ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲, دوشنبه

لیسبون ۲

بخش اول را میتوانید اینجا بخوانید.
روز دوم تصمیم گرفتیم که از قلعه سنت جرج ( یا سنت ژرژه) دیدن کنیم. این قلعه در بلندترین نقطه لیسبون قرار داشت. بیشتر سایتهای توریستی نوشته بودند بهتره که با تراموای معروف ۲۸ بریم. تراموا از یکی از میدانهای مرکز شهر به نام مارتیم مونیز Martim Moniz می‌رفت و ما تصمیم گرفتیم از هتل تا آن میدان را از کوچه پس‌کوچه ها برویم که با فضای بخش غیر توریستی هم آشنا شویم. نقشه به دست( بله ما هنوز روشهای قدیمی را می‌پسندیم) راهی شدیم. از این کوچه به آن کوچه. کوچه ها باریک و شبیه بخشهای قدیمی تهران – و یا هر شهر دیگر- بود. چیزی که به وفور به چشم می‌خورد و دلنشین بود فروشگاههای داخل کوچه‌ها بود. از بقالی تا خیاطی و رستوران. برای منی که در کنار فضای مدرن، آن فضای قدیمی و صمیمانه را هم دوست دارم، این کوچه پس‌کوچه ها که زندگی عموم مردم را شامل می‌شد خیلی به دلم نشست. اما مسیر سخت بود، چون مدام سربالایی داشت و من هم زود زود خسته می‌شدم.



  در همین مسیر از کنار بیمارستان و دانشکده پزشکی رد شدیم. روبه روی دانشکده پزشکی یک بنای یادبودی بود که پر بود از سنگهای مرمرکه نان و عکس افراد نوشته شده بود و پر از گل و شمع. راستش هیچ توضیحی ندیدیم ولی از روی اسامی می‌شد دید که بیشتر پزشک بودند. به هر حال ما احتمال دادیم که در اینجا برای پزشکانی که فوت شدند این بنای یادبود را ساختند ولی ممکن است اشتباه کرده باشیم.


بعد ازدانشکده پزشکی رسیدیم به میدان مارتیم مونیز و به انتظار تراموای ۲۸ ماندیم. در حالیکه در سایت نوشته بود هر یک ربع میاید و البته صف طولانی بود و امکان اینکه ما به اولین ترام برسیم کم بود اما اصلا ترامی نیامد. در نهایت مجبور شدیم با اتوبوس برویم. مسیر اتوبوس و ترام تقریبا یکی بود. کوچه های بینهایت تنگ - به سختی ماشین از آن رد می‌شد- و سربالایی با شیب تند. تمام مدت به این فکر می‌کردم که چطور در چنین کوچه های تنگی خانه‌های چهارطبقه ساخته شده؟ حالا قدیم اسب والاع برای حمل و نقل بود ولی الان مثلا برای اسباب‌کشی مردم چه کار می‌کنند؟ یا اگر اورژانس بخواد بیاد؟ مخصوصا این آخری خیلی فکرم را مشغول کرد برای اینکه وضعیت رانندگی بهتر از ایران نبود و هرکَس هرجور میخواست ماشین میراند. کمی فضا باز م‌یشد ماشین ها پارک کرده بودند و کلی راه بسته می‌شد. به هر حال خوبی اتوبوس این بود که تا دم در قلعه می‌رفت. وارد قلعه شدیم.  قلعه هایی که در جنوب اروپا است معمولا ساخت مورها ( مسلمانان مراکش و شمال آفریقا در دوران قرون وسطی) است. این قلعه هم بخشیش توسط رومی ها ساخته شده اما بیشتر توسط مورها ساخته شد. قدیمی ترین بخش به قرن ۶ قبل از میلاد برمی‌گردد. در سال ۱۱۴۷ شاه آفونسو هریکوس بر مورها غلبه کرد و این قلعه را به سنت جورج، یک جنگجو، اهدا کرد. این قلعه شامل دیواری بلند و طولانی و ۱۸ برج دیده بانی است.










بعد از دیدار از قلعه و گرفتن عکس های مختلف از شدت خستگی و گرسنگی ترام مورد نظر را گرفتیم و به مرکز شهررفتیم.  ناهار را در یک رستوران به انتخاب من خوردیم. رستوران من را یاد یکی از رستورانهای گیلان در خیلی سالها پیش مینداخت. رستورانی بود که ورودی اش کافه قنادی بود و پشتش رستوران به ساده ترین حالت و بدون کمترین ریخت و پاش. میزها به هم چسبیده بودند و آدمها کنار هم می‌نشستند. چون آن رستوران گیلانی بسیار معروف بود به پسرک گفتم: اینجا همه چیزش شبیه ایرانه حتما رستوران هاش هم به همان روند هستند کمترین دکوراسیون اما خوشمزه ترین غذا. حدسم هم درست بود. رستوران پر بود از خود لیسبونی ها و جای سوزن انداختن نبود. غذایش بسیار خوشمزه وحجیم بود و فیمت معقولی هم داشت. بیسشتر رستورانهایی که غذای دریایی داشتند یک آکواریوم داشتند که انواع خرچنگها و هشت پا در آن بود و وقتی سفارش میدادی از همان جا بر می‌داشتند و یک یخچال برای ماهی های صید شده تازه. ما یک غذایی سفارش دادیم که اسمش را نمیدانم ( من واقعا در اسم ضعیف هستم با اینکه میدونم میخوام انتقال اطلاعات بدم اما نمیدونم چرا اسامی رو یادداشت نمی‌کنم)! ولی سوپ مانند بود با برنج و انواع و اقسام موجودات دریایی. بسیار لذیذ و حجیم. 
بعد از ناهار دوباره ترام گرفتیم و به سمت همان منطقه قلعه رفتیم و بعد پیاده از کوچه ها امدیم پایین و از محله معروف آلفاما Alfama رد شدیم. یکی از زیباترین محله هایی که می‌شد دید. پر از خانه های رنگی یا نما موزاییک، کوچه های تنگ اما پر هیاهو و رستورانهایی که موسیقی زنده داشتند.
ادامه دارد
 





حوالی ساعت ۴ رسیدیم دوباره مرکز شهر، رفتیم هتل کمی استراحت کردیم. ناهار انقدر سنگین بود که میل به غذا نداشتیم اما راهی مرکز شهر شدیم و در یک بار بسیار دنج و باحال نشستیم و نوشیدنی خوردیم. مثل همیشه قیمت نوشیدنی الکلی در جنوب اروپا نصف قیمت در سوئد بود و بسیار هم خوشمزه تر و پر الکل تر. نفری دو تا کوکتیل خوردیم به علاوه لیکور معروف لیسبونی به اسم گینجا( که من اصلا خوشم نیامد). با اینکه وسط هفته بود اما خیابانها شلوغ و رستورانها و بارها مملو از مردم بودـ از تفاوتهای فاحش شهرهای جنوب اروپا با شمال اروپا). جالب اینجاست که انگار هر کشوری مشکل اقتصادی بیشتری دارد مردمش بیشتر به گردش و تفریح و غذا بیرون خوردن میپردازند.






وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar






ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه

خطرات در رانندگی




امروز باز يكي از بهترين و هیجان انگیز ترین و آموزنده ترین تجربه هاي  زندگيم را در سوئد داشتم
گرفتن گواهينامه در اينجا مراحل متعدد دارد. بجز اينكه بايد كتاب تئوري حجيمي را بخوانيم ( به علاوه كتاب راهنماي علائم و تابلو ها)، دو جلسه جداگانه ١٨٠ دقيقه اي براي خطرات در رانندگي هم بايد گذراند و تا اين جلسات را شركت نكنيم اجازه امتحان نداريم.  صرف نشستن در کلاس هم باعث تایید شدن نمیشود، باید در بحث مشارکت کنیم
كلاس ريسك ١، بر روي خود راننده و خطراتي كه خود راننده و رفتار در رانندگی ميتواند ايجاد كند تمرکز دارد. خطراتي ناشي از كم توجهي، صحبت كردن با تلفن، سرعت بالا، مانور دادن، عدم رعايت فاصله، مصرف الكل و دارو  و خستگی
حدود دوساعت درباره تک تک این موضوعات به تفصیل صحبت میشود و شرکت کنندگان هم باید مشارکت در بحث و تبادل نظر داشته باشند. بعد با فیلم و آمار نشان میدهند که چطور الکل یا دارو یا تلفن صحبت کردن در افزایش تصادفات تاثیر دارد و درنهایت وقتی شما از کلاس بیرون میایید تا روزها تحت تاثیر هستید که از این ریسکهای فردی نکنید
اما کلاس دوم بسیار هیجان انگیز تر است. در این کلاس تمرکز بر روی خطراتی است که ماشین و جاده و رانندگی دارد. در طی سالیان برای رانندگی امن کارخانجات ماشین سازی تولیدات بهتر و امن تری انجام داده اند؛ از ترمز ای بی اس تا کیسه هوا و کمربندهای ایمنی بهتر. اما همه اینها معنایش این نیست که وسیله نقلیه ما امن است و ما هرجور که بخواهیم میتوانیم رانندگی کنیم. سرعت بالا مهمترین عامل تصادفات مرگبار است و در این کلاس به ما نشان داده شد که یک ماشین در سرعت های مختلف در برخورد با یک جسم ثابت مثل درخت چقدر آسیب می‌بیند. در سرعت  ۵۰ کیلومتر بر ساعت کاپوت ماشین فشرده می‌شود و ضربه های شدیدی به سرنشینان جلو وارد می‌شود که اگر ماشین، کمربند ایمنی و کیسه هوا داشته باشد از جراحات شدید جلوگیری می‌شود. اما سرعت ۷۰ به بالا صدمه های جدی و مرگ به همراه دارد و در سرعت ۹۰ کیلومتر مرگ حتمی است

این بخش تئوری تنها یک فسمت جالب کلاس بود. بخش دوم بخش عملی است. روی یک صندلی ماشین نشستم، کمربند بستم و بعد صندلی را با سرعت ۷ کیلومتر در ساعت رها کردند، جلوی مم یک اینه بود، سرعت 7 کیلومتر بود اما وقتی ترمز شدید شد من واقعا حس کردم الان پرتاب می‌شوم در داخل آینه. بعد سوار یک ماشین شدم که از زیر به پایه هایی وصل بود. معلممان دکمه ای زد و ماشین ناگهان چپ شد و روی شیشه سرنشین جلو ایستاد. این در شرایط تصادف بودن واقعا هراسناک بود. با اینکه از امنیت خبر داشتیم و می‌دانستیم این ساختگی است اما بی اخیتار در تقلا بودیم برای کنترل خود. بعد دوباره ماشین را چرخاندن و این بار سرو ته شدیم. درست مثل یک صحنه تصادف که ماشین چپ میشود و روی سقف می‌ایستاد- منهای خوردن به گوشه کنار جاده که خودش باعث ضربه های مختلف به بدن می‌شود- دقایقی به همین وضع ماندیم؛ من کاملا افت فشار را حس کردم و وقتی از ماشین بیرون آمدم سرم گنگ بود که معلم گفت اگر در این وضعیت بمانید بیشتر از سی دقیقه زنده نمی‌مانید

بعد از این تجربه هیجان انگیز و آموزنده سوار ماشین دیگر شدم و این بار بر روی جاده کاملا یخ زده رانندگی کردم تا اثرات سرعت در هوای بد و جاده های لغزنده را و عملکرد ترمز را ببینم. چون قبلا تجربه رانندگی در هوای بد را داشتم در کنترل ماشین موفق تر از آن یکی یادگیرنده بودم. این بخش واقعا هیجان انگیز بود مخصوصا که ماشین مدام کچ و راست میشد و ویراژ گونه بود و البته بنده هم خیالم جمع که همه چیز ایمن است

بله، همه ما این‌ها را می‌دانیم، من هم در ایران می‌دانستم در باران و برف باید با سرعت کم رانندگی کرد و باید موبایل صحبت نکرد و این را رعایت کرد و آن را رعایت کرد. اما چون تجربه واقعی از شدت خطر  و اتفاق نداشتم کمتر رعایت می‌کردم. من خودم بارها در آن شهر بارانی با سرعتهای بالا رانندگی کردم و بارها ماشین منحرف شد اما قطعا شانس داشتم که در آن لحظه ماشین دیگری نبود وگرنه حتما له و لورده می‌شدم، با این‌حال باز به سرعت بالا و ویراژ دادن ادامه می‌دادم.این هم بگم رانندگی من نسبت به بسیاری راننده های جاده ایمن و قانونی بود، سرعت غیر مجاز نمیرفتم، در جاهایی که واقعا ریسک بالا بود ویراژ نمیدادم و کارهای خیلی خطرناک نمیکردم. اما بسیار بسیار دوستان و آشنایان و غریبه که به معنای واقعی خطرناک رانندگی می‌کردند و می‌کنند. نه قانونی مانع بود؛ نه آموزش درست دیده بودیم نه اصلا از رانندگی چیزی جز " دست فرمون خوب" یاد گرفته بودیم

به این فکر می‌کنم اگر این کلاس را همان سالها پیش در ایران دیده بودم هرگز رانندگی پر خطر نمیکردم. شنیده ام اصلاحاتی در ایران انجام شده و مثل سابق نیست اما چقدر مفید است و چقدر اهمیت داده می‌شود نمیدانم. اما در سوئد در سال 1997 طرحی تصویب شد به نام  " Noll Vision" . هدف این قانون این است که «به نقطه ای برسیم تا "صفر نفر" در تصادفات جان خود را از دست داده یا جراحات وخیم داشته باشند». برای رسیدن به این هدف در کنار اینکه ضنایع اتوموبیل سازی تلاش میکنند که ماشین های ایمن تری بسازند، دولت موظف است تا جاده ها را ایمن تر کند و آموزش را گسترش دهد. این کلاسها یکی از بخشهای اجباری آموزشی در راستای این طرح هستند. با این‌حال هنوز افرادی هستند که با رعایت نکردن قوانین، یا مصرف الکل و رانندگی در خستگی باعث تصادفات می‌شوند. در سال ٫۲۰۱۵ ۲۵۹ نفر در تصادفات جان خود را از دست دادند و در نیمه اول ۲۰۱۶، ۱۲۱ نفر. این اعداد به خوبی نشان می‌دهند که هنوز باید برای کاهش تصادفات جاده ای تلاش کرد


وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog
.com
تلگرام: https://t.me/freevar
اینستاگرام: @freevar

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

تحلیلی بر واکنشهای اهالی شبکه های مجازی درباره حادثه ساختمان پلاسکو


- مقصر كسبه بودن كه داشتن پولهاشون رو جمع ميكردن
-مقصر هيئت مديره ساختمان بود كه توجعي به اخطارها نميداد
-مقصر مردمي بودند كه جمع شدند و در امدادرساني اختلال ايجاد كردند. 
-مقصر شهردار برد
مقصر دولت روحاني است

-آتش نشان قهرمان است
-آتش نشاني كار نيست عشق است
- چشم انتظار باباي آتشنشان

-يازده سپتامبر تهران(!!!!!!!!)


 * از آخر شروع ميكنم. نميدانم يك عده ايرانيهاي اهل شبكه هاي‌اجتماعي چه علاقه اي دارند ايران را با آمريكا مقايسه كنند. معمولا هم قياسشان فارغ از تمام استانداردهاي يك مقايسه است. اين عده كلا ظاهر برايشان كافيست. 

يكم: برجهاي دوقلو تجارت جهاني ١١٠ طبقه بودند. دقت كنيد ١١٠ طبقه نه ١٦ طبقه! 

دوم: برجهاي دوقلو بر اثر حمله تروريستي فروريختند نه آتش‌سوزي در ساختماني فرسوده كه بارها آتش‌سوزي هاي كوچك داشته و فاقد استانداردهاي ايمني لازم و امكانات اطفاي حريق، آن هم در ساختماني كه بيشتر اجناسش قابليت حريق پذيري داشته اند. 

سوم: كشته شدگان حادثه تروريستي برجهاي دوقلو بالاي ٢٠٠٠ نفر است از ٩٠ مليت. آن‌ها فرصت نداشتند نجات پيدا كنند. نه كمبود امكانات بود، نه ساختمان فرسوده بود نه اجتماعي از مردم. جا ماندن ٣٠ آتش نشان و چندين كسبه در ساختمان درحال ريزش بي شك ناراحت كننده و تراژديك است اما قابل مقايسه با وضعيت افراد كشته و زير آوار مانده برجهاي تجارت جهاني نيست.


* آتش‌نشاني شغل است، شغلي كه مثل خيلي مشاغل ديگر با عشق همراه است. آتش‌نشانها ميدانند در شغلشان ممكن است خود از بين بروند. براي همين مهم است كه امكانات و دانش براي امداد بهترين و به روز باشد تا جان امدادرسان و آتش‌نشان كمتر در خطر باشد. مطمئنا زيرآوارماندنشان و يا كشته شدنشان دردآور است، انقدر دردآور كه ٢٤ ساعت تمام فكرم را مشغول كرده. اما مرثيه سرايي هاي عاشقانه دردي از آتش‌نشان ها كم نميكند. آنها امنيت مالي، كاري و امكانات لازم دارند نه هزار پوستر و رقابت در هرچه سوزناكتر نوشتن و شِر گفتن در وصف "آتشنشان".

* چه كسي مقصر هست؟ شايد همه. اما در درجه اول "حاكميت ايران". حاكميتي كه از بدو ورودش با روند مصادره اموال، اموال را از دست افراد مختلف خارج كرد و همه را با هم در اختيار سازماني قرار داده كه تا امروز بجز چپاول كار ديگري انجام نداده. براي اينكه افراد براي شايستگي كاري، دانش، مهارت و تعهد اخلاقي و شرافتمندي سمت نميگيرند بلكه براي جاي مهر دروغين، خوش خدمتي به يك فرد و تعهد ديني ظاهري خود پست و مقام ميگيرند. براي اينكه در ايران پرسش‌گري از مسئولين نزديك به يك جناح جرم است، افشاگري اختلاسها جرم است و پيگيري موارد خلاف هم ممنوع است. براي اينكه نظام آموزش و پرورش ما قديمي و ناكارآمد است. 

  •  مقصر اصلي ديگر "مالك ساختمان" است. هرچند اين ساختمان پيش از انقلاب و توسط حبيب الله القانيان ساخته شد، اما اين فرد ابتداي انقلاب اعدام و تمامي اموالش مصادره و به بنياد مستضعفان بخشيده شد. پس مالك اين ساختمان از سال ٥٧ تا امروز بنياد مستضعفان است كه به ازاي هر خريد و فروش واحد تجاري و سرقفلي و اجاره براي خودش درآمد اعجاب انگيزي دارد اما ذره اي به فكر ايمن سازي اين ساختمان ( و ديگر املاكش) نبود و نيست. ساختمانهايي با قدمتهاي چند صد ساله در كشورهاي اروپايي هنوز كاربري دارند دليلش اين نيست كه سيمان و آجر و فلز و تيرآهن اروپا فرق دارد، بلكه مدام اين بناها بازسازي و امكانات ايمني‌شان به روز مي‌شود و اگر قابليت سكونت يا كاربري نباشد بلافاصله تخليه مي‌گردد. 

  • مقصر اصلي شهرداري است كه هم بر مالك ساختمان اجبار نمي‌كرد بازسازي و بهبود ايمني را و هم امكانات و تجهيزات آتش نشاني اش در حد خانه دو طبقه بود نه يك ساختمان تجاري چند طبقه! 


  • مقصر كسبه و مالكان هستند كه پيگير نوسازي و تجهيز نبودند.


  • مقصر آدمهايي اند كه ياد نگرفتند و نميگيرند در اين مواقع بايد محل را ترك كنند. مقصر آدمهايي اند كه نميدانند نبايد در مسيرهاي منتهي به محل حادثه جمع شوند. 



* كسبه حاضر در ساختمان كه حالا زير آوارند و كسي از آنها ياد نمي‌كند، پول‌دوست نبودند. از ٦٠٠ واحد تجاري زير صد واحد بيمه بوده اند. آن كاسب بدبخت بي بيمه را سرزنش نكنيم براي پانيك شدنش و پول هايش را جمع كردن. اگر به امنيت اقتصادي كشور مطمئن بود، اگر بيمه بود، اگر ميتوانست به وعده وعيدهاي جبران خسارت مسئولين اعتماد كند بي شك در ساختمان نمي‌ماند. برخي خبرها مي‌گويد اجساد سوخته پيدا كرده اند. اين يعني آتش هنوز وجود داشت و آتش‌نشانان در حين انجام كار دچار سانحه ريزش شده اند. پس اينكه كاسبين باعث ماندن آتش‌نشانان در ساختمان بودند هم نميتواند كاملا درست باشد. آن كاسب، فروشنده و كارگر ها نيز در آن ساختمان و زير آوار مانده اند اينكه تنها براي آتش‌نشانان سوگواري كنيم خارج از انسانيت و عدالت است. 


* راستش نميدانم دولت روحاني چقدر مي‌تواند مقصر باشد. دولتي كه يك ويرانه را تحويل گرفته بود و هنوز ويرانه است. به هرحال از وظايف دولتها تامين امنيت جاني و مالي شهروندان است. يك اجباري بايد باشد براي بيمه خانه و مغازه و ملك و املاك، همينطور اجبار بيمه كارفرما. درست مثل بيمه ماشين، مردم بدون زور عادت ندارند كاري براي امنيت خود و ديگري بكنند. 

* در اين ماههاي آخر سال به ٤٠٠٠ كسبه و كارگري فكر ميكنم كه به خاك سياه نشسته اند. به دهها خانواده اي فكر ميكنم كه نان آورشان را از دست داده اند. تنها و تنها به دليل ندانم كاري ها. شايد بايد از همين حالا اقدام به جمع آوري كمك هزينه كرد. شايد بايد از همين امروز جدي تر مطالبات شهروندي را پيگيري كرد. شايد بايد جديتر بازسازي سازه هاي فرسوده را از دولت و شهرداري خواست. شايد بايد از همين امروز مانع ساخت ساختمانهاي غيراصولي هم شد. شايد... 

وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

اضطراب از وسیله جدید

پسرك يك ضد مصرف گراي واقعيست. البته من سر به سرش ميگذارم و ميگويم: "تو يك ضد سرمايه داري واقعي هستي", اما دليلش ضديت با سرمايه داري نيست. نسل قديمي تر سوئديها بيشترشان مثل پسرك بودند اما نسل جديد دو دسته شده اند، يك دسته مثل پسرك كه به مصرف صحيح اعتقاد دارند و يك دسته مصرف گراي وحشتناك! 
راستش من با پسرك دارم ياد ميگيرم كمتر مصرف گرا باشم اما هنوز راه درازي مانده. ( همينكه امسال فقط و فقط يك پيراهن خريدم بزرگترين پيشرفت من بود) 
 بگذريم، باز وراجي كردم. اصل داستان اين است كه در راستاي همين روحيه  ضد مصرف گرايي، تا وسيله اي به نقطه كامل "غير قابل استفاده" نرسد چيز جديدي جايگزين نميشود. روزي كه ديدمش و دير سر قرار رسيده بودم گفتم: البته پيام دادم. خنديد گفت: احتمالا فكر كردي اسمارت فون دارم و در مسنجر پيام دادي.  بعد گوشي اش را در آورد. يك نوكياي قديمي صفحه غيررنگي كه اوج پيشرفتش يك دوربين ١.٨ مگا پيكسلي بود. نوكيا ٢٣٣٠! 
همون لحظه دوزاريم افتاد با چه تيپ سوئدي روبه رو هستم. ديشب بعد از ٧ ماه كلنجار و خواهش و تمناي من و مادر و خواهرش و حتي پدرش كه جديدا به خيل اسمارت فون دارها پيوسته، بالاخره آيفون ٧ خريد. البته دليلش اصرار ما نبود، دليلش اين بود كه نوكيا جانش بدون وصل بودن به شارژر قابليت تماس تلفني نداشت و اين يعني نقطه "غير قابل استفاده". از ديشب هم غمش گرفته كه اصلا چطور بايد با اين وسيله سخت(!) كار كند. دايم هم تاكيد ميكند " اپ هاي زياد نميخوام". به قولي دچار " اُنگِست" شده. انگست نوعي اضطراب و هراس است و از چيزهاي مورد علاقه سوئدي ها. تقريبا به كوچكترين اتفاقي دچار 
انگست ميشن! 
حالا اين من بيچاره بايد انگستش را مديريت كنم و با ريختن اپهاي هيجان انگيز بهش ثابت كنم اسمارت فون يك وسيله بي نظير است!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

نوع نقد "تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق" در جامعه جنسیت زده

"تصرف عُدواني، داستاني درباره عشق" را دوروز و نيمه خواندمش آن هم به زبان سوئدي. گفتني زياد دارم. بي شك تمام آن تجربه هاي استر را بارها و بارها داشتم. تمام بي منطقي هايش، توجهش به كلمات به جاي عملكرد ها و آن ويراني از عشق يك طرفه و شكنجه شدنهايش. كتاب خواندنيست، عميق است، راحت است و از بس واقعيست كه نميشود اسمش را داستان گذاشت. كتابی مدرن درباره حقيقت عشق كور ويرانگر!
اما آنچه برايم جالب بود تفائت نقد و معرفي كتاب به فارسي و سوئدی بود.
بجز ایلنا، در بیشتر نقد و معرفي هاي فارسي نوشته شده:  "يك عشق فلج كننده و مخرب را روايت مي كند. عشقي كه تمام روح و روان شخصيت "زن" داستان را دچار اضمحلال كرده ...." ( روزنامه اعتماد، علي مطلب زاده، ٢٤ تير ١٣٩٥)
یا:
« داستان روايت استثمار احساسيِ "زني" است.....
"زني" كه حقير و مايوس، خودش را و احساس و هويتش را به "مردي" تفيض ميكند ....» (مد و مه/ پرتو مهدي فر ( همچنين روزنامه آرمان) )
یا« روايت يك عشق مخرب كه تمام روح و هويت يك "زن" را خراش ميدهد و...» ( معرفي كتاب در بيشتر سايتهاي فروش كتاب)
حتي در مصاحبه ایلنا (منتشر شده در سایت ۱۳۹۵/۰۵/۰۲) با مترجم پرسيده ميشود: « كتاب درباره عشق مخربي ايست كه تمام روح و هويت يك "زن" را مي مكد[...] فكر ميكتيد با توجه به اينكه داستان درباره ي سقوط تمام و كمال يك "زن" در ورطه اغفال و توهم عشق دو طرفه است بيشتر خوانندگان رمان "خانم" هستند يا "آقايان" هم از چنين داستانهايي لذت مي برند؟» و با اينكه مترجم به ضرس قاطع ميگويد ربطي به جنسيت ندارد و اشاره ميكند كه آغاز كتاب استر به عنوان "آدمي بود به نام استر نيلسون... نه زني بود به نام..." باز مصاحبه گر در سوال بعدي از مترجم به عنوان يك "مرد" نظر درباره شخصيت استر ميخواهد!
حال اینکه در پنج روزنامه معتبر، سه برنامه تلویزیونی، و دو سه وبلاگ نقد کتاب، و همچنین در سایتهای فروش کتاب سوئدی به "زن" بودن اشاره ای نشده. هیچ جای نقد سوئدی ها ننوشتند عشق مخرب بر یک زن، سقوط عاطفی و شخصیتی یک "زن" برای عشق. اين تفاوت به ظاهر ساده اما حقيقت فاصله عميق و گسترده جامعه مرد سالار و جنسيت زده را با جامعه نسبتا برابر نشان ميدهد. حتي در قشر روشنفكر، حتي در بحث كتاب و معرفي و نقد كتاب.  

نه عزيزان! تصرف عدواني روايت عشق مخرب بر يك "زن" نيست. زن بودن شخصيت اصلي در اين كتاب تاثيري بر فروپاشي عاطفي اش ندارد. مرد بودن شخصيت ديگر داستان در مخرب بودن تاثيري ندارد. اين كتاب و شخصيتهايش وراي جنسيتند. يك آدمي بود كه عاشق آدم ديگري شد. نويسنده دقيقا از "آدم" استفاده كرده. اين كتاب روايت عشق مخرب است عشقي كه براي هر انساني در هر سني با هر نوع جنسيتي ممكن است رخ بدهد.


وبلاگ موازی: www.freevar.mihanblog.ir
کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar
ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: @freevaar

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

لیسبون 1

لیسبون غربی ترین پایتخت اروپا است. همیشه از بچگی اسمش را دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم جالب بودند و همین‌ها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Praca do Marques de Pombal ) ) پیاده شدیم و آن سوی میدان هتل ما قرار داشت. هتلی سه ستاره، دنج و راحت و محیط زیست پایدار. این مورد اخر اخیرا در اروپا زیاد و با استقبال هم رو به رو شده. در هتلهای چهار ستاره به بالا هر روز تخت را مرتب میکنند و حوله ها را عوض میکنند. در حالیکه به معنای واقعی نیازی به این شستشوی هر روزه نیست. من قبل از اینکه این موج محیط زیستی در هتل ها راه بیفتند خودم در هتلهایم کارت روی در میگذاشتم که نیازی به تعویض یا مرتب کردن نیست. مگر من در خانه خودم هر روز ملافه عوض میکنم یا حوله ای که دست نخورده یا فط یه بار صورت را باهاش خشک کردم کثیف است؟ اما در این هتل برای تشویق بیشتر به این کار نوشته بودند به ازای هر روزی که تعویض و شستشو انجام نشود بونوس 5 یورویی میدهند که میشود در بار و رستوران هتل از آن استفاده کرد. ما سه دو روز اول را تعویض نخواستیم روز سوم خواستیم و روز چهارم را نخواستیم. با بونوسهایمان در شب سوم دو تا درینک عالی نوشیدیم و با بونوس سوم آبی که از مینی بار برداشته بودیم را پرداخت کردیم. بوفه صبحانه هتل هم در سه ستاره بودنش خوب بود. مثلا تو سایت بوکینگ دات کام یه عده نوشته بودم چرا بوفه هر روز تکراری بود. و جوابشون اینه که پول برای هتل سه ستاره میدی انتظار سرویس پنج ستاره داری؟! به به هر حال بوفه همیشه یکی بود اما تقریبا پر بار. چهار مدل شیرینی های صبحانه مخصوص اروپای جنوبی ( چون این شیرینی ها هم در ایتالیا هست هم فرانسه هم اسپانیا هم پرتغال برای همین نمیشه گفت شیرینی فرانسوی هست یا ایتالیایی) یک میز پر از موسلی و کورن فلکس، میوه های مختلف و ماستهای مختلف، چهار نوع نان، سه چهار مدل مربا، و میز غذای گرم هم املت تخم مرغ، سوسیس، بیکن، گوجه و لوبیا و قارچ پخته. سبک مسافرتی من اینه که صبحانه مفصل در هتل میخورم که تا ظهر نیازی به خوردن چیزی نباشه بعد ظهر یک غذای درست و حسابی و شب غذای سبک تر. تو هتل بیشتر مسافرها پرتغالی بودند. جالب این بود که بدون استثنا یک بشقاب پر از شیرینی برمیداشتند و من متحیر میشدم چطور میتوانند این همه شیرینی را سر صبح بخورند. البته این نوع رژیم مدیترانه ای است صبحانه قهوه و شیرینی!





از آنجایی که عادت به سرچ  و جمع اوری اطلاعات بیش از حد پیش از سفر ندارم بدون برنامه خاص از هتل زدیم بیرون. میدان مرکیوس پومبال در سربالایی قرار دارد و یم خیابان عریض به سمت پایین کشیده میشود که خب نشانگر رسیدن به مرکز شهر و ساحل است. این خیابان عریض نامش ازادی است و الگو برداری شده از شانزلیزه پاریس، همینطور خیابان ولیعصر ایران که الگو برداری شده از شانزه لیزه است. راستش بخاطر اب و هوا و ترافیک موجود به شدت حال و هوال تهرانی بود و من بارها حس کردن دارم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت یا باغ فردوس قدم میزنم. البته پیاده رویش بسیار وسیع بود و در وسط پیاده رو هم یک دریف درخت کاری. 









همینطور که پیاده میرفتیم یهو من یک ترام دیدم که در حال حرکت است و یادم افتاد در استانبول چقدر ما هی میخواستیم ترام خیابان استفلال را سوار بشویم و نشد بدون هیچ معطلی پریدم در ترام. به خیال خودم این تنها ترام موجود است و باید ازش استفاده کرد. چون از قبل بلیط نداشتیم نفری 3 یورو و هشت سنت پرداخت کردیم و کمتر از دو دقیقه رسیدیم به نقطه پایان. بعدتر فهمیدم این ترام نبوده و به اینها آسانسور میگن و کارشان دقیقا انتقال مردم از قسمتهای پایینی شهر به قسمتهای بالایی است و درچند نقطه مرکز شهر وجود دارد. خب جا داره به کم که لسیبون مثل استانبول از هفت تپه تشکیل شده. اما این تپه ها به شدت مرتفع هستند و شیب بسیار تندی دارند برای همین در هر تپه از مرکز شهر از این نوع آسانسورها در کنار ترام برای حمل و نقل عمومی وجود دارد. ما در منطقه ای که اسمش را نمیدانم همینطور بالا رفتیم و پایین آمدیم تا جلوی یک ساختمان سر در اوردیم که به نظر میامد مجلس باشد. 



همینطور که وایساده بودیم یک خانم عابرشیک پوش بهمون خوش امد گفت و توضیح داد  که اینجا مجلس است و اینجا نماینده ها هیچ غلطی نمیکنند فقط پول میریزن تو جیبشون. باور کنی دقیقا همینطوری توضیح داد. بعد دست داد باهامون و پرسید از کجا آمدیم. این از کجا آمدیم سوال چالشی برای من است. من هنوز بعد از شش سال جوابم این است: من از ایران هستم. نمیدونم چون هنوز شهروند سوئد نیستم نمیگم از سوئد یا واقعا بی اختیار فکر میکنم خوب من ایرانی هستم. (در استانبول یکی دوبار مجبور شدم توضیح بدم البته من ساکن سوئد هستم. یک شبش در یک کافه بود که مرد سوری که انگلیسی عالی صحبت میکرد و آنجا گارسون بود به من گفت تو شبیه ایرانی ها انگلیسی حرف نمیزنی و اصلا به تو و دوستت نمیاد از ایران آمده باشید و بعد به صورت کم آرایش و مدل موهای ساده و لباسهای معمولی مان اشاره کرد.) به هر حال من گفتم از ایران و یار گفت سوئد. و بعد ادامه داد دوست دخترم هم سوئد زندگی میکند اما ایرانی است. خانم شیک پوش اول از ایران گفت و اینکه دوران دانشجویی خانه اش در کوچه ای بود که سفارت ایران است. بعد از این گفت که قبلا در شرکتی کار میکرده که اصلش سوئدی بوده. خانم شیک پوش خوش برخورد به ما گفت مواظب کیفهامان باشیم و از هوا و سفر لذت ببریم. 
 به قدم زدن بی مقصدمان درهوایی پاییزی و دلچسب ادامه دادیم تا رسیدیم به بندرگاه. سمت راستمان پل بیست و پتج آپریل بود. پل معلق بیست و پنج آپریل در سال 1966 با نام پل سالازار بر روی بخش جنوبی رودخانه تاگوس افتتاح شد و در سال 1974 بعد از انقلاب  سقوط حکومت دیکتاتوری وقت به نام بیست و پنج اپریل تغییر نام داد.این پل تا سال 1999 فقط ماشین رو بوده اما بعدیک طبقه در زیر باند ماشین رو برای قطار هم اضافه شد. این پل شبیه گلدن بریج سانفرانسیسکو است اما سازنده هایشان یکی نیست. طول این پل 2277 متر است و بیست و هفتمین پل معلق در جهان از نظر طول و اولین در اروپا است. این پل لیسبون را به بخش آلمادا متصل میکند و آن سوی پل مجسمه مسیح ( که مشابه آن در برزیل هم هست) قرار دارد. 



از پل بیست و پنح آپریل به سمت جنوب وارد منطقه بلم در لیسبون میشویم که منطقه ای تجاری و تاریخی است. ( در پستهای بعدی معرفی میکنم). آن روز قدم زدان دوباره به سمت دیگر شهر رفتیم که طبق نقشه باید مرکز شهر میبود و در مسیر وارد یک رستوران محلی شدیم. رستورانهای لیسبون جالب بودند و بسیار من رو یاد گذشته های ایران مینداختند. زمانی که رستوران ها همه کاشی کاری داشتند و میز صندلی های معمولی و یک یخچال بین مشتری و آشپزخانه فاصله بود هر ازگاهی یه مگسی هم وز وز میکرد و شیشه های نوشابه های پپسی و کانادا هم ردیف در یخچال چیده شده بود. بیشتر رستورانها در خیابانهای مرکزی شهر این شکلی بودند. اول روی میز بشقاب به صورت سر و ته گذاشته شده بود که وقتی مینشستی برش میداشتند. مثل بیشتر کشورهای مدیترانه ای یک بشقاب مخلفات از نان و پاته تا کره و پنیر و زیتون میاورند که هر کدامش را برداری پرداخت میکنی- یعنی اینطوری نیست که مثلا تمام مخلفات با هم یک قیمت داشته باشند. مانند باقی کشورهای اروپای جنوبی یک سری غذاها برای ناهار بود که قیمتشان کمتر از قیمت اصلی بود. ما اره ماهی و فیله خوک انتخاب کردیم. در کسری از ثانیه غذا روی میز آمد، لذیذ بود با حداقل تزیینات. اونطور که فهمیدیم اینجا دم ظهر کافه ها بیشتر طرفدار دارند. مثلا حوالی 11-12 ظهر یک قهوه و شیرینی یا یک ساندویچ پنیر ساده. بعد حدود ساعت 1-2 ناهار میخورند که بسیار حجیم هم هست و فاقد سبزیجات. شام هم معمولا دیر میخورند. چیزی بعد از ساعت 8-9شب. 


بعد از ناهار به راه رفتنهایمان ادامه دادیم و رسیدیم به ساحل. اول فکر کردم دریا است اما رودخانه بود. ساحل را موزاییک کاری کرده بودند و کمی دراز کشیدیدم و آفتاب گرفتیم که آفتاب برای ما ساکنین اسکاندیناوی بزرگترین جاذبه توریستی است.

بعد دوباره به قدم زدن ادامه دادیم و در یکی از کافه های شهر یک قهوه و شیرینی مخصوص پرتغالی به اسم " پاستل دا نوته
Pastell da note" . 



بعد از استراحت رفتیم به سمت میدان فیگورا. یکی از میدانهای اصلی مرکز شهر که سر خط بسیاری وسایل حمل و نقل بود. اتوبوس شهرگردی سوار شدیم و یک ساعت و چهل دقیقه با اتوبوس و توضیحاتش تمام شهر را دید زدیم و دستمان آمد که کجاها را بهتر باید ببینیم. بعد از گشت با اتوبوس به یکی از رستورانهای خیابان چیادا رفتیم، خیابانی که پر از رستوران است و آنجا غذای دریایی خوریم. ماهی کاد و صدف. بعد از شام به شدت خسته بودیم و من اصلا حال پیاده روی نداشتم پس با مترو به سمت هتل رفتیم.