۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

اشتباهات شیرین

دو بعد از ظهر 16 فروردین 1376
تلفن رو برداشتم و شماره گرفتم، از همان ثانیه اول میدانستم اشتباه است، میدانستم نباید دوستی را آغاز کنم که عاقبت ندارد، اما به خودم مطمئن بودم، مطمئن بودم دل بسته نخواهم شد، مطمئن بودم باری به هرجهت است!
سه سال بعد
شد عشق زندگیم، معشوقی که بدون او زندگی برایم مفهومی نداشت، هرکاری بود به عشق او و رسیدن به او میکردم اما میدانستم نمیشود، محال واژه نامانوسی بود که اینجا نقش بسته بود. تصور میکردم روزی که بیاید به خواستگاری، و رفتاری که مادرم خواهد داشت بر اساس سنت رایج خانواده های پر نام و نشان و به قول دیگران "ارباب مآب"!
تمنای من برای تمام کردن رابطه و اصرار او بر ماندگاری ارتباط. و شکست من در برابر عشقش، نگاه پرنفوذش و صداقتش! ادامه دادیم تا وقتی باور کرد " محال" یعنی چه!
برایش همیشه مینوشتم" تو شیرین ترین اشتباه زندگی من هستی"
اکتبر 2011:
مکالمات اسکایپی هر شب ادامه داشت، در میان همسالان خودم همفکری پیدا نمیکردم و از دوستان هم فکرم فرسنگها فاصله زمانی و مکانی داشتم، و نمیشد اراده کرد و زنگ زد و ساعتها با یکی از انها صحبت کرد که درکم کند اما بود و وقت میگذاشت برای من! وقتی شعری برایم ارسال کرد میدانستم اشتباه است ادامه دادن دوستی ساده و عادی، اما به خودم مطمئن بودم، مطمئن بودم که دلبسته نخواهم شد!
چند ماه بعد:
به پدرم گفتم دلبسته شده ام، و کسی "نزار" وار دوستم دارد! "اما" ها را برایش گفتم و سکوت سنگین پدرم را متوجه نشدم! فقط میخواستم بداند، مثل همیشه که میدانست، جرات نداشتم به مادرم بگویم، گفتن هماناو سکته کردن همان! اما پدر معقولتر و منطقی تر بود. اگر پذیرا میشد بقیه راه راحت بود. دو سه هفته ای گذشت که خبر دار شدم پدرم حال خوشی ندارد، عجیب بود  و نگران کننده، با اینکه سنی از او گذشته اما ناخوشی نداشته، مادرم میگفت: تا بحال پدرت رو اینطور ندیده بودم، حتی وقتی .... دائم در خودش هست و به نظر میاد گاهی با خودش حرف میزند! چند روز پیش وقتی پرسیدم چیزی شده؟ گفت دلتنگم و گریه کرد" شنیدن این ها راحت نبود، مخصوصا گریه کردنش..5 -6 بار بیشتر اشک پدرم را ندیدم که سه بارش برای مرگ عزیزان بود. وقتی اشک میریزد یعنی دیگر توانش بریده! و من تنها کسی بودم که میدانستم چه اتفاقی افتاده. وقتی ایمیل زدم و در پاسخم گفت :" از اون روز یک لحظه ارامش ندارم  و دائم با تو حرف میزنم که این چه کاری بود با من کردی؟ " و چیزهایی نوشت که فقط من میدانم و خودش که چقدر آن جمله ها برایم مفهوم داشتند و چقدر شرمسارش شدم. و تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که قسم بخورم هرگز کاری نمیکنم که آزرده شود!
تمنای من برای تمام کردن ، اصرار او برای ماندن، این بار هم من شکست خوردم به صداقت، عشق و نفوذ نگاه پرمهرش! میدانم میخواهد ثابت کند برایش محال مفهومی ندارد اما من هم میدانم دوباره باید بنویسم: " تو هم شیرین ترین اشتباه زندگی من هستی"
با خودم خلوت میکنم، این وسط تنها خودم مقصرم، کسی که میداند راهی که میرود اشتباه است و با کله شقی تمام میرود تا خودش این اشتباه را تجربه کند، تجربه ای بسی شیرین اما درد آور. 

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

اما تو چیز دیگری

امروز از اون روزهای آفتابی بود ، صبح خبر دار شدم بسته ای که ارسال کرده بودم اون هم با پست معمولی رسیده(با اینکه گفته بودن بدون احتساب دوروز اخر هفته چهار روز طول میکشه اما خب با اون ها چهار روز طول کشید و خوشحالم که پول الکی و اضافه ندادم برای پست سفارشی احمقانه شون!) بعد استاد درس قبلیم ایمیل زد که ریپورتم رو بلاخره قبول کرده و این یعنی من درس قبلی رو بلاخره پاس شدم، بعد از انحمن دانشجویی ایمیل گرفتم که بنده رو به عنوان دانشجوی تمام وقت ثبت کردن و کارت جدید برام صادر میشه که میتونم از تخفیف برای اتوبوس استفاده کنم،و حالا هم معلم اینترنتی کلاس سوئدی ایمیل زد و من از اولین مشق سوئدیم در ترم سربلند در آمدم، و کلی کامنتهایی که برام گذاشته بود تعریف و تمجید بود و نوشته بود "فکر کنم خیلی زود بتونی این سطح رو تموم کنی اگر همینطور پیش بری!" آهان یادم رفت بنویسم که عصر تنها دوست آمریکایی من که خیلی هم پسر خوبیه به من اس ام اس داد که عصر بریم برای فیکا و کلی از دار دنیا صحبت کردیم و این برای منی که هیچ مراوده با خارجی ها ندارم و جز سر  کلاس انگلیسی نمیشنوم خوب بود و تلاش قابل تحسینی میکردم برای اینکه بتونم حرفم رو بزنم. تازه یه جا  در نقش مترجم عمل کردم، اول رفتیم یه کافه تا وارد شدیم و خواستیم سفارش بدیم گارسون اومد و  به سوئدی یه چیزایی گفت،جاناتان مبهوت در حال نگاه کردنش بود که من گفتم : "یا ها" جاناتان پرسید: دیج یو آندرستند؟ومن هم از بس فارسی حرف میزنم گفتم: "میگه داریم میبندیم" بعد خندیدیم گفتم: ساری ، آی الویز اسپیک فارسی ، شی تولد وی آر گوینگ تو کلوز این 15 مینتس"
ای وای مهمترین مسئله یادم رفت امروز بعد از حدود یک سال با مزدک عزیزم ویدئو چت کردیم. یعنی بال در آورده بودم که میدیدمش و فرصت شده بود حرف بزنیم، هیچ تغییری نکرده، همون ادم با همون عقاید خاص خودش، عقایدی که زمانی برای من مفهومی به همون قوی که برای مزدک داره داشت اما حالا بعضیهاش خیلی تغییر کرده. 
آره امروز عجیب آفتابی بود برام، چشم نکنم چشم نکنم ! 
و اما، دوستی دارم بسی عزیز، به روایت وبلاگیمان "دوست جون". سه سال پیش خواننده وبلاگم شده بود، انقدر از نوشته هام تعریف میکرد که ذوق مرگ میشدم، یک بار هم برام نوشته بود معلومه تحت تاثیر سارتری! و من با خجالت و شرمندگی گفتم من اصلا سارتر رو نمیشناسم و هیچی هم ازش نخوندم. البته من هم ایشون رو گاهی با شاملو مقایسه میکردم. دوست جون برای مدت کوتاهی فراتر از دوست جون شد، و بعد دوره ای از من فاصله گرفت و به نوعی دلخور بود و بعد درست زمانی که داشتم از ایران میامدم دوباره شد همان دوست جون، وقتی اینجا آمدم این " دوست جون" بودن بیشتر و بیشتر هم شد، به واسطه فیس بوک فرصت نمیکردم وبلاگش رو مداوم بخونم و حالا تقریبا دوباره میخونمش، و عجیب عجیب رشد فوق العاده ای در نوشتن، شاعری، نقد، فلسفه و ... داشته و وقتی وارد وبلاگش میشم حداقل یه ساعت وقت میگذارم برای خوندن نوشته اش، کامنتهای دوستاش و پاسخهاش به اونها و لذت میبرم از مطالب عمیقی که ردو بدل میشه و خجالت میکشم که سوادم گاهی نمیکشه که بفهمم چی میگن! این دوست من نیاز به معرفی من نداره ،برعکس اونه که اگر لازم باشه باید من رو معرفی کنه، ولی من فکر میکنم باید بنویسم، بنویسم که وبلاگ های دوست جون رو باید خوند.. ققنوس خیس و  پارادیزوی کوچک  
و در نهایت، نمیشه 15 فروردین بیاد و بره و به 16 برسه و من عهدم یادم بره و ننویسم: "تولدت مبارک"
حتی اگه دیگه نباشه، تموم شده باشه، برای دیگری باشه، عشق قدیمی باشه، این دو روز اون تمام قد برای منه، در خاطره ام! برای این دو روز من میشم همون دخترک قلقلیه 16 ساله، و اون و چشمان عسلی ، سبز، خاکستری بی نظیرش و صورت سرخش میان جلوی چشمم وقتی در کنار استخر شهر دنبالم راه افتاد تا جلوی پارک ملی شهر راضیم کنه به پذیرش دوستی! 
حالا 30 ساله ام و 14 سال گذشته و 5 سال از اخرین دیدار، اما باید اعتراف کنم:
" آفاق را گردیده ام، مهر بتان سنجیده ام، خوبان فراوان دیده ام ، اما "تو" چیز دیگری" 

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

کاش همه انسان بودیم

شنیدم در فیس بوک صفحه ای باز شده به نام "ما همه افغانی هستیم" ! باز یک اتفاقی افتاد و ماسک روشنفکری و هیجان زدگی ما ایرانی ها روی صورتمان نشست. پنج روایتی که دیشب نوشتم واقعیت زندگیمان است. هر کدام ما این رفتار ها ونگاه ها را داریم، من ترجیح میدادم به جای باز شدن صفحه ای که یک روزه هزاران نفر عضوش شوند و بعد که آبها از آسیاب افتاد دوباره برگردیم به همان نگاههای نژاد پرستانه  و خود برتربینی ایرانی، صفحه ای باز می شد که به ما یاد بدهد چطور انسانی رفتار کنیم، چطور کرامت انسانها را حفظ کنیم و چطور اینها را در ذهمان ثبت کنیم که ماندگار شود.
بی اختیار در وجود همه ما این رفتار غیر انسانی وجود دارد، حتی در خود من نگارنده که در همین یکسال و اندی حضورم در سوئد متوجه شدم آنها بین من ایرانی و اوی افغانی و کرد وعرب و ترک فرقی نمیگذارند ،اما همین من نوعی هرگز در ذهنم نمیگنجد به پسر افغانی، پاکستانی، عرب یا کرد ترکیه نگاه بیندازم یا اجازه بدهم با من سر صحبت را باز کنند.
میبینید ما نیاز به صفحه " همه افغانی هستیم " در عالم مجازی نداریم ما نیاز داریم یاد بگیریم" ما همه انسان هستیم" و به جای زدن یک دکمه لایک، باید دکمه ای بزنیم تا تمام باورهای غلطمان پاک شود و دوباره خودمان و ذهنمان را بسازیم! 

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

پنح روایت از نژاد پرستی ایرانی ها

یکم:
در جمعی نشسته بودیم، یکی از دوستانی که دائم از سوئد و سوئدیها بد میگفت طبق معمول بالای منبر رفته بود و سوئدیها را متهم به نژاد پرستی میکرد، من هم در قطب محالف از سوئدیها دفاع میکردم و در نهایت ازش پرسیدم: "تو با افغانی ها تو ایران چطور برخورد میکردی؟!" کمی ساکت شد و بعد با تکبر گفت : "فرق میکنه ما ایرانی هستیم! "
دوم:
شب فرهنگها، چادر ایرانی ها برپاست، جوانهای ایرانی در حال رقص هستند و گوشه کنار پسرهای افغان هم دیده میشوند، با آهنگی یکی از دوستان به میدان میرود و شروع به برک دنس میکند، همه میدان را برایش خالی میکنند و در حال تشویقش هستند، سه پسر افغان بهش میپیوندد و خیلی حرفه ای با هم میرقصند! نیش من تا بناگوش باز است و پسرهای افغان را زیر نظر دارم، داستانهای خالد حسینی چلوی چشمانم رژه میروند، یاد تمام اخباری که از افغانستان میخواندم افتادم و خوشحال بودم که حالا پسر افغان میتواند در کشوری آزاد انقدر حرفه ای برقصد! کم کم نیشم شروع به بسته شدن میکند وقتی میشنوم همراهانمان زیر لب غرولند میکنند: "اه بسه دیگه پاشید برید" "حالا بهشون رو دادیم دیگه ول نمیکنن!" و ....
سوم:
دوستی به عنوان مددکار اجتماعی در کمپ افغانی ها کار میکرد، دائم از بچه ها تعریف میکرد و میگفت جقدر دوست داشتنی هستند، کمپ روبروی خوابگاه دانشجویی بود که بین ما ایرانیها معروف بود به کریدور ایرانیها، برای اینکه در یک کریدور تعداد زیادی دانشجی ایرانی ساکن بودند که بندرت پیش میامد. روزی این دوست از سرکار به ساختمان رو برو میرود تا با دوستانش حال و احوالی کند، یکی از آن دخترها میگوید: "تو چطور با اینا کار میکنی؟" و وقتی چشمان متعجب دوستم را میبیند ادامه میدهد: "این سوئدیها واقعا احمقن به این بی سروپاهای افغانی پناهندگی و اقامت میدن بعد ما ایرانیها باید هزار تا ترفند بزنیم تا بتونیم اقامت بگیریم! "

چهارم:
جشن تولد سی سالگی ام هست، مهمانهایم را دعوت کردم و میخواهم سنگ تمام بگذارم، قبل از شروع مهمانی به لوکالی که گرفتم سر میزنم و وسایلم را میگذارم، شب ده دقیقه قبل از شروع مهمانی به محل چشن میروم و با 50 پسر افغان در محل جشن روبرو میشوم، چلو میایند و سوئدی صحبت میکنند، به انگلیسی جواب میدهم :"سوئدی بلد نیستم" یکی میگوید: "کوردی؟" و من میگویم : "فارسی صحبت کن!" همزبان میشویم، حس خوبی است، دچار مشکل شده ای اما همزبان داری! میگویم :"فکر کنم اشتباه امدید چون من اینجا رو برای مهمانی رزرو کردم" یکیشان جلو میاید و میگوید:" نه خانم شما اشتباه آمدی ما اینجا مهمانی داریم". یکی من میگویم یکی او، اما مودبانه و دوستانه! به تنها چیزی که فکر نمیکنم این است که افغان هستند، برای حل مشکل به کسی که جا را از او گرفته بودم زنگ میزنم، گوشی را به پسر افغان میدهم ، از حوابش میفهمم انسوی خط چه چیزی گفته شده، پسر میگوید: "خانم درست صحبت کن افغان هستم بی بته که نیستم!" بحث بین زن و پسر بالا میگیرد، حالا نوبت آنهاست که با کسی که جا را از او گرفته اند تماس بگیرند. مرد میاید ، افغان است و متشخص، با خانم "ص" صحبت میکند، هرچقدر مرد مودب است خانم "ص" بی ادبانه پاسخ میدهد.مرد میگوید: خانم "ص" تو ایرانی هستی ، من افغان هستم، اینجا هردوی ما مهاجر هستیم حق و حقوقمان هم یکی است، اما خانم "ص" به قول خودش از موضع حق هرچه دوست دارد میگوید. بحث آن شب به نفع من تمام میشود، اما وقتی پسرها مجبور به جابجایی هستند من گریه میکنم، علی-پسری که ان شب تولد 17 سالگیش بود- میاید و میپرسد: "خانم برای من گریه میکنی؟" و من سر تکان میدهم و گریه بی صدایم به هق هق تبدیل میشود، میگوید: "نه خانم نکن این کار رو سوئتفاهم بود ایراد نداره" 
50 نفر میروند در یک اتاق 10 متری و ما 15 نفر در یک اتاق 40 متری ! تا انتهای جشن کاری به کار هم نداشتیم، مهمانهای من یکی یکی میروند و مهمانهای علی هم، من و سه تا دیگر از دوستان دخترم باید میماندیم تا نامزد دوستم بیاید و ما را برساند، اخرین سری مهمانها که دارند میروند میگویند: "در رو قفل کن" قبول نکردم اما اصرار داشتند که اگر این کار را نکنم نمیروند و در این صورت اخرین اتوبوس را از دست میدادند، برای راحتی آنها میپذیرم دررا قفل کنم، ناگهان صدای عصبانی یکی از پسرها از پشت در میاید" در رو قفل کردن، فکر میکنن ما کی هستیم،الان با کلید بازش میکنم، حق ندارن"
صدای علی میاید: "تو حق نداری در را باز کنی، کاری نداشته باش" 
با خحالت قفل را باز میکنم. و به روی خودم نمیاورم. نامزد دوستم هم آمده ، تاکسی آنها هم رسیده، ازشان خداحافظی میکنم و میگویم: "امیدوارم 18 سالگیت رو با شکوه جشن بگیری" 
پنجم:
جشن چهارشنبه سوری است، برنامه رقص را اجرا کردیم و حالا دی جی اهنگ گذاشته و همه وسط میرقصند، من در سالن میچرخم و هر کس را میشناسم دعوت به رقص میکنم، پشت سر یکی از دوستان چند پسر افغان نشسته اند، سرم را به سمتشان میبرم و چهره معصوم علی را میبینم، خوشگلتر شده، لبخند میزنم میروم سمتش، از جایش بلند میشود، دست میدهم، احوالپرسی میکنم و ازش میپرسم پذیرایی شدند یا نه؟ به میدان رقص برمیگردم، بعد از تولدم تا هفته ها دنبال علی بودم، یک لحظه چهره معصومش و نگاهش از ذهنم پاک نمیشد، و حالا آنجا بود با ذوق به دوستانم گفتم:"بلاخره علی رو پیدا کردم اینجاست". همه فقط نگاهم میکنند شاید از ذوقم تعجب کرده اند، کمی میرقصیم به یکی از بچه ها میگویم: "گناه دارن ما همه رو دعوت کردیم به رقص برم به علی و دوستاش هم بگم بیان" دوستم میگوید: "ول کن بابا!" میپرسم: "چرا؟" میگوید : "بخوان خودشون میان." میگویم :"اشتباه نکن همه جمعیت ایرانی هستند و اینها نگرانن اگر خودشون بیان ایرانیها بد برخورد کنن اما اگه ما دعوتشون کنیم فرق میکنه" میگوید: "ول کن، حتما همینطور راحت ترن!"

نتیجه گیری:
ما ایرانی ها فکر میکنیم تافته حدا بافته هستیم، وقتی دوستم میگفت :"فرق میکنه ما ایرانی هستیم! " یعنی فکر میکرد فرقی داریم، فکر میکرد ما چون ایرانی هستیم میتوانیم با افغانها هر طور دوست داریم رفتار کنیم اما سوئدی ها نمیتوانند یک میلیونیم همان رفتار را با ما داشته باشند چون ما ایرانی هستیم، چون فکر میکنیم تحفه ای هستیم، چون فکر میکنیم آسمان سوراخ شده و ما افتادیم، چون با توهمات تحیلمیان فکر میکنیم تنها ملتی هستیم که ای کیو بالا دارد، که درناسا عضو مهمی دارد ،که پزشک جراح معروف دارد، که در دانشگاههای مطرح دنیا دانشجو دارد .در حالیکه تمام آنهایی که بی ادعا هستند خیلی بیشتر از ما ایرانی ها ادمهای موفق خاص در مجامع بین المللی دارند.. ما ایرانی ها هر بلایی دوست داریم سر افغانها در ایران میاوریم، یک افغان اجازه تحصیل در ایران ندارد و بعد میگوییم  افغانی ها همه کارگر هستند. هیچ چیز از تاریخشان نمیدانیم، از فرهنگشان از ادبیاتشان و اداب و رسومشان و فکر میکنیم همه عمرشان کارگر ساختمان بودند! به معنای واقعی استثمارشان میکنیم و بعد ادعای فرزند کوروش بودن را داریم. بعد در سوئد یا کشوری دیگر که تحصیل مجانی میکنیم زبانمان هم دراز است که چرا به ما پی اج دی نمیدهند* چرا استخدام نمیشویم و ... و انتظار داریم برای ایرانی بودنمان همه در خدمتمان باشند! بدتر از همه این است که در کشوری دیگر که خودمان مهاجریم هم فکر میکنیم میتوانیم به این رفتارهای زشت غیر انسانیمان ادامه بدهیم در حالیکه آن مرد افغان خوب حرفی زده بود: "اینجا هر دو مهاجریم"
پی نوشت: امروز وقتی در وبلاگ دوستی و بعد در صفحه بی بی سی این خبر را خواندم فقط شرمم آمد از این همه نژاد پرستی و این همه ادعای بیخود تمدن داشتن. گاهی حالم از ایرانی بودن بهم میخورد. 

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

روزهای دانشجویی دیروز، روزهای دانشجویی امروز


ساعتها پای گاز وای میایستم تا خورشتم جا بیفته! روز تمیز کردن خونه هم بود، دوبار جارو کشیدم، دوبار هم لته! با وسواس آینه ها رو پاک میکردم، از اینکه بعضی لکه های کف زمین نمیره لجم میگرفت، غذام رو بار بود! چقدر کارهایی که دوست نداشتم رو اینجا دارم انجام میدم! آشپزی! اونم خورشت؟ تمیز کردن خونه، هر هفته!؟ 
یاد دوران دانشجویی ایران افتادم، صبحانه تو راه یه شیر کاکائو و تی تاپ، بین کلاسها بوفه آقا رضا چای، گاهی اگر صبحانه نخورده بودم نیمرو ! ناهار ،بوفه آقا رضا ،سوسیس بندری، ساندویچ کالباس، سوسیس، همبرگر! عصر هم با شکلات و کیک میگذشت، شب تو خونه ، نون و ماست، نون و پنیر، نون خالی، تخم مرغ، املت.... اخر هفته ها اگر پسرخاله هام میامدن پیشم یه ماکارونی میپختم، و هر بار مهمان دیگه داشتم یه ترش شامی! خونه تمیز نمیشد مگر مامانم میامد که معمولا 15 روز یه بار به من سر میزد و تمام خونه تمیز و مرتب میشد! یادم نمیاد یه بار خودم توالت و حموم شسته باشم! البته آشپزخونه رو دوسه باری شسته بودم که اشکم هم در امده بود، تهران و دود و کثیفی و چربی های تمام نشدنی! ظرف شستن هم معضلی بود، گاهی ظرفها میموند تا یه هفته و شسته نمیشد!
بعد از دانشگاه هم که بازگشت به خانه پدری، یا مامان تمیز میکرد یا هر هفته ایران خانوم که میامد پیشمون! آَشپزی که ابدا! نه دوست داشتم نه حس و حال ! سالی یه بار تولدم یک لازانیا درست میکردم! هر بار هم مامان به من غذایی میسپرد یا یادم میرفت بپزم، یا یه چیزی یادم میرفت بهش بزنم و یا میسوخت که معمولا آخری از همه محتملتر بود! 
حالا اینجا، تقریبا یک بار هم نشده املت بخورم! نیمرو فقط یکشنبه صبح! تخم و مرغ و سیب زمینی به ندرت میخورم ! همیشه غذا درست میکنم، حتی با بی میلی، به اندازه تمام خورشت درست نکردنها اینجا هوس میکنم خورشت درست کنم! خونه هر هفته تمیز میشه نه فقط چون همخونه دارم و باید هر هفته خونه رو تمیز کنیم، گاهی حتی به سرم میزنه وسط هفته هم تمیزش کنم! دستشویی و حموم رو باید برق بندازم و این مدت چون مایع شستشویی که گرفتیم مثل همیشه نبود و خیلی کیفیت خوبی نداشت از شستشوها راضی نیستم! ظرفهام فقط صبح به شب یا شب به صبح میمونه! و زودی میشورم! میوه حتما میخورم، صبحانه مفصل! و کلا متحول شدم!
راستی این همه تغییر از کجاست؟ گاهی اوقات فکر میکنم خیلی دارم زن خونه میشم!  

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

قانونهای احمقانه ای که معترض ندارند!


گاهی کاسه صبر ادم لبریز میشه از این همه سکون و سکوت سوئدیها! مردمانی که اعتراض رو یاد نگرفتند! 
در یک ماه اخیر به اندازه تمام یکسالی که از سوئد و سوئدیها و قوانینشون دفاع کردم ، علیهشون شدم! برای اینکه یکی دو تا از این قانونهای احمقانه شون خورد بهم! مهمترینش استفاده از تخفیف دانشجویی بود! بنده از سال گذشته تا حالا از تخفیف دانشجویی بهره مند بودم و این هیچ جا به نفعم نبود جز برای خرید کارت اتوبوس ماهانه ! البته کلا این شهری که من هستم با اینکه شهر دانشجویی محسوب میشه اما تخفیفات دانشجویی زیاد نداره، و در واقع من دانشجو با بقیه در خرج و مخارج فرقی ندارم، این اتوبوس هم چهار ماه اول مثل بقیه بود بعد نمیدونم آفتاب از کدوم ور بالا اومده بود که قانونش عوض شد و 30 درصد به دانشجوها تخفیف دادن ! 
اول مارچ که رفتم کارتم رو شارژ کردم دو سه روز بعدش کارت دانشجوییم اومد (ما هر ترم باید برای گرفتن کارت دانشجویی اقدام کنیم قبلا عضو انجمن دانشجویی میشدم و ترمی 250 کرون میدادم ولی این دفعه دیدم من که فقط میخوام از تخفیف استفاده کنم بیخیال عضویت در انجمنی بشم که نودو نه درصدش فقط به درد سوئدیها میخوره و لیسانس ها! ) خلاصه کارت امد و دیدم این دفعه روی کارت هولوگرام شرکت حمل و نقل استکهلم رو نزدن! و این یعنی من اگر در اتوبوس به کنترل بلیط بخورم و کارت دانشجویی رو نشون بدم که این هولوگرام رو نداره باید 1200 کرون جریمه بدم- چیزی حدود 300 هزار تومن!-  بلافاصله به انحمن ایمیل زدم و گفتم کارت رو اشتباه دادید که جواب داد شما دانشجوی نیمه وقت حساب میشی(چون تعداد واحدهات از 22 واحد کمتره) و برای دانشجوی نیمه وقت تخفیف سفر در نظر گرفته نمیشه! 
حالا بقیه تخفیف ها حساب میشه که شامل ده درصد تخفیف روی محصولات اپل هست! مثلا تصور کنید یک مک بوک 13000 کرونی 10 درصد تخفیف میگیره، خب بازم برای یک دانشجو زیاده و به کارش نمیاد! و یاد 5 درصد تخفیف در فلان فروشگاه که سال تا سال پا توش نمیذاری! خب این ها که به کار من نمیاد رو هنوز میتونم داشته باشم اونی که به کارم میاد و لازمه نه! یعنی کارد میزدن خونم در نمیامد! تصور کنید من فقط یه درس ده واحدی دارم اما تمام هفته باید برم دانشگاه-غیر از اخر هفته- اونوقت چون 10 واحد هست دانشجو نیمه وقت حساب میشم، یعنی به این فکر نمیکنن که دانشجو هر روز داره میره سر کلاس و باید این مسیر رو بره و بیاد! یه نامه بلند بالا و با لحن تند و البته تمسخر قانونشون نوشتم و مودبانه جواب دادن: همینه که هست! 
این همینه که هست نه از سر لجبازی و یا بدجنسیه، بلکه این بیچاره ها یاد نگرفتن در برابر یه قانون احمقانه اعتراض کنن و فکر میکنن چون قانونه پس درسته و اگر غلط باشه نماینده های مجلس حتما یه کاری خواهند کرد! و تا وقتی قانونه با تمام بدیش ما باید تابعش باشیم! این رو بارها در رفتارهاشون دیدم، سر این قضیه هم با بعضی از بچه های دانشگاه صحبت کردم دیدم میگن: آره واقعا قانون احمقانه ای !
دیروز یکی از بچه ها داشت میگفت که جریمه شده برای همین کارت اتوبوس چون هنوز کارت دانشجوییش نرسیده بوده، هرچی به مامور بلیط میگه بابا من اقدام کردم این هم قبضش خوب دو هفته طول میکشه تا کارت برسه، میگه به من مربوط نیست، و جرینگ 1200 کرون جریمه مینویسه! حالا دوستم تا دو هفته فرصت داره بره و ثابت کنه دانشجو هست و نامه ببره و مراحل اداری و دادگاهی طی کنه و 1200 رو پس بگیره!  حالا فکر کنید دوست من همون موقع اس ام اس زده به شماره ای که مربوط به همین کارته و فورا کارتش به صورت اینترنتی رو موبایل با لوگو دیده شده اما مامور میگفت نه و کار خودش رو میکرد! چون قانونش میگه کارت رو ببین نمیگه کارت موقت رو ببین!  
امروز هم رفتم یه بسته ای رو پست کنم، تنها پاکتی که روی پیشخوان بود از این پاکتهای بزرگ دو لایه بود و من فکر کردم فقط همون رو دارن و باید از همون استفاده کرد، صف هم انقدر شلوغ بود که با عجله باید آدرس رو مینوشتم و پست میکردم، تا مسئولش اومد گفتم لطفا پست سفارشی! و بعد بلافاصله پرسیدم چند روز طول میکشه برسه؟ گفت 3-4 روز! بعد اضافه کرد که پست معمولی هم 3-4 روز طول میکشه اما هزینه اش کمتره، چشمام چهار تا شد و گفتم خب برای چی پس هزینه پست سفارشی بیشتره؟ وقتی از نظر زمان یکی هستن؟ گفت شما پول بشتر میدی برای گارانتی! پوز خندی زدم و گفتم یعنی کسی که پول کمتر میده ممکنه بسته اش نرسه؟! گفت نه، ولی گارانتی نداره! گفتم اکی لطفا سفارشی! و تند تند آدرس رو نوشتم! وقتی اومدم پول بدم گفت: اها یادم رفت بگم شما اضافه بر پولی که برای سفارشی میدی باید پول پاکت رو هم بدی، اما برای معمولی فقط پول پاکت و تمبر رو میدی! یهو برق سه فاز از سرم پرید و داد زدم، زمانش که یکیه و فرقی نداره اما پولش دو برابره حالا باید یه چیزی هم اضافه تر بدم؟ گفت خب میتونستی از یه پاکت دیگه استفاده کنی؟ پاکت معمولی هزینه نداره! گفتم : پاکت دیگه اینجا هست من بردارم؟ گفت میتونستی بپرسی منم گفتم تو این شلوغی که همه میخوان زودتر کارشون رو راه بندازن و من از کجا بدونم که چنین چیزهایی شامل پست سفارشیه؟من میبینم یه نوع پاکت در سایزهای مختلف گذاشتید و فکر میکنم همونه فقط. خلاصه همه اینها رو با داد میگفتم و دلم میخواست بزنمش چون واقعا پول مفت بود و اخرش با عصبانیت گفتم: واقعا مسخره است، قانونتون مسخرست. پست عادی و پست سفارشی زمانش یکیه اونوقت یه چیزی هم باید اضافه بدیم! گفت نه شما گارانتی میکنی بسته ات رو! با پست معمولی هم سر سه یا چهار روز میرسه اما ممکنه گاهی دو سه روز بیشتر بشه و انوقت هیچ تضمینی نیست، اما اینجوری تضمین هست که سه چهار روزه برسه! گفتم نخواستم همون پست معمولی بزنید و خودکارو کوبیدم رو میزشون! 
و تا خود خونه داشتم بهشون بد و بیراه میگفتم، آخه مگه میشه پست عادی و سفارشی یکی باشه از نظر زمانی؟! پس واسه چی سفارشی؟! 
تو اتوبوس هم نشستم راننده راه نمیفتاد چون منتظر بود بلیط اس ام اسی یکی از مسافرها برسه به موبایلش! نمیگه که میتونه راه بیفته بعد هر وقت اس ام اس رسید بلیط رو چک کنه، چون قانون میگه بدون بلیط کسی سوار نشه! از اون بدتر وقتیه که یه نفر کارتش کار نمیکنه یا داره بلیط رو تو خود اتوبوس میخره تمام این سوئدیها پشتش میمونن تا کارش تموم بشه در حالیکه میتونن از کنارش رد بشن و بیان تو و اتوبوس معطل سوار کردن بقیه نشه! اما عمرا این کار رو بکنن؟ قانون میگه پشت سر هم! قانون میگه اعتراض نه! قانون میگه همینه که هست! 

۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

حسادت میکنم

حسادت میکنم، به زنی که آمده، اینجاست کنار ما! حرف میزنیم ، میخندیم دست به یکی میکنیم ، میرقصیم، اما تحمل ندارم وقتی نگاهش میافتد روی او، و چند ثانیه ای بی تحرک نگاهش میکند عمیق! حتما به یاد می آورد تمام روزهای کوتاهی که با هم داشته اند در گذشته، شاید به یاد می آورد تمام محبتهای بی دریغش را ، شاید... 
سعی میکنم مثل همیشه باشم، بی تفاوت، بدون حس حسادت، اما ناخوداگاه بهم میریزم وقتی سر بر میگردانم و میبینم نگاهش به سمت زن است برای ثانیه ای، دلسوزانه و دوستانه ، شاید به سختیهایی که کشیده فکر میکند، و شاید به یاد می آورد...
تب داشتم، صدایشان را می شنیدم، میدانستم دوسال منتظر بودن تا با هم صحبت کنند، بدون نگرانی و ترس، میدانستم منتظر است بشنود رنج نامه اش را ، میدانستم اما نمیخواستم تحمل کنم! به خودم نهیب میزدم، گفتگوهای این مدتم را با مستر کامپلیکیت به یاد می آوردم که هرچند کم شده، و هرچند به دور از صحبت های شخصی شده اما هرچه هست مستر کامپلیکیت است و جذابیتش و مطمئنا برای مدتی در ذهنم میشیند گفتگو و نگاهش! نهیب زدم به خودم و یاد آوردم همین دوروز پیش وقتی در آغوشش بودم مست از یک هم اغوشی دلچسب و گفتم دوستانم قصد دارند من و یکی را با هم دوست کنند!  هیچ چیز نگفت و من این حق را به خودم دادم برای ناهمزمانی ها، برای قولی که به پدرم دادم، برای تمام غیر ممکنهای راه ما! بی توجه به اینکه او هم میتواند ناراحت شود! اما هیچکدام اینها از حساسیتم کم نکرد، هر لحظه تجسم میکردم نکند دست همدیگر را بگیرند، همدیگر را ببوسند، نکند خاطرات یاد اوری کنند، نکند.....!
همین نیمساعت پیش زن برایم هدیه خرید، دوست داشتنی است اما وقتی داشت مجسمه سر داوود را نشان میداد و میگفت:" این رو خریدم با اشک و آه!" شک نکردم خاطره ای نهفته در این مجسمه است، برای اینکه تغییر چهره ام دیده نشود اتاق را ترک کردم، به خودم تهیب زدم " تو چت شده؟ نه انقدر عاشقی، نه میتوانی همراه همیشگی باشی؟ نه این زن میتواند مداوم به دیدارش بیاید" اما هیچ طوری این هراس و حس بد تمام نمی شود! چقدر زن شده ام، چقدر حق خواهی میکنم، چقدر فداکاری عشق را کنار میگذارم، جقدر میخواهم مالکیت داشته باشم، چقدر...
میدانم میخواند، شاید مثل همیشه جمله هایی را هایلایت کند، شاید لبخندی هم حتی بر لبش بنشیند برای این حس حسادت من! اما اینها نمیتواند کاری کند تا من لذت ببرم از این همراهی اجباری چهار روزه با کسی که روزی معشوق معشوقم بود!؟