۱۳۹۳ تیر ۶, جمعه

آلزایمر


یکی از مشتریان، پیرزن هشتاد و سه ساله ای هست که از سپتامبر اول با پاسهای بیست دقیقه ای کار رو پیشش شروع کردم و حالا عمده ساعت ها دست منه. آلزایمر شدید داره و البته تنها زندگی میکنه. روزی۴-۵ بار بهش سر میزنیم. کار با آلزایمری ها شرایط خاص خودش رو داره، هرکدوم یک ادا و اصولی دارن.این یکی نمیشد تا مدتها بهش نزدیک شد، میترسه و چون تمام عمرش تنها زندگی کرده کلا نمیتونه راحت ارتباط برقرار کنه. به هر حال بعد از ۹ ماه هر روز کار کردن، دیگه این مسئله حل شده. اما چیزی که من رو اذیت میکنه وقتی هست که ساعتهاش رو قاطی میکنه، یا وقتی که بهانه گیر میشه. مثلا شلواری که هر روز میپوشه رو یه مرتبه میگه تنگه و دیگه نمیتونی هیچ جوری تنش کنی. 
دیروز از اون روزها بود که بغضم گرفته بود و دلم براش سوخته بود. هر روز باید لباس زیر تمیز براش بذاریم که بپوشه- خودش لباسهاشو میپوشه و کارهاش رو میکنه- ولی دو روز شده بود که وقتی رفتم بیدار شده بود و لباس پوشیده. اگر لباس زیرش رو عوض نکرده باشه عفونت میگیره و عفونت باعث میشه که رفتارهای عجیب غریب از خودش نشون بده. در نتیجه باید با یک راهی وادارش میکردم به دراوردن لباسش. اما مشکل این بود که در ذهنش وقتی لباس در میاره یعنی شب هست و وقته خواب. به هر حال بعد از تعویض لباس زیر نمیتونستم حالیش کنم که باید لباس رو بپوشه و الان وقت صبحانه است نه شام. بعد خودش متوجه میشه که یه جای کار از سمت اون مشکله و دچار ناراحتی میشه. و همش میگه: «نمیفهمم! نمیدونم! خیلی عجیبه!» بعد هم اشک تو چشماش جمع میشه چون فکر میکنه با این نفهمیدن و ندونستن باعث آزار کسی میشه یا مثلا وقت من رو داره میگیره و ... ! 
از یه ور هم وقتی بهش کاری رو میگی بکنه مثل اینکه لباس بپوش یا لباس در بیار دیگه یهو میبینی شده عین یه بچه دو ساله که نمیدونه باید چی کار کنه! مثلا شلوار رو میدی دستش میگه: این رو باید بپوشم؟ میگم آره، بعد میپرسه چطوری؟! - حالا هر روز خودش میپوشه و خوب هم میدونه چطوری- یا مثلا میاد میپرسه آیا باید برم توالت؟ آیا باید دستم رو بشورم؟ 
اون موقع که اینطور میشه، ساعت ها رو قاطی میکنه و شبیه بچه میشه دلم میگیره، یه زنی که تا سه سال پیش مستقل بوده، میرفته میامده، اهل کارهای داوطلبانه بوده، چند تا زبان بلد بوده و ....حالا اینطور شبیه بچه هاست! 



۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

ماساژ گرفتن

ماساژ رو خیلی دوست داشتم همیشه. بچه بودم " شهربانو خانوم" که کمک مادرم در کارهای خونه بود هر روز بعد مدرسه ماساژم میداد و من خوابم میبرد. دستهاش خشک بود و ترک داشت برای همین هم ماساژ بود هم خارش دادن! 
بعد از فوت شهربانو خانوم این وظیفه پسردایی‌ام ،که ده سالی از من کوچکتراست، شد که با دستهای کوچکش ماساژم بدهد. پسردایی وقتی میامد خانه ما اولین رسالتش ماساژ دادنم بود .هرچه بزرگتر می‌شد حرفه‌ای تر. پسردایی ماساژ میداد من خوابم میبرد. آمدم اینجا پسردایی‌ای در کار نبود، هیچ کس را نداشتم که ماساژ بدهد، قدم به قدم انواع و اقسام ماساژ تراپی بود اما قیمتشان قد خون خودم! 
سال اول که تمام شد، با آموروزو که آشنا شدم و اولین دوره درمانی که پیشش گرفتم هرچند ماساژ نبود و شکنجه بود اما تمام عضلاتم آزاد شده بودند. خوب دو سالی که آموروزو بود همان چند ماه یک بار maipulation به اندازه تمام ماساژهای نگرفته در طول سال جواب میداد. امسال هم کارزیادتر شد، هم استرس بیشتر، هم ورزش کلا حذف شد. در نتیجه گرفتگی عضلات بیشتر و بیشتر شد. روزهایی شد که واقعا حس میکردم به هیچ چیز مثل ماساژ نیاز ندارم ولی وقت نمیشد. حالا از پس هزینه اش برمیامدم ولی نمیرسیدم که برم. تا اینکه وقتی پایان نامه را دادم تصمیم گرفتم بروم ماساژ. البته ماساژ تفریحی نه بلکه ماساژِ درمانی. 
خب برای ماساژ لازم هست که لباس ها را در بیاری. خودم را با چند سال پیشم مقایسه کردم که چقدر محیط رویم تاثیر گذاشته و چقدر آدم با بدنش راحت تره. بدون هیچ درنگی لباسهایم را در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. مطمئنم هیچ مشتری‌ای زیر دست ماساژور به چیزهایی که من فکر میکردم فکر نمی‌کند. دائم داشتم فکر می‌کردم چطور می‌شود که یه مرد ماساژ بدهد، تو لخت مادرزاد باشی و نه تو حسی داشته باشی نه او؟
به این فکر می‌کردم که چقدر ذهن یک سری در ایران خراب و منحرف است که برای کوچکترین چیزی میگویند مرد تحریک میشود و این حرفها. باز به این فکر کردم که واقعا چطور می‌شود به یک عده حالی کرد مردها انقدرها هم بیمار نیستند وهر تماس بدنی باعث تحریک زن و مرد نمی‌شود؟ 

به هر حال بنده یکساعت تمام ماساژ گرفتم و تمام یک ساعت به این شرو ورها فکر می‌کردم. ماساژور از این همه انقباض در ماهیچه ها شوکه شده بود وچون خیلی دردم میگرفت میگفت: متاسفم که ماساژی که باید یه ماساژ آروم باشه برای تو انقدر دردناک شده. 

خوب بود و به همه توصیه میکنم همیشه ماساژ بگیرن. به اون عده بیمار هم میگم بذارید ملت آزاد باشن هیچ اتفاقی نمیفته! 


۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

فانتزی سکس مردان متاهل

تازگی‌ها آقایون متاهلِ مثلا متعهد، بعد چند سال یادشون میفته که یه روزی عاشقم بودن. بعد یهویی و بدون مقدمه به من میگن. وقتی میپرسی: چرا قبلا نگفتی؟ دلیل میارن که نشد و نمیشد و ... و یا میگن الان دلم خواست بگم. حالا اینکه چرا بعد از تعهد یا تاهل یادشون میفته بگن نمیدونم! بعد خب وسوسه میشم بدونم چرا به من علاقه داشتن- یا به زعم خودشون کماکان عاشقند- 
نکته اول : تو متفاوت بودی! 

خب خوشم میاد، یه تشکر میکنم و بعد توصیه میکنم که "به زندگیتان بچسبید بنده چنین حسی رو نه اون زمان نه الان به شما ندارم". اما انگار نه انگار، و یهو شروع میکنند ارتباط برقرار کردن. صبح و شب، وقت وبی وقت پیام میدن اون هم با خطاب کردنهای عاشقانه! اصلا هم براشون مهم نیست که تو هی میگی: " لطفا اینطوری صحبت نکن".  اونها کار خودشون رو میکنند و مهم "اونها" هستند که احساس دارند و نیاز! 
بعد از یه مدت یهو میبینی ای بابا کل اون متفاوت بودن دیگه جایی نداره و طرف فقط میزنه به فانتزی هایش که چقدر دلش میخواسته من رو بغل کنه. بعد تازه پشتش میپرسه: یعنی میشه یه روزی بغلت کنم؟ پیشتر هم میرن و میگن:"میشه یه روزی باهات سکس داشته باشم؟" 
یعنی رسما تو و نظر و احساست مهم نیستی- حالا کاری به مسئله تاهل و تعهدشون ندارم- وقتی عکس العمل نشون میدم قطعا این منم که بد فهمیدم، منم که پس حرفم با عملم یکی نیست و منم که درک نمیکنم هیچ ربطی نداره آدم متاهل باشه- یا پارتنر داشته باشه- و عاشق اون هم باشه و در عین حال عاشق من هم باشه! 
جالب ترین نکته اینه که به ادعای این آقایون همسرشون یا پارتنرشون این احساسشون رو میدونه و میدونه که اونها هنوز من رو دوست دارن و ....!
( البته واقعیت نداره و این و از واکنش همسرانشون میشه دید)
میدونید تهش من چه حسی بهم دست میده؟ " شدم فانتزی سکسی مردهای متاهل که زمانی دوستم بودند" 
نمیدونید چه حس تلخیه اونم وقتی خودت نمیخوای و بدت میاد! 
نتیجه: ناچاری همه این مردها رو از لیست زندگی و دوستانت حذف کنی! 
نتیجه دوم: زن بودن در فرهنگ ایرانی سخت و تلخ است.
نتیجه نهایی: به داد فاجعه جنسی در ایران برسید.

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

طنز روزگار

یهو دقیقه نود میری استکهلم. قرار شام با کسی داری که چند ماه داری سعی میکنی تمام حسهات رو نسبت بهش کنترل و فراموش کنی. برای رسیدن به محل شام از خیابانی رد میشی که دو سال پیش، سه روز تمام هر روزبا یارت از اون خیابان بالا و پایین رفتی، حرف زدی، خندیدی، دعوا کردی، در آغوش کشیده شدی، بوسیدی و سه روز خاص رو دراستهلکم زیبا ساختی! 
همینطور که خیابون رو بالا میری از جلو هتل اسرار آمیز رد میشی و تمام خاطرات جلو چشمت رژه میره و به طنز روزگار هم میخندی!  

۱۳۹۳ خرداد ۲۹, پنجشنبه

زن جنگنده

این پست طولانی است ولی میدونم میخونید، میدونم تا تهش میخونید:) 

صبح زود بیدار شدم که یک نگاهی به اسلاید ها بیندازم، و ببینم اصلا چه چیزی باید بگم. طبق معمول عادت به نوشتن ندارم. برای خودم پرزنت کردم و به نظرم مسلط بودم. دقایق آخر راهی دانشگاه شدم. بارون بود و چون باید کیک هم می‌خریدم مجبور شدم با اتوبوس برم. تمام مسیر داشتم متنهایی که میخوام تو فیس بوک بنویسم رو مرور می‌کردم، پر از انزجار و منفی. رسیدم دانشگاه، نیمساعت مونده بود به دفاع. لپ تاپ رو وصل کردم و منتظر نشستم. سوپروایزرها و همکارها آمدن ودفاع شروع شد. لرزش صدا یهو آمد، سعی کردم مسلط باشم. وسط چهارمین اسلاید به سرم زد جمله ای که از قبل تمرین کردم رو با یه لغت بهتر قشنگتر کنم که ناگهان کل جمله یادم رفت. همون باعث شد کمی استرس بگیرم و کمتر از زمانی که برای خودم پرزنت می‌کردم به مخاطبین نگاه کنم. دو سه اسلایدی گذشت و یه جا به سوپروایزرم نگاه کردم، دیدم لبخند رو لبشه و سرش رو به نشانه تایید تکون میده. یهو نفس گرفتم و صدام قوی تر شد. اسلاید به آخر رسید و اول opponent که ماتیاس بود شروع کرد به نظر دادن. تقریبا همش تعریف بود و سوالاتش هم خوب بود و جوابهای من بهتر. بدون تپق! بعد رسید به Examiner. اول گفت: "اینی که میگم فقط یک پیشنهاد برای آیندت هست. و البته یک ایراد متداول که همه دارن. حیف بود که پرزنتیشن به این خوبی به مخاطبت نگاه نمیکردی". بعد در ادامه گفت: "اولش عصبی بودی و مظرب ولی یک چیزی داشتی که برای من بسیار خاص بود و اینکهوقتی رسیدی به نتیجه هات و بحث انقدر به خودت مطمئن بودی که یهو یک شخصیت دیگه ای از تو دیدم، هم در صدا، هم در چهره، هم در ایستادن، هم در ارائه، و انقدر این قوی و تاثیر گذار بود که دلم میخواست ده دقیقه اول هم مثل همین بودی." 
بعد یک سوال کرد که واقعا جوابش رو نمیدونستم یعنی اصلا ربطی به تزم نداشت و بیشتر به بخش باغبانی ربط داشت ولی بدون اینکه حتی نگاهی به سوپروایزر بندازم توضیح دادم و بعدش از لبخند سوپروایزرم متوجه شدم استدلال درستی آوردم. 
پشتش پروفسور اصلی گروه، یعنی سوپروایزر سوپروایزرهام که یک آدم حسابی کله گنده ای هست شروع کرد تعریف کردن و یه سری سوالهای اجتماعی و فلسفی!

بعد با یک حس خیلی خوبی گفت: " تو کارت خیلی عالی بود، نتایجت بسیار تاثیر گذارند و میدونی که کاری که تو کردی هنوز کسی انجام نداده و این یک تز یونیک بوده. آیا دوست داری که مقاله کنی؟" 
تقریبا شوک شدم! خندیدم گفتم: "میدونی من رشته ام رو دوست نداشتم ولی تزم خیلی برام بهتر بود. و خب شرایط من طوریه که نمیتونم هم به درس برسم هم به کار. ولی اگر عجله نباشه و زمانی که به ثبات برسم حتما دوست دارم که مقاله بشه. بعدگفتم: البته بهتره از سوپروایزرهام بپرسی که دوست دارن با من کار کنن یا نه؟" که همه زدن زیر خنده! 
وقتی جلسه تمام شد اول از همه کارین - پروفسور- یه بغل حانانه کرد و به سوئدی گفت: "تو خیلی زحمت کشیدی و نشون دادی یک جنگنده واقعی هستی من به تو افتخار میکنم." 
بعد سارا سوپروایزر اصلیم که میگفتم گیر زیاد میده بغل محکمی کرد و باز به سوئدی گفت: "کارت فوق العاده بود بهت افتخار میکنم یکی از بهترین پرزنتیشن ها بود. و خوشحالم که تمامش کردی"
بعد لوتز سوپروایزر دومم و البته غول گروه رو خودم بغل کردم و اون هم گفت خیلی خوب بود و حتی نمونه پرزنتیشن من رو کپی گرفت.

بعد رفتیم برای کیک خوردن. اونجا هم همه دانشجوهای دکترا و یک پست دکترای جدید شروع کردن تعریف از تسلط من بر موضوع و اینکه چقدر کارم سنگین تر از یک پایان نامه ارشد بوده که این همه دیتا رو جمع کردم. بعد یه سری سوالهای خارج از تز پرسیدند که البته نمیدونم یهو این همه دانش از کجای مغزم زده بود بیرون که مثل بلبل براشون توضیح می‌دادم. بعد از کیک دوباره موقع خداحافظی فکر کنم برای سومین بار کارین بغلم کرد و گفت: تماست رو با ما حفظ کن. امیدوارم تو کارت موفق باشی. و باز سارا بغلم کرد. بهش گفتم: برای تمام صبوریت ممنونم، ببخش اگر یه موقعهایی خسته ات کردم و اگر کامنتهای تو نبود تز من به این خوبی در نمیامد. اون هم در جواب گفت من دانشجوی خوبی بودم و تلاش زیادی کردم و همه میدونن کار راحتی نیست همزمان درس و کار. 
خلاصه همه یه جور مثل قهرمان به من نگاه میکردن، منم که ذوق مرگ میشم از تعریف. آخرش رو به تنها دوست ایرانی که امده بود کردم و گفتم: راست میگن یا فیلمه؟ اگر فیلمه خیلی خوب بازی میکندند. که گفت : مگه مرض دارن؟ 

و اینطوری دفاع تمام شد، دفاعی که نه تنها خودم سورپرایز شدم که قطعا سوپروایزرهام هم سوپرایز شدن. اینکه در یک جلسه دفاع نه اپوننت و نه اکزمینر سوال نکنه فقط یک دلیل داره، همه چیز خیلی خوب بوده! 
بعدش همینطور سیل تبریکات بود و خوشحالی خودم. بی اختیار میخندیدم، هنوز خیلی کار مونده، ادیت اصلی، فرستادن برای چاپ و ... بعد شروع نوشتن مقاله.. در کنارش باید برای تکمیل مستر و گرفتن مدرک 15 واحد که از سال اول مونده رو یه جوری پاس کنم یا جایگزین ولی همه اینه رو میشه به مرورو انجام داد. این اصلی ترین قدم بود که درست دقیقه آخر با بهترین حالت ممکن انجام شد. 
و اما بعدش اومدم در فیس بوک بنویسم دیدم هیچکدوم حسهای قبل نیست. اون همه انزجار نیست و تنها قسمت ثابتش اینه: "قطعا ادم اکادمیک و دکترا نیستم." ولی وقتی سوپروایزرم پرسید قدم بعدیت چیه! گفتم اگر تصمیم بگیرم روزی در ساینس ادامه بدم قطعا فقط در شیمی محیط زیست خواهد بود.  

به پدر مادرم خبر دادم، صداشون از خوشحالی میلرزید. شب که صحبت کردم هردو میگفتن: تو بهترین هدیه رو به ما دادی. تا مامانم گفت: ایشالله دکترا! یک "مامان" گفتم که خودش جا زد! 



و اماباید تشکر کنم از چندین و چند نفر
از آموروزو، برای بودنش، برای حمایت بیدریغش، برای تمام تشویق ها و تنبیه هایش. برای تمام شبها و روزهایی که وقتی خسته و ناتوان میشدم تنها پناه بود برای ریختن اشکهایم، برای تمام لحظه های فروریختنم که جمعمم میکرد، بلند میکرد و دوباره میساخت. 
از شیرین و سوده برای همراهیهاشون در ماههای اخیر با تمام غرغرهایم، خستگی هایم و اشکهایم
از صاحب کارم بخاطر مرخصی هایی که داد و کمک کرد تا بتونم به سرانجام برسونم این تز رو. 
رفیق،.. بله اگر رفیق نبود حالا حالا من باید حرص میخوردم برای ادیت تز. دو شب تعطیل رو در اختیار من گذاشت و اسکایپی تمام تغییرات و تنظیم های چیدمان رو برام انجام داد و من رو خلاص کرد. 
 و در نهایت، به قول انگلیسی ها، دِ لَست بات نات لیست، 
شما... شما خواننده های بی نظیر، دوستان دیده و ندیده، همراهان لحظه به لحظه هایم. شما که با تمام فرودها و فرازهام همراه شدید، بداخلاقی هایم رو دیدید، دردهام رو خوندید، خستگی هام رو تحمل کردید، و بهتری ها رو همیشه برام خواستید. 
بدون شما کاری پیش نمیرفت. کامنتهای شما حتی باب میل من هم نبود دریچه جدیدی بود برای من. برای اینکه میدونم خیلی از شما من رو بهتر از خودم میشناسید. 
میبینم ک وقتی از زندگی شخصی، مشکلاتم، تلخی ها و خوشیها مینویسم همه کامنت میذارید از خوشحالیم خوشحال میشید و از ناراحتیم ناراحت.. و این یعنی سعادت من، یعنی خوشبختی من برای داشتن خواننده هایی مثل شما.
مرسی که هستید.

امروز به معنای واقعی کلمه فهمیدم خوشبختم. خوشبختی یعنی داشتن دوستانی که امروز ده برابر من شاد شدند. و البته یک جمله در تبریکات همگی بود: خودت راحت شدی و ما هم... و این یک حقیقت محض است. ببخشید از این همه آزار.


و اما یک جیز دیگه در بسیاری از تبریکات مشترک بود که حس خودشیفتگی رو به من داد مجددا، بسیاری بخصوص دوستان ایرانی خارج از کشور و دوستان خارجی از توانایی من یاد کردن. الان دوباره رسیدم به اون نقطه خودشیفتگی،من باز تونستم کاری کنم که نشون بدم هیچ چیز غیر ممکن نیست. هنوز هم به روزهای گذشته فکر میکنم میبینم راحت نبود کار، زبان سوئدی، نوشتن تز به انگلیسی، بهم ریختگی روابط شخصی و دوری از خانواده و انتظار این رو داشتن که همه چی درست پیش بره. 
هنوز یاد شبهایی میفتم که در منفی ۲۵  درجه برای یست دقیقه کار میرفتم و روز بعدش از هفت صبح تا هشت شب یک لنگی در آزمایشگاه وای میستادم. یادم نرفته  تمام دورانی که باید محاسبات رو انجام میدادم محبور بودم صبح تا ظهر سه بار به مدت یک ربع به خونه یک مریض برم که فقط یه چیز میگفت: هوا بده/ خوبه؟ ، تو از زندگی تو اوپسالا لذت میبری؟ خواهرم کجاست؟ و من هر بار باید با لبخند همه اینها رو بهش جواب میدادم. 
یادم نمیره هر روز یک ساعت قبل ار رفتن به دانشگاه خونه مریضی بودم که تمام یک ساعت در هشت ماه اخیرپنج داستان جنایی بیشتر بلد نیست تعریف کنه و هر روز حداقل دوتاشون رو میگه. بله هشت ماه هر روز فقط  پنج داستان! 
یادم نمیره تمام روزهایی که از خستگی میبریدم و میزدم زیر گریه و اموروزو بود که می‌گفت: بزن تو گوش روزگار.. 

جالبه بدونید همین هفته آخر بخاطر تغییرات در خانه، کاغذ دیواری و تعویض یحچال و ... مجبور شدم تمام وسایل خونه رو تنهایی جابجا کنم، باید یک مبل ال رو کامل باز میکردم و انتقال میدادم به بالکن. اولش فکر کردم نمیشه و کار من نیست، گفتم کاش یه مردی بود کمکم کنه، خواستم زنگ بزنم به پایا یعنی زنگ هم زدم ولی بعد همه کار رو خودم کردم. کمرم درد گرفت، عرق ریختم اما تمومش کردم. خودم، به تنهایی.. 
راستش تمام هفته اخیر فهمیدم که من کماکان قوی هستم. با تمام ضعفهایم و افتادنهایم. در نهایت روی پام می ایستم و میجنگم

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

معشوقه خیالی

درد زانو به حدی رسید که بی خیال شدن ممکن نبود و باید دوچرخه رو میذاشتم کنار و با اتوبوس میرفتم، مسیر ۳۰ دقیقه رفت و ۳۰ دقیقه برگشت بود. یکی از کتابهای فارسی رو برداشتم که تو مسیر بخونم، یکی از مجموعه داستانهای کوتاه که از دوستام خواسته بودم برام بفرستن. من دور از فضای ادبیات این سالها و نقد و نظر همیشه خوندن یکی دو داستان اول برام سخته. فکر میکردم دارم پست های یک وبلاگ رو میخوندم. در حالیه برای من سبک وبلاگ نویسی با سبک داستان نویسی فرق داره. دو داستان اول رو خوندم تو دلم گفتم پس من یه ده دوازده تا کتاب میتونم بدم بیرون با یه ادیت رو نوشته های وبلاگم! 
کتاب رو ادامه دادم، داستان پشت داستان. مسیر برگشت همراه بود با غروب. آخرین داستان رو که خوندم دلم میخواست سر بکوبم به دیوار! یه غم احمقانه بی دلیل نشست رو دلم، راه گلوم رو بسته بود. یه غم عجیب! دلیل؟ فکر کنید که تمام داستانها یا با مرگ تمام میشه یا با خودکشی یا با شکست عشقی! همه به طرز وحشتناکی پایان غمگین دارن. یاد نوشته سه سال پیشم افتادم . واقعا دیدم من حالم عادی بود امروز،  ولی با خوندن این داستانهای کوتاه- تازه شانس اوردم کوتاه بودن- هرچی غم و دلتنگی بود به سراغم اومد. دارم فکر میکنم روزی اگر جرات کنم و داستانی بنویسم یا حتی بخوام داستانهای زندگیم رو بنویسم حتی تلخ ترین هاش رو جوری بنویسم که خواننده غمباد نگیره، ولی احتمالا استقبال نمیشه ازش. 

اما همه این کتاب خوندن انقدر بد نبود، مثلا قانتزی هام گل کرد. فانتزی هایی که مدتها بود - شاید سالها- کنار گذاشته بودم که تو رویا زندگی نکنم، ولی الان به این نتیجه رسیدم باید برای همیشه با رویاهام زندگی کنم و همه چیز خیالی داشته باشم که حداقل آسیب نبینم. به هر حال، از علایق من بلند خوندن کتاب و شعره. بهترین حالتی که همیشه در رویاهام بود اینه که نیم برهنه رو تخت دراز کشیده باشم و دستش- که قطعا عضلانی است- از پشت حائلم باشه و من همینطور که سر به سرش جسبوندم بلند بلند کتاب بخونم. بعد که زمان کتاب خونی تموم شد یه بوسه کوچولو از این تُک تُکی ها رو لیش بزنم شب بخیر بگم و بخزم زیر ملافه و با موهای روی سینه اش- به همون اندازه کافی که دوست سوریم داشت-  بازی کنم تا خوابم ببره. و این کار هر شب باشه تا کتاب تموم بشه. 
حالا فکر کنید من نشستم این کتاب سراسر فضای سنگین رو تو ایستگاه اتوبوس دم غروب با صدای بلند میخونم و به آدم خیالی کنارم میگم: واقعا این روزها هر کسی نویسنده شده جایزه بگیر هم هست! ادم خیالی هم سرش رو تکون میده. 

میخوام برای آدم خیالی یه اسم درست کنم و یه صدا تصور کنم که حداقل بتونه حرف بزنه! یه صدای قشنگ! وقتی داری آدم خیالی میسازی باید بهترین هر چیزی باشه، قد بلند، چهار شونه، شش پک، با موهای سینه کافی، تن کمی برنزه، سر مو هنوز به توافق نرسیدم، هم دلم میخواد کچل باشه هم دلم میخواد مو جو گندمی باشه! کت شلوار پوش، البته امروز کنارم نشسته بود چون هوا گرم بود یه تیشرت سفید داشت با یه شلوار کرم. ولی خوب کمی تریپ دماغ سر بالایی. 
فعلا آدم خیالی ظاهرش تهیه دیده شده، خصوصیاتش رو هنوز نمیدونم. شغل هم نداره فعلا بیکارو آس و پاسه! صدا هم چون نداره فعلا فقط گوش شنواست. 




 پی نوشت: امروز این اهنگ ستار همینطور میرفت و میام تو مغز! دمخصوصا این تیکه: گل پری جون پرپری کجایی،
اینجای جون آخری کجایی،
که بیایی تو قضه هام دوباره،
قاطی بشی با غضه هام دوباره.. 

حتی این آهنگ هم با ریتم شادش غم داره توش!  


۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

بوفه کریسمس سوئدی

مراسم کریسمسی که در سوئد برگزار می‌شود در واقع سنتی قدیمی و به جا مانده از دوران وایکینگها به نام "یول Yule" است و در اصل به میلاد مسیح ارتباط ندارد. در واقع زمانی که دین مسیحیت در سوئد آمد آن سنت دیرینه به جشنی برای کریسمس تبدیل شد. تقریبا این اتفاق در بیشتر فرهنگها و ملت‌ها افتاده، مثل تقارن شب یلدا با کریسمس یا همزمانی نسبی با هانوکا (عید روشنایی یهودیان).همیننطو که بسیاری از سنت‌های کریسمس برگرفته از آیین میتراییسم است. در زبان سوئدی تبریک کریسمس به مفهوم میلاد مسیح نداریم. وقتی جمله سوئدی "گود یول God Jul" را بزنید ترجمه اش می‌شود:«کریسمس مبارک» اما در واقع شادباش "یول Yule" است.

در بیشتر کشورها جشن کریسمس روز بیست و وپنجم دسامبر، مصادف با میلاد مسیح است اما در سوئد عصر بیست و چهارم دسامبر که  "یول آفتون Julafton"  نام دارد را جشن می‌گیرند و کادوهای زیر درخت کریسمس را باز می‌کنند. درملیتهای دیگرغذای مخصوص کریسمس غالبا بوقلمون و سیب زمینی و سالاد کلم است، اما در سوئد بوفه ای که  "یول بورد Julbord" نام دارد.

تقریبا از حدود ساعت دوعصر افراد خانواده دورهم جمع شده و تا پاسی از شب می‌خورند و می‌آشامند. شروع مهمانی با شراب داغ یا گلوگ Glögg است که با کشمش و بادام مخلوط می‌کنند و همراه با بیسکوییت دارچین و زنجبیل معروف به پپرکاکا Peppar kaka می‌خورند. 

غذاهای بوفه سوئدی یا یول بورد  شامل انواع اقسام غداهای سرد و گرم به شرح زیر است: 
یک نوع ماهی به نام سیل ( در انگلیسی هرینگ) که در مواد مختلفی خوابانده شده، معروفترینش در پیاز هست و خردل ولی حدود هفت هشت نوع دیگر هم دارد. 

ماهی آزاد شور شده، ( سرد و گرم) به همراه شوید تازه. 



 تخم مرغهای پخته ای که با  انواع خاویار یا میگو سرو می‌شود.




 انواع و اقسام فراورده های پروتئینی از گوشت خوک و بره. در زبان سوئدی " خینکا- گاهی تلفظ شینکا- Skinka" یعنی قسمت تحتانی، در نتیجه به محصولات تولید شده از این بخش خینکا گفته می‌شود( در توضیحش نوشته بهترین قسمت گوشت خوک). در دوران کریسمس این خینکاها به اشکال مختلفی درست می‌شوند. معمولا پخته شده هستند ولی خام و نیم پز و دودی شده و... هم دارند. که معمولا با خردل خرده می‌شود.



دررستوران‌هایی که میز کریسمس میچینند در بخش غذای سرد تنوع بیشتری است و انواع واقسام پاته هم دارند.


بعد میرسیم به میز غذای گرم که شامل کوفته قلقلی مخصوص سوئدی است که به سوئدی "شوت بولار Kött bullar" و به انگلیسی "Swedish meatball" معروف است. معمولا با مخلوطی از گوشت خوک و گوساله درست می‌شود. ولی خب کسانی که گوشت خوک نمی‌خورند می‌توانند فقط تنها از گوشت گوساله یا گوسفند استفاده کنند. 

غذای دیگرنوعی گراتینه سیب زمینی هست اما اسمش مثل میرزاقاسمی ما نام یک فرد است که احتمالا مبتکر این غذا بوده: " یانسونس فِرِستِلسه Janssons Frestelse". مخلوطی از سیب زمینی با ماهی آنشیو.

 سوسیسهایی دارند که معروفند به "سوسیس شاهزاده -پرینس کُروPrinskorv" این سوسیس‌ها کوچک‌تر از سوسیسهای معمولی هستند. ( البته در مقایس اندازه سوسیسهای اینجا که معمولا همان سوسیس آلمانی هستند، ولی اندازه قدی این سوسیسها اندازه سوسیهای کوکتل ایران ولی بسیار بسیار لاغر تر است) ،

سیب زمینی پخته، سالاد کلم قرمز، انواع و اقسام نون با طعم دارچین و زنجبیل، پنیر های متنوع، کره هم که جز لاینفک یک میز سوئدی است و نان خشک وترد سوئدی که بهش میگن "کِنِک برود knäck bröd" .






نوشیدنی معمول این دوران هم یک مثلا کوکاکولای سوئدی است که بهش میگن Julmust. 
برای دسر هم در درجه اول شیربرنج با دارچین و شکر است به علاوه انواع اقسام شیرینی های سوئدی از نان و بیسکوییت دارچینی تا نان و شیرین زعفرانی و باز یه شکلات به اسم کِنِک Knäck که اینجا معنی تافی می‌دهد. از همین شکلات تافی ها ولی خیلی سفت‌تر. 



روز کریسمس یعنی  بیست و پنج دسامبر، روزیست که کمتر کسی درخانه می‌ماند. همه خودشان را برای مهمانی و نایت کلاب آماده می‌کنند و یکی از روزهایی است که مصرف الکل بسیار بالاست، برای همین روز بعدش را روز "پیتزا خوران" نامیده اند چون بیشترین پیتزا در این روز سفارش داده می‎شود (معمولا بعد از مصرف بسیار الکل بدن غذای چرب میطلبد). اما اسم اصلی این روز« آننانداگ یول annandagjul» است که همزمان با آن بزرگترین حراج سال که معروف به حراج بین تعطیلات است شروع می‌شود.