‏نمایش پست‌ها با برچسب مردان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مردان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ آذر ۲۱, چهارشنبه

گرگ و بره

این یادداشت بازنویس شده یادداشتی در آذر سال ۹۰ است.

یادداشتی در سایت زمانه با عنوان "نخستین بوسه" خواندم. موضوع، دغدغه دختری است که درباره نخستین بوسه عاشقانه بارها شنیده و خوانده و منتظر رسیدن به چنین لحظه ای است اما وقتی تجربه‌اش می‌کند لذتی درکار نیست، بیشتر اضطراب و تلخی است، نگرانی از بی آبرو شدن ، ناپاک و نا نجیب بودن است. این داستان ادامه دار می‌شود و نویسنده به خوبی دلیلش را بیان می‌دارد نجواهای مدام مادر در گوشش: «مرد‌ها گرگ‌های گرسنه‌ای هستند که رحم به هیچ بره‌ای نمی‌کنند؛ گرگ‌هایی که با زبان چرب و نرم‌شان، سرِ دخترهای معصومی مثل تو را شیره می‌مالند و یک لقمه چپ‌شون می‌کنند.»
بارها نوشتم و باز مینویسم، درست است که درحال حاضر شاید بسیاری از مردها واقعا شبیه یک گرگ رفتار کنند اما دلیلش این نیست که آنها ذاتا گرگ هستند. شاید زنان ما زمانی به شکل بره و بعد به شکل برده بودن خود اجازه گرگ بودن و ارباب بودن را به مردها می‌دهند اما حقیقت این است که زنها هم ذاتا بره و برده نیستند. مسئله فرهنگ و اجتماعی است که در آن پرورش یافتیم. 

آری دلیل اینکه بسیاری از ما زنها تا سالیان سال از سکس بیزاریم، یا بوسه اول تا آخر برایمان جذابیت و لذتی ندارد برعکس، همیشه برایمان زهر می‌شود، اگر برای ما زنها داشتن رابطه جنسی برابر با گناه و بی آبرویی است یا بعد از رابطه فکر میکنیم از ما سو استفاده شده، تجاوز شده و یا هوس بوده، فقط و فقط بدلیل فرهنگ و تربیت غلط جامعه است .اگر در برخی کشورهای افریقایی دختران را ختنه می‌کنند یا سینه‌هایشان را اتو می‌کشند تا لذت جنسی را در آنها سرکوب نمایند، در کشور و فرهنگ ما با نقل قصه های گرگ و بره، و نصیحت های دلسوزانه مادرانه، لذت جنسی را در دختران سرکوب می‌کنند. نوجوانان مونث خود را وادار می‌کنند تا باور کنند که چنین نیازی در زن وجود ندارد. اگر نیاز جنسی خودش را نشان بدهد و بخواهند با شخصی در رابطه باشند، مدام داستانها و افسانه ها و نصیحتهای مادرها و معلمهای پرورشی و خاله و عمه در نظرشان می‌آید و ترس از غیرتِ برادر،پدر، دایی و عمو لذت را از آنها دریغ می‌کند. همه این‌ها باعث می‌شود که فکر کنند گناهکارند، مورد سوءاستفاده قرار گرفته اند و یا چیزی را از دست داده اند. وقتی دختران ما از کودکی در گوششان خوانده می‌شود وسیله و ابزاری برای ارضای جنسی مرد هستند. وقتی هر آنچه در قانون خانواده هست چیزی نیست جز برده‌گی زن ،چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ  جنسی، بیشتر از پیش با این تفکر بار میایند که قرار است مورد سو استفاده قرار بگیرند. وقتی تربیت اجتماع و مذهب برای سرکوب لذت جنسی در زن از راه دیگری وارد می  شود و با به اصطلاح ارج نهادن به زن با توضیفاتی این چنین "زن گوهری است در صدف اگر صدف بشکند گوهر بی ارزش است"،  "زن  ناز است و مرد نیاز"،  "زن عفیف زنی است که میتواند خودش را کنترل کند و در برابر تحریک مردها بایستد"، "دختر نجیب دختری است که تا ازدواج مردی او را لمس نکرده باشد"، معلوم است که زن باور می‌کند شئی خاصی است که همه به دنبال او هستند و او ناز است و بی نیاز از مرد. آنقدر خود را مانند کرم ابریشم در پیله هزار تو میپیچد که ناخواسته طرف مقابلش که در بیشتر مواقع یک مرد هست بیشتر تحریک می‌شود برای برداشتن این هزارلای ابریشمی و رسیدن به کرمی که معلوم نیست زنده است یا مرده! 


حالا ببینیم مرد ها چطوربار امده اند؟ آنها بر خلاف دخترها از کودکی به اهمیت خودشان در رابطه جنسی پی برده اند. زمانی که مادرها برای ناز دادن پسرها به آلت جنسی آنها مینازند و قیمت گذاری هم می‌کنند، به کمتر از طلا هم راضی نمی‌شوند. یک کودک پسر در میابد که آن نقطه از بدن ارزشی به اندازه طلا دارد. بزرگتر که میشود از بس «شیرم شیرم مثل شمشیرم» را خوانده که باورش می‌شود شیری است برای شکار خرگوش. بزرگتر که شد، صدایش که کلفت شد به هر جا پا می‌گذارد می‌آموزد که پسرها زود تحریک می‌شوند و نمیتوانند خودشان را کنترل کنند. دخترهای همبازی دوران کودکیش جلویش رو میگیرند. حالا این مرد تازه بالغ، حریصِ دیدن دوباره دستهای  لخت دختر همسایه است که تا دیروز نسبت به آن بی تفاوت بود. کم کم از این ور و آن‌ور هم می‌شنود که "از پسر چیزی کم نمی‌شود، دختر باید عاقل باشد و گول نخورد" پس یاد می‌گیرد که اگر بتواند دختری را تحریک کند و لذتی ببرد، "زرنگی" دارد و آن دختر هم “گول خورده” است. پس ناخواسته می‌پذیرد که موجودی است برای گول زدن. اولین باری که خانه اش خالی شد، دختر را صدا میزند و از انجا که هر دو اولین تجربه احساسی را دارند با دو ناز و نوازش کار به جای زیبا اما در تصور ما ایرانیها به جاهای باریک می‌کشد. حالا دیگر پسر فکر می‌کند که نقش گرگ بودنش را انجام داده، بره در دستش هست. باز به باور غلط که از کودکی اموخته شده فکر می‌کند چیزی که راحت به دست میاید راحت هم از دست می‌رود. اینطور می‌شود که گرگی‌اش را با رها کردن آن دختر یا فقط استفاده جنسی از او کردن به حد نهایی میرساند . حالا اگر پسری بود که نخواست که تابع نظر جامعه باشد و نخواست که گرگ باشد، اگر عاشقی هم کرد طبیعی بود، اگر دختر همسایه را بوسید عاشقانه بود، وارد محیط دانشگاه و کار می‌شود. در کنار مردانی از گروههای سنی مختلف با شخصیتها و تربیتهای مختلف قرار می‌گیرد. در ازای پرسش "تا بحال چند نفر رو کردی؟"* سکوت می‌کند و قرمز می‌شود، به دنبالش مورد تمسخر قرار می‌گیرد.  یا برای حفظ آبروی مردانگی‌اش، مجبور می‌شود دروغ بگوید یا سعی می‌کند از آن آدم زرنگها یاد بگیرد که چطور به این مهم دست پیدا کند. میبینید! باز هم این محیط است که انسانی را به سوی گرگ بودن 
می‌کشاند.


حالا بیاییم بپرسیم اصلا آیا رابطه جنسی با زن یا زنهای متعدد داشتن نشانه گرگ بودن است؟ 
در جوامع آزاد که مسئله رابطه جنسی نسبتا حل شده، این مسئله چندان معنایی ندارد. دخترها وپسرها از آغاز دوران بلوغ هشیار و ناهشیار روابط متعدد جنسی دارند. گاهی آسیب روحی و احساسی می‌خورند، برخی شدید برخی کمتر. اما به دلیل اینکه کمتر یکدیگررا وسیله می‌بینند از آن رابطه به منظور لذت، آن هم برای هر دو، استفاده می‌کنند. برای همین با اینکه در این جوامع هم در برخی سنین و اقشار، هر چه تعداد همخوابگی مردان بیشتر باشد باعث افتخار و پز دادن است و برای زنان تحقیر، اما به صورت کلی شرم و‌گناه دانستنش برای زنان کمرنگ شده. یکی از مهمترین دلایلش این است که در جوامع آزاد مسئله بکارت حل شده است. آن پیله به دور کرم ابریشم دیگر وجود ندارد که جنس مخالف را تحریک کند برای کشفش. تا وقتی مسئله بکارت در فرهنگ ما مطرح است، تا وقتی ارزش و نجابت یک زن به شکل و فرم یک غشا است، مسئله رابطه جنسی با زن داشتن معنای دیگری برای مردان پیدا می‌کند.


لازم است باز تاکید کنم ربطی به ذات مرد ندارد بلکه این تفکرات است که باعث می‌شود خیلی از پسرهای ما فکر کنند اگر با دختری رابطه جنسی برقرار کردند و پرده اش را زدند* یعنی خیلی کار درستند، زرنگند و خوب توانستند شکار کنند، و خیلی از دخترهای ما هم فکر کنند اگر در رابطه ای این به اصطلاح پرده را از دست دادند( که از دست دادنی نیست فقط کش میاید) یعنی خود را ارزان فروخته اند، سبک کرده اند و بی آبرو شده اند. در ادامه برخی مردان فکر می‌کنند دختری که راحت در آغوش آنها میاید ارزش ادامه دادن ندارد و باید دختر آفتاب مهتاب ندیده را به همسری انتخاب کنند. اینطور می‌شود که اگر دختری حتی میل به رابطه جنسی داشته باشد یا سرکوب می‌کند که نشان دهد آفتاب مهتاب ندیده است یا اگر نتوانست سرکوب کند بعد از رابطه دچار خودخوری می‌شود یا تن به ترمیم می‌دهد. 
آنقدر تابوی مسئله جنسی و بکارت در فرهنگ ما ریشه دار است که کلماتی مانند "ارزان فروختند، سبک شدند، راحت در اختیار قرار گرفتند، سواستفاده کردن" و.... بار معنایی پیدا می‌کنند!  در حالیکه میدانیم رابطه جنسی، عطشش، شهوتش ، عشق و لذتش همه و همه با هم است و در واقع " راحت در اختیار بودن" معنا ندارد چرا که قاعدتا وقتی بوسه ای با رضایت آغاز شود معمولا رابطه جنسی به طور طبیعی و لذت بخش رو به جلو ‌می‌رود. رابطه و لذت جنسی نیاز است و تجربه کردنش به معنای فروختن، سبک شدن، بی آبرویی و گناه نیست. 

تا وقتی بسیاری زنان و مردان ما باور دارند که نجابت یک زن به این است که هم آغوش مردی نشود، و تا وقتی مردانی داریم که باور دارند که در رابطه جنسی برتری دارند و زنی که با آنها هم آغوش شده زنی راحت الوصول است، این چرخه ناسالم تفکر گرگ و بره، نجیب ونانجیب، سو استفاده گر و سو استفاده شده ادامه دارد.

* اصلاح پرده زدن هم ساخته نظام مردسالار است و افسانه‌های پیرامون تاج واژن ( به اصطلاح غلط پرده بکارت).

۱۳۹۷ آبان ۲۸, دوشنبه

روز جهانی مردان



از سال ۱۹۹۹، نوزدهم نوامبر برابر با بیست و هفتم آبان روز جهانی مردان شناخته شد. هرچند از دهه‌‌های پیشین تلاش هایی برای داشتن یک روز برای مردان صورت گرفت اما معمولا با استقبال رو به رو نشد تا دکتر جرومه تیلاکسنگ، از تیرینیداد و توباگو، این روز را که مصادف با روز تولد پدرش بود برای مطرح کردن تمام مسائلی که مردان و پسران را دربرمی‌گیرد؛ از بحث بهداشت و سلامت مردان و پسران تا معرفی الگوی مثبت مردانه و مردانگی مثبت و تلاش برای برابری جنسیتی، بهره برد. این روز ایجاد شده تا از بیماری‌های مردان صحبت شود، تا جامعه از خطراتی که مردان را تهدید می‌کند اطلاع پیدا کند. تا بدانیم چطور مردان خود قربانی ساختار نابرابر و مردسالار هستند. بدانیم که بالاترین آمار خودکشی در میان مردان است، مردان در درگیریهای خشونت‌بار بیشتر قربانی می‌شوند. مردان بیشتری در زندان هستند، عاملان بسیاری خشونتها مردان هستند که خب می‌دانیم عامل خشونت خودش قربانی خشونتهای دیگری است. تعداد کمی از مردان از بیماری های مردان مانند سرطان پرستات، سرطان بیضه، بیماریهای روحی و روانی اطلاعات دارند و پیگیر هستند.


برخلاف صفحات زن ستیزانه ایرانی که از این روز برای تبلیغ عقاید زن ستیز و تبلیغ مردانگی سمی بهره میبرند، هدف بنیانگذار و برگزارکنندگان این رویداد سالانه پررنگ کردن نقش و تلاش مردان در راستای برابری جنسیتی است. دکتر تیلکسینگ میگوید: " آنها (مردانی که در این رویداد شرکت می‎کنند) برای برابری جنسیتی سخت تلاش می‌کنند و صبورانه میکوشند تا تصورات منفی و بدنامی که با نام و هویت مردان در جامعه گره خورده ( مردان خشن هستند، مردان بی احساسند، مردان متجاوزند، مردان ازارگر هستند و ...) را از بین ببرند".  
تم امسال هم معرفی مردان الگو Positive Male Role Models است. مردانی که پایبند به برابری جنسیتی هستند و برای کنار زدن تعاریف مسموم مردانگی و معرفی تعریف مثبتی از مردانگی تلاش می‌کنند. این روز را به مردانی که برای جهانی بهتر و برابرتر، جهانی امن برای خود و زنان و کودکان تلاش می‌کنند تبریک می‌گویم.



۱۳۹۷ فروردین ۲۳, پنجشنبه

اول نقد به مردان بعد زنان!

سالهای اول فمینیست شدنم هنوز مانند بسیاری، تلاش فراوان داشتم که مبادا برای دفاع از حقوق اولیه انسانی به مردها بد بگویم. برای همین نقد تیز و تندم همیشه متوجه هم جنسم بود. در نتیجه یادداشتی فیس بوکی در پاسخ به متن دوستی نوشتم با عنوان « نه! مرد ایرانی ماشین سواستفاده نیست».
هشت سال از آن سالها می‌گذرد و من بیشتر و بیشتر بحث کرده ام، مطالعه کرده‌ام و در سهم خودم فعالیت. چشم و گوش و فکرم بازتر شده اند. اگر بخواهم امروز همین مطلب را بنویسم قطعا به زنان کمتر حمله میکنم! 
باور هشت سال پیش من تنها به دلیل آگاهی و مطالعه کمتر نبود. محصول تربيت و فرهنگ غالب بود. محصول دامنه دید محدود بود چرا که من خودم و اطرافیانم را به عنوان جامعه آماری‌ام داشتم. زیرا آن سالها نمی‌دانستم حتی اين هوای مردان را داشتن واكنشی است به غالب بودن مردان. 
اگر بخواهم آن یادداشت و مطالب مشابه را امروزبنویسم قطعا با حواسِ جمع‌تر و دقت بیشترمی‌نویسم. اما نقد به عملکرد خودِ زنان را، که لازم هم هست، در روز زن ننوشته و نخواهم نوشت. در روز منع خشونت علیه زنان ننوشته و نخواهم نوشت. 
وقتی به عقب برمی‌گردم و این نوع مطالبم را می‌خوانم -که انقدر مطمئن بودم مردها از سر جبر جامعه كارهايی می‌كنند و مردهای برابری خواه زيادند-، از خودم می‌پرسم پس چرا برابری خواهی‌شان از دايره اطرافيانشان آن سوتر نرفت؟ چرا فقط به اين اكتفا كردند كه تنها در زندگی شخصی‌شان برابری را رعايت كنند و نخواستند به مردان ديگر آموزش بدهند و همراهشان كنند؟ 
به اين فكر می‌كنم كه اگرمقصر اصلی تحمل و امتدام نابرابری، خود زنان هستند که دنبالش نمی‌روند ومردها در زمينه برابری خواهی بهتربودند، چرا هنوز بايد برای "شروط ضمن عقد" حرف و حديث باشد؟ چرا هنوز مرد جوان تحصيلكرده ای به راحتی رای‌اش در محضرزده می‌شود؟ چرا بسیاری از مردان نسل امروز بیشتر از پیشینیان "كنترل گر" هستند؟
بله!به لطف جامعه ای كه در آن زندگي می‌كنم و دانش و تجربه ای که در سالهای اخیر کسب کردم، دریافتم "غالب بودن" چطور تا ريشه های تفكر آدمی را می‌تواند كنترل كند. بدنه اصلي تفكرم هنوز همانی است که در آن نوشته داشتم. اما نوع نگاهم به "مقصر" تغییر کرده. لینکش را گذاشتم فقط براي اثبات اينكه از قضا هميشه هوای آقايان را هم داشته‌ام. هرچند امروز اگر مردی بخاطر حمايتهايم از جنس زن و نقدم به مردان ناراحت شود و بگويد:« پس منِ مرد خوب چه؟» نگران نمی‌شوم كه مطالبم چرا اين حس را ايجاد كرد. چرا که قطعا زنان هنوز خيلی خيلی خيلی بيشتر از مردان تحت ستم و فشار نابرابری هستند و هواداری من از گروهی كه هنوز بیشترین حق و حقوق و امکانات را دارد به صرف چند نفر برابری خواه، قطعا خيانت به زنان است! 
ناراحت نمی‌شوم که رفیق برابری خواه مذکر من از من دلگیر شود که چرا مردان را نقد می‌کنم زیرا اين مردِ خوب عليه همجنسش نمی‌نويسد فقط می‌گويد از جنس آنها نيست!
من باور دارم بحثها و نوشته های این چنینی تاثير دارند. می‌دانم همانطور كه جماعت زن ستيز و فمينيست ستيز داريم، كه تعدادشان اصلا كم نيست، مردانی داريم ( در مقايسه با سالها قبل تعدادشان زياد شده اما در مقايسه با كل هنوز كم هستند) كه تغيير كرده اند، تلاش كرده اند، به حقوق اضافه اي كه داشتند نه گفته اند. اين خوب است اما كافی نيست. ما بايد تعريف جديدی از مردانگي را ارائه بدهيم. مرد امروز بايد به جلو برود و انساني تر شود نه به عقب و متحجرتر. مرد امروز اگر برابری خواه است بايد اول همجنسانش را ، كه قدرت و حق اضافه دارند و از آن نمی‌گذرند، نقد كند نه كه اكتفا كند به "من نيستم، آنها نامردند" و بعد هم انتظار داشته باشد فمينيستها بخاطر او به اكثريت ضد زن نقد تيز نكنند.
اما تنها مردان نباید تغییر کنند، زنان را هم باید نقد کرد، باید آگاهی را بیشتر و بیشتر کرد. زنان باید خودشان هم به دنبال حقشان بروند نه که در قالب مظلوم و قربانی باقی بمانند. باید تغییر کنند، باید دست از انتقال تفکر سنتی و ضد زن و بازتولید کلیشه‌ها بردارند.

۱۳۹۷ فروردین ۱۶, پنجشنبه

مردان ولو شده

توریست امریکایی با تعدادی توریست دیگر به خانه یک خانواده «واداده»* رفته و در اینستاگرام لایو گذاشته.  
حس اول من: آخی😍 دلم برا این فضا تنگ شده بود!
حس دوم: چه جالب که رفتن خونه یک خانواده مذهبی (زنان همه مانتو و روسری داشتند)!
حس سوم: خنده از ته دل ( زنهای در اشپزخانه تند تند چیزهایی میگویند در مایه اینکه ااز آشغالها فیلم نگیر - ظرفهای غذای شسته نشده- و مادر خانواده تند تند روی دیگهای خالی شسته نشده درپوش میگذارد و‌مرتب می‌کند!)
حس آخر: خشمگین و غمگین. وقتی است که مادر خانواده تند تند دارد سفره پهن شده بر زمین را پاک می‌کند. زنان دیگر در اشپزخانه ظرف می‌شورند و مردان جوان و پیر لم داده و حرف می‌زنند.
کل لایو پنج دقیقه است و در تمام این پنج دقیقه مردان خانواده نشسته اند ، ماتحت مبارک را تکان نمیدهند و زن‌ها کار می‌کنند.  بگو در راه خدا تعارف بزنند، یا از مادر پارچه را بگیرند و سفره جمع کنند.

*یک ناآدم با اتهامات دروغین، ایرانیانی که با توریست‌های غربی مراوده دارند و کمکشان می‌کنند را "واداده" خطاب کرده.

۱۳۹۶ اسفند ۱۸, جمعه

مردان طلبکار

شما هم حتما از مردان زیادی شنیده‌اید که «اه چقدر درباره زنان فیلم می‌سازند»، « اه چقدر تبعیض‌آمیزه که برای استخدام و توازن جنسیتی، زن را انتخاب می‌کنند». «اه شورشو درآوردین دیگه چقدر از زنان حرف می‌زنید» و...
این مردها از قضا با این جمله شروع می‌کنند: «من خودم طرفدار برابری ام» و در نهایت می‌رسند به این‌که: «اما حیوونی ما مردها خیلی تحت ظلمیم»! 

شاید بد نیاشد از خودشان بپرسن که چقدر برای ما زنان دیدن فیلمهایی با محوریت مردان در تمام این سالها خسته کننده بوده، چقدر این تبعیض دردآور بود که دهه‌ها فقط مردها بی رقیق استخدام شده اند و موضوع و محوریت تمام بحثها صرفا مردان بوده‌اند. 

این دسته از مردان فکر می‌کنند مرد مرکز ثقل جهان است و اینکه همه جا حضورش را به ما اجبار کردن ایراد ندارد اما با چند فیلم از خیل هزاران فیلم تولیدی هرساله  درباره زنان به تنگ آمده اند. یا از حضور زنان در مشاغلی که انگار ملک این آقایان بوده احساس تبعیض می‌کنند. یا بحث از مسائل زنان موضوع آنها نیست!

برایم جالب شد که این مردان( آنهایی که این شکلی اند) با این همه  اهن و اوهونشان چقدر حقیرند! جای ما، که سالها حضور مطلق مردان را در تمام عرصه ها دیدیم، بودند چه می‌کردند؟

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

استراتژي در روابط عاطفی

روابط عاطفي ايراني پر از استراتژي ست. هم مرد هم زن... 
انگار مهمترين عمليات جنگي است و بايد فرمانده ها بهترين نقشه راطراحي كنند! 

هركس استراتژي ها را بلد نباشد محكوم به فناست!

اما خدا وكيلي، زندگي بدون استراتژي قشنگتره باور كنيد!

۱۳۹۴ مهر ۲۹, چهارشنبه

زنان باهوش خطری برای مردان

اين مقاله رو واقعا تو زندگيم تجربه كردم. 
اصولا علاقه به انتخاب مرد روشنفكر، اوپن مايند و موفق دارم! جالب اينجاست ظاهرا اون فرد هم به زن مستقل، باهوش و روشنفكر علاقه دارد. اما وقتي وارد آشنايي شدم طرف مقابل رسما فرار كرد! 
سالها پيش وقتي اين اتفاق تكرار ميشد احساس ميكردم مشكل از منه! اما به مرور فهميدم نخير! مشكل از آقايون هست! 
يه مورد درست ديگه اين مطلب هم اينه كه مردها تا وقتي از زن باهوش ( من مستقل رو هم اضافه ميكنم) خوششون مياد كه دور و با فاصله است وقتي نزديك هست( يعني در رابطه) آن زن را خطر ميبينند! 

اين هم شخصا زياد تجربه كردم. بسياري از خواننده ها و دوستان فيس بوكي مذكر در طي اين سالها پيام خصوصي دادند و ادعا دارند كه شيفته عقايد، استقلال و قوي بودنم هستند. خيلي ها نوشتند كه كاش من را زودتر ميشناختند، باور نميكنند زني اينطور هم فكر و عقيده شان باشد، و اصلا نميداني چقدر احساس نزديكي دارند! 
اما من به خوبي آگاه هستم اينها بيشتراش بخاطر عدم دسترسيست، همين ها وقتي كنار زني مثل من باشند او را براي دوست دختر يا شريك عاطفي انتخاب نميكنند! 

در اينكه تنهايي قشنگ نيست، اما گاهي تنهاييم رو دوست دارم، چون حاضر نبودم و نيستم بخاطر همراه داشتن مردي كنارم فردي متكي و كم هوش جلوه كنم! 

و اما پيشنهاد من به پسرها: 
بزرگ بشيد! يك پارتنر باهوش، مستقل، خوش فكر نه تنها تهديدي براي شما نيست كه مشوق خوبي براي پيشرفتهاي شماست. موفقيت پارتنر شما دليل شكست شما يا ضعف شما نيست تنها انگيزه بهتر براي اين است كه شما هم تلاش كنيد و موفقيتهاي بيشتر بسازيد! 

اين را قطعا آن اندك مرداني كه پارتنر باهوش و موفق و مستقل انتخاب كرده اند تاييد ميكنند:)

۱۳۹۴ مرداد ۸, پنجشنبه

حس مالکیت

دوست عراقی ام سه هفته پیش پیام داد که میخواهد سوئد را احتمالا برای همیشه ترک کند و میخواهد حتما با من خداحافظی کند چون تنها دوستش هستم. برای روز یکشنبه در میدان مرکزی شهر قرار گذاشتیم، از قبل بهش گفته بودم آن ساعت ساعت شامم هست و من حتما جایی میروم که غذایی بخورم. بیشتر تشنه ام بود رفتیم فست فود و داشتم با دستگاه سلف سرویس سفارش میدادم، کنارم ایستاد و هی شروع کرد حساب کتاب کردن. من اول رفتم رو منوی " مخلفات" گفت: "چرا میخوای این رو بخوری، اون یکی رو بگیر!!" نگاه کردم و هیچی نگفتم، بعد رفتم رو نوشیدنی ها! تا میامدم نوشابه انتخاب کنم هی دکمه رو میزد میرفت بالا میگفت:" نه نه اون رو برندار این رو بردار ارزونتره!!!" بعد گفت: "بیا بریم سوپر مارکت نصف قیمت میخری" . دوباره نگاهش کردم و گفتم: ولی من میخوام بشینم و چیزی الان بخورم! مشکلی با پرداختش ندارم.
اما دوست من دست بردار نبود و هی برای من نظر میداد. آخرش گفتم :
Listen, it’s my money and I can decide for myself!
خلاصه از لجش یک قهوه بستی سفارش دادم که تقریبا قیمت یک همبرگر بود. و اون هی سرتکان میداد که تو میتونستی بری خونه و همین را با نصف قیمت برای خودت درست کنی!
نشستیم تا من قهوه بستنی ام را بخورم که گفت : اون آقای ایرانی رو حاضری دوباره بهش فکر کنی؟ من همونطور که قهوه رو با نی بالا میکشیدم به سرفه افتادم! بله داستان از این قرار است دو سال پیش ایشون ناگهانی یک ایرانی را در برای دوستی در فیس بوک پیشنهاد داده بود. آن موقع فقط دوستان حقیقی را اضافه میکردم و از مردهای ایرانی ساکن اوپسالا هم تقریبا فراری بودم. درخواست را رد کردم و چند روز بعد در دانشگاه دوستم پرسید :" چرا اینکار رو کردی؟ اون یک مرد ایرانی خیلی خوبه، مثل خودت روشنفکره و مثل خودت سکولاره، دنبال ازدواج هم هست! " گفتم: مممون ولی من دنبال ازدواج نیستم. و مرد ایرانی هم نمیخوام!"
آن روز ما خیلی بحث کردیم و همانجا تمام شده بود. وقتی دوباره سوال کرد واقعا شوکه شدم. بعد دوباره حرفهای دوسال پیشش را تکرار کرد. تازه نمیدانست الان اون اقا کجاست و حدس میزد آمریکا باشد. خندیدم و گفتم: :"حتی اگر نظرم عوض شده باشه اون که اینجا نیست" گفت: "مسئله ای نیست ازدواج میکنید...!!!!!" من  نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم. بعد تعریف کرد که دوسال پیش وقتی این اقا را دیده بهش گفته:" من یک دختر خوب میشناسم ولی من فقط در صورتی بهت معرفی میکنم که قصد ازدواج داشته باشی! "
این را که تعریف کرد، سعی کردم عصبانیتم را کنترل کنم و پرسیدم: "کی به تو گفته بود همچین حرفی بزنی؟" گفت: "من میخواستم تو ازدواج کنی! تو در سن ازدواجی!!! "
گفتم : ولی من اهل ازدواح نیستم!
- چرا؟ تو باید خانواده تشکیل بدی
-        ولی من دوست ندارم خانواده تشکیل بدم
-        ولی تو باید بچه بیاری!
-        ولی من اصلا بچه دوست ندارم
-        اخه تو...
-        کی به تو اجاز داده برای من تصمیم بگیری؟ من از تو خواستم برای من شوهر معرفی کنی؟
-        نه، ولی من نمیتونستم به یه پسر یه دختر معرفی کنم اگر قرار به ازدواج نبود، اون جوری چیز دیگه ای میشم!!!
-        من به تو گفته بودم ازدواج میخوام بکنم؟
-        نه، ولی تو...
-        پس واسه چی این کار رو کردی ؟
-        اخه تو دختر خوبی هستی اونم مرد خیلی خوبیه!
-        این دلیل میشه که تو بری و برای من شوهر پیدا کنی؟!
-        نه ولی تو باید یه روزی ازدواج کنی، داره دیر میشه!
-        باشه هروقت تصمیم در مورد ازدواج عوض شد خبرت میدم
-        میدونی این حرفت خیلی زشته! مگه من پا اندازم؟!
-        نه ولی کسی هم به تو نگفته بود شرط ازدواح برای کسی بذاری!


بحث را از این موضوع عوض کردم و بردم رو جنگ ایران و عراق و این روزهای عراق!
اما از آن روز تا حالا فکرم درگیراست! این اولین نیست، آخرین هم نخواهد بود. مرد های زیادی همینطورهستند، و بین آنها بیشتر مردهای خاورمیانه ای میخواهند برای زن تصمیم بگیرند. مهم نیست زن دوستش است، خواهرش است، مادرش است، زنش است، دوست دخترش است. مهم این است که او به زعم خودش احساس مسئولیت میکند! مسئولیتی که نمیدانم چه کسی بر دوشش گذاشته! من از این دوستم بیزار نشدم، باهاش بیشتر بحث نکردم، حتی در آخر با صمیمیت از او خداحافظی کردم، دلم هم برایش سوخت چون خیلی با محبت و بی منظور این کارها را کرده، بهش نمیگویم ضد زن، یا ضد فمینیست! آن بیچاره هم در یه فرهنگ داغان مردسالار وقیم سالار تربیت شده و تغییر کردنش در این سن بسیار سخت است! اما باعث شد فکر کنم چرا این فرهنگ احساس مالکیت بر زن هنوز رایج است؟ چرا مردی به خودش اجازه میدهد برای زنی تصمیم بگیرد و جای او فکر کند؟ چرا فکر میکنند زن باید ازدواج کند و بچه بیاورد؟چرا فکر میکنند این که یک زن نمیخواهد بچه داشته باشد اشتباه است و او حتما باید به راه راست هدایت شود؟




۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

نوع روابط عاطفی و جنسی را چه کسی تعیین میکند؟

در ادامه دو پست قبلی، بحث فمینیستی و نظر شخصی:

وودی آلن از کسانی است که فیلمهایش همیشه یک خیانت را دارد، همیشه هم آن خیانت یا با مرگ همراه است یا شکست یا بازگشت به شریک زندگی اول. قدیم تر ها اگر بحث خیانت زن مطرح می شد یا مثل آناکارنینا بود که زن بدون عشق ازدواج کرده، و وقتی پی عشقش میرود دچار عذاب وجدان هم میشود و شخصیت داستان طوری است که در نهایت دلت برایش نمیسوزد و حتی مقصر میدانی اش! یا فیلمی مثل پیانو که تا جایی که یادم هست( خیلی سال پیش دیده ام)  زن از مردی خشن و بی احساس به مردی با احساس و اهل موسیقی پناه میبرد، که در این نوع فیلمها بیننده به زن حق میدهد. اما بیشتر فیلمها برپایه خیانتهای مردان بود که ثابت کند مردها ذاتا خیانتکارند و کنترل خود را ندارند. کم کم فیلمهایی آمد که زن خیانتکار را از نوعی دیگر نشان میداد. زنی که به جای اینکه بنشیند گوشه آشپزخانه و به خیانت شوهرش فکر کند و غصه بخورد یا فکر کند تمام عمرش را به پایش هدر کرده ،حالا خودش راه خیانت را برمیگزیند. در اکثر فیلمهایی که زن امروزی به سوی خیانت میرود، به طور اتفاقی مردی را میبیند، آن مرد متفاوت از همسرش است و فانتزی های خاصی دارد و زن را جور دیگری تحسین میکند و به اوج میرساند. برای خودم اولین فیلم تکان دهنده ای که با این مضمون دیده بودم Unfaithful  بود. (حداقل در دوره سنی من). زنی که خیانت میکند در حالیکه همسرش عاشقانه دوستش دارد. خیانتش صرفا بُعدِ شهوت دارد. از یک سکس روتین ناگهان تجربه سکس پرهیجان و نو را میکند و تمام فکر و ذکرش میشود دیدن مردی که قرار است با او سکس داشته باشد. قبلا ایران بودم و این فیلمها اول برایم غیر قابل فهم و حتی نشاندهنده انحطاط اخلاق در غرب بود. اما باعث میشد در ذهنم دچار کلنجارهای متعدد بشوم. در کشوری که از قانون و مذهب تا فرهنگش میگوید "زن ناز است و مرد نیاز" و همیشه زن را تنها یک وسیله میداند برای رفع نیاز مرد، دیدن فیلمهایی که نشان میدهد چقدر برای یک زن سکس و تنوعش و فانتزی هایش هیجان انگیز است جالب بود. این فیلمها نشان میداد اینکه فقط مرد نیاز دارد حرفی مفت است، و اینکه آنقدری که مرد به سکس نیاز دارد و زن ندارد هم حرف اشتباهی است. اما حالا بعد از سالها، بعد از اینکه درکشوری هستم که رابطه و ازادی بی حد و مرز است، حالا که حتی در کشور خودم دختران فهمیده اند حس دارند، نیاز دارند و بی پروا خط قرمزها را کنار میزنند دیدن این فیلمها وجهه دیگری به خود گرفته اند. حالا میپرسم چرا در فیلمهایی که رابطه های موازی مطرح میشود بیشتر این زن است که از یکنواختی رابطه جنسی ویا رابطه طولانی خسته شده؟  نمیگویم فیلمی که مردان این حس را داشته باشند نیست، متاسفانه این سالها فیلم زیاد نمیبینم که بتوانم نظر دقیقی بدهم و حضور ذهن ندارم که تعدادشان را بشمارم و تحلیل کنم. اما، فیلمهای که در طی این سالها دیدم بیشتر حول محور زن بود. زنی که خسته شده از یکنواختی، از رابطه طولانی و در عین اینکه عاشق شریک زندگیش هست اما به یک رابطه پر از هیجان متفاوت تن میدهد. در حالیکه همانطور که در پستهای قبل نوشته ام این داستان رابطه های امروزی است و مرد و زن ندارد. کم نیستند مردانی که دنبال هیجان اند در کنار داشتن شریک زندگی اصلی. کم نیستند مردانی که همه چیز شریک زندگیشان را دوست دارند و مشکلی هم ندارند اما گاهی ذهنی یا جسمی دلشان یک تنوع میخواهد. احساسم این است حالا دنیای رسانه میخواهد نشان بدهد بفرمایید این زنها هستند که ذاتا خیانتکارند!!! زنها هستند که سیری ناپذیرند از سکس، که هنوز در دنیای فانتزی به سر میبرند! و این مردها هستند که نمیتوانند شریک زندگیشان را راضی نگه دارند.
 با این حال در جایی دیگر مانند صنعت پورن، باز این مردان هستند که نیاز دارند، که بیشترین تصویر سازی ها برای تحریک مردان است، که وقتی در سایتهای سکس میروی میبینی تعداد مردان در جستجوی زن بیش از زنان است. وقتی صفحه های تلیغاتی باز میشوند فقط برای مردان است: میخواهی امشب یه دختر هات داشته باشی؟، کلیک بزن و دختری که میخواد امشب سکس داشته باشه و در نزدیکی ات هست رو پیدا کن! حالا اکر زن باشی تقریبا یک میلیونیم این فرصتها برای پیدا کردن کسی برای یک لحظه یا در نزدیکی ات داری. زن باشی و نیاز به سکس داشته باشی در لحظه هیچ مردی برایت نیست که کلیک بزنی و پیدایش کنی! و در جایی دیگر مانند دنیای واقعی زن و مرد ندارد، این شخصیتهای متفاوت و خواسته ها و تفسیرهای شخصی هر کس از مفاهیم است که تفاوت ها راایجاد میکند. 


هرجور نگاه میکنم میبینم یک ساختاری هست که برای ما تصمیم میگیرد چطور فکر کنیم، چطور سکس کنیم، چطور رابطه داشته باشیم. یک زمانی تصمیم میگیرد رابطه ها درچهارچوب باشد، وقتی دیگر تصمیم میگرد رابطه ها خارج از چهارچوب باشد. و ما ناخواسته اسیر این تصمیم گیری هستیم. اگر بخواهی زیاد به آن فکر کنی نابود میشوی. کاری بکن که احساس رضایت داری، رضایتت در تک شریک زندگی است؟ حفظش کن، رضایتت در هیجان داشتن و نو به نو کردن است؟ همین کار را بکن، رضایتت در داشتن یک شریک زندگی قطعی و امن هست اما گاهی دلت احساسی یا صرفا جنسی برای دیگری میلرزد؟ امتحانش کن! فقط  تا وقتی خودت آسیب نبینی، خود خودت!


۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه

دنیای تیندر

تیندر بازی دارد تبدیل میشود به یک ازمایش اجتماعی! و نتیجه گیریهای جالب.. تا امروز نتیجه گیری این بود که مردهای سوئدی بعد از مچ شدن شروع نمیکنند، مثل همه چی این توی زن هستی که باید اغاز گر باشی تازه اگر جواب بدهند. وقتی شروع میشود از همه چیزشان میگویند، و با گفتن خداحافظ اصلا نباید انتظار داشت که انها شروع کننده مکالمه بعدی باشند. البته این برای همه نیست ، آن دسته که دنبال رابطه یک شبه هستند جمعه ها سرو کله شان پیدا میشود که خب وقتی میبینند خبری نیست Unmatch میکنند!
اما یک عده غیر سوئدی هستند که یا دانشجو هستند، یا مسافرهای کاری و گردشی. بدون استثنا این مردان بعد از مچ شدن پیام میدهند. شروع کننده اند، پیگیر هستند وحتما یک قرار برای قهوه میگذارند. 
اولگا را هم وادار کردم به راه اندازی تیندر. حالا هر روز گزارش میدهد از مردهای تیندری در ایتالیا. و ما  تفاوتها را در میاوریم و بحث میکنیم البته با تلگرام. در ایتالیا اکثرا سر صحبت را باز میکنند ، دعوت به ملاقات میکنند و اینجا نه! امروز اولگا برایم گفت که رفته و دخترهای تیندر را هم نگاه کرده وخوشش نیامده چون دخترها همه فقط از بدنهاشون یا ژستهای سکسی استفاده کردن در عکسها. این کار اولگا برام جالب بود و من هم رفتم گزینه لوکینگ مِن اُند ویمِن را راه انداختم. و تا الان بین 30-40 زنی که بهم نشان داده شده فقط یک نفر ان هم نه از بدن که با آرایش و لبهای غنچه عکس داشت. باقی بدون استثنا انقدر معمولی بودند که عکسهای من پیششان سکسی است!!!!!! دوست دارید بدانید عکس من چطور است؟ یکی عکسی است روی پلی در فلورانس. پراهن مشکی بی آستینی پوشیدم و عکس در قطع کوچک بسیار ناواضح است. عکس دوم عکسی است در ساحل دریاچه اوپسالا، باکلاه تابستوانی برسر و عینک افتابی، باز هم بلوز رکابی.
دخترهای سوئدی چطور هستند؟ اکثرا با لباس کار یا عکسهای دسته جمعی. لباسهای مجلسی هم باشد باز نهایت سادگی است بی ذره ای عشوه و ادا و ژست سکسی مرسوم تبلیغ شده.  
برگردیم به مردان، باید بگویم همه آنها قصد این را ندارند که ختم به سکس شود.مثلا یک مورد که برای خودم پیش امد یک ایتالیایی نازنینی بود که فقط دلش میخواست با یک نفر که شهر را میشناسد بیرون برود و اطلاعات بگیرد و به قولی تنها نباشد. و ترجیحش هم دختر بود چون آدم هتروسکشوال (به طور عمومی) حتی برای همصحبتی با آدم جنس مخالف راحت تر است . ما با هم رفتیم بیرون، یک شب جمعه فوق العاده داشتیم و سه بار مختلف رفتیم و آبجوهای مختلف امتحان کردیم واز تفاوتهای سوئد و ایتالیا و ایران گفتیم. با هم خداحافظی کردیم و قرار شددر تماس باشیم برای شنبه. شنبه با اینکه دنبال جا برای خوابیدن میگشت- این اروپایی ها متخصص کوچ سرفینگ هستند- و پیدا نکرده بود و با اینکه بهش گفته بودم من یک اتاق خالی دارم، اما قبول نکرد و رفت هاستل. امروز قبل از رفتنش دعوتم کرد به قهوه و یک ساعت آخر سفرش را به سوال درباره اسلام و قرآن گذراند. و اینجوری میشود گفت تنیدر تنها جایی برای دیت نیست بلکه میشود دوستی های خوب عادی داشت. من که از این دو دیدار با این ایتالیایی نازنین اهل فلورانس  لذت بردم.

۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

مرز برابری مشاغل تا کجاست؟

 هدف برابری فمینیستی برابری تقریبا 50-50 در همه کارهاست؟ پزشکی، معلمی، پلیس، ارتش، پرستار، وزیر، پارلمان، مهندسی و ...
ورزش حرفه ای هم به صورت مختلط باید باشد؟ مثلا یه تیم فوتبال 5 یا 6 بازیکن زن داشته باشد و بقیه اعضای تیم مرد باشند؟
این برابری 50-50 با شایسته سالاری و نبود فرصتهای برابر در کوتاه مدت چگونه تعارضش از بین میرود؟

خب در ابتدا بگم من یک فمینیست آکادمیک نیستم. فمینیست بودنم بخشی از زندگیم هست اما حرفه و شغلم نیست در نتیجه مطالعات فلسفی و نظری دائم نداشتم و ندارم ( جز یک کتاب که تقسیم بندی نظریات فمینیستی بود اون هم برای آشنایی کلی) و بار ها هم گفتم فمینیسم یک مکتب بزرگ با تعداد زیادی گرایش فکری متفاوت است که حتی در برخی زمینه ها ضدیت با هم دارند. پس نمیشود کلی گفت: هدف برابری فمینیستی چیست؟ چون از نظر من، یک هدف است ، از نظر فمینیست مارکسیست یک هدف دیگر و از نظر فمینیست مسلمان چیز دیگر. راستش همان یک کتاب نظری هم که خواندم الان انقدر دقیق یادم نیست که بتوانم انواع و اقسام شاخه ها را برایتان شرح دهم. چون من فقط به بخشی که با عقایدم و تفکرم و بینشم هماهنگی داشت گرایش پیدا کردم و بر همان ادامه دادم. پس این سوالها را تنها از نظر شخصی خودم- نه همه فمینیستها، و نه فمینیسم- پاسخ میدهم:
تنها چیز مشترک در تمامی گرایشهای فمینیستی برابری انسانها، داشتن امکانات و فرصتهای برابر فارغ از جنسیت است. این که این مهم چطور انجام شود در گرایش های مختلف مسیرهای مختلفی دارد. شاید خیلی ها اعتقاد داشته باشند مادام العمر باید شرایط 50-50 باشد. اما من این اعتقاد را ندارم. اما این برای آن روزگار ایده آل است که واقعا همه انسانها از ابتدا از فرصتها وامکانات برابر برخوردار باشند که خب یک جورهایی ایده آل گرایی است و نمیگویم محقق نمیشود اما نمیتوانم در رویا زندگی کنم. پس برای زمان حال فکر میکنم جوابش بله است. چرا؟ الان توضیح میدهم.

من برای پایان نامه دانشگاهیم با کرم خاکی کار میکردم. هدف این بود که ببینیم مواد شیمیایی چطور به بدن کرم جذب میشوند- اصلا میشوند یا نه- مدت زمانهای متفاوتی کرم را از خاک برمیداشتیم تا نتیجه را ببینیم، کرمها باید قبل از آزمایش بیست و چهار ساعت میماندند تا تمام خاک خورده شده شان کاملا پس زده شود اما این خاکها فقط بیرون میرفتند مواد مضر در بافت چربی چسبیده بود و هرچه مدت زمان ماندن کرم در خاک آلوده بیشتر بود مقدار ماده آلاینده بیشتر، اما کرمهایی بودند که از خاک آلوده به خاک تمیز منتقل شدند و نتیجه این ها کاهش آلایندگی در بدن بود. آنها با خاک تمیز تغذیه میشدند و دوباره داشتند عادت میکردند. آلودگی کمتر بود اما کامل از بین نرفته بود و زمان زیادی لازم داشت که ببینیم آیا به طور کامل از بین میرود یا میماند؟  این بخش از آزمایش همیشه من را یاد بحث فمینیستی مینداخت. ما آدم ها درست مثل کرم خاکی هستیم. تفکرات به ارث رسیده درست مثل خاک آلوده است، آمده و جذب شده، تا یک محیط صد در صد تمیز نداشته باشیم از ذهن ما پاک نمیشود. تازه زمان زیادی لازم دارد! قرنها زنان را بدلیل جنسیت محروم از بسیاری امکانات کردند و بعد یک شخصیتی از زن تولید کردند که شد باور همگان. زن نمیتواند، زن بهتر است این کار را نکند، این شغل برای زنها مناسب نیست، دخترها در این رشته ها ناموفقند  و .... قرنها طول میکشد تا تمام این تفکرات از ذهنها پاک، و با تفکرات درست جایگزین شود و تفکرات جایگزین انقدر هم قوی بنشیند در اذهان که راهی برای بازگشت به تفکرات نادرست قبلی نباشد. چند صد سال پیش هیچ زنی اجازه نداشت درباره مبحثی مثل ریاضی یا فیزیک صحبت کند. دنیای علم یک دنیای صد در صد مردانه بود. ادعایشان این بود که زنها نمیفهمند. به واسطه تلاشهای خود زنان کم کم راهی باز شد تا زنها محروم از تحصیل نباشند. امروزه شاید خیلی از ما به این تفکر بخندیم که زن ها نمیفهمند یا نمیتوانند در علم موفق باشند اما هنوز در ذهنیت اکثر ما اینکه یک زن ریاضیدان بزرگترین جایزه فیلد ریاضی را میگیرد یک استثنا است! و هنوز با اینکه سالهاست در کشورهای مختلف میبینیم چطور تعداد زنان موفق در رشته های فنی بیشتر و بیشتر می شود به طور ناخواسته با یک پیش قضاوت میگوییم: زنها به درد رشته های فنی نمیخورند! و از نظر اکثریت تمام آن افراد دیگر که به عنوان نمونه میاوری "حالا یکی دو تا هست ولی معمولا...." میشود پاسخ!
مسئله شایسته سالاری و بعد اجبار برابر بودن تعداد زنان ومردان در مشاغل برای بسیاری جای سوال است. من هم شایسته سالاری برایم اهمیت دارد. اما وقتی هنوز تصور جامعه- حتی جامعه سوئد- این است که اقتصاد رشته ای مردانه است و مدیریت زنانه! یا فکر میکنند چون بیشتر معلمهای دبستان زن هستند پس زنها ذاتا و فطرتا به این شغل گرایش دارند! یا کسی مینویسد که دوستش در کامپیوتر خیلی کارش خوب بود اما مردان در سر کار برایش مشکل میساختند و مجبور شد از کار برود و هرکار تکنیکی میکرد موفق نمیشد- بدلیل سنگ اندازی فضای مردانه- و بعد رفت و کار دیزاین شروع کرد و حالا موفق هست! و به جای اینکه نتیجه بگیرد مردسالاری حاکم بر مشاغل دیگر مانع از پیشرفتش بودند استنباط میکند خب زنان در این شغل بهترند! همه اینها بستری را فراهم میکنند که دختران بسیاری قبل از ورود به بازارکار مسیری را انتخاب کنند که جامعه به آن هدف و سو میدهد.
هدف از 50-50 بودن اعضا در مشاغل- و همه مشاغل- این است که زنان و مردان دامنه انتخاب داشته باشند و بتوانند استعدادهایشان را بیازمایند. شاید مردی واقعا کارش در طراحی و معلمی بهتر باشد اما بخاطر اینکه این مشاغل دست زنان است جرات نکند – از ترس قضاوتهای جامعه- به سمت آنها برود. و شاید زنان بسیاری خودشان نمیدانند که استعداد های خوبی در کارهای فنی ومکانیکی دارند. واقعا چطور میشود تا چیزی را امتحان نکرد گفت که نمیشود؟ ما در علم اول یک تئوری داریم و بعد آن را به آزمایش میگذاریم نتیجه ممکن است با تئوری ما جور دربیاید و ممکن است نه! آنوقت می شود نظریه صادر کرد. اما وقتی هنوز فضایی در هیچ جای دنیا مهیا نیست که این مرزبندی ها نباشد و به مرحله آزمایش گذاشته نشده است به راحتی بگویم میتواند یا نمیتواند ، میشود یا نمی شود؟
از خودم مثال میزنم، من از کودکی، دقیقا از اول ابتدایی شنیدم " خانواده ما استعداد ریاضی ندارد" این چیزی بود که در ذهن خانواده من نشسته بود چون نه پدرم ریاضیاتش خوب بود نه مادرم- هرچند من قبول ندارم و فکر میکنم آنها هم همین تصورات را داشتند- من از همان کودکی از ریاضیات هراس داشتم و از همان کودکی به جای اینکه خودم را تمرین بدهم خودم میگفتم "استعداد ارثی هست ما خانوادگی استعداد نداریم". نمره های امتحانات ماهانه ریاضیم کم میشد و این هم میشد دلیلی برای اینکه ثابت شود من ریاضی ام خوب نیست( با اینکه من اصولابازیگوش بودم و خیلی وقت برای امتحانات ماهیانه نمیگذاشتم). اما همان من، برای امتحانات ثلث همیشه ریاضی را نوزده یا بیست میشدم و دلیلش فقط تمرین بیشتر بود. اما این نمره ها هیچوقت باعث نمیشد که من باور کنم این منم که با کمی تلاش بیشتر و تمرین کردن ریاضی را میفهمم بلکه میگفتم حتما امتحان آسون تر بود. این پروسه ادامه داشت و تا دبیرستان رسید. من هیچ سعی نمیکردم که ذهن ریاضی ام را ورزیده کنم. بلکه برعکس با فرار کردن از تمرین به تنبلیش کمک میکردم . این چیزی بود که معلم ریاضی ام را بسیار آزار میداد چون به اعتقاد او من بسیار خوب بودم ولی چون خودم را باور نداشتم و تمرین نمیکردم ،نتیجه دلخواه نمیگرفتم! این داستان تا امروز ادامه دارد. و به نقطه فوبیای عدد و مسئله رسیده است. اما هروقت که فکر میکنم میبینم این حقیقت ندارد که من ریاضی نمیفهمم من هیچوقت به خودم اجازه ندادم  و مغزم را تمرین ندادم که بتوانم نتیجه نهایی بگیرم. من هربار وقت میگذاشتم و تمرین میکردم نتایج خوبی میگرفتم در حالیکه اگر ریاضی ام ضعیف بود با هزاران تمرین هم شاید مثلا به جای نمره 12 ، نمره 16 میگرفتم اما نمیشد که یهو 20 بگیرم! حالا همین مسئله درباره کار است، وقتی من دختر از کودکی شنیدم یک سری کارها مردانه است و بزرگ هم میشوم میبینم امکان وارد شدنم به آن عرصه سخت تر، کمتر برایش تلاش و تمرین میکنم. و به باور غلط اینکه برای آن شغل ساخته نشده ام دامن میزنم. البته قطعا افراد بسیاری هستند که واقعا توانایی و استعداد را ندارند اما آنها نباید ملاک قضاوت باشند.
بحث ورزش را تخصص ندارم. به نظرم همانطور که در ورزشهایی مثل کشتی وزن کشی هست و مثلا یک کشتی گیر وزن 85 را با کشتی گیر 65 مقایسه نمیکنند شاید این که رشته های ورزشی زنان جدا هستند و مردان جدا قابل قبول باشد . اما من دوست دارم وقتی پای مقایسه مثلا فوتبال زنان و مردان می شود، -اگر امکانات زنان هم در فوتبال به اندازه مردان باشد که نیست، نه از نظر بودجه نه از نظر باقی امکانات- بیاید مثلا یک مسابقه بین تیم ملی زنان سوئد و تیم ملی مردان سوئد بگذارند.  من که بازی فوتبال زنان سوئد را دوسه بار دیدم بهترین گلرشون لوتا شلین کم از زلاتان ندارد- گلهای ملی بیشتری هم به ثمر رسانده- ! (کلا تنها فوتبالیست سوئد در تاریخ است که برای تیم ملی سوئد 73 گل به ثمر رسانده- اما همین خانم خیلی کمتر از نصف درآمد آقای زلاتان را دارد چون فوتبال هنوز ورزشی مردانه و در انحصار مردان محسوب میشود.)
کوتاه کنم، من فکر میکنم تا زمانی که مرز بندی هست باید با جدیت بحث برابری 50-50 پیگیری شود. باید در دبستان ها 50 درصد معلمین مرد باشند، باید در مشاغل مرتبط با تکنولوژی 50 درصد زن باشند. چرا؟ چون دختران و پسران قبل از ورود به بازار کار میدانند یک تعداد وسیعی شغل وجود دارد که میتوانند واردش بشوند و یاد میگیرند که همه پتانسیلشان را استفاده کنند. و در نهایت برای شغلی درخواست بدهند که بیشترین استعداد را دارند. زنان باید به باور برسند و این تنها با تلاش شخصی میسر نیست. مثلا زنی به استعداد و نواناییش در – فرضا مکانیکی- باور دارد اما وقتی هرجا بیان میکند میشنود نه این شغل بیشتر مردانه است و بهتراست دنبال شغل دیگری باشد! ناچارا میرود سراغ چیز دیگر. اما اگر حمایت از جامعه و از مردان همکار بشود احتمالا پیشرفتش بیشتر و بیشتر می شود. باید هم زنان را توانمند و باورمند ساخت هم شرایط را مهیا کرد. هروقت این دو همزمان و همراستا اتفاق افتاد قطعا بحث شایسته سالاری مطرح میشود. آن روز به نظر من بحث 50-50 بی معنی است. آن روز، وقتی دیگر کسی نگفت شغلی زنانه یا مردانه است، اگر در یک کمپانی فقط بر اساس شایستگی تعداد زنها بیشتر بود یا کمتر ایرادی ندارد.

در نهایت این 50-50 تنها به نفع زنان نیست، به تفع مردان بسیاری هم هست. وقتی ارتش 50-50 شود تعداد کمتری از مردان ناچار به انتخاب شغل ارتشی میشوند . وقتی معلمی 50-50 شود تعداد بیشتری مردان میتوانند وارد این شغل شده و بیکار نمانند. وقتی 50-50 شود مردان بسیاری که علاقه مند به کارهای ظریف تری هستند که در انحصار زنان است میتوانند واردش شوند و این انحصار را که برساخته جامعه مردسالار بوده بشکنند!

پی نوشت:
کامنت سعیدنتیجه گیری عالی از دراز گویی من بود:  بالاخره فرهنگ سازی باید از یه جایی شروع بشه و باید نگاه به برنامه ی بلند مدت داشت. با اینکه اجبار به تقسیم مساوی شغلی بین زن و مرد، در ابتدا میتونه مضر باشه، اما در دراز مدت باعث میشه که بستر برای رشد هر دو جنس به صورت یکسان فراهم بشه.

۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

توازن دوستی



 بارها نوشتم که از بچگی با پسرها بُر خوردم، صمیمی ترین دوستان دوران بچگیم پسرها بودند، به اجبار دوران مدرسه که فقط باید با دخترها میبودی دوستانم دختر شده بودند اما عصر ها در کوچه و جمعه ها در جمع فامیلی آن حذف اجباری پسرها جبران می شد و تعادل و توازنی در رابطه هایم به وجود میامد. هرچه سنم بیشتر می شد فاصله ام از دخترها بیشتر می شد، دوست دختر داشتن در دوران دانشگاه واقعا برام سخت شده بود و به وفور دوستان پسر داشتم. برای همین خیلی موقع ها که پیش میامد " دوست پسر" نداشته باشم، بخاطر حضور فراوان جنس مذکر در اطرافم چه به عنوان همکلاسی و دوست چه به عنوان پسرخاله و فامیل نیاز به داشتن دوست پسر از بسیاری جهات کمرنگ میشد. اینجا آمدم ورق برگشت، سال اول البته بیشتر دوستانم پسر بودند ولی کم کم دایره دوستان دختر باز تر شد و پسرها یکی یکی حذف شدند، با دختر ها هم دنیای جالبی رو داشتم تجربه میکردم، دنیایی که خیلی اهلش نبودم، فضای متفاوتی داشت و در عین حال جالب بود. اما این روزها احساس میکنم من با دنیای زنانه میانه ندارم. من باید این تعادل و توازن رو در زندگیم داشته باشم و این روزها دوستِ پسر کم میارم. ( منظورم دوست اجتماعی است) کاملا مثل اندازه یک ویتامین در بدن شده، یا بهم ریختن هورمون! این روزها به دلیل کمبود دوستهای پسر در دوروبرم توازن زندگیم بهم خورده. قبلا بیرون رفتنهامون حتما دسته جمعی و با دختر ها و پسرها بود، انقدر مسائل مختلف به چشممان خورد که ترجیح دادیم فضامون رو دخترونه کنیم، حالا چهار تا دختریم که معمولا بیشتر آخر هفته ها با هم هستیم. دل تنگ میشیم، با هم درد دل میکنیم و خلاصه همونطور که قبلا نوشته بودم یک " سکس اند د سیتی " هستیم. مثل تمامی زنها و جمعهای دخترونه نیمی از صحبت ما هم پیرامون مردها میگذرد و البته بسته به شرایط و صمیمیت، دو به دو درباره چیزهایی که میشود در حیطه " س.ک.س " داستان قرار بگیرد هم جرف میزنیم. چند هفته اخیر با دخترها بیرون میرفتم، میرفتیم بار، نوشیدنی میخوردیم، کمی چشم میچراندیم، آخر سر هم همانطور که رفته بودیم برمیگشتیم و حرص میخوردیم و بدو بیاره نثار سوئدی های بی خاصیت خجالتی میکردیم! تقریبا تمام هفته اخیر با هر احد الناسی صحبت کردم داشتم غر میزدم، غر از بی خاصیتی و بی هیجانی این شهر، غر از تنهایی، غر از بی پایگی! باور کنید نداشتن پایه خیلی چیز دردناکیه، هرچقدر دوستهات خوب و باحال باشند وقتی نتونند لیوان دوم نوشیدنی رو باهات ببرن بالا یعنی پایه نداری، وقتی دلت میخواد یه شب از قالب همیشگی دربیای و بشی یه آدم دیگه اما همراه نداشته باشی یعنی پایه نداری. یادمه تو ایران بودم هروقت دلم میخواست از اون خانم مهندس سنگین رنگین فاصله بگیرم و کاری بکنم که معمولا متناسب با شخصیتم نبود یا جامعه از من انتظار نداشت دوستانی رو داشتم که باهاشون تماس بگیرم و برای یک روز بشم یه آدم دیگه و کلی حالش رو ببرم، اما اینجا نیست! جمعه شب هم به عادت چندین هفته اخیر با دخترها رفتیم بار، و طبق معمول یکی از دختر ها شروع کرد از داستانهایی که برایش در سایتهای دوست یابی اتفاق میفتد یا در خیابان و کتابخانه و کافه، تعریف کردن و البته از بد شانسی هم همیشه مردهای ایرانی به تورش میخورند که از آنها بیزار است، و شروع میکند غر زدن و جمع بستن که اصلا این مردهای ایرانی فلانند و بسانند! سوئدی هایی هم که به تورش میخورند معمولا "looser " هستند. یک جای کارشان میلنگد شدید. در هر صورت هر هفته داستان جدیدی دارد که با آب و تاب تعریف میکند و باعث خنده می شود اما گاهی آزار دهنده است و خب چون تمام مدت دور یه میز داریم سه یا چهار تایی حرف میزنیم فرصت سر صجبت باز کردن با آدمهای دیگر در بار نمی شود ( البته اگر آدمی هم باشد!)
این جمعه هم که این طور گذشت من به شدت احساس افسردگی کردم، تصور کنید که نصف شیشه "و" خورده باشی و باز مثل یک آدم عادی باشی و بعد بری بار و با دو تا دختر متشخص سنگین رنگین نشسته باشی و تجزیه و تحلیل و رفتار شناسی مردهای ایرانی را کنی، و بعد هم بیای خونه و پر از انرژی باشی که مثل همه هفته های دیگر تخلیه نشده! دلت شیطنت بخواد، دلت درامدن از قالبت رو بخواد ولی همراه نداشته باشی. واقعا دردناکه! به شدت احساس افسردگی میکردم و از این شهر حالم بهم میخورد.خلاصه شب شنبه در اوج افسردگی و عصبانی بودن از دست دوستانی که پایه " لات بازی" نیستند شال و کلاه کردم یه نوشیدنی خوردم و رفتم سر کار که بعدش تک و تنها برم ببینم در کدام بار شهر میشود از قالب "خود" در اومد. دیشب ورودی کلاب هم گرون تر بود ولی گفتم جهنم و ضرر باید رفت! رفتم تو و کاپشنم رو که تحویل دادم دوست پسر یکی از دوستانم رو دیدم( شما ببینید چقدر اینجا کوچیک و بارها و کلابهاش خلوت است که تو دوستات رو سریع پیدا میکنی) . سلام و احوال پرسی کردیم و "و.ردبولی" با هم خوردیم و با   P و B شروع کردیم به حرف زدن. اجرا قرار بود ساعت 10:30 شروع بشه اما تا 11:30 حبری نشدو تمام این مدت ما سه تا با هم حرف میزدیم و میخندیدم، اونها من و راهنمایی میکردند که چطور باید با پسرهای سوئدی سر صحبت رو باز کرد و البته وقتی تجربیاتم رو میگفتم که همش با هرکی صجبت میکنی شماره هم ردو بدل میکنی فرداش معلوم میشه یا زن داره یا دوست دختر ،میگفتن آه این مردهای متاهل! میخوان مطمئن بشن هنوز جذابند برای زنها یا نه؟! و یه فحش* هم میدادن .من با دوستم تماس گرفتم و خلاصه بعد از کلی اصرار دوستم هم حاضر شد بیاد. همزمان با رسیدن "ن" اجرا شروع شد، که البته من خیلی از متن ترانه ها رو نمیفهمیدم ولی اجراش عالی بود و  پُر هیجان. غیر از من و "ن" هم هیچ غیر سوئدی در جمع نبود برای همین میتونستی دیشب رفتاری از سوئدی ها ببینی که مال خودشونه و خالص! خلاصه فهمیدم که نود درصد ترانه های این خواننده مربوط به روابط جنسی و پایین تنه است. بعد از اجرا هم شروع کردیم به رقصیدن، با یکی دو نفری رقصیدم و از اون قالب خودم درآمدم. میشد با این سوئدی ها چیک تو چیک رقصید ، دست تو کمر و گردن انداخت بدون اینکه طرف دستش جاهای دیگه بره یا دچار تبرج بشه و یا فکر کنه تو پا بده هستی! بعد از تمام شدن ساعت رقص سه تایی زدیم بیرون و کلی تا اتوبوس بیاد گفتیم خندیدم و بعد خداحافظی کردیم. البته لازم به ذکره که تمام این مکالمات که میگم به سوئدی بوده و این برای من یعنی اوج خوشجالی! 
وقتی امدم خونه فهمیدم من توازن دوست های پسرم بهم خورده بود. دو شب قبل و جمعه های قبل از اینکه هیچ مردی نیست که آدم بتونه باهاش سر صحبت باز کنه و دوست بشه غر میزدم، و از اینکه ساعتها نشستیم سه چهار تایی حرفهای تکراری زدیم و به قول یکی از دوستان فرصت نکردیم چشم بچرخونیم کسی رو پیدا کنیم حرص میخوردم، فکر میکردم دلیل افسردگیم اینه که پارتنر فابریک متناسب خودم ندارم. ولی دیشب فهمیدم مشکلم پارتنر نیست. البته خوبه یکی همیشه کنارت باشه ، و نیاز احساسی و جنسی خیلی مهمه، ولی وقتی دیشب فقط با کسانی که وقت گذروندم هم ادمهایی نبودند که مثلا آدم بخواد دوست بشه و بخاطر اینکه حسابی گرم صحبت بودم اصلا توجهی به اطراف نداشتم و برام مهم نبود که برم مثلا با یه پسر خوشتیپ سر صحبت رو باز کنم، ولی خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. در واقع چون دوستانی مرد بودند و توازن زندگی اجتماعیم داشت برفرار میشد خوش گذشت. یاد عروسی های ایران افتادم که تا ساعت 12 شب بی خاصیت بود، با اینکه زنها میرقصیدن ولی مجلس رقص گرم نبود ، 12 شب که میشد و مردها میامدن در قسمت زنانه، یهو فضای مجلس عوض می شد، حتی اگر هیچ دختر مجردی با پسری نمیرقصید و کسی به کسی پیشنهاد دوستی نمیداد همین که دو جنس مخالف با هم در یک فضا بودند جنس فضا رو متفاوت میکرد. الان فهمیدم من دنبال این نیستم که حتما دوست پسر داشته باشم- البته بدم نمیاد - ولی اصل فضیه اینه که من دلم میخواد هم صحبت از جنس مخالف داشته باشم. دلم میخواد بعضی روزها و لحظات رو با جمعی مشترک و متخلط سپری کنم و از تک جنسی در بیام. جمع دخترانه خیلی خوبه، ولی نه انقدر که همیشه باشی. برای مردها هم همینطوره، اونها هم همیشه با همند و برای همین اولین زنی که تو جمعشون میاد نه به سنش کار دارند نه به وضعیت تاهل، چون قرار نیست که هر زن و مردی با هم رابطه عاطفی داشته باشند، درواقع فقط به یک تلطیف فضا نیاز است و این تلطیف فضا در صورتی شکل میگیره که دو جنس کنار هم باشند. نه یک جنس! 

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

امنیت بی پوشش ، نا امنی با پوشش


تو اتاق مطالعه دانشگاه با یک عدد تاپ نشستم و داشتم به این فکر میکردم چرا این دستهای تپلی لخت و پتی من این دو سه عدد آقای اهل آفریقای جنوبی حاضر در کتابخانه رو تحریک نمیکنه و من در دلم هزار تا صلوات و نذر و نیاز نمیکنم تا سالم برسم خونه؟!  چند شب پیش هم که داشتم تو تاریکی برمیگشتم خونه تو سکوت وحشتناک منطقه ای که زندگی میکنم پشت سرم صدای پای یه مرد میومد، و وقتی از کنارم رد شد یه لحظه وایسادم ورفتم تو خیابونهای ایران، تهران که پیشکش ، همون شهر کوچیکمون، که وقتی میخواستم از سر خیابون تا خونمون رو در شب پیاده برم با هر صدای پایی که پشت سرم میشنیدم تپش قلب میگرفتم و عرق میزدم تا اون صدای پا رد بشه نفسم حبس میشد، یه بسم الله هم اولش میگرفتم و بعد که رد می شد یه نفس راحت می کشیدم! بعد دلم میسوخت به حال خودم که انقدر از نوجوانی ترس دارم سر این عابرهای پیاده و موتور سوارها، و هم به حال اون عابر یا موتور سواری که ناشناس بود اما یه آدمی ناچار بود قضاوتش کنه به واسطه یک عده بیمار دیگه!
اصلا بذارید باز تابو شکنی کنم، بذارید تعریف کنم حداقلهایی که دخترهای ما در دوران زندگیشون باهاش رو برو میشن و شاید تنها راز واقعی زندگیشون باشه که هرگز هرگز فاشش نمیکنن! 
1)  ظهر تابستون بود و وقت دندانپزشکی داشتم، از میدون فتحی شقاقی میخواستم برم سر تخت طاووس، 10 سالم بود و با مامانم بودم. تو تهران هم که تاکسی نبود که باید با مسافر کشهای شخصی میرفتیم. یه پیکان سفید نگه داشت و ما سوار شدیم، عقب نشسته بودیم و من مثل همه عاشق این بودم که جلو بشینم. تو همون مسافت کوتاه راننده اجازه داد برم جلو بشینم و شروع کرد صحبت کردن از گرانی و ترافیک، مامانم سرش تو دفترچه اش بود و داشت طبق معمول یادداشت میکرد چی خریده ، چی کارا کرده و قراره چی بخریم و ... و همونجور که سرش تو دفترچه بود به حرفهای راننده گوش میداد! اما من با چشمهای حدقه شده فقط جلو رو نگاه میکردم و حتی جرات نمیکردم سرم و برگردونم عقب و با مامانم حرف بزنم! خدارو شکر زود به مقصد رسیدیم و مامان که اومد حساب کنه راننده گفت :" من فی سبیل الله سوارتون کردم! مسافر کش نیستم! دیدم هوا گرمه شلوغه بچه همراهتونه سوارتون کردم" مامانم هم هر چی دعای خیر بلد بود برای ایشون کرد .پیاده شدیم هم گفت: "خدا خیرش بده کی تو این ساعت روز و گرما وتواین وانفسا بی مزد کاری میکنه؟ خدا حفظش کنه!"  من گفتم: "آره اما مامان فکر کنم یه مشکلی داشت، اخه همش داشت اونجاشو میخاروند!" یهو انگار که مامانم و برق گرفته باشن پرسید :تو نگاه کردی؟ گفتم :نهههههههه! پشت چراغ قرمز سرم و برگردوندم دیدم داره میخارونه بیچاره حتما خیلی خارش داشت اخه از شلوارش در آورده بود. مامانم جلو دهنم و گرفت و گفت هیس! واسه کسی تعریف نکنی ها! باید همون موقع به من میگفتی که پیاده شیم، بعد شروع کرد فحش دادن که "مردک کثافت، خدا ازش نگذره و صد تا نفرین دیگه. درسته سالها از این اتفاق میگذره ولی یه جورایی کابوس من بوده برای مدتها، الان میفهمم اون راننده داشته چی کار میکرده ! و تصور میکنم که من که هیچی مامان منم چه ساده داشته هی دعای خیر به جونش میکرده که کرایه نگرفته! و دارم فکر میکنم اگر مسافت ما طولانی تر بود یا یه جای پرت چه اتفاقاتی ممکن بود بیفته؟!
2) 14ساله بودم، از ارایشگاه کوچه روبرویی میرفتم خونه، ساعت 2 ظهر شهریور ماه بود، از سر تا ته اون کوجه هم چهار تا از دوستهای خانوادگیمون ساکن بودند. یهو یه موتورسوار از روبرو اومد و دستشو کوبوند به سینه هنوز نرسیده من! انقدر سریع رفت که من حتی فرصت نکردم فحش بدم! تا خونه دوستمون چند قدم بیشتر نمونده بود قدمهامو تند تر کردم که برسم سر کوچشون و برم اونجا که دیدم یه مرد 20-21 ساله هم سر اون کوچه وایساده و تا من و دید یهو آلتشو در اورد! الان یادم میفته خنده ام میگیره، که انقدر سریع و منتظر وایساده بوده یه دختر یا یه زن پیداش بشه! ولی اون لحظه مونده بودم باید چی کار کنم، خونه بعدی 10 قدم بالاتر بود و البته بعدش خیابون تنها کاری که کردم دویدن با تمام توانم بود تا برسم به خیابون! شوک این خاطره هم انقدر زیادبود که من تا وقتی رانندگی یاد نگرفتم از اون کوچه رد نشدم، و کلا هرگز دیگه تو شهرمون از هیچ کوچه ای پیاده نرفتم و نیامدم! 
3) 17 ساله بودم، تقریبا نود و نه درصد معلمهای خصوصیم رو از بچگی میشناختم چون  یا فامیل بودن، یا دوست خانوادگی یا از قدیم معلم خصوصی خواهر و برادرم بودن و خونه ما رفت و امد داشتن! یکیشون از محبوبترین معلمهای من بود، و بسیار مورد علاقه خانواده، از هفت سالگیم میشناختمش و وقتی میامد از خواهرم امتحان بگیره همیشه با من شطرنج بازی میکرد یا نقاشی میکشید! خیلی دوستش داشتم و برام حکم دایی رو داشت، وقتی هم معلمم شده بود همین حس و داشتم. البته من کلاس عمومی پیشش میرفتم اما یکبار قرار بود امتحان بدیم و من نبودم فرداش رفتم که تنهایی امتحان بدم، این اصلا چیز عجیب غریبی نبود، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کردم، و نشستم امتحان دادم، وقتی اومد ورقه ام رو تصحیح کنه مثل همیشه که کنار شاگردهاش مینشست نشست اما وقتی داشت تصحیح میکرد دستش و انداخت رو شونه من ! البته من بلافاصله جا خالی دادم اما این آقای معلم انگار نه انگار ! و تو نمیدونستی باید چی کار کنی؟! اولا اون موقع زن و بچه داشت! و من شنیده بودم که یه بار یکی از معلمهای مرد شاگردش رو بوسیده و همه میگفتن:" دختره کرم داشته!" و من تصور میکردم الان بخوام داد بزنم زنش از بالا میاد پایین و به جای اینکه بزنه تو گوش شوهرش میگه "دختره  کرم داره" اگر حرفی نزنم این آقایی که برام حکم دایی داشت وقیح تر میشه، اگر تو خونه بگم تمام روابط دوستانه بین ایشون و خانواده ام بهم میریزه تازه یه "هیس" گنده هم به من میگن که صداشو در نیارم! فقط دعا دعا میکردم تصحیح ورقه زود تموم بشه و من خلاص بشم، بعد از اون روز من دیگه کلاس نرفتم و بهانه ام هم شد که معلم مدرسمون خوبه و من نیازی به کلاس خصوصی ندارم!
4) تو چت روم شعر وادبیات مثل همیشه شده بودم سرکرده روم! لابلای مشاعرات و افاضه فضل کردن چی خوندیم و نخوندیم با یکی خیلی دوست شدم که میگفت شاعره و شعرهاش و میفرستاد برام، طبق معمول دوستی چتی شروع شد و به تلفن رسید و قرار شد جمعه روزی همدیگر رو ببینیم، البته این وسط فقط اون نبود یه دختر دیگه هم تو روم بود که ما سه تا یه مثلث تشکیل داده بودیم. پنجشنبه شب بعد از چت دو سه ساعته ازم آدرس خونه رو پرسید که فرداش میخواست بیاد دنبالم بریم بیرون، منم عین ابلها بهش ادرس دادم. چهل دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد، خواب آلود پرسیدم کیه و خودش و معرفی کرد نمیدونم چرا اما در و باز کردم، از دم حیاط تا سوییت من دو سه قدم بیشتر راه نبود تا به خودم بجنبم دیدم در و باز کرده اومده تو! یه مرد 40 ساله 2 متری با یه هیکل تنومند! تا اومدم جیغ بزنم جلو دهنم رو گرفت! بعد یاد حرف داداشم افتادم که میگفت هروقت دیدی کسی میخواد بهت تجاوز کنه به جای مقاومت نشون بده خودت تمایل داری اونوقت احتمال اینکه طرف بیخیال بشه زیاده، در نتیجه وانمود کردم که دیگه جیغ نمیکشم و تسلیمم! دستشو برداشت و گفتم برم آب بخورم، رفتم تو آشپزخونه و بزرگترین چاقو رو برداشتم ، بعد از اون درگیری من و این آدم دو ساعت طول کشید من که جرات نداشتم جاقو بزنم اما اون هی من و میزد که جاقو رو ازم بگیره و من قدرتی پیدا کرده بودم که جاقو یه لجظه از دستم نمیفتاد، یه جا هم با لگد کوبوندم تو سینه اش که از دماغ ودهنش خون ریخت! خلاصه بعد از دو ساعت کشمکش موفق شدم بیرونش کنم! و بعد همونجا وسط اتاق افتادم و خوابم برد! انگار نه انگار، اما صبحش وقتی دوستهام که بهشون خبر داده بودم بیان رسیدن خونم با دیدنشون فقط عین دیوانه ها جیغ میکشیدم ! (باقی اثرات بماند برای یک پست دیگه) 
خب من شانس آوردم که برخوردم با این بیمارها به همین سه چهار مورد ختم شد و خطری هم من و تهدید نکرد اما همین ها سوهان روحی بودن برای اینکه هر بار صدای موتوری میشنیدم، صدای پایی میشنیدم، تاکسی میخواستم سوار بشم، یا حتی مردی از اشنایان کافی بود صمیمی تر برخورد کنه هزاران ترس و هول و اظطراب به دلم بشینه!
آره اون شب وقتی بی توجه به صدای مرد عابر پیاده پشت سرم در دل تاریکی و کنار جنگل به راه خودم ادامه دادم بدون تپش قلب ، بدون نذر و نیاز  و اضطراب تمام این خاطرات به ذهنم رسید. . به تمام سکوتهایی که سالها کردم و این اولین باره که تعریفشون میکنم! اینها کابوسهایی هستند که برای تمام دخترهای ایران وجود داره. کابوسی که گاهی میتونه تا مرحله آسیبهای روانی هم پیش بره. حقیقت اینه که با یاد اوری این خاطرات تمام سرم داغ شده و از بس دندونهام رو به هم سابیدم که فکم درد میکنه. آره به یادمیارم خاطراتی که تو با هزاران پوشش به قول معروف اسلامی در امنیت نبودی( که ادعا هم این بود حجاب مصونیت است) و حالا با حداقل پوشش امنیت بیشتری داری!