‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوستالژی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۳۰, جمعه

همه چی آرومه من چقدر دلتنگم

جشن‌های ایرانی اینجا بهانه‌ای است برای دور هم جمع شدن با دوستان. دوستانی که کم‌کم سالهای رفاقتشان با سالهای رفاقت‌های ایران برابری می‌کند. دوستانی که دوست داشتنی‌اند، مهربانند و در عین متفاوت بودن نکات مشترک بسیاری با هم داریم. هربار مهمان دارم، آن هم از نوع دوستان ایرانی، سرحال هستم. ازصبح، آهنگ ایرانی می‌گذارم و دلم می‌خواهد مهمانی به نحو احسنت برگزارشود. 
اما در کنار همه این شادی‌ها، ناگهان غمی سنگین روی دلم چنگ می‌اندازد. گوشه‌ای می‌نشینم و بغضم می‌ترکد. معمولا این حالت وقتی پیش می‌آید که آهنگی قدیمی، آهنگی که ازش با آدمهای خاصی خاطره دارم، در حال پخش است. امروز نوبت آهنگ «همه چی آرومه» بود که باعث شد بنشینم و گریه کنم. آهنگی که من را برد به جواهرده و رفقای شفیقم و آن رفاقت مثال زدنی. دوستانی که حالا سالی یک بار پیام صوتی برای هم می‌گذاریم. دوستانی که نمی‌دانم اگر همدیگر را ببینیم چه حرف مشترکی داریم؟ 
اصلا نمی‌دانم آنقدری که من به دوستان قدیمی‌ام فکر می‌کنم و خاطره مرور می‌کنم، آنها هم این کار را می‌کنند؟ به من فکر می‌کنند؟ خاطرات را به یاد می‌آورند و دلتنگی راه نفسشان را می‌گیرد؟ گریه هم می‌کنند؟
اصلا نمی‌دانم منی که حالا بغض می‌کنم اگر ببینمشان واقعا همان حس‌های سابق و خاطرات و رفتارها را تجربه خواهیم کرد؟ بعید می‌دانم، اما دل است دیگر، می‌گیرد، می‌ترکد. این داستان همیشگی روزهایی است که مهمان دارم. شادی در غم، غم در شادی😔

۱۳۹۶ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

عید ۱۳۹۷

برای اولین بار در عمرم و برای اولین بار در سوئد، سبزی تازه خریدم، پاک کردم، شستم، ساطوری کردم تا سبزی پلو شب عید درست کنم. 
دستهایم بوی سبزی می‌دهد، دستهایم بوی دستهای شهربانو خانوم*  را می‌دهد. خانه، بوی خانه مامان و بابا را گرفته. خانه در سرما و برف و باد زمستان سوئد دارد تلاش می‌کند هوای ایران را داشته باشد. 

*شهربانو خانوم کمک خانه ما بود. کسی که من  بیشترین ساعات زندگی ام را تا نوجوانی‌ با  او گذراندم. زنی که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما بینشش از هزاران باسواد بیشتر بود. جایگاهش با مادربزرگم یکی بوده و یادش بی اغراق همیشه با من است.

۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

بزرگ شدن در ایران منزوی


دیشب در کانال دانش سوئد مستندی پخش شد به نام " دهه نود" که به شکوفایی موسیقی در دهه نود آمریکا پرداخته بود. از گروههای راک مثل نیروانا و پیرل جم ( عشق بزرگوار نیکلاس که فکر کنم از من و خانواده اش هم بیشتر دوستشون داره) رسید به ظهور رپ‌های گنگستری و مرگ توپک. بعد، به موسیقی رپ تا امینم و درنهایت پاپ که به نوعی افول کیفیت موسیقی بود. تا رسیدن به سالهای میانی و آخر، من هیچ کدام ترانه‌ها و گروه‌ها و تاریخچه و عاقبتشان را نمی‌دانستم. اما وقتی رسید به امینم و پشتش اسپایس گرلز، بک استریت بویز، اِن سینک، بریتنی اسپیرز، تانیا شاون، کریستینا آگلریا، گوئن استفانی،  همه را می‌شناختم. نیکلاس فکر کرده بود داستان صرفاً سلیقه شخصی است و غرمی‌زد که چقدر چیزهای ضعیف را دوست دارم. اما برایش توضیح دادم که  سری اول هنوز در سالهای ایزوله ما ایرانی ها بود. بجز عده ای که مثلا پدر مادرشان از زمان شاه دنبال موسیقی غربی و راک بودن و زیرزمینی به اهنگهای مثلا نیروانا دسترسی داشتند بقیه چنین دسترسی نداشتند و اصلا شناختی نداشتند. در واقع این که اسپایس گرلز و بک استریت بویز محبوب نوجوان‌های ایرانی متولد سالهای اول انقلاب بودند دلیلش این نبود که ما سلیقه خوبی نداشتیم، دلیلش این بود که شاید آنها اولین گروه‌هایی بودند که ما به واسطه آمدن ماهواره و کشف چیزی به نام ام تی وی، یا کانالهای ترکیه ای که روزی یک ساعت را به پخش موسیقی غربی اختصاص می‌دادند، پا به پای همسن وسال هایمان در کشورهای دیگر شناختیم. آن روزها من نوجوان بودم. چند سالی بود ویدئو دیگر از یک وسیله قاچاقی که بین همسایه‌ها با پیچاندن در پتو ردو بدل می‌شد، در آمده بود و فیلم کنسرت ‌های مایکل جکسون از بس دیده شده بود کیفیتش پایین آمده بود. آن سالها ماهواره ظهور کرد. درست به قاچاقی بودن ویدئو در سالهای پیشین. همسایه ای داشتیم که همیشه پیشرو بود و ما بعضی شبها می‌رفتیم خانه آنها و ماهواره تماشا می‌کردیم درست مثل کودکی‌ها که راهی خانه همسایه می‌شدیم که کارتون در ویدیوی نوار کوچیک ببینیم. چندین ماه طول کشید تا ما هم موفق شدیم ترس را کنار گذاشته و ماهواره بگداریم. قرار بر این بود که کسی هم به کسی نگوید. وقتی می‌گویم کسی به کسی نگوید یعنی به جز همان همسایه که نصاب ماهواره را معرفی کرده بود هیچ دوست و آشنا و همسایه دیگر نباید می‌دانست. حتی اگر می‌پرسیدند باید انکار می‌کردیم. تصور کنید چه وضعیت مضحکی بود. تقریبا همه همسایه ها یکی یکی در حیاط پشتی ماهواره می‌گذاشتند اما همه هم انکار می‌کردند. انکار در چند قدمی هم! به ما بچه ها هر روز یادآوری می‌کردند نباید در مدرسه به کسی بگوییم. ما با آن همه هیجان از دیدن چیزهایی که در کشور همسایه اتفاق می‌فتاد، از دیدن دخترکان رقصنده به سن خودمان با آن لباسهای دلبر که ما نمی‌توانستیم داشته باشیم مجبور به سکوت بودیم و هیجانمان را برای هم تعریف نمی‌کردیم. اما کافی بود ناخودآگاه چیزی از زبان کسی بپرد بیرون که آن دیگری هم که پنهان‌‌کاری می‌کرد چشمهایش برق بزند و احساس امنیت کند که این دوست خودی است. این اتفاق برای من افتاده و سوتی داده بودم که دوست صمیمی ام با چشم و ابرو به من فهماند و اینطوری ما دو تا به هم گفتیم که ماهواره داریم. چندی بعد تر در خانه دوستان خانوادگی بودیم. بله دوستان خانوادگی که پدر من و مرد خانواده محل کسب و کارشان رو به روی هم بود، قدمت دوستی‌شان چهل سال بود و ماهی دو سه بار هم مهمانی خانوادگی داشتیم. آن شب شام را که خانه‌شان خوردیم پدرم بی اختیار گفت: «بو آکشام» ۰ به ترکی یعنی امشب و لغتی بود که پدرم در بین تبلیغات ترکی خیلی دوست داشت. ما بچه ها جا خوردیم که چنین بی احتیاطی از پدر رخ داده. من حدس زده بودم آن دوستان ماهواره دارند چون دخترشان هم کلاسی ام بود و گاهی سوتی میداد که ما به روی خودمان نمیاوردیم تا مشخص نشود ما هم ماهواره داریم. سکوتی در سالن حاکم شد و بعد انگار نه انگار هیچکس به روی خودش نیاورد. نه آن میزبان گفت خب حالا که شما ماهواره دارید بیایید با هم تماشا کنیم نه ما حرف پدر را تایید کردیم. به همین سادگی ما آموخته بودیم انکار هم باشیم و دروغ بگوییم. 

افشای ماهواره داشتن در میان پزشکان شهر بعد از ریختن به خانه های چند پزشک و جمع کردن ماهواره‌هایشان رخ داد. آنجا بود که همه منکران یکی یکی به هم زنگ زدند که فلانی الان وقت انکار نیست ماهواره ات را جمع کن. در کوچه ما تمام خانه های دور تا دورمان را ریختند و ماهواره را بردند به جز خانه ما. برداشت همسایه ها این بود که چون پدرم در شهر محبوبیت دارد و بسیاری از سپاهی ها هم مریضش هستند در واقع لطف کردند و به خانه ما نریختند پس ما باید قدردان این لطف باشیم و خودمان مثل بچه آدم ماهواره را جمع کنیم. چهره برافروخته پدرم فراموشم نمی‌شود. داشتن ماهواره شده بود مثل داشتن کیلو کیلو تریاک و پدر من نگران آبرو و حرمت خانه و خانواده بود. به جمع کردن ماهواره رضایت نداد بلکه دستور داد باید کاملا تخریب شود تا اثری از این جرم بزرگ نماند. پایه هایی که ال ان بی رویش وصل بود را من و برادرم با ساطور تیکه تیکه کردیم و هر کدام از اعضای خانواده مقداری از آن تکه ها را در جیب وکیف ریخته و در مسیر کار و مدرسه در زباله دانهای شهر ریختیم. ال ان بی را پوکاندیم. دیش را با عذابی عظیم منهدم کردیم و رسیور را هم در پتوپیچانده به خانه امن اشنایان فرستادیم. آن روز و هفته شبیه عزاداری بود. دیگر از موسیقی های هیجان انگیز ترکی و غربی خبری نبود. باز باید پناه می‌بردیم به تلویزیونی که تازه سه کاناله شده بود و برنامه هایش سطحی، سیاه و پر از دروغ بود. اما دیگر بازگشت به عقب مفهومی نداشت. تلویزیون بایکوت شد. برادرم که علاقه عجیبی به ضبط برنامه داشت نوارهای ویدیویی که از موسیقی ها در زمان داشتن ماهواره ضبط کرده بود را میگذاشت و ما با همان بارها و بارها روزمان را سر می‌کردیم. سه سال گذشت و حوالی سال ۹۶ میلادی (۷۴-۷۵ خورشیدی) که دیگر آن انکار و خفقان کمتر بود به اصرار ما بچه‌ها، مجددا ماهواره گذاشتیم. هربار هم میریختند خانه کسی ما فقط برای یک مدت جمع می‌کردیم تا دوباره آبها از آسیاب بیفتد. کم کم دیشها انقدر زیاد شدند که از دست نیروی انتظامی کاری برنمیامد. امروز میریختند در خانه کسی و دیشش را می‌بردند، شبش دیش جدید نصب می‌شد. همزمان کانالهای ایرانی رشد کردند، ام تی وی دیگر کانال موزیک نبود و ما دنیای رنگی نوجوانی و موسیقی و رقصمان دنیای سیاسی شد. 
دیشب در یاد آن روزهای نوجوانی گذشت.. آن روزها که فهمیده بودم دنیای نوجوانی ما با تمام دنیا متفاوت است. آنجا که فهمیدم چقدر بدبختیم و چقدر بدبختی خودمان را اوج خوشبختی می‌دیدیم. آن روزها که دروغگویی و انکار، ذات ما شده بود و بهش افتخار هم می‌کردیم. آن روزها که وقتی چشممان به دنیای دیگری باز شده بود بازگشت به عقب را برنمی‌تابیدیم. آن روزها که نوجوانی‌مان در حسرت گذشت. حسرت دامنهای کوتاه چهارخانه، موهای دم گوشی، دلبری از پسر همسایه با موهای ژل زده، حس اولین لمسهای عاشقانه و بوسه ها. حسرت موسیقی غربی با صدای بلند گوش کردن، روی تخت بالا و پایین پریدن و کنسرت رفتن و غش کردن از شدت علاقه به آن خواننده! 
 با تمام تفاوتهای این روزها با دوران شصت و هفتاد، نوجوانهای ما زندگی شان شبیه هم نسلان خودشان در نقاط دیگر جهان نیست، درست است ایران امروز آن انزوای سالهای ۶۰-۷۰ و اوایل ۸۰ را ندارد اما هنوزمنزوی است.
نوجوان‌های این روزها حسرت روزگار ما را ندارند، محدودیت های ما را ندارند اما حسرتهای جدید دارند، محدودیتهای دیگری دارند. به این نوجوان ها یاد ندهیم حقشان را انکار کنند، تن بدهند به تقیه حکومتی و انکار خود و اسمش را بگذاریم استراتژی! یاد ندهیم که تظاهر و دروغ رمز بقا است چون باعث می‌شود به آن چه دارند قانع باشند و فکر کنند چقدر خوشبختند.

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

نوستالژی با دختر رشتی

داشتم به سي دي گيلكي كه فرناز عزيزم از ايران و خودِ خود رشت آورده گوش ميكردم كه آهنگ انتخاب كنم براي رقص برنامه شب گيلان. هيچ آهنگي رو كامل گوش نكردم فقط ميزدم ببينم شروعش چطوره و به درد رقص ميخوره يا نه. 
همينطور كه دونه دونه رد ميكردم رسيدم به اسم فايل: دختر رشتي! 
روش كه زدم پرت شدم به بيست و چند سال پيش وقتي خيلي خيلي كوچيك بودم ولي دُمِ خواهر و برادرم در مهماني هاي جوانان دوست و فاميل. و اين آهنگ، آهنگ محبوب بود چون يكي از پسرهاي اون زمان خيلي خيلي بامزه ميخوند و چون همه دوستش داشتن منم دوستش داشتم. 
تمام مهماني ها جلو چشمم رژه رفت و تا جايي كه يادمه داستان اين آهنگ از اين قرار بود كه  فرداد ميگه : خدايا... همه دست ميزنن چون شروع آهنگ با خداياست! 
بعد فرداد همينطور هرچي واژه و اسم براي خدا بود ميگفت حوصله ملت كه سر ميرفت ميگفت دخترِ رشتي قشنگه! 
و دوباره همه دست و كف! 

حداقل اين خاطره براي بيست و پنج سال پيش هست اما روشن روشن.
و من فقط همين آهنگ رو تا آخر گوش دادم و احتمالا با همين آهنگ ميرقصم به ياد جواني ها و سرخوشي هاي خواهرم مژده، برادرم محمدعلي ، خواهر غير خوني ام چكامه، جوونهاي اون زمان علي ، فرداد و..

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

غریبِ قریب

یکی از دوستان در اینستاگرام عکسی از میدان شهرداری رشت گذاشته بود ، رفتم به دوران نوجوانی و کامنتی گذاشتم.  این دوست نازنین من را در تمام عکسهایی که از گیلان داشت مِنشِن کرد ، بعد هم یک صفحه معرفی کرد به اسم "دِ چِره". اصولا در مقابل این طور صفحات مقاومت میکنم اما بی اختیار دکمه فالو را زدم. روز بعدش وقتی اینستاگرام را باز کردم اولین عکسی که  از این صفحه در فید دیدم عکسی از لاهیجان بود! شبیه عکسهای صفحه لاهیجانیها نبود! متفاوت بود! شاید هم چشمهایم میخواست متفاوت ببیینند! عکسها را نگاه میکردم و لایک میزدم. با تمام قناس بودن شهر بخاطر ساختمانها اما زاویه دوربین خوب بود.. عکس خیابان کارگر از سر پایینش به سمت بالا، با تمام آن آپارتمانهای آینه دق. رنگ پاشی کرده بودند به عکس، طوری که سقف های رنگ شده پررنگ تر دیده میشدند و چشم نواز. یاد روزهایی افتادم که رنگ کردن سقف های شیروانی مد شده بود آن هم رنگ آبی! ار خانه ما که در بالاترین نقطه شهر و در زمان خودش بلند ترین ساختمان آن منطقه بود، تمام سقفهای رنگ شده دیده میشد. قسمتی از کارگر آبی شده بود. از نظر من رنگ مناسبی نبود این شهر باید سقفهایش آجری میبود. یکی از همسایه های کناری سقف خانه اش را سبز کرد. شده بود جواهری میان فیروزه ها! چند سال بعد، معماری های مدرن به سر شهر آمد و سقفها یکی یکی سفالی شدند. حالا رنگشان آجری بود و باید زیبا میبودند اما نمیدانم چرا به چشمم زیبا نمیامدند. شاید چون یکی بالا بود یکی پایین، نظم نداشت! یکی کج بود یکی راست! هر کی به هر کی بود!
به دیدن عکسها ادامه دادم، عکس از آبشار در پاییز! چند دقیقه ای میخکوب شدم! چرا پاییز اینجا انقدر به چشمم میاید و فکر میکنم یونیک هست؟ این عکسها که نشان میدهند عین همین ها در زادگاهم هست! بعد فکر میکنم شاید دلیلش این بود که آن وقتها دوربین نبود، اینستاگرام نبود که فقط با یک دکمه ترکیب رنگ ها را کم و زیاد کنی واسه همین نمیتوانستم ثبت کنم تمام پاییز های زیبای ایران را! اما خوب یادم هست چطور دیوانه میشدم وقتی میرسیدم به امام زاده هاشم و آن درختهای شش رنگ سد تاریک! و یا کوه فلاح خیر آن هم فقط یک نقطه در مسیر لنگرود به لاهیجان. نه حتی مسیر برعکسش. فقط از سمت لنگرود به لاهیجان، یک نقطه ای هست که با هر سرعتی باشی حس میکنی داری میروی در دل کوه. و این قسمت از کوه هر سال یک رنگ است. و من هر وقت که وقت داشتم به آن نقطه که میرسیدم ماشین را نگه میداشتم چند دقیقه ای مبهوت زیبایی اش میشدم و به مسیر ادامه میدادم و این منظره هر روزه من بود. هر روز غروب! یادم آمد بارها سعی کردم عکس بگیرم از این قسمت اما عکس خوب نمیشد! کاش اون موقع ها اسمارت فون بود و تمام این اَپهای طراحی!
روی هش تگ لاهیجان زدم! عکس های فراوانی بود نه از منظره از آدمها، از مکان ها! چرخیدم توش، چقدر کافی شاپ! چقدر اسم رستورانهایی که نمیشناسم! چقدر مدرنیته! سال آخر که لاهیجان بودم تازه یک سندباد باز شده بود که دوستش داشتم. دونات مدرن ترین و امروزی ترین کافه شهر بود که ایده کافه آمریکایی پشتش بود اما چون استقبال درست نشده بود تبدیل شد به یک کافه دنج، اما خوب. مث کافه های تهران! این که یک کافه مث تهران تو شهری که مهمترین کافه اش کافه شاپور طوسی بود با صندلی های فایبرگلاس درب و داغان یعنی یک اتفاق بزرگ! اما صفای کافه شاپور طوسی را هیچ جا نداشت. کافه ای که نوجوانی هایمان آنجا گذشت. هر از چند ماهی ، جمعه ظهری دخترا اجازه داشتیم با هم دسته جمعی برویم کافه! ظهر جمعه حال و هوای شهر خیلی متفاوت بود. کلی دختر و پسر میریختند توی شهر و این برای ما دوست پسر دارها غنیمتی بود که کمی آزادانه تر دلدادگی کنیم. مینشستیم روی میز های گرد، ته ته موجودی متفاوت کافه ، کافه گلاسه بود که اصلا هم خوشمزه نبود. ما دخترها همیشه آب پرتقال افشره سفارش میدادیم، آخه متفاوت بود! آن موقع ها هنوز رانی به بازار نیامده بود! الان هم فکر کنم رانی دِ مُده شده!  کمی آنور تر پسرها میشنستند، اکیپ کذایی لاهیجان! مالک مطلق میزهای کافه شاپور طوسی. کافه اسم داشت اما هنوز که هنوزه اسمش را نمیدانم! همه به همین اسم میشناسند. به اسم صاحبش! که میدانست کدام دختر به هوای کدام پسر و برعکس ، میاید آنجا و به روی خودش نمیاورد. یک جورهایی محرم اسرار همه ما بدون اینکه بگوییم و بگوید! حالا شهر پر شده از کافه های مدرن، یا انواع و اقسام کوکتیل ها البته بون الکل! چهار سال ونیم پیش ته ته کافه با کلاس امروزی "دونات" بود و آخرِ کافه نشینی، یک شکلات داغ برای من  و یک اسپرسو دابل برای هنگامه! توی کافه کوکتیل نمیدن اما خوب اونجا که بار اجازه کار نداره پس باید کوکتیل بی الکل را بست به ناف کافه نشین ها!..  عکسهای زیادی از انواع و اقسام کافه ها و رستوران ها توجهم را جلب کرد، یادش بخیر ما میرفتیم راه به راه قهوه خونه! قهوه خونه ها بی کلاس بودند اما آن سالهای آخر دو سه جایی باز شده بودند که شیک و پیک تر باشند. یکی اسمش آلونک بود،آن یکی هم که خیلی دوستش داشتم اسمش یادم نمیاید! در کمربندی حدید بود! کمربندی حتما الان دیگر قدیمی شده! در عکسها خبری از قهوه خونه ها نیست. هرچه هست کافه است و رستوران و فست فود! با دیدن عکس نمایندگی بیست تک تو لاهیجان شوکه شدم! آن موقع که ایران بودم تازه کشفش کرده بودیم تو یوسف آباد بعد از پاساژ! ایده جالبی بود، فکر نمیکردم به شهر کوچک من کشیده شود! شهری که الان در مقایسه با شهری که مقیمش هستم بزرگ هم هست! خیلی بزرگ!
هفته به هفته که رفتم پایین ،رسیدم به عکسهای محرم! دیگه تمام صفحه پر شده بود از محرم! میگشتم ببینم آشنا میبینم؟! این هم از آن دیوانگی هاست! فکر میکنیم همه چی برای ما فریز شده برای بقیه هم شده! میرم به شبهای محرم! شبهای با اصل مذهبی، بی کمترین بار مذهبی. ادا و اطوار! بدون باور قلبی.. برای جوانها باز جایی برای دلدادگی های بی سَر خَر! اولین صحبت طولانی من و عشق مقدس در سالهای اولیه دوستی در شب هفت- دسته چهارپادشاهان- بود. با چه ترفندی شب را زده بودم بیرون آن هم تنهایی، رفته بودم سر پُردِسَر. آنجا زمانی باکلاس ترین محله قدیمی بود و محله خانوادگی، برای همین احساس مالکیت و امنیت داشتم! حالا؟ شنیدم اوضاعش خراب تر شده، از بزرگان خبری نیست پر شده از معتاد! اما برای من هنوز پُردِسَر یعنی اصالتِ شهر! داشتم میگفتم، سر ورودی تکیه وایساده بودم که دیدمش، داشت با دختری صحبت میکرد. چشمهام گرد شده بود. کنارش خواهرهایش بودند، پشت سرش دو تا از دوستانش. من را دیدند، دستش را کشیدند و زیر گوشش چیزی گفتند! بدون اینکه نگاهی به من بیندازد نوع صجبت کردنش با دختر عوض شد. بعد رفت پشت سر همه تو پیاده رو وایساد و تکیه داد به کرکره فروشگاهی. منم رفتم آن سمت خیابان و کنارش ایستادم. بدون اینکه همدیگر را نگاه کنیم صحبت را شروع کردیم. دختر از بستگانشان بود. تا یکی برمیگشت طرف ما لبهایمان بسته میشد که کسی نفهمد داریم با هم حرف میزنیم. قلبم تند تند میزد، داییم نبینه! آقای حسنی همسایه نبینه! کمی که گذشت شجاع تر شدیم، کسی به کسی نبود توی اون تاریکی، سرهایمان را اندکی به سمت هم برگرداندیم و میتوانستیم موقع حرف زدن به هم نگاه کنیم! اما قلبم مثل گنجشک تند تند میزد. حتی بازگوییش بعد از هفده هجده سال همان حس ترس و اضطراب را میاورد!
حالا کارم شده هر روز دیدن عکسهای دِ چَره، عکسهای باغ چای، عکسهای جاده های پاییزی، کاش یکی عکس بگذارد از جاده عشق من! از آن تونل صنوبرها... از آن شالیزارهای بین جاده، کاش یکی برایم عکس بگذارد از سپید رود و پل 23 تیرآهن! شایدم 21! پل که ساخته شده بود تفریح ما بود شمردن تیر آهنهایی که رد میشدیم و زیر چرخ ماشین صدا میخوردند. اما همیشه شک بود هرکس یگ جور میشمرد! کاش یکی عکس بگذارد از میدان کمربندی کوچصفهان، جایی که من تمرین میکردم برای کَل انداختن که چطور با سرعت ازش بپیچم بدون خطر تصادف! کاش عکس بیندازند از پلیس راه لولمان! جایی که وقتی اتوبوسی که از تهران سوارش شدی برای اخرین ساعت زدن نگه میداشت و تا برسی لاهیجان که 40 دقیقه مانده بود به اندازه تمام 5 ساعت مسیر قبل از پاسگاه بود.
نمیدانم اگر این عکسها با این همه بار نوستالژی ادامه دار بشوند من باید روی آنفالو بزنم یا سعی کنم چشمهایم را عادت بدهم به جاهایی که دیگر نمیشناسم و حتی نمیتوانم موقعیت جغرافیاییشانو را ترسیم کنم و یادم بیفتد من روز به روز دارم غریب تر میشم!
اما باید مثبت نگاه کنم، من باید از این دوست خیلی تشکر کنم برای این بازگشت به گذشته در زمان حال! درسته عکسها هم شبیه شهری که من دیدم هست و نیست. درسته مثل همه شو آف بود و فقط از قشنگیهاش عکس گرفته شده و کسی زشتی هایش را نشان نمیدهد و فقط خود مردم ساکنش هستند که میدانند چقدر زشت شده با آن ساختمانهای بی قواره بی حساب. اما از یک سو چهره دیگری از شهر را میبینم.  هرچقدر هم غریب باشم با این عکسها حداقل میتوانم بفهمم شهرم چقدر عوض شده و شاید یاید خوشحال هم باشم منی که تغییر را همیشه دوست دارم. باید خوشحال باشم که نسل امروز زادگاهم در محدودیت امکانات روی علایقش پا نمیگذارد! و حسرت رفتن به شهر بزرگ را ندارد بس که همه چی هست توی آن شهر فِسقِلی! خوشحالم که میبینم این همه جا هست برای نشستن بی دغدغه و وقت سپری کردن! من هرچقدر غریب اما با این عکسها دارم قریب میشوم به شهرو استانی که چهار سال و نیم پیش ازشان بدرود کردم برای درودی که نمیدانستم و نمیدانم کی خواهد بود.

۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

نوستالژیهای دروغین

چند وقتیه تصمیم گرفتم موسیقی گوش کردن رو شروع کنم و ادامه بدم. بارها نوشتم که در بیشتر موارد چیزهایی باید برام مهیا باشه یا در معرض دیدم باشه که دنبال کنم و یکیش هم موزیک بود. ایران  بودم به لطف پی ام سی و جم تی وی و ... با موزیک پاپ و هیپ هاپ و رپ و ... چه ایرانی چه خارجی آشنا بودم و تقریبا به روز. هرچی هم میخواستم میرفتم فروشگاه سی دی و موسیقی و ازشون میخواستم مثلا آلبومهای جدید 2008 رو برام بزنن یا 1387!  تو ماشین هر کس مینشستی در نهایت یه صدایی پخش می شد که اگه خوشت بیاد بپرسی کی هست؟! معمولا تا جایی که پولم میرسید آثار خواننده های وطنی رو هم میخریدم. عصار، رضا یزدانی و محمد اصفهانی ، آریان، مانی رهنما و ... میدونم اینها که میگم مال عهد بوق هست. فقط میخوام در جریان روند تغییر و تحولات باشید. اینجا آمدم تقریبا چون در معرض موسیقی به طور مستمر قرار نداشتم و اهل رادیو گوش کردن هم نبودم از دنیای موسیقی به اندازه سالیان سال نوری فاصله گرفتم. تصور کنید من که عاشق سیاوش قمیشی بودم دو آلبوم آخرش رو گوش ندادم یعنی تگ اهنگ شنیدم اونم چون تو ف.ب گذاشته میشد. یا ابی، یا داریوش که اهنگهای جدیدش رو اصلا نمیدونم چی هست. در کنار اینها از دنیای موسیقی غربی هم فاصله داشتم. فقط یه سری تِرَکهای خارجی رو اونم چون اینجا هر فروشگاهی بری داره پخش میکنه باهاش اشنا بودم بدون اینکه بدونم خواننده اش کی هست. مثلا اینکه یه اهنگی رو دوست داشتم و دوسال بعد فهمیدم خواننده اش لاله خواننده سوئدی – ایرانی هست و ....
به هر حال در یک دوره کوتاه من هر روز به رادیو جوان گوش دادم و مثلا  ته هنرم این شد – اون هم با معرفی- که چارتار گوش بدم و علی عظیمی. بعد بخاطر حال بدی که بهم دست میداد موسیقی ایرانی رو گذاشتم کنار. حوصله جفنگیات تکراری رادیوی سوئدی رو هم نداشتم. شبها برای یکی از مامان بزرگها موسیقی های قدیمی ، کلاسیک و یا گروه کر سوئدی رو میذاشتم و خب بسیار لذت میبردم. اما حوصله پیگیری نداشتم. تا اینکه بعد از رفتن مامان اینا به این نتیجه رسیدم باید دوباره موسیقی گوش بدم. موسیقی "حالم رو خوب میکنه". اسپاتیفای رو راه انداختم و مسلما اول رفتم سراغ موسیقی های غربی و بعد چون سالهاست دیگه روزی یک ساعت رقص نمیکنم- چون گلچین ندارم- از اسپاتیفای برای این منظور هم استفاده کردم. همون دو سه بار اول انقدر به صورت رندوم آهنگهای خارجی خاطره انگیز پخش شد که گفتم ای بابا واسه همین بود اصلا سراغ این چیزها نمیرفتم. با رفیق صاحب نظر درموسیقی در میون گذاشتم و پیشنهاد داد که باید موسیقی های بیشتری گوش بدم که دیگه با یه اهنگ دچار شوک نشم. منم کمر همت بستم به گوش دادن موسیقی بیشتر. اول از البوم لئونارد کوهن عزیزم شروع کردم. دوستش داشتم هرچند خیلی موسیقیایی نبود، بعد تک اهنگهای خارجی. امروز در حین اتو زدن گفتم بیام ایرانی گوش بدم. زدم مرجان فرساد که چند تا تک اهنگ ازش شنیده بودم و گفتم باید آلبوم کامل رو گوش بدم و ببینم چی داره انقدر دوستان ما تعریفش رو میکنند. نهایت کار من داشتم گریه میکردم و به تنهایی خودم میخندیدم! بعد زدم رو یه رادیو که نمیدونم چی بود. هرچی بود ترانه های عاشقانه خواننده های مرد خارجی بود. غمگین بود اما اشکم رو در نمیاورد. نمیدونم مسئله زبان هست یا حسهای متفاوتی داره. به هرحال من میخوام ار مرجان فرساد بنویسم. آلبومی سرشار از نوستالژی های دروغین! خانه ما پر از دروغه.. خونه ما هیچوقت این شکلی نبود.من این رو اولین بار هم که این اهنگ هی پخش شد تو ف.ب نوشتم. یه تصویر دروغین زیبا برای خودمون ساختیم و فکر میکنیم خونه این بوده و هست و ماییم که ازش دور شدیم. یه روزهایی که دلتنگ میشم میگم یه بار باید برگردی تا بفهمی هیچی از دست ندادی. در اینکه مهاجرت یعنی فریز شدن خاطرات و یادها شکی نیست. من هنوز لاهیجان رو به شکلی که اخرین بار دیدم میشناسم برای همین وقتی اس ام اسها از ایران میاد در وصف شبهای لاهیجان و هشتاد تا اسم کافی شاپ داره که من نمیدونم چی هستن و کجا هستند وبرای چی معروفند دچار حس این میشم که آی دیدی چه چیزها از دست دادم؟! یا هنوز تهران برای من یعنی خیابان ولیعصر پر چنار، سنگفرشهای چهار پر گلبه ای و کرم. میدان ولیعصر و سینما قدس. کردستان با ساختمانهای آ اس پ. فرمانیه و دو برجش! الهیه و برج ژاپنی. نیاوران با نارون! شهرک غرب و میلاد نور. برفراز کوی فراز و پاسداران همیشه دوست داشتنی. اما شک ندارم هیچ چی شبیه قبل نیست. همونطور که حتی الان تو این شهری که هستم در عرض چهار سال  دهها تغییری کرده که دلت میگیره مثلا فلان ساختمونی که نمادی بوده برای خودش حالا داره تغییر نما میده و میخواد بشه یه چیزی صد در صد متفاوت. یا خیابونهایی که تغییر کردند و همیشه هم فکر میکنی قبلا بهتر بود. ما فکر میکنیم آدمهای نازنینی رو گذاشتیم و آمدیم اما واقعیت اینه که میبینی این روزها آدم نازنین ابدیت نداره.
خداییش چند ساله البالو های درخت حیاط نداریم؟ یا حوض آبی؟ من فکر میکنم خیلی سال.. خونه ما یه حیاط بزرگ داشت ولی این برای دوازده سال پیشه. الان خونه ما حیاط هم نداره. خونه شما داره؟! خونه مادربزرگم هم که برای 48 سال پیش بود حوض نداشت. اخرین خونه حوض داری که دیدم برای عمه ام بود. دوستش داشتم ولی اخرین بار وقتی ده دوازه ساله بودم دیدمش. خونه مامان بزرگهای شما هنوز حوض داره؟
من نمیدونم مرجان فرساد این همه نوستالژی رو چطور با هم تو ترانه هاش میاره. نه که بگم بد باشه اتفاقا دوست داشتم، ولی این نه فقط برای مرجان فرساد که برای تمام ماهاست. ماهایی که کودکی رو با جنگ و اثراتش سپری کردیم و کلا در فضایی سیاه زندگی میکنیم و فکر میکنیم از سیاهیش خبر داریم اما تا تو یه سفیدی قرار نگیریم متوجه عمق فاجعه نمیشیم. همه این ها باعث میشه هرچه غم هست بریزیم تو ترانه. تو شعر، تو ادبیات. هرچی سوزناکتر بهتر. هرچه دروغ تر بهتر فقط حتما با چاشنی نوستالژی های نداشته .
 من این رو بارها گفتم و باز هم میگم چرا من از غمگین ترین اهنگ غربی انقدر متاثر نمیشم که از ترانه های این روزهای ایرانی؟ چرا من به جای اینکه همراه با بقیه دوستان بگم " آه خونه ما" و دلتنگ بشم عصبانی میشم هربار این ترانه رو میشنوم؟ چرا هنوز وقتی صدای داریوش میپیچه " دوباره میسازمت وطن" تمام موهای تنم سیخ میشه.هنوز با " ای ایران" سرم و بالا میگیرم و یه بغض خاصی میگیره و ول نمیکنه. هنوز "روزهای روشن" من و یاد خداحافظی با روزهای تاریک میندازه که فکر میکردیم روشنه! از ترانه های نسل جدید حتی این حسها نمیاد، حس ترانه های جدید اصلا خوب نیست، موندگار هم نیستند، کدوم خواننده جدیدی که گل کرده هنوز بعد چهار سال یا پنج سال بهش گوش میدیدم؟ شاید فقط نامجو باشه. یادمه یه زمانی خال پانک خیلی خوب بود اما یادم نمیاد این روزها کسی بیاد ترانه هاشون رو گوش بده. اخه تاریخ مصرف دارند، آخه شعراشون پر از دروغه و پر از چیزهای ساختگی. یادمه اونموقع ها که ایران بودم، فیلم کنسرتها میامد و دلخوشی ما این بود کنسرت ابی رو داریم میبینیم یا داریوش و معین و .... وقتی ترانه ای که حتما در همه کنسرتها بود و مربوط به ایران بود خونده میشد و وقتی حس متفاوت رو در اجرا و هیجان جمعیت میدیدم دلم میگرفت برای اونها که نیستن. که دور از وطنند. هیچوقت فکر نمیکردم یک روزی خودم هم جای اونها قرار بگیرم. اما حالا که هستم جای اونها ، با اینکه با بعضی ترانه ها که نوشتم بغض هم میکنم اما یهو یادم میفته اینها یک خاطرات فریز شده هست. من در چهارسال پیش ماندم و هر سال هم بیشتر میشه همونطور که عمویم در چهل سال پیش مانده و خاله ام در بیست سال پیش. هیچوقت اون خونه خونه ما نبوده که اگه بود دل نمیکندیم ازش حتی بالاجبار. هیچوقت خونه ما انقدر قشنگ نبوده و اینها فقط خواب و خیال و رویا سازی برای دلخوش کردن خودمون و دل نبستن به کشور میزبانه. هیجوقت ایران، ایرانِ ما، نسل ما، نبوده.
حتی فکر میکنم روزی که رفتیم دیگه ادعای " اگر چه با خشت جان خویش" مخدوشه. چرا باید جان رو فدای چیزی کنی که مال تو نیست و تو مال اون نیستی؟ نمیدونم شاید باید یک بار بیام و بفهمم همه چی تغییر کرده و از نوستالژی های من چیزی باقی نمونده اونوقت همین مقدار کم بغض هم دیگه نمیامد که بمونه و نره.. من هیچوقت نمیتونم به دخترم نشون بدم کدوم مدرسه رفتم چون وجود ندارند، کدوم خونه بزرگ شدم چون وجود ندارد، کدوم خیابون و کوچه دل دادگی کردم چون وجود ندارد. نوستالژی های من نابود شده اند و فقط موندن تو خاطره. خاطره های محو و مبهم که فقط وقتی به در ودیوار میکوبند که اینجا کم میاری!
پیشنهاد دوستم خوب نبود، چون من حالم خیلی بدتر میشه با شنیدن آهنگهای جدید!! باید بذارم دامنه ترانه های ذهنم محدود باشند چون حتی خاطراتی که هجوم میارند لبخند میاره رو لبم با یه بغض شیرین اما ترانه های جدید غم سنگین! و من از غم بیزارم! بیزارم بیزارم بیزار!

۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

دیشب خواب دیدم، wet dream  نبود اما تو خواب من با مردی راه میرفتم که صورتش محو بود. میدونستم نباید بهش نزدیک بشم برای اینکه برای من نبود ولی کنارش راه میرفتم. معلوم بود خیلی باهم صمیمی هستیم. یه لحظه دستهامون موقع راه رفتن خورد بهم. دستم رو گرفت. سوار قطار شدیم. مقصد نامعلوم بود. سرم رو گذاشتم رو شونش و خوابم برد. صبح بیدار شدم تمام مدت فکرم رو مشغول کرده بود. کی بود؟ هیچ کس و پیدا نمیکردم. دستهاش کمی تپل بود و چهار شونه و سینه ای پهن اما نمیدونستم کی بود. تو فکرم بود درباره این نوع خوابها بنویسم. تا ظهر شد و اتفاقی که دیشب تو فیس بوک افتاده بود رو تو اینستا رادیو با خنده تعریف کردم. وقتی برادکست رو قطع کردم و بی اختیار گفتم:من به چشمان خیال انگیزت معتادم. فهمیدم فرد مورد نظر در خواب کی بود. دستهای خودش بود و بدن هم مال خودش بود. فقط چرا صورتش رو نمیدیدم؟ باز اون؟ باز تو روزهای بهم ریختگی های شخصیم.. باز نگرانیش و باز امن ترین جای دنیا حتی اگر فقط تو خواب باشه؟
اتفاقی عکس رو دیدم. چهار مردِ امروز از جمع یازده نفره پسر های قدیمی شهر. سمت چپ اون بود و برادر دوستم. سمت راست دو نفر دیگه که یکیشون معروفترین پسر خوشتیپ زمان ما بود. بس که به همه دخترها شماره میداد! یه لاهیجان بود و یه فلانی! همه میشناختنش و همه این گروه رو همه میشناختن. از دانشجوهای غیر لاهیجانی تا ما لاهیجی ها!
بین اون همه خوش تیپ و پرطرفدار من با معمولی ترینشون دوست شدم. فقط و فقط بخاطر چشمهاش! چشمهایی که تو یه غروب سرد دی ماه تا عمق وجودم نفوذ کرد و سه ماه بعد من باهاش دوست شدم. عکس رو که دیدم غش غش خندیدم. سالها بود همشون رو با هم ندیده بودم. دوستان مشترک زیاد داشتم برای دیدن عکس همشون به تنهایی. اما با هم؟ این اولین بار بود. بلافاصله عکس بعدی رو دیدم.. یه مهمانی برای همان سالها.. قیافه اون روزها با ریش پروفسوریش ... روزهایی که من عاشقتر از همیشه بودم . لاغر کرده بود بخاطر من، ریش پروفسوری گذاشته بود بخاطر من اما هیچکدوم رو نمیگفت بخاطر من!
عکس رو نگاه کردم یکباردیگه.. تنها کسی بود که هیچ تغییری نکرده بود. امروز بعد از کشف اینکه شخص مورد نظر خواب همین بود عکس رو باز کردم و زوم کردم رو صورتش.. موهایش در حد چند نخ خاکستری شده اونقد دیده نمیشه من میدیم! خنده اش همان بود. صورت همان! انگار نه انگار یکی دو سال دیگه مردی چهل ساله هست. همان پسر بیست و چند ساله بود.
یک لحظه حس کردم کاش بود و الان باهاش درد دل میکردم. مثل قدیمها.. بعد سکوت میکردو میگفت: به خودت فکر کن. مواظب خودت باش!
دوست داشتم براش از روزهای دلم بگم. از تمام تلخی هایی که بخاطر "رها" بودنم میگذرونم! تلخی هایی که شاید بی شباهت به روزهای با او بودن بی او نیست.
از اخرین ساعت کاری منتظر اتوبوس بودم که با این صدای نکره زدم زیر آواز. بعد سالها دوباره زمزمه کردم این رو که فقط برای او بود..برای عشق مقدس.. برای لبو... برای "تو"یی که "او" شده بود و بعد شد "تو"ی دیگری!
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن رابرای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم

 قول داده بودم به خودم از خودم واحساساتم و لحظاتم ننویسم.. اما نمیشه انگار.. من تلخم این روزها.. تلخ تلخ! و این لعنتی انگار باز فهمیده بود. رفیق امشبم یه شات و.ی.س.ک.ی بود و یه سیگار. و بغض در گلو مانده!

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

طنز روزگار

یهو دقیقه نود میری استکهلم. قرار شام با کسی داری که چند ماه داری سعی میکنی تمام حسهات رو نسبت بهش کنترل و فراموش کنی. برای رسیدن به محل شام از خیابانی رد میشی که دو سال پیش، سه روز تمام هر روزبا یارت از اون خیابان بالا و پایین رفتی، حرف زدی، خندیدی، دعوا کردی، در آغوش کشیده شدی، بوسیدی و سه روز خاص رو دراستهلکم زیبا ساختی! 
همینطور که خیابون رو بالا میری از جلو هتل اسرار آمیز رد میشی و تمام خاطرات جلو چشمت رژه میره و به طنز روزگار هم میخندی!  

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

حضور پرقدرت نمادهای مذهبی در ادبیات ایرانیان


برادرم شاعر خوبیست، شعرهایش عاشقانه پرمعنا و غنی از کلمات خاص است. ولی به تازگی تقریبا در بیشتر شعرهایش برای کنایه و استعاره و تشبیه از نمادهای مذهبی استفاده میکند. من هم تا می شود به این مسئله گیر میدهم و البته خوشایند او و خوانندگانش نیست. میگویند چرا نمیفهمی این بعد مذهبی ندارد و فقط برای شعر است و شعر تفسیر ندارد و از این حرفها!  دیشب دوباره شعری با تشبیهی مذهبی نوشته بود،راستش خیلی شعر زیبا و خوبی بود اما خواستم باز گیر بدهم که یاد نوشته های قدیمیم افتادم، نوشته هایی که شاید خیلی بهتر از امروز بودند- این روزها که فقط خاطره نگاری میکنم- اما سرشار از نمادها و باورهای مذهبی بودند. برای هر کنایه و استعاره وتشبیهی دست به دامن سجاده و نماز و تسبیح میشدم! این طوری راحت تر بودی، امکان فیلتر شدن کمتر بود و از همه مهمتر ظاهرت را حفظ میکردی، تو جزو همان دسته میشدی که اعتقاد داشت ما ضد دین نیستیم که هیچ، دین دار هم هستیم ولی تفسیر خودمان را داریم. حالا این ته قلب هم صادق بود یا نه نمیدانم! درست مثل کنش های سیاسی من وبسیاری! قطعا بسیاری از ما معتقد صد در صد به (ج. ا) نیستیم ولی تا جایی پیش میرفتم در نوشته هایم که حتی گه گاهی ناچار به نقل قول از رحمت الله علیه* می شدم برای تایید منظور و نظرم!!  البته همه موافق بودند که ایرادی نداشت " هدف وسیله را توجیه می کرد" " تقیه هم چیز خوبی بود" در ضمن "مصلحت" ایجاب میکرد که اینطور ابراز عقیده کنیم، "تظاهر بهتر از سکوت بود".
راستش دیگر نمیتوانم بیش از حد به برادرم گیر بدهم که جقدر از نمادهای مذهبی در شعرهایش استفاده میکند حتی اگر بعد مذهبی ندارند، و تنها و تنها یک تشبیه است مثل تشبیه لب یار به غنچه؛ یک چیز برایم روشن است، فضای جامعه که مذهبی باشد، وقتی تمام لحظاتت را پر کنند از نمادها و نشانه های مذهبی چاره ای نداری جز استفاده مکرر از آنها حتی اگر باور قلبی نداشته باشی. یکی میگفت خلاقیت در محیط های بسته بیشتر است چون طرف مجبور است برای فرار از سانسور و داشتن امنیت در شعر و کتاب و سخنرانی و ... از هزاران استعاره بی ربط استفاده کند و انقدر این استعاره ها بعدا زیبا در میایند که همه میگویند احسنت به این نبوغ! اما دارم فکر میکنم خلاقیت را چه معنا میکنیم؟! راستش من پشت تمام این خلاقیتهای در محیط بسته تظاهر میبینم! تظاهر ناخواسته! نه که همه متظاهر هستند اما این تظاهر در جای جای زندگی ما نقش بسته. با اینکه بعضی واقعا خلاقند، خلق شعرهای ناب ، نقاشی ناب، آثار سینمایی ناب در محیطهای بسته و با زیرکی نوعی خلاقیت است اما همه اینها خلاقیت نیست، این که انقدر غرق در این خلاقیت شویم که برای خلق هنرمان به تمام چیزهایی که اعتقاد نداریم رجوع کنیم برای من دیگر بی معنی شده، حتی گاهی خودم را نمیبخشم برای آن همه مطالبی که سرشار از نمادهای مذهبی بود! یک بار که انقدر شورش را دراورده بودم که یکی برایم نوشته بود یاد علی شریعتی افتادم! آن متن اتفاقا بیشترین خواننده را در زمان خودش داشت و خیلی ها هم به هنر نویسندگیم ابراز لطف کرده بودند. اما اگر آن واقعا هنر و خلاقیت من بود چرا این روزها نیست؟ پس آن خلاقیت نبود فقط جبر روزگار بود و فضای زندگی. این روزها نوشته هایم طور دیگری است، اینجا امدم تقریبا رنگ و بوی استفاده از نمادهای مذهبی کم و کم و کم تر شد و این روزها تقریبا جایی در نوشته هایم ندارند، یعنی اصلا نیازی ندارم برای نوشتن دست به دامن قرآن و نماز ونیاز و دعا و نیایش بشوم. وقتی در جایی تو چیزی از مذهب نمیشنوی و کل نمادهای مذهبی خلاصه می شود گه گاهی صدای ناقوس کلیسا، یا در اعیاد مذهبی اگر حوصله داشته باشی به اماکن مذهبی بروی ( که نمیروم) ، کسی با تو دائم از مذهب صحبت نمیکند، دیگر نیازی نیست کتاب آقای ایکس را خوانده باشی تا تبدیل به یک بی مذهب بشوی، خود به خود مذهب ان بعد قویش را در تو از دست میدهد و تو خودت را میبینی و خودت! و این طور معلوم می شود تمام آن اعتقادات پوشالی بود برای اینکه به راحتی با نشنیدن و ندیدن و در معرض تشعشعاتش قرار نداشتن چیزی جز اصطلاحات مرسوم مثل "انشالله" و "دعا کن" ( آن هم فقط در حد زبان و بر اساس عادت) باقی نمیماند و اندکی اعتقاد به یک "او" آن هم فقط گاهی! وقتی این فشار و جبر از تو برداشته می شود تو ناچار نیستی برای مصلحت و رسیدن به هدفت از خدا  و پیفمبر و دین آن هم از نوع راستینش! مایه بگذاری و فقط حرفت را میزنی و اگر خیلی خلاق باشی باید بتونی نوشته ای خلق کنی بی نیاز از ظاهر سازی!
راستش در کنار این فضای بی مذهب، آزادی بیان هم چیز بسیار بدیست انگار، برای اینکه در لفافه گویی را از تو میگیرد، دیگر لازم نیست برای نشان دادن بی تفاوتی مردم به آنها که در زندان و حصرند اشاره کنی به علی و حسین و کوفه و کربلا! خیلی راحت میگویی این مردم فراموش کارند! لازم نیست برای نشان دادن بدی کسی بگویی کجای عدل علی این بود؟! کافیست فقط بگویی این شخص عادل نیست! ازادی بیان ادم را واقعی میکند، ادمی واقعی که بیانش با فکرش و قلبش در بیشتر موارد یکیست. ازادی بیان و سکولاریسم موجود در کشورهای غربی انسان را از ماورا در میاورد و به زمین نزدیک میکند، انوقت است که برای خلق یک اثر شاعر این جایی کمتر میرود سراغ ناقوس کلیسا ،میرود سراغ یک نماد زمینی، یا نمادهای مذهبی را شکلی زمینی میبخشد و از قداست میندازد نه که برای قداست بخشیدن به زمینی ها از تشبیهات مذهبی استفاده کند.   

* می بینید فضای بسته حتی در فضای باز هم دست از سر ما برنمیدارد. سانسور نسبی را پذیرا باشید.

* همین متن در اینجا ( اگر قصد اشتراک گذاری دارید)

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

سینما و نوستالژی

بلاخره رفتم فیلم جدایی نادر از سیمین یا به قول سوئدیها "نادر اوک سیمین اِن سپراخون!" با اینکه در اطلاعات سایت گفته بود روز تعطیل تخفیف دانشجویی نداره اما داشت و من کلی ذوق کردم. البته این سینما یک سینمای معمولی و قدیمی بود و نسبت به سینماهای درست و حسابیش خوب قاعدتا ارزونتره. اما رنج کلی بلیط سینما اینجا از 95 کرون تا 120 کرون میره و اون اخری برای فیلمهای 3دی هست! قدم به قدم شهر هم یه سینماست. طبق معمول تصور ما اینه که همه سینماها مدرن و عالی هستند و کلی زرق و برق دارند .ولی خب در واقع از این خبرا هم نیست. دو سه تا سینمای اصلی شهر مطمئنا پیشرفته هستند اما بقیه چیزی از سینما مرکزی تهران کم ندارند. یا سینما بلوار! 
من که وارد این سالن شدم هر چه حس نوستالژِی بود به سرم ریخت! وقتی بلیط رو گرفتم و پرسیدم کدوم سالن؟ گفتند سالن بزرگ! و من هم بادی به غبغب انداختم که به به فیلم ایرانی سالن بزرگ نمایش داده میشه و پا گذاشتم به سالن بزرگ و نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم. سالن بزرگ از سالن کوچیکه عصر جدید هم کوچتر بود. با صندلی های خیلی قدیمی البته راحت. تا فیلم شروع بشه خودم و تو سینما عصر جدید و سالن سه حس میکردم. عجیب خیابون وصال اومد جلو چشمم. بعد میدون انقلاب همیشه شلوغ با سینما مرکزی که هرگز پا توش نذاشتم و سینما بهمن که سینمای خوبی بود اما جای رفتن نبود! بعد رسیدم به سینما سپیده ، با کافه سفید و سیاه کنارش! از فلسطین اومدم بالا و رسیدم به محبوبترین خیابونم و سنیماهاش.. قدس، استقلال و آفریقا. تک تک خاطرات جلو چشمم زنده شد، و این فیلم لعنتی خیال شروع شدن نداشت! سالن داشت کم کم پر میشد از سوئدیها. اکثرا مسن. ولی دو سه تا جوون هم اومده بودن. فیلم شروع شد با "به نام خدا"! 
اسمهای آشنا بعد از سالها قهر با سینما! و حس غریبی که بهت دست میده حتی اگه تمام زندگیت هنوز تو محیط ایرانی باشه و با ایرانیها، اما باز حس غریبی میاد سراغت وفتی میدونی تو یه کشور دیگه فیلم ایرانی داری میبینی! 
فیلم میرفت و من هم میرفتم. با دیدن "آقا جون" تمام روزهای بیماری پدر بزرگم به یادم اومد و اشکهام سرازیر شد،بی اختیار! تمامی هم نداشت. هرچند که فرهادی فیلمش خیابانی نبود اما همان اندک دیدن مانتو مقنعه، صدای بوقها، ایستگاه اتوبوس ، بانک، تنش ، تنش ، تنش ، کشمکش و درگیری و ..... به من فهموند که چقدر دلم برای تمام بدیهای ایران تنگ شده! 
فیلم تمام شد من دو سه جای دیگه هم اشک ریخته بودم، یه نگاهی به سینما و صندلیهاش - که هنوز سوئدی ها نشسته بودن و من بتنها کسی بودم که تیتراژ پایانی تمام نشده بلند شده بودم-  کردم و دوباره رفتم چهار راه وصال، سینما عصر جدید و ژست روشنفکری دانشجوها و سالن سه!