‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلتنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

عید ۱۳۹۷

برای اولین بار در عمرم و برای اولین بار در سوئد، سبزی تازه خریدم، پاک کردم، شستم، ساطوری کردم تا سبزی پلو شب عید درست کنم. 
دستهایم بوی سبزی می‌دهد، دستهایم بوی دستهای شهربانو خانوم*  را می‌دهد. خانه، بوی خانه مامان و بابا را گرفته. خانه در سرما و برف و باد زمستان سوئد دارد تلاش می‌کند هوای ایران را داشته باشد. 

*شهربانو خانوم کمک خانه ما بود. کسی که من  بیشترین ساعات زندگی ام را تا نوجوانی‌ با  او گذراندم. زنی که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما بینشش از هزاران باسواد بیشتر بود. جایگاهش با مادربزرگم یکی بوده و یادش بی اغراق همیشه با من است.

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

تهرانبول

روي پله خروجي هواپيما كه وايسادم بوي آشنا رسيد. تپش قلبم تندتر شد! اتوبوس كه راه افتاد همچين كه پيچيد دست راست اشكهام سرازير شد. استانبول، تهران نبود اما براي من تمام ورودي به تهران، بزرگراه شيخ فضل الله بود. باورم نميشه هنوز كه انقدر اشك ريخته باشم! مني كه شبيه هيچ آدم دوروبرم دلم تنگ نبود! بي اختيار اشك ميامد و با اشك تمام تصاوير باقيمانده در ذهنم! درست آن لحظه هاي نزديك ٦ صبح كه ميرسيدم تهران، همان حس و حال، همان تصاوير ، همان عطر و صدا! 
تا جايي كه شهر شبيه تهران بود همينطور اشك ريختم! دو سه جايي درد بدي توي سينه ام پيچيد، احساس كردم با يك شباهت اينطور شده ام اگر به خود تهران سفر كنم احتمالا در دم سنگ كوب ميكنم! 
وقتي رسيدم به جايي كه شباهتها كمتر شده بود اشك ها هم ايستاد. اما قفسه سينه ام سنگيني ميكند! حالا كه اشك ها ايستاد حالا كه استانبول ، استانبول است نه تهران، تازه چشمهام شروع به ديدن كرد. ديدن خودِ استانبول! 

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

غریبِ قریب

یکی از دوستان در اینستاگرام عکسی از میدان شهرداری رشت گذاشته بود ، رفتم به دوران نوجوانی و کامنتی گذاشتم.  این دوست نازنین من را در تمام عکسهایی که از گیلان داشت مِنشِن کرد ، بعد هم یک صفحه معرفی کرد به اسم "دِ چِره". اصولا در مقابل این طور صفحات مقاومت میکنم اما بی اختیار دکمه فالو را زدم. روز بعدش وقتی اینستاگرام را باز کردم اولین عکسی که  از این صفحه در فید دیدم عکسی از لاهیجان بود! شبیه عکسهای صفحه لاهیجانیها نبود! متفاوت بود! شاید هم چشمهایم میخواست متفاوت ببیینند! عکسها را نگاه میکردم و لایک میزدم. با تمام قناس بودن شهر بخاطر ساختمانها اما زاویه دوربین خوب بود.. عکس خیابان کارگر از سر پایینش به سمت بالا، با تمام آن آپارتمانهای آینه دق. رنگ پاشی کرده بودند به عکس، طوری که سقف های رنگ شده پررنگ تر دیده میشدند و چشم نواز. یاد روزهایی افتادم که رنگ کردن سقف های شیروانی مد شده بود آن هم رنگ آبی! ار خانه ما که در بالاترین نقطه شهر و در زمان خودش بلند ترین ساختمان آن منطقه بود، تمام سقفهای رنگ شده دیده میشد. قسمتی از کارگر آبی شده بود. از نظر من رنگ مناسبی نبود این شهر باید سقفهایش آجری میبود. یکی از همسایه های کناری سقف خانه اش را سبز کرد. شده بود جواهری میان فیروزه ها! چند سال بعد، معماری های مدرن به سر شهر آمد و سقفها یکی یکی سفالی شدند. حالا رنگشان آجری بود و باید زیبا میبودند اما نمیدانم چرا به چشمم زیبا نمیامدند. شاید چون یکی بالا بود یکی پایین، نظم نداشت! یکی کج بود یکی راست! هر کی به هر کی بود!
به دیدن عکسها ادامه دادم، عکس از آبشار در پاییز! چند دقیقه ای میخکوب شدم! چرا پاییز اینجا انقدر به چشمم میاید و فکر میکنم یونیک هست؟ این عکسها که نشان میدهند عین همین ها در زادگاهم هست! بعد فکر میکنم شاید دلیلش این بود که آن وقتها دوربین نبود، اینستاگرام نبود که فقط با یک دکمه ترکیب رنگ ها را کم و زیاد کنی واسه همین نمیتوانستم ثبت کنم تمام پاییز های زیبای ایران را! اما خوب یادم هست چطور دیوانه میشدم وقتی میرسیدم به امام زاده هاشم و آن درختهای شش رنگ سد تاریک! و یا کوه فلاح خیر آن هم فقط یک نقطه در مسیر لنگرود به لاهیجان. نه حتی مسیر برعکسش. فقط از سمت لنگرود به لاهیجان، یک نقطه ای هست که با هر سرعتی باشی حس میکنی داری میروی در دل کوه. و این قسمت از کوه هر سال یک رنگ است. و من هر وقت که وقت داشتم به آن نقطه که میرسیدم ماشین را نگه میداشتم چند دقیقه ای مبهوت زیبایی اش میشدم و به مسیر ادامه میدادم و این منظره هر روزه من بود. هر روز غروب! یادم آمد بارها سعی کردم عکس بگیرم از این قسمت اما عکس خوب نمیشد! کاش اون موقع ها اسمارت فون بود و تمام این اَپهای طراحی!
روی هش تگ لاهیجان زدم! عکس های فراوانی بود نه از منظره از آدمها، از مکان ها! چرخیدم توش، چقدر کافی شاپ! چقدر اسم رستورانهایی که نمیشناسم! چقدر مدرنیته! سال آخر که لاهیجان بودم تازه یک سندباد باز شده بود که دوستش داشتم. دونات مدرن ترین و امروزی ترین کافه شهر بود که ایده کافه آمریکایی پشتش بود اما چون استقبال درست نشده بود تبدیل شد به یک کافه دنج، اما خوب. مث کافه های تهران! این که یک کافه مث تهران تو شهری که مهمترین کافه اش کافه شاپور طوسی بود با صندلی های فایبرگلاس درب و داغان یعنی یک اتفاق بزرگ! اما صفای کافه شاپور طوسی را هیچ جا نداشت. کافه ای که نوجوانی هایمان آنجا گذشت. هر از چند ماهی ، جمعه ظهری دخترا اجازه داشتیم با هم دسته جمعی برویم کافه! ظهر جمعه حال و هوای شهر خیلی متفاوت بود. کلی دختر و پسر میریختند توی شهر و این برای ما دوست پسر دارها غنیمتی بود که کمی آزادانه تر دلدادگی کنیم. مینشستیم روی میز های گرد، ته ته موجودی متفاوت کافه ، کافه گلاسه بود که اصلا هم خوشمزه نبود. ما دخترها همیشه آب پرتقال افشره سفارش میدادیم، آخه متفاوت بود! آن موقع ها هنوز رانی به بازار نیامده بود! الان هم فکر کنم رانی دِ مُده شده!  کمی آنور تر پسرها میشنستند، اکیپ کذایی لاهیجان! مالک مطلق میزهای کافه شاپور طوسی. کافه اسم داشت اما هنوز که هنوزه اسمش را نمیدانم! همه به همین اسم میشناسند. به اسم صاحبش! که میدانست کدام دختر به هوای کدام پسر و برعکس ، میاید آنجا و به روی خودش نمیاورد. یک جورهایی محرم اسرار همه ما بدون اینکه بگوییم و بگوید! حالا شهر پر شده از کافه های مدرن، یا انواع و اقسام کوکتیل ها البته بون الکل! چهار سال ونیم پیش ته ته کافه با کلاس امروزی "دونات" بود و آخرِ کافه نشینی، یک شکلات داغ برای من  و یک اسپرسو دابل برای هنگامه! توی کافه کوکتیل نمیدن اما خوب اونجا که بار اجازه کار نداره پس باید کوکتیل بی الکل را بست به ناف کافه نشین ها!..  عکسهای زیادی از انواع و اقسام کافه ها و رستوران ها توجهم را جلب کرد، یادش بخیر ما میرفتیم راه به راه قهوه خونه! قهوه خونه ها بی کلاس بودند اما آن سالهای آخر دو سه جایی باز شده بودند که شیک و پیک تر باشند. یکی اسمش آلونک بود،آن یکی هم که خیلی دوستش داشتم اسمش یادم نمیاید! در کمربندی حدید بود! کمربندی حتما الان دیگر قدیمی شده! در عکسها خبری از قهوه خونه ها نیست. هرچه هست کافه است و رستوران و فست فود! با دیدن عکس نمایندگی بیست تک تو لاهیجان شوکه شدم! آن موقع که ایران بودم تازه کشفش کرده بودیم تو یوسف آباد بعد از پاساژ! ایده جالبی بود، فکر نمیکردم به شهر کوچک من کشیده شود! شهری که الان در مقایسه با شهری که مقیمش هستم بزرگ هم هست! خیلی بزرگ!
هفته به هفته که رفتم پایین ،رسیدم به عکسهای محرم! دیگه تمام صفحه پر شده بود از محرم! میگشتم ببینم آشنا میبینم؟! این هم از آن دیوانگی هاست! فکر میکنیم همه چی برای ما فریز شده برای بقیه هم شده! میرم به شبهای محرم! شبهای با اصل مذهبی، بی کمترین بار مذهبی. ادا و اطوار! بدون باور قلبی.. برای جوانها باز جایی برای دلدادگی های بی سَر خَر! اولین صحبت طولانی من و عشق مقدس در سالهای اولیه دوستی در شب هفت- دسته چهارپادشاهان- بود. با چه ترفندی شب را زده بودم بیرون آن هم تنهایی، رفته بودم سر پُردِسَر. آنجا زمانی باکلاس ترین محله قدیمی بود و محله خانوادگی، برای همین احساس مالکیت و امنیت داشتم! حالا؟ شنیدم اوضاعش خراب تر شده، از بزرگان خبری نیست پر شده از معتاد! اما برای من هنوز پُردِسَر یعنی اصالتِ شهر! داشتم میگفتم، سر ورودی تکیه وایساده بودم که دیدمش، داشت با دختری صحبت میکرد. چشمهام گرد شده بود. کنارش خواهرهایش بودند، پشت سرش دو تا از دوستانش. من را دیدند، دستش را کشیدند و زیر گوشش چیزی گفتند! بدون اینکه نگاهی به من بیندازد نوع صجبت کردنش با دختر عوض شد. بعد رفت پشت سر همه تو پیاده رو وایساد و تکیه داد به کرکره فروشگاهی. منم رفتم آن سمت خیابان و کنارش ایستادم. بدون اینکه همدیگر را نگاه کنیم صحبت را شروع کردیم. دختر از بستگانشان بود. تا یکی برمیگشت طرف ما لبهایمان بسته میشد که کسی نفهمد داریم با هم حرف میزنیم. قلبم تند تند میزد، داییم نبینه! آقای حسنی همسایه نبینه! کمی که گذشت شجاع تر شدیم، کسی به کسی نبود توی اون تاریکی، سرهایمان را اندکی به سمت هم برگرداندیم و میتوانستیم موقع حرف زدن به هم نگاه کنیم! اما قلبم مثل گنجشک تند تند میزد. حتی بازگوییش بعد از هفده هجده سال همان حس ترس و اضطراب را میاورد!
حالا کارم شده هر روز دیدن عکسهای دِ چَره، عکسهای باغ چای، عکسهای جاده های پاییزی، کاش یکی عکس بگذارد از جاده عشق من! از آن تونل صنوبرها... از آن شالیزارهای بین جاده، کاش یکی برایم عکس بگذارد از سپید رود و پل 23 تیرآهن! شایدم 21! پل که ساخته شده بود تفریح ما بود شمردن تیر آهنهایی که رد میشدیم و زیر چرخ ماشین صدا میخوردند. اما همیشه شک بود هرکس یگ جور میشمرد! کاش یکی عکس بگذارد از میدان کمربندی کوچصفهان، جایی که من تمرین میکردم برای کَل انداختن که چطور با سرعت ازش بپیچم بدون خطر تصادف! کاش عکس بیندازند از پلیس راه لولمان! جایی که وقتی اتوبوسی که از تهران سوارش شدی برای اخرین ساعت زدن نگه میداشت و تا برسی لاهیجان که 40 دقیقه مانده بود به اندازه تمام 5 ساعت مسیر قبل از پاسگاه بود.
نمیدانم اگر این عکسها با این همه بار نوستالژی ادامه دار بشوند من باید روی آنفالو بزنم یا سعی کنم چشمهایم را عادت بدهم به جاهایی که دیگر نمیشناسم و حتی نمیتوانم موقعیت جغرافیاییشانو را ترسیم کنم و یادم بیفتد من روز به روز دارم غریب تر میشم!
اما باید مثبت نگاه کنم، من باید از این دوست خیلی تشکر کنم برای این بازگشت به گذشته در زمان حال! درسته عکسها هم شبیه شهری که من دیدم هست و نیست. درسته مثل همه شو آف بود و فقط از قشنگیهاش عکس گرفته شده و کسی زشتی هایش را نشان نمیدهد و فقط خود مردم ساکنش هستند که میدانند چقدر زشت شده با آن ساختمانهای بی قواره بی حساب. اما از یک سو چهره دیگری از شهر را میبینم.  هرچقدر هم غریب باشم با این عکسها حداقل میتوانم بفهمم شهرم چقدر عوض شده و شاید یاید خوشحال هم باشم منی که تغییر را همیشه دوست دارم. باید خوشحال باشم که نسل امروز زادگاهم در محدودیت امکانات روی علایقش پا نمیگذارد! و حسرت رفتن به شهر بزرگ را ندارد بس که همه چی هست توی آن شهر فِسقِلی! خوشحالم که میبینم این همه جا هست برای نشستن بی دغدغه و وقت سپری کردن! من هرچقدر غریب اما با این عکسها دارم قریب میشوم به شهرو استانی که چهار سال و نیم پیش ازشان بدرود کردم برای درودی که نمیدانستم و نمیدانم کی خواهد بود.

۱۳۹۳ دی ۲۴, چهارشنبه

قاب عکس

هفته های آخر مانده به سفر چمدانها هی باز میشوند و بسته! چیزی گذاشته میشود یا برداشته میشود. اولویت با لباس است. دور خودت میچرخی، این همه خاطره را کجا بذاری؟ بار محاز 35 کیلو، 8 تا 10 کیلو دستی! یه لپ تاپ یه کیف دوشی!
این رو هم ببرم؟ جا نمیشه! یادگاری ها میمانند، چشمهایت دور اتاقت میچرخد، عکسها، کتابها، نقاشی ها، خاطره ها! کاش میشد میزم رو میبرم، یا پتوی قرمز با طرح لاله درشت! عکس سفر کاشان ،کتابها، نقاشی مهسا، نقاشی امیر علی! هدیه ای که دایی تولدم داده بود. میشه من این اردک رو ببرم؟یا اون دو تا میمون عاشق رو؟ و حواب همه شان نه بود! نمیشد. باید میماندند ، این من بودم که میرفتم.
 فرودگاه، اضافه بار ، بریز بیرون... چی ها رو باید بذاری؟ نمیدونم! همه یادگاری های بچه ها... نمیشد ببرم، بودن همونحا! دیدن دارم یکی یکی میذارم بیرون. مامان تند تند:بعدا برات میفرستم! من مصمم: نمیخواد! داشتم میرفتم، باید از همین حالا دل را بکنم. از تمام خاطرات و یادگاری ها!
هر مسافر که آمد مامان چیزی فرستاد. اولویت ها با کتاب ها بود. نمیخونم ولی باید باشند. همینجا، روبروی من! خودش که آمد آلبوم ها رو آورد، از راهنمایی تا دانشگاه. وقتی دلم میگیرد باز میکنمشون و یک دل سیر میخندم، به دختر چهارده ساله ای که دوست داشت دست به کمر بایستد و عشق جلیقه پوشیدن داشت. به دخترهای 16-17 ساله ای که حس بزرگ شدن و آدم بودن داشتن! به تمام سبیلهای پشت لب، ابروهای دست نخورده، صورتهای بی بزک! به تمام خاطرات و خنده های پشت هر عکس.به دور همی ها.. به بودنها. به قهر ها و آشتی.. دلم که میگیرد همدم من همین آلبوم هایند. هرچه قدیمی تر بهتر! تابلوی منبت کاری هم که هدیه محمد بود آورد، با یه اینه کوچک. کیف کارتهایم. عکس عروسی دوست های قدیمی. و باز کتابهایم. هر مسافر به جز خوراکی های مادر فرستاده، یک چیز کوچگ هم دارد. این بار مسافر برایم چیزی آورد که قلبم موقع خداحافظی ازش تیر میکشید. ذو هفته پیش بود وقتی که دوستم از اتاق خوابم عکس فرستاد ، چشمم بهش افتاد. همون جای همیشگی رو دیوار گوشه پنجره بالای سرم و درست روبروی در ورودی که تا وارد میشدم میگفتم: سوری سلام!
وقتی دیده بودم خواستمش. حالا میشد داشت، حالا میشد اونها رو هم کوچ داد به اینجا. امروز به دستم رسید. عکس رو که دستم گرفتم قلبم تند زد. نگاهش که کردم اشکم سرازیر شد. قاب عکس رو غرق در بوسه کردم. خودش بود. همان مامان سوری ، ملکه با صلابتم! چه فرقی میکند همین دیروز باشد یا 15 سال، کهنه نمیشود  درد نبودنش! جه فرقی میکند هر روز به یادش باشم یا نباشم وقتی به یادش میفتم اشک است و دلتنگی که غوغا میکند. آمد کنارم بعد از 4 سال و نیم دوری! حالا نشسته جلوی چشمانم که هر روز صبح که بیدار میشم لبخند بزند به من مریناز و من بگم: سوری سلام! 

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

پاکت بی تمبر و تاریخ

عکس گرفته بودم غروب تو هوای گرفته و ابری اینجا و کمی ادیتش کردم و اومدم بذارم تو اینستاگرام، اصولا برای عکسهام توضیح دارم و نمیدونم چرا یهو بی اختیار ترانه ای از سیاوش قمیشی اومد تو ذهنم که گمان کنم ده سالی بود نه شنیدم نه دیدم نه در ذهنم اومده! هیچ گونه ربطی هم نمیتونستم به عکس بدم، نوشتمش اما بعد احساس کردم واقعا شایدب رای مخاطب معنا نداشته باشه اون عکس با اون ترانه... پاکش کردم و عکس بدون شرح گذاشتم!
ترانه اما از ذهنم نرفته.. هی میخونم هی میخونم هی میخونم... و وقتی میخونم میفهمم چرا اومد تو ذهنم حتی اگر بی ربط به عکس باشه قصه واقعی من مهاجره... وقتی همی امروز تو یک ایمیل به یک تازه وارد نوشتم: ایران رو باید فراموش کنی! و یا همین دو ساعت پیش وقتی با سیما حرف میزدم و تند تند داشت اخباری که خونده بود از ایران رو برام میگفت: "گفتم نمیخوام بشنوم. تو هم بهتره دیگه دنبال نکنی".  آخهیادمون دادن که یاد سوختن خونه نیفتیم
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهر و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله
یادمون دادن که اینجا
زندگی رو سخت نگیریم
از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم
یادمون دادن که یاد 
سوختن خونه نیفتیم
خواب بود هرجی که دیدیم
باد بود هرچه شنفتیم
راستی چند وقته که رفتم
بی غم و غزل سر کار
روزگارم هی بدک نیست
شکر غربت گرم بازار
قلم و دفتر شعرم
روی گنجه کنج دیوار
عکس سهراب روی طاقچه
غزلش گوشه انبار
توی نامه ات گفته بودی
بی چراغه دل مادر
براتون نور میفرستم
جنس اعلاء طرح آخر
من ستاره بردم اینجا
با بلیطهای برنده
راستی اونجا نور فانوس
یه شبش کرایه چنده
 پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهرو امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا...


و اما، قلم ودفتر من هم جا مونده جایی... چند شبه میخوام بنویسم و شفاف سازی کنم درباره آموروزو... چیزی که یک سال پیش نوشته بودم و خیلی ها گفته بودن مثل یک فیلم رویاییه.. اما نمیشه.. نوشتن نمیاد. اصلا خوب نمیشه.. و شاید خودم میدونم دلیل این تفاوت چیه.. به هر حال برای اونها که وبلاگهای قبلی رو ندیدن و الان هم موجود نیستن که لینک بدم خیلی خلاصه باید بگم که سلسله حوادثی ارتباطم با آقای آموروزو بیشتر شد، بعد یک سفر به شهرشون رفتم و ایشون ابراز علاقه کردند که ابتدا رد کردم و بعد نیم بند قبول کردم و در انهای سفر دوباره رد کردم. دو ماه و نیم بعد مجددا سفر کردم و این بار به صورت رسمی در ساعات پایانی  31 دسامبر2011 ایشون رو به عنوان معشوق پذیرفتم. دوسال رابطه دوطرفه داشتیم و یک سال هم هست که از نظر من رابطه تمام شده و البته ایشون هنوز به بنده عشق میورزند بدون چشمداشت. ایشون بیست و هشت سال از من بزرگتر هستند، چند سالی مجرد بودند بعد از بیست و اندی سال زندگی مشترک، دو فرزند نازنین و بسیار موفق دارند که تقریبا هم سن و سال من هستند. هر دو به من علاقه دارند و احترام میذارند و من هم خیلی دوستشون دارم. در حال حاضر برای من حکم مشاور و تنها تکیه گاه رو دارند و من "ملکه آشوب" زندگی ایشون هستم.
امیدوارم کافی بوده باشد. اگر حس و حال برگردد شاید مفصل دوباره بنویسم چون برای هرکس تعریف کردم مات شده!

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

45 ساعت ماده به دلتنگی

بابا یهو پیر شد. یهو از کار افتاد. همه چی یهو شد. یهو که اومد مسافرت! قلبم تیر میکشه این بار. نمیدونم چند ساعت مونده به رفتن ، نمیخوام بدونم. میدونم فقط یک روز و نیم فرصت دارم که تازه نصفش صرف خواب میشه. به خودم میگم باید خداحافظی نکرد. باید بگم برید الان میام و نَرَم. خداحافظی باید باشه عین خداحافظی با گلناز انقدر دیر شده بود که دویده بودیم که بارون گرفت و فقط فرصت شد بگیم خداحافظ! خداحافظی باید بشه درست مث شب خداحافظیم از ایران، انقدر استرس شد، دیر شد، که فقط تونستم یکی یکی همه رو ببوسم و بگم خدافظ! نمیدونم شاید ایران بودم هم دور بودم ازشون ولی بودم تو یه کشور! کل فاصله ام شاید چند ساعت بود. اراده میکردم، دلم که میگرفت میرفتم و میامدن. اما حالا رفت برای وقتی که نمیدونم کی؟ بابا یهو پیر شد، مامان میگه تو زیادش میکنی؟ اما فکر میکنم این منم که میفهمم که چهارسال ندیده بودم و یهو دیدم واونا دارن هر روز میبینن و همه هر روز با هم پیر میشن! ظاهرش اونقدی تغییر نکرده ولی نفسهاش دیگه پیرانه است. کم شنوایی و درد پا. این روزها که پاش بیشتر از هرزمان دیگه ای درد میکنه و امانش رو بریده نگرانی رو در صورتش میبینم. بابا یک علائم بخصوص داره! وقتی سرخی صورتش به کبودی میره. وقتی سکوت میکنه و به یه نقطه خیره میشه و هر از چند گاهی دست روی سرش میذاره و وقتی انگشتهاش رو بهم گره میزنه یعنی وضعیت وخیمه! این حالش رو سر مادربزرگم کشف کردم، مامان میگفت قبلا هم دیده ازش. بابا کله خر شده! واژه بهتر سراغ ندارم. همینه و بس! فکر میکنه چون دکتر هست همه چی و میدونه. مامان میگه تو شلوغش میکنی پا درد طبیعیه تو این سن! اما میبینم خودش هم نگرانه! مخصوصا وقتی ورم میکنه! مامان حساس شده. اما نسبت به سابق به نظرم قبراق تر بود همیشه آب و هوای اینجا، آزادی و آرامشش بهش میسازه. مامان و بابا هر دو خنگ شدند. باز هم واژه بهتری پیدا نکردم. کارهای ساده ای رو نمیتونن یاد بگیرن. ده بار باید یه چیزی رو بهشون گفت. هر دوشون بارها یه چیزی رو تکرار میکنند و هردوشون بهم ایراد میگیرن که وای این و هزار بار گفتی. مامان و بابا "پیر" شدن! و من تو روزهای پیری نیستم کنارشون! این اشک لعنتی بی موقع! هرکاری کردم سرجاشون نموندن. مامان نشسته رو به روم و سرش تو فیس بوکه مثلا! اما اونم داره خودشو کنترل میکنه. حیف اهل لوس شدن نیستم وگرنه امشب و فرداشب میرفتم رو تخت بینشون میخوابیدم که صدای نفسهاشون تا ابد با من بمونه! من از حالا دلم تنگ است.

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

آنسوی مرزها


 پیش نوشت: این پست یک نظر صد در صد شخصی است، ممکن است بسیاری با من هم عقیده باشند و بسیاری مخالف، تا جایی که میتونستم سعی کردم از واژه های کلی پرهیز کنم و لطفا "بسیاری" و "برخی" و "استثنائات" را خودتان در این متن در نظر بگیرید. من درباره اکثر دیده های خودم نوشتم، ممکن است در کشوری دیگر و جمعی دیگر تجربه آدمها متفاوت باشد. 
امروز مستند " آن سوی مرزها " رو دیدم، مستندی که از سه اپیزود تشکیل شده و روایت زندگی دانشجویان خارج از کشور است. دانشجویانی که شاید نه به خواست قلبی بلکه به جبر ناچار به ترک وطن شدند. دانشجویانی که در کشور و وطن خودشان حق تحصیل را از آنها گرفتند و حالا دارند با سختی هایی از جنس دیگر دانشجویی را در سرزمینی که از "آنِ خود" نمیدانند میگذرانند. راوی اپیزود اول پسر دانشجویی است با دست بند های سبز،برای مادرش ایمیل میزند و ریز به ریز کارهایش را نقل میکند، اپیزود دوم دور هم جمع شدن چند دانشجوی ایرانی در خانه یکیشان است برای جشن عید و لبی تر کردن، اپیزود سوم دختر دانشجویی را نشان میدهد که بسته ای از ایران دریافت کرده و نامه پدرش را میخواند. 
اپیزود اول و دوم روایت آن سویمرز است ( البته برای خارج از وطن ها می شود  این سوی مرز) و اپیزود سوم روایت این سوی مرز ( آن سو) . از اپیزود سوم شروع میکنم، اپیزودی که فکر میکنم کمتر کسی میتواند ادعا کند که این تجربه را نداشته، اپیزودی که عین عین حقیقت است، اپیزودی که بی هیچ کم و کاستی نوستالژیهایش ادا و پز نیست! حرفهای این اپیزود آشناست، انقدر آشنا که شک میکنی شاید آن نامه را مادر تو نوشته باشد، یا پدر آن دیگری، فقط شاید مکانها و نشانه ها متفاوت باشد ولی اصل روایت یکی است. پدری که از دلتنگیهایش برای دخترش میگوید و از محسوس بودن جای خالی دختر. این اپیزود را نباید دید، راستش اشک نریختن سخت است و دلتنگ شدن برای خانه و مادر و پدر اجتناب ناپذیر!  فکر کنم تقریبا بیشتر دانشجوهای نسل ما یک روز آمده اند خانه و بسته ای پشت در دیدن، با ادرس فرستنده از ایران، بازش کرده اند و چیزهایی در آن پیدا کردند که با دراوردن هر کدامشان انبوهی از خاطره هجوم میاورد. و البته لابلای هر کدام چیز دیگریست و همیشه همراه این بسته کاغذی هست، با خط مادر، یا پدر با توضیحات که چرا این ها فرستاده شده و کجا ها را نمیروند چون بدون تو معنایی ندارد یا کجاها میروند تا جای خالیت را پر کنند و جمله ای که برای همه ما اشناست، "اتاقت همان طور باقیست، دست نخورده، فقط دیگه همیشه مرتبه". در هر صورت اگر خارج از ایران هستید، اگر دانشجویید، اگر امکان رفتن مداوم یا کلا رفتن به ایران را ندارید این قسمت را نبینید. قطعا تمام دلتنگیهای پنهان کرده تان بیرون میزند. 
اما درباره اپیزود اول و دوم که روایت این ور آب است، راستش میدانم بسیاری این ها را عینا تجربه میکنند ولی بسیاری هم شرایط متفاوتی دارند. من جرو دسته دوم هستم و برای همین اپیزود اول به مذاقم خوش نیامد، داستان تکراری نوستالژیک ایرانیان خارج از وطن! نیمرو خوردن دانشجوی پسر و اتاق بهم ریخته اش، اینکه مجبور است از سر صبح بزند بیرون و شب برگردد و البته زندگی که خیلی بدجور نظم دارد!  همانطور دو دره است که در ایران بود، ساعت درس کار میکند، ساعت کار چت میکند، ساعت استراحت کار میکند، ساخت خواب کتاب میخواند، ساعت کتاب خواب میرود! داستان تکراری دلتنگی برای دست پخت مادر در دل، ولی نوشتن چیز دیگر در نامه برای ناراحت نکردن مادر! یک پسر تیپیک ایرانی که اگر کم نیاورد در سختی های غربت قطعا همیشه دلش هوای ایران دارد جون در ایران بیشتر خوش میگذشت و در ضمن کارهایش را مادرش میکرد! نمیدانم چند درصد دانشجوهای ایرانی واقعا این طوری هستند ولی در صد بالایی حداقل این را در ظاهر نشان میدهند، مخصوصا پسرها، خیلی تعداد کمی پسر ایرانی دیدم که سعی کند غذایی خاص برای خودش درست کند یا دلش بخواهد غذایی متفات از غذای ایرانی بخورد، خیلی کم دیدم دم به دقیقه نگوید ایران خیلی بهتر بود و دلش هوای ایران نکند، شاید دلیل اصلیش این است که خب در ایران یک جورایی همه چیز راحت تر است، قطعا همه هزار بار این را شنیدیم که "تو ایران پول داشته باشی بهترین جای زندگیست". چرا که نه؟ مخصوصا برای اقایان! اگر مجرد باشند که همه کار رو مادر جان انجام میدن با هزار قربان صدقه، نه نیازی دارند که اشپزی بلد باشند نه نیازی دارند ظرف شستن درست بلد باشند نه نیاز دارند لباس شستن و خونه تمیز کردن بلد باشند، کمی بد شانس باشند با زنی ازدواج کنند که کمی از حقوق برابر بداند محبورند گهگاهی دربرخی امور خانه کمک کنند اما جزء همان " دودره بودن" شان یک ترفندی بلدند معروف است به ترفند رنده کردن سیب زمینی که به واسطه اش این دسته از آقایان از کارهای خانه در میروند! البته نسل ما یه تفاوتهایی هم داشت و بسیاری دخترها هم کاری بلد نیستند  مادرها و پدر هایی که نسل ما رو تربیت کردند انقدر بچه ها رو لوس بار آوردند، انقدر در خدمتشون بودند و انقدر نمیذاشتند دست به سیاه و سفید بزنند که دختر و پسر  ،من جمله خود من ،اشپزی کردن بلد نیستند و خیلی کارها رو نکردند چون همیشه این مادر بود که انجام میداد، این نسل  وقتی میاد این ور یهو جا میخورد، ای وای همه کار را باید خودشان بکنند. حالا که جز نیمرو چیزی بلد نیستند! البته برنج هم بلدند درست کنن، با کمک پلو پز ( بی اغراق میگم نود و نه درصد دانشجویان پسر یکی از اصلی ترین چیزهایی که در چمدانشان دارند و اضافه بار هم بخورد ان را حذف نمیکنند " پلوپز" است). هیچ غذایی به مذاقشان خوش نمیاید مگر یک بشقاب برنج پر و خورشت ایرانی!  خورشت هم که به این سادگی ها نیست پس همیشه باید دلشان لک بزند برای غذای مادر پخت! ( کلا در ایران به جز کباب دست پخت پدر معنا ندارد!) البته این سالهای اول زندگیست بعد کم کم مجبورند غذا درست کردن یاد بگیرند و انوقت بسیاری میشوند آشپز ماهر! ولی تا به ان مرحله برسند طول میکشد، این که سال اول بسیاری از پسرهای دانشجو هی روز به روز وزن کم میکنند دلیلش بی اغراق همین است و با اولین سفر یه ماهه به ایران گرد و تپلی برمیگردند! ( دختر ها کمی بیشتر به خودشون میرسند حتی بیشتر چاق میشن) 
اپیزود دوم زیاد چیز خاصی نبود، شبیه همان کارهایی بود که در ایران هم هست، مهمانی رفتن و بعد به مادر گفتن داریم میریم درس بخونیم و داستان پاک و منزه بودن در ایران و عوض شدن در اینجا با این جمله "من ایران بودم سیگار نمیکشیدم و مشروب نمیخوردم" و برعکس! یک جمع ایرانی دل خوش به گهگاهی دور هم بودن و خاطره مشترک تعریف کردن! بسته به کشور و شهری  که زندگی میکنی این داستان میتواند متفاوت باشد، راستش در شهری که من هستم باید اعتراف کنم از بابت مهمانی رفتن در ایران بیشتر خوش میگذشت و هنوز مهمانی های ایرانی بیشتر خوش میگذرد تا خارجی، ولی خب برخی کشورها هستند که فضای متفاوتی دارند و به دانشجو های ایرانی در مهمانی های غیر ایرانی صد برابر خوش میگذرد مخصوصا اگر داستان قضاوت شدنها نباشد. ولی روایت اپیزود سوم هم نوستالژی ایرانی است. عرق خوردن به سبک ایرانی. - راستش این فقط ایرانی ها هستند که برای هر پیکی که میزنند باید یک ساعت سلامتی بدن  و هی لیوان بهم بزنن، در مهمانی های اینوریها تا جایی که من دیدم فقط یه بار اولش یه سلامتی میگن و تمام! اونم نه همیشه. 
هیچوقت درک نکردم چرا فضای نوستالژیک از ذهن دانشجویان ایرانی بیرون نمیرود و به جای اینکه ساعتها بنشینند و به گذشته فکر کنند و دلتنگ لحظه لحظه کارهایشان در ایران بشوند بروند و قاطی فرهنگ جدید شوند. اصلا یک گارد شدیدی سر این جمله هست، فکر میکنند گفتن این که باید قاطی فرهنگ جدید شد یعنی فراموش کردن و کنار گذاشتن فرهنگ خودت! اما این طور نیست، منظور یاد گرفتن فرهنگ جدیدی است که خواسته و ناخواسته قرار است در آن زندگی کنیم به مدت نا معلوم! یکی از این فرهنگ ها تغییر اداب و عادات غذایی است. که خب در بین دانشجویان شرقی مخصوصا پسرها سخت تغییر میکند. ( گفتم دانشجویان شرقی برای اینکه صد رحمت به ایرانی ها، چینی ها ککه اصلا غذایی غیر از غذاهای خودشون نمیخورند) .
مسئله هوم سیک شدن همگانیه، ربطی به ملیت نداره، ولی یه چیزی رو هم میدونم، دانشجو های خارجی دیگه ای که از کشورهای دیگه میان، بخصوص غربی ها، عاشق تجربه کردن هستند، میخوان در مدتی که در کشور جدید هستند هرچیزی که مربوط به اون جا هست رو یاد بگیرن، میخوان تجربه داشته باشند و ماجراجویی کنند، البته شرایط اونها با ما قطعا خیلی فرق داره، نداشتن دغدغه اقامت مهمترین مسئله است، ولی باز فکر میکنم ما برای تجربه کردن خیلی سخت راه میفتیم. تغییر رو دوست نداریم، میخوایم همه چی عین سابق باشه، تغییرهای بالاجبار رو میپذیریم ولی هرگز رضایت نداریم.  و برای همین حس نوستالژی همیشه با ماست. 
 یه چیز ازاردهنده دیگه این فیلم هم که  البته نشات گرفته از فرهنگ همگانی نسل ماست نشان دادن کتابهای روشنفکرانه بود، نسلی که تراز  ومعیارش همیشه اسم های کت و کلفت بود، اگر بلد بودی یعنی روشنفکر بودی اگر نه یعنی بی سواد، اینطوری می شد که حتی دلت هم نمیخواست میرفتی سراغش، و البته این وسط اونها هم که واقعا اهلش بودند بدنام این بازی میشدند و باید چپ و راست میشنیدند" طرف ژست روشنفکری میگیره" . هر دو راوی فیلم در جای جای اتاقشون پر بود از کتابهای خاص و نویسنده های و شاعر های معروف، هدایت و شاملو، فروغ و سهراب، کتابهای جایزه برده و ... ، هر دو راوی هم عاشق شجریان بودند و با آهنگهاش کلی خاطره داشتند. از اونجایی که سنتی گوش دادن یک مد خاصیه در ایران و نشان از فهم و درک بالاتر موسیقیایی بین ایرانی ها داره در نتیجه همه دانشجوهای ایرانی اصلا از مادر زاده شده عاشق شجریان  و موسیقی سنتی بودند و هیچ کنسرتی از این ها رو در خارج از کشور از دست نمیدن و یک لحظه بدون شجریان نیستند! اصلا هیچ کدومشون تا بحال اهنگهای درپیت پاپ رو گوش نکردند، شهرام شب پره و اندی و لیلا فروهر که خزند و خب هیچ کدوم با ژست روشنفکری جور در نمیاد! من نمیخوام بگم راوی ها واقعا اهل این کتابها نیستند ، یا نداریم دانشجوهای اینطوری اصلا چرا راه دور برم  من خودم روایت سوم رو با تمام وجود حس کردم و وقتی کتابهاش رو نشون میداد شوکه شدم چون دقیقا سه کتابی بودند که برای من خیلی خاص بودند،،اما خیلی خوب می شد که قشر دیگری از دانشجو ها رو هم نشون میداد، دانشجوهایی که دنبال سیاست نیستند، دانشجوهایی که آخر کتابی که خوندن فهیمه رحیمی بود، چه ایرادی دارد فقط یک بعدمان را نشان ندهیم؟ چه ایرادی دارد این همه روشنفکر نباشیم؟! دوست داشتم در این مستند دانشجوهایی رو هم نشون میداد که جواد یساری گوش میدن تو غربت! دوست داشتم اهنگ سوسن خانوم هم پخش میشد و فقط نامجو و کیوسک و ... نبود.
البته قصد فیلم نشان دادن همان نوستالژی بود و تبعید ناخواسته و قطعا برای این قصد مستند خوبی بود و البته جگر سوز! مخصوصا انتهایش که فیلم رو به مادر سینا مسیح آبادی دانشجوی ایرانی دانشگاه تگزاس تقدیم کردند . من میدونستم این دانشجو در تصادف فوت کرده ولی تو این فیلم فهمیدم وقتی برای استقبال مادرش میرفت بعد از دوسال تصادف کرده و این واقعا دردناک بود. 
در هر صورت، ما این ور ابیم، این سوی مرزها، با هزار مشکل از نوع خودش، اما فکر میکنم همه ما خیلی خوب تر از زمانی هستیم که در ایران بودیم!  ولی نمیخواهیم باور کنیم،نمیخواهیم قبول کنیم. حالا من سعی میکنم سر فرصت بیشتر از این سوی مرزها بنویسم. 


 *همین پست در اینجا

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

عید 91 و بی احساسی



سال 91 هم رسید! این دومین عیدی بود که دور از خانواده سپری میکنم. سال گذشته وقتی عید رسید تازه فهمیدم دلتنگ شدم، دلتنگ خانواده، فامیل، دوستان و "ایران". اما امسال بی تفاوت تر بودم. یعنی قبلترهاش دلتنگی کردم و کلا برام هیچ حال و هوایی نداشت، با اینکه دو هفته دیگه تعطیلات عید پاک اینجایی هاست و همه جا گلهای مخصوص بهار رو گذاشتن و همه جا تخم مرغهای رنگی میشه دید، و کلا جنب و جوش خاصی بین مردم اینجا برقراره، با اینکه هوا شدیدا بهاریه، و آفتابی شده و همه مثل ندید بدیدها ریختن تو خیابون و اصلا دل آدمها جوون شده، با اینکه حتی اینجا یه زن اروپای شرقی هست که تو مرکز شهر همیشه داره دایره زنگی میزنه و تورو یاد حاجی فیروز های تهران میندازه، اما وقتی تو خود ایران نیستی، تو اون حال و هوای خرید ماهی قرمز، سبزه سبز کردن، چیدن سفره، خرید شیرینی و آجیل با قیمت سرسام آور، در به در دنبال اسکناس تازه گشتن برای عیدی دادن ، خرید لباس نو، خونه تکونی و.... همه باعث میشه که حس و حال عید رونداشته باشی. مثلا میخواستم خونه تکونی کنم اما شرتی فرتی خونه رو تمیز کردم، دو سه هفته پیش خیلی بیشتر وقت گذاشته بودم برای جارو زدن و لته زدن اما این بار تند تند ، اتاقم کماکان بهم ریخته است، دو هفته پیش منظم کرده بودم وسایلم و اما باز بهم ریخت حال نداشتم دم عیدی تمیز ترش کنم، فقط جارو کشیدم و تمام، سال گذشته رفته بودم کلی چیز تازه خریده بودم، اما امسال نه! سفره هم نچیدم! کی حوصله داشت بره تو این اوضاع گرونی کلی کرون بده برای یه وجب سمنو و یه سبد سبزه؟ اما از همه اینها بدتر، لحظه تحویل سال خواب بودم، و این اولین سال در عمرمه که لحظه تحویل سال رو نفهمیدم!
چقدر همه چیز تغییر کرده نه؟ یه عده اسمش رو میذارن غربت زدگی، یه عده میذارن غرب زدگی! ولی من اسمش رو میذارم اتفاق طبیعی زندگی! وقتی دل کندی از یه جا دیگه دل کندی، تو الان زندگیت وابسته به سبک وسیاق دیگه ایه و نمیتونی بمونی تو فضایی که ازش بریدی! البته این میتونه برای ادمها سبکش فرق کنه، واسه من اینطوری بود، البته بماند که دلم هوای عید دیدنی ها رو کرده! دیروز با چند نفر تلفنی صحبت کردم که خیلی چسبید یکیس سعید بود و یاد اوری تمام عیدهایی که تو هوای بهاری رامسر و لب دریا و جواهر ده رو گز میکردیم!
بگذریم ، سال 91 هم رسید، چشم به هم بزنیم این سال هم تموم میشه، دقایق نود قرن14 شمسی هستیم و هنوز تو قرن یکش موندیم، تا تونستیم مدرن شدیم در ابزار اما افکارمون مال همون زمانهاست، امیدوارم به 15 که رسیدم  به حداقلهایی رسیده باشیم که صد ساله داریم براش مثلا تلاش میکنیم، البته تلاشهای بی هدف کوتاه مدت!

امیدوارم سال جدید برای همه شما سال خوبی باشه و ایران هم دوباره در جامعه جهانی قد علم کنه به دور از تهدیدها و تحریم ها!

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

سینما و نوستالژی

بلاخره رفتم فیلم جدایی نادر از سیمین یا به قول سوئدیها "نادر اوک سیمین اِن سپراخون!" با اینکه در اطلاعات سایت گفته بود روز تعطیل تخفیف دانشجویی نداره اما داشت و من کلی ذوق کردم. البته این سینما یک سینمای معمولی و قدیمی بود و نسبت به سینماهای درست و حسابیش خوب قاعدتا ارزونتره. اما رنج کلی بلیط سینما اینجا از 95 کرون تا 120 کرون میره و اون اخری برای فیلمهای 3دی هست! قدم به قدم شهر هم یه سینماست. طبق معمول تصور ما اینه که همه سینماها مدرن و عالی هستند و کلی زرق و برق دارند .ولی خب در واقع از این خبرا هم نیست. دو سه تا سینمای اصلی شهر مطمئنا پیشرفته هستند اما بقیه چیزی از سینما مرکزی تهران کم ندارند. یا سینما بلوار! 
من که وارد این سالن شدم هر چه حس نوستالژِی بود به سرم ریخت! وقتی بلیط رو گرفتم و پرسیدم کدوم سالن؟ گفتند سالن بزرگ! و من هم بادی به غبغب انداختم که به به فیلم ایرانی سالن بزرگ نمایش داده میشه و پا گذاشتم به سالن بزرگ و نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم. سالن بزرگ از سالن کوچیکه عصر جدید هم کوچتر بود. با صندلی های خیلی قدیمی البته راحت. تا فیلم شروع بشه خودم و تو سینما عصر جدید و سالن سه حس میکردم. عجیب خیابون وصال اومد جلو چشمم. بعد میدون انقلاب همیشه شلوغ با سینما مرکزی که هرگز پا توش نذاشتم و سینما بهمن که سینمای خوبی بود اما جای رفتن نبود! بعد رسیدم به سینما سپیده ، با کافه سفید و سیاه کنارش! از فلسطین اومدم بالا و رسیدم به محبوبترین خیابونم و سنیماهاش.. قدس، استقلال و آفریقا. تک تک خاطرات جلو چشمم زنده شد، و این فیلم لعنتی خیال شروع شدن نداشت! سالن داشت کم کم پر میشد از سوئدیها. اکثرا مسن. ولی دو سه تا جوون هم اومده بودن. فیلم شروع شد با "به نام خدا"! 
اسمهای آشنا بعد از سالها قهر با سینما! و حس غریبی که بهت دست میده حتی اگه تمام زندگیت هنوز تو محیط ایرانی باشه و با ایرانیها، اما باز حس غریبی میاد سراغت وفتی میدونی تو یه کشور دیگه فیلم ایرانی داری میبینی! 
فیلم میرفت و من هم میرفتم. با دیدن "آقا جون" تمام روزهای بیماری پدر بزرگم به یادم اومد و اشکهام سرازیر شد،بی اختیار! تمامی هم نداشت. هرچند که فرهادی فیلمش خیابانی نبود اما همان اندک دیدن مانتو مقنعه، صدای بوقها، ایستگاه اتوبوس ، بانک، تنش ، تنش ، تنش ، کشمکش و درگیری و ..... به من فهموند که چقدر دلم برای تمام بدیهای ایران تنگ شده! 
فیلم تمام شد من دو سه جای دیگه هم اشک ریخته بودم، یه نگاهی به سینما و صندلیهاش - که هنوز سوئدی ها نشسته بودن و من بتنها کسی بودم که تیتراژ پایانی تمام نشده بلند شده بودم-  کردم و دوباره رفتم چهار راه وصال، سینما عصر جدید و ژست روشنفکری دانشجوها و سالن سه!

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

وطن آدمی کجاست؟


سال گذشته درست همین لحظه که مینویسم، وارد فرودگاه شدم که دو ساعت بعد هم پرواز کنم به سوی سرنوشت جدید... امروز حس و حال خاصی داشتم هم دلتنگ هم شاد..
یکسال اول گذشت با تمام سختیها و آسونیهاش. خیلی طبق انتظار از خودم پیش نرفت برای همین در گوشی بهتون میگم تصیمیم گرفتم این بار جدی باشم. و فردا که میشه اولین سال ورود به این سرزمین ، سرزمین امن و آرامش ، حس کنم روز اوله و دوباره باید از صفر شروع کنم با این تفاوت که خیلی از سختیها رو پشت سر گذاشتم. حالا چرا برای شما مینویسم و نمیذارم تو دلم بمونه میشه همون خاصیت برون ریزی من!

 امروز با دوست جدیدی که اینجا باهاش آشنا شدم و چند هفته ای هست همراه هم میشیم برای گپی و گفتی خواستم که بیاد و در کنار قهوه ای که میخوریم کمی راهنماییم کنه. این دوست من مصداق بارز" کم گوی و گزیده گوی چون در" هست. گوش بسیار با حوصله ایست و وراجی های من رو خوب تخمل میکنه -مثل باقی دوستان - و کم حرفه اما وقتی حرفی میزنه تاثیرش صد برابره.. یعنی من که کیف میکنم از شنیدنش و استفاده میبرم. تو این مدت کوتاه خیلی ازش چیز یاد گرفتم . 
قبلا هم بارها از کافه های اینجا گفتم که چقدر دلنشینند. مبلمان های قدیمی، خانه های قدیمی و بوی قهوه و کیک... فضایی آرام که بهت آرامش میده برای نوشتن و صحبت کردن.. نه هیاهوی زیاد که صدا به صدا نرسه...امروز هم در چنین فضا با چنین هم صحبتی یکی از شیرین ترین غروبهای این شهر در روزهای پایانی تابستان رقم زد.
راستی وطن آدم کجاست؟ جایی که هر روزش هزار بار میخواستی از توش فرار کنی یا جایی که میتونی به آرامش هر روز رو تکرار کنی و دلت نخواد ازش بیرون بری؟! یا به قول این وریها وطن اصلا معنایی نداره...و باید فرا وطنی بود؟! امروز خیلی به این فکر میکردم. به علاقه شدید من به این شهر و این کشور که شاید خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم خودم رو متعلق بهش میدونم.. و بی علاقگی روز افزونم نسبت به جایی که نامش وطن است! امروز که یکساله رو سنگفرشها و اسفالت و کوچه های اونجا راه نرفتم، با درختهاش حرف نزدم، دل به دریاش نزدم و با بارانش اشک نریختم و به جاش یک ساله که رو سنگفرشهای و آسفالت و برف و شن اینجا قدم زدم، زیر آسمونش دلدادگی کردم، با درختهاش حرف نزدم ، به دریاش فقط چشم دوختم و گاهی چشم بستم که آرامش بگیرم، و زیر بارانش خنده ای از ته دل سر دادم... اشکهایم هم در اتاق خودم، زیر نور لپتاپ با دیدن کامنتی، یا صورت دوستی، یا صدای مادر سرازیر شد و زود خشک شد....امروز به همه اینها فکر کردم... راستی وطن آدمی کجاست؟!