‏نمایش پست‌ها با برچسب اوپسالا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اوپسالا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

شنبه نیمه آفتابی


شهر من یک زیبایی ساده و معصوم دارد. مثل خیلی از شهرهای دیگه سوئد کمی آفتاب زیباترش می‌کند. در سوئد شما نباید وقتی آفتاب هست بیرون رفتن را به تعویق بیندازید چون هیچ معلوم نیست یک ساعت بعدتر هوا تغییر نکرده باشد. دیروز نزدیک بود این خبط را بکنم که نیکلاس راضی‌ام کرد قبل از ظهر از خانه بزنیم بیرون. مدتها بود چنین لذتی از یک قدم زدن با همراهی یار نبرده بودم. ماههای اخیر هر دو شدیدا درگیر بودیم و از لحاظ ذهنی هم آزاد نبودیم. هرچند هنوز درگیریم اما گفتیم یک امروز برای هم! مسیر دیگری برای پیاده روی تا شهر انتخاب کردیم که خودش تنوعی بود برای ما که هر دفعه فقط خیابان اصلی خودمان یا خیابان بغلی را میگیریم و‌می‌رویم پایین و حسابی تکراری شده. کودک شدیم، بازی کردیم، تاب تاب خوردیم و خیلی اتفاقی محض خنده پریدیم داخل موزه «پمپ» و هیجان زده و با افزایش آگاهی زدیم بیرون. با هم رفتیم در یک رستوران نشستیم و ناهار خوردیم، از اونجایی که من دختر خوبی بودم و برای اون همه پیاده روی غر نزدم نیکلاس هم بدون غر به کفاشی آمد تا من چند کفش امتحان کنم. وقتی رسیدیم خانه هر دو از خستگی غش کردیم. در مسیر برگشت هوا ابری شده بود، باد شدیدتر می‌وزید و یکی دو ساعت بعدش باران هم اضافه شد. 
به نظرم زندگی هم مثل هوای سوئد است. واقعا باید از لحظه اش استفاده برد و عقب نینداخت که معلوم نیست بعدش چه منتظر  شماست.

۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

اورژانس

اورژانس
اورژانسِ بیمارستان تخصصی و آموزشی اوپسالا.
برای رجیستر شدن نمره برمیدارم. سه نفر قبل از من هستند. ۴۵ دقیقه بعد صدایم میکنند برای رجیستر شدن. پرستار شرح حال میپرسد. کمی بیشتر خودم را به بی حالی میزنم شاید زودتر بفرستنم برای آزمایش. اخرش میگویم: راستش من فردا عازم سفرم. خیلی سفر مهمیه. لطفا همه آزمایشهای لازم رو بکنید که خیالم جمع باشه. جوابی نداد.
باز ۴۵  دقیقه بعد؛ اسمم را صدا میزنند. به یک اتاق پر از برانکارد وارد شدم. برای اولین بار بود در چنین فضایی بودم. پیچِشِ معده بیشتر شد (آی ی ی ی). پرستار من را روی تخت خواباند.
- از الان اجازه نداری آب، یا چیزی بخوری. سیگار و اسنوس هم استفاده نمیتونی بکنی.
با دستگاه فوق پیشرفته ای که تا به حال ندیده بودم فشار خون گرفت.
-باید آزمایش خون بدی.
یاد ترسهایم افتادم.
- من میترسم!
لبخند پرستار.
سرم را برمیگردانم. سوزن را میزند و چهار لوله خون میگیرد.
- خوبی؟
- اوهوم
سوالات مرسوم را میپرسد! جواب نود درصدش "نمیدونم " بود. آخه مگه من بیکارم هر بار بعد از توالت نگاه کنم ببینم عادی است یا نه که اولین سوالشان این باشد: تو مدفوع یا ادرارت چیزی ندیدی؟!
فشار خوب بود. باید میرفتم برای ازمایش ادرار. همینطور که روی برانکارد بودم من را بردند در کریدور و  اتاقی که رویش نوشته بود جراحی!
- برو ازمایش ادرار بده
میرم و برمیگردم روی تخت ولو میشوم. اَنجِکتور هنوز روی دستم هست و درد میکند. دستم را نمیتوانم تکان دهم. دراز میکشم. به فواصل پیجش ها دقت میکنم. تقریبا هر ده دقیقه یک بار بیست سی ثانیه ای میگیرد. درِ اتاق باز است و رفت و آمد پرستارها را میبینم. چراغِ بالایِ سرم شبیه چراغ جراحی نیست. فکر کنم اسم اتاق را اشتباه خوانده بودم. ۴۰ دقیقه نگاهم به سقف میماند. دکتر میاید. خودش را معرفی میکند. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد دستهای خالکوبی شده اش هست. کتش را در میاورد ، جای دیگر دیده بودمش شک نمیکردم یک پانک تا شش کلاس خوانده است، اما یک دکتر بود. معاینه را شروع کرد.روی معده را فشار داد. سمت راست درد میگرفت.  توی ذهنم: آپاندیس سمت راسته، حتما آپاندیسیت هست!
معاینه های معدی ای تمام شد و دکتر انگشت را وارد ماتحت کرد برای معاینات مقعدی. بعدش گفت دوباره میاد.
- چی میتونه باشه
- الان نمیتونم بگم شاید ( یه چیزی گفت به سوئدی که نفهمیدم) باشه.
- چی هست میشه به انگلیسی بگی؟
فکر میکند اما یادش نمیاد. یه سری توضیح داد، به نظرم  کیسه صفرا را میگفت.
مبهوت به سقف نگاه میکنم. اگر بیاید و بگوید آپاندیس یا کیسه صفرا نیاز به جراحی داره و باید بلافاصله عمل بشم چه کار کنم؟ بی اختیار بهش گفتم: من اینجا تنهام.کسی و ندارم!
فکرا هجوم آوردند: بخوام عمل بشم به کی زنگ بزنم؟ اول به فاطی زنگ میزنم.. نه ، نه ناهید! اما اونا سرکار هستند. آموروزو !میگم بیاد. ولی نه اون که نمیتونه بیاد. همون ناهید از همه بهتره. فاطی هم خوبه بالاخره پرستاره. از بیهوشی بدم میاد. اگه به هوش نیام چی؟ لاپروسکوپی بهتره. اما یهو میروم به سالها پیش، وقتی در شرکت تجهیزات پزشکی کار میکردم. چقدر از اشتباه دکترها میگفتند، دکتر لاپروسکوپی کرده بود همه امحاء و اعشاء را بیرون کشیده بود! اگه اینها بلد نباشن چی؟ دکتراشون همه همسن خودمن. سابقه ندارن که! میرم ایران عمل کنم! اما هزینه عمل اینجا میشه ۲۰۰۰ کرون ایران میشه ۲۰ میلیون. اگه تشخیصشون غلط باشه چی؟ اگه بگم هیچی نیست ولی یه چی باشه چی؟مامان نباید بفهمه. بفهمد دق میکند. بعد عمل چی کار کنم؟ کی ازم نگهداری کنه؟ سیما که سر کار میره. شیرین که ایرانه. به خاله ام میگم بیاد.. اما نه خاله ام که تا بفهمه باید یکی بره از اون نگهداری کنه !چرا نگفتم مترجم میخوام، من اینچا چی گار میکنم؟
در باز میشود. این بار دو دکتر وارد می شوند. دکتر جدید خودش را معرفی میکند. معاینه را آغاز میکند. معاینه از پهلو با اولتراسوند. مدام میگوید : اینگنتینگ.. یعنی هیچی!
معاینه تمام میشود. دکتر اولی ژل روی بدنم را پاک میکند. قرار میشود یک مسکن قوی بزنند و بفرستنم خانه. دستگاه چیز خاصی نشون نداده.
- من میتونم سفر برم فردا؟
- کجا؟
- ایتالیا
- ایتالیا بیمارستان داره نداره؟
- بله خب
- برو اگر چیزی شد میری بیمارستان
خنده
پرستار میاید و از همان انجکتور مسکن تزریق میکند. پرستار دوم میاید و انجکتور را در میاورد. لباسهایم را به دستم میدهند و میایم خانه. قبل خروج کارت اهدای اعضا را برمیدارم!
امروز تجربه جدیدی در دوران مهاجرتم بود. امروز فهمیدم دیگه بچه ته تغاری لوس نمیتوانم باشم. اینجا خودمم و خودم. خودِ تنهام. اینجا نمیتوانم خیالم جمع باشد که بابایی هست که نسخه اش معجزه میکند. که بودنش قوت قلب است. مامانی هست که مثل پروانه دورت بچرخد و همه چیز برایت فراهم کند. امروز بخیر گذشت، اما اگر اورژانسی بود، اگر عملی در کار بود تو بودی و خودت و جمله ای که گفتی: "من اینجا تنهام. کسی و ندارم"
امروز مفهوم جدیدی از غربت برایم رو شد: من تنهام. "کسی" و ندارم.


۱۷ آذر ۱۳۹۳

۸ دسامبر ۲۰۱۴

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

شب فرهنگ

دیشب اینجا kultur natten یا culture night بود.
از سال ۱۹۸۹ یعنی ۲۱ سال پیش تا امروز هر ساله دومین شنبه ماه سپتامبردر اوپسالا جشن می‌گیرند. این جشن به این صورته که ملیتهای مختلفی که در این شهر ساکنند از غروب و بعد از تعطیلی فروشگاهها با اجازه از شهرداری یک چادر برپا میکنند و با اجرای موسیقی یا غذا و هنرهای دستی خودشون فرهنگ خودشان را معرفی میکنند. در این شب معمولا همه مردم تو خیابون میان تا با فرهنگهای مختلف آشنا بشن و تا پاسی از نیمه شب به جشن و پایکوبی می‌پردازند.
دیشب ما هم رفتیم تا با این شب آشنا بشیم چون جمعه هر کس رو در دانشگاه میدیدیم میپرسید: کالچر نایت میای؟
خب اونقدی که من فکر میکردم هیجان انگیز نبود و ملیتهای مختلف چادر نداشتن. بیشتر گروههای موسیقی مختلف بودند که در هر منطقه چادر داشتند و به اجرای موسیقی زنده میپرداختند. ایرانی ها با اینکه جزو مهاجرین زیاد این شهر هستند اما برنامه خاصی نداشتند مگر کردها که انگار ایرانی نیستند و فقط به اهنگ و برنامه های کردی خودشون میپرداختند و نشانی از اینکه نشاندهنده ایران باشد جز یک پرچم سه رنگ که تازه اونم وسطش خورشید بود که باز نماد کردها هست نبود. راستش با تمام علاقه ام به کردها  اما این مسئله رو نمی‌پسندیدم و فکر میکنم میتونستن به عنوان تنها نماینده ایران در این شب به اجرای برنامه های متعدد از ایران بپردازند و در کنارش بخش بیشترش رو به کردی اختصاص بدن. البته بماند که پرمخاطب ترین برنامه تا ساعت ۱۰ بودن و البته جای خوبی هم بودن. همه چادرها در داخل شهر بود اما اینها در جلوی ایستگاه قطار که هر کس وارد میشد و میخواست بره مرکز شهر باید اول این چادر رو میدید.. جمعیت زیادی هم جمع شده بودن و غیر از کردها که با لباس محلی خودشون میرقصیدند خارجیها هم وارد جمعشون میشدن. 
ساعت هرچی می‌گذشت جمعیت بیشتر و بیشتر می‌شد.. تو خیابون به سختی می‌شد راه رفت.. نوجوونها و جوونها،دختر و پسر دست در دست هم راه میرفتن آبجو میخوردن میرقصیدن و سرمست بودن. در این شب چند تا از موزه های شهر تا نیمه شب باز بود و البته رایگان. ما هم میخواستیم بریم که یه اتفاقاتی افتاد که نشد بریم. اخرین استیجی که رفتیم یک گروهی بودن که روی سرشون کلاه عروسکی به شکل سر حیوانات گذاشته بودن. شیرو الاغ و اسب و خرگوش.. و همزمان با اهنگ به سبک راکی که پخش می شد اینها نمایش هم اجرا میکردن مثل این بود که این ها اعضای یک خونواده باشند مینشستن با هم غذا میخوردن دعوا میکردن، همدیگر رو بغل میکردن و ...کلا باحال بود و البته اهنگش هیجان انگیز به طوریکه اون پایین همه میرقصیدند..وسط خیابون!
خلاصه برنامه های این شب بیشتر موسیقیایی بود. البته بماند که تبلیغ و معرفیش متفاوت بود و از برنامه های متنوع دیگه هم نوشته شده بود اما ما که ندیدیم!!!

هدف اصلی این برنامه به گفته خودشون یک چیزه: "to bring out the message that culture is essential to everybody’s life"
کلا اینجا از هر فرصتی برای شاد بودن و لذت بردن استفاده میکنن. هر چی این فرصتها عمومی تر براشون جذابتره. یعنی وسط خیابون باشه براشون جذابتره تا توی یه محیط بسته.


اینجا شادی خیلی مهمه... یه چیزی بود همیشه میگفتیم: کار کنیم که زندگی کنیم یا زندگی کنیم که کار کنیم؟ اینها زندگی میکنن که زندگی کنن حتی کارشون هم با لذت و زیبایی و رضایته..

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

اینجا دانشگاه است!

Studying at SLU is not just about attending lectures and seminars. There are plenty of things to do in your  free-time.

این اولین جمله ای است که وقتی وارد سایت دانشگاه اِس اِل یو و لینک زندگی دانشجویی می‌شوی به چشم می‌خورد.

We are not only here to make your stay in Uppsala easier, we are also here to make it more fun!
و این هم جمله student union  که اتحادیه دانشجویی دانشگاه است .

اولین بار که این جملات را قبل از آمدنم خوانده بودم تصور خاصی نداشتم. هنوز در فضای دانشگاه 
ایران بودم. اما وقتی روزهای اول در فضای اینجا قرار گرفتم معنای این جملات را فهمیدم. اینجا "دانشگاه" است. محلی برای کسب دانش! لذت بردن از زندگی هم نوعی دانش است! دانشی که جهان سوم شاید هم بهتر است بگویم کشورهای دیکتاتوری از آن بی‌بهره‌اند!در روزهای اول دانشگاه بیشتر از اینکه برای ما از نوع درس و رشته و کلاسها و امتحانها صحبت کنند از nation  ها و جاهای دیدنی وتفریحی صحبت کردند و حتی کارتی به ما دادند که به مدت چهار روز می‌توانستیم به طور رایگان وارد نِیشِن‌های متعدد شویم و یکی از آنها را برای عضویت انتخاب کنیم! نیشن هایی که متناسب به پیشینه شهری خودشان برنامه های متعددی ارائه می‌دهند.. در کنار برنامه های کمک درسی، دیسکو،بار، رستوران، تئاتر، سینما، کنسرت و .... هم شاملشان می‌شود.
بعد از چهارمین روز بود که یاددوران دانشگاه خودم افتادم. روزی که بعد از دوسال دانشجویی به مدیر وقت گروه خاکشناسی گفتم: "دکتر نمیشه ما رو یه سفر علمی تفریحی ببرید؟" که با عصبانیت گفت: "شما اومدید درس بخونید تفریح که نیامدید!!!"
بله مدیر گروه محترم من میخواست ما درس بخوانیم تا با سواد شویم که هرگز از نیرو و استعدادهای موجود استفاده نشود، اما اینجا میخواهند ما درس بخوانیم و از زندگی در کنارش نهایت لذت را ببریم. اینجا زندگی از هر چیزی مهمتر است!
دانشگا‌ه فعلی من تا سه سال پیش فقط کارشناسی داشت و سه سال است که کارشناسی ارشد هم می‌گیرد و به تازگی پذیرش دکترا را هم آغاز کرده. اما در همین سه سال به یمن فعالیت ها، تحقیقات و دانشجویان بین المللی‌اش رتبه دانشگاهش را ارتقاء داده و به ده دانشگاه کشاورزی اول جهان رسیده است. در حالیکه دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی کرج که از قدیمی ترین دانشکده های کشاورزی است با اینکه می‌توانست رتبه خوبی را در طی این سالها کسب کند بخاطر ضعف مدیریتی و انتخاب اساتیدی کم سواد روز به روز افت می‌کند!
دانشگاه علوم کشاورزی سوئد، به قول خود سوئدی ها طولانی ترین دانشگاه کشاورزی دنیا است. چون دانشگاهی است که از جنوب تا شمال سوئد طول دارد! یعنی شعبات متعددی در چهار نقطه سوئد دارد، دو تا در جنوب و دو تا در شمال،که هر کدام رشته های مخصوص منطقه خودشان را شامل می‌شوند. سیستم آموزشی اینجا آنقدر متفاوت است که من متنفر از رشته کشاورزی اگر برای ساعت درس خواندن بیشتر نبود حاضر نبودم شنبه و یکشنبه از راه برسد!

این دانشگاه هم مثل دانشگاه کرج بسیار بزرگ است  اما فرقش این است که همان روزهای اول  توری برایمان گذاشتند که همه جاهای دانشگاه را نشانمان بدهند. من تمام چهار سالی که کرج بودم نه میل و رغبت داشتم که همه جایش را ببینم نه کسی بود که به من نشان بدهد. من تا اخرین روز هم نمیدانستم ساختمان در شمالی دانشگاه چیست؟ اما در همین مدت کوتاه همه ساختمانهای این دانشگاه را می‌شناسم!

اینجا هم همانقدر بزرگ و همانقدر زیباست ، هرچند که یک قسمتش در حال ساخت و ساز است و همه جا گردو غبار و ومصالح ساختمانیست و خودشان خیلی ناراضیند و شاید فقط ما ایرانیها باشیم که به این چیزها عادت داریم. قدم به قدم ایستگاه اتوبوس هست و امکانات مخصوص برای دانشجوها.. از اتحادیه دانشجویی که قبلا براتون گفتم که چندین کمیته دارد من جمله کمیته برگزاری جشن و مراسم و تفریح... هر چهارشنبه کافی شاپ دارند و 10 روز به مناسبت ورود دانشجویان جدید الورود هر شب مهمانی داشتند.  دنیای دانشجویی‌ای که هزاران کیلومتر از دنیای دانشجویی ما ایرانیها فاصله دارد.


هنوز کتابخانه دانشگاه را دقیق رصد نکردم،فقط شبیه کتابخانه ها نیست بیشتر به خانه ای با چندین اتاق نشمین شباهت دارد.. غیر از میزهایی که مخصوص کتابخوانی هستند، چندین دست مبلمان و راحتی رو به منظره چیده شده است که موقع خواندن کتاب و روزنامه و مجله میتوانی از فضای طبیعت زیبا هم استفاده ببری و آنهایی که این تجربه را دارند میدانند چقدر در تازه کردن ذهن و ارامش برای خواندن موثر است.

ساختمانهای اینجا تقریبا جدید هستند و داخل ساختمانها جدید تر. با این‌حال آنطور که متوجه شدم اینجا کلا به ظاهر نمی‌رسند. از بیرون فکر میکنی چه بنای قدیمی و کهنه ای و وقتی واردش میشوی میبینی مدرنترین وسایل و امکانات داخلش هست. کلاسهای ما شبیه کلاسهای مدرسه است چند میز و پشت هر کدام دو صندلی. صندلی هایی که به نظر راحت نمی‌آیند اما وقتی رویشان مینشینی میبینی چقدر استاندارد ساخته شدند که احساس خستگی نکنی.
هر ساختمانی در هر طبقه دو کریدور دارد و در هر کریدور یک کریدور فرعی دیگر هست، که در ورودی هر کدام از این فرعیها یک دستشویی هست. در برخی ها دستشویی شخصی(که فقط یک توالت و سینک دستشویی دارد) هست و برخی یک محموعه از دستشویی ها(یعنی چندین دستشویی هست و البته دو تا حمام هست) یعنی چیزی که اینجا به وفور یافت می‌شود دستشویی‌های تمیز است. پرتاب می‌شوم به دانشکده کشاورزی. آنجا هم در هر طبقه هر ساختمان یک ردیف دستشویی بود. اما بنا به امتحانِ دوستانی که دستشویی زیاد می‌رفتند، بهترین دستشویی مربوط به ساختمان ترویج، باغبانی و آبیاری بود! بدترین مخصوص ساختمان قدیم بود و بعد خاکشناسی. اما همان بهترینها هم از چندین اتاق دستشویی یکی دو تایشان قابل استفاده نبودند و من وقتی به یاد میاورم که ما به چه چیزهایی بهترین می‌گفتیم خنده ام می‌گیرد و سری از تاسف تکان میدهم!
و اما چیزی که اینجا بی نهایت من را جذب کرد اتاق ناهار خوری هر ساختمان بود! غیر از رستوران دانشگاه که باید برای هر غذا 60 کرون بدهیم. هر ساختمانی یک کافه تریا دارد که در این کافه تریا شما تعداد زیادی مایکرو فر، سینک ، کابینت ،اجاق گاز، و یخچال میبینید. مثلا کافه تریای دپارتمان ما 7 مایکروفر، دو یخچال، یک اجاق، دو سینک، یک کابینت کامل، یک دستگاه قهوه جوش، یک دستگاه قهوه آماده(از این پولی ها) دارد. در هر کابینت شما میتوانید چیزی پیدا کنید از دیگ و تابه و انواع واقسام بشقاب و قاشق و چنگال و لیوان تا انواع و اقسام خوراکی ها و مواد اولیه.. از شکر و نمک و فلفل و چای و قهوه تاارد شیرینی پزی!


اینجا اکثر دانشجوها غذایشان را با خودشان میاورند در یخچال میگذارند، ظهر که شد در مایکرو فر گرم میکنند. بعضیها هم همانجا درست میکنند. من عاشق این قسمت دانشگاهم! چون برایم تجربه جالب و منحصر به فردی بود... اینکه حتی در دانشگاه هم مثل خونه ات باشد!


اینجا برخلاف ایران استاد ها بیشتر از دانشجوها به رسیدن ساعت استراحت توجه دارند. یادم هست در ایران از ساعتی که کلاس شروع می‌شد ما ساعت را نگاه می‌کردیم که کی یک ساعت و نیم می‌گذرد و از یک ربع به پایان کلاس مانده "استاد خسته نباشید" ها شروع می‌شد. این وسط اگر استادی گیرت می‌فتاد که فکر میکرد هر چه بیشتر دانشجو را در کلاس نگه دارد استاد بهتری است، یکساعت و نیم به دو ساعت و گاهی بیشتر هم می‌رسید. اعتراض به این قضیه هم چیزی جز بد شدن استاد با خودت را در پی نداشت و عواقبی مثل نمره کم کردن و سختگیری کردن!
اینجا هر 45 دقیقه(درست زمانی که مغز شروع به خستگی می‌کند) یک استراحت داریم و همانطور که گفتم بیشتر از اینکه دانشجو به ساعت نگاه کند استاد حواسش به زمان استراحت و به قول خودشان coffee break هست. زمان لیسانس ،نیمی از کلاسها را به اصطلاح خودمانی میپیچاندم و باقی را هم صرفا حضور فیزیکی داشتم نه ذهنی! اما اینجا کلاس برایم خسته کننده نیست پس از بودن در کلاس لذت می‌برم. مخصوصا که میتوانی چایی و قهوه ات را در خود کلاس بخوری.. هر جور دوست داری بنشینی! بلند شوی و راه بروی... جا بجا شوی و ....از همه مهمتر استادت را به اسم کوچک صدا کنی! حرف بزنی ، بخندی، و اگر اشتباه کرد بدون ترس بگویی و چقدر بامزه قبول می‌کنند که اشتباه کردند و حتما پشتش چیزی برای طنز می‌گویند!

 اینجا بخاطر امکاناتش، صمیمیت اساتیدش، ساعتهای درسش و برنامه درسیش برایم جذابیت پیدا کرده حتی اگر از درسش متنفر باشم..