صبح بعد از کش و قوس در تخت تصمیم گرفتم که بلند بشم بروم سمت آشپزخانه که بلند شدن من همان جیغم به هوا رفتن همان. یکی از بدترین اسپاسم های گردن رو گرفتم که تکان نمیتونم بخورم. پسرک هم بلد نیست قلنج بشکند. همینطور که نفسم به زور در میامد زنگ زدم به آموروزو که راهنمایی بگیرم. همه راهنمایی ها رو تند تند به پسرک انتقال دادم و او هم هراسان به تکاپو افتاد. کیسه آب داغ گذاشتم و بعد روی توپ تنیس غلت زدم که از درد نفسم رفت. از آن ور بی نهایت گرسنه بودم و چشمام سیاهی میرفت. صبحانه را با وضعیت اسفباری خوردم و دوباره آب جوش آوردیم و کیسه رو پرکردیم و گذاشتم زیر گردن و کتفم و نشستم به تماشای جلسات اینترنتی "کورس اطلاعات و ارتباطات" که داره پایه های آفیس رو تدریس میکنه. خیلی چیزهای جدید کاربردی یاد گرفتم ازش ولی خداییش وقتی دارد برای تازه وارد ها درس میدهد حوصله سربر است چرا که آدم کلیت کار رو بلده و شاید فقط اجتیاج به یه سری اطلاعات ریز داشته باشه بعد مجبوره نیمساعت بشینه و همه چیز رو از اول گوش کنه. چرا نگاه میکنم؟ چون در تمرین هایشان باید مو به موی این ها را اجرا کرد که نمره خوب گرفت. کلافه ام از درد و محدودیت تحرک گردن. این وسط باید تا شب یک پاور پوینت هم بر اساس این کلاس های اینترنتی درست کنم. خلاصه اینکه اعصاب ندارم الان.
۱۳۹۶ آبان ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۶ آبان ۲۰, شنبه
تفاوت فانتزی جنسی و آزار جنسی
کی دوبار در همین ایام که بحث هشتگ #من_هم (#metoo) راه افتاده دیدم صفحه «فمینیسم روزمره» در اینستاگرام به مورد #آیدین_آغداشلو به عنوان آزارگر جنسی اشاره کرده و ارجاع داده به افشین پرورش که ایمیلهایی از آغداشلو به دانشجویانش منتشر کرده ( صحت اینکه آنها دانشجو هستند را انگار فقط خود آقای پرورش میداند).
این پستها باعث شدند من درباره این مسئله و اینکه چرا از نظر من ( تا این لحظه) آن دو ایمیل منتشر شده مصداق آزار جنسی نیست و شباهتی بین افراد مطرح شده در کمپین «من هم» با آغداشلو نیست بنویسم.
همین ابتدا دو نکته را بگویم
۱- من نه هنرمندم نه از هنر سر درمیاورم نه حتی در عمرم یک اثر از آیدین آغداشلو دیده ام. پس قطعا هیچ تعصب و تعلق خاطری از هیچ منظر به این شخص نمیتوانم داشته باشم.
۲- هیچ بعید نمیدانم امثال آغداشلو از قدرت خود سواستفاده کرده باشند و زنان را به بستر فراخوانده باشند یا به زنی تجاوز کرده باشند. حتی بعید نمیدانم که مافیایی در هنر ساخته باشند و لزوم پیشرفت افراد، در خدمت این صاحبان قدرت بودن باشد.
همین ابتدا دو نکته را بگویم
۱- من نه هنرمندم نه از هنر سر درمیاورم نه حتی در عمرم یک اثر از آیدین آغداشلو دیده ام. پس قطعا هیچ تعصب و تعلق خاطری از هیچ منظر به این شخص نمیتوانم داشته باشم.
۲- هیچ بعید نمیدانم امثال آغداشلو از قدرت خود سواستفاده کرده باشند و زنان را به بستر فراخوانده باشند یا به زنی تجاوز کرده باشند. حتی بعید نمیدانم که مافیایی در هنر ساخته باشند و لزوم پیشرفت افراد، در خدمت این صاحبان قدرت بودن باشد.
۳- مبنای نظرم تنها و تنها بر اساس آن دو-سه ایمیلی است که به عنوان شاهدی بر مدعا مطرح شده نه شواهد و ادعاهای دیگر. یعنی الان اگر زنی بگوید آقای آغداشلو به او گفته اگر با من بخوابی برایت نمایشگاه میگذارم و وقتی جواب رد گرفته به زور متوسل شده، بی شک میگویم آغداشلو از قدرتش سواستفاده کرده و به زن تجاوز کرده. یا اگر به زنی «خلاف میل و رضایت زن» دست زده، لمس کرده و پیام سکسی داده قطعا او یک آزارگر جنسی است.
یکی دو هفته پیش دوستی برایم متن ایمیلهایی که به نام آیدین آغداشلو هست را فرستاد. بر مبنای آن دو متن تنها چیزی که برداشت نکردم « آزار جنسی» یا «سواستفاده از قدرت و استثمار جنسی» بود. متن آن نامهها بیشتر یک تخیل جنسی از مردیست که در سن آغداشلو بیشتر خودش را با بیان آنها ارضا میکند تا عملش و البته شاید توانایی انجامش را هم داشته باشد که نه تنها به خودش مربوط است که جای تحسین برای چنین قدرت فانتزی و توانایی هم دارد.
این نوع مکالمات که به اصطلاح «سکس تکست» هستند بین جوان و پیر با هرجنسیتی وجود دارد. حتی هیچ تضمینی نیست که در واقعیت آن دو نفر یا چند نفر با هم رابطه داشته باشند و یا مو به موی متن نوشته شده را اجرا کنند. برای بسیاری این تنها یک فانتزی جهت تهییج است. به علاوه متن نامه نشانی از زور و تهدید ندارد بلکه حتی ارجاع به تجربه های پیشین دارد که ما هنوز نمیدانیم اجباری بوده یا نه؟ حتی در انتهای یکی از ایمیلها بحث «تری سام» است که به نظر هم آن زن مخاطب قرار است با خود کسی را بیاورد پس بحث عدم رضایت و زور و بهره برداری از قدرت حداقل در آن ایمیل دیده نمیشود. ایمیل دوم حتی با کلماتی عاشقانه شروع شده و باز از متن نامه به نظر میاید یک ارتباط دوجانبه است.
بله این امکان دارد که این ادم معروف از قدرتش سواستفاده کرده و در ازای حمایت از این زنان برای پیشرفت در عرصه هنری، از آنها دعوت به همخوابگی یا سکس فانتزی کرده باشد. که اگر به زور بوده قطعا تجاوز و آزار است، موردی که در باره بیل کوزبی، هاروی واینستاین و افراد سرشناس دیگر اتفاق افتاده، یعنی اکثر زنان افشاکننده مورد آزارجنسی و یا وادار به عملی بدون رضایت خود شدهاند. بیل کوزبی که به زنان دارو میخوراند و هاروی واینستاین زنان را به وعده قرار کاری به محل اقامتش میکشاند و وقتی آنها به سر قرار میرسیدند او را نیم برهنه یا با حوله حمام میدیدند و در جایی بودند که نه راه پس داشتند نه راه پیش. در شکایات مطرح شده علیه واینستاین که منجر به راه اندازی هشتگ «من هم» شد، زنان وارد رابطه برای پیشرفت نشدند ولی سالها درباره اتفاقی که برایشان افتاده سکوت کردند. یعنی چیزی خلاف متن ایمیلهای افشا شده که نشان از یک رابطه جنسی بیش از یک بار دارد. بار دیگر تاکید میکنم در اینکه افرادی چون آغداشلو یا دیگر هنرمندان صاحب قدرت به ازای کمک به پیشرفت، درخواست رابطه جنسی دارند شکی ندارم و این اسمش فساد و سواستفاده از قدرت است. اما وقتی عدم رضایت نباشد نمیتوان آن را آزار و تجاوز خواند. متن نامهای پر از فانتزی جنسی نمیتواند ملاک آزارجنسی باشد مگر این که نامه برای اولین بار و بدون درخواست آن فرد فرستاده شده باشد که چنین چیزی از محتوای نامه برداشت نمیشود. به عقیده من یک فعال و پژوهشگر حقوق زنان و گرداننده صفحهای پرمخاطب باید بتواند بین «آزار و تجاوز جنسی» و «فانتزی جنسی» فرق بگذارد. برای افشاکردن آزارهای جنسی در ایران آنقدر مدارک موثق وجود دارد که نیازی به استناد به یک متن فانتزی سکسی نیست. ما باید بین آزار جنسی و روند رایج فساد جنسی فرق بگذاریم. زنان بسیاری از سر ناآگاهی یا براثر وضعیت موجود، تن به بهرهبرداری جنسی از خود برای رسیدن به اهداف میبرند. قطعا مقصر این زنان نیستند که ساختار و فرهنگیست که آنها را وادار به چنین کاری میکند. آن مردی هم که به عرضه آنها پاسخ مثبت میدهد آدم سخیفی است که از استیصال یا ناآگاهی آن فرد و جایگاه قدرت خود بهرهبرداری میکند. به خوبی به یاد دارم که زنان دانشجویی برای نیفتادن از درسی خودشان پیشنهاددهنده سکس به استاد بودند. مقصر آن زنان نبودند و نیستند اما نام آن کار دیگر آزارجنسی نیست. در واقع به نظر من وقتی پای رضایت در میان باشد و نوعی معامله، نمیشود به آن گفت آزار جنسی، نهایت میتوان گفت آن زن بدون آگاهی در رابطهای نابرابر بوده. اما یادمان نرود در اینجا ما با زنان بیسواد یا حتی زنانی فقیر یا تحت تهدید، و کودکان روبهرو نیستیم، ما با زنانی روبهرو هستیم که تحصیلکردهاند. به نظر من با اینکه در ابتدا باید ساختاری را که باعث میشود زنان تن به عرضه خود برای رسیدن به هدفی را بدهند مورد نقد قرار داد، اما سلب مسئولیت مطلق از زنان بالغ و تحصیلکرده با عقیده فمینیستیام جور درنمیاید. زنان برای من کودک یا انسان نابالغ و ناآگاه نیستند که دیگری ( مردان یا فعالین حقوق زنان) تشخیص بدهند چه چیزی به صلاحشان است. همانطور که اعتقاد دارم مردها درقبال خشونتهای وارده به زنان مسئولند، زنان را هم مسئول در انتخاب فعال برای تن دادن به یک رابطه نابرابر جنسی به ازای پیشرفت یا چشمپوشی از پیشرفت از این راه اما افشاگری میدانم.
این نوع مکالمات که به اصطلاح «سکس تکست» هستند بین جوان و پیر با هرجنسیتی وجود دارد. حتی هیچ تضمینی نیست که در واقعیت آن دو نفر یا چند نفر با هم رابطه داشته باشند و یا مو به موی متن نوشته شده را اجرا کنند. برای بسیاری این تنها یک فانتزی جهت تهییج است. به علاوه متن نامه نشانی از زور و تهدید ندارد بلکه حتی ارجاع به تجربه های پیشین دارد که ما هنوز نمیدانیم اجباری بوده یا نه؟ حتی در انتهای یکی از ایمیلها بحث «تری سام» است که به نظر هم آن زن مخاطب قرار است با خود کسی را بیاورد پس بحث عدم رضایت و زور و بهره برداری از قدرت حداقل در آن ایمیل دیده نمیشود. ایمیل دوم حتی با کلماتی عاشقانه شروع شده و باز از متن نامه به نظر میاید یک ارتباط دوجانبه است.
بله این امکان دارد که این ادم معروف از قدرتش سواستفاده کرده و در ازای حمایت از این زنان برای پیشرفت در عرصه هنری، از آنها دعوت به همخوابگی یا سکس فانتزی کرده باشد. که اگر به زور بوده قطعا تجاوز و آزار است، موردی که در باره بیل کوزبی، هاروی واینستاین و افراد سرشناس دیگر اتفاق افتاده، یعنی اکثر زنان افشاکننده مورد آزارجنسی و یا وادار به عملی بدون رضایت خود شدهاند. بیل کوزبی که به زنان دارو میخوراند و هاروی واینستاین زنان را به وعده قرار کاری به محل اقامتش میکشاند و وقتی آنها به سر قرار میرسیدند او را نیم برهنه یا با حوله حمام میدیدند و در جایی بودند که نه راه پس داشتند نه راه پیش. در شکایات مطرح شده علیه واینستاین که منجر به راه اندازی هشتگ «من هم» شد، زنان وارد رابطه برای پیشرفت نشدند ولی سالها درباره اتفاقی که برایشان افتاده سکوت کردند. یعنی چیزی خلاف متن ایمیلهای افشا شده که نشان از یک رابطه جنسی بیش از یک بار دارد. بار دیگر تاکید میکنم در اینکه افرادی چون آغداشلو یا دیگر هنرمندان صاحب قدرت به ازای کمک به پیشرفت، درخواست رابطه جنسی دارند شکی ندارم و این اسمش فساد و سواستفاده از قدرت است. اما وقتی عدم رضایت نباشد نمیتوان آن را آزار و تجاوز خواند. متن نامهای پر از فانتزی جنسی نمیتواند ملاک آزارجنسی باشد مگر این که نامه برای اولین بار و بدون درخواست آن فرد فرستاده شده باشد که چنین چیزی از محتوای نامه برداشت نمیشود. به عقیده من یک فعال و پژوهشگر حقوق زنان و گرداننده صفحهای پرمخاطب باید بتواند بین «آزار و تجاوز جنسی» و «فانتزی جنسی» فرق بگذارد. برای افشاکردن آزارهای جنسی در ایران آنقدر مدارک موثق وجود دارد که نیازی به استناد به یک متن فانتزی سکسی نیست. ما باید بین آزار جنسی و روند رایج فساد جنسی فرق بگذاریم. زنان بسیاری از سر ناآگاهی یا براثر وضعیت موجود، تن به بهرهبرداری جنسی از خود برای رسیدن به اهداف میبرند. قطعا مقصر این زنان نیستند که ساختار و فرهنگیست که آنها را وادار به چنین کاری میکند. آن مردی هم که به عرضه آنها پاسخ مثبت میدهد آدم سخیفی است که از استیصال یا ناآگاهی آن فرد و جایگاه قدرت خود بهرهبرداری میکند. به خوبی به یاد دارم که زنان دانشجویی برای نیفتادن از درسی خودشان پیشنهاددهنده سکس به استاد بودند. مقصر آن زنان نبودند و نیستند اما نام آن کار دیگر آزارجنسی نیست. در واقع به نظر من وقتی پای رضایت در میان باشد و نوعی معامله، نمیشود به آن گفت آزار جنسی، نهایت میتوان گفت آن زن بدون آگاهی در رابطهای نابرابر بوده. اما یادمان نرود در اینجا ما با زنان بیسواد یا حتی زنانی فقیر یا تحت تهدید، و کودکان روبهرو نیستیم، ما با زنانی روبهرو هستیم که تحصیلکردهاند. به نظر من با اینکه در ابتدا باید ساختاری را که باعث میشود زنان تن به عرضه خود برای رسیدن به هدفی را بدهند مورد نقد قرار داد، اما سلب مسئولیت مطلق از زنان بالغ و تحصیلکرده با عقیده فمینیستیام جور درنمیاید. زنان برای من کودک یا انسان نابالغ و ناآگاه نیستند که دیگری ( مردان یا فعالین حقوق زنان) تشخیص بدهند چه چیزی به صلاحشان است. همانطور که اعتقاد دارم مردها درقبال خشونتهای وارده به زنان مسئولند، زنان را هم مسئول در انتخاب فعال برای تن دادن به یک رابطه نابرابر جنسی به ازای پیشرفت یا چشمپوشی از پیشرفت از این راه اما افشاگری میدانم.
پینوشت: از گفتگو در اینباره استقبال میکنم که از گفتگوها بیاموزم و اگر واقعا اشتباهی در نظراتم هست تصحیح کنم.
۱۳۹۶ آبان ۱, دوشنبه
خودشناسی
مدتهاست دارم با سیستم آموزشی در سوئد سروکله میزنم. هرچه یاد میگیرم باز کم
است. مواقعی احساس کردم معلم بدجنسی دارم، مواقعی احساس کردم چون به اندازه کافی
وقت نمیگذارم و همه تمرینها را در زمان کوتاه مینویسم شاید اشتباهات کوچکی میکنم
که نمره دلخواهم را نمیگیرم و ... . اما حقیقت این است که من واقعا آن معیارها
برای نمره بالا را پر نمیکنم و این اصلا ربطی به هوش و استعداد و سواد ندارد. بحث
این است که سیستم اینجا، همانطور که بارها مطرح کردم، سیستم ارزیابی درک مطلب و
بیانش به زبان خود است. کمترین امتیاز که E محسوب میشود به کسی داده میشود که جواب سوال را درست بدهد و
نشان بدهد دانش اولیه را دارد و توانایی این را دارد که آنچه را آموخته به زبانی
ساده بیان کند. هرچه این توانایی بهتر شود، یعنی دانش از اولیه و بنیادین تبدیل
شود به دانش کافی و دانش زیاد، و هرچه نحوه بیان در عین سادگی اما پربارتر باشد و
بیشتر ساخته و پرداخته شود نمره بالاتری نصیب میشود. بله، من معلم بدجنس نداشتم که
با اینکه خیلی مینوشتم و سعی میکردم حسابی توضیح بدهم اما نمره A نمیگرفتم. نوشتن برای نمره A فارغ از درک مطلب و توان پرداختن و بیان، نیازمند تسلط به زبان
سوِئدی، بازی با کلمات، جمله بندی های متنوع و پروبال دادن به جواب است که من هنوز
به این نقطه نرسیدم. قبلا وقتی به ضعفی پی میبردم خیلی ناراحت میشدم. اما حقیقت
این است که این حتی ضعف من نیست. طبیعی است که بین من با یک سوئدی تفاوت است و
طبیعی است که من زمان بیشتری نیاز دارم به تمرین تا به زبان سوِئدی مسلط بشوم. من
حتی نمیخواهم دیگر خودم را با کسی مقایسه کنم. بعضی استعداد زبان آموزی بالاتری
دارند، برخی شرایط زندگیشان بهشان فرصت میداد تنها و تنها به یادگیری زبان
بپردازند، برخی دغدغههای اجتماعی من را ندارند که بخواهند مدام با زبان مادری
بخوانند و بنویسند، برخی هم برعکس هیچ جوری زبان
دوم را یاد نمیگیرند. مهم این است که من خودم را با خودم، با شرایط زندگی خودم،
با امکانات و توانایی هایم مقایسه کنم که خُب میدانم پیشرفت زبانیام در مجموع
در مسیر درستی است.
راستش بعد از اینکه فهمیدم واقعا در حد نمره A نیستم نفس راحتی کشیدم. نه اینکه هدفم برای این نمره را رها کنم نه، اما از استرس و ناراحتیام خیلی کم خواهد شد و به جای اینکه ساعتها در سرو کله خودم بزنم که چطور بنویسم که نمره بالا بگیرم میخواهم سعی کنم که هرچه در حد و توان امروزم هست را بنویسم و برای همان نمره بگیرم و در طی گدراندن کورس سعی کنم توانم را بهبود ببخشم.
و اما همه این متن را ابتدا در پنج خط به زبان سوئدی نوشتم. احساس میکردم باید به آن زبان بنویسم. اصلا به آن زبان این حس راحتی آمده بود. وقتی نیازت به بیان احساست با زبان دیگر تامین میشود. آن موقعی که اول به زبان دیگر مینویسی و خالی میشوی بعد سعی میکنی معادل فارسی اش را بنویسی، اینها آن نقطه عطفهای زندگی در مهاجرت است.
راستش بعد از اینکه فهمیدم واقعا در حد نمره A نیستم نفس راحتی کشیدم. نه اینکه هدفم برای این نمره را رها کنم نه، اما از استرس و ناراحتیام خیلی کم خواهد شد و به جای اینکه ساعتها در سرو کله خودم بزنم که چطور بنویسم که نمره بالا بگیرم میخواهم سعی کنم که هرچه در حد و توان امروزم هست را بنویسم و برای همان نمره بگیرم و در طی گدراندن کورس سعی کنم توانم را بهبود ببخشم.
و اما همه این متن را ابتدا در پنج خط به زبان سوئدی نوشتم. احساس میکردم باید به آن زبان بنویسم. اصلا به آن زبان این حس راحتی آمده بود. وقتی نیازت به بیان احساست با زبان دیگر تامین میشود. آن موقعی که اول به زبان دیگر مینویسی و خالی میشوی بعد سعی میکنی معادل فارسی اش را بنویسی، اینها آن نقطه عطفهای زندگی در مهاجرت است.
۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سهشنبه
سوراسترومنینگ
یکی از دیگر سنتهای سوئدی خوردن یک ماهی ترشیده است. هرساله سومین پنجشنبه ماه آگوست افتتاحیه این سنت است. یکی از تجربیات بسیار بدبو! بله این غذا که ماهی های داخل کنسرو است به حدی بدبوست که فکر میکنید یک ماهی گندیده جلویتان گذاشتند. توصیه میشود در خارج از خانه قوطی اش باز شود که از شدت بدبویی خفه نشویم.
از قرن ۱۶ به دلیل کمبود نمک ترشاندن( مخمر کردن) مواد غذایی یکی از راههای حفاظت و نگهداری مواد غذایی شد. این ماهی ( استرومنینگ از خانواده شاه ماهی) در بهار صید میشود، در آب کم نمک به مدت شش تا هشت هفته مخمر میشود بعد در قوطی کنسرو شده و به بازار عرضه میشود. بیشتر این سنت در شمال سوئد و به صورت متداپل برگزار میشود اما در باقی نقاط هم طرفداران خودش را دارد.
نحوه خوردن سنتی این است که ماهی را تمیز میکنیم، روی نان نازک خشک و ترد کره زده، سیب زمینی پخته شده، پیاز قرمز نگینی شده و ماهی تمیز شده را قرار میدهیم( بعضی ها پنیر هم میگذارند) بعد یک لایه نان دیگر گذاشته و میل میکنیم. طعم ماهی شور و ماهی هم خام است.
به نظرم برای هوای بسیار گرم تابستانی ترکیب جالبیست( فارغ از بوی بی نهایت بد گندیده مانندش). خلاصه امشب من خیلی حرفهای طور سه عدد ساندویچ سوراسترومنینگ خوردم که به تجربه اش میارزید.
۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه
هفت سالگی مهاجرت
در بالکن خانهمان،
رو به آفتاب شبانه، این پدیده اسکاندیناوی، نشسته ام و از گرمای مطبوغ روزهای آخر
تابستان لدت میبرم. تاریخ را نگاه میکنم؛ هفدهم آگوست برابر با بیست وهفتم مرداد.
هفت سال گذشت. هفت سال از آخرین باری که در خیابانهای تهران رانندگی کردم و بر خاک
ایران قدم زدم. هفت سال گذشت از بودن در کنار خانواده و دوستان. هفت سال گذشت از
تمام شدن لذت سرب و دود و ترافیک، از جاده های شمال که میگفتیم سرسبز است اما
سرسبزی اش با ساختمانهای بی قواره بود.
سالهای اول عادت
داشتم یک هفته مانده به سالگرد مهاجرت را با خاطرات ایران بگذرانم. عکسهای روزهای
آخر را نگاه میکردم، فیلمهای خداحافظی و پیامهای دوستان را نگاه میکردم و هر سال
از شدت اشکهایم کمتر و کمتر میشد. سالهای اخیر یک جور حس وظیفه بود. احساس میکردم
اگر این وظیفه را به درستی به جا نیاورم خیانت کرده ام. به کشورم، به خاطراتم، به
دوستانم. امسال بنا به همین وظیفه ای که تعریف شده بود رفتم سراغ عکسها. بجز یکی
دو نفر هیج عکسی در من حسی برنمیانگیخت یا بهتر است بگویم حس بدی در من ایجاد میکرد.
حس بی حسی. حس "همش همین بود"؟ پیامها را گوش دادم. نه هیچ اشکی در نمیامد.
چشمهایم خشکِ خشک بود. برخی عکسها را کنار گذاشتم. باید یا بریده شوند یا حذف. آدمها
را میشمرم. از آن جمعی که تمام روزهای آخر را با هم سپری کردیم سه نفر حذف به
قرینه وجودی شده اند. چندین نفر حذف معنوی. باقیمانده هستند همین گوشه کنارها.
زنده اند شکر، زنده ام برایشان شکر! ماند دو سه نفر. دو سه نفری که تمام این سالها
با من بودند حتی اگر نبودم. وظیفه هر ساله ام را ناتمام کنار گذاشتم. بیشتر از حس
دلتنگی حس خشم و پرسش برایم آورده بود. گذشتند آن روزها، آن سالها، آن آدمها. آدمی
نباید به پشت سر بنگرد پس نگاه میکنم به رو به رو.
فردا هجدهم آگوست
برابر با بیست و هشت مرداد، میشود هفت سال. هفت سال که هواپیمای ترکیش ایر بر
فرودگاه آرلاندای استکهلم فرودآمد و خلبان ورودمان را به سوئد خیر مقدم گفت. مانتو
و روسری را در همان ترانزیت استانبول درآورده بودم. با بلوز آستین کوتاه قرمزم بعد
از تحویل بار که یک چمدان بزرگ سی و پنج کیلویی و یک چمدان هشت کیلویی و یک کوله
پشتی نمیدانم چند کیلویی، به سمت سالن خروجی رفتم. خانمی ایرانی که از دوستان فیس
بوکی بود آمده بود دنبالم. تا روزهای آخر نمیدانستم در کجا باید اقامت داشته
باشم. هفت سال پیش هنوز ایران انقدر مدرن نشده بود که ایر اند بی را همه بشناسند و
کوچ سرفینگ را همه بلد باشند. من در روزهای آخر از طریق همشهریان قدیمی این خانم
را پیدا کردم و خودش گفت میاید دنبالم. فرودگاه کوچک بود. شاید اندازه فرودگاه
رشت. شوکه شدم. مگر میشود فرودگاه یک
پایتخت انقدر کوچک باشد؟ از در که بیرون رفتیم سرما به تمام تنم نفوذ کرد. پریدم
داخل ماشین و دست به سینه نشستم. اولین چیزی که در خانه میزبان از چمدان درآوردم
کاپشن بود. من میلرزیدم و میزبانم یک لباس تابستانی پوشیده بود و عین خیالش نبود.
دمای آن روز در ظهر 20 درجه بود. ایران را که ترک میکردم ۳۲ درجه بود. یادآوری
این روز همیشه لبخند برایم به همراه میآورد. روزی که هرگز فراموش نخواهم کرد.
روزی که من دوباره متولد شدم. این بار در سرزمینی آزاد، امن و زیبا.
هفت سال از تولدم گذشته. گریه ها و بیتابیهایم را کردم، تاتی تاتی هایم را
کردم، زمین خوردنهایم را کردم، آرام آرام زبان باز کردم و حرف افتادم، پیش دبستانی
ام را رفتم و حالا نوبت مدرسه است. نوبت رشد بیشتر. هفت ساله شده ام در سرزمینی که
همه آنچه سرزمین مادر پدری از من گرفته بود به من ارزانی بخشید و چقدر این هفت
سالگی شیرین است.
هف ساله شده ام. در جایی که به من هویت واقعیم را بخشید. به قول دوستی «من اینجا "من" شدم. من اینجا "زن" شدم.». من اینجا جوان شدم، من اینجا انسان شدم، من اینجا درس زندگی گرفتم، من اینجا بدون سانسور نوشتم. بدون اما و اگر، استعاره و کنایه، ملاحظه و تعارف، ترس از خوش آمدن و بد آمدن.
هف ساله شده ام. در جایی که به من هویت واقعیم را بخشید. به قول دوستی «من اینجا "من" شدم. من اینجا "زن" شدم.». من اینجا جوان شدم، من اینجا انسان شدم، من اینجا درس زندگی گرفتم، من اینجا بدون سانسور نوشتم. بدون اما و اگر، استعاره و کنایه، ملاحظه و تعارف، ترس از خوش آمدن و بد آمدن.
هفت سال گذشت. هفت
سالی که هر روزش برایم تازگی و تجربه ای به همراه داشت. هفت سالی که تمام حقهای
بنیادی زائل شده ام را به دست آوردم بدون آنکه برایش بجنگم. هفت سالی که زن بودنم
دلیلی بر محرومیت و ممنوعیت از هیچ خواسته ام نشد. هفت سالی که شاید کمتر نوشیدم و
جشن گرفتم اما در نهایت آرامش و بدون دلهره مداوم بود. هفت سال است که آزادی ام
واقعی است نه یواشکی، هفت سال است که عادت دلخوش بودن و ذوق داشتن به مجازِ ممنوعه
را رها کردم. در این هفت سال من خودِ جوان، خودِ انسان و خودِ زنم را شناختم. من
بعد بیست سال دوباره دوچرخه سوار شدم و اشک ریختم که چرا این ساده ترین لذت و حق
دنیا را بیست سال سیاست و فرهنگ زادگاهم از من دریغ کرد. وقتی برای اولین بار
استادیوم رفتم باز اشک ریختم به یاد تمام حسرتها و آرزوهای سرکوب شده نوجوانی. من
اینجا کنسرت خواننده های محبوب ایرانی را رفتم و به این فکر کردم هم آنها درآرزوی
اجرا در کشورخود ماندهاند هم ایرانیانی که عاشقشان هستند در آرزوی حضور در
کنسرتشان چرا که همه قدرت مالی حضور در کشوری دیگر را ندارند.
هفت سال گذشت، من اینجا بدون ترس با مقامهای سیاسی، چه وزیر چه نماینده مجلس، صحبت میکنم، نظر میدهم، نقد میکنم. نماینده مجلسش زیر عکسهای شخصی ام پیام محبت آمیز مینویسد و آن دیگری قرار قهوه میگذارد . وقتی در سمینارهای حزبی شرکت میکنم به من فرصت حرف زدن میدهند و حمایتهایشان تمامی ندارد. اینجا کسی آدم ها را با سابقه کاریشان محک نمیزند. نگاه از بالا به پایین نمیکند. « کی؟ اسمتو نشنیدم» و بعد بی اعتنا رد شدن در قاموس فعالین سیاسی و اجتماعی این کشور نیست. معروف بودن و اسم و رسم داشتن ملاک نیست، انگیزه و تلاش مهم است. اینجا نه نامم مسخره میشود نه محل تولدم. اینجا تحقیر انسانها معنا ندارد. اینجا ضعیف کشی نمیشود. اینجا افرادی که امتیاز خانواده خوب و متمول و یا امکانات بهتر داشتن را دارند برتری بر دیگران ندارند. اینجا برای سلامت روح و روان انسانها ارزش قائلند. اینجا کسی اندامم و ظاهرم را زیر سوال نمیبرد. اینجا مردی برایم تصمیم نمیگیرد، مردی بدون اجازه من به من دست نمیزند. با من شوخی بیربط نمیکند. اینجا از شوخی های مبتذل جنسی، ادبیات زیر کمر، جوکهای بی معنای جنسیت زده و قومیتی خبری نیست. اینجا مردی که در تاکسی خودش را به روی تو ولو کند خبری نیست. اینجا از متلک های مدام، مزاحمتهای خیابانی، ماشینهایی که بوق بزنند و زیرپا نگهدارند خبری نیست.
هفت سال گذشت، من اینجا بدون ترس با مقامهای سیاسی، چه وزیر چه نماینده مجلس، صحبت میکنم، نظر میدهم، نقد میکنم. نماینده مجلسش زیر عکسهای شخصی ام پیام محبت آمیز مینویسد و آن دیگری قرار قهوه میگذارد . وقتی در سمینارهای حزبی شرکت میکنم به من فرصت حرف زدن میدهند و حمایتهایشان تمامی ندارد. اینجا کسی آدم ها را با سابقه کاریشان محک نمیزند. نگاه از بالا به پایین نمیکند. « کی؟ اسمتو نشنیدم» و بعد بی اعتنا رد شدن در قاموس فعالین سیاسی و اجتماعی این کشور نیست. معروف بودن و اسم و رسم داشتن ملاک نیست، انگیزه و تلاش مهم است. اینجا نه نامم مسخره میشود نه محل تولدم. اینجا تحقیر انسانها معنا ندارد. اینجا ضعیف کشی نمیشود. اینجا افرادی که امتیاز خانواده خوب و متمول و یا امکانات بهتر داشتن را دارند برتری بر دیگران ندارند. اینجا برای سلامت روح و روان انسانها ارزش قائلند. اینجا کسی اندامم و ظاهرم را زیر سوال نمیبرد. اینجا مردی برایم تصمیم نمیگیرد، مردی بدون اجازه من به من دست نمیزند. با من شوخی بیربط نمیکند. اینجا از شوخی های مبتذل جنسی، ادبیات زیر کمر، جوکهای بی معنای جنسیت زده و قومیتی خبری نیست. اینجا مردی که در تاکسی خودش را به روی تو ولو کند خبری نیست. اینجا از متلک های مدام، مزاحمتهای خیابانی، ماشینهایی که بوق بزنند و زیرپا نگهدارند خبری نیست.
من شاید اینجا دوستانی به زلالی آب نداشتم که بعد گل آلود بشوند اما دوستانی
دارم که نه زبان مشترک داریم نه نوستالژی و بین ما امنیت و آرامش، احترام و دوستی برقرار
است. من اینجا از اینکه فهم و درک خودم ارزشش بالاتر از ردیف کردن اسم و سخنان دهها
نویسنده و تئوریسین برای اثبات خیلی چیزدانی است لذت میبرم. من اینجا از شعور اکثریت جامعه، از انسانیتی که موج
میزند، از منطقی که پشت قوانینشان دارند، از برابر بودن همه در برابر قانون نه
تنها لذت میبرم که می آموزم. من از اینکه با مهاجرت فرصت همشنینی با انسانهای
مختلف از ملیتهای مختلف را دارم و ذهن و شعور و درکم محدود به یک ملیت نیست احساس
خوشبختی میکنم.
برای تمام اینها سوئد
را، این سرزمین آزادی و امنیت و صلح را با تمام زیباییهایش، با تمام مردمان نیکش با
تمام خوبی ها و بدیهایش از ته دلم دوست دارم و قدردانش هستم.
آفتاب شبانه غروب کرد.
دما بیست درجه است و من با لباس تابستانی نشسته ام و به فرداهایی میاندیشم که در
این سرزمین خواهم ساخت.
۱۳۹۶ مرداد ۲۴, سهشنبه
شوک فرهنگی
امروز قرار بود برای مشق سوئدی به شوکهای فرهنگی که در مهاجرت مواجه شدم اشاره کنم. من مثل بسیاری ایرانیان دیگر، بخاطر اشنایی نسبی با کشورهای غربی با اینکه تفاوتهای فرهنگی بسیار بود و باعث حیرت و افسوس میشد اما شوک به معنای واقعی شوک به من واقع نشد مگر در یکی دو مورد. تفاوتهای بارز میان ایران و سوئد شامل قوانین و امکانات و حقوق شهروندی است و برای من فمینیست مسئله برابری. اما چیزی که من در مشقم نوشتم و الان میخوام برای شما هم تعریف کنم هیچ ربطی به این٬ها ندارد.
چند ماه بعد از آمدنم به سوئد در یک باشگاه ورزشی اسم نوشتم. روز اول رفتم باشگاه و بعد از ورزش راهی رختکن زنانه شدم تا دوش بگیرم و لباس عوض کنم. وقتی وارد حمام شدم دیدم خبری نه از در است نه پرده. فقط چندین دوش است و زنان لخت مادرزاد در حال دوش گرفتن. چند ثانیه شوک زده نگاه کردم. من از آن دسته آدمهایی بودم که هیچوقت نمیتوانستم جلوی کسی لخت شوم. حتی مادرم. عذاب لباس عوض کردم در خوابگاه همیشه با من بود و من با اعمال شاقه لباس عوض میکردم. کلا نسبت به برهنگی حس خوبی نداشتم. حتی برخلاف بسیاری افراد که بدن برهنه خودشان را ورانداز میکنند من حتی به بدن خودم هم نگاه نمیکردم. به همین دلیل برای من بسیار سخت بود که لخت مادرزاد جلوی این همه زن دوش بگیرم. راستش مبهوت و متحیر به بدنهایشان نگاه میکردم و ناخودآگاه چشمم میرفت رو قسمت خصوصی بدنشان که پوشیده از موی زهار بود. چیزی که برای ما خاورمیانهای ها فاجعه حساب میشد.
از خیر دوش گرفتن گذشتم و تا یک ماه هر بار رفتم باشگاه باهمان لباس باشگاه سوار اتوبوس شده و به خانه میرفتم تا دوش بگیرم. اما واقعا اینکه خیس عرق سوار اتوبوس بشوی آزاردهنده بود پس تصمیم گرفتم هرجوری هست خودم را عادت بدهم. دفعات اول منتظر ماندم تا سالن دوش خالی شود و با سرعت قبل از آمدن هر فرد دیگری دوش میگرفتم. اما این راه حل بسیار وقت گیر بود. بعد تصمیم گرفتم بروم در انتهایی ترین دوش که کنج دیوار بود و پشت به همه بایستم. این که باسنم دیده شود بهتر از این است که اندام جلویی دیده شود. اما آن گوشه هم همیشه خالی نبود. به هر حال بعد از مدتی دل را به دریا زدم، مخصوصا وقتی میدیدم اصلا کسی نگاه نمیکند. هرچند راحت نبود و دوش گرفتنم همراه بود با انقباض بسیاری عضلات بدن اما کم کم روی خودم کار کردم و خودم را رها کردم. حالا اگر باشگاه بروم بدون هیچ استرس وانقباضی لخت میشوم و دوش میگیرم.
چند ماه بعد از آمدنم به سوئد در یک باشگاه ورزشی اسم نوشتم. روز اول رفتم باشگاه و بعد از ورزش راهی رختکن زنانه شدم تا دوش بگیرم و لباس عوض کنم. وقتی وارد حمام شدم دیدم خبری نه از در است نه پرده. فقط چندین دوش است و زنان لخت مادرزاد در حال دوش گرفتن. چند ثانیه شوک زده نگاه کردم. من از آن دسته آدمهایی بودم که هیچوقت نمیتوانستم جلوی کسی لخت شوم. حتی مادرم. عذاب لباس عوض کردم در خوابگاه همیشه با من بود و من با اعمال شاقه لباس عوض میکردم. کلا نسبت به برهنگی حس خوبی نداشتم. حتی برخلاف بسیاری افراد که بدن برهنه خودشان را ورانداز میکنند من حتی به بدن خودم هم نگاه نمیکردم. به همین دلیل برای من بسیار سخت بود که لخت مادرزاد جلوی این همه زن دوش بگیرم. راستش مبهوت و متحیر به بدنهایشان نگاه میکردم و ناخودآگاه چشمم میرفت رو قسمت خصوصی بدنشان که پوشیده از موی زهار بود. چیزی که برای ما خاورمیانهای ها فاجعه حساب میشد.
از خیر دوش گرفتن گذشتم و تا یک ماه هر بار رفتم باشگاه باهمان لباس باشگاه سوار اتوبوس شده و به خانه میرفتم تا دوش بگیرم. اما واقعا اینکه خیس عرق سوار اتوبوس بشوی آزاردهنده بود پس تصمیم گرفتم هرجوری هست خودم را عادت بدهم. دفعات اول منتظر ماندم تا سالن دوش خالی شود و با سرعت قبل از آمدن هر فرد دیگری دوش میگرفتم. اما این راه حل بسیار وقت گیر بود. بعد تصمیم گرفتم بروم در انتهایی ترین دوش که کنج دیوار بود و پشت به همه بایستم. این که باسنم دیده شود بهتر از این است که اندام جلویی دیده شود. اما آن گوشه هم همیشه خالی نبود. به هر حال بعد از مدتی دل را به دریا زدم، مخصوصا وقتی میدیدم اصلا کسی نگاه نمیکند. هرچند راحت نبود و دوش گرفتنم همراه بود با انقباض بسیاری عضلات بدن اما کم کم روی خودم کار کردم و خودم را رها کردم. حالا اگر باشگاه بروم بدون هیچ استرس وانقباضی لخت میشوم و دوش میگیرم.
۱۳۹۶ تیر ۱۹, دوشنبه
زندگی وتوازن پستی وبلندیهایش
در نوجوانی اوج احساس بدبختی در زندگی نمره زیر ۱۹ گرفتن در امتحانات مدارس و
قبول نشدن در رشته ای مقبول در دانشگاه و شکستهای عشقی کودکانه بود. در دهه بیست
کماکان اوج احساس بدبختی شکستهای عشقی بود و ترس از برای سومین بار مشروط شدن بی
موقع! در سی سالگی اما زندگی بالا بلندی های خودش را دارد. در کنار بدبختی همیشگی
یعنی بحث عشق و عاشقی مسئله کار و اقتصاد و درگیری های عقیدتی و اندیشه های مختلف
هم به آن احساس بدبختی افزوده میشوند. اما حقیقت این است همه اینها میگذرند و
زندگی روال طبیعیاش را پیش میگیرد. همه هم میدانیم اما باز هر مشکلی سرراهمان
آمد یادمان میرود که « این نیز بگذرد». درست مثل قانون انرژی زندگی ما یک روزهای
خوب دارد که همه چی بر وفق مراد است و یک روزهای بد که همه چی ضد مراد دل است. نه
تقدیری در کار است نه شانس و اقبالی. دل آدمی پاک باشد کمتر روزهای تلخ دارد آدم
بددل باشد یا همیشه در حسرت زندگی دیگران و حسادت به این و آن خب مسلما زندگیاش
کمتر روزهای شیرین دارد چرا که هیچوقت راضی نیست. ماههای اخیر خسته فکری و جسمی
و روحی بودم. هنوز هم درگیریهای ذهنی فراوان دارم. به آینده ام خیلی فکر میکنم و
به اشتباهاتی که در گذشته کرده ام. البته در زمان خودش به نظر نمیامد اشتباه باشد.
امروز این حس را دارم که مسیر اشتباهی را انتخاب کردم شاید هم واقعا اشتباه نبوده
و تنها ناهمزمانیها و ترس از ریسک کردن باعث شد این مسیر را در زندگی برگزینم یا
شاید آنجور که فکر میکردم و برنامه ریزی داشتم پیش نرفت و همین باعث شده فکر کنم
اشتباه کردم. هرچه هست درحال حاضر اینجا ایستادهام، با این وضعیت، که باید خودم
را عادت بدهم و البته برای بیرون آمدن از آن تلاش کنم. اما همهچیز هم اشتباهی
نیست. همین مسیر به ظاهر اشتباه موهیتهای فراوانی برایم داشته و باید به آن بخش
مثبتش هم نگاه کنم. زندگی هم درست همین است. منفی دارد و مثبت. منفیهایش سوهان
روح میشوند و مثبتهایش فراموش در حالیکه شاید در تعادل با هم هستند و اصلا اگر
توازن بهم بخورد حتما آن یکی اتفاق میافتد. باو رکنید اگر یکسال به طور مرتب
اتفاق بد در زندگیتان افتاده، تحصیلی، کاری، عشقی، سلامتی و ... یک تا دوسال
آیندهاش اتفاقات خوب میافتد چون زندگی باید توازنش را حفظ کند.
یک هفته تعطیلی تابستانیام صرف اسباب کشی و
خرید شد. حالا در آخرین روز این تعطیلی نشسته ام روی کاناپهای که دوستش دارم، باد
خنک تابستانی از پنجره میوزد و با آرامش برایتان اینها را مینویسم. میدانم
روزهای سختی پیشرو دارم، میدانم فشارهای بسیاری رویم است، اما این را هم میدانم
که پا به پایش لحظات خوبی هم هست. آماده روزهای سخت باشیم و قدردان روزهای
خوب.
اشتراک در:
پستها (Atom)



