۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

ناهمزمانی ،مسافر

اوضاع احوالم به حالت عادی برگشته، کورسی که دوست داشتم بلاخره تمام شد، و حالا از هفته دیگه کورس جدیدی شروع میشه که هیچ ایده ای در موردش ندارم، در کنارش باید دو تا از کورسهایی رو که از ترس امتحان نمیدادم رو هم بخونم تا نهایتا ژانویه همه رو با هم امتحان بدم که تقریبا امری محاله! ولی من سعیم رو میکنم! کورس سوئدی هم داره کارهاش بیشتر میشه و من متاسفانه وقت کمتری براش میذارم اما برای اون هم برنامه ریزی کردم، نه از امروز که اصلا راه نداره ولی از هفته دیگه فقط امیدوارم بتونم مثل یه ماه پیش که محک خوبی برام بود به این کارها و برنامه ها برسم!
این مدت ننوشتم اینجا و این به من ثابت کرد دقیقا فیس بوک مانع اصلی نوشتن در وبلاگه. نمیدونم باید چه بلایی سر فیس بوک بیارم، بستنش راه حل نیست تنظیم وقتش هم تا حالا موفق نشدم!
بگذریم، این روزها زندگیم معجونی بود از غم؛ گیجی و شادی! از غم که خبر دارید، گیجی میرسه به جایی که سر نه دوراهی که سه راهی میمونی، میان آسمان و زمین و اتفاق نرمال! 
به قولش "ناهمزمانی" ها... آره ! من همیشه تو زندگیم "نا همزمانی " داشتم. وقتی  عاشق شدم در 16 سالگی، وقتی دل بستم در 24 سالگی و وقتی مجنون شدم در 27 سالگی! ناهمزمانی اما بیشتر شد وقتی رسیدم این ور آب! رهایی های من مصادف شد با روبرو شدن با نا همزمانی های بیشتر. شیرجه میزدم تو چیزی که حق من بود و بعد مثل خر توش میموندم که حالا باید چه کرد؟ شاید از همه اینها تجربیات خوبی نصیبم شد اما آسیب هایی هم دیدم و میبینم! من همیشه 20 سال دیر بودم.

این زبون رو نمیتونم نگه دارم، شما که غریبه نیستید در عین حال اتفاقات قشنگ مطابق میل همه داره برام میفته، بعدا بیشتر مینویسم!

و اما امروز.. کمتر از 7 ساعت دیگه من یکی رو در آغوش میگیرم که نه فقط خودش رو بغل میگیرم برای خودش که جای تک تکتون بغلش میکنم، میدونم بوی همتون رو میده، میدونم از همتون برام کلی عشق آورده، میدونم هوای صمیمیتها رو آورده حتی اگه از راه دور میفهمم که صمیمیت ها و یک رنگی ها داره روز به روز رنگش رو میبازه و صدام در نمیاد!
 آره امروز آرلاندا* شاید از صدای جیغ من منفجر بشه، امروز یه نفر داره میاد پیشم که در واقع 10 -12 نفره.. امروز....
چند روزی برای بودن این عزیز مهربون نمیتونم زیاد بنویسم.. اما بعدش انرژِی دارم (یعنی امیدوارم)

* آرلاندا اسم فرودگاه استکهلمه

۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی



هنوز مست سفر رویایی ام هستم، سفری با همه عواقب خوب و بد! سفری به معنای واقعی سفر! که باعث پخته شدن یک خام میشه! سفری که دعوت کننده اش باعث میشه من از عشق آسمانی به زمین برسم! چشمهام رو باز کنم و حقیقت رو بپذیرم!
جقیقت اینه مستر کامپلیکیت رویای منه! رویای دست نیافتنی، همان شاهزاده سوار بر اسب سفید که هر ازگاهی تو مسیرش به من هم سری میزنه... حقیقت اینه! مستر کامپلیکیت خیلی هم ساده است، ساده تر از اون چیزی که فکرش رو میشه کرد عاشق اما منطقی ! حسود وقتی حس میکنه پای کسی در میانه، و در عین حال خودش رو میکشه کنار اگر فکر کنه باید تنهام بذاره! هرچند در سفر ایتالیا من رو یک لحظه تنها نذاشت، از صبح برای ایمیل میداد تا شب.. پر از ابراز احساسات اما حقیقت اینه مستر کامپلیکیت مرد من هست اما نه در واقعیت! میدونم ،شک ندارم همین حالا اگه برام ایمیل بزنه، عکسی بذاره باز دلم قیلی ویلی میره.. باز دلم میخواد در اغوشش بگیرم ، صداش رو بشنوم لمسش کنم حسش کنم و ....! میدونم اگه باز صداش رو بشنوم وا میرم، باز نگاه نافذ پر حرارت عاشقش رو ببینم سست می شم و باز وقتی بگه: "دلم برات تنگ شده بود" صورتم سرخ بشه ..اما واقعیت چیز دیگه ایه. واقعیت اینه که همه اینها از دور است و گاهی... و من باید زندگیم را بدون اون داشته باشم.. 
اینها همه ماجراها نیست... اما برای بعضی فقط باید سکوت کرد. شاید سربسته بمونند بهتره.

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

ونیز

کسی نیست که آوازه اعجاب انگیزی ونیز به گوشش نرسیده باشد. شهری که خیابان ندارد و رفت و امد و حمل و نقل از طریق آب صورت میگیرد. شهری  با ساختمانهای دیدنی. البته آوازه دیگر ونیز هم پل ارتباطی اروپا با شرق و غرب و شروع کشفیات اروپایی ها و جهانگردیها هست . البته مارکو پولو هم که معرف حضور همه هست ساکن این شهر بوده واز همینجا سفرهایش را شروع کرده بود. 
ورود به ونیز همراه بود با خنده های من! چپ راست میگفتم: ه ه چه با مزه! برای من این شهر بیشتر "با مزه " بود تا فوق العاده! شاید دلیل اصلیش همین پر آوازه بودنش بود و انقدر ازش عکس دیده بودم و شنیده بودم که خیلی برام عجیب نبود. ولی این چیزی از زیبایی و ارزش این شهر کم نمیکند. شهر به طرز وحشتناکی شلوغ بود و توریست مثل مورو  ملخ در این شهر ریخته بود. کوچه پس کوچه ها رو رد میشدیم و در خیابان اصلی شهر،همان کانالهای آبی، قایقهای متعدد در حال رفت و امد هستند. از گوندالو که قایق تاریخی و توریسیتی است تا مثلا قایقهایی که حکم وانت باری را داشتند و حتی قایقهایی که مثل کامیون بودند!


وانت باری ونیزی!


در میدان اصلی شهر هم مثل باقی جاهای دیگر ایتالیا در کنار ساختمانهای قدیمی ، رستورانها و فروشگاههای معروف ،یک کلیسای بزرگ و قصر خانواده ای که جاکم بر ونیز بودن وجود داشت . میدان بزرگ شهر چسبیده به دریا بود. وقتی کنار دریا رسیدیم و قرار شد عکس بگیرم ، با اینکه استکهلم هم دریا دارد و کلا این یک سال دریا ندیده نبودم اما یک هو موجی زد و خورد به سنگهای کنار ساحل و من برای چند ثانیه مکث کردم .. تفاوت اینجا با استکهلم در همین صدا بود، صدایی که ناخوداگاه من را  به رامسر برد، به همان سنگهای ساحل و صدای آبی که آرامم میکرد. بی اختیار گفتم : "مدتها بود این صدا رو نشنیده بودم"! حس دلچسبی بود ولی برا جلوگیری از افتادن در نوستالژی سریع برگشتم به ونیز.
در کنار ساحل سوار بر قایقی شدیم که به چند شهر اونور تر بریم. "مورانو" که به واسطه کارهای رنگینه اش( یا همون ویترو) معروف است. حقیقتا من از آنجا بیشتر خوشم امد، شاید چون عاشق کارهای شیشه هستم و در تمام فروشگاهها بلاخره چیز جدیدی میدیدی و ظرافت کارش را تحسین میکردی. و شاید به خاطر بافت قدیمی و کوچک شهر!





بعد از ناهاری که در رستورانی بر روی آب و زیر آقتاب داغ صرف شد، به ونیز برگشتیم و سوار بر گوندالو شدیم.


و اینجا خنده های من صد برابر شد! تصور کنید در خیابان دارید میرونید و بعد به جای بوق زدن باید با یه صوت خاصی مثلا بگید " ییووههیوهههه" یه چیزی تو این مایه ها! و این یعنی بوق ! و یا ترمز ماشین هم به جای پدال دیوار خونه ها باشه، و بعد ببینی که کنار هر خونه یه قایق پارک شده !


تازه این وسط تاکسی هم میبینی که داره دنده عقب میگیره و البته یه قایق که سه تا جوون توش نشستن و دارن دور دور میکنن! 
شهر دوربین کنترل ترافیک هم داشت:


در حین دور زدن با گوندالو، از روبروی خانه مارکوپولو هم رد شدیم، خانه ای چهار طبقه که نمیدونم اون موقع هم همین چهار طبقه بود یا نه ولی چون معمولا به اصالت ساختمان تغییری وارد نمیکنند احتمال خیلی زیاد به همین شکل بود. از اونجا یاد کارتونش افتادم واینکه من تا سالها فکر میکردم افسانه است!! 




پی نوشت: احتمالا در پست های بعدی عکس ندارم، چون دوربین میزبان بود و بیشتر من خودم هم در عکسها هستم. و عکس تک از ساختمانها و جاهای دیدنی ندارم یا کم دارم. 

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

فلورانس

برای معرفی ایتالیا فقط میشه گفت: سرزمین تاریخ، هنر، زیبایی و عشق!
نه بهتره برای معرفیش بگم: جایی که تمام لذتهای دنیا در اون خلاصه شده! از طبیعت منحصر به فرد ، تا تاریخ و هنر، تا باغهای انگور و زیتون  و مردمان سرشار از انرژی!  
نمیدونم از کدوم شهر شروع کنم برای نوشتن. برای اینکه هر کدوم دنیایی بودند و فضای خاص خودشون رو داشتند. هرچند این سفر من یک "کوییک ویو" بود. و میدونم بارها و بارها باید برم و برای هر شهر یک هفته وقت بذارم تا بتونم یک سفرنامه بنویسم ! اما همین دیدار سریع و گذری خودش دنیایی از تجربه و اعجاب بود!
ورود من به فلورانس بود. شهری که یکی از موثرترین و درواقع اصلی ترین شهر موثر در عصر رنسانس بود. و این رو از لحظه ورود میتونی حس کنی که وارد شهری خاص شدی. شهری که انگار فقط ایجاد شده بود که نابغه هایی رو تحویل دنیا بده که سرنوشتش رو تغییر بدن!
من تا روزی که ورودکردم خبر نداشتم که تمامی بزرگان علم و هنر و تاریخ و ادبیات فلورانسی بودند. میکل آنژ، داوینچی، دانته ،گالیله و ....! باور نمیکنید اما حس میکنم که فضای اونجا کاملا خاص بود. حتی بعد از قرنها تشعشعات وجود این ابر غولهای جهان فضای شهر رو تحت تاثیر قرار میداد!
یکی از زیباترین قسمتهای شهر رودخانه آرنو بود که از وسط شهر میگذشت. از جذابیتهای ایتالیا حداقل برای من این بود که بیشتر شهر همون فضای قدیمی بود. خانه های قدیمی، با درها و پنجره ها و کرکره های چوبی که تو تمام فیلمهای ایتالیایی میبینی و من فکر میکردم اینها دیگه نیست یا اگر هست مثل باقی شهر های که تا امروز دیدم فقط قسمتی از شهر است. اما نه، در ایتالیا هنوز بافت اصلی شهر قدیمی است. و بی نهایت دلپذیر! فلورانس هم از این قاعده مستثنا نبود. خانه های جند طبقه با فضای قدیمی، کوجه های باریک، دیوارهای رنگی و حتی لباسهای آویزان بر بندها!

 از جاهای دیدنی شهرمیشه از کلیسای جامع سانتا ماریا( Cathedral di Santa Maria  del Fiore) ،کلیسای سانتا کروچه(Basilica di Santa Croce)، کلیسای مدیچی (Capelle Medicee)، تعمیدگاه سنت جان(Battistero di San Giovanni ) برج گیوتو( Campanile di Giotto)، بازار شهر ( Mercato Centrale) ، پل قدیمی ( Ponte vecchio) میدان قدیمی (Palazzo  Vecchio)، ساختمان شهرداری ، میدان میکل آنژ یا بام فلورانس(Piazzale Michelangelo) و در نهایت دو موزه آکادمیا (Galleria dell Accademia) و یوفیتزی (Uffizi) نام برد. البته بهتره بگم من اینها رو دیدم وگرنه جاهای دیدنی خیلی بیشتر داره.
مرکات، چیزی شبیه بازار روزهای ایران است. مرکز خرید مواد غذایی تازه و سالم. واردش که میشی بوی پنیر و گوشت و ادویه های مخصوص پاستا رو حس میکنی.

کلیسای سانتا کروچه در میدانی به همین نام جاییست که تمام بزرگان تاریخ آنجا مدفون هستند یا یادبودی دارند، گالیله، دانته، میکل آنژ و دهها افراد برجسته دیگر در عصر رنسانس! هیچ چیز برای من جالبتر از یادبود گالیله نبود، کسی که کلیسا محکوم به مرگش کردو حالا جایگاهش در کلیساست با عزت و احترام! 
نمای بیرونی کلیسا
یادبود گالیله
یادبود دانته
میدان سنت کروسه

کلیسای مدیچی، تعمیدگاه و برج رو از داخل ندیدم، مسحور و دیوانه پل پونتی وکیو شدم که دور تا دور رودخونه خونه های خیلی خیلی قدیمی بود و پلی قدیمی روی رودخونه قرار داشت که سابقا مغازه هایی در اون تعبیه شده بودند و الان هم هستند اما نه به صورت کاربری قدیمی(اگر درست یادم مونده باشه قبلا قصابی بودن) به گفته میزبانم قصابی یکی از حرفه های مهم در ایتالیاست و هر کسی نمیتونه قصاب بشه! در یک روز دیگر که در منطقه تاریخی دیگری بودیم قصابی بود که در داخل خودش موزه کوچکی محسوب میشد، تمامی وسایل قصابی قدیمی اونجا بود و واقعا دیدنی !

خب برگردیم به فلورانس ، من واقعا عاشق اون پل شده بودم خیلی تحسین برانگیز بود، کلیسای جامع رو هم در اخرین روز خیلی 
اتفاقی فرصت شد از داخل ببینم کلیسایی بزرگ با انواع و اقسام مجسمه ها و نقاشی های رویایی،


موزه مدیچی هم جای دیدنی بود، هم آثار هنری زیادی اونجا بود هم خود ساختمان و معماریش کم نظیر بود. ساختمان شهرداری هم بی نظیر بود. این ساختمان قسمتی از کاخ مدیچی بود(خانواده مدیچی حاکم پرقدرت توسکانی بودند و میکل آنژ و دیگر نابغه های دوران در حمایت این خانواده به خلق هنر میپرداختند) . شهرداری فلورانس یکی از مهمترین حامیان جنبشهای مدنی در خاورمیانه هست و درباره ایران و فعالین حقوق بشر ایران فعالیتهای چشمگیر و قابل ستایشی دارد. در میدان قدیمی که ساختمون شهرداری اونجا قرار داره و در سمت چپ ساختمون فضایی اختصاص داره به کپی آثار معروف مجسمه سازهای معروف که واقعا دیدنی است! 
شهرداری فلورانس. از همین بالکن در روزهای جنبش سبز پارچه سبزی آویزان کرده بودند!

و اما عظمت یعنی مجمسه داوود! وقتی میری جلوش وای میستی حتی هیچ چیز ازهنر ندونی ، و هیچ چیز از میکل آنژ ندونی مسحور میشی! این اثر فقط سحرت میکنه.. انسان زنده ای از سنگ مرمر میبینی! با تمام انحناهای بدن، رگ دست، نگاه واقعی، پیچش مو، دلت میخواد لمسش کنی وحسش کنی! انقدر که واقعی است. زیر مجسمه که وایساده بودم نفسم حبس شده بود. چه فرقی بود بین خدایی که ما رو افرید و خدایی که داوود رو خلق کرد؟! هیچ! فقط ما نفس میکشیم و اون نفس نکشیده نفس میگیره!  
میدان میکل آنژ هم برای خودش دنیاییست. تمام شهر با تمام ساختمانها و برجها و معماری بی نظیرش که نقصی درش نیست و میبینی چقدر این ساختمونها با حساب کنار هم قرار داده شدن و با چه هارمونی شگفت انگیزی زیر پات قرار داره با اون رودخونه ای که شب و روز انعکاس ساختمونها رو میشه درش دید! 


 ساختمانی که برای من یک دنیا حرف داشت، زندان قدیمی شهر بود که قسمتی از اون به موزه هنر تبدیل شده و قسمتی دانشگاه و قسمتی هم اختصاص داده شده به خانه هایی برای زوجهای جوان کم در آمد!



و اینجا بود که یادم اومد قرار بود انقلاب که شد اوینی نباشه.. شاید قرار بود اوین هم بشه دانشگاه، بشه موزه، و بشه جایی برای اسکان اقشار کم در امد. البته شده، اوین هم دانشگاه شده چون تمام نخبگان دانشگاهها این روزها در اونجا هستند، هم موزه شده برای تمام کارهایی که درش صورت میگیره و هم اسکان اقشار کم در امد، روزنامه نگارها و کسانی که از شغلشون محروم شدند! 

ادامه دارد

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

سفر غیر مترقبه

از یک سفر بی نظیر تازه برگشتم و هنوز در حال و هوای روزهای خوب گذشته هستم. سفری که بد عادت شدم از بس بهم محبت شد و خوش گذشت و دست به سیاه و سفید نزدم! سفری که پر از تجربه جدید بود! 
انقدر این سفر غیر مترقبه بود که هنوز باورم نمیشه به همین سادگی من یکی از شهرهایی که همیشه در لیست سفرهای روزگار آتیم بود رو دیدم، در خیابانش قدم زدم،  در هواش نفس کشیدم و حیرت زده به عظمت تاریخش نگاه کردم... ! 
حتی این سفر برتر از این بود چون من شهرهای دیگه هم دیدم، جاهایی که تو خواب هم نمیشه تصور کرد انقدر میتونن زیبا و اعجاب انگیز باشند! راستی بهشت راه دوری نیست همینجاست، در قلب کره زمین!
هنوز از لذت این سفر پرم ، هنوز به سبک زندگی متفاوت در کشور سرما و یخبندان برنگشتم و هنوز... اما لطف زندگی به همین هاست! جایی باشی که میدونی بهتر از اونجا هم هست و تو گاهی میتونی بری و لذت ببری!

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

رقیب و حسادت

حس وجود رقیب که به میان میاد همه عوض میشن حتی مستر کامپلیکیت با تمام شلوغ بودن سرش! سه روزه امدم سفر و عین سه روز به من ایمیل داده ، یک سوالی کرد که فهمیدم بهتره براش از وقایع اتفاقیه اینجا بنویسم! از جاهایی که رفتم ، چیزهایی که خوردم، حتی این آدم هم نمیتونه حسادت خودش رو پنهان کنه! ظاهرا حسادتی در کار نیست اما اگر من میشناسمش میفهمم تمام کارهاش از سر حس رقابت و حسادته! امروز عکس پروفایلش رو تغییر داده به عکسی که من دیوانه وار دوست دارم و به من ایمیل زده که بخاطر تو عوض کردم! بعد یه نقاشی کشیده که بنا به دلایلی میدونم تصویر من رو تو ذهنش داشته- توضیحات زیر عکس چیزهایی رو تداعی میکنه که ما بارها در باره اش حرف زدیم- و ...... 
رقابت شاید چیز خوبی باشه.. اما نه وقتی ذهن رو درگیر کنه! کارهاش و دوست داشتم اما ................................ ای لعنت به این اما و ای کاش و اگر ها که تمامی ندارند!


پی نوشت: دل گویه ها که تمامی ندارند، اما این مدت سفر هستم، سفر به سرزمین هنر، معماری، تاریخ ، علم ، شراب و زیبایی! شما باشید فرصت میکنید چیزی هم بنویسید؟ 

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

سینما و نوستالژی

بلاخره رفتم فیلم جدایی نادر از سیمین یا به قول سوئدیها "نادر اوک سیمین اِن سپراخون!" با اینکه در اطلاعات سایت گفته بود روز تعطیل تخفیف دانشجویی نداره اما داشت و من کلی ذوق کردم. البته این سینما یک سینمای معمولی و قدیمی بود و نسبت به سینماهای درست و حسابیش خوب قاعدتا ارزونتره. اما رنج کلی بلیط سینما اینجا از 95 کرون تا 120 کرون میره و اون اخری برای فیلمهای 3دی هست! قدم به قدم شهر هم یه سینماست. طبق معمول تصور ما اینه که همه سینماها مدرن و عالی هستند و کلی زرق و برق دارند .ولی خب در واقع از این خبرا هم نیست. دو سه تا سینمای اصلی شهر مطمئنا پیشرفته هستند اما بقیه چیزی از سینما مرکزی تهران کم ندارند. یا سینما بلوار! 
من که وارد این سالن شدم هر چه حس نوستالژِی بود به سرم ریخت! وقتی بلیط رو گرفتم و پرسیدم کدوم سالن؟ گفتند سالن بزرگ! و من هم بادی به غبغب انداختم که به به فیلم ایرانی سالن بزرگ نمایش داده میشه و پا گذاشتم به سالن بزرگ و نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم. سالن بزرگ از سالن کوچیکه عصر جدید هم کوچتر بود. با صندلی های خیلی قدیمی البته راحت. تا فیلم شروع بشه خودم و تو سینما عصر جدید و سالن سه حس میکردم. عجیب خیابون وصال اومد جلو چشمم. بعد میدون انقلاب همیشه شلوغ با سینما مرکزی که هرگز پا توش نذاشتم و سینما بهمن که سینمای خوبی بود اما جای رفتن نبود! بعد رسیدم به سینما سپیده ، با کافه سفید و سیاه کنارش! از فلسطین اومدم بالا و رسیدم به محبوبترین خیابونم و سنیماهاش.. قدس، استقلال و آفریقا. تک تک خاطرات جلو چشمم زنده شد، و این فیلم لعنتی خیال شروع شدن نداشت! سالن داشت کم کم پر میشد از سوئدیها. اکثرا مسن. ولی دو سه تا جوون هم اومده بودن. فیلم شروع شد با "به نام خدا"! 
اسمهای آشنا بعد از سالها قهر با سینما! و حس غریبی که بهت دست میده حتی اگه تمام زندگیت هنوز تو محیط ایرانی باشه و با ایرانیها، اما باز حس غریبی میاد سراغت وفتی میدونی تو یه کشور دیگه فیلم ایرانی داری میبینی! 
فیلم میرفت و من هم میرفتم. با دیدن "آقا جون" تمام روزهای بیماری پدر بزرگم به یادم اومد و اشکهام سرازیر شد،بی اختیار! تمامی هم نداشت. هرچند که فرهادی فیلمش خیابانی نبود اما همان اندک دیدن مانتو مقنعه، صدای بوقها، ایستگاه اتوبوس ، بانک، تنش ، تنش ، تنش ، کشمکش و درگیری و ..... به من فهموند که چقدر دلم برای تمام بدیهای ایران تنگ شده! 
فیلم تمام شد من دو سه جای دیگه هم اشک ریخته بودم، یه نگاهی به سینما و صندلیهاش - که هنوز سوئدی ها نشسته بودن و من بتنها کسی بودم که تیتراژ پایانی تمام نشده بلند شده بودم-  کردم و دوباره رفتم چهار راه وصال، سینما عصر جدید و ژست روشنفکری دانشجوها و سالن سه!