گفتگوی من و سوده راد در برنامه تابو درباره مسئله ارگاسم زنان
۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه
۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه
تحلیلی بر واکنشهای اهالی شبکه های مجازی درباره حادثه ساختمان پلاسکو
- مقصر كسبه بودن كه داشتن پولهاشون رو جمع ميكردن
-مقصر هيئت مديره ساختمان بود كه توجعي به اخطارها نميداد
-مقصر مردمي بودند كه جمع شدند و در امدادرساني اختلال ايجاد كردند.
-مقصر شهردار برد
مقصر دولت روحاني است
-آتش نشان قهرمان است
-آتش نشاني كار نيست عشق است
- چشم انتظار باباي آتشنشان
-يازده سپتامبر تهران(!!!!!!!!)
* از آخر شروع ميكنم. نميدانم يك عده ايرانيهاي اهل شبكه هاياجتماعي چه علاقه اي دارند ايران را با آمريكا مقايسه كنند. معمولا هم قياسشان فارغ از تمام استانداردهاي يك مقايسه است. اين عده كلا ظاهر برايشان كافيست.
يكم: برجهاي دوقلو تجارت جهاني ١١٠ طبقه بودند. دقت كنيد ١١٠ طبقه نه ١٦ طبقه!
دوم: برجهاي دوقلو بر اثر حمله تروريستي فروريختند نه آتشسوزي در ساختماني فرسوده كه بارها آتشسوزي هاي كوچك داشته و فاقد استانداردهاي ايمني لازم و امكانات اطفاي حريق، آن هم در ساختماني كه بيشتر اجناسش قابليت حريق پذيري داشته اند.
سوم: كشته شدگان حادثه تروريستي برجهاي دوقلو بالاي ٢٠٠٠ نفر است از ٩٠ مليت. آنها فرصت نداشتند نجات پيدا كنند. نه كمبود امكانات بود، نه ساختمان فرسوده بود نه اجتماعي از مردم. جا ماندن ٣٠ آتش نشان و چندين كسبه در ساختمان درحال ريزش بي شك ناراحت كننده و تراژديك است اما قابل مقايسه با وضعيت افراد كشته و زير آوار مانده برجهاي تجارت جهاني نيست.
* آتشنشاني شغل است، شغلي كه مثل خيلي مشاغل ديگر با عشق همراه است. آتشنشانها ميدانند در شغلشان ممكن است خود از بين بروند. براي همين مهم است كه امكانات و دانش براي امداد بهترين و به روز باشد تا جان امدادرسان و آتشنشان كمتر در خطر باشد. مطمئنا زيرآوارماندنشان و يا كشته شدنشان دردآور است، انقدر دردآور كه ٢٤ ساعت تمام فكرم را مشغول كرده. اما مرثيه سرايي هاي عاشقانه دردي از آتشنشان ها كم نميكند. آنها امنيت مالي، كاري و امكانات لازم دارند نه هزار پوستر و رقابت در هرچه سوزناكتر نوشتن و شِر گفتن در وصف "آتشنشان".
* چه كسي مقصر هست؟ شايد همه. اما در درجه اول "حاكميت ايران". حاكميتي كه از بدو ورودش با روند مصادره اموال، اموال را از دست افراد مختلف خارج كرد و همه را با هم در اختيار سازماني قرار داده كه تا امروز بجز چپاول كار ديگري انجام نداده. براي اينكه افراد براي شايستگي كاري، دانش، مهارت و تعهد اخلاقي و شرافتمندي سمت نميگيرند بلكه براي جاي مهر دروغين، خوش خدمتي به يك فرد و تعهد ديني ظاهري خود پست و مقام ميگيرند. براي اينكه در ايران پرسشگري از مسئولين نزديك به يك جناح جرم است، افشاگري اختلاسها جرم است و پيگيري موارد خلاف هم ممنوع است. براي اينكه نظام آموزش و پرورش ما قديمي و ناكارآمد است.
- مقصر اصلي ديگر "مالك ساختمان" است. هرچند اين ساختمان پيش از انقلاب و توسط حبيب الله القانيان ساخته شد، اما اين فرد ابتداي انقلاب اعدام و تمامي اموالش مصادره و به بنياد مستضعفان بخشيده شد. پس مالك اين ساختمان از سال ٥٧ تا امروز بنياد مستضعفان است كه به ازاي هر خريد و فروش واحد تجاري و سرقفلي و اجاره براي خودش درآمد اعجاب انگيزي دارد اما ذره اي به فكر ايمن سازي اين ساختمان ( و ديگر املاكش) نبود و نيست. ساختمانهايي با قدمتهاي چند صد ساله در كشورهاي اروپايي هنوز كاربري دارند دليلش اين نيست كه سيمان و آجر و فلز و تيرآهن اروپا فرق دارد، بلكه مدام اين بناها بازسازي و امكانات ايمنيشان به روز ميشود و اگر قابليت سكونت يا كاربري نباشد بلافاصله تخليه ميگردد.
- مقصر اصلي شهرداري است كه هم بر مالك ساختمان اجبار نميكرد بازسازي و بهبود ايمني را و هم امكانات و تجهيزات آتش نشاني اش در حد خانه دو طبقه بود نه يك ساختمان تجاري چند طبقه!
- مقصر كسبه و مالكان هستند كه پيگير نوسازي و تجهيز نبودند.
- مقصر آدمهايي اند كه ياد نگرفتند و نميگيرند در اين مواقع بايد محل را ترك كنند. مقصر آدمهايي اند كه نميدانند نبايد در مسيرهاي منتهي به محل حادثه جمع شوند.
* كسبه حاضر در ساختمان كه حالا زير آوارند و كسي از آنها ياد نميكند، پولدوست نبودند. از ٦٠٠ واحد تجاري زير صد واحد بيمه بوده اند. آن كاسب بدبخت بي بيمه را سرزنش نكنيم براي پانيك شدنش و پول هايش را جمع كردن. اگر به امنيت اقتصادي كشور مطمئن بود، اگر بيمه بود، اگر ميتوانست به وعده وعيدهاي جبران خسارت مسئولين اعتماد كند بي شك در ساختمان نميماند. برخي خبرها ميگويد اجساد سوخته پيدا كرده اند. اين يعني آتش هنوز وجود داشت و آتشنشانان در حين انجام كار دچار سانحه ريزش شده اند. پس اينكه كاسبين باعث ماندن آتشنشانان در ساختمان بودند هم نميتواند كاملا درست باشد. آن كاسب، فروشنده و كارگر ها نيز در آن ساختمان و زير آوار مانده اند اينكه تنها براي آتشنشانان سوگواري كنيم خارج از انسانيت و عدالت است.
* راستش نميدانم دولت روحاني چقدر ميتواند مقصر باشد. دولتي كه يك ويرانه را تحويل گرفته بود و هنوز ويرانه است. به هرحال از وظايف دولتها تامين امنيت جاني و مالي شهروندان است. يك اجباري بايد باشد براي بيمه خانه و مغازه و ملك و املاك، همينطور اجبار بيمه كارفرما. درست مثل بيمه ماشين، مردم بدون زور عادت ندارند كاري براي امنيت خود و ديگري بكنند.
* در اين ماههاي آخر سال به ٤٠٠٠ كسبه و كارگري فكر ميكنم كه به خاك سياه نشسته اند. به دهها خانواده اي فكر ميكنم كه نان آورشان را از دست داده اند. تنها و تنها به دليل ندانم كاري ها. شايد بايد از همين حالا اقدام به جمع آوري كمك هزينه كرد. شايد بايد از همين امروز جدي تر مطالبات شهروندي را پيگيري كرد. شايد بايد جديتر بازسازي سازه هاي فرسوده را از دولت و شهرداري خواست. شايد بايد از همين امروز مانع ساخت ساختمانهاي غيراصولي هم شد. شايد...
وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته:@freevaar
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته:
۱۳۹۵ دی ۲۸, سهشنبه
اضطراب از وسیله جدید
پسرك يك ضد مصرف گراي واقعيست. البته من سر به سرش ميگذارم و ميگويم: "تو يك ضد سرمايه داري واقعي هستي", اما دليلش ضديت با سرمايه داري نيست. نسل قديمي تر سوئديها بيشترشان مثل پسرك بودند اما نسل جديد دو دسته شده اند، يك دسته مثل پسرك كه به مصرف صحيح اعتقاد دارند و يك دسته مصرف گراي وحشتناك!
راستش من با پسرك دارم ياد ميگيرم كمتر مصرف گرا باشم اما هنوز راه درازي مانده. ( همينكه امسال فقط و فقط يك پيراهن خريدم بزرگترين پيشرفت من بود)
بگذريم، باز وراجي كردم. اصل داستان اين است كه در راستاي همين روحيه ضد مصرف گرايي، تا وسيله اي به نقطه كامل "غير قابل استفاده" نرسد چيز جديدي جايگزين نميشود. روزي كه ديدمش و دير سر قرار رسيده بودم گفتم: البته پيام دادم. خنديد گفت: احتمالا فكر كردي اسمارت فون دارم و در مسنجر پيام دادي. بعد گوشي اش را در آورد. يك نوكياي قديمي صفحه غيررنگي كه اوج پيشرفتش يك دوربين ١.٨ مگا پيكسلي بود. نوكيا ٢٣٣٠!
همون لحظه دوزاريم افتاد با چه تيپ سوئدي روبه رو هستم. ديشب بعد از ٧ ماه كلنجار و خواهش و تمناي من و مادر و خواهرش و حتي پدرش كه جديدا به خيل اسمارت فون دارها پيوسته، بالاخره آيفون ٧ خريد. البته دليلش اصرار ما نبود، دليلش اين بود كه نوكيا جانش بدون وصل بودن به شارژر قابليت تماس تلفني نداشت و اين يعني نقطه "غير قابل استفاده". از ديشب هم غمش گرفته كه اصلا چطور بايد با اين وسيله سخت(!) كار كند. دايم هم تاكيد ميكند " اپ هاي زياد نميخوام". به قولي دچار " اُنگِست" شده. انگست نوعي اضطراب و هراس است و از چيزهاي مورد علاقه سوئدي ها. تقريبا به كوچكترين اتفاقي دچار
انگست ميشن!
حالا اين من بيچاره بايد انگستش را مديريت كنم و با ريختن اپهاي هيجان انگيز بهش ثابت كنم اسمارت فون يك وسيله بي نظير است!
۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه
نوع نقد "تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق" در جامعه جنسیت زده
"تصرف عُدواني، داستاني درباره
عشق" را دوروز و نيمه خواندمش آن هم به زبان سوئدي. گفتني زياد دارم. بي شك
تمام آن تجربه هاي استر را بارها و بارها داشتم. تمام بي منطقي هايش، توجهش به
كلمات به جاي عملكرد ها و آن ويراني از عشق يك طرفه و شكنجه شدنهايش. كتاب خواندنيست،
عميق است، راحت است و از بس واقعيست كه نميشود اسمش را داستان گذاشت. كتابی مدرن
درباره حقيقت عشق كور ويرانگر!
اما آنچه برايم جالب بود تفائت نقد و معرفي كتاب به فارسي و سوئدی بود.
بجز ایلنا، در بیشتر نقد و معرفي هاي فارسي
نوشته شده: "يك عشق فلج كننده و مخرب
را روايت مي كند. عشقي كه تمام روح و روان شخصيت "زن" داستان را دچار
اضمحلال كرده ...." ( روزنامه اعتماد، علي مطلب زاده، ٢٤ تير ١٣٩٥)
یا:
« داستان روايت استثمار احساسيِ
"زني" است.....
"زني" كه حقير و مايوس، خودش را و
احساس و هويتش را به "مردي" تفيض ميكند ....» (مد و مه/ پرتو مهدي فر ( همچنين روزنامه آرمان)
)
یا« روايت يك عشق مخرب كه تمام روح و هويت
يك "زن" را خراش ميدهد و...» ( معرفي كتاب در بيشتر سايتهاي فروش كتاب)
حتي در مصاحبه ایلنا (منتشر شده در سایت ۱۳۹۵/۰۵/۰۲) با مترجم پرسيده ميشود: « كتاب درباره عشق مخربي ايست كه تمام روح و
هويت يك "زن" را مي مكد[...] فكر ميكتيد با توجه به اينكه داستان درباره
ي سقوط تمام و كمال يك "زن" در ورطه اغفال و توهم عشق دو طرفه است بيشتر
خوانندگان رمان "خانم" هستند يا "آقايان" هم از چنين
داستانهايي لذت مي برند؟» و با اينكه مترجم به ضرس قاطع ميگويد
ربطي به جنسيت ندارد و اشاره ميكند كه آغاز كتاب استر به عنوان "آدمي بود به
نام استر نيلسون... نه زني بود به نام..." باز مصاحبه گر در سوال بعدي از
مترجم به عنوان يك "مرد" نظر درباره شخصيت استر ميخواهد!
حال اینکه در پنج روزنامه معتبر، سه برنامه
تلویزیونی، و دو سه وبلاگ نقد کتاب، و همچنین در سایتهای فروش کتاب سوئدی به
"زن" بودن اشاره ای نشده. هیچ جای نقد سوئدی ها ننوشتند عشق مخرب بر یک زن،
سقوط عاطفی و شخصیتی یک "زن" برای عشق. اين تفاوت به ظاهر ساده اما
حقيقت فاصله عميق و گسترده جامعه مرد سالار و جنسيت زده را با جامعه نسبتا برابر
نشان ميدهد. حتي در قشر روشنفكر، حتي در بحث كتاب و معرفي و نقد كتاب.
نه عزيزان! تصرف عدواني روايت عشق مخرب بر يك
"زن" نيست. زن بودن شخصيت اصلي در اين كتاب تاثيري بر فروپاشي عاطفي اش
ندارد. مرد بودن شخصيت ديگر داستان در مخرب بودن تاثيري ندارد. اين كتاب و
شخصيتهايش وراي جنسيتند. يك آدمي بود كه عاشق آدم ديگري شد. نويسنده دقيقا از
"آدم" استفاده كرده. اين كتاب روايت عشق مخرب است عشقي كه براي هر
انساني در هر سني با هر نوع جنسيتي ممكن است رخ بدهد.
وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته:
۱۳۹۵ دی ۴, شنبه
لیسبون 1
لیسبون غربی ترین پایتخت
اروپا است. همیشه از بچگی اسمش را دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم
جالب بودند و همینها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در
زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه
از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم
نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و
موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Praca do Marques de Pombal ) )
پیاده شدیم و آن سوی میدان هتل ما قرار داشت. هتلی سه ستاره، دنج و راحت و محیط
زیست پایدار. این مورد اخر اخیرا در اروپا زیاد و با استقبال هم رو به رو شده. در
هتلهای چهار ستاره به بالا هر روز تخت را مرتب میکنند و حوله ها را عوض میکنند. در
حالیکه به معنای واقعی نیازی به این شستشوی هر روزه نیست. من قبل از اینکه این موج
محیط زیستی در هتل ها راه بیفتند خودم در هتلهایم کارت روی در میگذاشتم که نیازی
به تعویض یا مرتب کردن نیست. مگر من در خانه خودم هر روز ملافه عوض میکنم یا حوله
ای که دست نخورده یا فط یه بار صورت را باهاش خشک کردم کثیف است؟ اما در این هتل
برای تشویق بیشتر به این کار نوشته بودند به ازای هر روزی که تعویض و شستشو انجام
نشود بونوس 5 یورویی میدهند که میشود در بار و رستوران هتل از آن استفاده کرد. ما
سه دو روز اول را تعویض نخواستیم روز سوم خواستیم و روز چهارم را نخواستیم. با
بونوسهایمان در شب سوم دو تا درینک عالی نوشیدیم و با بونوس سوم آبی که از مینی
بار برداشته بودیم را پرداخت کردیم. بوفه صبحانه هتل هم در سه ستاره بودنش خوب
بود. مثلا تو سایت بوکینگ دات کام یه عده نوشته بودم چرا بوفه هر روز تکراری بود.
و جوابشون اینه که پول برای هتل سه ستاره میدی انتظار سرویس پنج ستاره داری؟! به
به هر حال بوفه همیشه یکی بود اما تقریبا پر بار. چهار مدل شیرینی های صبحانه
مخصوص اروپای جنوبی ( چون این شیرینی ها هم در ایتالیا هست هم فرانسه هم اسپانیا
هم پرتغال برای همین نمیشه گفت شیرینی فرانسوی هست یا ایتالیایی) یک میز پر از
موسلی و کورن فلکس، میوه های مختلف و ماستهای مختلف، چهار نوع نان، سه چهار مدل
مربا، و میز غذای گرم هم املت تخم مرغ، سوسیس، بیکن، گوجه و لوبیا و قارچ پخته.
سبک مسافرتی من اینه که صبحانه مفصل در هتل میخورم که تا ظهر نیازی به خوردن چیزی
نباشه بعد ظهر یک غذای درست و حسابی و شب غذای سبک تر. تو هتل بیشتر مسافرها
پرتغالی بودند. جالب این بود که بدون استثنا یک بشقاب پر از شیرینی برمیداشتند و
من متحیر میشدم چطور میتوانند این همه شیرینی را سر صبح بخورند. البته این نوع
رژیم مدیترانه ای است صبحانه قهوه و شیرینی!
از آنجایی که عادت به سرچ و جمع اوری اطلاعات بیش از حد پیش از سفر ندارم بدون برنامه خاص از هتل زدیم بیرون. میدان مرکیوس پومبال در سربالایی قرار دارد و یم خیابان عریض به سمت پایین کشیده میشود که خب نشانگر رسیدن به مرکز شهر و ساحل است. این خیابان عریض نامش ازادی است و الگو برداری شده از شانزلیزه پاریس، همینطور خیابان ولیعصر ایران که الگو برداری شده از شانزه لیزه است. راستش بخاطر اب و هوا و ترافیک موجود به شدت حال و هوال تهرانی بود و من بارها حس کردن دارم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت یا باغ فردوس قدم میزنم. البته پیاده رویش بسیار وسیع بود و در وسط پیاده رو هم یک دریف درخت کاری.
همینطور که پیاده میرفتیم یهو من یک ترام دیدم که در حال حرکت است و یادم افتاد در استانبول چقدر ما هی میخواستیم ترام خیابان استفلال را سوار بشویم و نشد بدون هیچ معطلی پریدم در ترام. به خیال خودم این تنها ترام موجود است و باید ازش استفاده کرد. چون از قبل بلیط نداشتیم نفری 3 یورو و هشت سنت پرداخت کردیم و کمتر از دو دقیقه رسیدیم به نقطه پایان. بعدتر فهمیدم این ترام نبوده و به اینها آسانسور میگن و کارشان دقیقا انتقال مردم از قسمتهای پایینی شهر به قسمتهای بالایی است و درچند نقطه مرکز شهر وجود دارد. خب جا داره به کم که لسیبون مثل استانبول از هفت تپه تشکیل شده. اما این تپه ها به شدت مرتفع هستند و شیب بسیار تندی دارند برای همین در هر تپه از مرکز شهر از این نوع آسانسورها در کنار ترام برای حمل و نقل عمومی وجود دارد. ما در منطقه ای که اسمش را نمیدانم همینطور بالا رفتیم و پایین آمدیم تا جلوی یک ساختمان سر در اوردیم که به نظر میامد مجلس باشد.
همینطور که وایساده بودیم یک خانم عابرشیک پوش بهمون خوش امد گفت و توضیح داد که اینجا مجلس است و اینجا نماینده ها هیچ غلطی نمیکنند فقط پول میریزن تو جیبشون. باور کنی دقیقا همینطوری توضیح داد. بعد دست داد باهامون و پرسید از کجا آمدیم. این از کجا آمدیم سوال چالشی برای من است. من هنوز بعد از شش سال جوابم این است: من از ایران هستم. نمیدونم چون هنوز شهروند سوئد نیستم نمیگم از سوئد یا واقعا بی اختیار فکر میکنم خوب من ایرانی هستم. (در استانبول یکی دوبار مجبور شدم توضیح بدم البته من ساکن سوئد هستم. یک شبش در یک کافه بود که مرد سوری که انگلیسی عالی صحبت میکرد و آنجا گارسون بود به من گفت تو شبیه ایرانی ها انگلیسی حرف نمیزنی و اصلا به تو و دوستت نمیاد از ایران آمده باشید و بعد به صورت کم آرایش و مدل موهای ساده و لباسهای معمولی مان اشاره کرد.) به هر حال من گفتم از ایران و یار گفت سوئد. و بعد ادامه داد دوست دخترم هم سوئد زندگی میکند اما ایرانی است. خانم شیک پوش اول از ایران گفت و اینکه دوران دانشجویی خانه اش در کوچه ای بود که سفارت ایران است. بعد از این گفت که قبلا در شرکتی کار میکرده که اصلش سوئدی بوده. خانم شیک پوش خوش برخورد به ما گفت مواظب کیفهامان باشیم و از هوا و سفر لذت ببریم.
به قدم زدن بی مقصدمان درهوایی
پاییزی و دلچسب ادامه دادیم تا رسیدیم به بندرگاه. سمت راستمان پل بیست و پتج
آپریل بود. پل معلق بیست و پنج آپریل در سال 1966 با نام پل سالازار بر روی بخش
جنوبی رودخانه تاگوس افتتاح شد و در سال 1974 بعد از انقلاب سقوط حکومت دیکتاتوری وقت به نام بیست و پنج
اپریل تغییر نام داد.این پل تا سال 1999 فقط ماشین رو بوده اما بعدیک طبقه در زیر
باند ماشین رو برای قطار هم اضافه شد. این پل شبیه گلدن بریج سانفرانسیسکو است اما
سازنده هایشان یکی نیست. طول این پل 2277 متر است و بیست و هفتمین پل معلق در جهان
از نظر طول و اولین در اروپا است. این پل لیسبون را به بخش آلمادا متصل میکند و آن
سوی پل مجسمه مسیح ( که مشابه آن در برزیل هم هست) قرار دارد.
از پل بیست و پنح آپریل به سمت جنوب وارد منطقه بلم در لیسبون میشویم که منطقه ای تجاری و تاریخی است. ( در پستهای بعدی معرفی میکنم). آن روز قدم زدان دوباره به سمت دیگر شهر رفتیم که طبق نقشه باید مرکز شهر میبود و در مسیر وارد یک رستوران محلی شدیم. رستورانهای لیسبون جالب بودند و بسیار من رو یاد گذشته های ایران مینداختند. زمانی که رستوران ها همه کاشی کاری داشتند و میز صندلی های معمولی و یک یخچال بین مشتری و آشپزخانه فاصله بود هر ازگاهی یه مگسی هم وز وز میکرد و شیشه های نوشابه های پپسی و کانادا هم ردیف در یخچال چیده شده بود. بیشتر رستورانها در خیابانهای مرکزی شهر این شکلی بودند. اول روی میز بشقاب به صورت سر و ته گذاشته شده بود که وقتی مینشستی برش میداشتند. مثل بیشتر کشورهای مدیترانه ای یک بشقاب مخلفات از نان و پاته تا کره و پنیر و زیتون میاورند که هر کدامش را برداری پرداخت میکنی- یعنی اینطوری نیست که مثلا تمام مخلفات با هم یک قیمت داشته باشند. مانند باقی کشورهای اروپای جنوبی یک سری غذاها برای ناهار بود که قیمتشان کمتر از قیمت اصلی بود. ما اره ماهی و فیله خوک انتخاب کردیم. در کسری از ثانیه غذا روی میز آمد، لذیذ بود با حداقل تزیینات. اونطور که فهمیدیم اینجا دم ظهر کافه ها بیشتر طرفدار دارند. مثلا حوالی 11-12 ظهر یک قهوه و شیرینی یا یک ساندویچ پنیر ساده. بعد حدود ساعت 1-2 ناهار میخورند که بسیار حجیم هم هست و فاقد سبزیجات. شام هم معمولا دیر میخورند. چیزی بعد از ساعت 8-9شب.
بعد از ناهار به راه رفتنهایمان ادامه دادیم و رسیدیم به ساحل. اول فکر کردم دریا است اما رودخانه بود. ساحل را موزاییک کاری کرده بودند و کمی دراز کشیدیدم و آفتاب گرفتیم که آفتاب برای ما ساکنین اسکاندیناوی بزرگترین جاذبه توریستی است.
بعد دوباره به قدم زدن ادامه دادیم و در یکی از کافه های شهر یک قهوه و شیرینی مخصوص پرتغالی به اسم " پاستل دا نوته Pastell da note" .
بعد از استراحت رفتیم به سمت میدان فیگورا. یکی از میدانهای اصلی مرکز شهر که سر
خط بسیاری وسایل حمل و نقل بود. اتوبوس شهرگردی سوار شدیم و یک ساعت و چهل دقیقه
با اتوبوس و توضیحاتش تمام شهر را دید زدیم و دستمان آمد که کجاها را بهتر باید
ببینیم. بعد از گشت با اتوبوس به یکی از رستورانهای خیابان چیادا رفتیم، خیابانی
که پر از رستوران است و آنجا غذای دریایی خوریم. ماهی کاد و صدف. بعد از شام به
شدت خسته بودیم و من اصلا حال پیاده روی نداشتم پس با مترو به سمت هتل رفتیم.
Location:
Lisbon, Portugal
۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه
روزنوشت: 1
تازه از سرکار برگشتم. پسرک دراز کشیده و کتاب
میخواند. شروع کردم به وراجی. دلم میخواست حالا که آمدم خانه و فردا هم تعطیلم، آن
هم بعد از هشت روز متوالی کار کردن، کارهای مشترک بکنیم. اما عجیب غرق در کتاب هست
و با اینکه بیست دقیقه ای بخاطر من و وراجی هایم کتاب را زمین گذاشت اما بعدش گفت:
"میخوام کتاب بخونم". این یعنی
برو سراغ کارت. من هم دیدم چه کاری بهتر از اینکه بعد از مدتها بنشینم پشت لپ تاپ
و مثل آدمیزاد وبلاگ بنویسم.
همزیستی تجربه جالبیست. روزهای اولش بی نهایت مضطرب بودم و فکر میکردم از پسش بر نمیایم اما حالا بعد دو هفته میبینم اتفاق خاصی نبود که انقدر بهراسم. زود عادت کردم به سیستم جدید زندگی. مسلما همه چیزش دلخواه نیست اما غیر قابل تحمل نیست. با غذاهای گیاهی تقریبا کنار آمدم. با زود خوابیدن ها هم بخاطر تاثیرات مثبتی که دارد دارم کنار میایم. فعلا مثل تمام روابط اوایلش هست و "همه چی آرومه من چقدر خوشبختم". البته خیلی هم اوایلش نیست. یکی دوروز دیگر میشود هفت ماه که با هم دوستیم. اما خب هفت ماهش خیلی سریع پیش رفت. البته این خاصیت روابط با سوئدی هاست. تکلیفشان مشخص است. اگر با کسی "کلیلک" نخورند بیش از دو دیت نمیروند و اگر بخورند جدی ادامه میدهند.
همزیستی تجربه جالبیست. روزهای اولش بی نهایت مضطرب بودم و فکر میکردم از پسش بر نمیایم اما حالا بعد دو هفته میبینم اتفاق خاصی نبود که انقدر بهراسم. زود عادت کردم به سیستم جدید زندگی. مسلما همه چیزش دلخواه نیست اما غیر قابل تحمل نیست. با غذاهای گیاهی تقریبا کنار آمدم. با زود خوابیدن ها هم بخاطر تاثیرات مثبتی که دارد دارم کنار میایم. فعلا مثل تمام روابط اوایلش هست و "همه چی آرومه من چقدر خوشبختم". البته خیلی هم اوایلش نیست. یکی دوروز دیگر میشود هفت ماه که با هم دوستیم. اما خب هفت ماهش خیلی سریع پیش رفت. البته این خاصیت روابط با سوئدی هاست. تکلیفشان مشخص است. اگر با کسی "کلیلک" نخورند بیش از دو دیت نمیروند و اگر بخورند جدی ادامه میدهند.
راستش دوست ندارم مدام از رابطه ام بنویسم. اما
این رابطه نه تنها بخاطر بعد احساسیش که بخاطر تفاوتهای فرهنگی تجربه جالبی است و
من به این رابطه صرفا به شکل یک رابطه عاطفی نگاه نمیکنم. من به طور ناخوداگاه
مقایسه اش میکنم. با آدمهایی که خودم قبلا دیدم، با روایت دوستانم از رابطه
هایشان. به دو سبک و سیاق متفاوت زندگی و تفکر. همه اینها برای من تجربه است و این
تجربه رو مثل باقی تجربه هایم دوست دارم با شما در میان بگذارم.
راستی اینجا هوا سرد شده. بادهای این شهر
معروفند. باد سرد زمستانی میزند و آسمان پاییزی است. درختها هم هزار رنگ شده اند.
هر بخشی از شهر به یک رنگ درآمده.دوربین عکاسی جوابگو نیست. خیلی بخشها را چشم
میبیند و دوربین نمیگیرد. بعد شش سال به جای اینکه این شهر برایم عادی شود هر روز
دارد زیباتر و زیباتر میشود.
۱۳۹۵ خرداد ۸, شنبه
جنجال بر سر هیچ
مرمر مشفقی
حدود 23 سال پیش یعنی وقتی 11 ساله بودم، در تعطیلی روز عاشورا برای اولین بار مهمانی ناهاررفتیم. دلیل این اتفاق آشنایانی بودند که بعد از سالها از خارج امده بودند و تنها این تعطیلات مذهبی بود که میتوانستیم آنها را ببینیم و دیداری تازه کنیم وگرنه تمام عاشوراها باید در خانه پدر/مادربزرگ کرد می آمدیم و شربت نذری پخش میکردیم. خانواده من معتقد بودند و مادرم سیاه پوشیده بود، پدرم هم در بین مهمانان تنها مهمان مسلمان و مذهبی بود باقی مسلمان زاده بودند اما معتقد نبودند. مثل روال همیشگی پذیرایی صاحبخانه که با چای شروع میشود جرخ بار هم جلو آمد. آنها چون میدانستند پدر من نماز خوان و معتقد است هرگز به او تعارف نمیکردند اما این بار وقتی داشتند برای خودشان گیلاس پر میکردند، پدرم که اصولا آدم آرامی بود و کاری به کار دیگران نداشت برافروخته شد و شروع کرد به اعتراض شدید اللحن که امروز عاشوراست و شما حق ندارید مشروب بخورید.
هرچه بقیه میگفتند آقا این روز برای تو عاشوراست برای ما فقط یک روز تعطیله، به تو که تعارف نکردیم و کاری به کار تو نداریم تو هم کاری به کار ما نداشته باش، به خرج پدرم نمیرفت و نزدیک بود مهمانی برهم بخورد. آنها مشروبشان را ریختند و ما هم دقایقی بعد از آن خانه خارج شدیم. پدرم اعتقاد داشت آنها توهین کردند و همه چیز را مسخره گرفته اند و بجز برادرم باقی افراد خانواده به او حق دادند. برای من هم که تربیت شده آموزش و پروزش جمهوری اسلامی بودم اصلا این کار آن دوستان خانوادگی گناه کبیره بود و از چشمم افتاده بودند.
ده سال بعد که از شدت مذهبی بودنم کم شده بود اما کماکان باورهایی داشتم و مثل اکثریت مسلمانان دوروی ایرانی هر وقت شکم دردی داشتم دست به دامن نماز و امامان و نذر و نیاز میشدم و هروقت هم حوصله ای نبود بی خیال میشدم، و مثل همه دوروریی های رایج فرهنگ ایرانی آنجا که صلاح بود از دین مثال میاوردم و آنجا که به نفعم نبود- بخصوص در مورد حجاب- دنبال توجیهی برای رد کردن پوشش برای زنان میگشتم. ماه رمضان بود و شبهای احیا، برخلاف سالهای قبل که پای ثابت جوشن کبیر خواندن بودم به روضه نرفته بودم و به جایش ترجیح دادم ار فرصت اینکه مادرم خانه نیست و پدر هم خواب، به دوست پسرم زنگ بزنم، وقتی تلفنش را جواب داد فهمیدم حالت طبیعی ندارد، پرسیدم چه کار کردی؟ گفت یه عرق سگی به سلامتی علی جون رفتیم بالا!
آنچنان داد و بیدادی کردم که چقدر بیشعورید و بین این همه شب حالا قحطی آمده بود امشب باید مشروب بخورید؟ ( یعنی من با مشروب خوردن در شبهای دیگر مشکل نداشتم که باز حرام است فقط فکر میکردم نباید در این شب ها خورد) میخندید میگفت ببین برای تو بین این شبها فرقه برای من نیست! تو نخور من ولی میتونم بخورم!
تازه من همانجا خواستم به حق همان پنج تن پلیس بریزد و انها را بگیرد و شلاق بزند تا بدانند شوخی با مذهب عاقبت ندارد!
چند سالی گذشت، این روند مشروب خواری در شبهای عزاداری بین همکلاسیهایم، اکیپهای مختلف دوران دانشجوییم بسیار رواج پیدا کرد و من فهمیدم این تنها دوست پسر من نبود و از قضا اکثریت دهه شصتی ها که تمام عمرشان را بعد انقلاب تربیت شده اند بی توجه تر به این شبهای مذهبی هستند. این جمله که" آخ لذت خوردن مشروب تو شبهایی که میگن نباید خورد خیلی بیشتره" درست مثل همان داستان مهمانی گرفتنهایمان با تمام ممنوعیت ها بود که هنوز در کشورهای آزاد میگوییم "ولی مهمانی های ایران یه چیز دیگه بود با تمام ترس و اصطرابش اصلا باحالیش به همون بود که داری کار ممنوعه میکنه. مثل بوسه های ممنوعه، مثل روسری برداشتنهای ممنوعه، مثل نوشیدن های ممنوعه! "
به مرور که سنم بالا رفت و به خودم اجازه دادم فکر کنم نه که تفکرات تغذیه شده را نشخوار کنم، فهمیدم کار پدرم در آن مهمانی بسیار زشت بود و در واقع توهین اصلی را پدرم کرده بود نه میزبان و باقی مهمانها، و فهمیدم اعتراض من به دوست پسر آن سالهایم اشتباه بود نه نوشیدن او.
هرچه گذشت من متوجه شدم مذهبی ها با اینکه پشتوانه علمی هم پشت باورهایشان ندارند و بسیاری از باورهایشان هم خرافات است و هرگز جواب درستی در مثابل چرا ها ندارند، اما به علت قدمت تاریخی، حکومت اسلامی و سطح فرهنگ پایین جاکم بر کشور، نبودن دموکراسی، نبودن فضای نقد و ... یک امتیازات بی دلیل ویژه ای گرفته اند که تک تک ما در این امتیاز بخشی نقش داریم.
چندین سال پیش یادداشتی نوشتم با عنوان: مذهبی ها هیچ برتری ندارند" و در آن به تمام خاطراتی اشاره کردم که ما وادار به احترام یا تغییر دادن آداب خود بخاطر یک مذهبی میشدیم اما آنها بخاطر ما کاری را انجام نمیدادند، مثلا من که بی حجاب بودم باید چه در خانه خودم و چه در خانه آنها روسری بر سر میگذاشتم- یعنی در خانه من هم آنها تصمیم میگرفتند- و اسمش را میگذاشتیم احترام، اما مثلا فکر نمیکردند آن روسری که درباور من توهین و ستم به زن است در خانه من از سر بردارند.
یا وقتی دوستان آئتیستم در گروه مطالعاتی عقاید ضد دینی شان را میگفتند دوستان مذهبی لب ورمیچیدند و میگفتند فلانی به عقاید ما توهین میکند، اما نمیگفتند که همانها سر اذان ظهر جلوی ما راهی مسجد میشدند که نماز بخوانند دارند به باور آئتیستها توهین میکنند!
و هزاران مثال دیگر که تک تک شما هم با آن رو به رو شده اید.
زندگی در غرب و کشوری به نهایت سکولار و دموکرات وتحصیل در رشته ای علمی و آشنایی بیشتر و بیشتر با علم، چشمها و ذهنم را باز تر و باز تر کرد. فهمیدم دین و عقیده سیاسی، رشته دانشگاهی، شغل و .... که انتخابی هستند قابلیت نقد دارند و مقدس نیستند و هرکس هرچور بخواهد میتواند نقدشان کند، مسلما همیشه نقدهای میانه به دل اکثریت مینشیند اما انسانها یک عقیده و روش ندارند و برای همین است که ما واژه هایی مثل محافظه کار، میانه رو و رادیکال را داریم و هر کدام طرفداران خودشان را دارند.
فهمیدم برخلاف ایران که دین مقدس است اما جنسیت ، نژاد و گرایش جنسی نه، اینجا دقیقا تو باید مدام مواظب باشی حرفی نزنی که به جنسیت، نژاد وگرایش جنسی افراد توهین شود چرا که آنها انتخابی نیستند. یعنی انسانها با استفاده از خرد خود به انتخاب جنسیت دست نزده اند بلکه جنسیتشان یا مرد است یا زن یا جنسیتی دیگر و دست خودشان نیست. همینطور نژاد. اما ازادی درباره دین هرچه دلت میخواهد بگویی، تو میتوانی مست کنی و بروی رو به کلیسا و بگویی: جیسس، سان او بیچ" ( مسیح حرامزاده) و کسی هم چیزی به تو نگوید.
یاد گرفتم اگر کسی حرفی زد که باور سیاسی من را قلقلک داد یا باور مذهبی ام را، اگر پاسخی دارم به روش خودم بدهم، که میتواند رادیکال باشد یا میانه رو یا محافظه کارانه، یا به راحتی نادیده اش بگیرم. مثلا وقتی مطالب افراد با مسلک چپ مرا آزار میدهد هیدنشان میکنم که مطالبشان را کمتر ببینم. مدام به صفحاتشان سرک نمیکشم که حرص بخورم.
شادی صدر، کنشگری است که هرگز من طرفدارش نبودم. راه و روشش راه و روش من نبود در عین اینکه بسیاری مواقع حرفهایی زده که بسیار درست بوده و کارهایی کرده که قابل ستایش است- همکاری در پروژه عدالت برای ایران، و جمع اوری مستندات درباره اعدامهای 67 که میدانم خوشایند اصلاح طلبان که خواهان پاک کردن گذشته و علم کردن احمدی نژاد به عنوان عامل تمام بدبختی های ایران هستند نیست- اما شادی صدر یک کنشگر رادیکال است که رادیکالیسم روش من نیست. بهش نقد دارم اما حق ندارم به او بگویم تو چرا رادیکال هستی!
انسانهای زیادی در تمام کشورها هستند که رادیکالند، شاید درصد کمی هستند یا در برخی کشورها درصد بالا، اما هستند و به اندازه تمام دیگران حق دارند ابراز وجود کنند. متاسفانه در ایران و میان جامعه ایرانی ملاک فقط درصد اکثریت است و برای همین است که فکر میکنند اقلیت حقی ندارد! برای همین است که وقتی لجشان میگیرد برای تحقیر اقلیت میگویند: همش چند نفر طرفدار دارند! ( در حالیکه تعداد کم طرفدار مانع از ابراز عقیده یا اثر گذاری نمیشود)
شادی صدر به دلیل همین رادیکال بودن معمولا کارهایش، حرفهایش باعث برافروخته شدن اکثریتی میشود که هم سنتی اند و محافظه کاری برایشان بهترین روش است، هم تجربه دموکراسی ندارند، هم ساختار مردسالار،مذهب سالار و قیم سالار مانع میشود نیمی از رفتارها و نقدها را به درستی درک کنند.
من روش شادی صدر را نمیپسندم، و این دلیلی است که مطالب او را مدام دنبال نکنم! ( با اینکه فمینیست هستیم) مثل خیلی های دیگر که دنبال نمیکنم به دلیل اینکه مطالبشان برایم دلپذیر نیست.
اما اینکه عده ای بخاطر باور مذهبیشان عکس ایشان را دلیلی بر توهین به تمام دارو ندارشان میدانند همان اشتباهیست که بیست و سه سال پیش پدرم کرد، ده سال پیش خودم و هر روز و هر سال هزاران هزار مذهبی ( اخیرا بیشتر مسلمانها) در سراسر جهان.
شادی صدر فقط دلش خواست آنطور که میخواهد باشد، با هرچه که دوست دارد عکس بگیرد و آنجور که میخواهد، البته که شادی صدر به این مسایل عادت کرده چرا که هر روز در غرب، در موزه هایش، خیابانهایش، تئاترهایش، تلویزیونهایش، روزنامه هایش با مسیحیت، مریم و مسیح و موسی شوخی میکنند، شوخی که عکس شادی صدر در مقابلش به لطیفه بی نمکی شباهت دارد. شاید شادی صدر یادش رفته بود هنوز مخاطبانش از ساختاری سراسر مذهبی امده اند و انتظار رفتار دموکرات و فهیمانه نباید داشت. اما آنجایی دردناک میشود که این منتقدین ادعایشان میشود، ادعای شعور، ادعای دموکراسی خواهی، ادعای آزادی بیان و عقیده.. البته در چهارچوب هایی که خودشان تعریف کرده اند. این رفتار بی شباهت به رفتارهای جاکمیت نیست. جمهوری اسلامی ادعای جمهوری دارد البته با نظارت استصوابی و وجود نهادهای موازی و رهبری، جمهوری اسلامی ادعای آزادی بیان دارد ولی فقط برای کیهان و وطن امروز، طبق قانون جمهوری اسلامی ما هم ازادی مطبوعات داریم، هم حقوق برابر برای همه شهروندان و ... اما پشت تمام این قوانین یک " با رعایت موازین
اسلام" هست که تمام آن ازادی ها را محدود میکند. گاهی وقتی سوال اینکه چطور حکومتی با این همه جنایت وظلم هنور ماندگار و تنها گزینه موجود برای ایران است به ذهنم خطور میکند یادم میفتند برای اینکه این حکومت برازنده ترین حکومت و نماد واقعی اکثریت مردم آن کشور است.
حدود 23 سال پیش یعنی وقتی 11 ساله بودم، در تعطیلی روز عاشورا برای اولین بار مهمانی ناهاررفتیم. دلیل این اتفاق آشنایانی بودند که بعد از سالها از خارج امده بودند و تنها این تعطیلات مذهبی بود که میتوانستیم آنها را ببینیم و دیداری تازه کنیم وگرنه تمام عاشوراها باید در خانه پدر/مادربزرگ کرد می آمدیم و شربت نذری پخش میکردیم. خانواده من معتقد بودند و مادرم سیاه پوشیده بود، پدرم هم در بین مهمانان تنها مهمان مسلمان و مذهبی بود باقی مسلمان زاده بودند اما معتقد نبودند. مثل روال همیشگی پذیرایی صاحبخانه که با چای شروع میشود جرخ بار هم جلو آمد. آنها چون میدانستند پدر من نماز خوان و معتقد است هرگز به او تعارف نمیکردند اما این بار وقتی داشتند برای خودشان گیلاس پر میکردند، پدرم که اصولا آدم آرامی بود و کاری به کار دیگران نداشت برافروخته شد و شروع کرد به اعتراض شدید اللحن که امروز عاشوراست و شما حق ندارید مشروب بخورید.
هرچه بقیه میگفتند آقا این روز برای تو عاشوراست برای ما فقط یک روز تعطیله، به تو که تعارف نکردیم و کاری به کار تو نداریم تو هم کاری به کار ما نداشته باش، به خرج پدرم نمیرفت و نزدیک بود مهمانی برهم بخورد. آنها مشروبشان را ریختند و ما هم دقایقی بعد از آن خانه خارج شدیم. پدرم اعتقاد داشت آنها توهین کردند و همه چیز را مسخره گرفته اند و بجز برادرم باقی افراد خانواده به او حق دادند. برای من هم که تربیت شده آموزش و پروزش جمهوری اسلامی بودم اصلا این کار آن دوستان خانوادگی گناه کبیره بود و از چشمم افتاده بودند.
ده سال بعد که از شدت مذهبی بودنم کم شده بود اما کماکان باورهایی داشتم و مثل اکثریت مسلمانان دوروی ایرانی هر وقت شکم دردی داشتم دست به دامن نماز و امامان و نذر و نیاز میشدم و هروقت هم حوصله ای نبود بی خیال میشدم، و مثل همه دوروریی های رایج فرهنگ ایرانی آنجا که صلاح بود از دین مثال میاوردم و آنجا که به نفعم نبود- بخصوص در مورد حجاب- دنبال توجیهی برای رد کردن پوشش برای زنان میگشتم. ماه رمضان بود و شبهای احیا، برخلاف سالهای قبل که پای ثابت جوشن کبیر خواندن بودم به روضه نرفته بودم و به جایش ترجیح دادم ار فرصت اینکه مادرم خانه نیست و پدر هم خواب، به دوست پسرم زنگ بزنم، وقتی تلفنش را جواب داد فهمیدم حالت طبیعی ندارد، پرسیدم چه کار کردی؟ گفت یه عرق سگی به سلامتی علی جون رفتیم بالا!
آنچنان داد و بیدادی کردم که چقدر بیشعورید و بین این همه شب حالا قحطی آمده بود امشب باید مشروب بخورید؟ ( یعنی من با مشروب خوردن در شبهای دیگر مشکل نداشتم که باز حرام است فقط فکر میکردم نباید در این شب ها خورد) میخندید میگفت ببین برای تو بین این شبها فرقه برای من نیست! تو نخور من ولی میتونم بخورم!
تازه من همانجا خواستم به حق همان پنج تن پلیس بریزد و انها را بگیرد و شلاق بزند تا بدانند شوخی با مذهب عاقبت ندارد!
چند سالی گذشت، این روند مشروب خواری در شبهای عزاداری بین همکلاسیهایم، اکیپهای مختلف دوران دانشجوییم بسیار رواج پیدا کرد و من فهمیدم این تنها دوست پسر من نبود و از قضا اکثریت دهه شصتی ها که تمام عمرشان را بعد انقلاب تربیت شده اند بی توجه تر به این شبهای مذهبی هستند. این جمله که" آخ لذت خوردن مشروب تو شبهایی که میگن نباید خورد خیلی بیشتره" درست مثل همان داستان مهمانی گرفتنهایمان با تمام ممنوعیت ها بود که هنوز در کشورهای آزاد میگوییم "ولی مهمانی های ایران یه چیز دیگه بود با تمام ترس و اصطرابش اصلا باحالیش به همون بود که داری کار ممنوعه میکنه. مثل بوسه های ممنوعه، مثل روسری برداشتنهای ممنوعه، مثل نوشیدن های ممنوعه! "
به مرور که سنم بالا رفت و به خودم اجازه دادم فکر کنم نه که تفکرات تغذیه شده را نشخوار کنم، فهمیدم کار پدرم در آن مهمانی بسیار زشت بود و در واقع توهین اصلی را پدرم کرده بود نه میزبان و باقی مهمانها، و فهمیدم اعتراض من به دوست پسر آن سالهایم اشتباه بود نه نوشیدن او.
هرچه گذشت من متوجه شدم مذهبی ها با اینکه پشتوانه علمی هم پشت باورهایشان ندارند و بسیاری از باورهایشان هم خرافات است و هرگز جواب درستی در مثابل چرا ها ندارند، اما به علت قدمت تاریخی، حکومت اسلامی و سطح فرهنگ پایین جاکم بر کشور، نبودن دموکراسی، نبودن فضای نقد و ... یک امتیازات بی دلیل ویژه ای گرفته اند که تک تک ما در این امتیاز بخشی نقش داریم.
چندین سال پیش یادداشتی نوشتم با عنوان: مذهبی ها هیچ برتری ندارند" و در آن به تمام خاطراتی اشاره کردم که ما وادار به احترام یا تغییر دادن آداب خود بخاطر یک مذهبی میشدیم اما آنها بخاطر ما کاری را انجام نمیدادند، مثلا من که بی حجاب بودم باید چه در خانه خودم و چه در خانه آنها روسری بر سر میگذاشتم- یعنی در خانه من هم آنها تصمیم میگرفتند- و اسمش را میگذاشتیم احترام، اما مثلا فکر نمیکردند آن روسری که درباور من توهین و ستم به زن است در خانه من از سر بردارند.
یا وقتی دوستان آئتیستم در گروه مطالعاتی عقاید ضد دینی شان را میگفتند دوستان مذهبی لب ورمیچیدند و میگفتند فلانی به عقاید ما توهین میکند، اما نمیگفتند که همانها سر اذان ظهر جلوی ما راهی مسجد میشدند که نماز بخوانند دارند به باور آئتیستها توهین میکنند!
و هزاران مثال دیگر که تک تک شما هم با آن رو به رو شده اید.
زندگی در غرب و کشوری به نهایت سکولار و دموکرات وتحصیل در رشته ای علمی و آشنایی بیشتر و بیشتر با علم، چشمها و ذهنم را باز تر و باز تر کرد. فهمیدم دین و عقیده سیاسی، رشته دانشگاهی، شغل و .... که انتخابی هستند قابلیت نقد دارند و مقدس نیستند و هرکس هرچور بخواهد میتواند نقدشان کند، مسلما همیشه نقدهای میانه به دل اکثریت مینشیند اما انسانها یک عقیده و روش ندارند و برای همین است که ما واژه هایی مثل محافظه کار، میانه رو و رادیکال را داریم و هر کدام طرفداران خودشان را دارند.
فهمیدم برخلاف ایران که دین مقدس است اما جنسیت ، نژاد و گرایش جنسی نه، اینجا دقیقا تو باید مدام مواظب باشی حرفی نزنی که به جنسیت، نژاد وگرایش جنسی افراد توهین شود چرا که آنها انتخابی نیستند. یعنی انسانها با استفاده از خرد خود به انتخاب جنسیت دست نزده اند بلکه جنسیتشان یا مرد است یا زن یا جنسیتی دیگر و دست خودشان نیست. همینطور نژاد. اما ازادی درباره دین هرچه دلت میخواهد بگویی، تو میتوانی مست کنی و بروی رو به کلیسا و بگویی: جیسس، سان او بیچ" ( مسیح حرامزاده) و کسی هم چیزی به تو نگوید.
یاد گرفتم اگر کسی حرفی زد که باور سیاسی من را قلقلک داد یا باور مذهبی ام را، اگر پاسخی دارم به روش خودم بدهم، که میتواند رادیکال باشد یا میانه رو یا محافظه کارانه، یا به راحتی نادیده اش بگیرم. مثلا وقتی مطالب افراد با مسلک چپ مرا آزار میدهد هیدنشان میکنم که مطالبشان را کمتر ببینم. مدام به صفحاتشان سرک نمیکشم که حرص بخورم.
شادی صدر، کنشگری است که هرگز من طرفدارش نبودم. راه و روشش راه و روش من نبود در عین اینکه بسیاری مواقع حرفهایی زده که بسیار درست بوده و کارهایی کرده که قابل ستایش است- همکاری در پروژه عدالت برای ایران، و جمع اوری مستندات درباره اعدامهای 67 که میدانم خوشایند اصلاح طلبان که خواهان پاک کردن گذشته و علم کردن احمدی نژاد به عنوان عامل تمام بدبختی های ایران هستند نیست- اما شادی صدر یک کنشگر رادیکال است که رادیکالیسم روش من نیست. بهش نقد دارم اما حق ندارم به او بگویم تو چرا رادیکال هستی!
انسانهای زیادی در تمام کشورها هستند که رادیکالند، شاید درصد کمی هستند یا در برخی کشورها درصد بالا، اما هستند و به اندازه تمام دیگران حق دارند ابراز وجود کنند. متاسفانه در ایران و میان جامعه ایرانی ملاک فقط درصد اکثریت است و برای همین است که فکر میکنند اقلیت حقی ندارد! برای همین است که وقتی لجشان میگیرد برای تحقیر اقلیت میگویند: همش چند نفر طرفدار دارند! ( در حالیکه تعداد کم طرفدار مانع از ابراز عقیده یا اثر گذاری نمیشود)
شادی صدر به دلیل همین رادیکال بودن معمولا کارهایش، حرفهایش باعث برافروخته شدن اکثریتی میشود که هم سنتی اند و محافظه کاری برایشان بهترین روش است، هم تجربه دموکراسی ندارند، هم ساختار مردسالار،مذهب سالار و قیم سالار مانع میشود نیمی از رفتارها و نقدها را به درستی درک کنند.
من روش شادی صدر را نمیپسندم، و این دلیلی است که مطالب او را مدام دنبال نکنم! ( با اینکه فمینیست هستیم) مثل خیلی های دیگر که دنبال نمیکنم به دلیل اینکه مطالبشان برایم دلپذیر نیست.
اما اینکه عده ای بخاطر باور مذهبیشان عکس ایشان را دلیلی بر توهین به تمام دارو ندارشان میدانند همان اشتباهیست که بیست و سه سال پیش پدرم کرد، ده سال پیش خودم و هر روز و هر سال هزاران هزار مذهبی ( اخیرا بیشتر مسلمانها) در سراسر جهان.
شادی صدر فقط دلش خواست آنطور که میخواهد باشد، با هرچه که دوست دارد عکس بگیرد و آنجور که میخواهد، البته که شادی صدر به این مسایل عادت کرده چرا که هر روز در غرب، در موزه هایش، خیابانهایش، تئاترهایش، تلویزیونهایش، روزنامه هایش با مسیحیت، مریم و مسیح و موسی شوخی میکنند، شوخی که عکس شادی صدر در مقابلش به لطیفه بی نمکی شباهت دارد. شاید شادی صدر یادش رفته بود هنوز مخاطبانش از ساختاری سراسر مذهبی امده اند و انتظار رفتار دموکرات و فهیمانه نباید داشت. اما آنجایی دردناک میشود که این منتقدین ادعایشان میشود، ادعای شعور، ادعای دموکراسی خواهی، ادعای آزادی بیان و عقیده.. البته در چهارچوب هایی که خودشان تعریف کرده اند. این رفتار بی شباهت به رفتارهای جاکمیت نیست. جمهوری اسلامی ادعای جمهوری دارد البته با نظارت استصوابی و وجود نهادهای موازی و رهبری، جمهوری اسلامی ادعای آزادی بیان دارد ولی فقط برای کیهان و وطن امروز، طبق قانون جمهوری اسلامی ما هم ازادی مطبوعات داریم، هم حقوق برابر برای همه شهروندان و ... اما پشت تمام این قوانین یک " با رعایت موازین
اسلام" هست که تمام آن ازادی ها را محدود میکند. گاهی وقتی سوال اینکه چطور حکومتی با این همه جنایت وظلم هنور ماندگار و تنها گزینه موجود برای ایران است به ذهنم خطور میکند یادم میفتند برای اینکه این حکومت برازنده ترین حکومت و نماد واقعی اکثریت مردم آن کشور است.
اشتراک در:
پستها (Atom)















