۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

عید 91 و بی احساسی



سال 91 هم رسید! این دومین عیدی بود که دور از خانواده سپری میکنم. سال گذشته وقتی عید رسید تازه فهمیدم دلتنگ شدم، دلتنگ خانواده، فامیل، دوستان و "ایران". اما امسال بی تفاوت تر بودم. یعنی قبلترهاش دلتنگی کردم و کلا برام هیچ حال و هوایی نداشت، با اینکه دو هفته دیگه تعطیلات عید پاک اینجایی هاست و همه جا گلهای مخصوص بهار رو گذاشتن و همه جا تخم مرغهای رنگی میشه دید، و کلا جنب و جوش خاصی بین مردم اینجا برقراره، با اینکه هوا شدیدا بهاریه، و آفتابی شده و همه مثل ندید بدیدها ریختن تو خیابون و اصلا دل آدمها جوون شده، با اینکه حتی اینجا یه زن اروپای شرقی هست که تو مرکز شهر همیشه داره دایره زنگی میزنه و تورو یاد حاجی فیروز های تهران میندازه، اما وقتی تو خود ایران نیستی، تو اون حال و هوای خرید ماهی قرمز، سبزه سبز کردن، چیدن سفره، خرید شیرینی و آجیل با قیمت سرسام آور، در به در دنبال اسکناس تازه گشتن برای عیدی دادن ، خرید لباس نو، خونه تکونی و.... همه باعث میشه که حس و حال عید رونداشته باشی. مثلا میخواستم خونه تکونی کنم اما شرتی فرتی خونه رو تمیز کردم، دو سه هفته پیش خیلی بیشتر وقت گذاشته بودم برای جارو زدن و لته زدن اما این بار تند تند ، اتاقم کماکان بهم ریخته است، دو هفته پیش منظم کرده بودم وسایلم و اما باز بهم ریخت حال نداشتم دم عیدی تمیز ترش کنم، فقط جارو کشیدم و تمام، سال گذشته رفته بودم کلی چیز تازه خریده بودم، اما امسال نه! سفره هم نچیدم! کی حوصله داشت بره تو این اوضاع گرونی کلی کرون بده برای یه وجب سمنو و یه سبد سبزه؟ اما از همه اینها بدتر، لحظه تحویل سال خواب بودم، و این اولین سال در عمرمه که لحظه تحویل سال رو نفهمیدم!
چقدر همه چیز تغییر کرده نه؟ یه عده اسمش رو میذارن غربت زدگی، یه عده میذارن غرب زدگی! ولی من اسمش رو میذارم اتفاق طبیعی زندگی! وقتی دل کندی از یه جا دیگه دل کندی، تو الان زندگیت وابسته به سبک وسیاق دیگه ایه و نمیتونی بمونی تو فضایی که ازش بریدی! البته این میتونه برای ادمها سبکش فرق کنه، واسه من اینطوری بود، البته بماند که دلم هوای عید دیدنی ها رو کرده! دیروز با چند نفر تلفنی صحبت کردم که خیلی چسبید یکیس سعید بود و یاد اوری تمام عیدهایی که تو هوای بهاری رامسر و لب دریا و جواهر ده رو گز میکردیم!
بگذریم ، سال 91 هم رسید، چشم به هم بزنیم این سال هم تموم میشه، دقایق نود قرن14 شمسی هستیم و هنوز تو قرن یکش موندیم، تا تونستیم مدرن شدیم در ابزار اما افکارمون مال همون زمانهاست، امیدوارم به 15 که رسیدم  به حداقلهایی رسیده باشیم که صد ساله داریم براش مثلا تلاش میکنیم، البته تلاشهای بی هدف کوتاه مدت!

امیدوارم سال جدید برای همه شما سال خوبی باشه و ایران هم دوباره در جامعه جهانی قد علم کنه به دور از تهدیدها و تحریم ها!

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

چهارشنبه سوری در غربت

امروز کاری رو کردم که تو عمر دوران تحصیلم نکرده بودم یعنی رفتن پیش استادها و اینکه ازشون بخوام طوری تصحیح کنن که من نمره بگیرمناراحت میدونین چرا اینجا این کار رو کردم؟ چون مطمئن بودم من درست نوشتم اما درست ننوشتم! یعنی فهمیدم چی باید بگم و میدونم چی میخوام بگم ولی بخاطر عدم تسلط به انگلیسی نتونستم برسونم. برای همین ورقه به دست رفتم پیش دو تا استادی که از بخششون کمترین نمره رو گرفته بودم و دوساعت با زبان الکن انگلیسی باهاشون صحبت کردم تا بهشون حالی کنم اشکال از درک نیست از نوشتنه! مثلا یه خطی رو استاده هی میخوند و میگفت من نمیفهمم چی نوشتی؟ منم تو دلم میگفتم بابا اینکه واضحه(البته برای خودم واضح بود) در نتیجه مجبور شدم هی براش توضیح بدم و توضیح بدم اخرش گفت آهاااااااااان منظورت این بوده!!!
خلاصه با یه استاد هفته پیش و با استاد دیگه امروز صحبت کردم و به نظر میاد که پاس شدم حالا نتیچه نهایی فردا مشخص میشه..
یعنی روزی صد بار به اینکه فقط آیلتس اونم با حداقل نمره ملاک پذیرش بود رو فحش میدم. عزیزانی که قصد ادامه تخصیل در خارج از کشور دارید گور بابای آیلتس لطفا زبان انگلیسی رو مثل فارسی صحبت کنید تا مثل خر تو گل نمونید.

از اون بالاتر عزیزانی که قصد سفر و اقامت در اسکاندیناوری رو دارید درسته که انگلیسی بلد باشید کارتون راه میفته اما اگر دنبال کار یا موفقیت هستید یادتون باشه رمز موفقیت در بلد بودن زبان اصلی این کشورها اون هم بلبل وار است.

و اما برگردیم به اجرای دیشب. امروز هر جا رفتم و پیش هر کس رفتم از برنامه دیشب تعریف کردن. خودم هم که فیلمش رو دیدم خیلی راضی بودم. همه بچه ها خیلی زحمت کشیده بودن ولی واقعا پوست من یکی کنده شد، از رزرو کردن جا، هماهنگ کردن بچه ها، هر دفعه به دوش کشیدن لپ تاپ و اسپیکر و بردن سر جلسه تمرین، سعی در کم کردن حرکتهای رقصم برای هماهنگ شدن بچه ها و آسونتر بودن حرکات برای بقیه، پیدا کردن آهنگ که مورد توافق همه گروه قرار بگیره، طراحی حرکت ها بر اساس نظراتی که در کل بچه ها داده بودن و ....... اما خشحالم، تمام این سختیها به نتیجه اش می ارزید. ما چها ر تا رقص داشتیم به چهار تم و ریتم متفاوت، که توی هیچ کدوم این رقصها حرکت مشابه با رقص قبلی نداشتیم. یعنی این یکی از اصول رقص خودمه که تا جایی که میشه نباید حرکت های خاص یکسان داشت . تو رقص تکی خودم هم همیشه همینطوره به ندرت من با یک اهنگ دو بار یه شکل برقصم حتما هر دفعه یه جرکات دیگه ای دارم! خلاصه این مسئله رو در رقص گروهی هم انجام دادیم .اما از ابداعات دیگه ما در رقص گروهی که البته از ذیق وقت ناچار به انجامش شدیم ولی در اخرش خودمون راضی بودیم هرچند بعضی بیننده هامون به همون حالت سنتی همیشگی رقص گروهی بیشتر راضی بودن، این بود که ما تعداد رقصهای هماهنگمون کم بود و بیشتر دو به دو میرقصیدیم و متفاوت اما به طوری این رو انجام دادیم وسعی کردیم اینطور باشه که زننده نباشه و مثلا اگر یک گروه حرکات بیشتری داره گروه بعدی که در سمت دیگه میرقصه حرکات ساده ای داشته باشه. یا اگر دو نفر رو به جمع بودن دو نفر دیگه رو به هم میرقصیدن.. خلاصه من خودم از این ابتکار اجباری راضی بودم. لباسهامون چهار رنگ بود، طلایی، آبی، زرشکی و سبز و پارچه مخمل، یه حریر هم به صورت تور پشتمون دوخته بودن شبیه فرشته ها شده بودیم؟ کارایی این حریر چی بود؟ موقع اجرای مراسم قاشق زنی رو سرمون باید مینداختیم. بله ما وسط رقصمون دو مراسم معروف چهارشنبه سوری، قاشق زنی و فالگوش رو هم انجام دادیم!
جالبترین نکته برای من این بود که با اینکه خب ما بسیاری از اقایون رو داریم که در مهمانیها و مراسم ها پا به پای خانمها میرقصند اما انگار هنوز در ذهن مردم ما رقص زن عادی و مرد غیر عادیه برای همین تا وقتی ما چهار تا دختر میرقصیدیم تشویقها عادی بود اما وقتی وسط سومین رقص یهو همایون وارد صحنه شد سالن از تشویق و سوت و ... منفجر شد. یعنی کاملا جنبه سورپرایزی بود برای مدعوین. بعد از احرای ما هم که دیگه برنامه رقص بود پسرها که اکثرا دوستان دانشجو بودن با اینکه دوست داشتن بیشتر در وسط مجلس برقصند اما ناچار کنار میکشیدن چون به قول دو سه تا از دوستان فقط دخترها و زنها وسط میرقصیدند. اما باز به ما دانشجوها که دختر و پسر شروع کردیم با هم رقصیدن و کلا فکر کنم رنگ و بوی دیگه ای به جشن انجمن دادیم که معمولا خیلی سنگین رنگین هستند و بیشتر خانوادگی و بزرگسال.

همین امروز برای دو تا برنامه نوروز دعوت شدیم یکی از طرف یکی از اعصای انجمن برای محل کارشون، و یکی از طرف انجمنی که اولین برنامه ما رو حمایت کرده بود. از الان هم برای دو ماه دیگه برای یک جشن دیگه انجمن یاری دعوت شدیم البته من شرط گذاشتم که باید برای یک رقص تنها برنامه داشته باشم که قبول کردند!
خب اگر فکر میکنید این وسط برای این همه هنرنمایی در مدی هم کسب میکنیم سخت در اشتباهید ما این کار رو فقط برای دل خودمون و از روی عشق انجام میدیم.

مخصوصا من که حاضرم تمام وقتم و بذارم برای رقص !

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

عشق آزار دهنده

در مقابل همه آدمها و خواسته هاشون سرسختم و گستاخ و گاهی وحشی! کسی نمیتونه من رو مطیع خودش کنه در حالیکه سازگاری بالایی دارم، کسی نمیتونه به راحتی من رو وادار به کاری کنه یا تغییری در عقیده ام ایجاد کنه! مگر... مگر وقتی بر روح و روان و مغز و جسمم تسلط پیدا کنه! دو بار این اتفاق برام افتاد! یکی که تمام شد و دیگری که هنوز با منه با تمام باگهای موجود در رابطه! رابطه ای بیمار که خودم بیشتر از هر کسی به بیمار بودنش باور دارم و نمیتونم دست بردارم! 
حالا عصبانیم از خودم، به شدت! هزار بار با خودم عهد میبندم که مقاوم باشم، که نه بگم، که مطیع نباشم ، که خودم باشم، اما باز کافیه یک سلام کوچک ازش ببینم که یادم بره! اما این بار واقعا عصبانیم!
ازاینکه قرار دو هفته گذشته در 25 ساعت مونده به قرار بهم خورد بگذریم، ازاینکه تمام هفته پیش نیست و نابود بود و خبری ازش هیچ جا نبود بگذریم با خودم قرار گذاشته بودم اگر بر فرض محال در شبهای تعطیل روی خط اسکایپم آمد بگم وقت ندارم! اما درست با اینکه وقت نداشتم، با اینکه آن ور خط داشتم با "مهربان" صحبت میکردم به چتش جواب دادم! جالب اینجا بود که خب چون در حال حرف زدن بودم پاسخ دادنم ثانیه ای بیشتر طول میکشید و بعد از اونور خط مینوشت : اگه داری با کس دیگه ای صحبت میکنی برو بعدا باهم حرف میزنیم" و این رو درست از وقتی میگه که میدونه من شبها با "مهربان" صحبت میکنم!
خلاصه کنم، دیشب قرار گذاشتیم امروز ساعت 4 با هم صحبت کنیم! چون شاید دوشنبه بتونیم همدیگر رو ببینیم یا دوشنبه بعد! صبح رفتم تبلیغ پخش کردم، خسته اومدم خونه کمی فیس بوک گردی کردم، چند تا مقاله که باید میخوندم رو خوندم و دیدم ساعت شد 3.. از خواب داشتم میمردم! اما نخوابیدم، تنم کوفته بود و واقعا نیاز به استراحت داشتم اما نخوابیدم و استراحت نکردم که یه باز ساعت 4 از دستم نره و بد قول نشم! با همه اینها ساعت حوالی 3:30 خوابم برد. نیمساعت بعدش با هول بیدار شدم و بلافاصله وصل شدم به اسکایپ با 5 دقیقه تاخیر. وقتی وصل شدم مسیجی رسید.. به فکر این بودم که الان باید در جواب برای تاخیرم عذر خواهی کنم، اما چیزی که خوندم این بود: من از صبح تا همین الان داشتم درس میدادم و خیلی خسته ام میشه یه وقت دیگه ای صحبت کنیم؟ میبوسمت.....!"

دو بار خوندم که ببینم چی میخونم! خستگی رو از غلطهای تایپی فراوانش میشد فهمید اما مبهوت بودم! فقط نوشتم اکی!

چند ثانیه خیره به اسکایپ و عکسش موندم، و یهو سر درد گرفتم برای اون از خواب پریدن یهویی! اگر بارها باهاش صحبت نکرده بودم و حرفهامو نزده بودم و جوابهامو نگرفته بودم شک نمیکردم داره بازیم میده! اما حیف که نمیتونم حتی با همچین چیزی خودم رو آروم کنم! بازی دادنی در کار نیست همینه که هست! من عاشقشم و وقتی پای اسمش در میون باشه اولویت زندگیم در هر موردی میشه! اما من اگر عشقش هم باشم اولویت که چه عرض کنم اخریتش هم نیستم!

دقایقی بعد براش نوشتم.. نوشتم که من هم چقدر خسته بودم اما بخاطر قرارمون به خستگیم محل نذاشتم. نوشتم مگه میشه چیزی غیر از اکی گفت؟ مثلا بگم اکی نیست مگه فرقی میکنه؟! و ازش خواهش کردم دیگه با من قراری نذاره.. قراری که مطمئن نیست میتونه عمل کنه بهش چون من همه برنامه هام رو تغییر میدم!
شک ندارم همین چند خط اون روی سگش رو بالا میاره و دوباره میره تو دنده چپ! اما به درک ! خسته شدم از بس من مطیعم، از بس من سازگارم، از درسم میزنم بخاطرش، از کارم میزنم بخاطرش! از استراحتم میزنم بخاطرش! و اون هیچ کاری نمیکنه بخاطر من! طبیعیه زندگی خودش و داره و من هیچ جایی تو زندگیش ندارم. 
بیشتر ازاین لجم میگیره که که اینی رو که اینجور دیوانه وار دوست دارم برای من هیچ وقتی نمیذاره و بعد کسی که برام عزیزه اما نوع دوست داشتنم و حسم بهش متفاوته همیشه هست، هروقت که بخوام!

از یه چیز دیگه هم لحم میگیره، فکر میکردم دوست پسر داشته باشم دیگه احساسم از سرم میفته بخاطر تمام دوریها و مشکلات! اما دوست پسر داشتن هم فقط به علاقه ام به اون بیشتر اضافه کرد!
امان ازاین  درگیری سه گانه! ولی اون دو تای دیگه به من آزاری نمیرسونن انقدر که اونی که عاشقش هستم آزار دهنده شده! نمیدونم دلم رو به چی خوش میکنم به دو سه خط صحبت دو هفته یه بار که میگه دلم برات تنگ شده و باید هر چه زودتر ببینمت و بعد هی هر هفته این بایده داره عقب میفته!؟ یا به کامنتهای هزار در میونش ! یا به صحبت کردنهایی که بر خلاف قبل که هر روز بود حالا شده دو ماه یه بار!!!!!!!

۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

سیپار بین دو هم آغوشی

بوسه ها که ردو بدل میشد ، میپرسید: سیگار؟! سیگاری نبودم اما لذت بوسه اش انقدر بود که سیگار هم امتحان کنم! همان که اولین بار زنانگی ام را کشف کرد اولین لذت سیگار بین دو هم آغوشی را هم نصیبم کرد! 
دیشب انلاین دیدمش، سلامی کردم و گفتم " ازت ممنونم" پرسید :"برای چی؟" گفتم:" برای اینکه کشفم کردی!" آیکون خنده فرستاد و نوشت: "لعنتی این وقت شب من و بردی به خاطرات خوب. "
اما من نرفتم به خاطرات. من فقط میدونم بعد از هر هم آغوشی ،خوب یا بد، توی دلم ازش تشکر میکنم که من رو با خودم، وجودم و حسم اشنا کرد!
24 ساله بودم، اوج لذات جنسی اما من هیچ حسی نداشتم، دوست پسرم باید با فاصله از من مینشست، از سکس متنفر بودم، تجربه نداشتم اما متنفر بودم، فیلمهای سینمایی هم به سکس میرسید رد میکردم، تنها یکبار عشق اول زندگیم رو بوسیده بودم و خوشم نیامده بود. اگر عشق نبود امکان نداشت ببوسم! مدتی تنها بودم که اتفاقی و اشتباهی سر راهم قرار گرفت. اشتباه از اینکه جز دوستهای چتی بود و من به حساب اینکه با ایکس قرار دارم رفتم و سر از ایگرگ در آوردم. اولین بار که دیدمش چشمهاش به دلم نشست. چشمهای خمار عسلی! دوستی از همون شب شروع شد، مثل همه دوستیها اولش خوب و صمیمی، همون اول خط و نشون های همیشگی رو کشیدم، "من اهل سکس نیستم" گفت : "منم دنبالش نیستم" میدونستم دروغه، مگه میشه پسر ها دنبالش نباشن اما باور کردم. دوستی پیش رفت سر هفته اول هیچ نمیدونم چرا اما بهش اجازه دادم دستم رو بگیره! نه بهتره بگم بدون اجازه دستم رو گرفت اما من عکس العمل نشون ندادم، برخلاف سابق! سه هفته از دوستی گذشت، دعوتش کردم برای عصرانه و نشستیم به اهنگ گوش دادن، رسیدیم به ترانه "هلو -لیونل ریچی"هیچ نمیدونم چطور شد که دیدم داریم میرقصیم، از من سرسخت، خشن ، سرد خبری نبود، رقصیدیم آروم آروم من رو به خودش نزدیکتر کرد و بعد گوشه گردنم رو بوسید! و من هنوز ساکت بودم! تو دلم گفتم چرا نمیزنیش؟ چرا پسش نمیزنی؟ چرا سرش داد نمیزنی؟ تو بدت میاد از این چیزها.. اما بوسه ها ادامه پیدا کرد. امد روی صورتم، گوشه لبم و تا خواست لبم رو ببوسه گفتم: "بدم میاد!"
نگاهی کرد، از همون نگاههای شیطنت بار خودش با اون چشمهای خمار عسلی! گفت " چشمت رو ببند بدت نمیاد" نبستم اما اجازه دادم ببوسه. راست میگفت بدم نیامد!

دوستی ما سه ماهه بود، که یک ماه اخر به جنگ و دعوا بود. اما یک ماه و نیم تجربه بود. کشف اینکه زنم، احساس دارم، خشک نیستم، سرد نیستم، بوسه رو نه تنها دوست دارم که میپرستم، هم آغوشی ما یخاطر تمام سدهای پیش رو مثل خیلی های دیگه محدود بود ، محدود به بوسه و نوازش.. هم اون اسیب میدید هم من اما به همین راضی بودیم. فهمیدم اگر محدودیت نبود سکس رو دوست خواهم داشت! و ...
دوستی ما سر سه ماه تمام شد.. اما تاثیر این دوستی ماندگار.. انقدر که هر بار همدیگر رو میدیدم ناخوداگاه یاد تمام هم آغوشی ها میفتادیم. دوستم ماند، اما سعی میکردیم هیچ جا تنها نباشیم ، میگفت در مقابل تو مقاومت ندارم! میگفت دوستی سه ماهه بود و عشق هم نبود ، با دخترهای دیگه دوست شدم سکس کامل داشتم اما هنوز تو و همون بوسه ها و نوازشهای محدود تو ذهنم موندی! من هم میدونستم در برابرش مقاومت ندارم، میدونستم نباید ببینمش تنها، میدونستم اگر ببینمش میبوسمش همونطور که بارها یهو تو ماشین بوسیدمش! حتی وقتی دیگه دوست پسرم نبود! اما هیچوقت بهش نگفتم چقدرازش ممنونم!

 دیشب باید میگفتم، باید میگفتم ازش ممنونم که من زن رو به من شناسوند.. که لدت بوسه رو به من نشون داد و حالا من وقتی تعریف مردهای دورو برم را میشنوم، وقتی میدیدم مرد رویایی من چطور ستایش میکرد و چطور از بوسه من لذت میبرد فقط در دلم میگفتم " مرسی تایگر"
و حالا امشب بعد از خواندن بوسه ها ونوازشهای ابداعی باز به یادم امد، با همان چشمهای خمار عسلی، وقتی نوازشم میکرد از نوک سر تا نوک پا را میبوسید و پیجی و تابی میخوردیم و بعد که به نفس نفس میفتادیم میگفت: سیگار؟! و من با تمام تنفرم از سیگار، مست از لذت هم اغوشی، میگفتم" اوهوم" و سیگار روشن میکرد، سرم رو روی سینه اش میگذاشت و همینطور که به سیگار پک میزد با تمام وجود ،با دست چپش بازوی چپم رو نوازش میداد و من پک میزدم به سیگار... 

پی نوشت: یک سال بعد یک روزی به من زنگ زد و حرف زدیم از این ور و آنور ، گفت راستی میدونی فروغ یه شعر داره در مورد تجربه ما؟! گفتم ما؟ گفت آره، و بعد خوند: "زندگی لذت کشیدن سیگاریست بین دو هم اغوشی"

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

مثلث عاشقی

یکی همراهت شده و هر لحظه اس ام اس میده، حواسش بهت هست، باهات حرف میزنه، با اینکه سرش شلوغه سعی میکنه وقت بذاره و ببینتت.
یکی یهو دوباره پیداش شده، عمیق، پر احساس، حالا که کمی وقتش ازادتر شده دائم هست برای خود خودت، برنامه ریزی میکنه برای دیداری که قولش رو داده بود، میخواد ببرتت جایی که خیلی دوست داره و اونجا رو که معمولا تنها میره میخواد با تو شریک بشه
یکی هست که محبتش بی پایانه، همیشه هست، قرنطینه اش رو پذیرفته ، به حرفهات گوش میده، به غرغرهای تمام نشدنیت، تشویقت میکنه، حمایتت میکنه و ........

و اینجا یکی هست این وسط گیر کرده.. بین اتفاق نرمال که داره روز به روز قشنگتر میشه، عشق اسمانی که اومده رو زمین، و زمینی که خالصانه  عشق میورزه!  
اتفاق نرمال که بی خبر از همه جاست، اما دو نفر دیگه ناخواسته با هم رقابت میکنن! بدشون بیاد یا خوششون بیاد من این رو میگم، این رو از لابلای حرفها و رفتارهاشون میشه فهمید، هرکدوم به نوعی من رو از ارتباط داشتن با اون یکی بر حذر میکنن! اگر به یکیشون دیر جواب بدم فکر میکنه دارم با اون یکی حرف میزنم! و ....

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

شادابی و گه گیجه!

نفیسه بانو دیروز رفت، عجیب جاش خالیه، روزهای رویایی رو باهاش سپری کردم، بیشتر جاهایی که من هر بار که دلتنگ بودم میرفتم و میگفتم کاش بچه ها بودن رو همراهش قدم زدم، نشستم، دیدم و بی نهایت لذت میبردم از اون فضا و مکان برای بودن یکی از جنس خودم، یکی از جنس دوستی!
انقدر بلند بلند خندیدیم، انقدر همدیگر رو بغل کردیم، انقدر گفتیم وای باورم نمیشه اینجایی، که حد نداشت، چهار روز یکی از بهترین سفرهامو داشتم، سفری با یک همسفر خوب، هرچند هوای سوئد و آسمان اوپسالا همراه خوبی نبود و بی وقفه ابری بود اما زیبایی شهرم به دل دوست نازنینم نشست. از این روزها هر چی بگم کم گفتم.
نوشته بودم اتفاق نرمالی در زندگیم داره میفته، بلاخره یکی از دانشجویان ایرانی اینجا دل رو به دریا زد و بیشتر از بقیه سمج بازی در اورد و از ادا و اطوار و کنایه و این و گفتم که اونو بفهمی ،دست برداشت و مثل بچه آدم به من پیشنهاد دوستی داد و چون مدتی بود میشناختمش و مورد پسند بود، بنده هم مثل بچه ادم جواب مثبت دادم غافل از اینکه درگیری های ذهنی من همیشگی است چرا؟؟ برای اینکه در آخرین روزهای زیبای بودن نفیسه اتفاقات عجیبی افتاد! اتفاقاتی که باعث شد من بفهمم وقتی عاشقی یعنی عاشقی و هیچ منطقی و هیچ اصل اعتقادی سابق و فعلی نمیتونه تو رو به راه راست بکشونه! دو سه پست پیش نوشتم حقیقت چیز دیگه ایه و مستر کامپلیکیت رو باید بذارم کنار ! اما  باز کم اوردم وقتی اسمش رو دیدم، صداش و شنیدم و ایمیلهاشو خوندم!
جمعه بود که دیدم بعد از چندین و چند روز غیر فعال بودن مستر کامپلیکیت در فیس بوک امده و تند و تند رو عکسهای من لایک زده، و بعد هم ایمیل که از خوشحالی من خوشحاله! براش نوشتم که نبودی یه مدت و یک حواب بند بالا گرفتم که خجالت کشیدم از خودم با قضاوتهام! نوشت پاییز من به زیبایی پاییز تو نبود و خیلی بیمار شده بود و یک هفته استراحت مطلق داشت، همینطور تصادف کرد و شانس اورد که باز اتفاقی برای خودش و خانواده اش نیفتاد و ....  وقتی ایمیل رو فرستاد تا اومدم جواب بدم دیدم اسمش رو موبایلم افتاده و داره زنگ میخوره! اصلا نمیدونستم چی کار کنم، تلفن رو جواب دادم و صداش که تمام بدنم رو لرزوند! خوب میدونه کی و چطور باید دست و دلم رو بلرزونه! 
شنبه بعد از رفتن نفیسه وقتی غمگین و ناراحت برگشتم خونه دیدم بعد از مدتها در اسکایپ آنلاینه، نمیتونست صجبت کنه چون ساختمون دانشگاهشون در حال تغییره و فعلا اتاق نداره و باید توی کتابخونه مینشست، بعد از یک ساعت یکی از اتاقهای خصوصی خالی شد وما تونستیم حرف بزنیم.. محکم گله هامو کردم. گفتم تو همیشه نیستی، هر وقت دلت بخواد هستی و هر وقت نخواد نیستی، به همون اندازه برای من هستی که برای بقیه! خب تمام شکایتهامو رد کرد، گفت تو برای خودت میشینی فکر میکنی، احیانا با یه عده هم که من و نمیشناسن مشورت میکنی و خودت برای خودت نتیجه گیری میکنی، و بعد دوساعت توضیح داد.. برام قابل قبول بود توضیحاش و قانع شدم! غیر ازاین هم ممکنه؟! باید میرفت سر کلاس و خداحافظی کردیم. قبل از خداحافظی بهش گفتم راستی من با یکی دارم آشنا میشم! و گفت فردا در موردش صحبت میکنیم!

شب رفته بودم دیدن دوست پسرجدید. تو فاصله دم کردن چای فیس بوکم رو چک کردم، دیدم دو تا ایمیل دارم از مستر کامپلیکیت. یاد روزهای ایتالیا افتادم، که میرفتم بیرون ، خوش میگذشت و.... و وقتی میامدم خونه ایمیلهاش بود که دل بلرزونه! تا بیام بخونم دوستم آمد، صفحه رو بستم اما ذهنم درگیر بود. سعی کردم فراموش کنم، سعی کردم به آدمی که کنارم نشسته فکر کنم، برای چند ساعتی موفق شدم!
ظهر امروز تا به نت وصل شدم دیدم برام کامنت گذاشته، اسکایپش باز بود و شروع کردیم به صحبت.. گفت من همیشه سکوت میکنم اما دیروز وقتی دیدم تو همش به من گله میکنی که نیستم باید بگم که تو خودت هم خیلی موقع ها نیستی! و شروع کرد شمردن زمانهایی که وقت داشته و من نبودم!!!!
براش آروم آروم از کارهای این چند هفته ای که نبوده و خبرهم و نداشتیم گفتم، از ایتالیا، میزبان، جاهایی که رفتم، غذاهایی که خوردم، شرابهایی که نوشیدم و تو دلم نیمی از پیکها به یادش بود، و بعد رسیدم به اوپسالا، به روزهایی که نفیسه بود، به جاهایی که با هم رفتیم، به عظمت موزه واسا، به زیبایی استکهلم واوپسالا در پاییز و اخرین روز و فرودگاه، و بعد رسیدم به اینکه باید میگفتم راستی من دوست پسر گرفتم!
وقتی این و گفتم چهره اش برگشت، اما خیلی سریع کنترل کرد. گفت خب چطوره؟ و شروع کردم به تعریف! چطور اشنا شدیم، چطور ادامه دار شد و چطور در نهایت دوست شدیم!
و حالا نوبت اون بود که برای اولین بار بپرسه: رابطه تو با من چیه؟!
سکوت من، نگاه منتظرش از پشت وبکم و سکوت!
شروع کردم تمام موانع سر راهمون، تمام جرفها و حدیثها، تمام انتظارات و ... براش گفتن . بهش گفتم تا همین یه ماه پیش خودم رو تو رابطه با تو میدونستم و به کسی فکر نمیکردم اما این رابطه که 9 ماه نشده همو ببینیم و دو ماهه که صحبت نکرده بودیم و .... اسمش رابطه نیست! احساس سر جاش، اما من یه روزهایی دلم میخواد اونی که تو زندگیمه کنارم باشه اما تو نبودی. 
چیزی نمیگفت، مطمئنا حق میداد اما.... و اخر من که فکر میکردم بهم میگه خوش باش ،و زندگیت رو بکن و خودش رو فقط یه دوست در کنار من میدونه، رو کرد به من و گفت: 10 روز دیگه میای .....؟  و من مبهوت نگاهش کردم
اینجاست که باید بی ادب بشم و بگم گوه گیجه گرفتم! من به مستر نه نمیتونم بگم؛ 7 روز دیگه درست یک سال از آغاز ارتباطمون میگذره- ارتباط عاطفی- ارتباطی که برای همه بی معناست و برای من پر از معنا!
حالا نمیدونم چه کار کنم؟ در تصورم هم نمیگنجید یه روزی من اینطور ارتباط هایی داشته باشم!  منی که پابند اخلاق بودم و تعهد حالا زندگیم شده پر یواشکیو توجیه هم میکنم! توجیه مثل اینوریها!

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

بهار در پاییز

روزهای قشنگی رو میگذرونم، یکی از اونها که یار جانی بود این روزها کنارم هست، باورش سخته، گاهی در حین راه رفتن یا نوشیدن یک فهوه جیغ میکشم که" وای باورم نمیشه نفیس که اینجایی"
اره باورش سخته، مثل یه خواب میمونه، باور نمیکردم یه روزی یکی از کسانی که دوست داشتم لحظه های نابی رو باهاشون قسمت کنم، خیابانهای شهرم رو باهاشون گز کنم، از دردهام براشون بگم و حتی از شادیهام، جاهایی رو برم که در این شهر عاشقانه دوست دارم حالا کنارم باشه و با من بیاد به کافه هایی که دوست دارم، که هر وقت مینشستم میگفتم کاش بچه ها بودن، در خیابانی قدم بزنه کنارم ، دوش به دوشم، که هر بار تنها، خسته و پر از درد رد میشدم ازش تو دلم میگفتم کاش بچه ها بودن.
اره این روزهایم در اوج پاییز بهاریست. بهاری و آفتابی..