۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

کوزه‌‌گر کمامان از کوزه شکسته آب می‌خورد

بی‌شک یک اختلال روانی دارم وگرنه این همه سال و ماه و هفت و روز صحبت کردن از تنها یک مشکل، برایش راه حل
 داشتن اما در نهایت اجرا نکردنش طبیعی نیست. حالا از هر از گاهی درآمده تبدیل شده به درگیری هرروزه ذهنم که 
برای مدتی فراموش می‌کنم وبعد شروع می‌کنم به خود خوری و بدوبیراه به خودم. چهارسال پیش برای این مشکل رفته بودم پیش یک روانشناس که سر جلسه دوم گفت بیخود آمدی تو فقط باید راه حل هایی که داری رو اجرا کنی. روانشناس عزیز نفهمیده بود تمام مشکل من در اجرا کردن است. بعد از آن با هرکسی صحبت کردم همین را گفت: دیسپلین داشته باش و اجرا کن! هیچ کس نفهمید درد همین قادر نبودن به اجرا است. 
از هر روشی که فکر کنید بهره بردم اما جواب نداده. از روش تشویق و تنبیه خودم، از اجبار از سمت دیگری اما هیچ هیچ فایده نداشته. وقتی به این نقطه میرسم از خودم بیزار میشم. بله بسیاری از شما فکرمی‌کنید آدمهایی مثل من بی اشتباهند یا دیگر راهشان را پیدا کرده اند اما بدانید که حداقل من اشتباه در زندگی زیاد دارم. من اگر بر این مشکل بزرگ غلبه کنم خیلی خیلی موفقترم در زندگیم. موفقیتهای فعلی من کف مطلوبات است. همین الان که نشستم دقیقا چهار ساعت کارهای دیگری کردم که در برنامه ام نبود. بگذارید حقیقت رو بگم حداقل در این چند ماه اخیر به شدت از خودم ناراضیم حتی اگر هر شب در لایوهام با روی گشاده بیایم و بگویم چقدر خوبه آدم قوی باشه، امید داشته باشه و ... شاید دلسرد بشید، شاید بگید ای بابا این که خودش لنگ زندگیشه ما واسه چی بهش گوش بدیم ولی من حداقل نمیتونم واقعیت رو پنهان کنم. من قدرت اجرای برنامه‌ریزی هایم را ندارم. نمیگم وقتم به بطالت میگدره، نه اصلا  و ابدا کارهایی که می‌کنم بطالت نیست اما اولویت نیستند. خیلی از این کارها رو باید در ماه مارس که کاملا به قصد سرو سامان دادن به کارهای عقب مانده زندگیم مرخصی بدون حقوق داشتم انجام میدادم اما هنوز نمیدونم ماه مارس چطور امد و رفت و من به جز سه روز دیگر هیچ کدام کارهایی که قرار بود انجام بدم را ندادم و حالا به آن کوله بار اضافه شده به اضافه درس و مشقی که در عین علاقه اما دیسپلین برایش ندارم. جرات کنار گذاشتن شبکه های اجتماعی  برای مدتی را هم ندارم. می‌ترسم به جای بهتر شدن بدتر شود.

لطفا دلداری ندهید، کار از "میتوانی" و "اینا چیزی نیست" و "تو زن قوی‌ای هستی" گذشته.. یک چوب بالا سر میخواهم و یک درمان برای این اختلال!

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

تحقیر و ترحم


دیروز بعد سه ماه چند قطره‌ای باران آمد. هوای صبح شده بود مثل صبح‌های شمال، یک باد خنک، یک بوی خاک باران خورده! من که اصولا آدم شادی سر صبح هستم با این باران کوتاه و هوای لطیف شادتر شدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید ترانه بارون بارونه، از ویگن بود. آهنگ را در یوتیوب پیدا کردم و پخش کردم و بشکن زنان و رقص کنان صبحانه آماده کردم. پشت این ترانه، ترانه ای از دلکش آمد که من از بچگی خیلی دوست داشتم. با آن صدای جادویی‌اش خواند، و با صدای نکره‌ام همراهی اش کردم. ترانه را حداقل پانزده سالی بود نشنیده بودم. ترانه به وسطهایش که رسید قلبم سنگین شد. احساس کردم دیگر همخوانی نمیتوانم بکنم.  آنجایی که میخواند: «کن نگاهی به خاک راهی ای سایه لطفت به سرم!» یا « آزارم کن با چو چشم خود بیمارم کن»! مادرم ازم خواست برای نیکلاس ترجمه کنم، گفتم: نه، از این همه خودزنی و خودتحقیری معشوق در اشعار ایرانی خوشش نمیاد.
بعد از صبحانه ویدیوی کوتاه از آن مادر و دختر را دیدم که زن جوان لباس مردانه می‌پوشید و کار می‌کرد تا خرج خانه را در بیاورد. زمینه ویدیو یک آهنگ محزون و مرگبار گذاشته بودند که انگار هدف این است مخاطب به جای تحسین آن زن جوان  و قدرت، انگیزه و توانایی اش، بگوید برای بدبختیاش گریه کند. به این فکر کردم چه راحت میشد چنین ویدیویی را با یک موسیقی درست به یک فیلم انگیزه بخش تبدیل کرد.
این داستان غم ایرانی همیشه آزارم می
داد. بی شک یکی از دلایلی که بعد از مهاجرت و نبودن در محیط کمترین ارتباط رو با فیلم و موسیقی ایرانی برقرار کردم وجود همین غم اضافه بی معنا بود.
چرا در فرهنگمان همیشه گدایی محبت می
کنیم؟ چرا حقیر کردن آدمها از معشوق تا یک انسان توانمند انقدر برای ما جذاب است؟ چرا فکر میکنیم باید نسبت به همه انسانها احساس ترحم داشته باشیم به جای تحسین؟ این همه خودزنی و دیگر زنی از کجا میآید؟
( نوشته ای قدیمی در وبلاگ قدیمی با عنوان غم به سبک ایرانی)



۱۳۹۷ تیر ۲۹, جمعه

این فقط یک لیوان آب نیست، این مظهر عشق است


اوایل که همخانه شدیم او کسی بود که چراغها را خاموش می‌کرد. من هم در حالیکه در تخت لم داده بودم سفارش آب خوردن می‌دادم. آب خوردنی که ممکن بود تا خود صبح دست نخورد. حالا بعد دوسال این شده سنت خانه ما. هرچند کسی که چراغها را خاموش می‌کند منم، اما لیوان آبم را او باید بیاورد. بارها شده حتی دراز کشیده و آماده خوابیدن که من با کمی لوس کردن به او یادآور میشم وظیفه سقایی اش را عمل کند. این موضوع فقط درباره لیوان آب شب صادق است،  در موارد دیگر نه من دنبالش هستم نه او می‌پذیرد که کارهایم را انجام دهد. 
از دیروز تعطیلاتش تمام شده و رفت سرکار. برای همین شبها زود می‌خوابد. من هم که کارم تمام شد لایو گذاشتم و تا بیایم داخل خانه نزدیک یازده شب بود و او خوابیده بود. وقتی سرم را روی بالش گذاشتم و چرخیدم به سمت پنجره دیدم یک لیوان آب پر آنجاست. دست زدم و دیدم هنوز خنک است و فهمیدم چون نبوده ام و او‌میخواست زود بخوابد، آب شبانه‌ام را برایم گذاشت. با اینکه تشنه نبودم اما چنان به دلم نشست که چند قلپی آب خوردم. به همین سادگی می‌شود عشق را نشان داد، بی‌نیاز از کارهای عجیب غریب، بی‌نیاز از کادوهای گران‌قیمت. به همین سادگی می‌شود عشق را طلب کرد بی‌نیاز از خود را به خنگی زدن و دست و پاچلفتی بودن و ضعیف‌تر نشان دادن خود. در رابطه برابر این نقشها خودشان جا پیدا می‌کنند، بی نیاز از معامله و معادله. 

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

قهرمان زندگی، مادر!



این روزها دارم از بودن با مادر و پدرم به اندازه تمام این سالهای دوری استفاده میبرم. برخلاف دفعه قبل که آمده بودند و من میخواستم همه کارها را خودم بکنم و نگذارم دست به سیاه و سفید بزنند و در نهایت به بحث و جدل با مادر میرسید، این بار قرار است بشوم همان بچه تهتغاری نازپروده. این چیزی است که مادرم را خوشحال میکند حتی اگر خلاف باور فمینیستی ام باشد. آنها را نمیتوانم تغییر بدهم هرچند در همین چند روز چند بار بر سر مادرم فریاد زدم که "نکن مادر من! نکن". قبلا هم همین بوده. همه از سر کار و مدرسه و دانشگاه میامدیم و مادرم میز میچید، غذایی که پخته بود را سر میز میاورد، نفر آخری بود که غذا برای خودش میکشید و وقتی همه غذا میخوردیم از جا بلند میشدیم و حتی بشقاب و لیوانمان را هم در ظرفشویی نمیگذاشتیم. او بود. مادر بود که جمع کند. هیچ وقت در ذهن هیچ کدام ما این سوال ایجاد نشد که مادر هم کار خارج از خانه دارد و چرا باید همه چیز را او انجام بدهد. بر همه ما امر مشتبه بود که پدرم حق استراحت دارد و مادر نه! مادر است دیگر، زن خانه! همین که پدرم صبحانه ها را آماده میکرد برای ما خیلی بود. همه جا هم پز میدادیم که بله پدرمان مرد همراهی است. همین که در برخی از مهمانی ها بابا بخشی از ظرفها را میشست دربوق و کرنا میکردیم که انگار شق القمر کرده. در حالیکه از خرید تا پخت و پز و جمع کردن ریخت و پاشها با مادرم بود. این ها همه برای ما عادی شده بود حتی برای منِ بعدها فمینیست شده. همه جا از پدرم به عنوان مردی نمونه یاد میکردم. برای من همان هر از گاهی ظرف شستن پدر خیلی مهم بود. نباید مردها را از خودم میراندم بلکه باید برای کوچکترین کارشان تشویقشان میکردم. اما بیچاره مادر دریغ از یک تشکر خشک و خالی. اگر گاهی از خستگی لب به گلایه هم میگذاشت با قیافه حق به جانب میگفتم: "تقصیر خودته! نکن!" اما نه این تقصیر مادرم نبود. او یادگرفته بود زن نمونه یعنی زنی که هم استقلال مالی داشته باشد، هم در خانه کدبانو باشد، هم همسر خوب باشد هم مادر فداکار. این نقشی بود که برای مادر من و زنان دیگر ساخته بودند و آن ها پذیرفته بودند. دفعه قبل انقدر غرق در دیدار پدر بعد از سالها بودم و انقدر نگران که مبادا دیگر نبینم که باز نمیدیدم مادرم نقشی که به او داده اند را بی چون وچرا اجرا میکند. من کماکان تعریف پدرم را میکردم و مادرم را سرزنش میکردم که چرا غر میزند، خب این همه کار را نکند! لازم نیست فداکاری کند، کسی از او نخواسته این کار ها را بکند. من نمیفهمیدم این نقش در او نهادینه شده، او داشته تلاش میکرده بهترین باشد. حداقل ده سال از همه این سالها فمینیست بوده ام. به نظرم مادرم نباید تن به کلیشه ها میداد اما سالهای زیادی از این ده سال، فدرت درک این را نداشتم که چه عاملی باعث شده تا مادرم همیشه این تفکر را داشته باشد. در همین یک هفته چشمهایم چیزهای دیگری دید. پدر مانند یک کودک میامد دور میز مینشست مادرم برایش غذا میکشید، آب میگذاشت و بعد از غذا ظرفش را برمیداشت. لباسهایش را آماده میکرد و نگرانش بود سردش نشود گرمش نشود، پاهایش درد نگیرد. بی شک نیمی از این ها از سر عشق است اما نیم دیگر تربیتی که بر او اعمال شده و در ذهنش نشسته. چیزی که هرچقدر هم به چالش میکشم نگاهم میکند، سری تکان میدهد و در نهایت میگوید: "آخه نمیشه دختر، حرفها میزنیا!" دیشب وقتی پدرم که کودک وار نشسته بوده و منتظر آب بود با اخمی گفتم: "بابا جان شما که علیل نیستی خودت بلند شو آب را بردار". همیشه همین بوده اما من حالا میبینم. حالا که فهمیده ام پدرم شاخ گاو نمیشکست اگر هر از گاهی ظرفی میشست. به مادرم این روزها مدام تذکر دادم. از اینکه حتی کارهای او باعث شده پدرم در هشتاد سالگی شبیه بچه دو ساله باشد منتظر غذا و لباس. اما فقط پدر من نیست. خیلی از مردان ما این شکلی هستند. مادرهایشان،خواهرهایشان و همسرهایشان ترو خشکشان میکنند و آنها عاجزند از یک غذا درست کردن، میز چیدن و ظرف شستن.
حالا بعد سالها که چشمهایم به دیدن خانوادههای نسبتا برابر عادت کرده چیزی را که بیست و هشت سال هرروز دیده ام را میبینم و خشمگین میشوم. چه راحت عادت کرده بودم به دیدن این همه تبعیض و صدایم هم در نیامده بود مگر به مقصر خواندن خود مادر به جای فرهنگ مردسالار و پدر و ما بچه ها.  اما حالا دیگر فکر نمیکنم پدرم کار خاصی میکرده که صبحانه هایمان راآماده میکرده و یا چند تا ظرف میشسته. چون صد ها برابر این کارها را مادرم میکرد. مادرم پا به پای پدرم مشارکت اقتصادی داشته و زندگی را با هم ساخته اند. شاید زمانی درآمد پدرم به مراتب بیشتر از مادرم بود اما مادرم هرچه داشته برای زندگی و بچه هایش خرج کرده. زنی نبوده که درآمدش را برای خودش نگه دارد. علاوه بر این او بار سنگین مسئولیت خانه و فرزندان را داشته. زمانی پدرم قهرمان زندگی ام بود. هنوز برایم ارزشمند است. پدری است که هرگز خشونت نکرده، هرگز بالاتر از گل به ما نگفته و همه زندگی اش برای ما بوده. اما هرجور نگاه میکنم قهرمان زندگی ام باید مادرم باشد. او همه فداکاری هایی که پدر کرده را کرده به علاوه دهها فداکاری دیگر.
این روزها چندین بار به مادرم گفتم: خوشحالم ایران نموندم. خوشحالم نگذاشتم تربیت مردسالار را به من انتقال بدهی. این روزها بارها تذکر دادم که تفکرش غلط است. سری تکان داد. در منطقش قبول دارد اما عادت ها  و کلیشه هایی که تا پوست و استخوان نشسته را چه باید کرد؟ مادرم را نمیتوانم تغییر بدهم. او در این نقش زن نمونه خوش نشسته. او با تعاریف خودش واقعا زن نمونه است. مادر نمونه است همسر نمونه است. خوشحالی او یعنی من از دست پختش تعریف کنم، اجازه بدهم سرش را با کار خانه گرم کند، به حرفهایش گوش بدهم و برای سادگی ها و دلخوشی های کوچکش ،حتی خلاف باورهایم، غش کنم.

۱۳۹۷ خرداد ۲۸, دوشنبه

پروموشن دکترا

اولین جشن فارغ التحصیلی یا ارتقاء در دانشگاه اوپسالا در سال ۱۶۰۰ و آغاز قرن هفدهم اتفاق افتاده و سنتی ۴۰۰ ساله است. این جشن دو بار در سال برگزار می‎‌شود. یکی جشن بهاره و دیگری زمستانه.  در این سنت دانشگاهی کسانی که در یک سال اخیر رساله دکترا خود را دفاع کرده باشند ارتقا پیدا می‌کنند و دانشنامه خود را دریافت می‌کنند. در جشن بهار آنهایی که پنجاه سال از دکتر شدنشان گذشته نیز مجددا دانشنامه ای دریافت می‌کنند و در جشن زمستان علاوه بر دکترهای تازه، دکترهای افتخاری هم دانشنامه می‌گیرند.
مراسم بسیار باشکوه و به همان سبک قدیمی است. همه دکتراهای مرد باید فراک بپوشند و زنان لباس بلند. دانشکده های مختلف شرکت دارند اما به سبک و سیاق سابق اولویت با دانشکده های علوم دینی، حقوق، پزشکی شیمی است و سپس فلسفه . البته درگذشته هرچیزی جز چهار مورد اول در ردیف فلسفه قرار می‌گرفت اما الان رشته های انسانی و تکنیک جدا از فلسفه هستند. آن دانشکده های قدیمی که به عنوان رشته های برتر حساب می‌شوند نمادشان کلاهی مخصوص است( برای هر دانشکده تفاوتهای جزیی وجود دارد) و برای رشته های دیگر شاخه زیتون. البته به اینها نشانه های افتخار می‌گویند که شامل کلاه یا شاخه زیتون هم به معنای آزادی هم به معنای قدرت، دانشنامه و حلقه است.  داشتن حلقه اجباری نیست و هرکس بخواهد خودش جدا سفارش میدهد. حلقه نشانه تعهد است و در واقع ازدواج با علم. 
مراسم راس ساعت ۱۲ در سالن آمفی تثاتر دانشگاه اوپسالا آغاز می‌شود. اول نمایندگان نیشن های دانشجویی با پرچمهایشان وارد می‌شوند و هر پرچم را در یک ستون سالن قرار می‌دهند. بعد پروفسورهایی که قرار است دکترها را ارتقا بدهند (پروموتور) ، سپس دکترهایی که پنجاه سالگی دکتر شدن را جشن می‌گیرند و بعد چهاردانشکده برتر و بعد سه دانشکده فلسفه و در انتها اسقف اعظم و رییس دانشگاه. در تمام مدت مدعوین باید سرپا باشند و تا زمانی که رییس دانشگاه ننشسته کسی حق نشستن ندارد. در تمام مدت برنامه که معمولا سه ساعت است موسیقی زنده اجرا می‌شود.
زبان مراسم لاتین است اما اگر پروموتور بخواهد می‌تواند به سوئدی اجرا کند. برای هر دانشکده یک پروموتور است. به این صورت هم هست که پروموتور پشت تریبونی قرار دارد که دوطرفش هم پله است. فرد دکتر را صدا می‌زند، او از یک سمت می‌رود دم پله، پروموتور بر او درور می‎فرستد و می‌گوید:کلاه( یا شاخه زیتون) را از من قبول کن و کلاه را بر سر آن دکتر می‌گذارد،در این لحظه از قصر توپی هوا می‌کنند،  بعد دستش را می‌گیرد از پله ها بالا می‌برد به سمت دیگر و به او کمک می‌کند از پله ها پایین برود و در نهایت به او می‌گوید: خدا نگهدار. آن دکتر دانشنامه اش را می‌گیرد و می‌رود. وقتی همه افراد از آن دانشکده دانشنامه هایشان را گرفتند می‌ایستند و پروموتور از آنها برای تلاششان در مسیر دانش و آگاهی تشکر می‌کند و برایشان آرزوی موفقیت در عرصه علم و دانش می‌کند.
بعد از اینکه همه دانشنامه ها را گرفتند مراسم تمام می‌شود. و سه ساعت بعدش در سالن بزرگ قصر اوپسالا ضیافت شام است که آنجا هم همه باید با لباس فرم و مجلسی باشند. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

تولد یار و فراموشی


در خانواده ما رسم این بود که تولد را شب قبلش تبریک میگفتند. من هم همیشه با این رسم مشکل داشتم. به نظرم بی معنا بود شب قبل از تولد تبریک گفته بشه اما هنوز این رسم در خانواده ما هست. با دوستانم رسم خودم را داشتم یعنی تبریک در روز تولد. رقابتی بود برای اول تبریک گفتن. با فراگیر شدن موبایل و اینترنت  و اینکه بیشتر ما تا پاسی از شب بیدار بودیم راس 00:01 به دوستان نزدیکم پیام  تبریک تولد میدادم. اما سالهای اخیر به دلیل مشغله های فراوان و متفاوت بودن تاریخ میلادی و ایرانی این زود تبریک گفتنها، سر ساعت مشخصی تبریک گفتنها و به موقع تبریک گفتنها همه کنار گذاشته شدند. مثلا بارها شده که تولد دوستی را از مدتها قبل در ذهنم مرور کردم که مبادا فراموش کنم و روز تولدش آمد و رفت و من فراموش کردم. 
در سوئد صبح روز تولد مهم است. بچه که باشی صبح روز تولدت معمولا اعضای خانواده با کیکی در دست و کادوها تولد مبارک گویان بیدارت میکنند. بزرگتر باشی اولین جمله سر صبح تولدت مبارک خواهد بود. من هم این رسم را بیشتر از همه دوست دارم. اینکه چشمهایت را باز کنی و عزیزترینهایت بگویند تولدت مبارک حس خوشایندی دارد. 
 تولد یار را از ماهها قبل در نظر داشتم. به همه بستگانش که قرار است کادویی بدهند چیزهایی که نیاز دارد و اجتناب میکند از خریدن را سفارش دادم. خودم هم با انبوهی از چیزهایی که دلم میخواهد برایش بخرم و پولش را ندارم و چیزهایی که پولش را دارم اما شک دارم دوست داشته باشد درگیرم. از یک ماه قبل از تولدش مدام میپرسیدم که برنامهاش برای تولدش چیست؟ و او بی اعتنا رد میشد چون به نظرش تولد چیز مهمی نیست. از یک هفته مانده به تولد هزار و یک نقشه میکشم، بعد شب تولد که کماکان دارم در وصف اینکه آدم باید روز تولدش کاری انجام بدهد صحبت میکنم میگوید: «باید ببینم فردا دوستم چه میکند؟» عصبانی شدم گفتم:«فردا چه ربطی داره؟» که با حیرت نگاهم کرد و گفت:«فردا دفاع داره!» بعد ادامه داد :«ببین برای من بیست و یکم مِی امسال در درجه اول روز دفاع «ای» است بعد تولدم». بعد هر دو زدیم زیر خنده که من تاریخ یادم رفته و هنوز فکر میکنم یک هفته دیگه است. اما از آن بدتر این بود که امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدمش کنار تخت ایستاده. بلوز صورتی اش را پوشیده و یک تیکه ماه شده بود. همینطور که در تخت خودم را کش و قوس می‌دادم بهم صبح بخیر گفت، بهش صبح بخیر گفتم و گفتم: «روز خوبی داشته باشی». خم شد روی تخت و نگاهم کرد و گفت: «چیزی نمیخوای به من بگی؟» منم فکر کردم میخواد که بگم دوستش دارم و از بدجنسی یا ناز کردن یا هر کار خرکی دیگر گفتم:«نه! چیزی باید بگم؟» گفت: «امروز تولدمه» و زد زیر خنده. بله! منی که مدتها کچلش کردم سر تولدش با تمام یادآوری ها همین امروز صبح که باید بهش تبریک میگفتم یادم رفته! کادو هم هنوز نخریدم، برنامهای خاص هم نداریم. فقط بهش گفتم برای شام یه غذایی رو که دلش میخواد بگه تا براش درست کنم. همین.. خودش نه کادو میخواد نه شام مخصوص نه اهل مهمانی است و کیک.. حتی تبریک هم زیاد برایش مهم نبود ولی بیشتر بخاطر اینکه من ماههاست دارم درباره تولدش حرف میزنم بعد درست شب قبل و روز تولدش فراموش کرده ام برایش خنده دار بود. میخواهم این فراموشی را بیندازم تقصیر او که برایش مهم نبود و هربار درباره تولدش حرف زدم بی توجه بود. اما در نهایت میرسم به این که چند وقتی است هوش و حواس ندارم. تمرکز ندارم و فراموشی هایم بیش از اندازه شده. نگران خودم هستم. باید دنبال راه چاره باشم و گرنه فراموشی زودهنگام میگیرم. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

نه به دگرباش هراسی

هفدهم می برابر با بیست و هفتم اردیبهشت روز جهانی مقابله با دگرباش هراسی است. در بیشتر کشورهای اروپایی در این روز پراید برگزار می‌شود. یادداشت زیر اولین تجربه حضورم در پراید اوپسالا در سال ۲۰۱۲ بود. دیدم خالی از لطف نیست که دوباره منتشرش کنم.  
« پراید(Pride)، نه آن ماشین کره ای محبوب در ایران، نه مفهوم غرور در واژه انگلیسی، بلکه یک جنبش اجتماعی برای یکی از حقوق اولیه انسانها، یعنی حق داشتن هرگونه گرایش جنسی است. اول میخواستم بنویسم حق داشتن گرایش جنسی "متفاوت" اما دیدم باید یاد بگیریم که تفاوت را حذف کنیم و بپذیریم هیچ تفاوتی نیست. تصور کنید اولین باری که تعریف "کشش و رابطه جنسی" در عرف مطرح شد به جای اینکه معطوف به دو جنس مخالف باشد اینگونه تعریف می شد" کشش جنسی کششی غریزی و احساسی است بین دو مرد یا دو زن که به رابطه فیزیکی بینجامد" آنوقت دگرجنس گرا ها میشدند افرادی که تمایل جنسی متفاوت دارند. 
از ۱۷ تا ۲۰ می، مراسم پراید تحت نظر سازمان غیر انتفاعی  Uppsala Prideدر شهر اوپسالا برگزار شد(۲۰۱۲).من هم شرکت کردم و شاهد رژه هم جنس گراها و ترانسسکشوال ها و یه طور کلی رنگین کمانی ها بودم. دیروز در کنار این افراد ایستادم، صحبت کردم و به معنای واقعی کلمه هیچ تفاوتی بین خودم و آنها ندیدم. حتی لحظاتی در دلم افسوس خوردم که کاش ما دگر جنس گراها در جهان مورد ظلم و تحقیر بخاطر گرایش جنسیمان قرار می‌گرفتیم و این اتفاق باعث می شد اتحاد بیشتری پیدا کنیم و عشق بیشتری به هم بورزیم، چرا که وقتی زوج همجنس گرایی را میبینید در نگاهشان، در رفتارشان و سبک زندگیشان عشقی حقیقی وجود دارد که ما دگر جنس گراها در حسرت داشتنش هستیم.
شاید تصور بسیاری از ما در ایران از یک هم جنس گرا چیزهای غیر عادی باشد، چیزهایی که ناخواسته ذهن ما را مسموم کرده و نگاهی تعجب انگیز، تحقیر آمیز، تمسخر آمیز و توهین آمیز به این افراد داریم. من هم از این قاعده مستثنا نبودم، ام۱۴4 سال پیش بود که به واسطه یک مطلب جنجال برانگیز در هفته نامه ایران جوان تمام نگاه مسمومی که به ترانسسکشوال ها داشتم - به واسطه عرف و سیاست جامعه- از بین رفت. اگر تا آن روز فکر میکردم یک دو جنسیتی بیمار و منحرف است، از آن روز فهمیدم او یک انسان است مثل من، و درست مثل باقی انسانها که در جنسیت،شخصیت و رفتار و کردار تفاوت دارند آنها هم تفاوت دارند. از همان روز بود که از واژه توهین آمیز" اوا خواهر" برای هیچ مرد ترانسی استفاده نکردم و با ترحم به هیچ زنی که خصوصیات مردانه اش در صدا ، موی صورت، اندام و... زیاد تر بود نگاه نکردم. بعد از آن روز اگر می شنیدم کسی عمل کرده و تفییر جنسیت داده نه تنها تعجب نمیکردم و به اصطلاح معروف رایج جامعه "چندش" ام نمی شد و یا در گوشی پچ پچ نمی‌کردم،که خوشحال می‌شدم آن شخص آنطور که راحت تر است به زندگیش ادامه می‌دهد. هرچند بسیاری ناچار به عمل می شدند تا در جامعه مورد پذیرش قرار بگیرند، چون تو باید در جامعه ایران یا زن باشی یا مرد، در غیر اینصورت جایگاهی در جامعه نداری. اما در کشورهای آزاد که دگرباشان از حقوق برابر با دیگر افراد برخوردارند الزاما نیازی به تغییر جنسیت نیست، بلکه یک فردترانس همان حق و حقوقی را دارد که یک زن یا یک مرد . با اینکه نگاهم به مقوله ترانسکشوال ها تغییر کرده بود اما هنوز تحت تاثیر عرف، فرهنگ، سیاست، و عدم آگاهی، نگاه مثبتی به همجنس‌گرا ها نداشتم و آنها را انسانهایی بیمار می‌دانستم. جالب این بود که برای کسانی که در ایران همجنس‌گرا بودند استثنا قائل می‌شدم و فکر می‌کردم به دلایل محدودیتهایی که در برقراری رابطه جنسی در ایران وجود دارد پس اینکه به واسطه نیاز جنسی و برای فرار از محدودیتها دو دختر یا دو پسر به رابطه با هم بپردازند طبیعی اس. اما چون چنین محدودیتی در کشورهای اروپایی و آمریکایی نمی‌دیدم انتظار داشتم که چنین گرایشی وجود نداشته باشد و بوجود آمدنش را تنها دلیل بر بیماری این افراد یا بی بندو باری آنها می‌دانستم. بله! ذهن ناآگاه من می‌توانست بفهمد که "کشش جنسی بین دو جنس موافق" وجود دارد اما نمیخواست بپذیرد که این کشش میتواند طبیعی باشد! 
امروز ده ها سال از آن روزها و آن نگاه و تفکر شرم آور می‌گذرد. چند سالیست به واسطه اینترنت،ماهواره، اخبار و ... بر آگاهیم افزوده شد و حالا با دیدن دو همجنسگرا که همدیگر را عاشقانه میبوسند چشم و ابرویم کج نمی شود، استغفرالله هم زمزمه نمی‌کنم، "خاک بر سرشون" هم نثارشان نمی‌کنم. اگر سالها پیش در اتوبوس، مترو، خیابان، فروشگاه یک ترنس میدیدم از کنارش فاصله می‌گرفتم، امروز در اتوبوس ، دانشگاه، رستوران و حتی در مهمانی ها کنارش می‌نشینم، صحبت می‌کنم و دوست می‌شوم. اگر درگذشته پذیرای هیچ زوج همجنس‌گرایی نمی‌شدم، حالا با آنها نشست و برخاست دارم و اعتراف می‌کنم هیچ تفاوتی بین سبک زندگی آنها و زوج دگر جنس گرا ندیدم. دغدغه های یکسان برای ازدواج، تعهد، عشق، همکاری، بچه داری ، با همان سختی های زندگی، قهر ها و آشتی ها، جدا شدن ها، عاشق شدنها حتی گاهی خیانتها!
با اینکه نگاه و تفکر خودم تغییر کرده اما هنوز شرمنده و متاسف هستم زیرا میبینم که در عصر علم و ارتباطات، در عصر انتشار گسترده اخبار و گزارشات، در عصری که هر انسانی دسترسی به فضایی برای نشر تفکراتش، عقایدش و خواسته هایش را دارد و بسیاری آنها را مطالعه می‌کنند، تفکر شرم آور و تبعیض آمیز رایج در جامعه ما در موارد بسیاری از جمله مسئله دگرباشان آنچنان در ذهن افراد رسوب کرده که حاضر به تغییر نیستند. هرجند تغییراتی انجام شده اما هنوز ذهن مردم جامعه ما پذیرای واقعیت نیست. برای همین باید مصمم تر شد برای تغییر. ایجاد تغییر وظیفه هر انسانی است هر فردی باید تغییر را از خودش آغاز کند و گسترش دهد. امروز باید برای از بین بردن این نگاههای تبعیض آمیز و این تفکرات قدیمی نادرست، متحد شد. باید تمام انسانها از هر جنسیتی که دچار تبعیض می‌شوند دست به دست هم بدهند و همراه هم شوند و با نوشتن، گفتن ، ایستادگی و مقاومت برای خواسته هایشان به رشد فکری و بالا بردن سطح آگاهی جامعه ایران کمک کنند. حالا زمان آن شده که همه به دنبال حقوقشان باشد . شاید در اروپا و امریکا جنبش ها مرتبه به مرتبه شکل گرفته اند، اما در عصر حاضر جایی برای تعلل و به تاخیر انداختن نیست، جایی برای اولویت دادن به یک مسئله و مسکوت نگه داشتن مسائل دیگر نیست امروز باید خواسته های جامعه ایرانی در کنار آزادی های سیاسی و اجتماعی ، برابری انسانها از هر جنس ،ملیت، طبقه اجتماعی و گرایشات جنسی باشد.»