۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

داستان پی اچ دی ندادن

اینجا نوشته بودم: " در سوئد یا کشوری دیگر که تحصیل مجانی میکنیم زبانمان هم دراز است که چرا به ما پی اچ دی نمیدهند" و یه ستاره هم کنارش گذاشته بودم اما همونجا یادم رفت توضیح بدم. اما حالا توضیح میدم!
خیلی از دانشجوهای ایرانی که میان اینجا جذب شرایط اینجا میشن، خیلی مثل من هم خوبیهاشو میگن هم بدیهاشو که معمولا اولی به دومی میچربه، خیلی ها هم طلب ارث باباشونو دارن! دسته سوم گاهی اوقات واقعا رو اعصابند! تعدادشون کم هم نیست! و متاسفانه دوروبرم زیاده و از دوستان نزدیک هستند. و همیشه ما سر این مسئله بحث داشتیم. نمیگم اینها نژاد پرست نیستن اما واقعا بی انصافیه به ملتی که درصد بالایی مهاجر داره، اون هم از اقصی نقاط دنیا ، از سیاه و سفید و زرد، از آفریقای جنوبی، خاورمیانه، چین ، کره تا اروپای شرقی و روسیه بگیم خیلی نژاد پرستند، نژاد پرست بودن که این همه مهاجر نمیتونست از تمام امکانات استفاده کنه و ارج و قرب داشته باشه، تازه یه عده مهاجر -معمولا سومالیایی ها- فقط مفت میخورن و میخوابن و کلی هم ضرر میزنن! حالا یه درصدشون نژاد پرستند که کلا دولت و رسانه و فرهنگ و اموزششون همش سعی داره که این رو کم و کمتر کنه! حالا استدلال این دوستان چیه برای ثابت کردن نژآد پرستی سوئدی ها؟ میگن امکان نداره به ما غیر سوئدی ها پی اچ دی بدن! بعد یه چند تا مثال میارن ، مثلا یکی از دوستان در حال تز نوشتن بود بعد گفته بودن آره این و انداختن تو یه اتاقی که همش پاکستانی و هندیه( به نگاه خودبرتر بینی دقت کنید که مثلا یه ایرانی چرا باید تو یه اتاق با پاکستانی و هندی باشه) وقتی این رو گفته بودن من گفتم: خب عزیز من رشته انفورماتیک معمولا دانشجوی هندی و پاکی بیشتر داره، و این و فلانی خودش روز اول گفته بود که باید اسم دانشگاهشون رو به جای بیو سنتر میذاشتن بمبمی سنتر! اما اصرار داشتند که نه سوئدی ها نمیخوان ما رو تو خودشون راه بدن، یک هفته بعد همون دوست خبر داد که پی اچ دی گرفته! وقتی گفتم چطور شد؟ شما که میگفتید به ما ایرانی ها پی اچ دی نمیدن؟ گفتن : نه فلانی خودش لیاقت داشت!!!!
داستان این به ما پی اچ دی نمیدن در همه جمع های دانشجویی هر باره تکرار میشد و یه جور یاس و نا امیدی بین بچه ها ، که بیخود زحمت نکشید اینجا پی اچ دی قبولتون نمیکنن! تا یه بار همین اواخر در یک مهمانی دانشجویی بودیم و چند شب قبلش بین من و یکی همین بحث سر گرفته بود و در اون مهمانی از بین مهمانها 6 نفر فوق لیسانس بودن، 7 نفر دانشجوی پی اچ دی و یه نفر پست دکترا! جالب اینجا بود که دو تا از دانشجوهای پی اچ دی با فوق لیسانس از ایران تونسته بودن پی اچ دی بگیرن که معمولا سخت تره، و دوست خودمم هم با پی اچ دی از ایران اینجا پست دکترا رو قبول شده بود، و بقیه هم دانشجوی ارشد همینجا بودن و بلافاصله پی اچ دی گرفتن! دوباره رو به دوست جان کردم و گفتم:هنوزم میگی سوئدی ها به ما پی اچ دی نمیدن؟ گفت : اره، اینا خودشون لیاقت داشتن دیگه اونا بهانه ای برای رد کردنشون نداشتن!! 
دو سه شب بعدش یه پستی گذاشته شد تو فیس بوک که روایت نوستالژیکی از ایران میکرد اما اخرش میگفت که ترجیح میدم پام و اونجا نذارم و ... این دوست ما اومد کلی بدو بیراه به نویسنده کرد که چرا فکر میکنید غربیها خوبن و ... خلاصه درگیری بین دو سه نفر شروع شدو این بار من اصلا قاطی نشدم، اما یه کامنتش رو خیلی خندیدم، نوشته بود: تو همین بخشی که من کار میکنم، دیروز یه هندی رو بعد از هشت سال قراردادشو تمدید نکردن و به جاش یه سوئدی اوردن!"
چرا خندیدم،؟ چون در مجموع حرفها و بحثهایی که داشتیم من متوجه شده بودیم این دوست عزیز فکر میکنه سوئدی ها خنگن و اصلا شایستگی ندارن که تحصیلات بالا داشته باشن، و اگر در چنین جایگاهی قرار میگیرند صرف سوئدی بودنشونه!
من میخواستم در جواب این کامنتش بگم، هشت سال تمام این هندی اونجا بوده کار کرده قرار داد بسته یه سوئدی نیومد بگه آی چرا یه هندی کار میکنه چون حتما تا اونموقع در رقابتها اون از همه سر تر بوده و حالا حتما اون سوئدی که استخدام شده بیشتر واجد شرایط بوده و تونسته استخدام بشه و این اصلا ربطی به سوئدی بودن نداره ! مخصوصا در فضای علمی که اینها براشون مهم اینه که رتبه دانشگاه رو ببرن بالا .بعدشم ایها الناس اگر سوئدی ها بی ادعا هستن و مثل ما یه موفقیت رو تو بوق و کرنا نمیکنن دلیل بر کم سوادی یا خنگیشون نیست، در خیلی از رشته ها سوئدی ها بنیانگذارش بودن، سلسیوس، لینه، رودبک، انگستروم، ارینهوس و ... که اسمهای آشنایی هستن همه و همه اهل همین شهر ما بودن و از همین سوئد! در رشته خودم تمام مقالات و کتب رفرنس اولیه مال سوئدیهاست و این خاصیتشونه که شروع میکنن بقیه اش رو میسپرن به بقیه! 
جالب اینجاست که اگر کسی از دانشجوهای ما برای پی اچ دی اقدام کنه و پذیرفته نشه میگن نژاد پرستن نمیذارن ما پی اچ دی بریم، و اگر قبول بشه میگن" خودش قبول شده!!!!
خلاصه داستان این بود، همون که دوست من فکر میکرد چون ایرانی هست حتما از سوئدی برتره و حتما باسواد تره،حتما ای کیو بالاتری داره و اگر در رقابت درسی کم میاره نه اینکه کم آروده بلکه اجحاف شده در حقش!
نمیگم این جریانات اینجا نیست ، موردهایی پیش امده که سوئدی ها واقعا بین دو ادم برابر از نظر علمی یا حتی کسی غیر سوئدی اما بهتر ، سوئدی رو انتخاب کردن اما در شرایط کاری معمولا یکی از شروط مهم تسلط به زبان سوئدیه که خب مسلما یک سوئدی این امتیار رو داره! ولی تمام اون دوستانی که اینجا موفق شدن خودشون میگن اصلا این چیزها بخصوص در محیط علمی خیلی کمه و حرف افرادی از این دست رو مسخره میدونن! در هر صورت یه سری از ما عادت داریم میایم تو یه کشور دیگه و توقع داریم که اونا به ساز ما برقصن! تمام نداشته هامون رو میخوایم از حلقوم اینا بیرون بکشیم، تو ایران فوق لیسانسمون رو هم نمیتونستیم قبول بشیم اینجا با سلام وصلوات اومدیم و از تمام امکانات علمی روز دنیا بی دردسر استفاده میکنیم، تازه مثل یک شهروند سوئدی از امکانات درمان رایگان و خیلی چیزهای دیگه استفاده میکنیم و بعد میگیم اینها نژاد پرستن چرا به ما امکانات بیشتر نمیدن و البته اخرش هم میگن: اینا بربر بودن ما تمدن .....!!!!
نمیدونم این عادت خود برتر بینی کاذب کی از فرهنگ ما برداشته میشه! و دلم میخواست وقتی ما این فرصت و پیدا کردیم بیایم در کشوری که میتونم بگم سرآمد حقوق بشر و حقوق انسانیه، و مردمش هم خیلی بی ادعا هستن، ازشون بی ادعایی، انسانیت، نوعدوستی رو یاد میگرفتیم به جای فرو رفتن در چیزی که نمیدونیم چی هست و حتی یک ذره اش رو با خودمون نداریم اما زبانی ادعاشو زیاد داریم، همان فرهنگ و تمدن کهن بی نظیر!

* سوئدی ها وقتی میرن دور هم یه کافه میشینن و چیزی میخورن، که معمولا قهوه و شیرینیه، میگن فیکا کنیم، یا بریم فیکا. 

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

امنیت بی پوشش ، نا امنی با پوشش


تو اتاق مطالعه دانشگاه با یک عدد تاپ نشستم و داشتم به این فکر میکردم چرا این دستهای تپلی لخت و پتی من این دو سه عدد آقای اهل آفریقای جنوبی حاضر در کتابخانه رو تحریک نمیکنه و من در دلم هزار تا صلوات و نذر و نیاز نمیکنم تا سالم برسم خونه؟!  چند شب پیش هم که داشتم تو تاریکی برمیگشتم خونه تو سکوت وحشتناک منطقه ای که زندگی میکنم پشت سرم صدای پای یه مرد میومد، و وقتی از کنارم رد شد یه لحظه وایسادم ورفتم تو خیابونهای ایران، تهران که پیشکش ، همون شهر کوچیکمون، که وقتی میخواستم از سر خیابون تا خونمون رو در شب پیاده برم با هر صدای پایی که پشت سرم میشنیدم تپش قلب میگرفتم و عرق میزدم تا اون صدای پا رد بشه نفسم حبس میشد، یه بسم الله هم اولش میگرفتم و بعد که رد می شد یه نفس راحت می کشیدم! بعد دلم میسوخت به حال خودم که انقدر از نوجوانی ترس دارم سر این عابرهای پیاده و موتور سوارها، و هم به حال اون عابر یا موتور سواری که ناشناس بود اما یه آدمی ناچار بود قضاوتش کنه به واسطه یک عده بیمار دیگه!
اصلا بذارید باز تابو شکنی کنم، بذارید تعریف کنم حداقلهایی که دخترهای ما در دوران زندگیشون باهاش رو برو میشن و شاید تنها راز واقعی زندگیشون باشه که هرگز هرگز فاشش نمیکنن! 
1)  ظهر تابستون بود و وقت دندانپزشکی داشتم، از میدون فتحی شقاقی میخواستم برم سر تخت طاووس، 10 سالم بود و با مامانم بودم. تو تهران هم که تاکسی نبود که باید با مسافر کشهای شخصی میرفتیم. یه پیکان سفید نگه داشت و ما سوار شدیم، عقب نشسته بودیم و من مثل همه عاشق این بودم که جلو بشینم. تو همون مسافت کوتاه راننده اجازه داد برم جلو بشینم و شروع کرد صحبت کردن از گرانی و ترافیک، مامانم سرش تو دفترچه اش بود و داشت طبق معمول یادداشت میکرد چی خریده ، چی کارا کرده و قراره چی بخریم و ... و همونجور که سرش تو دفترچه بود به حرفهای راننده گوش میداد! اما من با چشمهای حدقه شده فقط جلو رو نگاه میکردم و حتی جرات نمیکردم سرم و برگردونم عقب و با مامانم حرف بزنم! خدارو شکر زود به مقصد رسیدیم و مامان که اومد حساب کنه راننده گفت :" من فی سبیل الله سوارتون کردم! مسافر کش نیستم! دیدم هوا گرمه شلوغه بچه همراهتونه سوارتون کردم" مامانم هم هر چی دعای خیر بلد بود برای ایشون کرد .پیاده شدیم هم گفت: "خدا خیرش بده کی تو این ساعت روز و گرما وتواین وانفسا بی مزد کاری میکنه؟ خدا حفظش کنه!"  من گفتم: "آره اما مامان فکر کنم یه مشکلی داشت، اخه همش داشت اونجاشو میخاروند!" یهو انگار که مامانم و برق گرفته باشن پرسید :تو نگاه کردی؟ گفتم :نهههههههه! پشت چراغ قرمز سرم و برگردوندم دیدم داره میخارونه بیچاره حتما خیلی خارش داشت اخه از شلوارش در آورده بود. مامانم جلو دهنم و گرفت و گفت هیس! واسه کسی تعریف نکنی ها! باید همون موقع به من میگفتی که پیاده شیم، بعد شروع کرد فحش دادن که "مردک کثافت، خدا ازش نگذره و صد تا نفرین دیگه. درسته سالها از این اتفاق میگذره ولی یه جورایی کابوس من بوده برای مدتها، الان میفهمم اون راننده داشته چی کار میکرده ! و تصور میکنم که من که هیچی مامان منم چه ساده داشته هی دعای خیر به جونش میکرده که کرایه نگرفته! و دارم فکر میکنم اگر مسافت ما طولانی تر بود یا یه جای پرت چه اتفاقاتی ممکن بود بیفته؟!
2) 14ساله بودم، از ارایشگاه کوچه روبرویی میرفتم خونه، ساعت 2 ظهر شهریور ماه بود، از سر تا ته اون کوجه هم چهار تا از دوستهای خانوادگیمون ساکن بودند. یهو یه موتورسوار از روبرو اومد و دستشو کوبوند به سینه هنوز نرسیده من! انقدر سریع رفت که من حتی فرصت نکردم فحش بدم! تا خونه دوستمون چند قدم بیشتر نمونده بود قدمهامو تند تر کردم که برسم سر کوچشون و برم اونجا که دیدم یه مرد 20-21 ساله هم سر اون کوچه وایساده و تا من و دید یهو آلتشو در اورد! الان یادم میفته خنده ام میگیره، که انقدر سریع و منتظر وایساده بوده یه دختر یا یه زن پیداش بشه! ولی اون لحظه مونده بودم باید چی کار کنم، خونه بعدی 10 قدم بالاتر بود و البته بعدش خیابون تنها کاری که کردم دویدن با تمام توانم بود تا برسم به خیابون! شوک این خاطره هم انقدر زیادبود که من تا وقتی رانندگی یاد نگرفتم از اون کوچه رد نشدم، و کلا هرگز دیگه تو شهرمون از هیچ کوچه ای پیاده نرفتم و نیامدم! 
3) 17 ساله بودم، تقریبا نود و نه درصد معلمهای خصوصیم رو از بچگی میشناختم چون  یا فامیل بودن، یا دوست خانوادگی یا از قدیم معلم خصوصی خواهر و برادرم بودن و خونه ما رفت و امد داشتن! یکیشون از محبوبترین معلمهای من بود، و بسیار مورد علاقه خانواده، از هفت سالگیم میشناختمش و وقتی میامد از خواهرم امتحان بگیره همیشه با من شطرنج بازی میکرد یا نقاشی میکشید! خیلی دوستش داشتم و برام حکم دایی رو داشت، وقتی هم معلمم شده بود همین حس و داشتم. البته من کلاس عمومی پیشش میرفتم اما یکبار قرار بود امتحان بدیم و من نبودم فرداش رفتم که تنهایی امتحان بدم، این اصلا چیز عجیب غریبی نبود، مثل همیشه سلام و احوالپرسی کردم، و نشستم امتحان دادم، وقتی اومد ورقه ام رو تصحیح کنه مثل همیشه که کنار شاگردهاش مینشست نشست اما وقتی داشت تصحیح میکرد دستش و انداخت رو شونه من ! البته من بلافاصله جا خالی دادم اما این آقای معلم انگار نه انگار ! و تو نمیدونستی باید چی کار کنی؟! اولا اون موقع زن و بچه داشت! و من شنیده بودم که یه بار یکی از معلمهای مرد شاگردش رو بوسیده و همه میگفتن:" دختره کرم داشته!" و من تصور میکردم الان بخوام داد بزنم زنش از بالا میاد پایین و به جای اینکه بزنه تو گوش شوهرش میگه "دختره  کرم داره" اگر حرفی نزنم این آقایی که برام حکم دایی داشت وقیح تر میشه، اگر تو خونه بگم تمام روابط دوستانه بین ایشون و خانواده ام بهم میریزه تازه یه "هیس" گنده هم به من میگن که صداشو در نیارم! فقط دعا دعا میکردم تصحیح ورقه زود تموم بشه و من خلاص بشم، بعد از اون روز من دیگه کلاس نرفتم و بهانه ام هم شد که معلم مدرسمون خوبه و من نیازی به کلاس خصوصی ندارم!
4) تو چت روم شعر وادبیات مثل همیشه شده بودم سرکرده روم! لابلای مشاعرات و افاضه فضل کردن چی خوندیم و نخوندیم با یکی خیلی دوست شدم که میگفت شاعره و شعرهاش و میفرستاد برام، طبق معمول دوستی چتی شروع شد و به تلفن رسید و قرار شد جمعه روزی همدیگر رو ببینیم، البته این وسط فقط اون نبود یه دختر دیگه هم تو روم بود که ما سه تا یه مثلث تشکیل داده بودیم. پنجشنبه شب بعد از چت دو سه ساعته ازم آدرس خونه رو پرسید که فرداش میخواست بیاد دنبالم بریم بیرون، منم عین ابلها بهش ادرس دادم. چهل دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد، خواب آلود پرسیدم کیه و خودش و معرفی کرد نمیدونم چرا اما در و باز کردم، از دم حیاط تا سوییت من دو سه قدم بیشتر راه نبود تا به خودم بجنبم دیدم در و باز کرده اومده تو! یه مرد 40 ساله 2 متری با یه هیکل تنومند! تا اومدم جیغ بزنم جلو دهنم رو گرفت! بعد یاد حرف داداشم افتادم که میگفت هروقت دیدی کسی میخواد بهت تجاوز کنه به جای مقاومت نشون بده خودت تمایل داری اونوقت احتمال اینکه طرف بیخیال بشه زیاده، در نتیجه وانمود کردم که دیگه جیغ نمیکشم و تسلیمم! دستشو برداشت و گفتم برم آب بخورم، رفتم تو آشپزخونه و بزرگترین چاقو رو برداشتم ، بعد از اون درگیری من و این آدم دو ساعت طول کشید من که جرات نداشتم جاقو بزنم اما اون هی من و میزد که جاقو رو ازم بگیره و من قدرتی پیدا کرده بودم که جاقو یه لجظه از دستم نمیفتاد، یه جا هم با لگد کوبوندم تو سینه اش که از دماغ ودهنش خون ریخت! خلاصه بعد از دو ساعت کشمکش موفق شدم بیرونش کنم! و بعد همونجا وسط اتاق افتادم و خوابم برد! انگار نه انگار، اما صبحش وقتی دوستهام که بهشون خبر داده بودم بیان رسیدن خونم با دیدنشون فقط عین دیوانه ها جیغ میکشیدم ! (باقی اثرات بماند برای یک پست دیگه) 
خب من شانس آوردم که برخوردم با این بیمارها به همین سه چهار مورد ختم شد و خطری هم من و تهدید نکرد اما همین ها سوهان روحی بودن برای اینکه هر بار صدای موتوری میشنیدم، صدای پایی میشنیدم، تاکسی میخواستم سوار بشم، یا حتی مردی از اشنایان کافی بود صمیمی تر برخورد کنه هزاران ترس و هول و اظطراب به دلم بشینه!
آره اون شب وقتی بی توجه به صدای مرد عابر پیاده پشت سرم در دل تاریکی و کنار جنگل به راه خودم ادامه دادم بدون تپش قلب ، بدون نذر و نیاز  و اضطراب تمام این خاطرات به ذهنم رسید. . به تمام سکوتهایی که سالها کردم و این اولین باره که تعریفشون میکنم! اینها کابوسهایی هستند که برای تمام دخترهای ایران وجود داره. کابوسی که گاهی میتونه تا مرحله آسیبهای روانی هم پیش بره. حقیقت اینه که با یاد اوری این خاطرات تمام سرم داغ شده و از بس دندونهام رو به هم سابیدم که فکم درد میکنه. آره به یادمیارم خاطراتی که تو با هزاران پوشش به قول معروف اسلامی در امنیت نبودی( که ادعا هم این بود حجاب مصونیت است) و حالا با حداقل پوشش امنیت بیشتری داری!

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

اشتباهات شیرین

دو بعد از ظهر 16 فروردین 1376
تلفن رو برداشتم و شماره گرفتم، از همان ثانیه اول میدانستم اشتباه است، میدانستم نباید دوستی را آغاز کنم که عاقبت ندارد، اما به خودم مطمئن بودم، مطمئن بودم دل بسته نخواهم شد، مطمئن بودم باری به هرجهت است!
سه سال بعد
شد عشق زندگیم، معشوقی که بدون او زندگی برایم مفهومی نداشت، هرکاری بود به عشق او و رسیدن به او میکردم اما میدانستم نمیشود، محال واژه نامانوسی بود که اینجا نقش بسته بود. تصور میکردم روزی که بیاید به خواستگاری، و رفتاری که مادرم خواهد داشت بر اساس سنت رایج خانواده های پر نام و نشان و به قول دیگران "ارباب مآب"!
تمنای من برای تمام کردن رابطه و اصرار او بر ماندگاری ارتباط. و شکست من در برابر عشقش، نگاه پرنفوذش و صداقتش! ادامه دادیم تا وقتی باور کرد " محال" یعنی چه!
برایش همیشه مینوشتم" تو شیرین ترین اشتباه زندگی من هستی"
اکتبر 2011:
مکالمات اسکایپی هر شب ادامه داشت، در میان همسالان خودم همفکری پیدا نمیکردم و از دوستان هم فکرم فرسنگها فاصله زمانی و مکانی داشتم، و نمیشد اراده کرد و زنگ زد و ساعتها با یکی از انها صحبت کرد که درکم کند اما بود و وقت میگذاشت برای من! وقتی شعری برایم ارسال کرد میدانستم اشتباه است ادامه دادن دوستی ساده و عادی، اما به خودم مطمئن بودم، مطمئن بودم که دلبسته نخواهم شد!
چند ماه بعد:
به پدرم گفتم دلبسته شده ام، و کسی "نزار" وار دوستم دارد! "اما" ها را برایش گفتم و سکوت سنگین پدرم را متوجه نشدم! فقط میخواستم بداند، مثل همیشه که میدانست، جرات نداشتم به مادرم بگویم، گفتن هماناو سکته کردن همان! اما پدر معقولتر و منطقی تر بود. اگر پذیرا میشد بقیه راه راحت بود. دو سه هفته ای گذشت که خبر دار شدم پدرم حال خوشی ندارد، عجیب بود  و نگران کننده، با اینکه سنی از او گذشته اما ناخوشی نداشته، مادرم میگفت: تا بحال پدرت رو اینطور ندیده بودم، حتی وقتی .... دائم در خودش هست و به نظر میاد گاهی با خودش حرف میزند! چند روز پیش وقتی پرسیدم چیزی شده؟ گفت دلتنگم و گریه کرد" شنیدن این ها راحت نبود، مخصوصا گریه کردنش..5 -6 بار بیشتر اشک پدرم را ندیدم که سه بارش برای مرگ عزیزان بود. وقتی اشک میریزد یعنی دیگر توانش بریده! و من تنها کسی بودم که میدانستم چه اتفاقی افتاده. وقتی ایمیل زدم و در پاسخم گفت :" از اون روز یک لحظه ارامش ندارم  و دائم با تو حرف میزنم که این چه کاری بود با من کردی؟ " و چیزهایی نوشت که فقط من میدانم و خودش که چقدر آن جمله ها برایم مفهوم داشتند و چقدر شرمسارش شدم. و تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که قسم بخورم هرگز کاری نمیکنم که آزرده شود!
تمنای من برای تمام کردن ، اصرار او برای ماندن، این بار هم من شکست خوردم به صداقت، عشق و نفوذ نگاه پرمهرش! میدانم میخواهد ثابت کند برایش محال مفهومی ندارد اما من هم میدانم دوباره باید بنویسم: " تو هم شیرین ترین اشتباه زندگی من هستی"
با خودم خلوت میکنم، این وسط تنها خودم مقصرم، کسی که میداند راهی که میرود اشتباه است و با کله شقی تمام میرود تا خودش این اشتباه را تجربه کند، تجربه ای بسی شیرین اما درد آور. 

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

اما تو چیز دیگری

امروز از اون روزهای آفتابی بود ، صبح خبر دار شدم بسته ای که ارسال کرده بودم اون هم با پست معمولی رسیده(با اینکه گفته بودن بدون احتساب دوروز اخر هفته چهار روز طول میکشه اما خب با اون ها چهار روز طول کشید و خوشحالم که پول الکی و اضافه ندادم برای پست سفارشی احمقانه شون!) بعد استاد درس قبلیم ایمیل زد که ریپورتم رو بلاخره قبول کرده و این یعنی من درس قبلی رو بلاخره پاس شدم، بعد از انحمن دانشجویی ایمیل گرفتم که بنده رو به عنوان دانشجوی تمام وقت ثبت کردن و کارت جدید برام صادر میشه که میتونم از تخفیف برای اتوبوس استفاده کنم،و حالا هم معلم اینترنتی کلاس سوئدی ایمیل زد و من از اولین مشق سوئدیم در ترم سربلند در آمدم، و کلی کامنتهایی که برام گذاشته بود تعریف و تمجید بود و نوشته بود "فکر کنم خیلی زود بتونی این سطح رو تموم کنی اگر همینطور پیش بری!" آهان یادم رفت بنویسم که عصر تنها دوست آمریکایی من که خیلی هم پسر خوبیه به من اس ام اس داد که عصر بریم برای فیکا و کلی از دار دنیا صحبت کردیم و این برای منی که هیچ مراوده با خارجی ها ندارم و جز سر  کلاس انگلیسی نمیشنوم خوب بود و تلاش قابل تحسینی میکردم برای اینکه بتونم حرفم رو بزنم. تازه یه جا  در نقش مترجم عمل کردم، اول رفتیم یه کافه تا وارد شدیم و خواستیم سفارش بدیم گارسون اومد و  به سوئدی یه چیزایی گفت،جاناتان مبهوت در حال نگاه کردنش بود که من گفتم : "یا ها" جاناتان پرسید: دیج یو آندرستند؟ومن هم از بس فارسی حرف میزنم گفتم: "میگه داریم میبندیم" بعد خندیدیم گفتم: ساری ، آی الویز اسپیک فارسی ، شی تولد وی آر گوینگ تو کلوز این 15 مینتس"
ای وای مهمترین مسئله یادم رفت امروز بعد از حدود یک سال با مزدک عزیزم ویدئو چت کردیم. یعنی بال در آورده بودم که میدیدمش و فرصت شده بود حرف بزنیم، هیچ تغییری نکرده، همون ادم با همون عقاید خاص خودش، عقایدی که زمانی برای من مفهومی به همون قوی که برای مزدک داره داشت اما حالا بعضیهاش خیلی تغییر کرده. 
آره امروز عجیب آفتابی بود برام، چشم نکنم چشم نکنم ! 
و اما، دوستی دارم بسی عزیز، به روایت وبلاگیمان "دوست جون". سه سال پیش خواننده وبلاگم شده بود، انقدر از نوشته هام تعریف میکرد که ذوق مرگ میشدم، یک بار هم برام نوشته بود معلومه تحت تاثیر سارتری! و من با خجالت و شرمندگی گفتم من اصلا سارتر رو نمیشناسم و هیچی هم ازش نخوندم. البته من هم ایشون رو گاهی با شاملو مقایسه میکردم. دوست جون برای مدت کوتاهی فراتر از دوست جون شد، و بعد دوره ای از من فاصله گرفت و به نوعی دلخور بود و بعد درست زمانی که داشتم از ایران میامدم دوباره شد همان دوست جون، وقتی اینجا آمدم این " دوست جون" بودن بیشتر و بیشتر هم شد، به واسطه فیس بوک فرصت نمیکردم وبلاگش رو مداوم بخونم و حالا تقریبا دوباره میخونمش، و عجیب عجیب رشد فوق العاده ای در نوشتن، شاعری، نقد، فلسفه و ... داشته و وقتی وارد وبلاگش میشم حداقل یه ساعت وقت میگذارم برای خوندن نوشته اش، کامنتهای دوستاش و پاسخهاش به اونها و لذت میبرم از مطالب عمیقی که ردو بدل میشه و خجالت میکشم که سوادم گاهی نمیکشه که بفهمم چی میگن! این دوست من نیاز به معرفی من نداره ،برعکس اونه که اگر لازم باشه باید من رو معرفی کنه، ولی من فکر میکنم باید بنویسم، بنویسم که وبلاگ های دوست جون رو باید خوند.. ققنوس خیس و  پارادیزوی کوچک  
و در نهایت، نمیشه 15 فروردین بیاد و بره و به 16 برسه و من عهدم یادم بره و ننویسم: "تولدت مبارک"
حتی اگه دیگه نباشه، تموم شده باشه، برای دیگری باشه، عشق قدیمی باشه، این دو روز اون تمام قد برای منه، در خاطره ام! برای این دو روز من میشم همون دخترک قلقلیه 16 ساله، و اون و چشمان عسلی ، سبز، خاکستری بی نظیرش و صورت سرخش میان جلوی چشمم وقتی در کنار استخر شهر دنبالم راه افتاد تا جلوی پارک ملی شهر راضیم کنه به پذیرش دوستی! 
حالا 30 ساله ام و 14 سال گذشته و 5 سال از اخرین دیدار، اما باید اعتراف کنم:
" آفاق را گردیده ام، مهر بتان سنجیده ام، خوبان فراوان دیده ام ، اما "تو" چیز دیگری" 

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

کاش همه انسان بودیم

شنیدم در فیس بوک صفحه ای باز شده به نام "ما همه افغانی هستیم" ! باز یک اتفاقی افتاد و ماسک روشنفکری و هیجان زدگی ما ایرانی ها روی صورتمان نشست. پنج روایتی که دیشب نوشتم واقعیت زندگیمان است. هر کدام ما این رفتار ها ونگاه ها را داریم، من ترجیح میدادم به جای باز شدن صفحه ای که یک روزه هزاران نفر عضوش شوند و بعد که آبها از آسیاب افتاد دوباره برگردیم به همان نگاههای نژاد پرستانه  و خود برتربینی ایرانی، صفحه ای باز می شد که به ما یاد بدهد چطور انسانی رفتار کنیم، چطور کرامت انسانها را حفظ کنیم و چطور اینها را در ذهمان ثبت کنیم که ماندگار شود.
بی اختیار در وجود همه ما این رفتار غیر انسانی وجود دارد، حتی در خود من نگارنده که در همین یکسال و اندی حضورم در سوئد متوجه شدم آنها بین من ایرانی و اوی افغانی و کرد وعرب و ترک فرقی نمیگذارند ،اما همین من نوعی هرگز در ذهنم نمیگنجد به پسر افغانی، پاکستانی، عرب یا کرد ترکیه نگاه بیندازم یا اجازه بدهم با من سر صحبت را باز کنند.
میبینید ما نیاز به صفحه " همه افغانی هستیم " در عالم مجازی نداریم ما نیاز داریم یاد بگیریم" ما همه انسان هستیم" و به جای زدن یک دکمه لایک، باید دکمه ای بزنیم تا تمام باورهای غلطمان پاک شود و دوباره خودمان و ذهنمان را بسازیم! 

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

پنح روایت از نژاد پرستی ایرانی ها

یکم:
در جمعی نشسته بودیم، یکی از دوستانی که دائم از سوئد و سوئدیها بد میگفت طبق معمول بالای منبر رفته بود و سوئدیها را متهم به نژاد پرستی میکرد، من هم در قطب محالف از سوئدیها دفاع میکردم و در نهایت ازش پرسیدم: "تو با افغانی ها تو ایران چطور برخورد میکردی؟!" کمی ساکت شد و بعد با تکبر گفت : "فرق میکنه ما ایرانی هستیم! "
دوم:
شب فرهنگها، چادر ایرانی ها برپاست، جوانهای ایرانی در حال رقص هستند و گوشه کنار پسرهای افغان هم دیده میشوند، با آهنگی یکی از دوستان به میدان میرود و شروع به برک دنس میکند، همه میدان را برایش خالی میکنند و در حال تشویقش هستند، سه پسر افغان بهش میپیوندد و خیلی حرفه ای با هم میرقصند! نیش من تا بناگوش باز است و پسرهای افغان را زیر نظر دارم، داستانهای خالد حسینی چلوی چشمانم رژه میروند، یاد تمام اخباری که از افغانستان میخواندم افتادم و خوشحال بودم که حالا پسر افغان میتواند در کشوری آزاد انقدر حرفه ای برقصد! کم کم نیشم شروع به بسته شدن میکند وقتی میشنوم همراهانمان زیر لب غرولند میکنند: "اه بسه دیگه پاشید برید" "حالا بهشون رو دادیم دیگه ول نمیکنن!" و ....
سوم:
دوستی به عنوان مددکار اجتماعی در کمپ افغانی ها کار میکرد، دائم از بچه ها تعریف میکرد و میگفت جقدر دوست داشتنی هستند، کمپ روبروی خوابگاه دانشجویی بود که بین ما ایرانیها معروف بود به کریدور ایرانیها، برای اینکه در یک کریدور تعداد زیادی دانشجی ایرانی ساکن بودند که بندرت پیش میامد. روزی این دوست از سرکار به ساختمان رو برو میرود تا با دوستانش حال و احوالی کند، یکی از آن دخترها میگوید: "تو چطور با اینا کار میکنی؟" و وقتی چشمان متعجب دوستم را میبیند ادامه میدهد: "این سوئدیها واقعا احمقن به این بی سروپاهای افغانی پناهندگی و اقامت میدن بعد ما ایرانیها باید هزار تا ترفند بزنیم تا بتونیم اقامت بگیریم! "

چهارم:
جشن تولد سی سالگی ام هست، مهمانهایم را دعوت کردم و میخواهم سنگ تمام بگذارم، قبل از شروع مهمانی به لوکالی که گرفتم سر میزنم و وسایلم را میگذارم، شب ده دقیقه قبل از شروع مهمانی به محل چشن میروم و با 50 پسر افغان در محل جشن روبرو میشوم، چلو میایند و سوئدی صحبت میکنند، به انگلیسی جواب میدهم :"سوئدی بلد نیستم" یکی میگوید: "کوردی؟" و من میگویم : "فارسی صحبت کن!" همزبان میشویم، حس خوبی است، دچار مشکل شده ای اما همزبان داری! میگویم :"فکر کنم اشتباه امدید چون من اینجا رو برای مهمانی رزرو کردم" یکیشان جلو میاید و میگوید:" نه خانم شما اشتباه آمدی ما اینجا مهمانی داریم". یکی من میگویم یکی او، اما مودبانه و دوستانه! به تنها چیزی که فکر نمیکنم این است که افغان هستند، برای حل مشکل به کسی که جا را از او گرفته بودم زنگ میزنم، گوشی را به پسر افغان میدهم ، از حوابش میفهمم انسوی خط چه چیزی گفته شده، پسر میگوید: "خانم درست صحبت کن افغان هستم بی بته که نیستم!" بحث بین زن و پسر بالا میگیرد، حالا نوبت آنهاست که با کسی که جا را از او گرفته اند تماس بگیرند. مرد میاید ، افغان است و متشخص، با خانم "ص" صحبت میکند، هرچقدر مرد مودب است خانم "ص" بی ادبانه پاسخ میدهد.مرد میگوید: خانم "ص" تو ایرانی هستی ، من افغان هستم، اینجا هردوی ما مهاجر هستیم حق و حقوقمان هم یکی است، اما خانم "ص" به قول خودش از موضع حق هرچه دوست دارد میگوید. بحث آن شب به نفع من تمام میشود، اما وقتی پسرها مجبور به جابجایی هستند من گریه میکنم، علی-پسری که ان شب تولد 17 سالگیش بود- میاید و میپرسد: "خانم برای من گریه میکنی؟" و من سر تکان میدهم و گریه بی صدایم به هق هق تبدیل میشود، میگوید: "نه خانم نکن این کار رو سوئتفاهم بود ایراد نداره" 
50 نفر میروند در یک اتاق 10 متری و ما 15 نفر در یک اتاق 40 متری ! تا انتهای جشن کاری به کار هم نداشتیم، مهمانهای من یکی یکی میروند و مهمانهای علی هم، من و سه تا دیگر از دوستان دخترم باید میماندیم تا نامزد دوستم بیاید و ما را برساند، اخرین سری مهمانها که دارند میروند میگویند: "در رو قفل کن" قبول نکردم اما اصرار داشتند که اگر این کار را نکنم نمیروند و در این صورت اخرین اتوبوس را از دست میدادند، برای راحتی آنها میپذیرم دررا قفل کنم، ناگهان صدای عصبانی یکی از پسرها از پشت در میاید" در رو قفل کردن، فکر میکنن ما کی هستیم،الان با کلید بازش میکنم، حق ندارن"
صدای علی میاید: "تو حق نداری در را باز کنی، کاری نداشته باش" 
با خحالت قفل را باز میکنم. و به روی خودم نمیاورم. نامزد دوستم هم آمده ، تاکسی آنها هم رسیده، ازشان خداحافظی میکنم و میگویم: "امیدوارم 18 سالگیت رو با شکوه جشن بگیری" 
پنجم:
جشن چهارشنبه سوری است، برنامه رقص را اجرا کردیم و حالا دی جی اهنگ گذاشته و همه وسط میرقصند، من در سالن میچرخم و هر کس را میشناسم دعوت به رقص میکنم، پشت سر یکی از دوستان چند پسر افغان نشسته اند، سرم را به سمتشان میبرم و چهره معصوم علی را میبینم، خوشگلتر شده، لبخند میزنم میروم سمتش، از جایش بلند میشود، دست میدهم، احوالپرسی میکنم و ازش میپرسم پذیرایی شدند یا نه؟ به میدان رقص برمیگردم، بعد از تولدم تا هفته ها دنبال علی بودم، یک لحظه چهره معصومش و نگاهش از ذهنم پاک نمیشد، و حالا آنجا بود با ذوق به دوستانم گفتم:"بلاخره علی رو پیدا کردم اینجاست". همه فقط نگاهم میکنند شاید از ذوقم تعجب کرده اند، کمی میرقصیم به یکی از بچه ها میگویم: "گناه دارن ما همه رو دعوت کردیم به رقص برم به علی و دوستاش هم بگم بیان" دوستم میگوید: "ول کن بابا!" میپرسم: "چرا؟" میگوید : "بخوان خودشون میان." میگویم :"اشتباه نکن همه جمعیت ایرانی هستند و اینها نگرانن اگر خودشون بیان ایرانیها بد برخورد کنن اما اگه ما دعوتشون کنیم فرق میکنه" میگوید: "ول کن، حتما همینطور راحت ترن!"

نتیجه گیری:
ما ایرانی ها فکر میکنیم تافته حدا بافته هستیم، وقتی دوستم میگفت :"فرق میکنه ما ایرانی هستیم! " یعنی فکر میکرد فرقی داریم، فکر میکرد ما چون ایرانی هستیم میتوانیم با افغانها هر طور دوست داریم رفتار کنیم اما سوئدی ها نمیتوانند یک میلیونیم همان رفتار را با ما داشته باشند چون ما ایرانی هستیم، چون فکر میکنیم تحفه ای هستیم، چون فکر میکنیم آسمان سوراخ شده و ما افتادیم، چون با توهمات تحیلمیان فکر میکنیم تنها ملتی هستیم که ای کیو بالا دارد، که درناسا عضو مهمی دارد ،که پزشک جراح معروف دارد، که در دانشگاههای مطرح دنیا دانشجو دارد .در حالیکه تمام آنهایی که بی ادعا هستند خیلی بیشتر از ما ایرانی ها ادمهای موفق خاص در مجامع بین المللی دارند.. ما ایرانی ها هر بلایی دوست داریم سر افغانها در ایران میاوریم، یک افغان اجازه تحصیل در ایران ندارد و بعد میگوییم  افغانی ها همه کارگر هستند. هیچ چیز از تاریخشان نمیدانیم، از فرهنگشان از ادبیاتشان و اداب و رسومشان و فکر میکنیم همه عمرشان کارگر ساختمان بودند! به معنای واقعی استثمارشان میکنیم و بعد ادعای فرزند کوروش بودن را داریم. بعد در سوئد یا کشوری دیگر که تحصیل مجانی میکنیم زبانمان هم دراز است که چرا به ما پی اج دی نمیدهند* چرا استخدام نمیشویم و ... و انتظار داریم برای ایرانی بودنمان همه در خدمتمان باشند! بدتر از همه این است که در کشوری دیگر که خودمان مهاجریم هم فکر میکنیم میتوانیم به این رفتارهای زشت غیر انسانیمان ادامه بدهیم در حالیکه آن مرد افغان خوب حرفی زده بود: "اینجا هر دو مهاجریم"
پی نوشت: امروز وقتی در وبلاگ دوستی و بعد در صفحه بی بی سی این خبر را خواندم فقط شرمم آمد از این همه نژاد پرستی و این همه ادعای بیخود تمدن داشتن. گاهی حالم از ایرانی بودن بهم میخورد. 

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

روزهای دانشجویی دیروز، روزهای دانشجویی امروز


ساعتها پای گاز وای میایستم تا خورشتم جا بیفته! روز تمیز کردن خونه هم بود، دوبار جارو کشیدم، دوبار هم لته! با وسواس آینه ها رو پاک میکردم، از اینکه بعضی لکه های کف زمین نمیره لجم میگرفت، غذام رو بار بود! چقدر کارهایی که دوست نداشتم رو اینجا دارم انجام میدم! آشپزی! اونم خورشت؟ تمیز کردن خونه، هر هفته!؟ 
یاد دوران دانشجویی ایران افتادم، صبحانه تو راه یه شیر کاکائو و تی تاپ، بین کلاسها بوفه آقا رضا چای، گاهی اگر صبحانه نخورده بودم نیمرو ! ناهار ،بوفه آقا رضا ،سوسیس بندری، ساندویچ کالباس، سوسیس، همبرگر! عصر هم با شکلات و کیک میگذشت، شب تو خونه ، نون و ماست، نون و پنیر، نون خالی، تخم مرغ، املت.... اخر هفته ها اگر پسرخاله هام میامدن پیشم یه ماکارونی میپختم، و هر بار مهمان دیگه داشتم یه ترش شامی! خونه تمیز نمیشد مگر مامانم میامد که معمولا 15 روز یه بار به من سر میزد و تمام خونه تمیز و مرتب میشد! یادم نمیاد یه بار خودم توالت و حموم شسته باشم! البته آشپزخونه رو دوسه باری شسته بودم که اشکم هم در امده بود، تهران و دود و کثیفی و چربی های تمام نشدنی! ظرف شستن هم معضلی بود، گاهی ظرفها میموند تا یه هفته و شسته نمیشد!
بعد از دانشگاه هم که بازگشت به خانه پدری، یا مامان تمیز میکرد یا هر هفته ایران خانوم که میامد پیشمون! آَشپزی که ابدا! نه دوست داشتم نه حس و حال ! سالی یه بار تولدم یک لازانیا درست میکردم! هر بار هم مامان به من غذایی میسپرد یا یادم میرفت بپزم، یا یه چیزی یادم میرفت بهش بزنم و یا میسوخت که معمولا آخری از همه محتملتر بود! 
حالا اینجا، تقریبا یک بار هم نشده املت بخورم! نیمرو فقط یکشنبه صبح! تخم و مرغ و سیب زمینی به ندرت میخورم ! همیشه غذا درست میکنم، حتی با بی میلی، به اندازه تمام خورشت درست نکردنها اینجا هوس میکنم خورشت درست کنم! خونه هر هفته تمیز میشه نه فقط چون همخونه دارم و باید هر هفته خونه رو تمیز کنیم، گاهی حتی به سرم میزنه وسط هفته هم تمیزش کنم! دستشویی و حموم رو باید برق بندازم و این مدت چون مایع شستشویی که گرفتیم مثل همیشه نبود و خیلی کیفیت خوبی نداشت از شستشوها راضی نیستم! ظرفهام فقط صبح به شب یا شب به صبح میمونه! و زودی میشورم! میوه حتما میخورم، صبحانه مفصل! و کلا متحول شدم!
راستی این همه تغییر از کجاست؟ گاهی اوقات فکر میکنم خیلی دارم زن خونه میشم!