‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ ایرانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ ایرانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

تحقیر و ترحم


دیروز بعد سه ماه چند قطره‌ای باران آمد. هوای صبح شده بود مثل صبح‌های شمال، یک باد خنک، یک بوی خاک باران خورده! من که اصولا آدم شادی سر صبح هستم با این باران کوتاه و هوای لطیف شادتر شدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید ترانه بارون بارونه، از ویگن بود. آهنگ را در یوتیوب پیدا کردم و پخش کردم و بشکن زنان و رقص کنان صبحانه آماده کردم. پشت این ترانه، ترانه ای از دلکش آمد که من از بچگی خیلی دوست داشتم. با آن صدای جادویی‌اش خواند، و با صدای نکره‌ام همراهی اش کردم. ترانه را حداقل پانزده سالی بود نشنیده بودم. ترانه به وسطهایش که رسید قلبم سنگین شد. احساس کردم دیگر همخوانی نمیتوانم بکنم.  آنجایی که میخواند: «کن نگاهی به خاک راهی ای سایه لطفت به سرم!» یا « آزارم کن با چو چشم خود بیمارم کن»! مادرم ازم خواست برای نیکلاس ترجمه کنم، گفتم: نه، از این همه خودزنی و خودتحقیری معشوق در اشعار ایرانی خوشش نمیاد.
بعد از صبحانه ویدیوی کوتاه از آن مادر و دختر را دیدم که زن جوان لباس مردانه می‌پوشید و کار می‌کرد تا خرج خانه را در بیاورد. زمینه ویدیو یک آهنگ محزون و مرگبار گذاشته بودند که انگار هدف این است مخاطب به جای تحسین آن زن جوان  و قدرت، انگیزه و توانایی اش، بگوید برای بدبختیاش گریه کند. به این فکر کردم چه راحت میشد چنین ویدیویی را با یک موسیقی درست به یک فیلم انگیزه بخش تبدیل کرد.
این داستان غم ایرانی همیشه آزارم می
داد. بی شک یکی از دلایلی که بعد از مهاجرت و نبودن در محیط کمترین ارتباط رو با فیلم و موسیقی ایرانی برقرار کردم وجود همین غم اضافه بی معنا بود.
چرا در فرهنگمان همیشه گدایی محبت می
کنیم؟ چرا حقیر کردن آدمها از معشوق تا یک انسان توانمند انقدر برای ما جذاب است؟ چرا فکر میکنیم باید نسبت به همه انسانها احساس ترحم داشته باشیم به جای تحسین؟ این همه خودزنی و دیگر زنی از کجا میآید؟
( نوشته ای قدیمی در وبلاگ قدیمی با عنوان غم به سبک ایرانی)



۱۳۹۴ آبان ۹, شنبه

خودباختگی فرهنگی

من مشكلي ندارم از سلام استفاده كنم و نه درود! يا هزار كلمه ديگه كه قرنهاست تو زبانمون رايج شده و فارسي اصيل ترش در زبان نميچرخه. ولي يه چيزي رو شخصا تحمل نميكنم مخصوصا وقتي ساكن ايران باشه آدم. 
و اون استفاده از كلمات انگليسي براي چيزهايي است كه فارسي اش هست. 
مثلا جديدا تو پستها ميبينم عكس با فنجان بزرگ ميذارن و يا استاتوس و ... مينويسند "ماگ" ماگ انگليسي فنجانهاي بزرگ است و من موندم وقتي ما هميشه فنجان رو داشتيم اين "ماگ" واسه چيه؟!! 

يا يه باري دوستي عكس از غذا گذاشته بود و نوشته بود "چيكن فيله" 
چيكن فيله؟ جان؟ الان "فيله مرغ" يا "سينه مرغ". مشكلش چيه؟! 
البته من همين جمله رو براشون كامنت گذاشتم و گفتند منوي غذا همين بود. بعد فهميدم تو بسياري رستورانها غذاها با اسامي خارجيشون نوشته ميشه!! 

مثال زياد داشتم ولي الان فقط همين دو تا يادمه! 

خودباختگي فرهنگي رو ماهايي كه خارج از كشور هستيم نداريم، ايراني هاي داخل 
كشور دارند!!

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

استراتژي در روابط عاطفی

روابط عاطفي ايراني پر از استراتژي ست. هم مرد هم زن... 
انگار مهمترين عمليات جنگي است و بايد فرمانده ها بهترين نقشه راطراحي كنند! 

هركس استراتژي ها را بلد نباشد محكوم به فناست!

اما خدا وكيلي، زندگي بدون استراتژي قشنگتره باور كنيد!

۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

خونه اونجاست که...

دیشب مهمان یکی از دانشجویان ایرانی بودیم. من آشنایی نزدیک باهاش نداشتم بلکه همراه دوستانم رفتم. میزبان بسیار خونگرم و خوش مشرب بود، اما نکته های جالبی داشت که خیلی فکرم را مشغول کرد. مهمترینش تاکیدش بر Home بود! جواب سوالهای مرتبط با ایران این بود:Home! مثلا وسیله هایی داشت و میپرسیدیم از کجا گرفتی؟ میگفت: Home یا صحبت سفر و تعطیلات شد گفت: I go home!
این جوابها خیلی فکرم را مشغول میکرد، درک نمیکردم چطور شخصی چهار سال ساکن و دانشجو و شاغل سوئد باشد و هنوز به ایران بگوید خانه! و انگار اینجا برایش مسافرخانه است؟ حتی درک هم نمیکردم چطور میشود بیشتردوستهای آدم غیر ایرانی باشند ولی عرق ملی آنطور بالا باشد. البته این مورد دوم که در درصد بالایی ایرانی ها بخصوص نسل ما هست، غربیها اخ و بدند و هیچ چی ایران و ایرانی نمیشود اما در راه خدا با یک ایرانی هم رفت و آمد ندارند! ولی مورد اول برایم تازگی داشت.بگذریم، تمام شب فکرم مشغول بود ، موقع برگشت به خانه از دوستم پرسیدم تو هم به ایران میگی هوم؟ و جواب نه بود!فکر میکردم به تفاوتها. نمیدانم چند نفر مثل من و دوستم هستند، اما برای من خانه یعنی جایی که من هستم، درآمد دارم، خودم ساختم و ساخته شدم. برای من ایران سرزمین پدر/مادری است. ایران زادگاه من است و در بهترین حالت وطنِ من! اما خانه؟ نه! خانه ام نیست. خانه ام همین آپارتمان دانشجوی ای است در شهری در سوئد. خانه ام شهری هست که ساکنم، خانه ام سوئد هست جایی که با تمام بدیهای آب و هواییش وقتی ازش دورم دلتنگش میشوم و وقتی واردش میشوم بی اختیار میگویم: Home sweet home!

۱۳۹۳ تیر ۸, یکشنبه

عدم پذیرش تذکر

در ایام عید که گروههای وایبری راه انداختم اولش خوب بود. حس تنهایی نداشتی، وصل میشدی تا حدی به ایران و دلتنگیهات شاید کمتر میشد- گاهی هم بیشتر- بعد از یه مدت که گذشت و خاطرات تمام شد موج جوک فرستادن شروع شد. فوروارد پشت هم میشد و از هر گروهی! جوکها از" یه ترکه" جاشون رو به " یه لره" دادن و جملات قصاری که ربطی به اسم نویسنده به عنوان رفرنس نداره هر روز تو موبایلم میامد. اوایل سعی کردم بی خیال باشم. اما بعد دیدم نمیشه. درباره یکی از جملا قصار تذکر دادم، گقتم چنین جمله ای نمیتونه برای چنین فردی باشه بهتره جمله که زیبا هم بود بنویسید و در نهایت بنویسید: ناشناس به جای نسبت دادن به مارکس و گاندی و ایکس و ایگرگ! 
این رو برای گروهی فرستادم که حداقل سطح تحصیلات فوق لیسانس، و کممطالعه ترین افراد گروه من بودم! 
عکس العمل برایم تعجب آور بود. یک متن بلند بالا که مسئله اصلی جمله بود چه فرقی میکنه که گفته و ما میدونیم اگر چیز علمی بود حتما رفرنس رو چک میکنه آدم ولی این اصلا اهمیتی نداره و مهم نیست و  از این حرفها! نوع جواب تقریبا این بود:" برو بشین بابا حال نداریم زر نزن" 
یک بار دیگر در گروهی دیگر کسی آمد و جمله ضد زنی رو مطرح کرد از آقای ایکس! من اعتراض کردم. نوشتم از این گروه میرم بیرون. من با نود درصد افراد اون گروه از طریق تازگی آشنا شده بودم و کسانی که تازگی رو میشناسند میدونند جایی بود برای " آشنایی با مفاهیم برابری زن و مرد" جایی که قرار بود از خودمون شروع کنیم و ساخته بشیم و بسازیم. اون جا بحث کشیده شد به مقوله آزادی بیان! 
بار دیگر گروه خانوادگی که بیشتر این جوکها میرسید رو مورد خطاب قرار دادم و ازشون خواستم که قبل فرستادن جوک ادیت کنند و یک لره را حذف کنند. اما جواب آمد که برای ما همینطوری میاد! نوشتم خوب برای شما میاد شما درستش کن! اما جواب داد ول کنن بابا،جوکه واقعیت نیست! 
به هر حال دیدم من هرجا تذکر میدم تاثیری ندارد هیچ مخاطبین بهشون بر هم میخورد.
امروز که باز خواهرم جوک فرستاد و من واقعا حالم بد شده بود از اون همه "یه لره" با عصبانیت نوشتم بارها توضیح دادم و گوش نکردید این جوکها بی حرمتی به انسانهاست و بی فرهنگی ما! من از این گروه میرم بیرون. وقتی اعضای خانواده خودم رعایت نمیکنند چه انتظار از بقیه مردم! 
خواهرم هم نوشت: هر کس راحته هر جور میخواد رفتار کنه! 
حیف وقت و حوصله بحث نداشتم. این که نمیفهمیم "ازادی بیان" و " آزادی عمل" تا کجا معنا داره خیلی درد آوره. 
اگر این حجم جوکها در اینجا مطرح بشه قطعا چندین و چند روزنامه دربارش خواهند نوشت. اینجا شما وقتی حساسیت نشون میدی و تذکر میدی و اشاره میکنی به یک مسئله انسانی و حرمت انسانی کسی نمیگه ای بابا این که اهمیتی نداره فقط جوکه، طرف بلافاصله خودش رو جمع و جور میکنه یک غذر خواهی میکنه و حواسش رو جمع میکنه حداقل دفعه بعد جلوی کسی که به این مسائل حساس هست چیزی نگه ( برفرض که یاد نگیره کلا از این چیزها استفاده نکنه)  
فقط کمی فکر کنید، فکر کنید با حذف " یک لره" از جوکهای امروزی آیا طنز موجود حذف میشه؟ نه نمیشه! به هیچ عنوان نمیشه. لطفا بیاید ووقتی جوک میفرستید حرمت انسانها رو نگه داریم. من با جوک مخالف نیستم. با جوکهای قومیتی هم مخالفتی ندارم اگر صرفا جنبه طنز باشد. مثلا دوستهای مشهدی و شیرازی و اصفهانی خودم اینجا کلی جوکهای با لهچه شیرینشون رو میگن. اونها به حماقت اشاره نداره، به ساده لوحی اشاره نداره. مثلا حال نداشتن شیرازیهاست، یا حواس جمعی مشهدی ها و اصفهانی ها. تخریبی نیست، تحقیری نیست. تازه اونم اگر زیاد بشه قطعا جنبه منفی میگیره. به هر حال ما ایرانی ها- چون خودمم همینطور هستم- نسبت به تذکر همیشه توجیه داریم. به جای پذیرش. به جای یک عذر خواهی ساده، یک تلاش برای اینکه یاد بگیریم و یک کار زشت رو تکرار نکنیم! 

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

حضور پرقدرت نمادهای مذهبی در ادبیات ایرانیان


برادرم شاعر خوبیست، شعرهایش عاشقانه پرمعنا و غنی از کلمات خاص است. ولی به تازگی تقریبا در بیشتر شعرهایش برای کنایه و استعاره و تشبیه از نمادهای مذهبی استفاده میکند. من هم تا می شود به این مسئله گیر میدهم و البته خوشایند او و خوانندگانش نیست. میگویند چرا نمیفهمی این بعد مذهبی ندارد و فقط برای شعر است و شعر تفسیر ندارد و از این حرفها!  دیشب دوباره شعری با تشبیهی مذهبی نوشته بود،راستش خیلی شعر زیبا و خوبی بود اما خواستم باز گیر بدهم که یاد نوشته های قدیمیم افتادم، نوشته هایی که شاید خیلی بهتر از امروز بودند- این روزها که فقط خاطره نگاری میکنم- اما سرشار از نمادها و باورهای مذهبی بودند. برای هر کنایه و استعاره وتشبیهی دست به دامن سجاده و نماز و تسبیح میشدم! این طوری راحت تر بودی، امکان فیلتر شدن کمتر بود و از همه مهمتر ظاهرت را حفظ میکردی، تو جزو همان دسته میشدی که اعتقاد داشت ما ضد دین نیستیم که هیچ، دین دار هم هستیم ولی تفسیر خودمان را داریم. حالا این ته قلب هم صادق بود یا نه نمیدانم! درست مثل کنش های سیاسی من وبسیاری! قطعا بسیاری از ما معتقد صد در صد به (ج. ا) نیستیم ولی تا جایی پیش میرفتم در نوشته هایم که حتی گه گاهی ناچار به نقل قول از رحمت الله علیه* می شدم برای تایید منظور و نظرم!!  البته همه موافق بودند که ایرادی نداشت " هدف وسیله را توجیه می کرد" " تقیه هم چیز خوبی بود" در ضمن "مصلحت" ایجاب میکرد که اینطور ابراز عقیده کنیم، "تظاهر بهتر از سکوت بود".
راستش دیگر نمیتوانم بیش از حد به برادرم گیر بدهم که جقدر از نمادهای مذهبی در شعرهایش استفاده میکند حتی اگر بعد مذهبی ندارند، و تنها و تنها یک تشبیه است مثل تشبیه لب یار به غنچه؛ یک چیز برایم روشن است، فضای جامعه که مذهبی باشد، وقتی تمام لحظاتت را پر کنند از نمادها و نشانه های مذهبی چاره ای نداری جز استفاده مکرر از آنها حتی اگر باور قلبی نداشته باشی. یکی میگفت خلاقیت در محیط های بسته بیشتر است چون طرف مجبور است برای فرار از سانسور و داشتن امنیت در شعر و کتاب و سخنرانی و ... از هزاران استعاره بی ربط استفاده کند و انقدر این استعاره ها بعدا زیبا در میایند که همه میگویند احسنت به این نبوغ! اما دارم فکر میکنم خلاقیت را چه معنا میکنیم؟! راستش من پشت تمام این خلاقیتهای در محیط بسته تظاهر میبینم! تظاهر ناخواسته! نه که همه متظاهر هستند اما این تظاهر در جای جای زندگی ما نقش بسته. با اینکه بعضی واقعا خلاقند، خلق شعرهای ناب ، نقاشی ناب، آثار سینمایی ناب در محیطهای بسته و با زیرکی نوعی خلاقیت است اما همه اینها خلاقیت نیست، این که انقدر غرق در این خلاقیت شویم که برای خلق هنرمان به تمام چیزهایی که اعتقاد نداریم رجوع کنیم برای من دیگر بی معنی شده، حتی گاهی خودم را نمیبخشم برای آن همه مطالبی که سرشار از نمادهای مذهبی بود! یک بار که انقدر شورش را دراورده بودم که یکی برایم نوشته بود یاد علی شریعتی افتادم! آن متن اتفاقا بیشترین خواننده را در زمان خودش داشت و خیلی ها هم به هنر نویسندگیم ابراز لطف کرده بودند. اما اگر آن واقعا هنر و خلاقیت من بود چرا این روزها نیست؟ پس آن خلاقیت نبود فقط جبر روزگار بود و فضای زندگی. این روزها نوشته هایم طور دیگری است، اینجا امدم تقریبا رنگ و بوی استفاده از نمادهای مذهبی کم و کم و کم تر شد و این روزها تقریبا جایی در نوشته هایم ندارند، یعنی اصلا نیازی ندارم برای نوشتن دست به دامن قرآن و نماز ونیاز و دعا و نیایش بشوم. وقتی در جایی تو چیزی از مذهب نمیشنوی و کل نمادهای مذهبی خلاصه می شود گه گاهی صدای ناقوس کلیسا، یا در اعیاد مذهبی اگر حوصله داشته باشی به اماکن مذهبی بروی ( که نمیروم) ، کسی با تو دائم از مذهب صحبت نمیکند، دیگر نیازی نیست کتاب آقای ایکس را خوانده باشی تا تبدیل به یک بی مذهب بشوی، خود به خود مذهب ان بعد قویش را در تو از دست میدهد و تو خودت را میبینی و خودت! و این طور معلوم می شود تمام آن اعتقادات پوشالی بود برای اینکه به راحتی با نشنیدن و ندیدن و در معرض تشعشعاتش قرار نداشتن چیزی جز اصطلاحات مرسوم مثل "انشالله" و "دعا کن" ( آن هم فقط در حد زبان و بر اساس عادت) باقی نمیماند و اندکی اعتقاد به یک "او" آن هم فقط گاهی! وقتی این فشار و جبر از تو برداشته می شود تو ناچار نیستی برای مصلحت و رسیدن به هدفت از خدا  و پیفمبر و دین آن هم از نوع راستینش! مایه بگذاری و فقط حرفت را میزنی و اگر خیلی خلاق باشی باید بتونی نوشته ای خلق کنی بی نیاز از ظاهر سازی!
راستش در کنار این فضای بی مذهب، آزادی بیان هم چیز بسیار بدیست انگار، برای اینکه در لفافه گویی را از تو میگیرد، دیگر لازم نیست برای نشان دادن بی تفاوتی مردم به آنها که در زندان و حصرند اشاره کنی به علی و حسین و کوفه و کربلا! خیلی راحت میگویی این مردم فراموش کارند! لازم نیست برای نشان دادن بدی کسی بگویی کجای عدل علی این بود؟! کافیست فقط بگویی این شخص عادل نیست! ازادی بیان ادم را واقعی میکند، ادمی واقعی که بیانش با فکرش و قلبش در بیشتر موارد یکیست. ازادی بیان و سکولاریسم موجود در کشورهای غربی انسان را از ماورا در میاورد و به زمین نزدیک میکند، انوقت است که برای خلق یک اثر شاعر این جایی کمتر میرود سراغ ناقوس کلیسا ،میرود سراغ یک نماد زمینی، یا نمادهای مذهبی را شکلی زمینی میبخشد و از قداست میندازد نه که برای قداست بخشیدن به زمینی ها از تشبیهات مذهبی استفاده کند.   

* می بینید فضای بسته حتی در فضای باز هم دست از سر ما برنمیدارد. سانسور نسبی را پذیرا باشید.

* همین متن در اینجا ( اگر قصد اشتراک گذاری دارید)

۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

نجابت ارمیایی

یک هفته است اکادمی گوگوش تمام شده و هنوز مردم دارند بر سر ارمیا بحث میکنند، انقدری که برای روایت ارمیا همه مقاله نوشتند درباره گلشیفته ننوشته بودند. و جالب اینجاست همه هم دائم این دو رو با هم مقایسه میکنند در جالیکه تفاوت بسی شگرف بین این دو وجود دارد.
خوشبختانه اهل دیدن برنامه های این چنینی نیستم پس خودم به دنبالش نبودم، امسال به واسطه دوستی یکی از اولین قسمتها رو دیدم و در وهله اول این خانوم را تحسین کردم که یک تابو شکنی کرده، ولی صدایش چنگی به دل نزده بود و به خیال باطلم فکر میکردم در این مسابقه مردم به صدا رای میدهند! چندی بعد متوجه شدم خیلی درباره این خانوم سر و صدا شده و بر اساس پیگیری تعداد بسیاری زیادی کامنت و بحث  که همه نوشته بودند شوهر این خانوم مسیحی است وارد بحث شدم و به این خوانشهای عجیب غریب اسلامی اعتراض کردم. و البته این روزها که دارم برنامه رو نگاه میکنم و با همصحبتی با یکی از دوستانم که تمام برنامه رو دیده متوجه شدم اون ادعا مسیحی بودن همسر دروغ بوده و من این جا باید برای نظر اشتباهم عذر خواهی کنم. ولی مسئله اصلی مخالفت من با این خانوم برخلاف بسیاری اصلا مسئله حجابشون نبود که ایشون و هر زن دیگری اختیار پوشش و هنرش را دارد. اما چیزی که هنوز من را براشفته میکند ملاک انتخاب مردم است. و مفهوم نامانوسی مثل نجابت!
هرچه بیشتر برنامه های این خانوم را میبینم بیشتر و بیشتر حس میکنم ظاهرسازی ایشون خوب بوده، شاید دارم اشتباه میکنم، شاید قضاوت بیخود میکنم ولی کافیست در زندگی مدام از این رفتارها دیده باشید که هرچقدر هم آدم ناشناس باشید بفهمید که رفتار کسی ظاهری است یا باطنی! کافی است زن باشید و از کودکی هم تمام رفتارهایتان نامتناسب با چیزی که به نام عرف شناخته می شد تا درک کنید من چه میگویم.
دختر زاده شده باشی و در ایران، بعد از یک سنی این چیزها را به زور به خوردت میدهند: بلند نخند، موفع خنده دندونت دیده نشه، دختر خوب دختریه که صداش از یه حدی بلند تر نباشه، دختر خوب دختریه که اینطور حرف بزنه اونطور رفتار کنه! هرچه هم بزرگتر میشی حرفهای دیگری هم میشنوی! مثلا اینکه جلوی دیگران خانمانه رفتار کن و این خانمانه رفتار کردن یعنی آروم حرف بزن، آروم راه برو، شلنگ تخته نینداز، بی پروا نباش، حرفت را نزن، حرفی بزن همه پسند. اجتماعی تر که بشی باز سدهایت بیشتر میشود به سن ازدواج که برسی شرایط بدتر میشود برای هر مهمانی و مکانی که میروی از لباس پوشیدن باید مراقب باشی تا حرف زدن و رفتار کردن. هر چیزی که شبیه خودت هستی را باید جذف کنی و چیزی بشوی که عموم میپسندند و آن می شود ملاک نجابت. هرچه پوشیده تر باشی نجیب تری، هرچه ارام تر باشی و حرف نزنی ، متین تر و خانوم تری. بارها و بارها از دهان اطرافیان میشنوی که درباره روابط با پسرها صحبت نکن، نگو دوست پسر داشتی  ، نگو مشروب میخوری، نگو سیگار میکشی و ... و دلیلشان هم این است که یه دختر خوب این کارها رو نمیکند، و البته بعدش میگن البته نه که تو دختر خوبی نیستی، ولی خب بهتره این ها رو نشون ندی همون اول. حالا اگر تو خودت باشی تن به این عرف احمقانه ندهی و کار خودت را بکنی دائم مقایسه میشوی، وارد مهمانی ها میشی، دخترهای دیگری هم نشسته اند، ازقضا بعضی ها رو میشناسی، هم خبر از شیطنتهای جوانیشون داری هم عقایدشون ولی با ناباوری میبنی که اونها آنچنان منکر تمام اون عقاید و شیطنتها میشن که چشمهات از تعجب باز میمونه، در انتهای مهمانی موقع بازگشت به خانه کافیست با چند مهمان دیگر همراه باشی و میبینی که همه دائم از نجابت آن دیگر دختر ها صحبت میکنند ، مثلا میگن وای خیلی خانوم بود دیدی میگفت تا بحال دوست پسر نداره، دیدی چقدر آروم و متین صحبت میکرد و البته چشم غره زنان اطراف خودت رو هم میبینی که از اینکه اونجا از حق زن برای لذت جنسی صحبت کردی خون خونشان را میخورد.باز باید زن باشید و نخواهید کسی غیر خودتان باشید و از شانس بد در کشوری اروپایی گاهی مجبور به نشست و برخاست با جمعهای غیر اروپایی باشید و وقتی صحبت از ازدواج می شود بگویید: ازدواج یعنی چی؟ چه فرقی میکنه تو با یکی همینطوری زندگی کنی یا ثبت کنی؟ فرقی نداره به نظر من، من اگر مردی که مناسبم باشه رو انتخاب کنم باهاش زندگی میکنم! همه آروم بهت نگاه کنند و البته کاملا هم میفهمی در دل میگن : اوه اوه از اوناست ها، و این از اونا یعنی از اون دسته زنها که با خیلی  مردها رابطه داره و البته در واقع مودبانه فاحشه است!  و بعد دختری کنارت باشه که از تو در ظاهر خیلی هم مدرن تر باشه و البته تو میدونی که دوست پسرش باهاش زندگی میکنه و البته قطعا در اتاق خوابشان قاقا لیلی بازی نمیکردند! میاد و میگه: وای نه، من هیچوقت نمیتونم انقدر اروپایی بشم، به نظر من آدم باید ازدواج کنه و نمیشه بری با یه مرد همینطوری زندگی کنی، و بعد با چشمانت نگاههای تحسین زنان رو ببینی که به به چه دختر نجیبی با اینکه امروزی هست ولی نجیب هم هست، و نجیب یعنی اینکه در ظاهرش نشان میدهد آنطور که هست نیست! و آنطوری خودش را نشان میدهد که کل جامعه میپسندند حتی اگر در دلش به آن بخندد! حالا همه اینطور هم نبودند بعضی واقعا به حرفشان اعتقاد داشتند ولی حرات هیچ تغییری نداشتند اونها با همان سیستم که جامعه میخواست تربیت شده و رشد کرده بودند ، تکان اضافه نمیخوردند، به قول معروف خجب و حیا داشتند، در مهمانی و عروسی میشنستند یه گوشه مثل ماها نبودند که دلنگی به دلونگی میشنیدیم وسط قر میدادیم، بلکه باید هزار بار ازشون درخواست رقص میشد یه بارش رو قبول میکردند بعد اروم میامدند، میرقصیدند اونم با یک به اصطلاح متانت و بعد هم میرفتند مینشستند و باز اصرار و امتناع! اونوقت بود که باید میشنیدی دختر فلانی رو دیدی چقدر سنگین و متینه؟ و این یعنی تو سبکی! البته به صورت غیر مستقیم!
جالب تر این است که دائم این معیارها را جلوی تو میگویند و دلابلش را هم بر میشمرند که خوب تو فاقد آن رفتارهایی و خیلی غیر مستقیم به تو میگویند نا نجیب سبک ! بله ملاک مردم ما از نجابت این چیزهاست و چه خوب خانم ارمیا این ها را داشت، نوع حرف زدنش، رفتارش، لباس پوشیدنش، و کلا تمام چیزهای ظاهریش مطابق خواسته عموم جامعه بود، و حتی اگر بی خجاب هم بود ولی این رفتارها را داشت باز به او میگفتند نجیب و با حجاب این نجابت دو برابر شد! من نمیخوام بگم این خانم نجیب نبود ، یا ظاهرش دروغین بود، راستش هرچند حس خوبی ندارم به رفتارهایشان ولی باز نمیتونم این رو مطمئن بگم، اما میدونم تمامی رفتارهایشان همان تربیت و خواسته ملت ایران بود، جامعه سنتی واپس مانده، برای همین موردِ پسند! وقتی داستان شعر ایران رو تعریف میکردند واون گریه که از نظر من انقدر مصنوعی بود یعنی نفوذ به درون مردمی احساساتی نه عقلانی، وقتی روز اول با حجاب نیم بند آمدند و روی صحنه با حجاب کامل یعنی ظاهر را طور دیگری درست کردند، وقتی با خانوم گوگوش دیدار میکنند و میدونند که این قسمت برای مردم پخش میشه دست میذارن رو نقطه حساس و میپرسد:"  تا حالا شده کاری و دوست دارین انجام بدین و فکر میکنین درسته ولی بخاطر نظر دیکران ،دیگرانی که ارزش دارن برات، اون کار رو انجام ندیدن یا با ترس انجام بدین؟" مطرح کردن دائمی اینکه من میترسیدم با حجاب بیام بخونم و به نوعی بولد کردن تفاوتش بیش از آنچه که هست! بخاطر حجابش و قطعا خط قرمزهایی که داشت اجراهای خشک و بی تحرک داشت و بعد هم مردم بیان بنویسن چقدر سنگین و خانمی!!که به نظر من این دلیل بر خانمی وسنگینی نیست ایشون مجبوره اونطور باشه وگرنه رو خط قرمزهاش پا میذاره و نمیشه که هم اینور باشی هم اونور! و مقایسه کنید با ولوله ای مثل ندا که صدای اعجاب انگیزی داشت ولی بچه ای بود پرورش یافته یک سرزمین ازاد و وول زیاد میخورد، ادا زیاد داشت و خودش بود، بیش از اندازه خودش بود و میتونم به قطعیت بگم خیلی ها وقتی اون رو میدیدن میگفتن اه چه دختر لوسی!  ..
بله مردم ما ظاهر پرستند ، مهم نیست باطنت چه باشد همینکه در ظاهر خب هستی کافیست، و حالا اگر باطن خوب باشد ظاهرت مورد پسند عرف نباشد تو نا نجیبی!
یادم هست یکبار پستی نوشته بودم درباره بکارت، دوستی به من زنگ زد و گفت خیلی احمقی، گفتم چرا؟ گفت من میدونم تو خودت حتی با دوست پسرت دست نمیدی، بعد میای این رو مینویسی خوب هرکی بخونه فکر میکنه باکره نیستی؟! گفتم خوب فکر کنند ، اصلا مهمه؟ گفت خب برای تو مهم نیست ولی برای مردم هست! اگر نبود عمل ترمیم پرده انقدر نبود!
هرچند من هرگز از نوشتن اون پست پشیمان نشدم ولی دیدم دوستم راست میگه اگه برای مردم مهم نبود عمل ترمیم پرده انقدر زیاد نبود! بعد تو دلم گفتم اون مردی که انقدر ظاهر بین و کوته فکر باشه همون بهتر سراغ من نیاد. اینکه بتونی با یه عمل طرف رو به اصطلاح گول بزنی و اون انقدر احمق باشه که براش یه تیکه گوشت انقدر مهم باشه که وجودش نشان پاکی زنی باشه و نبودش نشان ناپاکی و این ناپاکی یعنی با مردی غیر اون بودن، و بعد زنی بیاد و با اینکه با مردهای دیگه بوده عمل کنه و بشه مثل روز اول! اون مرد دلش به این خوش باشه که به به زنم با کسی غیر من نبوده! خب این مرد ابلهه!
نجابت در ایران درست مثل همان پرده بکارت است، مهم نیست که واقعا با مردی بوده باشی یا نه، مهم این است که ظاهرا آن را در شب زفاف داشته باشی! نجابت هم مهم نیست واقعا داشته باشی یا نه، مهم این است ظاهر نجیبی داشته باشی، مهم این است خودت نباشی. 

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

دیکتاتوری ! بهترین نوع حکومت

رای مردم جهان سوم دیکتاتوری بهترین نوع حکومت است! 
این نتیجه ایه که من مدتهاست گرفتم، برای اینکه میبینم در همین اجتماع دانشجویی ایرانی، که مثلا فرهیخته هم هستند فقط اگر اعمال زور کنی نتیجه خوبی از جمع خواهی گرفت و اگر بخوای دموکرات باشی جز اینکه اعصابت خورد بشه چیز دیگه ای نداره. سه ماه پیش تصمیم گرفتیم یک هفته در میون برنامه فیلم بذاریم و دو نفر رو هم انتخاب کردیم که مسئول باشند . دو نفر که فیلم بین حرفه ای هستند . تصور پشنهاد دهنده طرح و در کنارش من، از چنین برنامه ای این بود که سطح سلیقه ها رو بالا ببریم و در کنار فیلم تبادل نظر کنیم و ایده هامون وبرداشتهامون رو به همدیگه انتقال بدیم. اولین برنامه در نوع خودش خوب بود، یک فیلم فوق العاده و تبادل نظر خوب، البته اولش بی نظمی داشت که مثلا کسی که کلید لوکال دستش بود یکساعت دیر امد . همون روز انتهای نشست، گفتم این دفعه چون دفعه اول بود ایراد نداشت اما باید جدی بود برای این برنامه و بی نظم نبود و ... همه هم موافق بودن. دفعه دوم من نمیتونستم برم اما فهمیدم در اخرین لحظات فیلمی که انتخاب کرده بودن تغییر کرده، دفعه سوم هم باز نتونستم برم والبته باز خبر دارم که فیلمی که قرار بود پخش بشه پخش نشد. دفعه چهارم من رفتم و باز فیلمی که قرار بود پخش بشه پخش نشد و به جاش یک فیلم ایرانی دیدیم! وقتی برای چهارمین بار این اتفاق افتاد که هیچوقت هم مقصر مسئولین نبودن بلکه دیگران بودند، علی یکی از مسئولها به قول خودش تفویض اختیار کرد و با پیشنهاد اینکه یه لیست بنویسیم از فلیمهایی که دوست داریم و قرعه کشی میکنیم اسم هر کس در آمد دفعه بعد اون فیلم رو میاره خواست که بقیه هم مسئولیت پذیر باشن و در ضمن اعمال سلیقه شخصی نشه و همه سهم داشته باشن در انتخاب فیلم. (البته دلیل دیگه هم این بود که واقعا خسته شده بود هربار ساعتها وقت میذاشت که برای فیلمها زیر نویس سوئدی بذاره- برای چند نفر که انگلیسی بلد نیستند و چون اینجا بزرگ شدن فارسی رو سریع نمیتونن بخونن- اما هر بار فیلم رو مجبور میشد تغییر بده ) خلاصه دو دفعه بعد باز من نبودم اما خبر دار شدم که افرادی که قرار بوده فیلم بیارن یه بار لپ تاپشون کار نمیکرده به جاش یه فیلم مزخرف ایرانی دیدن، و دفعه بعد هم طرف یادش رفت فیلم رو بیاره و باز به جاش یه فیلم ایرانی دیدن! این دفعه هم که من رفتم فهمیدم نیسماعت مونده به شروع برنامه کسی که قراربوده فیلم رو بیاره به علی گفته من لپتاپم رو جا گذاشتم و علی مجبور بود باز بگرده و فیلم پیدا کنه و زیر نویس و ... خلاصه بعد از یکساعت ما فیلم رو دیدیم، اما من واقعا از این بی نظمی که اصلا برای مسببینش و بقیه مهم نبود کلافه شده بودم و علی هم کاملا معلوم بود ناراضیه. اینجا بود که فهمیدم باید زور گفت! اگه علی از اول کوتاه نمیامد و هی احترام نمیذاشت اینجور نمیشد اگر دفعه اول که این اشتباه پیش امد برخورد شدید میکرد دفعه دومی پیش نمیامد. تصمیم دارم دفعه بعد هم اگر اینطور شد یه خطابه بلند بالا سر بدم و از گروه خارج بشم، امروز هم اگر میخواستن فیلم ایرانی بذارن حتما میامدم بیرون، بلاخره یکی باید اعتراض کنه! من برای یک هدفی وقت میذارم و میرم اونجا اما بقیه میان که دور همی خوش باشن! نمیدونم چرا ولی بی اختیار یاد گروهی افتادم که در ایران داشتیم. تا وقتی قضیه جدی بود و کمی زور،هم همه حضور داشتند هم کتاب رومیخوندن هم تا ساعت جلسه از خنده و شوخی خبری نبود و بعدش جبران میکردیم اما بعدها دورادور که میدیدم مشخص شد لیبرال بازی و طبق اصول قانونی پیش رفتن جواب نداده و کسی با دل و جون کاری نمیکنه و تقریبا بیشتر شبیه این بود که دوستان دور هم جمع باشن و خوش باشن! اخر سر هم پاشید! هر کسی هم اون یکی رومتهم کرد! 
خلاصه اینکه تا وقتی ما مردم جهان سوم مفهوم وقت، احترام به شعور مخاطب ، نظم و قانونمندی، مسئولیت پذیری، احترام به حقوق دیگران ... در ذهنمون نهادینه نشده دیکتاتوری بهترین نوع حکومت است و باید کار را با زور پیش برد! 

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

غم به سبک ایرانی

اینها رو که مینویسم نه برای اینه که اینجا اومدم تغییر کردم، من تو خود ایران هم که بودم همین چیزها عذابم میداد! و به نوعی ازشون فرار کردم، اما   خب اونجا چون تو محیط هستی شاید کمتر متوجه بشی!
داستان غم مخصوص ایرانیه! اینکه میگم مخصوص ایرانی واقعا فقط مخصوص ایرانی هاست! وبلاگی بیشترین خواننده رو داره که سوز و گدار تر بنویسه، خواننده ای بیشترین محبوبیت رو داره که غمگین ترین اهنگها رو بخونه، فیلمی و سریالی بیشترین بیننده رو داره که اشک بیشتری در بیاره و استاتوسی بیشترین لایک رو در فیس بوک میخوره که غمگین ترین حالتت رو نوشته باشی!! نه که غم بد باشه، نه که درد دل بد باشه، نه که اینو ریها اینطور نباشن اما هر چیزی حد و اندازه ای داره که انگار در این مورد ما حد نداریم
چند وقتیه ناچارم بعضی دوستان ساکن در ایران رو یا از صفحه فیس بوک پاک کنم، یا هیدن کنم که پستهاشون نیاد چون جز غم و بدبختی و درد و آه چیزی ندارن که ارائه بدن! و البته جالب اینه که میدونی سرحالن! میدونی دیشب پارتی بودن، صداشون پر از خنده است، صولا آدم شادی هستن در حالیکه اگر نشناسی و بخوای از روی نوشته هاشون نظر بدی فکر میکنی بدبختر ترین آدم روی زمین هستند! حالا نمیدونم چه اصراریه که یه غم دروغکی یا شاید هم راستکی رو به دیگران انتقال بدن. باور کنید نوشته های شما عزیزان به خواننده منتقل میشه و وقتی از حد یکی دو تا میگذره به ادم غم منتقل میکنه!
سه روز پیش یکی از دوستان عزیز شاعر ،من رو عضو گروهی به نام" انجمن شاعران ایران" کرد! یک روز در عرض یکی دو ساعت ۵۰ پست وارد این گروه شد و من عین ۵۰ تا رو خوندم و در به در میگشتم که ببینم این همه زحمت، این همه نبوغ و استعداد، این همه استفاده از کنایه و استعاره و واژه های ناب برای نشان دادن چیزی غیر از غم هست یا نه؟! ولی دریغ.. دریغ از یک شعر که از غم به دور باشه.. سه روز این گروه رو تحمل کردم اما دیدم داره رو من اثر منفی میذاره به طوریکه حاضر نیستم هیچ شعری رو بخونم.. و اومدم بیرون!
من در ادبیات حرفه ای نیستم، شعر رو خیلی نمیفهمم فقط میخوام لذت ببرم، ادبیات انگلیسی هم نخوندم و شعرهای اینهار و هم بلد نیستم اما فکر میکنم که در اشعارشون باید اینطور باشه که در عین غمگینی یه حال خوبی بهت بده! و این رو هم میدونم که حتما شعری سرشار از زندگی و شادی دارند. مثل اشعار شاملو که وقتی از عشق میگه تو غمبرک نمیزنی بلکه لذت میبری، پرواز میکنی و به اوج میری!
همینطور ترانه ها و اهنگهامون.. نمونه بارزش ترانه "سوغاتی" هایده! شاعر داره از امدن یار میگه، لذت زیبای اومدنش، سوغاتی و ... اما هایده عزیز(که خواننده محبوب خودمه) با صدای زیباش این رو انقدر با غم میخونه که تو به جای اینکه وقتی منتظر یاری لبخند بزنی میشینی گریه میکنی و احتمالا یاد بدهکاریهات میفتی! یا باز اهنگ "امشب میخوام مست بشم" امید. که تازه یه کم ریتم داره!
وقتی ترانه های عاشقانه خواننده های معروف جهانی رو گوش میدم حتی اونی که داره از شکست عشقی میگه انقدر لطیف و پر معناست و انقدر اهنگش زیباست که به تو احساس غم خالص نمیده و در ضمن یه خواننده نمیگه چون همیشه غمگین خوندم وظیفه ام هست که همینطور ادامه بدم شما همه جور ترانه با معنای غم و شادی ، سیاسی، احتماعی، عاشقانه،.... در کارهای خواننده های اینور میبینید!
من واقعا خیلی مواقع  ناراحتیها و دلتنگیهام ناشی از خوندن استاتوسها و دیدن لینکهای کسانی هست که ایرانی هستند و یا در ایران ساکنند! شرایط محیطی هم درک میکنم اما میدونم که همین افراد که دائم غم به دیگران انتقال میدن خودشون در همون لحظه دارن کلی شادی میکنن و این نمای بیرونیشونه! چون طرفدار داره، چون مده! چون زندگی به سبک ایرانی یعنی غم و انتقال غم!

پی نوشت: اینکه نوشتم نه که خودم رو جدا کرده باشم این خصلت غم نویسی در من هم هست برای همینه که میگم خصلت ایرانی و من هم یک ایرانی هستم!اما  ایران که بودم وبلاگم وقتی میرفت رو غم نویسی و اتفاقا خواننده اش بیشتر میشد بعد از چند روز میومدم عذر خواهی میکردم و شروع میکردم یه چیز شاد نوشتن چون به نظرم مردم چه گناهی کردن که هی از غم من بخونن!! استاتوسهای فیس بوکم گاهی غمگین میشد اما به ازای هر روز غمگینی که داشتم سعی میکردم وقتی حالم خوب شد اون رو هم نشون بدم! و یا اهنگ شاد، یا استاتوس خنده دار و یا جمله ای که نشون بده حالم خوبه رو میذاشتم!اینجا هم اومدم این روند رو دارم و میدونم خیلی مواقع خیلی دلتنگی و بیتابی میکنم اما حتما وقتی حالم خوب بشه انتقالش میدم
انقدر ادم موقع نوشتن این انتقادات حرف میخوره که مجبوره هی پی نوشت هم بذاره!
x