۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

Cash is Queen

Cash is king, اصطلاحی است در فضای اقتصادی و تجارت که به اهمیت «پول» و «گردش پول» اشاره دارد. اما اصطلاح مورد علاقه فمینیست‌های لیبرال سوئد (cash is queen) است و اشاره به اهمیت استقلال مالی زنان دارد. بدون شک و شبهه‌ای یکی از مهمترین عوامل انقیاد زنان، وابستگی مالی آن‌هاست. شما هرچقدر همسر دست و‌دلبازی داشته باشید که نگذارد آب در دلتان تکان بخورد، هرچه بخواهید را بخرد، باز وابسته‌اید. همیشه باید منتظر باشید یک نفر پول در دستتان بگذارد. اما وقتی شاغلید، حتی اگر کمتر از پول‌توجیبی که از والدین می‌گرفتید یا سهمی که همسر در اختیارتان می‌گذارد باشد، پول خودتان است. شما مالک صد در صد آن هستید، دسترنج خود شماست. 

ملکه در صفحه شطرنج تنها مهره‌ای است که آزادی حرکت فراوانی دارد برای همین استقلال اقتصادی زنان یا همان پول در بین فمینیستها به ملکه تعبیر میشود، برای آزادی عملی که به آدمی می‌دهد. وقتی از نظر اقتصادی مستقل هستید کمتر کسی می‌تواند شما را وادار به کاری کند یا از کاری برحذر دارد. با مستقل شدن از نظر مالی کمتر کسی می‌تواند برای شما تعیین تکلیف کند یا تحقیرتان کند. استقلال مالی یعنی قدرت داشتن، یعنی آزادی.  پس تا جایی که امکان دارد سعی کنید از نظر مالی مستقل شوید. استقلال مالی زنان تنها بحث آزادی عمل و قدرت نیست، استقلال مالی که به سبب اشتغال ایجاد می‌شود باعث در اجتماع بودن، بالارفتن اعتماد به نفس، انگیزه بخشیدن برای بهتر شدن هم به دنبال دارد. 

به خوبی می‎دانم در ایران استقلال مالی داشتن به همین راحتی نیست. برای همین نباید از اهمیت خانه‌داری کاست. آن خرجی که همسر می‌دهد در برابر زحمتی که زن خانه‌دار می‌کشد هیچ‌است. خانه‌داری کاری فراتر از تمام وقت، پر از فشار و بدون مرخصی است. زنان خانه دار باید بدانند همان سهم و حق در زندگی را دارند که همسر شاغلشان دارد. قرار نیست بخاطر اینکه خرجی از همسر می‌گیرند تحت کنترل باشند یا قدرت و اختیار و حق انتخاب نداشته باشند. 

۱۳۹۷ آذر ۲۱, چهارشنبه

گرگ و بره

این یادداشت بازنویس شده یادداشتی در آذر سال ۹۰ است.

یادداشتی در سایت زمانه با عنوان "نخستین بوسه" خواندم. موضوع، دغدغه دختری است که درباره نخستین بوسه عاشقانه بارها شنیده و خوانده و منتظر رسیدن به چنین لحظه ای است اما وقتی تجربه‌اش می‌کند لذتی درکار نیست، بیشتر اضطراب و تلخی است، نگرانی از بی آبرو شدن ، ناپاک و نا نجیب بودن است. این داستان ادامه دار می‌شود و نویسنده به خوبی دلیلش را بیان می‌دارد نجواهای مدام مادر در گوشش: «مرد‌ها گرگ‌های گرسنه‌ای هستند که رحم به هیچ بره‌ای نمی‌کنند؛ گرگ‌هایی که با زبان چرب و نرم‌شان، سرِ دخترهای معصومی مثل تو را شیره می‌مالند و یک لقمه چپ‌شون می‌کنند.»
بارها نوشتم و باز مینویسم، درست است که درحال حاضر شاید بسیاری از مردها واقعا شبیه یک گرگ رفتار کنند اما دلیلش این نیست که آنها ذاتا گرگ هستند. شاید زنان ما زمانی به شکل بره و بعد به شکل برده بودن خود اجازه گرگ بودن و ارباب بودن را به مردها می‌دهند اما حقیقت این است که زنها هم ذاتا بره و برده نیستند. مسئله فرهنگ و اجتماعی است که در آن پرورش یافتیم. 

آری دلیل اینکه بسیاری از ما زنها تا سالیان سال از سکس بیزاریم، یا بوسه اول تا آخر برایمان جذابیت و لذتی ندارد برعکس، همیشه برایمان زهر می‌شود، اگر برای ما زنها داشتن رابطه جنسی برابر با گناه و بی آبرویی است یا بعد از رابطه فکر میکنیم از ما سو استفاده شده، تجاوز شده و یا هوس بوده، فقط و فقط بدلیل فرهنگ و تربیت غلط جامعه است .اگر در برخی کشورهای افریقایی دختران را ختنه می‌کنند یا سینه‌هایشان را اتو می‌کشند تا لذت جنسی را در آنها سرکوب نمایند، در کشور و فرهنگ ما با نقل قصه های گرگ و بره، و نصیحت های دلسوزانه مادرانه، لذت جنسی را در دختران سرکوب می‌کنند. نوجوانان مونث خود را وادار می‌کنند تا باور کنند که چنین نیازی در زن وجود ندارد. اگر نیاز جنسی خودش را نشان بدهد و بخواهند با شخصی در رابطه باشند، مدام داستانها و افسانه ها و نصیحتهای مادرها و معلمهای پرورشی و خاله و عمه در نظرشان می‌آید و ترس از غیرتِ برادر،پدر، دایی و عمو لذت را از آنها دریغ می‌کند. همه این‌ها باعث می‌شود که فکر کنند گناهکارند، مورد سوءاستفاده قرار گرفته اند و یا چیزی را از دست داده اند. وقتی دختران ما از کودکی در گوششان خوانده می‌شود وسیله و ابزاری برای ارضای جنسی مرد هستند. وقتی هر آنچه در قانون خانواده هست چیزی نیست جز برده‌گی زن ،چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ  جنسی، بیشتر از پیش با این تفکر بار میایند که قرار است مورد سو استفاده قرار بگیرند. وقتی تربیت اجتماع و مذهب برای سرکوب لذت جنسی در زن از راه دیگری وارد می  شود و با به اصطلاح ارج نهادن به زن با توضیفاتی این چنین "زن گوهری است در صدف اگر صدف بشکند گوهر بی ارزش است"،  "زن  ناز است و مرد نیاز"،  "زن عفیف زنی است که میتواند خودش را کنترل کند و در برابر تحریک مردها بایستد"، "دختر نجیب دختری است که تا ازدواج مردی او را لمس نکرده باشد"، معلوم است که زن باور می‌کند شئی خاصی است که همه به دنبال او هستند و او ناز است و بی نیاز از مرد. آنقدر خود را مانند کرم ابریشم در پیله هزار تو میپیچد که ناخواسته طرف مقابلش که در بیشتر مواقع یک مرد هست بیشتر تحریک می‌شود برای برداشتن این هزارلای ابریشمی و رسیدن به کرمی که معلوم نیست زنده است یا مرده! 


حالا ببینیم مرد ها چطوربار امده اند؟ آنها بر خلاف دخترها از کودکی به اهمیت خودشان در رابطه جنسی پی برده اند. زمانی که مادرها برای ناز دادن پسرها به آلت جنسی آنها مینازند و قیمت گذاری هم می‌کنند، به کمتر از طلا هم راضی نمی‌شوند. یک کودک پسر در میابد که آن نقطه از بدن ارزشی به اندازه طلا دارد. بزرگتر که میشود از بس «شیرم شیرم مثل شمشیرم» را خوانده که باورش می‌شود شیری است برای شکار خرگوش. بزرگتر که شد، صدایش که کلفت شد به هر جا پا می‌گذارد می‌آموزد که پسرها زود تحریک می‌شوند و نمیتوانند خودشان را کنترل کنند. دخترهای همبازی دوران کودکیش جلویش رو میگیرند. حالا این مرد تازه بالغ، حریصِ دیدن دوباره دستهای  لخت دختر همسایه است که تا دیروز نسبت به آن بی تفاوت بود. کم کم از این ور و آن‌ور هم می‌شنود که "از پسر چیزی کم نمی‌شود، دختر باید عاقل باشد و گول نخورد" پس یاد می‌گیرد که اگر بتواند دختری را تحریک کند و لذتی ببرد، "زرنگی" دارد و آن دختر هم “گول خورده” است. پس ناخواسته می‌پذیرد که موجودی است برای گول زدن. اولین باری که خانه اش خالی شد، دختر را صدا میزند و از انجا که هر دو اولین تجربه احساسی را دارند با دو ناز و نوازش کار به جای زیبا اما در تصور ما ایرانیها به جاهای باریک می‌کشد. حالا دیگر پسر فکر می‌کند که نقش گرگ بودنش را انجام داده، بره در دستش هست. باز به باور غلط که از کودکی اموخته شده فکر می‌کند چیزی که راحت به دست میاید راحت هم از دست می‌رود. اینطور می‌شود که گرگی‌اش را با رها کردن آن دختر یا فقط استفاده جنسی از او کردن به حد نهایی میرساند . حالا اگر پسری بود که نخواست که تابع نظر جامعه باشد و نخواست که گرگ باشد، اگر عاشقی هم کرد طبیعی بود، اگر دختر همسایه را بوسید عاشقانه بود، وارد محیط دانشگاه و کار می‌شود. در کنار مردانی از گروههای سنی مختلف با شخصیتها و تربیتهای مختلف قرار می‌گیرد. در ازای پرسش "تا بحال چند نفر رو کردی؟"* سکوت می‌کند و قرمز می‌شود، به دنبالش مورد تمسخر قرار می‌گیرد.  یا برای حفظ آبروی مردانگی‌اش، مجبور می‌شود دروغ بگوید یا سعی می‌کند از آن آدم زرنگها یاد بگیرد که چطور به این مهم دست پیدا کند. میبینید! باز هم این محیط است که انسانی را به سوی گرگ بودن 
می‌کشاند.


حالا بیاییم بپرسیم اصلا آیا رابطه جنسی با زن یا زنهای متعدد داشتن نشانه گرگ بودن است؟ 
در جوامع آزاد که مسئله رابطه جنسی نسبتا حل شده، این مسئله چندان معنایی ندارد. دخترها وپسرها از آغاز دوران بلوغ هشیار و ناهشیار روابط متعدد جنسی دارند. گاهی آسیب روحی و احساسی می‌خورند، برخی شدید برخی کمتر. اما به دلیل اینکه کمتر یکدیگررا وسیله می‌بینند از آن رابطه به منظور لذت، آن هم برای هر دو، استفاده می‌کنند. برای همین با اینکه در این جوامع هم در برخی سنین و اقشار، هر چه تعداد همخوابگی مردان بیشتر باشد باعث افتخار و پز دادن است و برای زنان تحقیر، اما به صورت کلی شرم و‌گناه دانستنش برای زنان کمرنگ شده. یکی از مهمترین دلایلش این است که در جوامع آزاد مسئله بکارت حل شده است. آن پیله به دور کرم ابریشم دیگر وجود ندارد که جنس مخالف را تحریک کند برای کشفش. تا وقتی مسئله بکارت در فرهنگ ما مطرح است، تا وقتی ارزش و نجابت یک زن به شکل و فرم یک غشا است، مسئله رابطه جنسی با زن داشتن معنای دیگری برای مردان پیدا می‌کند.


لازم است باز تاکید کنم ربطی به ذات مرد ندارد بلکه این تفکرات است که باعث می‌شود خیلی از پسرهای ما فکر کنند اگر با دختری رابطه جنسی برقرار کردند و پرده اش را زدند* یعنی خیلی کار درستند، زرنگند و خوب توانستند شکار کنند، و خیلی از دخترهای ما هم فکر کنند اگر در رابطه ای این به اصطلاح پرده را از دست دادند( که از دست دادنی نیست فقط کش میاید) یعنی خود را ارزان فروخته اند، سبک کرده اند و بی آبرو شده اند. در ادامه برخی مردان فکر می‌کنند دختری که راحت در آغوش آنها میاید ارزش ادامه دادن ندارد و باید دختر آفتاب مهتاب ندیده را به همسری انتخاب کنند. اینطور می‌شود که اگر دختری حتی میل به رابطه جنسی داشته باشد یا سرکوب می‌کند که نشان دهد آفتاب مهتاب ندیده است یا اگر نتوانست سرکوب کند بعد از رابطه دچار خودخوری می‌شود یا تن به ترمیم می‌دهد. 
آنقدر تابوی مسئله جنسی و بکارت در فرهنگ ما ریشه دار است که کلماتی مانند "ارزان فروختند، سبک شدند، راحت در اختیار قرار گرفتند، سواستفاده کردن" و.... بار معنایی پیدا می‌کنند!  در حالیکه میدانیم رابطه جنسی، عطشش، شهوتش ، عشق و لذتش همه و همه با هم است و در واقع " راحت در اختیار بودن" معنا ندارد چرا که قاعدتا وقتی بوسه ای با رضایت آغاز شود معمولا رابطه جنسی به طور طبیعی و لذت بخش رو به جلو ‌می‌رود. رابطه و لذت جنسی نیاز است و تجربه کردنش به معنای فروختن، سبک شدن، بی آبرویی و گناه نیست. 

تا وقتی بسیاری زنان و مردان ما باور دارند که نجابت یک زن به این است که هم آغوش مردی نشود، و تا وقتی مردانی داریم که باور دارند که در رابطه جنسی برتری دارند و زنی که با آنها هم آغوش شده زنی راحت الوصول است، این چرخه ناسالم تفکر گرگ و بره، نجیب ونانجیب، سو استفاده گر و سو استفاده شده ادامه دارد.

* اصلاح پرده زدن هم ساخته نظام مردسالار است و افسانه‌های پیرامون تاج واژن ( به اصطلاح غلط پرده بکارت).

۱۳۹۷ آذر ۱۶, جمعه

روزنگار ۷ دسامبر ۲۰۱۸

ز بچگی عاشق مدرسه بودم. فکر نکنم کسی به اندازه من لحظه شماری می‌کرد که اول مهر برسد. سالهایی که به جای اول مهر روزهای آخر شهریور مدرسه شروع می‌شد برایم رویایی‌تر بود. مدرسه، دفتر، کتاب. از هفته ها قبل چند بار کیفم را پر و خالی می‌کردم. 
در یک هفته اخیر همین حس را داشتم اما با اضطرابی فراوان. از یک هفته قبل لباسی که باید بپوشم، مدل مویی که باید داشته باشم، کیفی که همراه داشته باشم را آماده کردم. برنامه‌ریزی کردم. لکچرها را که از قبل در سایت می‌گذارند سیو کردم. با سیستم جدید سایت دانشگاه سرو کله زدم. همه جا هوار زدم که من قرار است یک کورس کوچک در دانشگاه بخوانم و... 
دیروز صبح یک پیشنهاد کاری در پروژه‌ای چند روزه در حوزه زنان گرفتم. سر از پا نمیشناختم. شب قرار شد جزییات را صحبت کنیم. پیشنهاد دهنده گفت کمی از رشته تحصیلی و فعالیتها بنویسم. نوشتم و شب پیام گرفتم که متاسفانه رشته تحصیلی مرتبط از الزامات است. ساعت ۱۱ شب برای چندمین بار دنیا بر سرم خراب شد. آن نفرتی که به زور قایمش کرده بودم بیرون زد. نفرت از رشته تحصیلی و‌مدارکی که  هیچ‌وقت نه تنها به دردم نخورد که مانع پیشرفتم شد. من برای چه باید باز وقتم را بگذارم برای تکمیل این مانع نفرت‌انگیز؟ تمام شب برای خودم گریه کردم. صبح کله سحر اجازه ندادم نیکلاس چشمهایش درست باز شود تند تند برایش تعریف کردم و پریدم سر لپ‌تاپ، وارد پورتال دانشجویی شدم و کورس را حذف کردم. انگار باید ضربه محکم می‌زد تا من برای همیشه بی‌خیالش شوم. از امروز باید تمرین کنم که یادم برود بهترین سالهای جوانی‌ام، بهترین دوران توان یادگیری‌ام صرف رشته‌ای شد که مدام ضرر کردم. تا اخر سال یک مدرک بینابین خواهم گرفت و خلاص. 

یک گزینه از سر در‌گمی‌هایم کم شد. حالا باید بروم سراغ گزینه‌های دیگر.

۱۳۹۷ آذر ۱۵, پنجشنبه

پارتنری که در عالم هپروت زندگی می‌کند

همیشه براتون از خوبی‌های نیکلاس گفتم. از اینکه چقدر فمینیسته، چقدر مهربانه، چقدر درکش بالاست و چقدر زندگی با فهم مشترک و اعتماد داریم. ولی شاید بد نباشه از بدیهاشم بگم. چون آدمها خوب و بد دارند. همونطور که من بدیهایی دارم. 
مهمترین بدی نیکلاس بی توجهی‌و در عالم هپروت بودنشه. انقدر تو دنیای خودش و پژوهش‌هاش غرقه هیچ چیزی به چشمش نمیاد. زندگی با چنین آدمی راحت نیست اگر حساس باشی. 
از نمونه هایی که اخیرا رخ داده اینکه بعد یکسال و نیم زندگی در این خانه نقلی نمیدونسته که ما در سرویس بهداشتی پریز برق، لامپ بالای میز و تایمر داریم. اصلا هم فکر نکنید چیزیه که دیده نمیشه قشنگ جلوی چشم هست اما ایشون ندیده! 
روزی ده بار پشت سرش یخچال و باید مرتب کنم، چون با اینکه بارها بهش یاد دادم هر وسیله ای رو‌کجا بذاره که از فضای یخچال استفاده بهینه بشه، باز میبینی همه چی درهم برهمه و وقتی هم اعتراض می‌کنم میگه: این هیچ اهمیتی نداره! 
در عرض چهار هفته، وقتی من خانه نبودم موفق شده سرپوش میکرو رو آب کنه!  امشب هم از محل کار تا خانه(حدود هشت کیلومتر) دوچرخه زده و تازه در اسانسور خانه فهمیده که کلاه ایمنی رو برعکس گذاشته!
از همه این شاهکارها هم عکس میگیره و میذاره در اینستاگرام. سر به هوایی اش انقدر زیاد شده که دیگه صدای خانواده‌اش هم درآمده و می‌دونن اون لحظه‌هایی که من از ته دل آه می‌کشم چه معنایی داره. 

البته با برخی کارهاش می‌خندم ولی با برخیش واقعا دلم می‌خواد سرم و بکوبم به دیوار. 

خواستم فقط بدونید همیشه همه چیز گل وبلبل نیست😂

آزارجنسی، رفاقت مردان

چند شب پیش مستندی به نام  Det slutna sällskap پخش شد. درباره رسوایی‌ای که در جریان Me too در آکادمی سوئد پیش آمد بود که باعث شد بسیاری از اعضایش آکادمی را ترک کنند و امسال جایزه نوبل ادبیات نداشته باشیم. با اینکه سال گذشته همین موقع‌ها روزنامه‌های بسیاری ریز جزییات را می‌نوشتند اما دیدن مستند بسیار زیاد حالم را بد کرد. وقتی می‌بینی چطور مردان در قدرت سعی در تحقیر و تخطئه زنان دارند و آزارجنسی را حق خود می‌دانند. چطور به واسطه رفاقت با آزارگر صدای زنان را خفه می‌کنند. این اتفاق در سوئد و در بالاترین جمع روشنفکری رخ داده. مرد آزارگر برایم انقدر چندش آور نبود تا مردی که جلوی دوربین با لباسی شیک و ژستی روشنفکری از آن مرد آزارگر دفاع می‌کند و زنانی که سکوت را شکسته‌اند را تحقیر می‌کند. مردآزارگر به دوسال و نیم زندان محکوم شد، اما این مرد که حامی تمام قد مرد آزارگر بوده و هست هنوز بر صندلی آکادمی نشسته و با قدرتش و رفاقت‌بازی‌هایش زنان را از آکادمی حذف کرده. 

توضیحات: آکادمی سوئد بالاترین و پرپرستیژترین نهاد هنری و ادبی سوئد است که از قرن هجدهم فعالیت دارد. عضویتش مادام‌العمر است و کسی نمی‌تواند برکنار یا اخراج شود. بیشتر اعضایش مردانی سالمندند. مردانی که نگاهشان به زن هنوز نگاه شصت هفتاد سال پیش است هرچقدر کتابهایی که نوشته و شعرهایی که سروده‌اند بی‌نظیر باشد.   

۱۳۹۷ آذر ۱۴, چهارشنبه

می‌خواهم همه چیز من را دوست داشته باشی

سه سال اخیر در دوران کریسمس سریالی به نام «نبرد بانو فریمان" پخش شد. شروع سریال داستان زنی است از خانواده ای متول که دنبال حق رای زنان است. برادر دو قلو اش با او مخالفت دارد و پدری که طبق قانون ارثش به تساوی به دختر نمیرسید و برادر هم نمیخواست کاری خلاف قانون بکند و به خواهر ارث برابر بدهد!! 
این زن اما کوتاه نمیاید و با همسر برادر، زنی دیگر که در مهمانسرای محل سکونت آشنا شده بود و دو سه زن دیگر به صورت تعاونی یک بقالی راه میندازند. چطور مردان تجارت سر راهشان سنگ اندازی میکنند موضوع داستان است. برادر هم یکی از مخالفین اما در نهایت عشق به همسر، و یک جمله تکان دهنده زنی قوی در برابر همسرش، او را وادار میکند که به حمایت از خواهر و تعاونی اش بپردازد و حتی سهم ارث خواهر را بدهد. 
جمله این بود: "کجای این قضیه مردان را میترساند که زنها حقی برابر با آنها داشته باشند؟ میخواهم همه چیز من را دوست داشته باشی، درست مثل من که همه چیزتو را دوست دارم"
بانو فریمان برگرفته از یکی از زنان لیبرال و مبارزین حق رای سوئد است و این سریال در نهایت به میارزات زنان برای رسیدن به حق رای می‌پردازد. 
این سریال را صدا و سیمای ایران خریداری کرده اما پخش نکرده اند.

۱۳۹۷ آذر ۱۳, سه‌شنبه

هوا چطوره؟

سالهای اول مهاجرت به سوئد وقتی هیچ‌نقطه اشتراکی با سوئدی‌ها نداری، وقتی نه برنامه‌های تلویزیونی را میبینی که درباره اش با آنها صحبت کنی نه شبکه‌ اجتماعی ات در اینترنت سوئدی است (که حتی اگر باشد باز هم از هشتاد درصد دنیای اینترنتی سوئدی ها بی خبری) تنها صحبتی که با سوئدی‌ها برقرار می‌شود «هوا» است. هوا موضوع مهمی است در سوئد. « امروز هوا چطور است؟» مهمترین سوال روزانه است. چگونگی هوا به تو کمک می‌کند که حالت خوب باشد یا بد. اوایل به نظر مسخره میاید که هرروز اولین صحبت یا سوال درباره آب و هوا باشد. اما به مرور درکشان می‌کنی و بعد از چند سال خودت می‌شوی یکی از آنها. حالا هرروز اولین کاری که می‌کنم چک کردن هوا از چند سایت است، بعد خودم به آسمان نگاه می‌کنم و در نهایت دماسنج را نگاه می‌کنم. حالا که زمستان است توصیه‌های ایمنی به خودم و نیکلاس می‌کنم. مثل: امروز حتما کلاه ایمنی بذار، امروز رفلکس را زودتر بپوش، امروز کاپشن زمستانی لازم هست، امروز کاپشن پاییزی لازم است. بد نیست زیرشلواری بپوشی، جوراب پشمی یادت نره، امروز گرمه پوتین نمیخواد و... .
من همینقدر سوئدی‌وار درباره هوا دچار وسواس فکری شده‌ام چون واقعا مهم است. یک لباس اشتباه تمام روز را می‌تواند خراب کند. یک هوای ابری می‌تواند کسلت کند و کمی روشنایی انرژی بدهد