کردیم به چت کردن- یکبار دیدمش در همان برنامه فرهنگها- یک ساعت چت کردیم و دلیلش لینکهایی بود که دیروز گذاشته بودم مخصوصا در مورد کتاب قدمت رو چشم. البته خجالت کشیدم هر کتابی رو پرسید که خوندی گفتم نه . ولی خب میدونید که تو بحث کم نمیارم! خلاصه تقریبا حرفها مشترک بود البته یه جورایی چلنج بود. سوال میکرد و ذهن رو درگیر میکرد. هی مقایسه میکرد سوئد و با ایران و منم تایید میکردم حرفهاشو- جزء معدود کسانی که تو این مدت دیدم اینطور از سوئد تعریف کنند- هی از ضعفهای تو ایران گفت، از سیستم آموزشی غلط از فرهنگ غلط و دوباره دغدغه های مشترک.. به شوخی گفتم وای نگو سرم درد گرفت! و بعد نوشت میدونید من عاشق جامعه شناسی و مردم شناسی هستم! اما خب سر از کامپیوتر در آوردم!! 
یعنی مونده بودم چی بگم؟ در کمتر از بیست و چهار ساعت سه نفر میبینی که علایقشون مثل توه و شرایطشون هم مثل تو ! فقط تفاوت اینه که اونها سعی کردن مدیریت کنن و در کنار درسی که دوست ندارن علایقشون رو پرورش بدن  من نمیتونم این کار رو بکنم! اما واقعا درد داشت.. درد اینکه این همه انرژی از ما رفته برای هیچ!
 واقعا ما چی فهمیدیم از زندگی در ایران؟ یک سری قانونهای نانوشته و الزامات، یک خط کشیهای احمقانه، تفکرات نابود کننده و زندگی سراسر حسرت و آه! 

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

ادامه دارد...

همیشه عاشقی هایم "خرکی" بود. از همان وقتی که پسر همسایه زیر گوشم گفت میدونی خیلی دوست دارم و من قرمز شدم و بلافاصله گفتم:منم!
همون وقتی که عشق مقدس برایم نوشت "دوستت دارم هر جا و هر زمان در خاطر منی"! و من انگار منتظر بودم که بلافاصله سه برابر این سه جمله برایش از احساسم بنویسم!
بعد از آن عشق نافرجام  اجساس میکردم نباید منتظر بمانم تا اول یک مرد به من بگوید"دوستت دارم" و خواستم این تصور احمقانه که زن "ناز " است و مرد "نیاز" را بشکنم. و نشان بدهم زن هم "نیاز" دارد و "ناز " مرد میخرد! وشکستم که شکسته بشم! 
عجیب ایمانی به این باور داشتم و دارم و هزار بار نتیجه منفی اش را دیدم، هزار بار فهمیدم هنوز مرد ایرانی نفهمیده که اگر یک زن منتظر نمیماند تا نازش بکشند دلیل از ضعفش نیست از قدرتش هست و شهامت.
اینها را نوشتم که بگویم هنوز همان دخترک 14 ساله هستم که کمی تامل نمیکند، کمی ناز نمیکند و تا ابراز احساسات از کسی که دوستش دارد حتی ساده ترین را میشنود حرفهای دلش میریزد بیرون!
دیشب بعد از مدتها مستر کامپلیکیت آمد که در مورد سفر پیش رو با من صحبت کند، اول کمی منتظرش گذاشتم، بعد با خودم قرارهای گذاشته شده با خودم را مرور کردم که بعد از صحبت اصلی اجازه ندهم مسیر صحبت را عوض کند، اگر این حرف را زد آن حرف را بزنم اگر آن حرف را زد این حرف را بزنم. بعد از صحبت و آرزوی سفر خوشی داشتن کردن برای من منتظر بودم خداحافظی کنیم که بی مقدمه گفت : everyday I think of you!
و من یک نفسی بیرون دادم و نوشتم:I can't beilive about everyday but may be sometimes
و پاسخ داد: if I am busy and can't talk or chat or write it doesn't mean I can't think! I THINK of you everyday
و من دوباره شدم همان دختر 14 ساله و به همین راحتی از پشت چت عاشقیتم  گل کرد! و تمام قرارهای با خودم یادم رفت و ...!  خداحافظی کردیم با امید دیدار در پایان اکتبر! و من ماندم مبهوت از کار خودم!؟ همین چند شب پیش بود که گفته بودم: نقطه آخر خط! اما انگار باید سه نقطه بگذارم بر این رابطه! ادامه دارد.. رابطه نامعلوم، مبهم و ...! 

۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

صبح پاییز تو نامیمون باد!

 چقدر خوبه که آدم میتونه اینجا آزادانه هر کاری خواست بکنه، حتی زار زار ، بلند بلند تو اتوبوس گریه کنه و یک نفر نگاهش هم نکنه! من امروز بری اولین بار این کار رو کردم، خندیدن رو خیلی امتحان کرده بودم اما گریه رو نه! اول به عادت خیابانهای ایران سعی میکردم کنترل کنم. اما تا نشستم تو اتوبوس منفجر شد..اشکم رو خفه نکردم، هق هقم رو هم خفه نکردم. نیمساعت تمام.. حتی از ایستگاه تا خونه همینطور با گریه آمدم و نه کسی پرسید چرا گریه میکنی؟ نه کسی نگاهم کرد نه کسی.... 
امروز قرار بود یه روز پاییزی زیبا باشه که نشد. بعد از 17 روز رفتم فیس بوک. استاتوسم دقیقا حال امروزم بود... باد فراوانی که میزنه و دل پرخون من... نوشته بودم:
کولی باد پریشان دل آشفته صفت
تو مرا بدرقه میکردی هنگام غروب
تو به من میگفتی
صبح پاییز تو نامیمون باد
من سفر میکردم
و در آن تنگ غروب
یاد میکردم  از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پرخون بود!

فضای فیس بوک برام غریب شده بود تو همین 17 روز. دوستش نداشتم. صفحه مستر کامپلییکت رو بعد از 20 دقیقه چک کردم، این خیلی اتفاق بزرگیه.. من تا صفحه خودم رو باز میکردم صفحه اون هم باز میکردم... چقدر شعر گفته بود، شعرهایی که من میتونستم خیلی دوست داشته باشم و کلی براشون نظر بذارم، میتونستم به خودم بگیرم یا حتی فکر کنم الهام دهنده شعرش زن دیگه ای بود.. میتونستم ... میتونستم اما هیچ کاری نکردم.. حتی لایک هم نزدم... حتی به روی خودم نیاوردم که خوندم.. حتی براش ایمیل هم نزدم. اعتیاد ها رو دارم یکی یکی ترک میکنم... چند وقت دیگه چیزی از من من نمیمونه... میشم یک ادم گوشه گیر تنهای بی حوصله و بی خاصیت! به همین راحتی! 

صبح پاییزی من، که از بس ذوق کرده بودم برگهای زرد و قرمز رو میدیدم و شگفت زده بودم از این تغییر شگرف دوروزه به طرفه العینی تبدیل به روز نامیمون شد. چه میشود کرد زندگی من چشم خورده افتاده رو دور بدبیاری و بدبختی!